درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2 - صفحه 2
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/03/abasmanesh-8.webp
800
1020
گروه تحقیقاتی عباسمنش
/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.png
گروه تحقیقاتی عباسمنش2025-03-20 09:11:092025-04-30 07:30:56درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2شاید این موارد نیز مورد علاقه شما باشد
درود بر استاد عزیز و همراهان گرامی
واقعا انتظار و دید به زندگی خیلی موضوع مهم و پایه ای هستش. من فکر کنم اغلب انسانهایی که از قوانین پایه ای و ثابت زندگی اطلاع چندانی ندارند اغلبا نگرش منفی نسبت اتفاقات زندگی شان دارند و عموما همیشه نیمه خالی لیوان را می بینند و انگار نوعی نگاه دارند که در زندگی همش اتفاقات ناحالب میفته و کارها بصورت پیش فرض به سختی و دشواری جلو میرن کلا زندگی کردن را پیچیده و دشوار در نظر دارند و اگر روزی یک کاری یا مساله ای به راحت ترین روش حل بشه خیلی براشون جای تعجب داره. من هم تا قبل از آشنایی با قوانین نگاهم به زندگی این بود.
صبح که از خواب پا میشدم با ذهنیت شروع یک جنگ در همه زمینهای کاری مالی روابط و …. روزم را شروع می کردم و بقول استاد آسان میشدم برای سختی ها.
خب بعد از آشنایی با قوانین و پایه های این جهان من یک باوری ساختم که خیلی خیلی از بوجود آمدن این انتظارات منفی جلوگیری می کنه.
با خودم گفتم یک لحظه به بدنت نگاه کن! مجموعه ای از میلیون ها سلول، صد ها عضو مثل مغز و قلب و ریه و کبد و کلیه و … دقیقا در 95 درصد کل طول عمر یک شخص بدون هیج مشکل و اینکه بهش فکر کنیم که درست کار کنن در خواب و بیداری و بدون توقف در حال کار هستن طبق روال مثبت و عالی و اگر زمانی ما بیمار بشیم متوجه خیلی خیلی سریع متوجه میشیم و به سختی میفتیم و برامون غیر عادیه که اینجور باشه . یعنی نگاهمون به بدن و کلیه سیستم هاش اینه که بدون اینکه در اختیار و فکر ما باشند با نهایت دقت ، روان و راحت کار می کنند. پس چرا ما بلید نگاهمون هم به جهان اطرافمون اینطور نباشه؟ چرا نگیم این بدن یک فراکتال و جزیی از کل سیستم کائنات هست و هر دو باید باید روان و راحت و بدون سختی و مشکل حرکت کنن و اگر اتفاقا چیزی غیر روان جلو میره باید تعجب کرد؟!؟؟
استاد این باوری بسیار قوی است که من خودم همش یادم میره ولی وقتی بهش توجه می کنم کلی ازش انرژی میگیرم .
حالا چرا ما نسبت به جامعه این دید و انتظار منفی رو داریم؟
خیلی ساده چون انسانها کاملا و بدون حد و مرز آزاد آفریده شده اند و طبق عقل ناقص خود که معجونی از باور ها و فرهنگ های نسل اندر نسلشان است تصمیم می گیرند و فکر می کنند که کار اینطور از آب درومده ولی سیستم بدن و مکانیزم انسان محصول تکامل چند میلیون ساله است که برنامه ریزی آن در ذهن ناخودآگاه در لایه های مرکزی مغز بخش لیمبیک مغز نهادینه شده است و به این دلیله که بصورت آگاهانه نمی تونیم ضربان قلب یا مثلا فعالیت کلد و کلیه را متوقف کنیم. لذا این سیستم تحت اختیار انسان نیست بلکه تحت اختیار رب االعالمین است.
با همین استدلال چقدر خوب میشد اگر ماهم در زندگی اجتماعی و دید و انتظارمون به زندگی بیاییم و ذهن خداوند رو بجای افکار و باورهای ناکارامد، پوسیده و خطرناک خودمون استفاده کنیم. لحظه لحظه زندگی رو تحت هدایت و حمایت خداوند متعال سپری کنیم تا بهشت واقعی را تجربه کنیم.
با سپاس از شما
سلام به همه
وای استاد که عجب صحبتهایی بود، میخکوبم کرد به صندلی و هرچی میشنیدم، بیشتر تایید میکردم که آره همینه.
پیش فرض ها و انتظارات مثبت، زندگی رو تبدیل به یک بهشت واقعی میکنه.
چقدر مثال تونی بهم چسبید و کاملا درک کردم که چطور مومنتوم مثبت ایجاد میشه و تقویت میشه و از همون جایی شروع شد که شما هیچ پیش فرض منفی ای در مورد سیاه پوستان نداشتید.
چقدر از زندگی خودم مثال بیاد آوردم که چطور پیش فرضها و انتظارات مثبت، اتفاقات خوب رو برام رقم زده و چطور پیش فرضها و انتظارات منفی، اتفاقات ناجالبی رو برام رقم زده.
نمونش همین دوره قانون سلامتی هست که من نتونستم پیش فرض مثبتی ازش بسازم و فکر میکردم تغییر عادت های قبلی تغذیم، کار حضرت فیله و دقیقا هم همش اوضاع برام سخت پیش میرفت و یه جایی اینقدر بهم فشار میآمد که رهاش میکردم. تو ذهنم یه کار بزرگ بود. با اینکه تو دوره قانون سلامتی اینقدر شما قشنگ میاید پیش فرضها و انتظارات مثبت بهمون میدید ولی من این روند رو سخت می دیدم که یکی از دلایلش همون باورهای مرجع مثل باور کمبود بود که باعث میشد مسیر رو سخت ببینم و انتظار اذیت شدن و گرسنگی کشیدن و کم آوردن داشتم.
