سلام به دوستان عزیزم
دوستان یک سوال به بهم گفته شد بپرسم و اینه که کارهای که تا حالا به خداوند سپردی و به طور معجزه آسا انجام شده و همزمانی ها صورت گرفته رو در زیر این سوال بنویسید تا از اینکه ایمانمان نسبت به سپردن کارها به خداوند وانجام شدنش به نحوه احسن بیشتر بشه ومصداق این آیه قرآن رو که آیا خداوند برای تو کافی نیست بهتر درک کنیم ودیگه این همه زور نزنیم و وا بدیم و کارها رو به کاردون بسپاریم و از گذر عمر لذت ببریم
دوستان مطمنا هر کدوم از ما از سپردن کارها به خداوند مثالهای داریم حتی مثالهای کوچک رو هم بنویسید مثل پیدا کردن یک آدرس مثل کمک گرفتن برای بردن یک بازی منچ و خیلی مثالهای بزرگتر یا برنده شدن در یک قرعه کشی
اگه هر کدوم از ما آگاهانه مثالی از کمک خداوند در زندگی روزانه بزنیم چه کولاکی میشه برای قدرتمند کردن این باور عالی و توحیدی
قبلا از تمام دوستان عزیزم که در جواب دادن به این سوال من و تمام دوستان را همراهی میکنن سپاسگزارم
برای پاسخ به سؤالات، لازم است که عضو سایت باشید و (با ایمیل و رمز عبورتان) وارد سایت شوید.
سلام به دوستان عزیز و توحیدیم
خدایا شکرت برای برکت این صفحه که خودت گفتی سوالش رو بپرس حالا میبینم خودت راه رو یادمون میدی تا ما رو لبریز از نعماتت کنی
دوستان از اتفاقات الان خودتون مثال بزنید یه نیرویی به من میگه مثال های تازه قدرتش بیشتره
ذهن میگه اون گذشته بوده معلوم نیست الان چه طوری هستی چه فرکانسی می فرستی
ذهن مثالهای زنده رو بیشتر قبول میکنه تا مثالهای گذشته رو
واما باری از مطلب دور نشویم اتفاق و همزمانی امروز رو براتون تعریفش کنم تا لذتش رو ببریم
خونه جدید من هنوز کابینت نداره و من با چندتا کابینت فلزی که تو خونه بابام بود دارم از منزل جدیدم لذت میبرم
من چند ماه پیش طبق دستور استاد رفتم به یک مرکزلاکچری که کابینت خونه رو طبق نقشه و سلیقه خودمون طراحی میکردن ولی خدا می دونست من یک ریال نمی تونستم هزینه کابینت بدم
وقتی که ابعاد آشپزخانه رو دادم بنده خدا گفت من خودم باید بیام تا اندازه ها رو بزنم و عکس و فیلم بگیرم
بهشون گفتم من الان نمیتونم حتی یک ریال برای کابینت هزینه کنم فقط اومدم ببینم گفت نگران نباش باهات کنار میام من گفتم تا پول دستم نباشه اقدامی نمیکنم
هیچی بنده خدا خودش یک روز اومد برام اندازه گرفتن و رفتن چند روز بعد هم زنگم زدن گفتن فایل طراحی تون آماده است می تونید بیایید ببینید با خانم رفتیم دیدیم انقدر زیبا طراحی کرده بودن که حرف نداشت من که عاشقش شده بودم هزینه کابینت رو حساب کردن شد نزدیک ۲۵۰ میلیون
من پولی نداشتم به بنده خدا گفتم الان هیچ اقدامی برای ساخت نمیتونم بکنم باید صبر کنید و ازشون تشکر کردم و اومدم بیرون حتی پول طراحی رو بهشون ندادم
به خدا گفتم من رفتم پسند کردم من این کابینتو میخوام خودت برام ردیفش کن
حتی اون بنده خدا بهم گفت میتونم با ماهی بیست میلیون بیام براتون اجرا کنم ولی من قبول نکردم
ولی الان به طور همزمان از محل کارم زنگ زدن که ۱۲۰ میلیون وام ۲ درصد توی قرعه به نام شما در اومده که می تونید سه ساله پرداخت کنید و از حقوقتون کسر میشه و با پول پیش اجاره خونه ام که دست مستاجره میشه۲۲۰ تومان
بعد از تماس از محل کارم یک پیامک تبلیغات از همون مرکز کابینت اومد روی گوشی
عنوان پیامک این بود
جناب آقای آقای ایزدی عزیز
دوفیل؛خاص به خودی خود
کابینت و دکوراسیون
یعنی خداوند به طور واضح داره به من میگه الان وقتشه که بری و قرارداد ببندی واقعا اگه ذهنمان رو باز بزاریم و نشانه ها رو درک کنیم هیچ وقت گمراه نمی شویم هیچ وقت در تنگنا قرار نمی گیریم
خدایا سپاس گذارم برای این صفحه پر برکت واقعا وقتی اینجا می نویسم حسم خوب میشه واحساس میکنم دارم نعمت های خداوند رو فریاد میزنم خدایا سپاس گذارم برای نوشتن این کامنت
از حمید نارنجی ثانی عزیز ،از سارای عزیز از ابراهیم عزیز از
واز همه دوستانی که برای دل خودشون نوشتن واقعا از صمیم قلبم ازتون سپاس گذارم که چراغ راهم رو پر نور تر کردین
الله اکبر
الله اکبر
دوستتان دارم استاد عزیز و مریم بانوی عزیز
بنام خدای بخشنده ی مهربان
سلام ب همگی عزیزانم
وسلام ب حبیب الله عزیز سپاسگزارم بخاطر سوال بسیار زیبایی ک پرسیدین و موج انرژی و حس فوق العاده ای ک راه انداختین
تقریبا همه ی کامنتها رو خوندم و کلی انرژی گرفتم چشام پر اشک شد و غرق عشق وآرامش شدم
از وجود انرژی ک هرلحظه داره هدایتمون میکنه ب سمت خواسته ی ک داریم
خدایی ک از رگ گردن ب ما نزدیک تره
از مادر مهربانتره
هیچ برگی بدون اذنش از درخت نمی افته
همه چی تحت سیطره ی مالکیت وفرمانروایی اونه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر هدایتم ب این مسیر زیبا
این آگاهی های ارزشمند
این دوستان توحیدی باایمان
این جریان خوشبختی ک هر لحظه جاریه در هستی
خداوند ب اندازه ی باور من ب اندازه ی ایمان من برام کار انجام میده
و مث ابی هست ک تو ظرف وجود من شکل میگیره
یعنی من میتونم هرجور ک دوسدارم بهش شکل بدم
خداوند همه چیز میشود همه کس را
من فقط باید باورش کنم وازش بخوام
الهی صدهزار مرتبه شکرت
امروز روز30تمرکز برنکات مثبته برای من
من تصمیم گرفتم اتفاقاتی ک تواین مدت افتاده برام و بنویسم اینجا و بامرورشون
باورم قوی تر بشه
من ماه پیش تو ی سالن ک مرکز مو بود کار میکردم
دستمزدی ک برام درنظر گرفته بودن 1ونیم بود
ولی ماه اول بهم 800تومن دادن
و ماه دوم یک میلیون و 34هزار تومن
پولی ک اضاف شد بابت کار اصلاح بود ک تو 10تونستم بسازم و درصدی ک ازاصلاح بهم میدادن30%بود
و تو سالن بارها ب طور مستقیم و غیر مستقیم بهم بی احترامی میشد و حجم کارم خیلی زیاد بود گاهی هم جمعه ها میومدم حتی یکبار ساعت 1رفتم تا 7عصر اونم تو روز جمعه
کار ب جایی رسید ک خسته شدم و گفتم ک من نمیتونم با این شرایط ادامه بدم
یا دستمزدم و بیشتر میکنی وبا احترام با من رفتار میکنی یا من دیگه نیستم
بارها قبلش حسم میگفت تولیاقتت بیشتر از این هاست تو نباید تحمل کنی حرفتو بزن
ولی من مقاومت میکردم
تا یک روز گفتم خدایا خودت هدایتم کن ک چیکار کنم ی نشونه بهم بده، من تسلیمم و ب هرخیری از سمت تو محتاجم و فقیر
هرچی بگی انجام میدم حتی اگه قرار باشه دیگه نرم سرکار میشینم رو باورهام کار میکنم و ادامه میدم
من لایق کار راحت و درآمد بالا هستم
من لایق ارتباط با آدم های سالم و توحیدی و صادق هستم
من لیاقتم خیلی بیشتر از اینهاست
وابنارو باخودم تکرار میکردم
ی نشونه از سایت کامنتهای دوستان عزیزم دریافت کردم و تصمیم گرفتم دیگه نرم و ی پیام فرستادم ک یا دستمزدم و بیشتر میکنی و با احترام بامن رفتار میکنی یا من دیگه نیستم
خلاصه تو تاریخ 4/4من دیگه نرفتم سرکار و جواب صاحب سالن و ندادم
تا اینکه بعد از تقریبا20روز
همکار آجیم ک مرکز پوست داره بهم زنگ زد گفت زکیه قرار بوده بیایی پیشم
چرا خبری ازت نشد
و صاحب سالن مرکز مو هم بهم گفت باشه شرطت قبول
و ی مرکز لیزر هم بهم پیشنهاد کار داد
گفتم خدایا من ی نشانه میزارم هرکدوم امروز بهم زنگ زد اون کارو قبول میکنم
ک مرکز پوست همون روز تماس گرفت گفت امروز بیا باهم صحبت کنیم و منم رفتم
و کارم و از 4مرداد شروع کردم خداروشکر
ی محیط جدید با آدم های توحیدی مهربون ک خییلی باحترام بامن رفتار میکنن
تایم کاریم الان 4ساعته و فقط مشاوره میدم ب مشترهای و در سالن و باز میکنم ک 1ونیم برام درنظر گرفته
کاری ک انجام میدم50%واسه خودمه
و دیروز ی خانومی تماس گرفت با صاحب سالن ک میخوام آموزش ببینم و هزینه ی آموزشم 13میلیونه
صاحب سالن بهم گفت زکیه
توهم ی دفتر آماده کن ک همراش توهم آموزش بدم ولی ازت هزینه نمیگیرم
میخوام کمکم کار انجام بدی و هرمشتری50تومن بهت میدم
گفت پول اسنپ و هم بهت میدم اگه کارمو طول کشید
و باز گفت اگه این ماه مشتری کم داشتی خودم کرایه ماهتو حساب میکنم حواسم هست بهت
گفتم خدایا شکرت ک ب حرفت گوش دادم و تصمیم گرفتم از سالن قبلی بیام بیرون و ب عبارتی هجرت کنم و چقد قشتگ داری بهم پاداش میدی
عاشتممم
خدایا من رو حرف این خانم حساب نمیکنم رو خدای این خانم حساب میکنم
رو خدای درونم ک منو هدایت کرد ب این سالن و این دست مهربون و توحیدیش راهنمایی کرد
خدایا تویی همه کاره
تویی فرمانروا
روزی من دست توعه
تو داری همه ی کارها رو انجام میدی
عاشقتممم بخاطر اتفاق های قشتگی ک داره برام میفته
عشق و احترامی ک دارم دریافت میکنم
حس آرامشی ک دارم
سپاسگزارم ازشما دوست عزیزم
ک باعث شدین ایت ردپای ارزشمند و ازخودم ب جا بزارم
شاد وموفق باشین
به نام خداوند رحمان و رحیم
سلام به استاد عزیز و مریم جان و تمامی دوستانم در سایت
سپاسگزارم از شما دوست عزیزم برای طرح این سوال
چقدررر کامنت ها شگفتی داشت هرکامنتی رو که میخوندم لذت میبردم از این همه توحید دوستان و بیاد اوردم که خداوند چه درهای رو برام باز کرده و من فراموش کردم
من تقریبا هشت سال قبل خونه ای رو تازه خریده بودیم و به همراه دوتا دخترام زندگی میکردیم هنوز دوماه نشده بود که اتفاق های ناجالبی رخ داد به حدی که جرات نمیکردیم بخوابیم از ترس نمیخوام بگم چه اتافاقاتی چون خیلی تلخ و ناراحت کننده بود و من گفتم خدایا اینجا زندگی کردن سخته و پولی هم ندارم بخوام جای بهتری برم یا حداقل یک خیابون بالاتر من نمیدونم خودت درست کن هرطور که میدونی و رفتم یه چنتا املاکی خونه رو برای فروش گذاشتم و سپردم به خدا مشتری دقیقا نمیدونم چندمین مشتری بود که خونه رو پسندیت اون زمان خونه هفتاد میلیون قیمت خورد و گفتم خدایا من چیکار کنم کجا با این قیمت دنبال خونه باشم که هدایتم کرد به سایت دیوار و دیدمت یه خونه گذاشتن به قیمت هفتاد میلیون که در بهترین محل شهرمون بود خونه دوبلکس کوچه بنبست امنیت فوقالعاده عالی باورتون نمیشه این خونه از یک خانم بود که استاد دانشگاه بود و زنگ که زدم گفت بیاین امشب معامله کنیم و اون خریدار که خونمون رو خرید انقد خوشحال بود از اینکه خونه دار شده من خوشحال از اینکه به جای امنی خداوند هدایتم کرد حتی کمیسیون املاک رو خریدار پرداخت کرد و من فقط یک اساس کشی کردم یعنی یک معجزه بود الان که دوباره یادم اومد هزاران بار شکرگزار خداوندم و یبار دیگه برای اینکه برم فنی حرفه ای اریشگری یاد بگیرم هزینه پرداخت کلاس ها رو نداشتم و گفتم خدایا خودت برام واریز کن من نمیدونم چه طور یعنی یکی از فامیل بهم گفت شنیدم میخوای بری ارایشگری یاد بگیری گفتم اره میخوام برم ولی به وقتش گفت وقتش کی هست گفتم موقعی که پولش بیاد به حسابم پرسید مگه چقد میشه مبلغ رو گفتم دیدم این روز دیگه ازم شماره کارت میخواد باورم نمیشد گفت هرموقع داشتی هرموقع به درامدرسیدی بهم برگردون اصلا زبونم بند اومده بود از این همه لطف خداوند…. اگر بخوام بگم باید حالا حالاها به نوشتن ادامه بدم چون هرموقع هرکاری رو با ایمان کاملم بهش سپردم انجام شده. چون خودش گفته از تو خواستن و ازمن اجابت کردن
دوستان ممنون از نگاه زیباتون که وقت گذاشتین کامنتم رو خوندین. در پناه خداوند شاد و سلامت و ثروتمند باشین
سلام حبیب الله عزیز
امروز که سوالتون رو خوندم و رسیدم به جواب هایی که مخالفین و موافقین خودش رو داشت خواستم منم اینجا ردپایی بزارم و ممنون از سوال زیباتون که ما را به تفکر وا داشت!
