اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
الله را صد هزار مرتبه شکر میکنم که فرشته ای مثل شما بر سر راهم قرار گرفت استاد عزیز.
جوری به شما و سخنرانی اتون وابسته شدم که بعضی موقع ها که یه گاه گاهی تو اینشتاگرام میچرخم و یک لحظه فقط صداتون به گوشم میخوره مثل این هست که یک لامپ 1000وات تو مغزم روشن میشه.
استاد نمیدونین حتی صداتون چقدر برام آرام بخش هست، چقد انگیزه بخشه، چون هیچ تردیدی ندارم که همه ی حرفاتون حقیقت داره و یک قانون هست، مخصوصا به نصبت این فایلتون که هیچ وقت از این زاویه به شکست هام ناراحتی هام و مشکلاتم نگاه نکرده بودم.
استاد جان من انتخابی تیم ملی کوراش برای بازیهای آسیایی به دلایلی انتخاب نشدم و بعد از اون اومدم در رشته دیگه کشتی چوخه قهرمان شدم و جایزش کربلا بود که مبلغی برای قهرمان کمتر میگرفتن که به لطف خدا اعزام شدم به کربلا خیلی احساس خوبی داشتم
میتونم بگم انصافا 90 درصد اتفاقاتی ک طی این 4 سال ک ب فایلهای شما گوش میدم بنفعم بوده
حتی اتفاقات ب ظاهر بد و ترسناک
یعنی حتی افرادیکه با من قط رابطه کردن بنفعم شد
حتی افرادیکه خاستن از من سواستفاده کنن ولی نتونستن و باز بنفعم شده
حتی جاهایی ک ب ظاهر شکست خوردم توی مساعل کارم یا مسخره شدم چون مبتدی بودم
باز ب نفعم شد عزمم را بیشتر جزم کردم و بیشتر دنبالش رفتم و متوجه اشتباهاتم شدم و اصلاحشون کردم و همون افرادیکه مسخرم کرذن خودشون پیشرفت منو دیدن و سکوت مطلق کردن
افرادی ک وارد زندگیم شدن بنفعم شد
حتی زمانی ک توی کارم وقفه افتاد اولش خیلی ناراحت شدم بعدچ موهبتی برام داشت و دنبال چ مساعلی رفتم و حلشون کردم وارد ترسام شدم نشستم رو ذهنم کار کردم
چندروز پیش مسعله ای پیش اومد ک باز از کوره در رفتم روز اول روز دوم گفتم باید خودمو اروم کنم من ضرر نمیکنم اینو باور کردم و خب دقیقا همینطوره هر چی بوده نعمت بوده
و گفتم باید احساسمو خوب کنم من ضرر نمیکنم
و قطعا خیریتی توی این اتفاق هست ک بعد متوجهش میشم
و حالم خوب شد و بعد همسرم گف بذار من بااون بنده خدا حرف بزنم و در مورد مبلغی ک پرداخت کردی بگم
و همسرم باهاش تماس گرفت اونم راحت قبول کرد و گف بابت هزینه ای ک پرداخت کردین میتونید هرچیزی ک دوست داشتید سفارش بدین من درخدمت شما هستم وقتی بهم خبر داد گفتم چقد ذهن من علکی بزرگش کرد و میخاست منو بترسونه ک تو ضرر کردی تو شانس نداری تو اخرش توی این موضوع موفق نمیشی
و چقد ارام و خوشحال شدم و راحت کار کردن رو خودم رو ادامه دادم
البته اعتراف میکنم که من خیلی ذهنم منفی بافه هرچی بگم کمه
میخات تمام انسانها رو بد جلوه بده
تمام موفقیتهارو انکار کنه
میخات تمام نعمتها و فرصتها رو کوچک بدونه و بگی ثروتی نیس پول نیس مشتری نیس
واقعا سخته برام یعنی اگه یکی از دوستان ک با قانون اشناست خانواده ی منو ببینه سریع میفهمه من از چ جایی اومدم
از چ خانواده ی بشدت منفی بافی اومدم
یعنی یکی زنگشون بزنه میگن حتما منفعتی براش داره حتما نیتی داره میخات گولم بزنه
کسی هدیه بهشون بده میگن چون خیلی بهش خذمت کردم میخات جبران کنه یا کم بهش خوبی کردم
یا حتما در مقابلش از من چیزی میخات
درمورد سلامتی این باور رو دارن سلامتی کجا بوده همه مریضن بلاخره هرکس یک مریضی داره همه دارن از بیماریشون مینالن
درمورد ثروت بابا کی از ما بخره
مشتری کجاست
پول چیز بدیهر
ادمی ک دنبال ثروت باشه باید ازش بترسی ک این ذاتش خوب نیس همه کار ازش برمیات
یعنی این شکلی صبح تا شب فکر میکردیم خونه پدرم ک مجرد بودم و حرف میزدیم
بشدت غیبت قضاوت منفی بافی شکایت ناسپاسی
خیلی خیلی تلاش کردم طی این 4 سال ک با شما اشنا هستم
و خب خاسته هام همیشه دارن تیک میخورن و تعجب هم نمیکنم
ولی دوروز ولش کنم این ذهن من شروع میکنه چرت و پرت
فقط چرت پرت گفتن
ک جاریت بی معرفته
مشتری های بدرد نخور میان سراغ تو
همسرت بی بخاره
ذخترت فضوله و لجبازه
پسرت فضولتر و نق نقو
مادرهمسرت فلان
استاد کارت خسیسه
یعنی این حرفا تا ولش کنم میات و میره بخدا گاهی اوقات میگم خدایا ب دادم برس فقط یک دقیقه اینو ساکتش کن
ولی خب وقتی ادامه دار کار کنم رو خودم راحتتر ساکت میشه با چی با دیدن نشانه ها
دهنشو گل میگیره
اینقد نشانه های خوب میات ک مجبوره ذهن خان ما ساکت بشه
چطور میخام این اگاهی ها رو در عمل اجرا کنم ؟؟؟؟؟؟؟
میخام مراقب باشم چی میگم
و چی میبینم
و چی میشنوم
مثبت بین تر باشم حداقل
دیشب ب خدا گفتم هرچی ازت خاستم بهم دادی و همچنان داری میدی
فقط،من من من باید بتونم خودمو کنترل کنم مثبت تر باشم
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
روز155
اتفاقات مشابه نتایج متفاوت
خدایا شکرت که امروز هم فرصتی طلایی بهم بخشیدی تا تجربه کنم بهترین خودم را
الخیر و فی ما وقع
استاد این جمله شده ورد زبونم از هر جهت با هر اتفاقی فقط میگم الخیر و فی ما وقع بخدا که دارم باهاش لذت میبرم و معجزات در زندگی ام میبینم
استاد گفته بودم که گلو درد عجیبی گرفته بودم این روز ها با اینکه طبق قانون سلامتی دارم زندگی میکنم و دوسال بود که هیچ دکتری نرفته بودم و هیچ گونه سرماخوردگی نگرفته بودم ولی این روزها داشتم با گلو درد عجیبی دست و پنجه نرم میکردم و میگفتم هر چی که هست خیریتی داره برام
هر چقدر هم اطرافیان میگفتن برو دکتر من میگفتم باید در این امتحان الهی سربلند باشم هر اتفاقی برام بیوفته خیر هست و تا لحظه آخر صبر کردم و واقعا دیگه روز آخر دیگه کار داشت بیخ پیدا میکرد که خدا وند دستهاشو فرستاد تا بهم کمک کنه هم خیر و برکت بهم برسونه هم ایمانم را قوی تر کند دیروز که تصمیم گرفتم نوبت دکتر بگیرم تو شهر خودمون هر چقدر زنگ زدم جوابگو نبود زنگ در حیات بصدا درآمد دوستم اومده بود یه کاری داشت و میخواست بره شهر دیگه ای که نزدیک شهر خودمونه بهم گفت میای فلان جا با هم و برگردیم بهش گفتم من میخوام نوبت دکتر بگیرم برم یه سر دکتر گفت آماده شو بیابریم اینجایی که من دارم میرم با هم میرسیم دکتر هم
اومدم بالا زنگ زدم همسرم گفت برو
خواهرم از یه طرف اومده بود لباسها پسرشو ببره که وقتی دید من درد دارم کمی نیست پیشم تا من نوبت دکتر بگیرم
وقتی دوستم اومد گفت خب حالا برو دکتر
خواهرم گفت من بچه ها رو میبرم خونه خودم تو برو دکتر
اما ه شدیم همه با هم حرکت کردیم رفتیم خواهرم و بچه ها رو گذاشتیم خونشون خودمون هم رفتیم اون شهر دکتر
رسیدیم مطب گفت نوبت ندارم فردا بیا
گفتم از شهرستان اومدم دوستم گفت اشکال نداره ما هم عجله نداریم یه نوبت بزن تا هر وقت که تونستی نوبت ما شد ما میریم تو شهر یه دور میزنیم چه زمانی بیایم خانم منشی خدا دلش رو نرم کرد گفت باشه برین یه ساعت و نیم دیگه برگردین .
