مثال ها و تجربیات شما از مفهوم الخیر فی ما وقع؟

دسته بندی: رشد و توسعه فردی

جواب‌های «عقل‌کل»دسته بندی: رشد و توسعه فردیمثال ها و تجربیات شما از مفهوم الخیر فی ما وقع؟
9

سلام دوستان عزیزم

اگه تجربیات و مثال هایی از زندگی خودتون دارید که اتفاق ناخواسته ای افتاده براتون و ظاهر اون اتفاق در ابتدا بد بوده ولی شما ذهن تون رو کنترل کردید و در نهایت اون اتفاق به نفع شما رقم خورده ممنون میشم بنویسید تا با خوندنش هم ایمان مون قوی تر بشه
و هم توی شرایط ناخواسته ذهن مون رو راحت تر کنترل کنیم

نمایش:  به ترتیب تاریخ   |  به ترتیب امتیاز   
18
بهترین پاسخ

سلام دوست عزیز
در مورد تجربه ی خودم از این آیه و باور به اینکه هر اتفاقی که میفته جدا از ظاهرش که خوب یا بد باشه، نتیجه ش برای من خوب و عالیه بگم.
توی خردادماه بود برای خونه ای که داشتم و دو دانگش شریکی بود اونم با ۱۲، ۱۳ نفر یه مشتری پیدا شد و اون موقع مبلغ نسبتا خوبی را پیشنهاد داد، روزی که میخواستم برم برای نوشتن قولنامه همه ی امور اون روز را به خدا سپردم و به همسرم گفتم ما به این ایمان میریم که هر اتفاقی امروز بیفته به نعف و صلاح ماست و خچدمون را به دست خدا میسپاریم.
من اون روز ار طرف کل ورثه قولنامه نوشتم و قرار شد بعد از گرفتن امضا از دیگر وراث قول نامه را به امضای خریدار برسونیم و معامله انجام بشه، من بعد از اون روز از شهرستان رفتم تهران و بعد از گذروندن یه روز خیلی سخت کل امضاها را گرفتم و برگشتم. اما به هر دلیلی که بود خریدار زد زیرش و هی برای امضا امروز و فردا کرد و ورثه هم دائم از من پیگیر بودند که چی شد و من را مقصر میدونستند و میگفتند کوتاهی از سمت تو بوده و تا زمانی که من میخواستم همه ی مسائل را حل کنم و فراموش کرده بودم که الخیر فی ما وقع، هر روز اعصاب خوردی داشتم، خلاصه یه جا تسلیم شدم و گفتم دیگه هر چی میخواد بشه و به خدا سپردم و کلا رها کردم داستان فروش خونه را و دیگه پیگیری نکردم. نه از خریدار و نه از مشاور املاک و پذیرفتم که حتما خیری بوده توی این داستان و خیرش شد وقتی که یه خریدار بهتر با یه شرایط بهتر و مبلغ بالاتر پیدا شد و براحتی خونه فروش رفت و همه چیز ختم به خیر شد و اونجا بود که درک کردم توی بهم خوردن قرارداد اولی خیری بوده که اون زمان ظاهرش ناپسند بوده و من درکش نمیکردم.
خدارا شکر بخاطر آگاهی های امروزم از تجربه های گذشته و شنیدن فایلهای سایت عالی استاد عباسمنش عزیز



2

1 هفته پیش

سلام مجدد خدمت دوستان عزیزم

الان بعد از گذشت حدود یکسال و نیم از پاسخی که دادم . اومدم بگم که خیر این ماجرا برای من این بود که حدود یک ماه بعدتر از قولنامه ای که بهم خورده بود، یه مشتری بهتر با مبلغ بالاتر پیدا شد و بلاخره اون خونه فروش رفت. و اونجا بود که باز پی بردم به ایننکه شاید اتفاقی که میفته ظاهر خوبی نداشته باشه ولی قطعا آخرش برای من خیر هست