یعنی حین فایل داشتم همش به خودم میگفتم، ببین فقط کافیه در مورد تمام اتفاقات و آدمها و شرایط زندگیت، با ذهنیت مثبت و پیش فرض و انتظارات مثبت برخورد کنی و بعدش همینطور مثل همون رودی که مثال زدید، هی رودهای کوچکتر به ما می پیوندن(همون اتفاقات و برخوردهای مثبت) و این باور و انتظار در ما تقویت میشه که فقط خوبی ببینیم مثل داستان تونی که رفتارش نتیجه پیش فرض مثبت شما از سیاه پوستان بود که کم کم رودهای کوچکی این مومنتوم رو تقویت کردن، مثل بودن در محله سیاه پوستان و هیچ مشکلی نداشتن، آشنایی با همسایه ای که خیلی فوق العادست و عاشق موتوره و کسب و کار موفقی داره و چقدر انسان شریفی هست و بعدشم تونی و اونهمه اتفاقات عالی.
حتی الان داشتم دقت میکردم که چرا اینقدر حالم دگرگون تر از روزهای دیگس و یه جور خاصی حالم خوبه و فهمیدم به خاطر تغییر آب و هوا و پیش فرض مثبتی هست که در مورد این تغییر دارم، هست و انتظار لذت بردن از این هوای بهاری دارم. میتونم پنجره رو باز کنم و آب و هوای مطبوع وارد خونه میشه، میتونم برم بیرون توی این هوای خوب پیاده روی یا تمرین کنم و با کمترین لباس لذت ببرم و هزاران پیش فرض مثبت دیگه که باعث این حال خوب شده.
الان میفهمم دلیل تمام خواسته های نصفه نیمه خودم رو. دلیلش همینه که از همون اول نمیام پیش فرض و انتظارات مثبت رو در موردش بسازم و تکرار کنم و باعث میشه ذهنم خلع سلاح باشه و هر چی از قبل بوده یا هرچی ممکنه بشنوه رو به عنوان پیش فرض قبول کنه و اونوقت دیگه از کنترل من خارج میشه اتفاقات و همون چیزی که قبلاً اتفاق افتاده میافته.
الان میفهمم که چرا قبلاً با ذوق و شوق بیشتری هر مسیری رو شروع میکردم، ادامه میدادم. چون همین ذهنیت مثبت رو در شروع کار ایجاد میکردم با فکر کردن به خوبی هایی که این آدم یا این مدرسه یا این باشگاه یا این فوتبال بازی کردن و یا هرچیز دیگه داشت. مثلاً یادمه کلاسهای تقویتی دوران راهنمایی داشتیم و من بخاطر اینکه با دوستام خوش بگذرونم و گیم نت بریم و سر کلاسها مسخره بازی کنیم، راه طولانی ای رو پیاده میرفتم تا برسم مدرسه و اصلا برام سخت نبود این پیاده روی و دوست داشتم توی اون محیط باشم چون با توجه به نکات مثبت، پیش فرض های خوبی برام ایجاد شده بود. برعکس وقتی کلاس زبان میرفتم، به خاطر احساس بی لیاقتی که در وجودم احساس میکردم و نمیدونستم چطور ارتباط برقرار باید کرد، نتونستم ارتباط مناسبی با بچه های اونجا بگیرم و ادامش هم ندادم.
یه مثال دیگه مربوط به زمانی هست که روی مهارت کاشته زدن در فوتبال تمرین میکردم و از اونجایی که به گفته استاد یقین داشتم که تمرین و تمرین و تمرین باعث میشه مهارت کسب کنم، باعث شد با لذت و عشق و بصورت مستمر، تو سرما تو گرما، تو طوفان، با مسخره شدن و در هر شرایطی تمرین رو ادامه بدم و درنهایت این مهارت رو بسازم و تقویت کنم که همه انگشت به دهن بشن. اگر فکر میکردم این کار سختی هست که یادش بگیرم، هیچوقت یادش نمیگرفتم ولی احساس امیدی که از این باورها میآمد که من استعداد و تواناییش رو دارم و با تمرین یادش میگیرم و باید تکاملم رو طی کنم، باعث شد حرف مردم و هر عامل بیرونی دیگه رو کنار بزارم و راحت بسازمش.
تو بحث مهاجرت، اگر آدم بیاد پیش فرض منفی بسازه که مهاجرت خیلی سخته و دردسر داره و فلانه و بهمانه، اصلا قدم برنمیداره یا اگرم برداره، وسط راه منصرف میشه یا اینقدر درگیر مشکلات و دردسرها میشه که عطاش رو به لقائش میبخشه. در صورتی که الگوهای خوبی مثل استاد و مثل ارشیا هستن که چقدر راحت همه چی براشون اتفاق افتاده. مثلاً ارشیا اینقدر ذهنش پاک بوده در مورد خونه و فرنیچر خونه و اینقدر تمرکزش روی کارش بوده و پیش فرض بدی نسبت به اینکه چطور میخواد اونجا مستقر بشه نداشته و اصلا حتی فکر نمیکرده چون تماما درگیر هدفش بوده و اشتیاق اجرای ایده هاش رو داشته، خیلی هم راحت خونه با فرنیچر در اختیارش قرار میگیره و بعدا تازه میفهمه که چقدر بقیه اینو سخت میدونن. خب این داستان بهم خیلی کمک میکنه که منم راه درست رو برم و روی باورهام کار کنم و فقط تمرکزم رو افزایش دانش و مهارتهام و خواسته هام باشه و بقیش رو دیگه خداوند مدیریت میکنه و من به راحتی مهاجرت میکنم و خیلی راحت و لذتبخش و پر از حسهای خوب و شیرینه این مهاجرت. الان تازه دارم بهتر درک میکنم نقش الگوها رو که چطور پیش فرضهای مثبت برامون میسازن البته الگوهای خوب.
استاد، مایند بلویینگ، واقعا مایند بلویینگ. چی بگم، چقدر میشه از این مفهوم برای زندگی بهتر ساختن استفاده کرد و چقدر همه چی رو راحت و ساده میکنه. چقدر اون مقاومت های الکی که ما در شروع هرکاری داریم رو، برمیداره و باعث میشه با شور و شوق قدم برداریم. الله اکبر.