ما هم رفتیم داخل شهر کلی دور زدیم و خرید کردیم و کلی جاها رفتیم و لذت هم بردیم و برگشتیم گفت نوبتت نزدیکه بشینید نگاهی سر صدای به روی دیوار ها کردم و داشتم شکر گذاری میکردم به خاطر اتفاقات خوبی که برام افتاده بود تابلوهای زیبایی که روی دیوار بود داشتم نگاه میکردم و لذت میبردم اصلا گلودردم یادم نبود اینقدر حالم خوب بود بعد از چند دقیقه فرستادم داخل بعد از سلام نشستن به دکتر که گفتم و نگاه کرد گفت اگه فردا پس فردا میرفتی دکتر باید حتما چند روز بستری میشدی
همون لحظه تو دلم گفتم خدا هوامو داره خودش منو در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط هدایت میکند و میگفتم خدا جونم من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن بهم گفت گلوت آبسه شدید کرده و گوشت هم درگیر شده
چندتا آمپول و سرم نوشت که اونا هم در بهترین زمان و بهترین مکان اومدیم شهر خودمون رفتیم زدیم تا اومدیم خونه ساعت 11شب بود دیگه
و من فقط داشتم میگفتم خدایا شکرت همه کاره ام تویی هوامو داری قول دادی وعده دادی به مو میرسه ولی پاره نمیشه هیچ برگی بدون اذنت به زمین نمیوفته
بخدا قسم استاد با اینکه چندین روز اذیت بودم ولی یک بار هم گله و شکایت نکردم چرا من اینجوری میگفتم یه امتحان الهی باید ازش سربلند بیرون بیام هر اتفاقی بیوفته الخیر و فی ما وقع است من نمیدانم من تسلیمم خودش بهتر میدونه
و همه چی به نفع من شد درسته شرایطم به ظاهر سخت بود چندروز و شب اذیت شدم فیزیکی ولی یک بار هم ذهنم رو درگیرش نکردم فقط میگفتم خیر خداست هر چی پیش اومد خوش اومد باهاش حتی عشق بازی هم میکردم و بخدا حالم باهاش خوب بود
و میگفتم خدایا شکرت که در سلامتی کامل هستم
و سجده شکر بجا آوردم
خدایا شکرت
استاد یه تضاد دیگه که باعث خیر و برکت و رشد و پیشرفت من بود اینکه همسرم به تضاد مالی برخورد . من تونستم ذهنم رو کنترل کنم و به فکر کاری بر ای خودم باشم
دیگه منتظر کمک همسرم نباشم چشمم همش به جیب همسرم بود که ببینم کی میتونم بهم پولی بده
وقتی اون به تضاد خورد درسته برامون سخت بوده و کنترل ذهنم در این مواقع انصافا کار سختی هست ولی من با گوش دادن به فایل هدیه ثروت تو سایت بخودم قول دادم که درآمد داشته باشم و تا یکسال آینده هم به سه برابر. بیشتر برسونمش و الان به لطف خدا و آموزش های شما و تعهد و پشت کار وتوانایی خودم الان به اون درآمد سه برابر بیشتر از زیر صفر رسیده ام و درسته هنوز درآمد بالایی نیست ولی همینکه من تونستم به قولم عمل کنم و قدم بردارم خداوند دست بکار شده و خودش داره بهترین اتفاقات را برام رقم میزنه با نشانه ها باهام صحبت میکنه وقتی ازش خواستم کمکم کرده در هر شرایطی مواظب و نگهبانی بوده من به خدای خودم اعتماد دارم
خداوند داره هر لحظه مرا هدایت و حمایت میکند اتفاقات همه به نفع من داره پیش میره
خدایا شکرت که من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط قراردارم
خدایا شکرت که تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها نعمت غضب کرده ای و ن گمراهان
استاد امروز سرحال به لطف خدا بلند شدم با دخترم رفتم کارگاه مینا کاری
بعد دختر به باش پیام داده برام پول بزن
باش براش 30هزار تومان زده بود تا خوراکی بخره من یه لحظه فکر کردم 300هزار زده به دخترم گفتم بیا ببرمت برات یه دست لباس برا ت بگیرم دخترم گفت مامان ،بابا سی هزار تومان زده برام من گفتم نه سیصد زده خودمم هر چقدر کم داشتیم میزارن روی پول لباست
رفتیم در مغازه لباس فروشی بسته بود گفتم حتما خیریتی تو بوده
اومدیم خونه یه لحظه به ذهنم اومد اون سیصد هزار نبود سی هزار بوده واریزی
همون لحظه گفتم خدایا شکرت چقدر تو هوامو داری رفتیم مغازه بسته بود برای همین بود تو هوا منو داشتی پیش دخترم منو سربلند کردی
نرفتیم اونجا بعد من پشیمون برگردم
خدایا شکرت که هر لحظه خودتی که هوامو داری بوووووس بهت
خودت از اون بالا داری همه چی رو برام مدیریت میکنی
حالا خودم پول داشتم اگه ولی مطمئنم که خدا اونو برای یه کار مهمتری که کلی برام خیر و برکت الهی در آن وجود داره نگه داشته من بخدای خودم اعتماد دارم ایمان و توکل دارم باور دارم که خودش همه کاره است و هر لحظه هدایتم میکنه به بهترین راهها ومسیر های سرسبز الهی
خدایا شکرت
برای حال خوبم که همش ازان توست هر آنچه دارم مالک اصلی تویی عاشقتم که عاشقانه عاشقمی
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
صبح که بیدار شدم تا طراحیامو انجام بدم و از طرحام کپی گرفتم تا بشینم طراحی کنم ، خیلی لذت بخش بود ،خیلی وقت بود تمرین طراحی انجام نداده بودم و کمتر پیش اومده بود از سال 96 که کلاس میرفتم و ادامه ندادم تا پارسال 9 دی که رفتم کلاس رنگ روغن
و استادم گفت مهم ترین چیز تو کار نقاشی، طراحیه
یه نقاش رو از طراحیش باید بدونید، کارش درسته یا نه
اگر طراحی درست نباشه، نقاشیش هیچ ارزشی نداره و هر کس ببینه کارشو ، اگر هم مهارتی در نقاشی نداشته باشه بلافاصله میدونه که طراحیش خوب نیست
من وقتی طراحی کردم دیدم خوب شد، برام لذت بخش بود و هی پشت سرهم کشیدم و طرحای بعدی رو کار کردم
و به خودم میگفتم که یادت باشه طیبه ، آروم هم باید طراحی کنی و عجله نکنی
یه کار خوب بهتر از ده تا کار ناخوبه
یاد حرفی از استاد عباس منش افتادم
میگفتن برای اینکه بدونید خوب کار کردید روی اصل و قوانین ، نتایج رو ببینید
نتایجی که نشون میده تمرین مستمر و ادامه دار بوده و تاکید دارن، همیشه با نتایج ،بامن صحبت کنید نه حرف
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
و دقیقا استاد نقاشیم گفت نقاشی که طراحیش ضعیفه مفت نمی ارزه
و حتی کسی که قانون نقاشی رو ندونه میفهمه که طراحیش ضعیفه
این برای من درسی بود که در تمام جنبه ها سعی کنم درست عمل کنم
وقتی یکم طراحی کردم بعدش رفتم آشپزخونه و برگشتم اتاق تا چیزی بردارم بهویی چشمم به آسمون افتاد
ابرا ردیفی شکل فرشته هایی بودن که دسته جمعی داشتن حرکت میکردن
من از وقتی پا تو مسیر آگاهی گذاشتم، بیشتر میبینم و حتی طرح فرشته ها رو واضح تر میبینم