امروز صبح میخواستم از یه دکتر خوب برای پسرم وقت بگیرم و چون دکتر حاذقی هستند ویزیتشون رو یه ماه بعد میدن!
امروز صبح شمارشو پیدا کردم و زنگ زدم !گفتم نشونه میزارم خدا جون،اگه منشی گوشی رو برداشت یعنی امروز میشه و اگر نه گوش به فرمانم!
زنگ زدم و برداشتند چون خط های بسیار شلوغی دارند! طبق معمول گفتند برای ماه بعد وقت میدیم و پرسیدم تا ساعت چند هستند دکتر و جواب دادن تا نه شب!
چراغ بالای سرم روشن شد که امروز همون روزه هدایته و تشکر کردم و بعداز ظهر بدون وقت گرفتن رفتم مطب دکتر و بالای پنجاه شصت نفر مریض داشت و وقتی از منشی وقت خواستم با روی گشاده،گفتند خانم تا آخرای شهریور وقتامون پره و ماه بعد بیایین و گفتم اگه بنشینم آخره وقت چی!؟
گفتند شاید هفت هشت ساعت طول بکشه و مسولیتش با خودتون هست!
میدونستم توی دلم ،که جور شده و همه ی اینا باید طی بشن و سایت رو باز کردم و تمام پاسخ های داده شده به سوالتون رو خوندم و لذت بردم و حدود دوساعت بعد وقتمون شد و در نهایت آرامش دکتر رو ملاقات کردیم چون دیگه همه ی مریض ها رو ویزیت کرده بودند!
باران نم نمی در اوج تابستان در دل شب در حال باریدن بود و دکتر در مقابل تراس زیبای اتاقش محو تماشای باران و چقدر احساس خوبی کردم از اینکه به این زیبایی با این همه مریض در حاله لذت بردن هستند و برای خودشون و احساسشون ارزش قائلند!
ویزیت شدیم و
خدا رو شکر مشکل خاصی نبود!
وقتی پسرم توی راه گفت خوب شد اومدیم ،اگه نمیومدیم می موندیم ماه بعد،توی دلم چقدر سپاسگذاری کردم از خدایم که امروز هدایتم کرد با نشانه اش و کار رو انجام دادیم!
موقع برگشت چون ماشین نبرده بودیم و احتمال صد در صد توی اون ساعت از شب ماشین کم یا اصلا نبود به پسرم گفتم آژانس بگیر تا بیشتر معطل نشیم و گفتند اگه نبود زنگ میزنم آژانس بیاد!
توی اون مسافتی که طی کردیم از بارش باران ،از خنکی هوا،از آبی که بواسطه ی بارش باران توی جوب ها جاری بود،از لبخند زیبای کودکی که در بغل مادرش شادی میکرد،از نظم و امنیت،از خلوتی خیابونا تو اون ساعات شب،از هزاران هزار نعمت خدا تشکر کردم توی دلم و همونجا گفتم خدایا ماشین باشه و نیازی به آژانس نباشه!!!!
وقتی رسیدیم میدونم باورتون میشه فقط یه دونه تاکسی توی اون ساعت از شب بود با یه دونه مسافر و بلافاصله سوار شدیم و حرکت کرد!
توی راه اون نفر سومی گفت من توی این ساعت از شب چون هر روز همین مسیر رو میام و میرم ندیدم تابه حال ماشین باشه و شده ساعت ها منتظر ماشین موندم هیچ ماشینی نیومده،حتی گفتند یه شب زمستونی در حالیکه برف میومده تا ساعت یک شب منتظر ماشین شدند و خیلی تعجب میکرد که سوار شده و خودشون گفتند از شانس این خانم و آقا پسر بود که امشب تونستم سوار شم وگرنه اگه به من بود باید ساعت ها منتظر میموندم!
همونجا توی تاریکی شب و خلوت شهر،اشک توی چشمام حلقه زد که خداجانم اگه ما به تو اعتماد کنیم چقدر راحت تر هدایت میشیم،چقدر راحت تر آسان میشیم بر آسانی ها،چقدر ایمانمون بیشتر میشه،چقدر عادتمون میشه که برای هر کاری از خودت بخواهیم و چقدر توکل می کنیم توی هر کاری چه بزرگ و کوچیک که در ذهن ما معنی میشه!
سپاسگذار شما هستم برای طرح این سوال زیبا و امیدوارم هر روز و هر لحظه از خودش هدایت و کمک بخواهیم.
هر وقت کارها رو می سپریم به خودش و از سره راهش میریم کنار،به زیباترین شکل ممکن پاسخ میدهد.
و وقتی جواب میگیری از جریان هدایت،انگار تمام زمین و آسمان ها مسخر توست و هر چه بخوای به همین شکل انجام میشه!
💫🌱
.
سلام به همه ی دوستان عزیزم
همه ی آنهایی که متعهد شده اند که
ارتش تک نفره شوند برای رسیدن به رویاهایی که میدانند رویا نیست
میدانند حقیقت محض هست
میدانند رویاهایشان همین حالا خلق شده و درمدارهای بالاتر وجود دارند
وما فقط باید هرروز هرثانیه و هر لحظه سعی کنیم آرام تر باشیم
چراکه وقتی آرام میشویم صدای خدا را میشنویم
وخدا به ما الهام میکند مسیر رسیدن به رویاهامون رو …
امروز در تاریخ 20مرداد ماه 1403
خدای درونم من رو هدایت کرد که یک کامنت اینجا به یادگار بزارم
منی که حتی همین صفحه رو به هدایت الله باز کردم
منی که فرمان خدارا
همان زمان که واضح گفت فقط برو قسمت عقل کل آرامش تو امروز توی اون بخش از سایت هست ،
را بی چون و چرا اجرا کردم و وارد بخش عقل کل شدم چند صفحه بالاپایین کردم و یهو انگشتم روی این صفحه قفل شد
و چند روزه که دارم تک به تک این کامنت هارو میخونم
به درستی که هدایت ازین شیرین تر، یافت نمیکنم
من از خدا خواسته بودم هدایتم کند برای ادامه ی مسیرم در حوزه ی کارم
و او مدام میگفت
صبر کن
صبر کن
صبر کن
چندین بار
با ایه های واضح در قرآن مواجه شدم که میگفت
صبر کن وخدا باتو صحبت میکند
ازهمه جالب تر اولین بار بعد اینکه ازخداخواستم هدابتم کنه و
قرآن رو که باز کردم رندوم یک صفحه رو باز کردم
یه آیه اومد که پوکر فیس شدم
آیه این بود
إِنَّکَ لَن تَستَطیعَ مَعِیَ صَبراً،
تو هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی.
من خودم میدونم که نقطه ضعف من یا بهتره بگم پاشنه آشیل من همین صبر هست
من دارم تموم تلاشم رو میکنم که صبرم رو روز به روز بالا وبالاتر ببرم
چند وقته که فقط دارم روی خودم کار میکنم و دارم تموم سعیم رو میکنم که صبور باشم و منتظر هدایت الهی باشم
من به خدا درخواستی رو فرستادم و اون گفت
فعلا فقط صبر کن
الان تقریبا دوهفته میگذره چندروز پیش
دوباره قرآن رو باز کردم
حس کردم که خدا یادش رفته
حس کردم توهم زدم و اون آیه تصادفی بوده حس کردم هدایت نیست
اما این بار یه آیه دیگه اومد
آیه این بود
واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله وهو خیر الحاکمین
وتو خود از وحی خدای که به تو میرسد پیروی کن وراه صبر پیش گیرتاوقتی که خدا حکم کند واو بهترین حکمفرمایان است
دیگه بعد خواندن این آیه
ایمانم خیلی قوی تر شد روزهای بعد هدایت شدم به دوتا فایل استاد که ونها هم
درباره ی سپردن به خدا وهدایت الهی بود
و در آخر هدایت بعدی این بود که برو بخش عقل کل ومن اومدم و به این صفحه هدایت شدم
نمیدونید دوستان چه حسی دارم
هرچند که مدام ذهنم داره باروش های مختلف نجوا میکنه که
نه بابا توهم زدی
تو الان باید یه اقدامی بکنی
چرا آنقدر منتظر موندی
کاری که فک میکنی درسته رو انجام بده
امروز 20أم ماه هست
چیزی به آخر ماه نمونده و تو باید اجاره تو بدی
هیچی پول نداری واسه اجاره
برو یه اقدامی بکن حداقل کرایه ت رو جور کن بعد بشین منتظر هدایت خدا باش
و و و و
کلی ازین حرفها
من دوره حل مسایل رو شرکت نکردم ولی از توی کامنت های بچها میفهمم که استاد گفتن نباید اشغال هارو بریزی زیر مبل
واین بار بازهم اگر من قید این انتظار رو بزنم و باز هم کاری که خودم فکر میکنم درسته رو انجام بدم
مثل این میمونه که اشغال هارو ریخته باشم زیر مبل
من این بار تصمیم گرفتم که منتظر بمونم و ببینم که خدا چی میگه
دقیقا همین چندروز پیش استاد فایل
تسلیم بودن دربرابر خدا رو گذاشت روی سایت هنوزم هست روی بنر سایت
و من گفتم نشونه ازین واضح تر؟؟؟
دوستان من این بار اومدم که بسپارم به خدا خیلی وقته که سپردم. اما استاد میگه نشونه سپردن به خدا و
تسلیم بودن آرامش هست
میگه باید آروم باشیم ونگرانی دیگه معنایی ندارد
ومن دیدم که با خواندن تک تک کامنت هاتون
چقدر هرروز نگرانیم کمرنگ تر شد
از همتون ممنونم
از حبیب الله عزیز ممنونم
از استاد عزیز ممنونم
وخدای خوبم
من به هر خیری که از تو به من برسد فقیرم …
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم
غیر المغضوب علیهم ولاالضالین.