همین بحث تمرکز گذاشتن شما روی این دوره که از فایل رایگانش معلومه چقدر بینظیره، خودش یه الگوی خوب برای منه که چقدر تمرکز 100 درصد گذاشتن کار راحت و آسون و لذتبخش و شیرین و نتیجه بخشی هست که استادم، یکسال و نیم روی این موضوع شکرگزاری تحقیق کرده و اینقدر خفن میتونه آموزش بده که آدما میان همون جلسات اول اینقدر نتایج بزرگ میگیرن و این مومنتوم مثبت من در مورد تمرکز رو تقویت میکنه که آقا محمد، ادامه بده پر قدرت که نتایجی شبیه استاد در حوزه کاری و مالی انتظارت رو میکشه که همه رو انگشت به دهن کنه و مثل الان که این فایل رو دیدی و میخکوب شدی به صندلی، تو هم بقیه رو میخکوب میکنی به صندلی ورزشگاه یا توی خونه به مبل که بشینن بازی تو رو ببینن.
آخ چقدر لذتبخشه این ساختن پیش فرضهای مثبت که انتظارات مثبت رو برام میاره. چقدر حالمو خوب میکنه. چقدر با خودم در صلح میشم. چقدر میتونم با آدما بهتر ارتباط برقرار کنم. همین دیشب تو مهمونی، چقدر ناخودآگاه از این پیش فرض های مثبت استفاده کردم و باعث شد چقدر گفتگوی جذابی با دو تا از اعضای فامیل داشته باشم و تازه بفهمم که یکیشون که پسرخاله من میشه، چقدر توجهش به خواسته هاش هست و کلی نشستیم در مورد ساعتش، گوشیش و کلی خواسته ها حرف زدیم و یا اون فامیل دیگمون که دوست صمیمی بودیم یه زمانی و الان خیلی خیلی خیلی کم همو می بینیم، چقدر از همون اول باهاش گرم برخورد کردم و سلام و احوالپرسی با انرژی ای باهاش داشتم و باعث شد چقدر لذت ببرم از وجودش در مهمونی. با استفاده از همون تکنیک پرسیدن سوالهای حافظه ای، هرجا هم میخواست بحث به منفی بره، کنترلش میکردم و باعث شد این مهمونی از مهمونی های دیگه خیلی بهم بیشتر خوش بگذره.
خدایا شکرت
میشه ساعتها و روزها در مورد این قضیه مثال آورد و شنید و خوند و نوشت.
خدا رو سپاسگزارم بابت وجود همچین استادی.
استاد عاشقتم.
در پناه حق
بسم الله الرحمن الرحیم
یک درس دیگر از قانون باورها ..
واقعا باورها با ما چه کرده
واجازه ی تجربه های گسترده رو از ما گرفته
بخاطر ورودی ها واطلاعاتی ک حاصل تفکرات بقیه هست ب ما داده شده
ومن چقدر راحت همه چیز رو پذیرفتم ..
استاد چقد میبینم بین ومن ونزدیکانم فاصله ی فرکانسی افتاده
الان من در سایت هستم وانها در مراسم عذاداری و گریه زاری
هردو در طلب خاسته ها هستیم
اما کسی ب خاسته هایش براحتی میرسد که فرکانس مناسب رو ارسال کرده نه چه کسی گریه ی بیشتری کرده یا نماز بیشتری خونده
واقعا من در دنیای دیگری هستم وچندساله اینجوری شده و هرسال نسبت ب سال قبل این فاصله بیشتر میشه
ومن اعتقاداتم کلا تغییر میکنه چقد احساس سبکی وراحتی میکنم که من ازین حصاری ک دورم کشیده بودم و شبیه یک برگی روی آب بودم ک هرکس هرطرف دوست داشت واعتقاد وتعصب داشت منو میبرد و من ناخاسته وازته دل احساس نارضایتی از زندگی داشتم
چقدر ناخاسته مادرم منو ب این مراسم میبرد بمدت 20 سال وخوردی و من علاقه ای ب این مکان ها ومناسبت ها نداشتم ومن هرسال دپرس تر میشدم
خداروشکر میکنم واقعا بیشترین شکرگذاری من فقط برای حضور دراین جمع و گوش کردن ب این حرفها باشه چقد احساس من ارامش من آزادی من نسبت ب قبل بیشتره
چقد رابطه ما با خدا یک رابطه ی ترسناک بود اجبار بود هیچ علاقه ای ب اون خدای قبلی نداشتم و ازاینکه فهمیدم خدا درون قلب من هست
خدا همه چیزهست
خدا درون همه ادمهاست
خدا خوده سلامتیه خوده ثروته خوده کار هست خدا خوده مردم هست
نمیدونستم چی بگم
چگونه ازشما تشکر کنم و همش سوالم اینه چطور شما این موضوع رو پذیرفتید و رفتید دنبال منطقی کردنش درحالیکه خیلیها وحتی منی ک دارم کار میکنم
اوایلش بشدت تعصب نسبت ب دین ومذهبم داشتم نسبت ب نژادم ولهجه و فرهنگم داشتم
.واقعا شما انسان بزرگی هستید
چون ظرف شما بزرگ شد شما انسان بزرگی شدید طی این چندسال تغییرات عظیمی کردید ..
براتون آرزوی پیشرفت های خیلی بیشتر دارم
تا بیاید وبرای ما بگویید ومن بیشتر از خواب غفلت بیدار شوم و بیشتر این خدارو بشناسم بیشتر عاشقش شوم
نمیدونم چرا توی این فایل دارم اینارو مینویسم اما اشکم سرازیر شد احساس خوشبختی میکنم چیزی ک سالها درانتظارش بودم رو بدست آوردم و مسیر خوشبختی برای من آغاز شده
امروز الهامی ب من شد ک تو قیافه ات رو انتخاب نکردی اما خوشبختی رو انتخاب کردی و باید براش قدم برداری و دنبالش بری تا برسی ب اون مرحله ای ک دوستش داری و ب لعلک ترضئ برسی ….