و کنار فرشته ها پرنده ای میبینم که شکل ققنوس که همیشه هست
ساعت9:49 بود سریع گوشیمو برداشتم و عکس گرفتم از ابرا و حس کردم باید برم پشت بوم تا از طرح کلی ابرا عکس بگیرم
وقتی رفتم پشت بوم با یه صحنه نقاشی از ابرا مواجه شدم که انگار یه تابلو نقاشی مستطیلی شکل که طرحاش به هم پیوسته بودن و ردیفی فرشته هایی میدیدم و یه پرنده ققنوس
سریع عکسشو گرفتم تا بعد طراحیش کنم
مدام این سوال میومد به ذهنم و میپرسیدم که خدا من چجوری باید این طرح هایی که بهم میدی رو طراحی کنم ؟
من که آناتومی بلد نیستم ،حتی اگرم طرحاشون یادم باشه و عکساشونو بکشم ،بلد نیستم اونجوری که میبینم به تصویر بکشم
انقدر زیبا میبینم که به تصویر کشیدنش برام سخته کمکم کن تو نقاشی و نقاش نقاشان هستی تو بگو چجوری باید کار کنم این همه ایده نقاشی فرشته ای که بهم دادی
و درخواست میکردم کمکم کنه که طرحارو اونجور کا باید نقاشی کنم و طراحی کنم
تا 10 دقیقه پشت بوم بودم و عکس میگرفتم از لحظه به لحظه حرکت ابرا
دوباره ابرا جوری حرکت میکردن که شکلشون تغییر نمیکرد ،فرشته تا 10 دقیقه تو همون حالتا و با آرومی حرکت میکرد
اونموقع بود که یاد آیات تسبیح خدا افتادم که میگفت همه چی تسبیح خدا رو میکنه
وقتی اومدم خونه دوباره کار کردم
وقتی تموم شدم دیدم هنوز ساعت 11 هست و گفتم خدایا شکرت که این همه زمانم رو نگه داشتی تا من کارامو انجام بدم
وقتی ظهر شد گفتم خدا چی برای ناهارم درست کنم خوبه؟ چشمم به کدو و بادمجون افتاد و تصمیم گرفتم با پیاز و سیب زمینی با برنج درست کنیم و با مادرم بخوریم
وقتی داشتم سرخ میکردم کدو و بقیه نعمتای خدا رو ، از پنجره آشپزخونه بیرونو نگاه میکردم، گنجشکارو دیدم که هی از این خونه به اون خونه از این درخت به اون درخت دارن پرواز میکنن ، پرسیدم خدای من چجوری دارن حمد و ستایش تو رو به جا میارن و اونا که در حال پروازن
و یه بار تو یه سوره ای نوشته بودی که در حال پرواز حمد و ستایشتو میکنن
بعد پرسیدم چجوری ؟
یهویی به زبونم جاری شد و از قلبم حس کردم ، برو سوره اسرا رو بخون
آسمان ها ى هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست، او را تسبیح مى گویند، وهیچ چیزى نیست مگر اینکه همراه با ستایش، تسبیح او مى گوید، ولى شما تسبیح آنها را نمى فهمید، یقیناً او بردبار و بسیار آمرزنده است
این آیه رو که خوندم گفتم طیبه تو داری هدایت میشی هر لحظه
صد در صد خدا برای تمام خواسته هات هدایت میده سعی کن عمل کنی بهشون ، وقتی اینجوری جواب میگیرم یا با نشونه جواب میگیرم ایمانم قوی تر میشه به اینکه تسلیم تر باشم و به خدا چشم بگم
گفتم ببین هرچقدر تو فکر کنی که گنجشک چجوری داره خدا رو تسبیح میکنه هیچی متوجه نمیشی یا اگرم متوجه بشی کم هست
و تسبیحشونو نمیفهمی ،پس این رو بدون که کافیه بدونی که هرآنچه که هست ونیست نسبیح خدا رو میکنن
یادمه یه آیه ای هم خونده بودم نوشته بود، چه بخوای چه نخوای در هر لحظه تسبیح خدا رو میکنی
آیا ندانسته اى که هرکه در آسمان ها و زمین است و پرندگان بال گشوده خدا را تسبیح مى گویند؟ به یقین هریک نماز و تسبیح خود را مى داند؛ و خدا به آنچه انجام مى دهند داناست
همه این آیه ها رو وقتی یادم میارم و به هرجا که نگاه میکنم میگم الان هر لحظه همه چیز دارن حمد و ستایش و تسبیح خدا رو میکنن
ناهارمون که حاضر شد گوشیم رو میز بود و متوجه نبودم که چه زمانی دستم خورده تو بی صدا گذاشتمش ، داشتم کدو هارو سرخ میکردم یهویی به دلم افتاد برو سمت گوشیت که فایلی رو گوش بدی همین که رفتم دیدم عموم داره زنگ میزنه و جواب دادم گفت با خوبی و خوشی عمل عموم سپری شد و بعد گفتم خدای من دقیقا درست منو وقتی بردی سمت گوشی که عموم زنگ زد
و یاد فایل 3 گفتگو با دوستان افتادم که در مورد هدایت بود و استاد داشت در مورد حرفای سپیده خانم در مورد هدایت میگفت که خدا حتی وقتی کسی بهت زنگ میزنه کاری میکنه که جوابشو بری بدی حتی اگر کار داشته باشی یا اینکه نتونی جواب بدی و اون زمان زمان مناسب برای پاسخگویی نباشه
و من اون لحظه گفتم آره خدا منو برد سمت گوشی و میخواست من جواب تلفن عموم رو بدم ،در صورتی که تو آشپزخونه داشتم کنار گاز کدو سرخ میکردم و نیتی برای برداشتن گوشیم نداشتم و صدای گوشیم تو سایلنت رفته بود
وقتی همه این اتفاقا رو کنار هم میذارم و به نتیجه اش فکر میکنم بیشتر درک میکنم هدایت یعنی چی
بیشتر به گفتگوی بین من و خدا باورم قوی تر میشه که هر لحظه داره باهام حرف میزنه که بهم اون لحظه گفته شد برو گوشیتو بردار و دیدم عموم زنگ میزنه
وقتی که ناهارمو که خوردم شروع کردم دوباره طراحی کردم بعد به دلم افتاد برم پارک و اونجا طراحی کنم
گفتم به خواهرم بگم اگر اومد باهم بریم میخواستم بهش بگم دیدم مادرم داره با یه نفر حرف میزنه پرسیدم گفت خواهرمه و گفت میگه که طیبه میای بریم پارک
گفتم خدای من ،میخواستم من بگم بهش که خودش زنگ زد گفت بریم پارک و منم گفتم چه هماهنگی که در زمان درست اتفاق افتاد
خواهرم گفت من یکم دیر میام تو برو ما میایم
من خودم رفتم پارک و تو راه دوباره سرمو بالا بردم دیدم دوباره ابرا شکل پرنده و فرشته هست
دوباره عکس گرفتم جدیدا خیلی طرح فرشته میبینم
وقتی رسیدم پارک به درختا توجه میکردم ،امروز همه اش نگاه میکردم به درختا که چجوری تسبیح میکنن خدا رو و به خودم میگفتم ببین طیبه ،تمام درختا شاخ و برگاشون به سمت آسمونه و مثل حالت قنوت حتی به شکلاشون که توجه میکردم قشنگ مثل چهره انسان که حالت نشسته یا ایستاده هستن میدیدم که در حال قنوت هستن
من خیلی عکس گرفتم از درختایی که دیدم شکل انسان هست طرح کلی برگا و شاخه ها که در حال قنوت هستن
میدونم که هر وقت زمانش برسه خدا به من طراحی این ایده هارو که داده رو آموزش میده تا بتونم اونی که دیدم رو طراحی کنم
بعد که رسیدم داخل پارک ورودیش یه عمارت کوشک بزرگ هست هر بار که میام میگم خونه من هست ،خونه منم مثل اینجا بزرگ و زیباست و بعد نشستم طراحی کردم و وقت غروب رفتم سمت ساختمون اداری پارک یه حوض بزرگ با مجسمه های غاز بود که به شکلای مختلف در حال پرواز بودن و نصب شده بودن رو حوض آب