5 روز پیش

جالب بود من با خوندن متن لذت بردم.درود بر شما🌺👏

3

به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم
راجب این سوالتون مثالهای زیادی دارم
سال 99 ماشینم با یه پل آهنی محلی  برخورد کرد وکسانی که کنارم بودن شماتتم کردن و گفتن چرا به پلیس خبرندادی تابیاد کروکی بکشه اینجوری بهت خسارت نمیدن ، اما من ذهنمو کنترل کردم همه ی آموزش های احساس خوب اتفاق خوب یادم بود ،چون عصر بود و نمیتونستم به بیمه مراجعه کنم برای پرونده سازی ، با همون ماشین ، مامانو آبجیمو برداشتم رفتیم لب رودخونه ، آب بازی کردیم تفریح کردیم و خوش گذروندیم جوری که آبجی و مامانم میگفتن ما ناراحتیم فردا میخواد چی بشه ولی تو همچنان حالت خوبه و اثری از نگرانی نیست ، من به پشتوانه ی آگاهی هایی که استاد عباس منش یادم داده بود خودمو آروم نگه میداشتم یاد تجربه ی استاد میوفتادم که ایشون تو یه کشور دیگه بودن و تمام حساب هاشون رو بسته بودن درحالی که دم عید بود و ایران قرار بودتوی عید تعطیل باشه و اصلا معلوم نبود تکلیف استاد تو یه کشور غریبه بدون داشتن دوست و آشنا و پول خاصی چی میشه اما استاد ایمانشون رو حفظ کردن و با مریم جون و پسرشون رفتن تفریح کردن خوش گذروندن و ذهنشون رو کنترل کردن و درنهایت اون موضوع باعث مهاجرت شون به بهترین کشور دنیا یعنی آمریکا شد،
منم ذهنمو به پشتوانه ی این باور که قانونِ احساس خوب مساوی با اتفاق خوب ، حفظ کردم و تفریح کردم و فردا رفتم بیمه و به آسان ترین روش کارم پیش رفت جوری که پولی که بیمه بهم داد هم تونستم ماشینو درست کنم هم کلی برام اضافه اومد چیزی که تو ایران واقعا بعیده چون اکثر آدما تجربه ی متفاوتی از خسارت گرفتن از بیمه ها دارن ، من بااین باور که برای استاد شده برای منم میشه، پیش رفتم، حادثه ای که می‌تونست منو بهم بریزه، اما با تغییر نگرشم تبدیل به خیر مطلق شد برام.
مورد بعدی گوشیم بود شکست و من واقعا هزینه ی درست کردنشو نداشتم اما اونجا هم ،کنترل ذهنم باعث شد تا پولش از جایی بهم برسه که فکرشم نمی‌کردم و گوشیمو تعمیر کردم.
راجب پسرمم مثال دارم که اتفاق بسسسسیار ناخوشایندی براش پیش اومد که واقعا چندساعت منو بهم ریخت چون حادثه ی بزرگی بود کنترل ذهن در ساعات اولیه برام سخت بود اما پس از مدتی دوباره یاد تجربیات گذشتم افتادم و اونارو به خودم یادآوردی کردم تا بتونم ذهنمو کنترل کنم و بعد اون در دراز مدت فهمیدم که چقدر به نفع پسرم شد و باعث شد تمرکزم رو پسرم بیشتر بشه و بتونم بهتر نیازها و خواستشو بفهمم و واقعا مسیر زندگی پسرم تغییر پیدا کرد و به بهترین مسیر هدایت شد و الان میوه ی اون اتفاق بسیار شیرین و دلچسبه و من چقدرخودمو تحسین میکنم برای اون کنترل ذهنی که توی اون حادثه ی بسیار حیاتی داشتم .
مورد بعدی اتفاقی که بین منو همسرم افتاد اون موقع بسیار بهم ریختم برای صحنه ای که دیدم اما همون موقع که پراز خشم و درد بودم به خودم گفتم ماریا بیاد بیار همه ی تجربیات گذشتتو که چطور همشون ختم به خیر شد ، کار بسیار سختی بود و گاهی وقتا کنترلم از دستم در می‌رفت امابه پشتوانه ی این آگاهی ها بازم به مسیر برمیگشتم و بازم از احساس خوبم مراقبت میکردم و متعهدانه پای بهبودکوچک اما دائمی خودم ایستادم و درنهایت الان سه ساله که من در بهترین استیت خودم هستم ، بخاطر فاصله ی فرکانسی که بین منو همسرم ایجاد شده بود از هم جداشدیم ،چون من دائم درحال کار کردن رو خودم بودم مسیرمون به بهترین شیوه از هم جدا شد و به آسانی و درکمال احترام ما از هم خداحافظی کردیم و از اون موقع تاحالا روزی نیست که من بخاطر این جدایی از ته قلللللبم از مهربان پروردگارِ سخاوتمندم سپاسگزارم نباشم
من یقین دارم که تا زمانی که در مسیر رشد هستم، هر اتفاقی به نفع من خواهد بود هزاران خیر در هر اتفاقی که برام پیش میادنهفتس کافیه که به این مسیر اعتماد کنم و احساسمو خوب نگه دارم البته با تغییر نگرشم اونوقت خواهم دید که چقدر خیر تو زندگیم وجودوارد میشه.
بخوام بنویسم هزاران اتفاق ریز دیگر هم وجود داره که بخوام تعریف کنم اما این چند مورد رو ذهنم یادآوری کرد تادراین لحظه براتون بنویسم .