حتما یه روزی میام واینجا میگم که من چطور صبر کردم
و چطور هدایت الهی رو دریافت کردم
و چطور در مسیرش حرکت کردم.
وحالا نتیجه اینه.
در پناه الله یکتا.
به نام خدواندِ جان.
سلام دوست عزیزم.
چقدر کامنتت به دلم نشست.
دقیقا کامنتت از طرف خدای وهابم بود و داشت باهام صحبت میکرد.
بهم گفت صبر کن.
چون کاری رو بهش سپردم و منتظر نتیجشم.
صبر چقدر زیباست.
باید آروم باشم.
من باید تسلیم او باشم.
دقیقا درسته.
الهی شکر بابت وجود نازنینت.
بهترینها برات رقم بخوره🌹💃🏻
سلام به دوستان توحیدی و عزیزم
امروز میخوام یه داستان براتون از هدایت الهی براتون بنویسم
من برای دخترم که سال دوازدهم هست با یک مرکز مشاوره صحبت کردیم و قرار شد به مدت یک هفته دخترم رو مشاوره تحصیلی بدم اگه از دخترم رضایت داشتن با این مرکز قرارداد ببندیم بعد از ده روز مشاور اوکی داد و ما رو وصل کرد یه نفر دیگه برای واریز وجه و گرفتن دوره من تماس گرفتم برای واریز وجه که ایشون دو حالت رو برای واریز به من گفتن یکی تسویه کامل برای شش ماه و دوم نصف الان و نصف سه ماه آینده من قبول کردم مورد دوم رو انتخاب کنم و به ایشون گفتم یه چند روز مهلت بهم بدین تا واریز رو انجام بدم ولی ایشون هی می گفتن نمیشه کنسل میشه افزایش قیمت میخوره
همش داشت یه جور ترس به من می انداخت که وقت کمه اگه واریز نکنی کنسل میشه (من خودم دوست داشتم به صورت ماهیانه پرداخت کنم که اگه در فرایند مشاوره دیدم نسبت به تعهدشون وفادار نیستن دیگه ادامه ندیم )
ولی ایشون قبول نکردن کفت کنسل میشه منم گفتم کنسل بشه اشکالی نداره و از اونجایی که دخترم با خانم مشاورش انس گرفته بود و دلش میخواست با این مشاور کار کنه و من با صحبت کردن با دخترم گفتم اوکی تصمیم با خودت هست من پرداخت رو انجام میدم در این بین من به چند تا مرکز مشاوره دیگه هم تماس داشتم ولی هیچ کدوم جوابگو نبودن و کارم رو سپردم به خدا و گفتم خدایا هدایتم کن به بهترین مرکز و بهترین مشاور و چون دخترم با اون مشاور اوکی شده بود دوباره بعد از دو روز با همون مرکز تماس گرفتم و گفتم واریز میکنم و دوباره همون رفتار رو که سریع باش و تا یک ساعت دیگه واریز کن و من با همراه بانک رفتم برای پرداخت وجه ولی همراه بانکم پیامک تایید به گوشی رو نداد و پیش خودم گفتم این یک نشونه است پس بذار یکم صبر کنم و یه صدای درونم گفت اولین کسی که تماس گرفت باید با همون مرکز کار کنم من صبح همون روز با چند تا مرکز تماس گرفته بودم که جواب نداده بودن و الان ساعت ۱۴ عصر بود که محض گذشتن این فکر از ذهنم موبایلم زنگ خورد شماره همون مرکزی بود که صبح تماس گرفته بودم وقتی که با هاشون صحبت کردم دیدم طبق همون مواردی که من می خواهم با من کار میکند وبه صورت پرداخت ماهیانه و حتی چند نوبت آزمون هم اضافه تر اون مرکز و با قیمت پایین تر دیگه سریع قراداد رو بستم و پول رو واریز کردم و خانم مشاور با دخترم ارتباط گرفتن
و طی تماسی با مرکز قبلی گفتم ما از کار کردن با شما منصرف شدیم و ایشون هم قبول کردن
این داستان دوتا درس بزرگ برای من داشت یکی هدایت خداوند برای من واضح شد
و درس دوم که برام ملموس تر شد ترس طرف مقابلم برای ازدست دادن مشتری بود که مرکزی که همش فکرش این بود مشتری از دستم نره و بهش بگم زودتر واریز کنه که نهایت ترس اون باعث از دست دادن مشتری شد
و این قانون خداوند رو هم خوب درک کردم که خداوند میگه اگه روی خودت حساب کردی اگه شاکر نبودی به هیچ مشتری ااجازه نزدیک شدن به کسب کارت رو نمیدم
من رفتم برای پرداخت ولی خداوند اجازه نداد به انسان ناسپاس نعمتی برسه
الله اکبر
الله اکبر
در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشید
ملاصدرا می گوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید،
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
و به قدر دل امیدواران گرم میشود…
پــدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادری را.
همسر میشود بی همسر ماندگان را.
طفل میشود عقیمان را.
امید میشود ناامیدان را.
راه میشود گمگشتگان را.
نور میشود در تاریکی ماندگان را.
شمشیر میشود رزمندگان را.
عصا میشود پیران را.
عشق میشود محتاجانِ به عشق را…
خداوند همه چیز میشود همه کس را..
به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،
و زبانهایتان را از هر گفتار ِناپاک،
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار…
و بپرهیزید از ناجوانمردیها، ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند،
چگونه بر سفرهی شما، با کاسهیی خوراک و تکهای نان مینشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد،
و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و “در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند”
مگر از زندگی چه میخواهید،
که در خدایی خدا یافت نمیشود، که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود، که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟
قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید.
زیرا که عشق چون عقاب است. بالا میپرد و دور…
بی اعتنا به حقیران ِ در روح..
کینه چون لاشخور و کرکس است..
کوتاه میپرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمیاندیشد.
بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.
برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی
الیس الله بکاف عبده و یخوفونک بالذین من دونه و من یضلل الله فماله من هاد (سوره الزمر آیه ۳۶)
آیا خدا کفایت کننده بنده اش نیست؟ و [کافران] تو را از آنها که غیر اویند میترسانند و هر که را خدا گمراه گرداند برایش راهبرى نیست.
بنام خدایی که کافی کافیه
سلام به روی ماهت ابراهیم عزیز
سپاسگزارتم برای متن بینظیری که نوشتی و من از این عظمت اشک ریختم
بخدا که تنها خودش کافیه برای هر لحظه
خدایا مرا مسلمان کن و مسلمان بمیران
سپاسگزارتم که نوشتی و قلبم و پرواز دادی
باید که جمله جان شویم
تا لایق جانان شویم
خدایا سپاسگزارتم برای همین لحظه با شکوه الان
خدایا شکرت برای مرور دوباره ی این متن درحالیکه اهنگ نقش جمال زنده یاد ناصر عبدالهی رو میشنوم
همه جا نقش جمال تو اکه گولم خا
همه جا وهم و خیال تو اکه گولم خا
همه جا جاذبه عشق تو اکه می کشی
او که درتو گوشمت خا که بگه گولم خا
یه روزی تو کنج اشک دخت عاشق تومدی
یه روزی تو عمق خشم مرد صادق تومدی
یه روزی هم توی معصومیت اشک یتیم
یه زمانی هم توی دعا رو قایق تومدی
همه جا تویی بپییچه ای که گولم نزدی
مشت تو پیش مه بازن هنو گولم نزدی
همه جا تویی بییچه ای که گولم نزدی
مشت تو پیش مه بازن هنو گولم نزدی
لالالای لالا لالای، لالالای لالا لالای
لالالای لالا لالای، لالالای لالا لالای
تویی اون رفیق خوب دوره چوکلکی
با همون حس خش تو بازی دارکلکی
با همان صداقت و سادگی یه بندری
با همان حس غریب شوخ دوز و کلکی
همه جا تویی بییچه ای که گولم نزدی
مشت تو پیش مه بازن هنو گولم نزدی
همه جا تویی بییچه ای که گولم نزدی
مشت تو پیش مه بازن هنو گولم نزدی
تویی صلح بعد یک غیظ ، تویی صلح وصفا
تویی وصل بین عشاق شفیق باوفا
تویی لیلی تویی مجنون تویی تلخ وشیرین
همه جا تو همه رنگ تویی تویی تویی خدا
واقعا همه چیز و همه کس خود خداست
ان شاءالله خدا درک وفهم وباورهای ما رو بزرگ و ایمانمون رو قوی ومحکم کنه
سلام سارا جان
سپاسگزارم که برام نوشتی،همیشه کامنت هاتون رو میخونم چون بد جور بوی توحید میده و اتفاقا حدود ۲ یا ۳ هفته پیش توی ستاره قطبی ام نوشتم سارا برام یه نوشته بنویسه و خدا رو شکر میکنم که الان این خواسته من با جواب توحیدی و به خدا نزدیک کن استجابت شد.سپاسگزارم که هستی و مینویسی و تشویق به نوشتن از توحید میکنی .انشالله بزودی به خواسته ات برسی و ما رو خوشحال تر کنی.خدا نگهدارت باشه
ابراهیم عزیز سلام،
امیدوارم هر جا هستی حال دلت عالی باشه،
ممنون از کامنت زیبات ،
میدونی چیه دقیقا ایمان دارم که خدا برای بندش کافیه، خیلی هم معجزه تو زندگیم دیدم، گره هایی که چند سال بود باز نمیشد ولی با یه درخواست با یه توکل، معجزه وار باز شد،.
ولی باز این ذهن نجوا داره باز این ذهن تو شرایط مختلف میترسه باز این ذهن شرک داره و نمیدونم باید چکار کنم که افسار ذهنم رو دست بگیرم،
ممنونت میشم اگه راهکاری برای کنترل ذهن داری برام بگی،
سپاسگزارم که هستی و برامون آگاهی های نابی را به اشتراک میگذاری،
ارادتمند
علی
علی جان سلام
خب کار شیطان همینه که بترسونه و ما رو سمت شرک ببره و کار ما اینه که تسلیم و عبد خدا باشیم تا از فضل خودش به ما بده.کنترل ذهن هم یک تمرینه که تکامل داره،یعنی همین که شما میدونی و داری آگاهانه خودت رو از شرک و ترس درمیاری به مرور شما ارباب ذهنت میشی.مثل روزی که تازه پشت فرمون نشستی و هی به دنده نگاه میکردی و وقتی میخواستی حرکت کنی ماشین خاموش میشد و …ولی الان دست فرمون عالی داری.ذهن هم تحت فرمون تو درمیاد .آگاهی های سایت رو دنبال کن و از خدا بخواه هدایتت کنه که هر کس دنبال نور باشه وجودش پر نور میشه
سلام به استاد عزیز و دوستان گرامی.
تو زندگی مواردی پیش میاد که لجاجتو و یه دندگی و سرسختیهامون باعث رنج و بدبختی بیشتری میشه. در حالی که بعدش فکرشو میکنیم میبینیم، میتونستیم از بروز اونا جلوگیری کنیم.
گاهی اوقات هرچی تقلا میکنیم اوضاع بدتر میشه .یکی از انتخابهای ما میتونه رها کردن باشه. اینکه مشکلاتمون را رها کنیم و به خدای بزرگمون بسپاریم. چون خداوند توانایی حل همه ی مشکلات رو داره ،در حالی که ما قادر به حل اونها نیستیم.