نشستم و دیدم گنجشکا میان و از گوشه حوض خم میشن و آب میخورن و گفتم الان که سرشو برد بالا حتما داره سپاسگزاری خدا رو به جا میاره
و همینجور نگاه میکردم تا خواهرم اومد و دیدم تخمه آورده گفت مادرم گفت که ببرین اونجا بفروشین
یکم که نشسته بودیم دو تا پسر اومدن با موتورشون من هی نگاه میکردم و تو دلم بین ذهنم و قلبم جنگ بود
ذهنم میخواست شرک بورزم و قلبم تشویق میکرد تا بگم تخمه میفروشم 5 و 10 تمنه
هی خواستم بگم نشد آخرش گفتم نه باید بگم و برگشتم گفتم آقا آقا وقتی نگاه کرد گفتم تخمه میفروشم و این قیمته میخواین
گفت نه مرسی
و من انقدر خوشحال بودم که تونستم تا ایمانم رو به خدا نشون بدم و بعد که پاشدیم که بریم هوا تاریک بود اذان گفت و من رفتم با خواهر و خواهر زاده ام
دختر و پسرا رو صندلی نشسته بودن باز جنگ بود بین ذهن و قلبم وقتی از کنارشون رد شدیم گفتم سلام ، تخمه 5 و 10 هست تخمه میخواین
گفت نه و پول همراهم نیست اگر کارت خوان دارین بخرم که من کارتخوان نداشتم
برخلاف دفه های قبل که هر کس میگفت کارت خوان و میگفتم ندارم ،حس ناخوبی میگرفتم میگفتم چرا نداریم
ولی اینبار همین که راه افتادم با چنان ذوقی گفتم خدایا شد ، گفتم ، گفتم که تخمه میخواین و گفت نه
اشکالی نداره اگر نگرفت ، مهم اینه من تونستم بگم
و میدونم دارم پیشرفت میکنم
بعد رفتیم مسجد پارک یه حسی بهم گفت برو نمازتو بخون بعد بیا برین خونه رفتم و برگشتیم خونه
دیدم داییم اومده و برای شام موندن و بعد رفتن گفتم حتما باز برای همین گفتی خدا که برو تو پارک نمازتو بخون ،که تو سر وقتش بخونی که وقتی رسیدی مهمون هست خونه تون و ممونه نمازت بمونه و دیر بیای باهام حرف بزنی
خیلی حس خوبی دارم که هر لحظه دارم با دقت به تمام هدایتا درکشون میکنم و میبینم که خدا داره هدایتم میکنه حرف میزنه باهام و من با تمام وجود حسش میکنم
میخام اعتراف کنم.به خوشبختیم…اعترافی که قلبم همیشه بسوی خداوند باز بود..
چه اگاهانه در طی اون34 سال زندگیم. و چه این سه سالی که در محضر شما هستم…
من همیشه نسبت به زندگیم و اتفاقات زندگیم..به رویکرد بالاتری نگاه میکردم..
همیشه سوالات مختلفی از خودم میپرسیدم..
اگه هم تضادی بوجود میومد..
همیشه سوالاتم راجع بخودم و شخصیتم راجع به اون مسایل….گسترش پیدا میکرد…
من دقیقا سال 97…. به یه مشکل روابطی خوردم..با یفردی خیلی جالب و واقعا خداوند برام مهیا کرده بود…
و جریان جوری پیش رفت بخاطر عزت نفس پایین من توانایی مقابله با همچنین فردی رو نداشتم.
دوستداشتم رابطه ایی خوب طبق اون چیزهایی که میخاستم برام انجام بشه..ولی وقتی توی موقعیتش قرار گرفتم پاهاییم سست شد و خودمو “ازش دور کردم..
و این باور به اینکه تو لیاقت همچنین فردی نیستی..جایگاه اون کجا..و تو کجا..بخاطر یسری وضعیت زندگیم.مم بود…
و خیلی باورها..
با وجود اینکه اون افراد مشتاق من بودن و خیلی منو دوستداشتن که این رابطه سر بگیره..ولی من از درون ..اماده همچنین رابطه ایی نبودم..ولی ظاهری دوستداشتم ..شکل بگیره..
واقعا تضاد بزرگی بود..
چقدر مورد هجوم افراد نزدیکم قرار گرفتم که تو مشکل داری چرا نمیتونی تصمیم بگیری.و ماه ها هنوزم یوقتایی بهم میگن..
و خیلی جالب…بدون اینکه اون شخص اون افراد ناراحت بشن.گفتن موقعیتش هنوز درست نبوده.ولی من مورد تایید اونفرد بودم..و این رابطه قلبی هنوزم ادامه داره…
و این موضوع یه تضاد بزرگی تو زندگیم بود.که چرا من خودمو محروم میکنم از بعضی شرایط..
با وجود اینکه من همجوره لایق این شخص بودم.
اینفرد همجوره کیس خیلی خوبی بودن..
و باعث شد بعداش رابطه هایی که برام پیش میاد منافات با وجود من داشته باشه..
حالا این وسط یچیزی منو هل میداد بسمت رابطه قبلی که تو باید با اینفرد داشته باشی
و از طرفی یسری موقعیتها که من نمیخاستم ناخاسته وارد زندگیم می شدند..
و این گذشت…دیدم هر روز جهان بیشتر روی سرم تضادها رو میباره..
خداوند از چند جهت..رابطه ایی که میخاستمو بهم الهام میکرد..و انگار قلبم نسبت به این خاسته روشن بود…
و از طرفی تضاد میومد که باعث شده بود که من ازش فراری باشم..
و چند ماه گذشت.بازم جهان میگفت تو باید با این شخص رابطتت شکل بگیره..
تا اینکه از لطف و کَرم و رحمتش من هدایت شدم به سایت شما…
و از همون روز فهمیدم و درک کردم دلیل تضادهای ویرانگری که از طرف اطرافیانم بر سرم میباره.و هر دفعه به یه شکل ناخاسته وحشتناک..
برای این بوده که من با همون شخصی که خداوند بهم الهام کرده بود..وارد زندگیم بشه…
و من تمام اون تضادها رو بخاطر شخصیت ویرانگرم میدیدم…
و بازم به لطف خداوند من شروع کردم کار کردن روی دوره های دانلودی و الان نزدیک به سه ساله در محضر شما هستم..
یادمه همون روز اولی که وارد سایت شما شدم.و اتفاقات خوب پشت سر هم برام میفتاد.و این خاسته و این رابطه رو داشت بیشتر برام.توی قلبم میخکوب میکرد..
یه شب بهم الهام رسید…
دو فرشته و شما استادم که اندازه یه بچه 5 سال تقریبا بودیید..
منو اون شخص توی یه مدار قرار گرفتیم..و باهام راجع به این مسیله صحبت کرد..و بهم تبریک گفت…
و خداوند بهم الهام کرد تو زمان درستش اون شخصی که اونروز برات فرستادم. با همدیگه وارد رابطه هم میشید..
و هنوزم خداوند مدام نشانهاشو واسم میاره…
و همون اتفاق به ظاهر ناجالب در اونروز و تحت تاثیر اون شخصی که این رابطه برقرار شد…
یسری اتفاقات افتاد..تا من بخودم بیام و شخصیتمو تعقییر بدم…تا ما دو نفر ببینم وعده خداوند چه روزی چه ماهی باشه.. این اتفاق بصورت فیزیکی وارد زندگی هم بشیم…
میخام پونت.صحبتم و این فایل رو بگم…
اون اتفاق..باعث شد..تا من هدایت بشم به بزرگترین سایت.تا روی شخصیتم و ایمانم و خداوند و حتی رشد بیزنسیم کار کنم
و از طرفی خداوند این شخص رو برام از طرف خودش ،” اماده کرده بود تا به ازدواج ختم بشه..
و ناگفته نمونه من از بچگی این شخص بهم الهام شده بود..و دقیقا همون اتفاق برام افتاد..