درمورد پیش فرض ذهنی
بنظرم همه باورها ی ما اینجوری شکل گرفته بوسیله اطلاعاتی ک بقیه ب ما دادن قبل از اینکه بااون موضوع روبرو بشیم
مثلا گفتن حالا میری مدرسه میبینی چقد درس سخته
بعد حالا بزرگ میشی میبینی ازدواج سخته
بعد حالا ازدواج میکنی میبینی زندگی زناشویی و شوهرداری وخانواده شوهر چقد سخته
بعد باردار میشی میبینی بارداری وزایمان چقد سخته
بعد زایمانت میبینی بچه داری چقد سخته
کل زندگی همینجوری برای ما تعریف شده
یا واسه دیگران کار میکنی حالا کسب وکار بزنی واسه خودت میبینی چقد سخته
بعد کسب وکارتو شروع کردی بهت میگن میبینی که پول دراوردن چقد سخته مدیریت کسب وکارت ب تنهایی چقد سخته
جدیدا هرجا میرم منو با بچم میبینن میگن حتما بچه داری سخته میگم نه اتفاقا باهاش سرگرمم اینقد عزیزه من از خدا خاسته بودم بچه ام راحت پای تلویزیون نگاه میکنه و بازی میکنه شیشه شیر میدم دستش میخوره میخابه
یا واسه همه داستان زایمانمو تعریف کردم چ معجزه ای بوده
یا درمورد مشتری بهم میگن میگم مشتریهام همه خوش حساب هستن و قدر کار منومیدونن واقعا هم اینطوره تنها موردی ک هست تخفیف میخان که من خودم مشکل دارم توی این زمینه باید درستش کنم …
توی کامنت قبلی نوشتم توی قسمت اول پیش فرض من نسبت ب شوهرم خیلی بد بود
بخاطر ورودی ک مادرم بهم داده بود وخیلیا میگفتن مردا عصبی وحساس هستن
و همسرم یک ادم عصبی حساس پرخاشگر و کنترل گر بود …
سال اول اشنایی باشما مهمترین هدفم این موضوع بود ویکسال روی این موضوع کار کردم ک الان میبینم اصلا همسرم تبدیل ب انسان جدیدی شده
وقتی میشنوم با یکی دعوا کرده یا به مادرش کلی حرف نامناسب زده اصلا تعجب میکنم
ب من میگن باتو اینطوره میگم نه اصلا
بعد شوهرم میگه دلیل پرخاش من وحرفای من ب مادرم حرفهای خودشه توقعات بیجای خودشه وگرنه من دلم نمیخات با مادرم اینجوری باشم باهاش
چقد ما راحت برانگیخته میکنیم هم وجه مثبت افراد هم وجه منفی افراد رو
ولی افرادی ک قانون رو نمیدونن فکر میکنن درحقشون اجحاف شده مورد ظلم واقع شدن
درصورتیکه همه ی ما
و خوده من همش بوسیله باورهای مخربم ب خودم ظلم کردم
باورهای من یک دکمه نیست که زود همشون رو عوض کنم
هربار روی یک موضوعی کار میکنم
سال اول موضوع همسرم بود و روابط نامناسب رو کات کردم
سال دوم موضوع بچه داری من بود
سال سوم موضوع حرفه وعلاقه وایجاد کسب وکار من بود
وامسال هم سال ثروت بود
من باید اطلاعاتی ک درمورد پول دراوردن وثروت بهم داده شده رو تغییر بدم
با این پیش فرض برم جلو که من توی کسب وکارم موفق میشم نمیدونم چ اتفاقاتی میفته اما حسی وندایی بهم میگه امسال ب هدفم میرسم وتوی کسب وکارم موفق میشم شرایط مالیم بهتر و بهتر میشه
وبا این پیش فرض کار کنم ک پول دراوردن اسونه ولذت بخش هست
بیام افرادی رو ببینم ک راحت پول میسازن
و توی کارشون از اول قدم ب قدم تکاملی موفق شدن
نه افرادی ک چندبار شکست خوردن
وهمش میگن تا شکستی نباشد پیروزی در کار نیست
بااین پیش فرض توی روابط خیلی مقاومت داشتم ودارم برم باافراد غریبه رابطه برقرار کنم ک قراره روابطی عالی وافرادی عالی روتجربه کنم
الان شما گفتید از همسایتون سوال پرسیدین شغلت چیه کی اینجارو ساختید
من خیلی مقاومت دارم یکی ازم بپرسه که خونت کجاست و شغلت چیه چندساله اینجایی هم من هم همسرم نمیدونم این ترس از چی میات فکر میکنیم بقیه میخان مارو اذیت کنن شاید افراد ناجالبی باشن و احساس میکنیم ادمای فضولی هستن همیشه فکر میکردم این افراد فضولن الان فهمیدم ربطی ب فضولی نداره این سوالات
چقد اینهارو باور کردیم ک میگیم غیرازین نیست دیگه
یا من تو شهری زندگی میکردم بین خانواده پدرم بودم و خیلی خیلی مذهبی بودن
و خانواده مادریم شهری دوراز ما بودن وبا فرهنگی متفاوت زندگی میکردن
سالی یکبار انها میومدن تفریح یک هفته ای ب شهر ما اصلا ما تعجب میکردیم از دیدگاهاشون از حرفاشون باوراشون و اونا هم از ما تعجب میکردن
و من گاهی اوقات اینقد متعصب رفتار میکردم مثل پدرم میگفتم اینا کاملا اشتباه دارن زندگی میکنن و اصلا جهنمی هستن دین وایمان ندارن
نمیدونم اما برام سوال بود ک چرا اونا ک بقول ما مذهب ندارن از ما خوشبخت ترن شادترن راحت تر ب خاسته هاشون میرسن
و گریه میکردم جلوی پدر مادرم منکه اینقد خدارو میپرستم اینقد بدشانس و بدبختم
پدرم هم میگف اینا هیچی دوروزه ی دنیا رو ب مسخره گرفتن و میزنن میرقصن و بعدشم عاقبتی ندارن
و فکر میکردم درست ترین دیدگاه ممکن رو دارم اون زمان
بااینکه اونا فرکانس خاسته هاشون رو میفرستادن
ماشین میخریدن خونه میخریدن شاد بودن مسافرت میرفتن