4

به نام خداوند بخشنده ی مهربانم
خدایا شکرت که دارم مینویسم.
مادربزرگم با دایی کوچیکم زندگی میکرد ولی خیلی دوست داشت بیاد خونه ی مادر من باشه. چون اونجا هم شلوغ بود هم خواهرام خیلی بهش محبت میکردن و بچه ها دور و برش بودن لذت میبرد.
یه شب یکی دیگه از دایی هام با خانمش اومدن خونه ی مادرم مهمونی. همه دور هم جمع بودیم. داییم شروع کرد به مادربزرگم گلایه کردن که چرا تو نمیای خونه ی من. فقط دوست داری اینجا باشی و گفت تو باید دو روز هم بیای خونه ی من. به هر اصراری بود اونشب مادربزرگم رو بردن خونه ی خودشون.
مادربزرگ من همیشه تو سالن کنار در و همیشه همیشه طاق باز میخوابید. همه هم عاشفانه دوستش داشتیم و اونشب خیلی جاش خالی بود.
نصف شب با صدای بدی از خواب پریدیم که ببینیم چی بود و چی شده که دیدیم با خاطر بارون های زیادی که اومده بوده پشت بوم نم داشته و سقف سالن دقیقا همون قسمتی که مادربزرگم سرش رو میذاشت رو بالشت ریخت. یه اتفاق عجیب. یعنی اگر اونشب مادربزرگم نرفته بود و خونه ی ما مونده بود با اون حجم آجر و گچ و خاک صورتش نابود میشد و معلوم نبود زنده میموند یا نه. و چقدر من خداروشکر کردم که اونشب مادربزرگم رو با اصرار با خودشون بردن.
همه ی اتفاقات زندگی ما الخیر فی ما وقع هستن.
🌹 🌹 🌹 🌹


2

سلام دوست عزیزم

خیلی سوال زیبایی پرسیدی

من یه چند مورد رو نام میبرم از تجربه خودم که در بدترین شرایط گیر کردم ولی بعدش بهترین اتفاق افتاد

” اکثر اوقات من یکم بد رو ذهنم نمیگه شرایط بد و این باعث میشه تضاد بزرگی بهم بخوره ولی باز شکر میکنم الی بهتر از قبل هستم”

من قبلا که با این مسیر اشنا نشده بودم با یه نفر دوست بودم
بشدت دوسش داشتم اینقدر زیاد که فکر میکردم اگه طرف از پیشم بره من میمیرم
اما طرف یه دروغ گنده ای بهم گفت و از پیشم رفت

حس کردم دنیام به اخر رسیده ، حس میکردم دیگه دلیلی بر زندگی کردن ندارم
ولی بعدش که تونستم یه ذره اروم بشم خداوند منو هدایتم کرد که برم تو کانالی و اونجا صدای استاد رو شنیدم و باهاش اشنا شدم و اللن تو این مسیر هستم
و بودنم تو این مسیر بعد اون اتفاق به ظاهر بد بود

یا چند وقت پیش تصمیم داشتم برم به کلاس زبان و برم شهرستان
اما پدرم بشدت مخالفت کرد و حتی محکم منو زد ” جوری که در ذهن ادم نمیگنجه”
و من تا سه ساعت گریه کردم اما بعدش بخاطر همین اتفاق اینقدر درون خودمو پیگیری کردم که باعث شد به این برسم که توحید چقدر مهم بوده و باید روی توحید کار کنم