یاد گرفتیم که یا باید رها کنیم و یا درد بکشیم و تحمل کنیم و گاهی دم نزنیم.
اگه یاد بگیریم از سر راه خدا کنار بریم و بزاریم خواست خدا عملی بشه خودمونو از زیر بار دغدغهها و احساس مسئولیتهای نادرست رها میکنیم. برامون خیلی روشنه که وقتی رها میکنیم و به خدا میسپاریم به صلح و آرامش بیشتری میرسیم.
وقتی کنترل تمام کارهامونو به خدا میسپاریم در اکثر موارد نتیجه بهتری میگیریم.
البته به این راحتی نمیتونیم این عادتها رو تغییر بدیم. اما وقتی هر کدوم از اونها رو کنار بذاریم و رها کردن رو یاد بگیریم ، راه خوشبختی رو پیدا میکنیم. همون سعادت و شادی که انقد به خاطرش دست و پا میزنیم.
معنی زندگی این نیست که زندگی چه امکاناتی در اختیار ما قرار میدهد بلکه معنی اون ،مفهومی است که خود ما به زندگی میبخشیم.
معنی زندگی به بزرگی حوادثی که رخ میده نیست. بلکه به بزرگی عکس العملهای ما در مقابل اون حوادث هستش.
پس به خاطر میسپاریم که خدای قدرتمندی داریم که از راههای زیادی با ما حرف میزنه .
من قبلاً، از حوادث روزگار مضطرب میشدم اما امروز ذهنم را باز میکنم و مشتاقانه پیام امید را از لابه لای حوادث دریافت میکنم.
باید اجازه بدیم مسائل به اندازه ای مهم باشن که واقعاً اهمیت دارن.
امروز به خدا اعتماد میکنم و رها میکنم.
این ما هستیم که اهمیت چیزها را تعیین میکنیم. وقتی به چیزی اعتنا نکنیم خود به خود بیاهمیت میشن.
وقتی رها میکنیم خودش بهتر میدونه که چ چیزی را به ما بده.
با رها کردن به خدا ،ایمانمون رشد میکنه، و مشکلات حل نشدنی زندگیمون از طریقی که اصلاً فکرشو نمیکردیم به طور معجزه آسایی حل میشن.
زمانی که رها میکنم و به خدا میسپارم دست از کنترل برمیدارم. من مسئول هیچکس و هیچ چیز نیستم.
اعتقاد دارم که من اکنون در جایی قرار دارم که باید باشم و دیگران نیز در جایی که باید باشن هستن.
گاهی اوقات آنچه را که به نظر میرسه بدترین اتفاق باشه، در واقع بهترین اتفاق میتونه باشه .
خدای من، از من مراقبت میکنه و به هنگام نگرانیها به من آرامش میده.
وقتی رها میکنم، روی خودم تمرکز میکنم.
من یاد میگیرم که در اوقات بحرانی زندگی، چگونه کنار بیام. از خداوند میخام که به من قدرتی عطا کنه تا به طور کامل رها کنم تا شخصیتم بهبود پیدا کنه.
به روح و فکرم آرامش میبخشم و اطمینان دارم که پروردگارم، ما رو هدایت خواهد کرد.
شعور و درک ،زمانی حاصل میشه که توانایی ایستادگی داریم .ینی فقط نگاه کنیم و گوش فرا بدیم تا الهامات بیشتری دریافت کنیم.
در کل، وقتی رها میکنیم اکثر نواقص اخلاقیمون دخالتی تو اون کار یا رفتارمون ندارن در نتیجه بهترین اتفاق رو تجربه میکنیم. .
اجازه بدیم که خداوند هدایت و سرپرستی همه ی امور زندگیمونو به عهده بگیره تا شاهد معجزات بیشماری باشیم.
اجازه بدیم خواست الهی جریان داشته باشه تا ترسها و ناامیدیها ناپدید بشن .
خواست خدا از طریق انتخابهای درسته، ما جاری میشن تا بهترینها در زندگیمون اتفاق بیفته.
به خداوند اعتماد کنید. باور داشته باشید که به تمامی مسائل زندگیتون رسیدگی میکنه . خداوند ما رو رها نمیکنه.
خداوند بدون دعوت ما وارد زندگی ما نمیشه .
به خداوند وقت و اجازه ی حضور بدید.
هر کاری رو با وجودش میتونیم انجام بدیم. باور کنیم همه ی کارها برامون آسون تر میشه .
خداوند در درون ما و با ماست و همه کاره خودشه .
خودت را مجبور کن که خواست خدا را بپذیری. اگه من اجازه بدم خداوند توانایی انجام هر کاریو داره .
خداوند کسانی رو یاری میکنه که خودشون درخواست میکنن.
یاد بگیریم وقتی با موقعیت سختی روبرو میشیم ، یا از کسی رنجیده خاطر میشیم، از شعار « رها کن و به خدا بسپار »استفاده کنیم .
من میتونم تمام توقعات و خواستههامو رها کنم و صبر کنم تا نتیجه دریافت کنم. ب شرط اینکه همیشه در آرامش و با احساس خوب باشم.
که در طول روز با تمرین کردن وآگاهانه تمرکز کردن روی این موضوع،با اتفاقاتی که مواجه میشیم ، میتونیم تغییراتی در خودمون حاصل کنیم.
سلام عزیزم .کامنت شما به قدری زیبا بود.که من همش برمیگشتم از اول میخوندم. خدایا کمکمون کن تا بتونیم هنینقدر زیبا بهت اعتماد کنیم …
سلام ناهید عزیز
تمام جملات شما و تمام توضیحات شما منو یاد جدایی از همسر سابقم انداخت
پنج سال تلاش و تقلا کردم که زندگیم حفظ بشه و همون زندگی شیرین بشه ولی نشد
تا اینکه از شدت چک و لگد ها دیگه نای تقلا کردن نداشتم
گفت خدایا من تسلیم ام
من دیگه اوان ندارم
فقط میخام به آرامش برسم
دیگه خسته شدم ازین جنگیدن ها
به خدا با چنان سرعتی همه چیز تموم شد که هنوز وقتی یادم میاد باورم نمیشه
دیگه نچسبیده به اون زندگی
گفتم من فقط آرامش میخام
و اگر اون سه ماه که بخاطر مساعل قانونی و اداری بود رو از پروسه کم کنی واقعا در عرض بیست روز همه چیز جور شد و راحت ترین جدایی دنیا اتفاق افتاد
به نام خدای مهربان
ازشمادوست عزیزناهیدخانم سپاسگزارم بابط تک تک کلماتی که نوشتید
اره بایدتمرین اگاهانه داشته باشیم بخداقسم فقط چندروزه تمرکزم به ذهنم هست وناظرش هستم وباهاحل نمیشم بقدری حالم خوبه که حدنداره دوشب پیش همسرم پیام دادچندموردخریدکنم حالا خبرنداشت که کارتم موجودی نداره من گفتم چشم راه افتادم برای خریدباخودن گفتم حالا وقته تمرین من بااعتمادمیرم سمت خریدبدون نگرانی
ده دقیقا بعدخانمم زنگ زدگفت راستی پول داشتی منم چوهیچوقت نمیگم ندارم گفتم درست نیشه این متوجع شدکه خودش برام پول ریخت اشک توچشمام جمع شدواول باپیامک ازهمسرم سپاسگزاری کردبعداومدم سراغ خداکه چقدردقیق بموقع بدون تاخیر عمل میکنه اگرمن درست عمل کنم به قول استادلون کارشوخوب انجام میده من بایدکارم درست انجام بدم
بازگ سپاسگزاراستادبخاطرهنچین موقعیتی وتک تک شمادوستان چه اونهای که مینویسندوچه اونهای میخونندچون وقتی میخونندحالشون خوب میشه وانرژیشون برمیگرده توسایت
درپناه الله
حبیب الله جان سلام خدایا میلیاردها بار شکر از هدایتت
فعلا فقط میخواستم سپاسگزاری کنم از صفحه ای که ایجاد کرده ای.هم خود شما و هم همه دوستان عالی نوشتن و اشک از چشمهام جاری شد و به توحید بیشتر پی بردم.استاد تو ثروت ۳ هم یک جلسه همزمانی ها رو توضیح میده و درخواست میکنه بنویسید تا متوجه بشید همه چیز در دستان خداست.همه چیز تحت هدایت رب ماست.امیدوارم من هم در صفحه توحید مشارکت داشته باشم و شما هم به خواسته هاتون برسید.سپاسگزارم
قَالَتْ یَا وَیْلَتَىٰ أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَٰذَا بَعْلِی شَیْخًا ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ
گفت واقعا !!!!! آخه چطوری میشه ؟ من پیر هستم شوهرم هم پیرمردِ !!!!! خیلی عجیبِ !!!!!
قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۖ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ ۚ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ
گفتند تعجب میکنی از کار خدا ؟؟؟ از رحمت خدا ؟؟؟؟ از برکات خدا به اهل خانه ات ؟؟؟
بابا این خدایی که میگیم حمید و مجید هستش ها ، یادت رفته ؟!
میدونید خیلی این آیات بینظیر هستن ، قشنگ خدا میدونسته آدم ها خیلی منطقی هستن و باید مثال هایی بزنه که آروم بشن و ایمان بیارن
زن ابراهیم و مثال میزنه که بگه بابا هر چقدر هم تو زندگیت معجزه رخ داده بازم برای معجزه بعدی باید ایمان و قوی کنی وگرنه شک و تردید ، ایمانت و از بین میبره
بخدا که خدا خیلی باحاله و کارش درسته
باید هر روز تمام معحزاتی که یادمون میاد از گذشته رو مرور کنیم تا بشه انرژی واسه ایمان ساختنمون
و این کار ماست باید انجامش بدیم
یادمه دخترم ۵ یا ۶ ماهش بود و یکی از چشم هاش همیشه اشک میاوند و بردمش دکتر که گفت کیسه اشکش بسته اس و باید میل بزنیم تا خوب شه منتهی باید بعد از ۷ ماهگی این عمل و انجام بدیم
اصلا هدایتم به خود همین دکتر هم عالی بود
رفته بودم واکسن شو بزنم که اون خانوم پرستار چشمش و که دید آدرس دکتری و بهم داد که کوچه پایین خونه ام بود و دکتر ( فوق تخصص چشم کودک )
اینقدر این دکتر معروف و فوق العاده و با اخلاقی بود که هنوز چهره اش یادمه
خلاصه کنم ، گفت خانوم باید یکی ، دو ماه دیگه براش وقت عمل بگیری و عمل راحتی هم هست و خیلی از بچه ها این مشکل و دارن
منم تشکر کردم از مطب اومدم بیرون
یادمه هر روز که با چایی چشم دخترم تمیز میکردم میگفتم خدایا خودت درستش کن و یه روز متوجه شدم چشمم خوب شده و دیگه حتی برای معاینه دکتر هم نرفتیم
آخه این خدایی که چشم و سالم کرد نمیتونه کارهای دیگه رو انجام بده ؟؟؟؟!!!
باید بیاد بیاریم اتفاقاتی و که به خدا سپردیم و به راحتی برامون انجامش داده
من سال ۸۶ از اصفهان برمیگشتم تهران از جاده قدیم ،زمستونم بود
تو گردنه قرقچی تصادف کردم
اومدم نزنم به ماشین جلویی فرمون کشیدم سمت شونه جاده منتهی چون سرعتم خیلی زیاد بود ماشین رفت رو تپه و نمیدونم چند تا ملق خورد و طوری که باک بنزین هم سوراخ و کلا ماشین مچاله شد
من صحیح و سالم حتی یه زخم کوچک رو دستم هم نبود ،اومدم بیرون اما شوکه شدم که چی شد
ماشین های تو جاده با پلیس تماس گرفتن ، افسر که اومد فکر کرد راننده مرده و بردنش بیمارستان وقتی گفتم من راننده ام باورش نمیشد !!