لذت میبردن و چقد جاهای دیدنی وطبیعت گردی رفته بودن و هنوز هم اینجوری زندگی میکنن
الان دلیلشو فهمیدم
و تمام تلاشم براین هست ک فرکانس خاسته هامو ارسال کنم حداقل اعراض کنم از ورودی های منفی
سال دوم
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد خوب و عزیزم
سال جدید رو به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و همه دوستان در این جمع صمیمی تبریک میگویم و سالی پر از برکت و سلامتی و شادی و ثروت برای همه از خداوند مهربان و وهاب و رزاقم خواهانم
قدیما میگفتن فلانی اهل نظره و من فکر میکردم خوب نظر کرده س و خداوند نظر خاصی نسبت به اون شخص داره
خیلی بعدها معنی درست اون رو متوجه شدم که وقتی میگن شخصی اهل نظره یعنی از هیچ چیز و هیچ اتفاقی بی تفاوت نمیگذره و حواسش جمع هستش و از دل اون اتفاق کلی درس میگیره
الان هم میبینم استاد عزیزم واقعا اهل نظر هستن و نسبت به هیچ چیز و هیچ اتفاقی بی تفاوت نیستن و کلی درس میگیرن و چنان موشکافانه و با مهارت قضیه رو تحلیل میکنند که واقعا خودشون و شنونده لذت میبرن و البته در کمال سخاوتمندی در اختیار شاگردانشون قرار میدن و باعث رشد شاگردان میشوند
یک مثال جالبی که یادم اومد بگم اینه که مادر من هر وقت دستشون رو میبریدن و زخم عمیقی میشد وقتی خونش بند میومد ما میگفتیم مادر جان ی مدت دست به آب نزن تا زخم جوش بخوره میگفت نه دست من تو آب خوب میشه و با توجه به اینکه وسواس شستن و آبکشی داشتند مرتب آب بازی میکردند و واقعا هم دستشون زود خوب میشد
یا مثلا وقتی سرفه میکردند میگفتیم مامان ترشی نخور میگفت نه بابا من گلوم که درد میکنه سرکه میخورم خوب میشه و خوب میشد
یکی از آشناهامون هم وقتی داخل دهانشون زخم میشد سرکه تو دهنشون پر میکردند چند ثانیه ای نگه میداشتند و خالی میکردند روزی دو سه بار اینکار رو میکردند و یکی دو روزه خوب میشد
وقتی در مورد موضوعی که پیش میومد مثلا همه بچه ها یا اطرافیان نگران بودند مادر من میگفت چرا نگرانید هیچ چی نمیشه و واقعا نمیشد و به خیر میگذشت مامانم میگفت دیدید گفتم هیچ چی نمیشه
روح مادرم و همه مادران آسمانی شاد
استاد جان این چند تا مثال یادم بود که مطرح کردم
خداوند یار و نگهدارتان باشد
سلام استاد گرانقدر
سال نو رو تبریک میگم به شما و خانم شایسته گرامی
اومدم توی سایت ببینم روز اول سال فایل جدید گذاشتید یا نه که قسمت دوم توت فرنگی و دیدم و بسیار خوشحال شدم. استاد شما اونقدر درون من و در نتایج من غوغا کردید که مطمئنم اول و آخر خوشبختی معنا و هدف زندگی همینجاست
خیلی ها ادعا دارند که راه و مسیرشان درسته ولی شما یک سرنخ بهم دادید که نتایج زندگیشو ببین و این قدرت تشخیص درست بودن مسیر خیلی خوبه و از گمراهی دور میکنه .
سالی که گذشت برای من بهترین سال زندگیم بود چون روانشناسی ثروت و خریدم2 سال قبلش هم 12 قدم و داشتم اما خیلی دوره ثروت عالی تر بود چون با بالا رفتن فرکانسم تونستم تهیه ش کنم. شما بهترین هدیه خداوند بودید برای من که سالی متفاوت و تجربه کنم یک دنیا ازت ممنون عباسمنش عزیز که حالم با تو سال به سال داره بهتر و بهتر میشه…
آگاهی ازین موضوع که ذهن ما چطور داره برای ما پیش فرض میچینه چقدر ما رو بیدار میکنه روشن میکنه انگار توی یک خوابیم که نمیدونیم دارهرچه اتفاقی میوفته اما شنیدن این آگاهی ها مثل زنگ ساعت ما رو از خواب ناآگاهی میپرونه. چقدر خوب گفتید که کلا مبحث دارو یک تلقینه.و دارو کاری نمیکنه با بدن ما این ذهنیت ماست که داره همه چیز و اداره میکنه.مصداق این موضوع و توی این صحبت شما هم هست در روابط که مثلا قبل از اینکه بخایم خونه کسی بریم ذهنیت ما قبل از رفتن هست که طرز برخورد و بازخورد افراد و برای ما رقم میزنه.یعنی هر جور که انتظار داری اوضاع همونطور پیش میره….
بسیار سپاسگذارم برای بودنت….
بنام فرمانروای کل جهان
خدایا هر آن چه که دارم از آن توست و تو به من دادی
خدایا هر موفقیتی که دارم و کسب کردم از آن توست و تو به من دادی .
خدایا می پذیرم که من در برابر عظمت تو ناتوان هستم
خدایا از هر خیری که از تو به من برسد من فقیرم .
سلام
سال جدید را به استاد عباس منش و استاد شایسته و دوستان تبریک عرض می کنم .
درست یک ساعت پیش هدایت شدم به نوشتن هدف اصلی امسالم . هدف ام را مکتوب کردم و با خدا عشق بازی کردم و همه چیز را به خودش سپردم و با یک حس آرامش و احساس اطمینان از اینکه من به هدف ام رسیدم ، سراغ سایت آمدم و با تصویر زیبای استاد به همراه یک فایل هدیه جدید مواجه شدم . خدا یا بابت این رزق آسمانی سپاسگزارت هستم .