ولی قبلش نمیدونستم اصلا

یا حتی قبلا بخاطر اینکه نامزد نکرده بودم ناراحت میشدم ” من ۱۹ سالمه ها ولی تو جامعه ما دخترا از سن ۱۴ سالگی نامزد میکنن ”
و بخاطر اینکه همه دخترا نامزد کرده بودن ولی من نه ناراحت میشدم و یجورایی انگار برام یه اتفاق بدی بود

اما الان میفهمم چقدر نعمت بزرگیه
اینکه رو خودم کار کنم به اهدافم برسم
به خودشناسی برسم و فرکانسمو بشدت ببرم بالا
و بعد با یه ادم اگاه و فرکانس بالا برم تو رابطه و زندگی سالمی داشته باشم ” واقعا نعمت بزرگیست ”

به هرحال الان این سه مورد به ذهنم رسید
حتما باز هم به ذهنم اومد مینویسم

چون به خود منم کمک میکنه که ایمانم قوی تر بشه


7

به نام خداوند بخشنده و مهربانم
سلام به دوست عزیزم
چقدر این سواله شما با افکار و هدایت من هماهنگی دارد
الهی شکرت سپاسگزارتم
دوسه روز پیش که فایل جدید توحید عملی روی سایت اومد
رفتم کامنتها رو خوندم و نتیجه اش این بود
خواهرم چند روز پیش به من زنگ زد و گفت یه بلوز برای من نگه دار شنبه میام میبرم
و من تو ذهنم ۳۰۰ تومن بود و خدا رو شکر کردم که شنبه به حسابم واریز میشه و از طرفی الخیر فی ما الوقع رو هم میگفتم و چنان دلم بهش قرص شده که نگو و نپرس
چنان آرامشی دارم وقتی هی تکرارش میکنم
و امروز که اومدم مغازه گفتم با خودم خدایا هر خیری از تو به من برسد من نیازمندم من فقیرم
من روی قدرته تو حساب میکنم و نوشتم و نوشتم سپاسگزاری کردم
وقتی خواهرم اومد مغازه بجای ۳۰۰ تومن ۱ میلیون ۵۰ تومن از من خرید کرد
و من همونجا فهمیدم
و بعد تو دفترم نوشتم خدایا ذهنه من محدوده تو قدرته مطلقی
من اگر روی ذهنم حساب میکردم شاید همون ۳۰۰ هم فروش نداشتم اما وقتی روی قدرته تو حساب کردم و به تو سپردم تو برام چند برابر کردی
و این تجربه من و دل سپردن به قدرته خدا و به جمله الخیر فی ما والوقع ست
خیلی شیرین بود این هدایت و نشانه خدا برای من
خدایا شکرت سپاسگزارتم برای داشتن احساسه لیاقتم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین


16

سلام اقا علیرضا عزیز
جونم براتون بگه که با خونواده رفته بودیم مسافرت خونه یکی از اقوام ( ما واقعا اون مکان میریم همه لذت میبریم بطوری که اون اقوام ما راضی نیستن که ما برگردیم خونمون)
خلاصه….
یه روزی مادرم عزیزم با یکی از اون فامیل هامون بحثشون شده بود و خیلی عجیب بود (تا حالا این اتفاق نیفتاده بود) و ما بر گشتیم خونمون با کلی ناراحتی تا اینکه….
دو روز بعد
یک دعوای بزرگ بین ساکنین این خونه و خونه ی همسایه شون رخ میده بطوری که کلی خسارت به دو طرف می زنه
علیرضا جان خودت حساب کن که اگه اون اتفاق به ظاهر تلخ رخ نمی داد حتما من و برادرم و پدر عزیزم پامون داخل این دعوا باز می شد. و ما هم آسیب مالی و زمانی و جسمی و روحی میدیدیم.

یعنی هنوز که هنوزه پدر عزیزم برای اون بنده خدایی که با مادرم بحثش شد دعای خیر می کنه…
خلاصه که الخیر فی ما وقع…

امیدوارم برای همه ی ما آموزنده و مفید باشه
شکر الله شکر النعم


13

سلام برشما.
اتفاقا قدم 5 استاد درمورد همین صحبت میکنه و من هنوز کامنت مو ننوشتم اما خواستم اول اینجا بنویسم.