خب اگه خدا نبود پس کی من و سالم از ماشین آورد بیرون ؟؟؟؟
تازه هفته بعدش هم ی ماشین رویایی انداخت زیر پام ؟!!!!!
بخدا که این خدا خیلی بخشنده و مهربانه
این خدا خیلی خیلی خیلی قدرتمند و کار درسته
من باید هر روز یادم بیاد یکی یکی معجزاتی که برام کرده تا با ایمان روزم و شروع کنم
حبیب الله عزیزم عاشقتم برای سوال بینظیری که پرسیدی و زندگی پر از معجزه مو به یادم آوردی
دمت گرم و ایمانت محکم
خداروشکر
بخاطر تمام معجزاتی که داره به یادمون میاره
آره درسته سارای عزیز
ما فراموشکاریم
و یادمون میره خدا برامون چه کارها کرده
و معجزات بزرگ از بیاد آوردن همین معجزات بیرون میاد
واقعا این صفحه پر از عشقه پر از معجزات
بیتظیر خداست
خدایا شکرت.
سلام سارا خانم خواهر عزیزم
سپاس گذارم از شما برای نوشتن همزمانی های زندگیتان و معجزاتتان
که باعث زیاد شدن ایمان و مهمتر اینکه به خداوند اعتماد کنیم
من هم اگر بخواهم از گذشته ام یاد کنم تا حالا سه دفعه خداوند مرا از مرگ رهانیده وبه من زندگی دوباره داده همیشه به خودم یاد آوری میکنم تو حتما یک رسالتی داری که باید انجام بدی وگرنه توی یکی از این سه بار باید میرفتی پس هر وقت زمانش برسه خواهی رفت پس نگرانی ها را کنار بگذار و تسلیم رب شو تا به انجام رسالتت برسی
بازم ممنونم از اینکه می نویسی به خداوند قسم طراح سوال خودشه و خودش از سوالش دفاع میکنه
الله اکبر
الله اکبر
سلام به استادعزیز
و سلام به دوستان هم فرکانس همیشه در صحنه
چند سال پیش که تو دانشگاه گاهی اوقات مشکلاتی پیش میومد با حوصله صبر میکردم و همینطوری میگفتم خدایا درستش کن ولی بعد از مدتی صبرم تموم میشد ولی مشکل حل نمیشد اینجا بود که عصبانی میشدم و با جدیت با خدا دعوا میکردم و میگفتم دیگه شورشو در آوردی من دیگه نمیتونم صبر کنم فهمیدی!!!!
دقیقا بعد از دعوا با خدا مشکل سریعا حل میشد خخخخ
حالا که با قانون آشنا شدم میفهمم که در لحظه ای که آنقدر خدا رو قبول داشته باشی که حتی با جدیت باهاش دعوا کنی یعنی موجودیت و یکتایی اون رو صد در صد پذیرفتی و دقیقا در این لحظه اتفاقات پیش میان و به خواسته ها میرسی.
گاهی اوقات انسان آنقدر با خدا صمیمی میشه که خدا سر به سرش میذاره و براش جوک میگه باور کنید اینو جدی میگم.
استاد خیلی به خدا نزدیک هستن حتما براشون پیش اومده کاش برامون از خلوتشون با خدا حرف بزنن.
از توجهتون سپاسگذارم
سلام به روی ماه همه دوستان نارنینم
ازوقتی این سوال پرسیده شده دلم پرمیکشه هرروز سری به این صفحه بزنم کامنت بچهها روکه میخونم بازم چیزهایی یادم میاد که احساس میکنم مفیدباشه یادآوریش البته اول برای خودم
چندماه پیش به شهر محل زندگی پدرومادرم رفتم (البته یه واخدآپارتمانی اونجا دارم ) ودوسه روز بود اونجابودم والبته اونا خبرنداشتن که من اومدم یه روز تصمیم گرفتم برم دیدنشون دلمم براشون تنگ شده بود صبح زودتر بیدارشدم به امورات خونه رسیدگی کردم چون قصدداشتم یه شبانه روز بمونم گفتم کاری نصفه نمونه درحین انجام کارها یه احساس سنگینی داشتم انگار پام نمیکشید برای رفتن اما کارهامو انجام دادم یه دست لباس و وسایل شخصی و سوغاتی که براشون ازمحل خودمون آورده بودم روهم برداشتم وهمچنان اون حس بود گفتم خدایا الان این حس چی میگه یعنی نباید برم اگه صلاح نیس برام نشونه بفرست درب روبستم واومدم پایین گوشیم روباز کردم که اسنپ بگیرم هر چی منتظر شدم اسنپ گیرم نیومد گفتم خدایا یعنی این نشونه س که نرم؟
گفتم تا فلان ساعت ودقیقه صبرمیکنم اگه باز اسنپ پیدانشد یعنی نبایدبرم وبرمیگردم ساعت همونی شدکه نشونه گذاشته بودم و من گوشی رو بستم وبدون کوچکترین ناراحتی برگشتم بالا و فقط کنجکاو این بودم که چرا نباید میرفتم ومیگفتم خداجونم خودش اگه صلاح بدونه بهم میگه حتی من به پدرومادرم هم نگفته بودم میخوام بیام چون اگه میگفتم مامانم بااون پای دردش میرفت برام غذا درست کنه وتو زحمت میفتاد و پدرم هم حتما ماشین ورمیداشت که بیاد دنبالم و چون مسیر 50 دقیقهای فاصله داشتیم نمیخواستم اذیت بشن که اینم باز لطف خدابود که خواستم زنگ بزنم گفتم نه بذار بی خبربرم بیشتر خوشحال بشن خدایاشکرت
فردا دوباره آماده شدم وگفتم امروز هم به خودت میسپرم خداجونم هرچی بگی تسلیمم اومدم پایین دیدم جلو در ماشین شهرداری و کارگرای شهرداری وایستادن شلوغ شده پرسیدم چی شده گفتن لوله اصلی آب ساختمونتون ترکیده و ازالان آب رو قطع کردیم تا 24 ساعت هم آب ندارین چون لوله زیر درخت قرارگرفته ولودر باید درخت رودربیاره تعمیر کار میبره
خداااااای من فلب من اون لحظه دیدنی بود توش جشن وپایکوبی بود نه تنها اصلا ناراحت نشدم بلکه یه لبخند اومد رو لبهام ویه نفس عمیییق و خدایاشکرتهایی که پشت سرهم داشتم تودلم تکرارمیکردم وسپاسگزاری که خداجونم تو دیروز نذاشتی من برم چون نخواستی امروز که برمیگردم بابی آبی روبرو بشم تو اینقدر خوشکل برای من پلن چیدی که 24 ساعت قطعی آب رو من خونه نباشم و اذیت نشم اسنپ هم سریع پیداشد و من تا رسیدن به خونه بابا فقط داشتم شکر میکردم وباآهنگ شاد بندری که راننده گذاشته بود تمام سلولهام داشت میرقصید الهی شکرت عاااااشقتم مرسی که هستی باتو همه چی یه جورخوشکلی قشنگتره
سلام مهتاب عزیز
دیروز یه چنین ماجرایی برای من هم پیش اومد
صبح زود بیدار شدم که طبق معمول برم سر پروژه
ولی تا چشمامو باز کردم شروع کردم به گفتن خواسته های روزم
من کلا اخبار رو دنبال نمیکنم
و هیچ خبری از بیرون نداشتم ( که ظاهرا یکی از گرم ترین روزها بوده )
گفتم خدایا دوست دارم امروز هدایتم کنی به رفع ترمزهام
دوست دارم امروز هوا برام خیلی مطلوب باشه
دوست دارم تمام کارهام به بهترین شکل ممکن انجام بشه
تا اینو گفتم همون موقع صبح گوشیم زنگ خورد و بچه ها و اوستا های ساختمون ( پروژه ) بودن که بدلایلی عذرخواهی کردن که مشکلی پیش اومده و فردا میان
یه لحظه حالم بد شد که ای بابا من ازت خواستم کارهام به بهترین شکل انجام بشه.
این چی یود دیگه ؟
ولی گفتم الخیر فی ما وقع
الان که کامنت شما رو دیدم یه جیزی فهمیدم
یه اتفاق فقط یه اتفاقه
ولی واکنش ما به اون میتونه برنامه های بعدی رو تغییر بده
اگر حال من بد میشد اگر حال شما بد میشد و شروع میکردیم به نق زدن و بدو بیراه گفتن قطعا شرایط یجور دیگه پیش میرفت
اما وقتی احساست رو خوب نگه میداری بعدا میفهمی منافعی در راه بوده که فقط در تسلیم و آرامش میتونستی باهاش برخورد کنی
نه در احساس بد و غر زدن
من امروز فهمیدم که دیروز بشدت هوا گرم بوده و خبر نداشتم اما از کجا معلوم ممکنه هوای گرم دیروز نیروهای سر ساختمون رو اذیت کنه ممکن بوده کسی آسیبی ببینه که اومدنشون کارهارو سخت کنه
وقتی من هز خدا خواستم تمام کارهام به بهترین شکل پیش بره و هوا برام مطلوب باشه
بلافاصله خدا جوابمو داد. ولی من خبر نداشتم اون جواب خدا بود اون عشق و مهر خدا بود.
شاید جلوی ماجرای بدی رو سر پروژه گرفته بود که نیروها نیومدن
شاید اصلا خودم تو اون هوا اذیت میشدم
و وقتی این اتفاق افتاد من دیگه حتی دفتر هم نرفتم و بعد هز ورزش نشستم پای دوره دوازده قدم
و تا شب چه معجزاتی تو دوره برام رقم خورد
واقعا این صفحه انگار جادویی شده
و چقدر برکت تو کلام بچه هاست
خدایا شکرت.