یادم میاد چند سال پیش که تازه به این خوونه و این محل اسباب کشی کرده بودم ، از همان روز اول من ذهنیت خوبی نسبت به محله و همسایه ها داشتم . هنوز هم دید من مثبته و همیشه بابت محله ی امن و ساکت و خوب و همسایه های خوب و مهربون سپاسگزار خداوند هستم . همین ذهنیت مثبت من باعث شده که همیشه تجربیات خوبی را در این محل داشته باشم . حتی در مورد سوپر محل که توسط یک زن و شوهر اداره میشه و چقدر انسانهای مهربون و سالم و تمیز و خوش اخلاقی هستن و همیشه در مورد این برخورد خوب و مثبتی که دارن همیشه من با پسرم صحبت میکنم و از خوبی های این آقای و خانم میگیم . جالبه هر بار که من یا پسرم برای خرید میریم ، به ما تخفیف هم میدن . وجالبتر اینکه آنها هم هر بار منو می بینند ، از پسرم تعریف می کنند . همین نگاه و باور مثبت من باعث شده که همیشه من تجربیات خوبی را در این مکان داشته باشم و همیشه فقط احترام و خوبی را تجربه کنم .
پسر من نسبت به معلم های خانم مقاومت داره . از کلاس اول تا چهارم کلاً من با مدرسه درگیر بودم و هر بار مدرسه را عوض میکردم همین داستان بود حالا من مدرسه غیر انتفاعی هم میفرستادم ولی هیچ رضایت نداشتم تااینکه این دو سال اخیر سال پنجم وششم ابتدایی معلم پسرم ، آقا بود . چقدر پسرم ذوق میکرد و راضی بود و تمام تکالیفش خودش انجام میده و درسش خودش میخونه و من اصلاً کاری بهش ندارم .
یه وقتهایی که باهم صحبت می کنیم ، فقط از خوبی های معلم و مدیر و ناظم و حتی مدرسه اش برام تعریف میکنه و خیلی احساس رضایت داره .
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم که چرا باید پسرم نسبت به دبیر خانم مقاومت داشته باشه ، یادم اومد یه مدت آموزشها مجازی بود و کل درس بچه ها بر عهد مادر و پدر بود . چقدر این شرایط سخت بود وکسی تجربه تدریس آنلاین نداشت و ما مادرها نقش معلم هم در خانه داشتیم . برای من این موضوع آنقدر سخت بود که یه وقتهایی شاکی میشدم و غُر میزدم .
آن رفتارهای من باعث شد که ذهنیت پسرم در مورد معلم خانم منفی بشه چون در طول چهار سال تدریس مجازی تمام معلمهای پسرم ، خانم بودن .
استاد جان سپاسگزار شما هستم بابت این فایل ارزشمند.
در پناه الله یکتا
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدای رحمانم ،ای بخشنده ترین جریانی که در جهان هستی،در جریان است .
جهان توپر از خیر و برکت است ،هدایتم کن هم جهت با جریان پربرکتت باشم واز بندگانی باشم که دائم در حال کنترل ذهن باشم ومونتوم مثبت .
هدایتم کن ،سمتم را درست انجام دهم واز متقین باشم .
خدایا توراسپاس بابت دوره جدید که هدایتم کردی ،دوره ای که در خواستم بود واجابتم کردی .
این دوره را دوره، کنترل ذهن گذاشتم که همه چیز در همین کنترل ذهن و تربیت آن است .
تو بگو آنچه باید گفته بشود و بنویسم .
ن والقلم ومابسطرون .
استاد جانم سلام و درود
هرآنچه گفتید در این قسمت من تجربه کردم .
نمونه واضحش ،همین دوسه شب پیش ودیشب
یه خوابی دو سه شب پیش دیدم از طلا وچون در ذهنم به خاطر تعبیر خواب خواندم ،که خواب طلا یعنی برکت وپول ،صبح که بیدار شدم ،به خودم گفتم امروز روز پر برکتی باید باشه برام ،وحتما پول میادسمتم ،ودقیقا هم صبح ساعت 11پولی که انتظار نداشتم به راحتی برام واریزشد.
حالا دیشب خواب دعوا وبحث داشتم ،وصبح که بیدار شدم ،در ذهنم هی رد و بدل میشد که همون فرد دعوا میکنه باهام ودر کمال تعجب دقیقا بحث شد .
حالا وقتی با یه خواب ، ذهنم جوری برنامه ریزی میکنه وسناریو می چینه که همون اتفاق میفته واگر من بها بدهم ،اون بر من چیره میشه ،چرا دارم بنده ذهن میشم.
باحرف های شما ،خیلی فکرم درگیر شد که این ذهن مثل عروسک میشه تو بچرخونیش ،هرجور خواستی ،نه اینکه تو بنده اون بشی.
یادمه ،تو ذهنم درس فیزیک و ریاضی در دوران راهنمایی خیلی سخت بود ،ودقیقا درس فیزیک و ریاضی را افتادم.
ولی در ذهنم باور کرده بودم ،که تابستان که باید برم مدرسه تا یاد بگیرم وچاره ای ندارم تا قبول بشم ،فیزیک وریاضی را با نمره بیست قبول شدم وپاس شدم.
همش بازی ذهنه ،بهشت وجهنم را من تو همین دنیا میتونم تجربه کنم ،با تغییر نگرشم به هر آنچه در ذهنم پذیرفتم .
استاد ،واقعا عجب دنیای جالبیه ،دنیای من دنیای منه ،با تمام آنچه باور کردم و جهان هم در بیرون نشانم میده که آره تو درست فکر میکنی ،بیا نتیجه اش ،ببین درست فکر کردی ،حالا نتیجه خوب حاصل باورهای خوب وذهن زیباست ،ونتیجه ای که راضی نیستی هم برای باورهایی که در ذهن پذیرفتی.
9ماهی که به تهران مهاجرت کردم ،اینقدر در ذهنم میگم که تهرانی ها انسانهایی واقعا فوق العاده ای هستند ،که خدا شاهده ،هرکسی وهرچیزی را میبینم همین جوره و جهان داره به من ثابت میکنه دیده ها وشنیده هارا برام به صورت واضح در بیرون .
طرز فکرم با همسرم متفاوته و نتیجه هامون هم متفاوت .
جهان من را ذهن من با هرچه دیدم و شنیدم ،شکل داده.
همیشه می شنیدم که این ذهن جای خطرناکیه ،الان می فهمم ،نه ،من تعیین میکنم جای زیبایی باشه یا خطرناک.
الان بیشتر درک میکنم معنی این جمله استاد که من خالق زندگی خودم هستم فقط و فقط .