من بعد کرونا یاد گرفتم آنلاین کار کنم اما وقتی قرنطینه تمام شد دوباره بصورت حضوری میرفتم سرکار، مسافت دور بود و من کلی کرایه ماشین میدادم وقتم هم گرفته میشد، از اونجایی ک دوست داشتم چندتا کلاس شرکت کنم وقت نمیکردم تمام تایمم پر بود، هر وقت هم میخاستم استعفا بدم میترسیدم، نکنه درامد من صفر بشه، بیکار بشم چیکار کنم و… هر ماه با بی میلی میرفتم سرکار، حقوقم هم کم بود ولی بهتر از هیچی بود
تا اینک چند مدت رفتار مدیر بامن عوض شد، کلی کار میکردم ولی نمیخواست حقوق منو زیاد کنه، تا اینک یه روز یه رفتاری دیدم ک دلم شکست کلی گریه کردم و همون روز به ایشون گفتم من دیگ از فردا اینجا کار نمیکنم. اومدم خونه حالم بد شد، کلی ترس ک این چه کاری بود کردی، الان از فردا بیکار بشینم خونه، بقیه چی میگن.
چند روز گذشت ایشون تماس گرفتن ک دوباره برم سرکار ولی قبول نکردم، حالم ک خوب شد با خودم گفتم تو مگ نمیخاستی آنلاین کار خودتو داشته باشی، خب بسم ا.. شروع کن دیگ
از چند جا بمن پیشنهاد کار شد ولی نرفتم، کار خودمو ک شروع کردم همون ماه اول سه برابر حقوقم کار کردم، ازادی مالی، ازادی تایم، کلاسای مورد علاقمم رفتم. من همیشه این اتفاق و بعنوان یه موهبت بزرگ میدونم.



1

1 سال پیش

سلام عزیزم

بینهایت تحسینت میکنم بخاطر این ایمان و شجاعتی که نشون دادی و خداروشکر پاداش ایمانت گرفتی ، درامد 3 برابر از حقوقت در یک ماه نوش جونت

9

با سلام خدمت همراهان گرامی
من دقیقا سال 99 بود که مقدار زیادی سرمایه رو داخل بورس گذاشتم و در اون موقع هر روز در حال رشید بود. از طرفی خیلی سال پیش دوره ثروت 1 رو خریداری کرده بودم و سال 99 استاد در حال به روز رسانی اون دوره بودن و در مورد بورس صحبت کردن ویه سری توضیحات دادن که این کار از بیس و پایه اشتباه هست که ما به جای اینکه روی خودمون سرمایه گذاری کنیم و مهارت هامون رو افزایش بدیم سرمایه مون رو بدیم به کسی تا اون برای ما زیادش کنه و مت پولدار بشیم. اون موقع من این حرفو شنیدم اما میگفتم این که حالا داره به ما سود میده و استاد تو ایران نیستند و خیلی در جریان نیستند. به قول استاد بعضی از شاگردا حرف هایی که من در دوره هام میزنند رو گوش نمیدهند بله حرف هایی رو که خودشون دوست دارد بشنوند رو میشنوند.بعدش که اوضاع بورس به هم ریختو اون پول توی بورس گیر افتاد و نمیتونستم بفروشمش اون موقع من ذهنمو کنترل کردم و نگذاشتم خیلی حالم بد بشه و رفتنم دوره ی استاد رو بازم مرور کردم و رفتم یه مهارت جدید یاد گرفتم و از اون موقع تا حالا که حدود 3 سال میگذره من در حال انجام همون مهارت هستم و در واقع این اتفاق به ظاهر بد باعث شد من برم دنبال این کار که اگر این اتفاق نیفتاده بود من هیچ وقت این مهارت رو یاد نمیگرفتم..
شاد و ثروتمند باشید همه دوستان



1

1 سال پیش

سلام اقای نحوی زاده بینهایت تحسین میکنم شما رو بخاطر این شجاعت و حرکت در مسیر علاقه و کسب مهارت بیشتر، همین کسب مهارت باعث میشه خیلی شخصیت ما رشد کنه تغییر کنیم در نتیجه احساس خوب تجربه کنیم