سلام داداش حمیدرضای نازنینم
ممنونم بله همینجوره که شما گفتی من به این ماجرا اینجوری نگاه کرده بودم که چقدر خدا هوامونو داره وشما یه جنبه دیگهشو به من یادآوری کردی واونم این بود که اون اتفاق خوبه به دنبال کنترل ذهن میوفته سپاسگزارم که این نکته رو ازت یاد گرفتم مرسی که هستی همیشه کامنتتهاتو میخونم و حوابهایی که به بچه ها میدی برام سنده خداروشکر میکنم که به اینجا هدایت شدم واین همه برکت داشته برام چون خیلی اهل سرزدن به قسمت عقل کل نبودم وفکرمیکردم فایلها مهمترن که البته هستن و این قسمت برای اینه که اگه سوال خاصی داشتی بیای بپرسی یا جواب بچهها رو بخونی اما از وقتی خداهدایتم کرد به وقت گذاشتن بیشتر برای خوندن کامنتهای سایت کم کم به این سمت باغ بهشت هم هدایت شدم وفهمیدم که اینجاهم یه بهشت دیگهس که کلی حال خوب و عالی رومیتونم تحربه کنم ممنونم که انرژی میذارین و فعالیت میکنین خداروشکر میکنم که لیاقت حضور دراین محفل بهشتی رودارم و ازش میخوام کمکم کنه قدرش روبدونم درپناه حق باشید عاشقتونم
سلام دوست عزیز … سپاسگزارم برای سوال عالی که پرسیدید
یه مورد اینکه خیلی قدیما یکی از این بازیهای اعصاب سنج خریده بودم که یه روز یادش افتادم دلم خواست بازی کنم، فکر میکردم داخل کمدم یا داخل تختم گذاشتم اما هرچی اتاقم رو گشتم نبود گفتم پس شاید دورانداختم یا دادم به کسی یادم نمیاد… تا اینکه چندروز بعد درتنهایی نشسته بودم و داشتم باخدا صحبت میکردم وخواسته هام رو بهش میگفتم و بهش گفتم خودت اکی کن …همون لحظه مامانم اومد و بازی اعصاب سنجم با اینکه من هیچی بهش نگفته بودم که من دنبالش میگشتم ، دستش بود، گفت داشتم کابینتا رو مرتب میکردم اینو دیدم، میخواستم بندازم بیرون گفتم قبلش ازت بپرسم …گفتم عه این چرا بجای کمدم تو کابینت بوده :) ،گفت از خودت باید بپرسی:) گفتم نه میخوامش اتفاقا دنبالش میگشتم پیداش نمیکردم…بازی رو گرفتم گذاشتم کناردستم، مامانم که رفت دوباره شروع کردم ادامه ی صحبتم باخدا و گفتم خودت اکی میکنی… بعد اومدم مشغول اون بازیه بشم دیدم یه برچسب کوچیک چسبیده به کف دستم که روش نوشته شده بود ok :) اون برچسبه احتمالا به اون جعبه بازی بوده ولی جالب بود که بعد از اینکه من درخواستهام رو به خدا گفتم و بهش گفتم خودت اکی میکنی، چسبیده بود به کف دستم … هرچنددرخواست هایی که داده بودم والبته یکی دوتا نبود و کوچیک هم نبودهنوز برآورده نشده ، اما زمانهایی که یکم ناامید میشم یا میگم خواسته هام بزرگ بودن چطوری میخواد برآورده بشه، یادم میادبه این خاطره و اون ok
به خودم میگم نمیدونم ولی خود خدا اکی رو چسبوند کف دستت دیگه اینقدر بی ایمان نباش حتمادر زمان مناسبش برآورده میشه
یه مورد دیگه این بود که تو پارک بودم ، یه دخترخانومی داشت با موبایلش صحبت میکرد و میگفت ببین میدونم سخته ولی میدونی که برای رسیدن به هدفت باید بهاش رو بپردازی ، مهمترین بهای هدفت هم همین کنترل ذهنت هست کار آسونی هم نیست اما اگه درست انجامش بدی چه درهایی از خیروبرکت رو خدا به روت باز میکنه …والبته این از مواردی هست که زیاد واسم تکرار شده که حتی افرادی هم که بااین مباحث اشنا نیستن از اشنا وفامیل وغریبه از اشاره ای به این موضوعات دارن …و جواب یکسری سوالاتم یا یکسری یادآوری هایی که لازم دارم رو خداوند از این طریق بهم میگه
مورد بعدی ، یکی از فامیل که قصد مهاجرت داشت به آمریکا یا اگه نشد کانادا ، بهم گفت که از دیشب نتونستم بخوابم … پرسیدم چطورمگه… گفت مگه خبرنداری این فلان فلان شده ها باز چیکار کردن… گفتم نه ..گفت بمب زدن پایگاه کجا رو خراب کردن… گفتم خب…گفت خب دیگه الان باز امریکا نسبت به ما سخت میگیره ، کارای مهاجرتیه من هم با برنامه های اینا دچار مشکل میشه ، واسه همین از دیشب که این خبروشنیدم خوابم نبرده و تا همین الان اعصابم خورده…منم فقط بهش گفتم ان شاءالله خدا کارهات رو واست درست کنه …در همون حین صحنه ای که Tv داشت نشون میداد یه آقایی بود که روی بلوزش نوشته بود رها کن
فامیلمون هم گفت چجالب رو بلوز این اقاهه نوشته رها کن …
حالا اون فامیل ما که اصلا تو این زمینه ها نیست رشته ش روانشناسی هست خیلی روی علمی بودن تاکید داره و مطالب اینچنینی رو روانشناسی زرد میدونه … ولی بنظر منم جالب میومد که چجالب و چ واضح خدا با بنده هاش صحبت میکنه … فقط ماییم که خیلی جاها متوجه ش نمیشیم ، باخودم میگفتم ببین چ زمانهایی بوده که به همین وضوح با من صحبت کرده و نشانه فرستاده و منم اصلا درکش نکردم
مورد دیگه یکی از دوستانم هم وقتی با این مباحث اشنا شده بود مستاجر بود و ماشین هم نداشت… تا قبلش چشم امیدش به ارثیه شوهرش بود ، که اون رو هم مادرشوهرش اینا بهشون نمیدادن و بینشون دعوا ودلخوری بود… بعداز اشنایی با این مباحث گفت رفته بودم خرید یه روز بارونی بود ونزدیک تولدم هم بود داشتم قدم میزدم به خدا گفتم که من ازت میخوام سال دیگه روز تولدم تو خونه ی خودم باشم…وراه هم تعیین نکردم که مثلا ارثیه شوهرم رو بدن و از این صحبتا …میگفت من نمیدونم چطوری خودت خونه واسم بخر… وبعد خونواده ی همسرش نه تنها ارثیه رو دادن بلکه خودشون هم یه مبلغی روی پول ارثیه گذاشته بودن و دوستم دقیقا روز تولدش صاحب خونه شد بعدش گفت از پنجره ی خونه به ماشینا نگاه میکردم و به خدا گفتم سال دیگه روز تولدم ماشین میخوام ودوباره ایده میاد ودستان خدا میان و دقیقا روز تولدش ماشین هم میخرن
مورد دیگه یه روز داشتم فکر میکردم که دوتاگردنبند و یه جفت گوشواره و انگشترطلا دارم ، دستبند هم میداشتم خوب میشد
که خاله م واسم یه دستبند طلا هدیه داد
یه روز گوشیم رو روی چمن که نشسته بودیم جا گذاشتم … یکم که دور شدیم کیفم از روی شونه م سر خورد و برعکس شد ،زیپ کیفم اومد بطرف زمین … اومدم کیفم رو درست کنم دیدم چ سبکه انگار هیچی داخلش نیست ، چک کردم دیدم گوشیم نیست …باسرعت دویدم سمت چمنهایی که نشسته بودیم و گوشیم همونجا بود وبرداشتم و از خدا تشکر کردم که همچین حرکتی رو روی کیفم پیاده کرد تا بیادم بیاره که گوشیم رو جاگذاشتم
دفعه ی بعدی هم بابام گوشیش رو داخل wcپارک جاگذاشته بود ، که من بهش گفتم یه لحظه گوشیت رو بده و یادش اومد و وقتی داشت میدوید …من تو ذهنم بود که نیازی به دویدن نیست ،اگه قرار بود ازدست بره…حالاحالاها از گوشی یادمون نمیومد…اینکه اینقدر سریع بیادمون اومد خدا بیادمون اورد ،خدا حافظ اموالمون هست…
یبار هم توفرودگاه آش رو باجاش:) کیفم رو باوسایلاش روی صندلی جاگذاشتم که اقایی که صندلی کناری بود دوید و کیفم رو بهم تحویل داد
مورد دیگه اینکه از بنده خدا خواستم فلان مهمونی رو کنسلش کن بالحن عصبانی وتیکه ومتلک درخواستم رو رد کرد، اون لحظه بااینکه قدرت حاضرجوابی رو داشتم سکوت کردم و تو ذهنم به خدا گفتم قدرت تویی خدایا من بااینکه الان میتونستم باهمین لحن وتیکه ومتلک جواب بدم سکوت کردم ، ازت میخوام مهمونی رو کنسل کنی، چنددقیقه بعدش اون مهمونی ازسمت خود مهمونها کنسل شد
خدایاشکرت برای همه ی نشانه ها و همزمانیها و هدایتها واجابتها
خدایاشکرت که خودتی قدرت مطلق ومهربان بینهایت
سلام به دوستان توحیدی و عزیزم
من یک تعهدی به خودم میدم برای اینکه فراموشکار نباشم و جز دسته نا سپاس ها نباشم اگر خداوند یاریم کند هر اتفاقی را که به خداوند سپردم و انجام دادنش برای من آسان شده در زیر این سوال می نویسم تا شکر نعمتش را بجا آورده باشم
اتفاق دیروز
من بعد از سیزده ،چهارده سال دیشب رفتم فوتبال نه تمرینی نه اینکه خودمو گرم کنم اول بازی به خدا گفتم میخوام توی این بازی سربلندم کنی من نمیدنم خودت کارها رو انجام بده شاید باورتون نشه من توی زمانی که راهنمایی میرفتم خیلی فوتبال بازی میکردم و بازیم هم خوب بود ولی خیلی کم یادمه که تونسته باشم گلی بزنم اون موقع خیلی روی توانایی خودم حساب میکردم دیشب چهارتا گل زدم اونم چه گلای واقعا هر دفعه که گل میزدم خوب میفهمیدم چه کسی داره گلا میزنه اصلا باور کردنی نبود بهش میگفتم
ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى
در آخر بازی هم یکی از بچه ها بهم گفت سوباسا
هیچی دیگه شعار همیشگی الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
دوست عزیز
اگه به خدا سپردی ، به همون خدایی که اعتقاد داری فردا ببر ماشینت رو بزار تو جایی که ارازل و اوباش هستن کلیدشم روش باشه،بعد به خدا بسپار برگرد و مطمئن باش هیچ اتفاقی براش نمیوفته،اگه تونستی هر چی تو حساب بانکی هم داری بردار نقد کن بزار داخل همون ماشین.
چرا ما تو حرف و عملکردمون تضاد هست؟
شما میتونی بچه ای تازه راه رفتن یاد گرفته بزاری تو خونه و بری بیرون؟
میتونی بچه دوساله رو بسپاری به خدا؟
اگه سپردی دلت هزار جا نمیره؟
اگه مادر موسی هم تو آب میندازه بچشو بر اساس یه سری قانون و نظامات هست،چرا پرتش نمیکنه داخل آب،چرا تو یه سبدی میزاره تو آب میندازتش،چون قانونش اینه بچه بیوفته تو آب خفه میشه،ولی احتمال اینکه تو سبد اتفاقی براش بیوفته کمه،هر چند که بازم احتمال خطر هست.
اگه اینجوری که شما تعریف میکنی باشه باید مادر موسی بچشو پرت میکرد تو آب،بدون سبد، بعد میگفت خدایا سپردمت به خودت،خودت مواظبش باش.قول میدم خدا هم کاری براش نمیکرد.
به اون خدایی که میپرستم ما دروغ میگیم که به خدا اعتماد داریم.
به خدا مسپاریم ولی ذهن و قلبمون اونجاست نکنه اتفاقی براش بیوفته.
یعنی چی خدا گل میزد؟
پس خدا سوباسا هست دیگه.
اونایی که باهاشون بازی میکردی و نتونستن گل بزنن خدا باهاشون نبوده،دروازه بان چی؟
اگه هفته بعد بری و نتونی گل بزنی چی؟
اونوقت یعنی خدا باهات نبوده؟
ما باید همه چی رو از خدا بدونیم دوست عزیز ، ولی این شکلی که تعریف میکنین دیگه نه.
فوتسال برا خودش قوانینی نداشت؟
یه سری قوانین باعث نشده به نظرت گل بزنی؟
اونی که بهت پاس داد گل بزنی طبق قوانین نبود؟
اون توپ شامل قوانین نمیشد؟
زمین شامل قوانین نبود؟
خطا شامل قوانین نبود؟
زمان شامل قوانین نبود؟
چرا نگفتی خدا میخوام صد تا گل بزنم؟
گل ها رو که خدا میزد چرا صد تا نزد پس؟
دوست خوب من ، از خدا تعریف کردن خوبه ولی تا این حد خدا رو پایین کشیدن در حد انسان خوب نیست،خدا فراتر از اون چیزی هست که درکش کنیم.
بله ، اعتبار همه چی برمیگرده به خدا ، ولی طبق قانون و نظامات
ارادتمند شما.