این بزرگترین ترنین پونت زندگی ام بود…
که از قبل خداوند این ازدواج رو برای من اماده کرده بود..
هنوزم هدایتهاش ادامه داره ولی هنوز بصورت فیزیکی وارد زندگیم نشده..
بهم گفته زمانی که امادگیشو داشته باشی وارد زندگیت میشه…
و همین تضاد در ابانماه 97…شد…بزرگترین نقطعه عطف من در تمامی جنبه ها…
درسته اون اتفاق تو اون زمان نیفتاد…ولی من به اولین خاسته ام که بزرگترین خوشبختی منه..
سعادتمتدی در دنیا و اخرت….
شاید اگه من اون موقع بصورت فیزیکی این شخص وارد زندگیم میشد خیلی میتونست توی زندگیم تاثیر بزاره…این شخص همجوره فردی عالی هست…
و بسیار فردی موفقه….ولی چون من از نظر شخصیتی کامل نبودم..خداوند زمانشو برام طولانی کرد تا من بجایگاه به مراتب عالی تری برسم..
که امروز جزو زندگیم هست.اونم این مکان بهشتیه!…..
و نکته بعد…از این درس….من حتی توی بیزنسمم موفق شدم..بازم بخاطر همون جریان رابطه های ناجور حتی با بیزنسمم هماهنگ شده بود..
همون تضاد..یعنی جوری بود.که هم مشکل روابط بود،”و هم مشکل بیزنس !…با همدیگه تداخل پیدا کرده بود…
بهمدیگه ربط داشت..و همین باعث شد من وارد کسبکاری بشم که بتونم به موفقعیت عالیتری برسم و روی خودم و مهارتم کار کنم..
استاد عزیزم .سپاسگزار این خداوندم که بزرگترین خدمت رو در حقم کرد.اون تضاد اون روز من گفتم..برای رشد من اومده من باید تعقییر کنم.
یبار دیگه انجامش میدم..
این رابطه موند…و منجر شد تا من در روزهای اینده با همدیگه هم فرکانس بشیم..
ولی این وسط همجوره من سود کردم..
همجوره در همه جوانب…
درسته هنوز فیزیکش مشخص نیست…ولی ایمان به غیب انجام شده و خداوند بهم بصورت واضح نشون داده..
ولی خیلی خوشحالم .اون شخص 97 کجا…و این شخص 403 کجا زمین تا اسمون متفاوت شده .
دیگه اون ضعف شخصیتی در تمام جنبه ها از بیین رفت..و من یه انسان قوی شدم و خدا رو در درونم گسترش دادم..
و حتی بیزنسم این مدت..تضاد براش بوجود میومد..ولی من همجوره رشد کردم..
اون تضاد…همجوره من قوی شدم..
چه چیزهایی یاد گرفتم.
چیزی که تولید کردم اصلا توی ایران به این صورت به این شکل نیست طبق تحقیق گسترده ایی که انجام دادم..
ولی جوری شد وقتی بصورت پروازی به روندم نگاه میکنم ..میبینم همه رشد بوده..
یوقتایی کارم به بن بست میخورد…فقط میخندم میگمم خدایا چی داری بهم نشون میدی..
و هدایت بعدی میومد…
همه رشد همه رشد…
من دقیقا سال گذشته با یه شخصی نزدیکم بدجور زدیم بهم..و این شخص بهم توهین کرد….
و من خیر دونستمش..باعث شد خداوند بهم نشون بده..روی این حساب باز نکن..
معامله ایی که طی 5 سال روش حساب باز میکردم رو با هدابت الله بخشوندمش…
و دقیقا به محض اینکه بخشیدمش…
هدایت الله اومد رفتم برای قدمهای بعدی برای بیزنسم و دروازه ایی از هدایتها رو پیش رفتم..
و یاد گرفتم که هیچ وقت روی سود و یا وام یا هر چیز دیگه ایی حساب باز نکنم..فقط روی خدای خودم حساب باز کنم…
میخام بگم…من همیشه نسبت به اتفاقات.ادمیه دیگه!….یوقتایی میریزم بهم…..ولی اینروزا چون در مدار درستیم..خیلی بهتر تونستم با دید الهی بهش نگاه کنم.و همین باعث شده….بهتر بتونم پیش برم.اینروزا فقط به اتفاقات خندم میگیره.
میگم خدا چی تو آستینت برام داری..که هر بار این اتفاق میفته…
و لطف خدا باعث شد تا نقطعه ضعف عجول بودنمو بیشتر شناسایی کنم و با ارامش این مسیر رو پیش ببررم..
این داستان زندگیم در این مدت چند ساله….
دارم بخودم یاداوری میکنم اگه اون تضادها نبودن.من الان توی این شرایطو توی این فاز بالای شخصیتی قرار نمیگرفتم…
و خیلی افراد رو دیدم خیلی شرایط ظاهری خوب و عالی دارند.ولی ناسپاسن…
چرا!؟چون معنای زندگی کردن خوب و عالی رو درک نکردن..
شاید اون اتفاق توی فیزیک زندگیم میتونست تاثیر گزار باشه..ولی خداوند لطفش نسبت به من خیلی زیاد بود..گذاشت این مدت بگذره تا من با ورژن بهتری این رابطه الهی رو درک کنم.
و یوقتایی خیلی دوستدارم زودتر انجام بشه..
ولی داره بهم میگه..باید بزاری زمانی که من میگم انجام بشه..
من فقط باید بهش ایمان داشته باشم.که با عملگرایی و با هدایتش پیش برم..که این ایمان منو نشون بده…
.
اینم داستان زندگیم…خیلی اتفاقات توی همین حین برام بوجود اومده ولی خلاصه وار گفتم..که تضاد ها بزرگترین رقم زندگی خوب برای یه انسانه..
خداوند رو سپاسگزارم که مرا هدایت کرد که من در مسیر خداوند باشم…
مهم رسیدن بخداوند بود بقیه خاسته های مادی هم خاسته خداونده و منو هدایت میکنه….
و من نباید نگرانش نباشم…چون هر نگرانی احساس بد میاره و میتونه موهبت الهی رو از دست بدم..
همون زمان و اون رابطه از نظر ظاهری از بیین رفته .میتونست به من خیلی ضربه ها بزنه…و میتونستم واارد رابطه های نامربوط بشم.
و الان اینجای کار نباشم…
ولی من به لطف خداوند و مرحمت خداوند …باعث شد بنفع من تموم بشه..چون ایمان بصورت نااگاهانه به قانون داشتم…
و ادامه دادم…انشالله به وقتش توی سایت مینویسم.و بقیه داستان این هدایت الهی رو بیان میکنم..