استاد عبارات تاکیدی دوره احساس لیاقت را به کمد چسباندم وهرروز میبینم ومی خونم ،ومی فهمم که این عبارات را ذهنم باور کرده وباهام هماهنگ شده واینجاست که به قدرتی که خدا به ما داده ،قدرت ذهن بیشتر پی میبرم .
با قدرت ذهن چه کارهایی میشه کرد که ما اومدیم برعلیه خودمون استفاده کردیم به جای اینکه به نفعمون استفاده کنیم .
استاد 5تا بخش دوره جدید را هرچی می شنوم باز تشنه ام برای ابن آگاهی ها .
خدا خفظتون کنه ودر پناه خدا
سلام و وقت بخیر خدمت شما
دیفالت ذهن ما، سازنده جهان ماست. واقعا این جمله که خودمون خالق زندگی خودمون هستیم. درست و واقعی است. یادم میاد قبل از دوره عشق و مودت در روابط، برقراری یک رابطه عاطفی برای من به قدری سخت و مشکل بود که واقعا یک کار سخت و نشدنی میدونستم. چرا یه سری راحت چندتا رابطه داشتند، من در ساخت یک مورد آن عاجز بودم. بعد از مرور دوره عشق و مودت متوجه شدم که پیش فرض های من کاملا اشتباه بوده است. اجازه بدید سادهتر بگویم، به خودم میگفتم چی شد رفیق پیدا کردی، چرا انقدر روابط دوستانه فوق العادهای داری. این دو تا با هم مگه انقدر فرق دارند؟! و بله اینجا بود که متوجه شدم من خیلی ذهنیت های اشتباه دارم. کلی نظرات مختلف که باید کلی صحبت کنم، وقت بزارم فلان کار بکنم یا …. . بعد به خودم گفتم من کدوم این کار هارو در روابطم انجام میدم. هیچ کدوم. پس شکل گیری رابطه عاطفی نیز باید ساده و راحت باشد و این چیزی که تو صفحات مجازی باب شده است که فلان چیز کنسل است اینها، قرار نیست برای من اتفاق بیفتد. اتفاق برای من همه روال هستند. و همین اتفاق هم افتاد.
خیلی مهم که پیش فرض های در هم مورد چی هستند و اگر پیش فرض های درست، را در هر مورد بسازیم، قطعا مسیر زندگی ما، همانگونه که میخواهیم، خواهد شد.
با تشکر از شما
سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و استاد خانم شایسته مهربان
سلام خدمت دوستان عزیزم در این مسیر زیبا و قشنگ
خلی خوشحالم و خداوند را سپاسگذارم که در این مسیر زیبا و رویایی قرار دارم و از این آگاهی ها استفاده کرده لذت می برم
فایل دوم درس های از توت فرنگی 19 دلاری
چقدر درس های خوبی و نکته های ارزشمند را استاد عزیزم بیان کردید
این پیش فرض های ذهنی چقدر زیاد تاثیر گذاری دارد در زندگی ما انسانها
یکی از همکاران من این چنین دیدگاه دارد اگر از اول صبح یک اتفاق ناجالب بی افتد پس تا آخر روز همش اتفاقات ناجالب برایش رقم می خورد
و همین گونه در مورد شروع هفته هم همین نگاه را دارد
چون موقع کار من بیشتر موقع باهاش هستم اینچنین حرف ها را از زبانش می شنوم
اما من ب لطف خداوند و آموزش های استاد عزیزم حالا این چنین نگرش را ندارم
وقتی این چنین موضوعات را بیان می کند هیچ علاقهای ندارم که بهش موعضه کنم که این چنین نیست
چون تاثیر صحبت کردن این گونه رفتار ها را زیاد دیدم
پس به همین دلیل است که خودم را دانای کل حساب نمی کنم و در این مورد ها حرفی نمی زنم که قانون چنین است و قانون چنان
قبلاً اگر بود چرا
خلی هم با آب و تاب و شدت فراوان می آمدم و نصیحتش می کردم که باید این چنین نگاه کنی و فلان کنی
اما حالا خدا را شکر هیچ علاقهای ندارم که دیگران را بیشنم راهنمای کنم که تو باید چگونه فکر کنی یا چگونه نگاه کنی
همین همکار عزیزم دو روز قبل از سال نو داشت از سالی که گذشت صحبت می کرد
فقط سراسر گلایه و شکایت داشت
من فقط گفتم برای من سالی خوبی بود
یک جوری به من نگاه می کرد که جالب بود
می گفت تو خلی دلت خوش است انگار در کدام سیارهای دیگه داری زندگی می کنی
حتی از سال جدید شاکی بود که چنین می شود و چنان است
و بنده خدا همیشه در زندگی اش شرایط های ناجالب را تجربه می کند
اما من زمان تحویل سال جدید نیشسته بودم تک و تنها به اتفاقات خوب سال که گذشت فکر می کردم و یاد داشت هایم را مرور می کردم و برای سال جدید اهداف و خواسته هایم را نوشتم و از خداوند متعال خواستم که مرا به این خواسته هایم برسان
چقدر لذت بخش است این چنین نگاه کردن و خوشبین بودن و امیدوار بودن به خداوند و زندگی
امشب با شیندن این فایل مثال های زیادی برایم مرور شد که منم می توانم اینجا یاد داشت کنم
در مورد درس ریاضی
من موقع که داشتم مدرسه می خواندم ریاضی برای من خلی سخت و دشوار بود
چون توی خانواده مان همگی در بخش ریاضی مشکل داشتیم
توی کلاس هم وقتی می دیدم که دیگران خلی خوب دارد ریاضی حل می کند و من نمی توانم ریاضی حل کنم بازهم ریاضی را برایم سخت ترش می کردم
وقتی چند تا هم کلاسی هایم را می دیدم که موقع درس ریاضی خیلی خوب می فهمد و سریع می گوید من یاد گرفتم و برای من کار نشد حساب می شد
حتی همین مسأله باعث شد که من از درس ریاضی متنفر شوم
موقع که درس ریاضی بود من اصلا توجه نمی کردم و در آخر کلاس جمع می شدیم چون فکر می کردم که من ریاضی یاد نمی گیرم