سلام دوست خوبم
چرا تمرکز رو گذاشتی روی اصلی که قبولش نداری خوب ازش اعراض کن و برو روی اون چیزی که قبولش داری روش کار کن و بیا از نتایجت برامون بنویس ما هم روی اصل خودمون میمانیم و نتایج رو باهم مقایسه میکنیم
الله اکبر
الله اکبر
به نام الله یکتا سلام دوست عزیز یکی از اتفاقی که امسال 18اردیبهشت برام افتاد رو مینویسم شب قبلش پسرم داشت درسهاشو توی کانل شاد میدید بعد به من گفت مامان تو کانل شاد نوشته قراره رییس جمهور به قم بیادراستش امسال خیلی به سرم زده بود که هر جور شده با قرض یا وام ماشین بخریم دنبال یه وام سود کم درصد بودیم بعد گفتم بیام دوتا نامه بنویسم هم برای خودم وهم برای شوهرم تو این فکرها بودم که یهو حسم بعد شد یهو یه صدایی توی قلبم گفت پس ایمانت به خدا کجا رفته امیدت به خدا باشه زهرا این شرکه بعد گفتگوهای ذهنی شروع شد که بابا اینا وسیله هستن اون شب بارونه شدیدی میومد یهو به صدای بلند رعدوبرق به خودم اومدم که زهرا این خشم خداست توکلت به خدا باشه بعد گفتم خدایا اگه هستی باید فردا بهم یه نشونه بفرستی اگه نشونه بفرستی من دیگه روی هیچ کس به جز خودت حساب باز نمیکنم بعد گرفتم خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم تو تمرینه ستاره قطبیم از خدا خواستم مهره های زندگیمو خودش بچینه ساعت 12/5ظهر گوشیم زنگ خورد شماره مال تهران بود جواب دادم گفت خانم شما به تازگی روغن لادن خریدید گفتم بله یک ماه پیش گفت تبریک میگم شما برنده ربع سکه بهار آزادی شدیدی اصلأ مونده بودم خدایا من دیشب از درخواست کردم گفتم خدایا منو ببخش که داشتم شرک می ورزیدم سریع به سجده افتادم منو ببخش سپاسگزارم بهم به آسونی داری روزی میرسونی ومیگی من باهاتم و فقط کافی باورش کنیم ایمان هم تکامل میخواست یه اتفاق دیگه که برام افتاد چند هفته پیش داشتم کارهای خونم رو میکردم به خدا درخواست کار دادم گفتم خدایا یه کار با شرایط الانم میخوام بعد نیم ساعت من رفتم سوپر مارکتی محلمون وقتی داشتم میومدم یکی از همسایه هامون که تازه به محله ما اومده اومدگفت شما سودا دارید گفتم بله گفت میشه به من سواد یاد بدید وبابتش پول بگیری تو دلم گفتم خدایا نیم ساعت پیش درخواست دادم تو چیکار میکنی
با من خدایا شکرت اون کار برای من برکته توش برکت هست پولشم کم با شه می دونم خدا به اون پول برکت میده صد درصد چون پاکه چون خدا تو کار هست بی نهایت سپاسگزارخدای مهربانم هستم یادم وقتی شیش ساله پیش دوقلوهام به دنیا اومدن از خدا خواستم بهم سلامتی بده تا بتونم بزرگشون کنم به الله قسم من تویی این شیش سال اصلا مریض نشدم خیلی هم صبور وپر انرژی شدم ما باید خدارو باور کنیم اونوقت چه کارهای که خدا برامون انجام میده منو برای سوال خوبی که کردید واقعا توحید حرف اول وآخرو میزنه همه چیز توی این دنیای جادوی به خدا ختم میشه
به نام خدایی که جان آفرید/ سخن گفتن اندر زبان آفرید
با سلام و درود فراوان بر استاد گرامی و مریم بی بدیل!!! و دوستان هم فرکانسی…..تقریبا دوسال پیش پدرم باید چشماشو عمل می کرد واز اونجا که ما بهشون نزدیکیم مادرم از ما ( من وهمسرم) میخواست کاراشو انجام بدیم بخاطر شرایطی که داشتیم برامون سخت بود( بچه کوچیک داشتن و…) با تمام وجود از خدا خواستم کاراشو ردیف کنه به لطف خدا دوتا از خواهرام از تهران اومدن ودر بهترین شرایط عمل پدر انجام شد….خدایا شکرت!!! و این مربوط میشه به همون اوائل آشنایی من با استاد عباس منش…مورد بعدیم، پارسال مدیر مون که مدیر خوبی بود بازنشسته شد همه ی همکارام جز یکی دو نفر از مدرسه رفتن با این باور که هیچ کس جای اونو نمیگیره من به خدا سپردم واز خدا مدیری از همه نظر عالی خواستم همین طورم شد مدیری با حال و پرانرژی، با اخلاق و با خدا و….جای مدیر قبلی اومد که با مدیریت خوبش به همه ی امور مدرسه نظم داد طوری که شنیده میشد همکارایی که رفتن دلشون میخواست برگردن…..این دو نمونه از اتفاقایی بود که به یاد داشتم که به خدا سپردم…امیدوارم باور قلبی وایمانمون به خدا هر روز بیشتر و بیشتر باشه
الهی آمین
سلام به دوستای گلم سلام به خدای مهربانم. سلام به استاد گلم ..یه موضوعی یادم افتاد که میخوام براتون تعریف کنم .من چندسالی میشه که محل کارم دنبال ارتقاء بودم .اون زمان با قانون آشنایی نداشتم …یه آشنای خانوادگی داشتیم که چند باری من و همسرم بهش سپرده بودیم که سفارش منو به روسای اداره کنه .تا منم ارتقا بگیرم ….الان که به اون روزها فکر میکنم یادم میفته که چقدر حرف هارو با خودم بالا پایین میکردم….چقدر همش فکر میکردم کهاون آقا. فقط میتونه برام درست کنه و یادمه هر دوباری که ازش خواستم این کارو کنه با حالت خیلی بدی جواب مارو میداد ،در صورتی که از آشناهای نزدیک هم بود .گذشت از این جریان و من کاملا با کار خودم خوشحال بودم و دیگه کم کم افتاده بودم تو مسیر .دیگه فهمیده بودم هر چی که میخوام فقط باید از خدا بخوام ….. و در همین حین بود که از خدا خواستم کمکم کنه ….این بار بدون اینکه کسی رو واسطه کنم رفتم شرکت و خودم به شخصه با معاون شرکت صحبت کردم …بهش گفتم که یه سری شرایط دارم که کار تو قسمت دیگه ی شرکت بهم کمک بیشتری میکنه .بعد ایشون گفتن یه درخواست بنویس انشالله انجام میشه
بعد. گذشت چند مااه با درخواستم موافقت کردند و من ارتقا داده شدم به اون قسمتی از شرکت که خودم میخواستم .اینجا بود که فهمیدم فقط باید توکلم بر خدا باشه .و درسته انسان ها وسیله ان.اما نیتمون خیلی مهمه اون موقع ها من میگفتم که فقط این آقا اگه بتونه کارم رو درست کنه ..
بعدها گفتم خدا با منه .و این بار خودم رفتم حرف زدم .خدایا شکرت ممنونم واقعا …..و اینجاست که میگن کار خوبه خدا درستش کنه …
مورد بعدی یادمه حدودا چندسال پیش ما یه ماشین تقریبا مدل بالا داشتیم اون موقع ها حدودا پولش میشد ۵۰۰ تومن .
بعد همسرم تصمیم گرفته بود ماشین رو بفروشه و یه مدل بالاترش رو بخره .من همش میگفتم این کارو نکن یهو ماشینا ممکنه گرون بشه و پشیمان بشیم .بعد با داداشم مشورت کردن و داداشم گفتش که بفروش و اگه بتونی یه آپارتمان پیشش فروش کنی عالیه..بعد من یهو با خودم گفتم با ۵۰۰ تومن مگه میشه خونه خرید ؟؟ همینطور با خودم فکر میکردم و از خدا خواستم که خودش مراقب باشه پول ماشینمون ،الکی خرج نشه …واز صمیم قلبم از خدا خواستم بهمون یه خونه بده … و چند روز بعدش یهو یه مورد مناسب پیدا شد ،آشنا بود و پول رو یهو نمیخواست، قرار شد اول ما حدودا۴۰۰ تومن پول رو بدیم. و ما بقییش رو کم کم پرداخت کنیم تا اون بنده خدا واحدهارو تکمیل کنه ،خلاصه اینکه ما هم صاحبخونه شدیم و الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو خونه ی قشنگم رو تختم دراز کشیدم …خدایا شکرت واقعا که بهم بخشیدی. خداوندا الحق که خزانه ی تو پر هست از مال و مکنت
ماشین خریدنمون هم همینطور بود از خدا خواستم یه ماشین توپ و عالی برامون بفرسته چون ما زیاد اهل سفریم. و دوست داشتم یه ماشینی باشه که سانروف داشته باشه، چون پسرم عاشق سانروف هست و میگفت مامان به ماشین بخریم من برم بالا خیابونو نگاه کنم ،از خدا خواستم گفتم ، خدایا یه ماشین عالی برامون جور کن ،کمک کنپولش جور بشه . که خداوند عزیزم کمک کرد و پول ماشین جور شد
دقیقا همون مدل و رنگی که ما میخواستیم. الحق که این قانون جواب میده و فقط باید درخواست بدیم ..