به امید روزهای اینده الهی دیگر…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
خدایا سپاسگزارم که تضادها باعث رشد شخصیتیم و رشد فردیم .و رشد در تمامی جنبه های زندگیم شدند…
خدایا سپاسگزارم بابت درکی که بهم دادی که من بنده تو باشم و از نعمتهایت به درستی و خوبی و پاکی یاد کنم!……
من سالهای قبل روزه نمیگرفتم ولی از وقتی فایلهای شما را گوش میدم هم نمازم و هم روزه ام خیلی به موقع و دقیق تر و با آگاهی بیشتر شده مخصوصا فایلهایی که مربوط به آیات قرآن هست خیلی تاثیر زیادی روی من گذاشته
و تضادی که برای من به وجود آمد این بود که همسرم خیلی از وقتش را با دوستاش دورهم میگذروندن ومن اولش خیلی ناراحت میشدم و بعد دیدم که این فرصت خوبیه تا من بیام فایلهای شما را گوش بدم و به ورزش روی آوردم و خیلی منفعت های زیادی از این قضیه نصیب من شده به خاطر اینکه به لطف الله مهربان تونستم با استفاده از آموزه های شما ذهنم را کنترل کنم
سلام استاد عزیزم خواستم متن رو ویرایش کنم. و این متن زیبا رو اضافه کنم موفق نشدم
متن لایو 13که نشانه امروز من بود
تضاد میاد اما فرصت رشد را هم با خودش میاره حال انکه تضاو موقتی و رشد پایدار است وقتی جهان شما را آماده و به قول خداوند شنوا و بینا درمیابد وقتی ایمان و آمادگی ات را نشان میدهی و برادری ات را ثابت می کنی آن وقت در ها برایت باز می شود جهان حامیت میشود و برکت هایش را ارزانیت میکند اما اگر نگاهت به تضادها مثل نگاه غالب جامعه باشد شما هم همان را برداشت می کنی که اکثریت جامعه برداشت می کنند تشکر از استاد و خانم شایسته بابت نوشتن این متن اگاهی دهنده
مورد اول برمیگرده به حدود سه چهارسال قبل که البته اون موقع باقانون آشنا نبودم
توی یه خونه حدود چهل متری زندگی میکردیم که صاحبخونه خوبی هم داشتیم فکرکنم حدوددوسه سالی مستاجربودیم تااینکه حدود دوماهی مونده بودبه تمدید قرارداد جدید صاحبخونه گفت میخوام کابینتای خونه رو تعویض کنم به خاطرشما چون کابینتای قبلی کهنه وقدیمی شده، ماهم خوشحال شدیم خلاصه باهر سختی بود توی خونه چهل متری نجار آوردن و کابینتارو تعویض کردن و من وخانمم خوشحال بودیم تااینکه شاید دوسه هفته ای مونده بود به تمدید اجاره که صاحبخونه تماس گرفت که من میخوام خونه رو بفروشم به صاحبخونه جدید میگم بامستاجرمیفروشم
من وخانمم خیلی ناراحت شدیم که البته خانمم خیلیی بیشتر ازمن ناراحت شد اماخب نمیدونم باوجوداینکه قانون نمیدونستم یه جورایی خیالم راحت بود ومیشه گفت حالم خوب بود،بنگاهی هم گفت که صاحبخونه جدید میگه خودم میخوام بیام بشینم به فکرخونه باشید
شاید باور کردنی نباشه که پول پیش کمی داشتیم اما خب توی دومین یاسومین بنگاهی که رفتیم خونه ای پیدا کردیم که الانم توی همین خونه میشینیم که حدود هفتاد متره وازنظر منطقه ای خیلی بهتر هم دسترسی عالی هم ساختمون خیلیییی عالیترر از ساختمون قبل هم صاحبخونه چقدرررر انسان عالی هم همسایه ها چقدرررر بهتر از همسایه های قبلی
باخانمم گاهی به یاداین موضوع میفتیم میگیم یعنی اگر قراربود خودمون بگردیم وهمچین جایی پیدا کنیم شاید نمیشد فقط وفقط کار خداست
مورد دوم هم مربوط به ماشین میشه که ازقبل در سمت راننده مقداری رفته بود داخل که به خاطر هزینش درستش نکرده بودم تا حدوددوماه قبل توی کوچه ای درحال رانندگی بودم که یه شاسی بلند از توی پارک میخواست دربیاد که خورد به ماشین
که من همون موقع خیلیی ناراحت شدم پیاده شدم دیدم خورده به همون دری که مشکل داشت و در کلا رفته داخل وبنده خدا چقدر آدم خوب وبااخلاقی بود گفت هرچقدر که هزینش بشه من پرداخت میکنم که این شد یه اتفاقی که در ماشین بعد چندسال درست بشه
الان دیدم به مسائل با گذشته خیلی فرق کرده وهمیشه سعیم اینه که همه اتفاقات با دید الخیر فی ما وقع ببینم
بنام الله یکتا و هدایت کننده من به سمت ثروت, خوشبختی, لذت ,سادگی و آسانی ها..
سلام
باز هم یک فایل بی نظیر و فوق العاده دیگه
با دیدن این فایل و بررسی اتفاقات گذشته خودم, فهمیدم که همه اتفاقات به نفع من بوده و نتایج مثبتی در زندگیم رخ داده.. من قبل از آشنایی با قانون به صورت کم این دیدگاه رو داشتم که خداوندبرای من خیر رو میخواد حتی اگر به ظاهر اون اتفاق ناخواسته باشه..
مثال اول بیماری پدرم و در ادامه فوت شدن ایشان بود..هنگام اون اتفاق بارها از خودم می پرسیدم که چرا باید این اتفاق بیفته و من به شخصه چندسال زندگیم رو در بیمارستان و مراقبت از پدرم گذشت. اما بهترین رابطه ایی که تونستم با پدر خودم داشته باشم همون مواقع بیماری بود طوری که دوست صمیمی شده بودیم تا جایی که در مورد موضوعات مختلف راحتتر صحبت میکردیم و من از تجارب ایشون خیلی درس گرفتم..بعد از رفتنشون از دنیا هم من مسولیت پذیرتر شدم و باعث شد کاملا روی توانایی های خودم حساب باز کنم و مستقل بشم
مثال دوم مربوط به رابطه عاطفی من میشد ..من یک دختری رو میخواستم و فقط یک جنبه رو در نظر گرفته بودم و اون هم ظاهر بود..بعد از رد پیشنهاد من برای ازدواج اون رو یک اتفاق خیر دیدم و انگیزه بیشتری پیدا کردم که رشد کنم …. دقیقا بعد از رها کردن اون موضوع(در ذهن و نه در زبان) بود که خداوند درهاش رو برای من باز کرد و وارد یک رابطه عالی سرشار از شادی و زیبایی شدم که میتونم بگم در حد خودش منحصر به فرده
مثال سوم مربوط فشار مالی بود که 10 سال پیش تجربه میکردم..من تازه فاغ التحصیل شده بودم و درامدی نداشتم. در کنارش هزینه درمان پدرم و هزینه های جاری زندگی من رو به چالش کشیده بود. بماند که کلی حرف از اشنا و دوست میشنیدم که تو این همه درس خوندی و آخرش هیچی!
در اون اوضاع ,من با تمام وجود از خدا کمک خواستم و در یک پروسه تکاملی با استاد آشنا شدم و زندگی روی خوش خودش رو به من نشون داد جوری که تونستم بدهی هام رو پرداخت کنم خونه نوساز داشته باشم و ازدواج کنم..همه اینها در کمتر از 6 سال اتفاق افتاد و شاید اگر این اتفاقات نبود من به فکر تغییر بهبود زندگی خودم نمی افتادم
مثال بعدی وقوع تگرگ و از بین رفتن محصولی زمینی بود که فقط 1 ماه تا برداشت محصول اون فاصله داشت. بعد از اون اتفاق من خیلی خوب تونستم ذهنم رو کنترل کنم و وقتی همه داشتند غر میزدند, من توی دلم منتظر اتفاقات خوب بودم و آیه
” عسا ان تکرهوا شیا و خیرا لکم” مدام در ذهنم مرور می شد. بعد از اون اتفاق به ظاهر بد, من به کار پیدا کردم و درامدم افزایش یافت
سپاس گذارم استاد عزیز که با اشتراک گذشتن این فایل ها باعث می شید که قانون رو مرور کنیم
در پناه الله یکتا شاد, پیروز ,سربلند و سعاتمند در دنیا و آخرت باشید
بسم الله رحمن الرحیم
الله را صد هزار مرتبه شکر میکنم که فرشته ای مثل شما بر سر راهم قرار گرفت استاد عزیز.
جوری به شما و سخنرانی اتون وابسته شدم که بعضی موقع ها که یه گاه گاهی تو اینشتاگرام میچرخم و یک لحظه فقط صداتون به گوشم میخوره مثل این هست که یک لامپ 1000وات تو مغزم روشن میشه.
استاد نمیدونین حتی صداتون چقدر برام آرام بخش هست، چقد انگیزه بخشه، چون هیچ تردیدی ندارم که همه ی حرفاتون حقیقت داره و یک قانون هست، مخصوصا به نصبت این فایلتون که هیچ وقت از این زاویه به شکست هام ناراحتی هام و مشکلاتم نگاه نکرده بودم.
از الله می خواهم هر روزت بهتر از دیروزت باشه.