و استاد ریاضی مون با من بیشتر از همه لج کرده بود و به بهانه های مختلف بهم گیر می داد و مسخره می کرد
و منم روزی باهاش دعوا کردم و دیگه از رفتن به مدرسه منصرف شدم
در حالیکه آن زمان من کلاس نهم بودم
همین موضوع باعث شد که من کلا قید درس را بزنم و دیگه نروم
دیگه نرفتم و راه مهاجرت را در پیش گرفتم و خلی داستان های عجیب دارد بعدش
بعد از چند سال که همین استاد ریاضی را دیدم اصلا باهاش حرف نزدم در حالیکه همدیگر را شناختیم
قشنگ من تنفر داشتم بابت آن رفتار های که در کلاس موقع درس های ریاضی با من داشت
من ریاضی را هیچ وقت بصورت درست یاد نگرفتم
چون پیش فرض ذهنی من این بود که ریاضی خلی سخت است و به همین دلیل من هیچ وقت اقدام نکردم برای یاد گرفتن ریاضی
چون من از هیچ کسی نشنیدم که بگوید ریاضی آسان است اگر آدم فلان قیسم بیاموزد
و همین پیش فرض سخت بودن ریاضی باعث شده بود که من هیچ وقت در این بخش اقدام نکنم
حالا تازه دارم درک می کنم که پیش فرض های ذهنی چی کار های را با ما که نمی کند
بازهم خدا را شکر که دارم بهتر می آموزم و درک می کنم
که بی توانم در بخش دیگه زندگی ام آگاهانه قدم بردارم و درست عمل کنم
استاد عزیزم از شما بسیار ممنون و سپاسگزارم بابت این همه آموزش های فوق العاده عالی و تاثیرگذار
که دارد راه بهتر زیستن را برای مان نشان می دهد
خدایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جویم
خدایا صد هزار بار شکرت
به نام خداوند بخنده مهربان
اسما ابوتراب
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم الگوی بینظیر و تمام بچه های سایت
امروز روز اول سال 1404 ی اتفاق جالب افتاد ک بی ربط ب این فایل نیست…
مدتیه ک دارم توجه میکنم چقدر بخاطر مسائل پوچ و بی ارزش میوفتم رو مومنتوم منفی و انگار تازه دارم قوانین رو متوجه میشم انگار تازه میخوام شروع کنم با استاد کار کنم انگار هوشیار شدم
جریان رودخانه های ذهن من گرایش عجیبی داره به سمت ناامیدی و استرس و این رو دز این دوره متوجه شدم .. ناامیدی ها و مومنتوم های منفی من از احساس سرزنش خود بخاطر درس کم خوندن شروع میشه تا توجه به نکات بد دیگران ولی من شاکرم از صمیم قلبم شاکرم ک دارم این افکار رو میبینم و متوجهشون میشم به قول خودم انگار دارم هر لحظه مچ خودمو میگیرم انگار به خودم میگم اشکال نداره بیا پیش من خودتو رسوا کن من میپذیرمت هر جوری ک هستی من شاکرم ک بجای دید کمال گرا و سرزنشگر همیشگی یه صدای هر چند کوچیکی تو وجودم داره بوجود میاد ک امید میده بهم میگ اشکال نداره میگ ادامه بده میگ consider it done میگ تو میتونی میگ دو روز رفتن قاطی باقالیا نباید تو رو از هدفت دور کنه و هزاران حرف امیدوار دهنده ای ک یکم یکم داره درونم پدیدار میشه
حدود شیش ماهی هست ک دارم رو یک هدف خاص کار میکنم بعضی وقتا ناامید میشم بعضی وقتا پشتکارم کوه رو جابه جا میکنه و بعضی وقتا انگیزه درونیم برای بدست اوردنش به صفر میرسه ولی من از صمیم قلب میخوامش هر چند هم میخواد زمان ببره اشکالی نداره من خودمو سرزنش نمیکنم برای اون تعداد ساعاتی ک رو هدفم نموندم من خودمو تحسین میکنم بخاطر تمام تلاش هایی ک این شیش ماهه کردم ک حداقل 5 ماهش تلاش کامل بوده
چقدر ترکیب این دوره جدید احساس لیاقت و کشف قوانین منو در مسیر هدفم قرار میده چقدر بهم اگاهی میده استاد شما حرفاتون منو داره تو مسیر نگه میداره یعنی ب مو رسیدم ولی پاره نشده برمیگردم …این حرفا خیلی دلی بود اصلا نمیخواستم بزنم ولی یه جورایی برای خودم میذارمشون تا بعد از رسیدن ب هدفم ب خودم بگم ببین شد برو سراغ بعدیاش
….
و اما اتفاق امروز :)
حدود یک سال و نیم پیش مهرداد یک تیک طلای کوچیک گم کرد و ما هم کلا بیخیالش بودیم
امسال عید ک شد من واقعا احساس کردم امسال خیلی سال خوبی خیلی بهتره و ما به اهدافمون میرسیم
تا اینکه امروز عصر در حالی ک داشتم دنبال سوییچ ماشین میگشتم رفتم سراغ کیف شونه ایم و دیدم ی چیزی تو کیفم بود ک مال من نبود وقتی ب مهرداد نشونش دادم کاشف به عمل اومد ک بعله این همون تیک طلای گم شدس
این واقعا برای من اصل حرف زدن خدا بود باهام ک امسال رو چنان طوری برات میچینم ک خودتم نتونی تصورش رو بکنی
استاد من همون بنده خوش شانیسم ک امروز خدا با مدرک اینو بهم ثابت کرد…
استاد با دوره جدید راه های پول سازی جدیدی ب سمت مهرداد باز شده ک حتی امروز هم ک روز تعطیل بود تونست درامد کسب کنه من واقعا خوشحالما یه جوریایی از هدفای نصفه نیمم خسته شدم دوست دارم تو این مسیر فقط باشم دوستدارم هدفامو تیک بزنم برم جلو و زمانی این دوره رو لانچ کردید ک منم دارم تمرکزی روی مطلبی کار میکنم و خدا این دوره رو گذاشت وسط پازل زندگیم تا کامل بشه
من عاشتونم خیلی زیاددد
عیدتون خیلییییی مبارک ماچ بهتون