خدایا ازت ممنونم و از شما دوستان عزیزم هم ممنونم که میخونید
خدا نگهدارتون باشه
سلام به دوستان عزیزم
اولش این سوالو خوندم ذهنم گفت تو که مثالی نداری باید تلاش کنی این مثال ها رو بسازی
رفتم چنتا از مثالهای دوستانو خوندم دیدم نه بابا توام خیلی مثال داری و اتفاقا الان که یه خواسته ای رو داری و تیک نمیخوره به خاطر اینه که تمام اون مثالها رو یادت رفته
و الان فقط کافیه به یاد بیاری و اینجا بنویسی هر چی یادت اومد
یادمه بچه بودم مسابقات طناب میخواستم شرکت کنم ، سال پیشش شرکت کرده بودم و خیلی دوست داشتم سال بعدی هم باشم
سال بعدیش خواهرمم اومد توی تیممون
من از لحاط شرایط سنی یک سال بزرگتر از تاریخ اعلامی اداره بودم ، شرایط جوری شد که من با شناسنامه ی خواهرم رفتم و تو مسابقات شرکت کردم
یا یادمه من تو کل دوران زندگیم هر موقع از یک آدمی خوشم میومده میگفتم من دلم میخواد این ادمه رو بیشتر باهاش آشنا بشم و باهاش دوست بشم و همیشههههههه
همیشههههههههه تا الانی که ۲۵ سالمه پیش اومده
یک بارم نشده که بشه
گفتم من اینو میخوام رهاش کردم و بهش رسیدم ، مدت زمان زیادی هم اتفاقا نگزشته از خواستم
یادمه دبستانی بودم ، خیلی دلم میخواست اونهمه درس خوندنم جواب بده و بتونم توی آزمون ورودی مدارس خاص رتبه بیارم و جای بهتری توی سطح استان مدرسه برم
درسمم واقعیت بگم معمولی بود در اون حد خوب نبود که بتونم رتبه بیارم
هیچکسیم امید نداشت که سارا بتونه حتی توی ذخیره ها باشه
همه ی مدارسی که رفتم دقیقا همین اتفاق افتاده بود جز اون یک دونه ای که خودم خیلی دوستش داشتم
کم پیش میومد از ذخیره دعوت کنن برای مصاحبه
بعد من رفتم مصاحبه نشستم فقط میخندیدم جواب سوالاتو اصلا بلد نبودم اوناییم که جواب دادم شنسی یه چیزی میپرندونم که در اکثر موارد غلط بودن
ولی من ثبت نام شدم با اونهمه سخت گیری
یادمه بعد که توی اون مدرسه قبول شدم هر هفته مدیر مدرسه موظف کرده بود هر کلاسی یک برنامه ی نمایشی داشته باشه و من خیلی دوست داشتم توی برنامه ی نمایشی کلاسمون باشم
که شد
بعدش دوست داشتم با گروه تئاتر هم باشم ولی بازیگرشون نباشم این شد که شدم نوازندشون
و توی تمام تمرینات کنارشون بودم
در اصل من از درسه لذت نمیبردم همیشه دوست داشتم توی برنامه های فراغتی مدرسه باشم
یادمه توی دوران دبیرستان توی مسابقات نقاشی شرکت کردم با یکی از دوستای صمیمیم اون سال من هیچ رتبه ای نیاوردم ولی و دوستم اول استان شد گفتم منم میخوام
ازش پرسیدم کجا رفته کلاس ، منم رفتم همونجا کلاس
سال بعدش شدم اول استان
سال بعد ترش باز شدم اول استان
و سال بعد تر از اون جای اون دوستمم توی رشته ی خودش گرفتم و شدم سوم کشوری
یادمه برای دانشگاه همیشه دلم میخواست خوابگاهی باشم ولی برم و بیام و نزدیک باشم به خانوادم ولی در عین حال مستقل تر
شرایط جوری شد و شهری قبول شدم که دقیقا همینطوری بود
من سالهای سال میگفتم من با شخصی میرم تو رابطه که یه سری از ویژگیهای خیلی خوب بابامو داره و فعاله و این آدم برام هست
سال اخر دانشگاهم با اینکه به خاطر کرونا همه ی دانشگاه ها تعطیل شده بود. یهو اون اتفاقات باعث شد من طرز فکرم رو راجع به دوست دختر و دوست پسر تغییر بدم و تو یک هفته دقیقا خیلی بهتر از اون چیزی که میخواستم شخص مورد نظرم وارد زندگیم شد و الان ۵ ساله کنار هم هستیم هر روزم این رابطه بهتر میشه
من میخواستم توی اون زمان ها یه دوره انلاین اموزش نقاشی بزارم
به یک هفته نرسیده از دانشگاه بهم زنگ زدن و یک دوره نقاشی انلاین با من گزاشتن و اتفاقا پولشم به موقع دادن بهم
من سه جا سال ۱۴۰۱ رفتم سر کار
هر ۳ تا جایی که رفتم نه معرف داشتم نه پارتی
یادمه اولین جایی که رفتم سرکار درآمدش پورسانتی بود من یه لحطه از ذهنم گذشت بعد از یک هفته کاش حداقل پول رفت و امدمو در بیارم توی ساعت اخر همون روز رییس شماره کارت ازم گرفت و اونجا بود که من فهمیدم هر ماه یه عدد مختصری اون اقا به حساب کارمندهاش میریزه برای رفت و آمدهاشون اتفاقا
کار دومی که رفتم ، ویدیوهاشو تو اینستا خیلی دیده بودم و خیلی دوست داشتم فضای کارشون رو تجربه کنم
یادمه بابام بهم گفت بیا برو فلان دوره اموزشیش تو تهرانه خودمم هزینه هاش رو میدم
رفتم و اولین سفر مستقل من به تهران هم بود اتفاقا ورکشاپش رو شرکت کردم و خاطرات فوقالعاده ای هم ساختم اونجا
بعد از چند هفته دقیقا یک آگهی از این مدل گروه ها دیدم و بهشون پیام دادم
این مدل گروه ها معمولن اگهی جایی نمیزارن و کم پیش میاد اینطوری بشه ولی برای من شد
رفتم اونجا باز هیچ کاری از اون کاری که میخواستن رو بلد نبودم میگفتم فک نکنم بهم حقوق بدن ولی اتفاقا درامدم و حقوقم از ماه پیشش رفته بود بالاتر و بدون هیچ پیش زمینه ای من رفتم و عصو اون گروه شدم
بعد باز اون کاره خیلی برام سنگین بود فک کنم دو هفته یا سه هفته بعدش که من دوست داشتم برم پیش بقیه ی دخترای گروه این اتفاق بر ام افتاد
محل کارم رفت و امدش طبق خواستم راححتتر شده بود و کارمم دقیقا بهتر و راحتتر شده بود، درآمدمم هر ماه اونجا رفت بالاتر در حدی که تزدیک شده بود به دریافتی کسایی که دقیقا بیشتر از یکسال بود باهاشون کار میکردن
من تو اون گروه تو پروژه هایی بودم به ارزش ۵ ۶ ملیارد به بالا تو ساختمان هایی ثروتمند نشین
بعد از این کار جریاناتی پیش اومد که بدون هیچ حرفی یهو منو گزاشتن کنار از گروهشون
و چیزی هم بهم نگفتن
من هیچی به خانوادم نگفتم چون میدونستم اگر بگم دیگه سرزنشهاست که شروع میشه
نشستم نوشتم گفتم خوایا میخوام محل کار بعدیم نزدیکتر باشه ، فقط پشت میز بشینم و کار فیزیکی زیتدی نداشته باشه
پاره وقت باشه
اتاق کارم همچین ویزگی هایی رو داشته باشه
همکارام اینطوری باشن
رییس کاره اونطوری باشه و کلی چیزای دیگه
تک به تکشون بعد از یکماه تیک خورد
یادمه تقریبا بارها خواستم این بوده که با عزیزدلم برم مسافرت و تیک خورد
وقتی خواستم عزیزدلمو معرفی کنم چون واقعا خسته شده بودم از اونهمه پیچوندن ، گفتم من میخوام بگم ک نمیخوام محدود شم برای بیرون رفتن با ایشون
گفتم و محدود شدنهایی که شدم واقعیت بگم در حد حرف بودن هیچ وقت عملی نشدن
هر چند من انتطار دارم واقعا بهتر از این هم بشود
سال پیش من از تمام کارای کارمندیم اومدم بیرون گفتم خدا رزق منو میده لازم نیست نگران باشم
میخوام از اون هنری که دوسال براش تلاش کردم پول بسازم و نشد یک بار دیگه تلاش کنم و پول بسازم
و شد اونبار شد در حدی شد که من تا دو سه ماه ایندم ظرفیت سفارش هام پر بود و برای ماه چهارمم داشتم سفارش میگرفتم
بارها و بارها شده منم چیزهایی کوچولویی مثل کش مو ، مثل هندزفری ، کارتهام رو گم کردم ولی پیدا شدن
بارها از خدو خواستم با افرادی آشنا بشم و دوست بشم که مثل خودم تمرکزشون روی علاقشونه و شده خداروشکر.چه قدر الگو سر راهم اورده هر قسمتی از مسیرم که من باز کارمو بهتر کنم و خودمو میشرفت بدم
خب الانم همینه دیگه سارای عزیز من
اعتماد کن سهم خودتو انجام بده فقط
به نام خداوند یکتا
درود به دوستان عزیزم
سپاسگزار خداوندم که به این سوال دوست عزیز هدایتم کرد و این جواب های زیبا را دیدم و خواندم و جواب سوالاتم را پیدا کردم .
من خودم چند سال پیش هنوز با سایت آشنا نشده بودم و در شغلی که بودم یک بازار بود که خیلی خوب بود و همه میگفتن بازارش خوبه و از این حرفا و همیشه بهش فکر میکردم که زندگی من تنها با مغازه داشتن در اونجا تغییر میکنه ولی من که پول اونجارو ندارم اصلا جور کردنش غیر ممکنه برام و بعد از چند ماه به طور معجزه آسایی موقعیتش جور شد و یخورده قرعهکشی داشتم و پدرم یمقدار بهم پول داد و با دوستم یه مغازه اونجا گرفتیم و یکسال اونجا مغازه داشتم و هرچند باورهای اشتباه داشتم و اوضاع جوری دیگر پیش رفت ولی به آرزویم رسیدم آرزویی که برایم غیر ممکن بود .
در پناه حق باشید
بدرود
به نام الله که یادش همیشه آرامش بخش دلهاست
سلام به دوستان عزیز مهربانم
ممنونم از برادر عزیز با این سوال بی نظیرش که امروز من را واداشت تا فکر کنم کار هایی که به خداسپردم چقدر آسان انجام شد
من پارسال در ایران خودرو برای قرعه کشی ماشین شرکت کردم هروز تو دفتر شکر گذاری ام مینوشتم خداوندا هزار بار شکرت مثل آب خوردن پژو پارسمان را تحویل گرفتم
میگفتم خدا به راحتی وبدون دردسر ماشین را به من میدهد
وهمینطور شد پول را واریز کردم تا تحویل گرفتنش ۲۰ روز بیشتر نکشید وواقعا به راحتی ماشین را تحویل گرفتیم
مثال دیگه هم که به خدا سپردم واقعا گفتم خدایا خودت کار را برام درست کن غیر از تو هیچ کس دیگری نمیتونم برام کاری بکنه
پارسال برای ثبت نام مدرسه پسرم که میخواست رشته برق خودرو را انتخاب کنه اما هدایت تحصیلیش را خوب جواب نداده بود وثبت نشده بود رشته برق خودرو را نیاورد همسرم خیلی به آموزش پرورش رفت تا شاید کاری برامون انجام بدن حتی پارتی هم پیدا کردیم اما قبول نکردن
شهرمان کوچیکه فقط سی تا دانش آموز ثبت نام میکردن
پسرم هم میگف من اگه برق خودرو نشه مدرسه نمیرم
ده روز از مهر گدشته بود وپسرم مدرسه نرفت من طی این ده روز هروز مینوشتم پارتی من خداست خدا مثل کوه پشتمه
واقعا خدا معجزه کرد مدیر مدرسه زنگ زد به همسرم
گفت نمیدونم چرا یک دانش اموز انصراف داده الان بیاین پسرتان را ثبت نام کنین
من خدارا با تمام وجودم حس کردم وشکر گذاری کردم واشک شوق ریختم به خاطر این که وقتی دیدم از بنده خدا کاری ساخته نشد با وجود پارتی هم پسرم را ثبت نام نکردن
به خودم امدم وبا تمام وحود از خدا یاری خواستم کارمان عالی درست شد
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
درود به استاد عباس منش عزیز و همه عزیزان
و زندگی من از وقتی شکل گرفت که همه جیو به خدا سپردم
روزهای به شدت سخت و طاقت فرسایی تو زندگیم داشتم
خسته و کلافه شده بودم بریده بودم همش تلاش میکردم ولی فقط گذر زمان میکردم نتیجه جالبی نمیگرفتم و مشکلاتم بیشتر میشد
و یه جایی دیگه بریدم و چاره ای نداشتم و گفتم خدایا من دیگه نمیدونم باید چکار کنم میسپرم به خودت
و من نمیدانستم که همین سپردن به خدا زندگی منو تغییر داد اون روز از قوانین هیچ درک و آگاهی نداشتم و الان میفهمم که همه مشکلات و سختی ها زایده باور خودم بوده و ضعفی که خودم داشتم و ترسی که در دلم بود
حرف برای گفتن زیاد دارم ولی به همین بسنده میکنم که از وقتی سپردم به خدا کل زندگیم تغییر کرد طوری که منی که از قانون جذب و جهان هستی چیزی نمیدانستم خداوند منو در مسیری هدایت کرد که کم کم آشنا شدم پست میدیدم فایل گوش میکردم و تا الان که هدایت شدم به خرید دوره روانشناسی ثروت ۱ و متوجه شدم من داشتم قانون تکامل رو طی میکردم و سپاسگزار خداوندم هستم که دستان مرا در دستان قدرتمند خودش گرفت و هدایتم کرد خیلی خوشحالم که خدای درونمو شناختم و با خدای واقعی خودم دوست شدم و خوشحالم که هدایتم کرد به بهترین استاد دنیا کاملا بی ریا و دلسوزانه و از عمق وجود حرف بزنه و ما متوجه درست زندگی کردن بشیم و اینکه ثروت فقط پول نیست اینکه بتوانیم در راه و مسیر خاسته هامون آرامش داشته باشیم لذت ببریم و صبورانه گام به گام جلو بریم و لاجرم به ثروت هم میرسیم خداوندم بی نهایت سپاسگزارتم
خداجووونم الحمدالله کما هو اهله
استاد عباس منش عزیز و خواهر گلم مریم جان عزیز یپاس فراوان بابت وجودتون
خداجووونم تا الان به تو سپردم از الان هم به خودت میسپرم و من در آرامش زندگی میکنم و آنچه برای من است را دریافت میکنم خداجووونم ایمانم رو به خودت میسپرم هر لحظه قویتر کن و کمکمکم کن باورهایم را تقویت کنم در مسیر درست