به نام تنها قدرت جهان
خداوندا من هرچی دارم از آن توست
استاد جان من انتخابی تیم ملی کوراش برای بازیهای آسیایی به دلایلی انتخاب نشدم و بعد از اون اومدم در رشته دیگه کشتی چوخه قهرمان شدم و جایزش کربلا بود که مبلغی برای قهرمان کمتر میگرفتن که به لطف خدا اعزام شدم به کربلا خیلی احساس خوبی داشتم
بسم الله الرحمن الرحیم
روز سوم از تعهد 40 روزه ام
میتونم بگم انصافا 90 درصد اتفاقاتی ک طی این 4 سال ک ب فایلهای شما گوش میدم بنفعم بوده
حتی اتفاقات ب ظاهر بد و ترسناک
یعنی حتی افرادیکه با من قط رابطه کردن بنفعم شد
حتی افرادیکه خاستن از من سواستفاده کنن ولی نتونستن و باز بنفعم شده
حتی جاهایی ک ب ظاهر شکست خوردم توی مساعل کارم یا مسخره شدم چون مبتدی بودم
باز ب نفعم شد عزمم را بیشتر جزم کردم و بیشتر دنبالش رفتم و متوجه اشتباهاتم شدم و اصلاحشون کردم و همون افرادیکه مسخرم کرذن خودشون پیشرفت منو دیدن و سکوت مطلق کردن
افرادی ک وارد زندگیم شدن بنفعم شد
حتی زمانی ک توی کارم وقفه افتاد اولش خیلی ناراحت شدم بعدچ موهبتی برام داشت و دنبال چ مساعلی رفتم و حلشون کردم وارد ترسام شدم نشستم رو ذهنم کار کردم
چندروز پیش مسعله ای پیش اومد ک باز از کوره در رفتم روز اول روز دوم گفتم باید خودمو اروم کنم من ضرر نمیکنم اینو باور کردم و خب دقیقا همینطوره هر چی بوده نعمت بوده
و گفتم باید احساسمو خوب کنم من ضرر نمیکنم
و قطعا خیریتی توی این اتفاق هست ک بعد متوجهش میشم
و حالم خوب شد و بعد همسرم گف بذار من بااون بنده خدا حرف بزنم و در مورد مبلغی ک پرداخت کردی بگم
و همسرم باهاش تماس گرفت اونم راحت قبول کرد و گف بابت هزینه ای ک پرداخت کردین میتونید هرچیزی ک دوست داشتید سفارش بدین من درخدمت شما هستم وقتی بهم خبر داد گفتم چقد ذهن من علکی بزرگش کرد و میخاست منو بترسونه ک تو ضرر کردی تو شانس نداری تو اخرش توی این موضوع موفق نمیشی
و چقد ارام و خوشحال شدم و راحت کار کردن رو خودم رو ادامه دادم
البته اعتراف میکنم که من خیلی ذهنم منفی بافه هرچی بگم کمه
میخات تمام انسانها رو بد جلوه بده
تمام موفقیتهارو انکار کنه
میخات تمام نعمتها و فرصتها رو کوچک بدونه و بگی ثروتی نیس پول نیس مشتری نیس
واقعا سخته برام یعنی اگه یکی از دوستان ک با قانون اشناست خانواده ی منو ببینه سریع میفهمه من از چ جایی اومدم
از چ خانواده ی بشدت منفی بافی اومدم
یعنی یکی زنگشون بزنه میگن حتما منفعتی براش داره حتما نیتی داره میخات گولم بزنه
کسی هدیه بهشون بده میگن چون خیلی بهش خذمت کردم میخات جبران کنه یا کم بهش خوبی کردم
یا حتما در مقابلش از من چیزی میخات
درمورد سلامتی این باور رو دارن سلامتی کجا بوده همه مریضن بلاخره هرکس یک مریضی داره همه دارن از بیماریشون مینالن
درمورد ثروت بابا کی از ما بخره
مشتری کجاست
پول چیز بدیهر
ادمی ک دنبال ثروت باشه باید ازش بترسی ک این ذاتش خوب نیس همه کار ازش برمیات
یعنی این شکلی صبح تا شب فکر میکردیم خونه پدرم ک مجرد بودم و حرف میزدیم
بشدت غیبت قضاوت منفی بافی شکایت ناسپاسی
خیلی خیلی تلاش کردم طی این 4 سال ک با شما اشنا هستم
و خب خاسته هام همیشه دارن تیک میخورن و تعجب هم نمیکنم
ولی دوروز ولش کنم این ذهن من شروع میکنه چرت و پرت
فقط چرت پرت گفتن
ک جاریت بی معرفته
مشتری های بدرد نخور میان سراغ تو
همسرت بی بخاره
ذخترت فضوله و لجبازه
پسرت فضولتر و نق نقو
مادرهمسرت فلان
استاد کارت خسیسه
یعنی این حرفا تا ولش کنم میات و میره بخدا گاهی اوقات میگم خدایا ب دادم برس فقط یک دقیقه اینو ساکتش کن
ولی خب وقتی ادامه دار کار کنم رو خودم راحتتر ساکت میشه با چی با دیدن نشانه ها
دهنشو گل میگیره
اینقد نشانه های خوب میات ک مجبوره ذهن خان ما ساکت بشه
چطور میخام این اگاهی ها رو در عمل اجرا کنم ؟؟؟؟؟؟؟
میخام مراقب باشم چی میگم
و چی میبینم
و چی میشنوم
مثبت بین تر باشم حداقل
دیشب ب خدا گفتم هرچی ازت خاستم بهم دادی و همچنان داری میدی
فقط،من من من باید بتونم خودمو کنترل کنم مثبت تر باشم
خدایا کمکم کن
خدایا من ب هرخیری از سمتت بهم برسه فقیرم
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
روز155
اتفاقات مشابه نتایج متفاوت
خدایا شکرت که امروز هم فرصتی طلایی بهم بخشیدی تا تجربه کنم بهترین خودم را
الخیر و فی ما وقع
استاد این جمله شده ورد زبونم از هر جهت با هر اتفاقی فقط میگم الخیر و فی ما وقع بخدا که دارم باهاش لذت میبرم و معجزات در زندگی ام میبینم
استاد گفته بودم که گلو درد عجیبی گرفته بودم این روز ها با اینکه طبق قانون سلامتی دارم زندگی میکنم و دوسال بود که هیچ دکتری نرفته بودم و هیچ گونه سرماخوردگی نگرفته بودم ولی این روزها داشتم با گلو درد عجیبی دست و پنجه نرم میکردم و میگفتم هر چی که هست خیریتی داره برام
هر چقدر هم اطرافیان میگفتن برو دکتر من میگفتم باید در این امتحان الهی سربلند باشم هر اتفاقی برام بیوفته خیر هست و تا لحظه آخر صبر کردم و واقعا دیگه روز آخر دیگه کار داشت بیخ پیدا میکرد که خدا وند دستهاشو فرستاد تا بهم کمک کنه هم خیر و برکت بهم برسونه هم ایمانم را قوی تر کند دیروز که تصمیم گرفتم نوبت دکتر بگیرم تو شهر خودمون هر چقدر زنگ زدم جوابگو نبود زنگ در حیات بصدا درآمد دوستم اومده بود یه کاری داشت و میخواست بره شهر دیگه ای که نزدیک شهر خودمونه بهم گفت میای فلان جا با هم و برگردیم بهش گفتم من میخوام نوبت دکتر بگیرم برم یه سر دکتر گفت آماده شو بیابریم اینجایی که من دارم میرم با هم میرسیم دکتر هم
اومدم بالا زنگ زدم همسرم گفت برو
خواهرم از یه طرف اومده بود لباسها پسرشو ببره که وقتی دید من درد دارم کمی نیست پیشم تا من نوبت دکتر بگیرم
وقتی دوستم اومد گفت خب حالا برو دکتر
خواهرم گفت من بچه ها رو میبرم خونه خودم تو برو دکتر
اما ه شدیم همه با هم حرکت کردیم رفتیم خواهرم و بچه ها رو گذاشتیم خونشون خودمون هم رفتیم اون شهر دکتر
رسیدیم مطب گفت نوبت ندارم فردا بیا
گفتم از شهرستان اومدم دوستم گفت اشکال نداره ما هم عجله نداریم یه نوبت بزن تا هر وقت که تونستی نوبت ما شد ما میریم تو شهر یه دور میزنیم چه زمانی بیایم خانم منشی خدا دلش رو نرم کرد گفت باشه برین یه ساعت و نیم دیگه برگردین .
ما هم رفتیم داخل شهر کلی دور زدیم و خرید کردیم و کلی جاها رفتیم و لذت هم بردیم و برگشتیم گفت نوبتت نزدیکه بشینید نگاهی سر صدای به روی دیوار ها کردم و داشتم شکر گذاری میکردم به خاطر اتفاقات خوبی که برام افتاده بود تابلوهای زیبایی که روی دیوار بود داشتم نگاه میکردم و لذت میبردم اصلا گلودردم یادم نبود اینقدر حالم خوب بود بعد از چند دقیقه فرستادم داخل بعد از سلام نشستن به دکتر که گفتم و نگاه کرد گفت اگه فردا پس فردا میرفتی دکتر باید حتما چند روز بستری میشدی
همون لحظه تو دلم گفتم خدا هوامو داره خودش منو در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط هدایت میکند و میگفتم خدا جونم من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن بهم گفت گلوت آبسه شدید کرده و گوشت هم درگیر شده
چندتا آمپول و سرم نوشت که اونا هم در بهترین زمان و بهترین مکان اومدیم شهر خودمون رفتیم زدیم تا اومدیم خونه ساعت 11شب بود دیگه
و من فقط داشتم میگفتم خدایا شکرت همه کاره ام تویی هوامو داری قول دادی وعده دادی به مو میرسه ولی پاره نمیشه هیچ برگی بدون اذنت به زمین نمیوفته
بخدا قسم استاد با اینکه چندین روز اذیت بودم ولی یک بار هم گله و شکایت نکردم چرا من اینجوری میگفتم یه امتحان الهی باید ازش سربلند بیرون بیام هر اتفاقی بیوفته الخیر و فی ما وقع است من نمیدانم من تسلیمم خودش بهتر میدونه
و همه چی به نفع من شد درسته شرایطم به ظاهر سخت بود چندروز و شب اذیت شدم فیزیکی ولی یک بار هم ذهنم رو درگیرش نکردم فقط میگفتم خیر خداست هر چی پیش اومد خوش اومد باهاش حتی عشق بازی هم میکردم و بخدا حالم باهاش خوب بود
و میگفتم خدایا شکرت که در سلامتی کامل هستم
و سجده شکر بجا آوردم
خدایا شکرت
استاد یه تضاد دیگه که باعث خیر و برکت و رشد و پیشرفت من بود اینکه همسرم به تضاد مالی برخورد . من تونستم ذهنم رو کنترل کنم و به فکر کاری بر ای خودم باشم
دیگه منتظر کمک همسرم نباشم چشمم همش به جیب همسرم بود که ببینم کی میتونم بهم پولی بده
وقتی اون به تضاد خورد درسته برامون سخت بوده و کنترل ذهنم در این مواقع انصافا کار سختی هست ولی من با گوش دادن به فایل هدیه ثروت تو سایت بخودم قول دادم که درآمد داشته باشم و تا یکسال آینده هم به سه برابر. بیشتر برسونمش و الان به لطف خدا و آموزش های شما و تعهد و پشت کار وتوانایی خودم الان به اون درآمد سه برابر بیشتر از زیر صفر رسیده ام و درسته هنوز درآمد بالایی نیست ولی همینکه من تونستم به قولم عمل کنم و قدم بردارم خداوند دست بکار شده و خودش داره بهترین اتفاقات را برام رقم میزنه با نشانه ها باهام صحبت میکنه وقتی ازش خواستم کمکم کرده در هر شرایطی مواظب و نگهبانی بوده من به خدای خودم اعتماد دارم
خداوند داره هر لحظه مرا هدایت و حمایت میکند اتفاقات همه به نفع من داره پیش میره
خدایا شکرت که من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط قراردارم
خدایا شکرت که تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها نعمت غضب کرده ای و ن گمراهان
استاد امروز سرحال به لطف خدا بلند شدم با دخترم رفتم کارگاه مینا کاری
بعد دختر به باش پیام داده برام پول بزن
باش براش 30هزار تومان زده بود تا خوراکی بخره من یه لحظه فکر کردم 300هزار زده به دخترم گفتم بیا ببرمت برات یه دست لباس برا ت بگیرم دخترم گفت مامان ،بابا سی هزار تومان زده برام من گفتم نه سیصد زده خودمم هر چقدر کم داشتیم میزارن روی پول لباست
رفتیم در مغازه لباس فروشی بسته بود گفتم حتما خیریتی تو بوده
اومدیم خونه یه لحظه به ذهنم اومد اون سیصد هزار نبود سی هزار بوده واریزی
همون لحظه گفتم خدایا شکرت چقدر تو هوامو داری رفتیم مغازه بسته بود برای همین بود تو هوا منو داشتی پیش دخترم منو سربلند کردی
نرفتیم اونجا بعد من پشیمون برگردم
خدایا شکرت که هر لحظه خودتی که هوامو داری بوووووس بهت
خودت از اون بالا داری همه چی رو برام مدیریت میکنی
حالا خودم پول داشتم اگه ولی مطمئنم که خدا اونو برای یه کار مهمتری که کلی برام خیر و برکت الهی در آن وجود داره نگه داشته من بخدای خودم اعتماد دارم ایمان و توکل دارم باور دارم که خودش همه کاره است و هر لحظه هدایتم میکنه به بهترین راهها ومسیر های سرسبز الهی
خدایا شکرت
برای حال خوبم که همش ازان توست هر آنچه دارم مالک اصلی تویی عاشقتم که عاشقانه عاشقمی
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
155. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
هدایت
رد پای روز 18 خرداد رو مینویسم
صبح که بیدار شدم تا طراحیامو انجام بدم و از طرحام کپی گرفتم تا بشینم طراحی کنم ، خیلی لذت بخش بود ،خیلی وقت بود تمرین طراحی انجام نداده بودم و کمتر پیش اومده بود از سال 96 که کلاس میرفتم و ادامه ندادم تا پارسال 9 دی که رفتم کلاس رنگ روغن
و استادم گفت مهم ترین چیز تو کار نقاشی، طراحیه
یه نقاش رو از طراحیش باید بدونید، کارش درسته یا نه
اگر طراحی درست نباشه، نقاشیش هیچ ارزشی نداره و هر کس ببینه کارشو ، اگر هم مهارتی در نقاشی نداشته باشه بلافاصله میدونه که طراحیش خوب نیست
من وقتی طراحی کردم دیدم خوب شد، برام لذت بخش بود و هی پشت سرهم کشیدم و طرحای بعدی رو کار کردم
و به خودم میگفتم که یادت باشه طیبه ، آروم هم باید طراحی کنی و عجله نکنی
یه کار خوب بهتر از ده تا کار ناخوبه
یاد حرفی از استاد عباس منش افتادم
میگفتن برای اینکه بدونید خوب کار کردید روی اصل و قوانین ، نتایج رو ببینید
نتایجی که نشون میده تمرین مستمر و ادامه دار بوده و تاکید دارن، همیشه با نتایج ،بامن صحبت کنید نه حرف
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
و دقیقا استاد نقاشیم گفت نقاشی که طراحیش ضعیفه مفت نمی ارزه
و حتی کسی که قانون نقاشی رو ندونه میفهمه که طراحیش ضعیفه
این برای من درسی بود که در تمام جنبه ها سعی کنم درست عمل کنم
وقتی یکم طراحی کردم بعدش رفتم آشپزخونه و برگشتم اتاق تا چیزی بردارم بهویی چشمم به آسمون افتاد
ابرا ردیفی شکل فرشته هایی بودن که دسته جمعی داشتن حرکت میکردن
من از وقتی پا تو مسیر آگاهی گذاشتم، بیشتر میبینم و حتی طرح فرشته ها رو واضح تر میبینم
و کنار فرشته ها پرنده ای میبینم که شکل ققنوس که همیشه هست
ساعت9:49 بود سریع گوشیمو برداشتم و عکس گرفتم از ابرا و حس کردم باید برم پشت بوم تا از طرح کلی ابرا عکس بگیرم
وقتی رفتم پشت بوم با یه صحنه نقاشی از ابرا مواجه شدم که انگار یه تابلو نقاشی مستطیلی شکل که طرحاش به هم پیوسته بودن و ردیفی فرشته هایی میدیدم و یه پرنده ققنوس
سریع عکسشو گرفتم تا بعد طراحیش کنم
مدام این سوال میومد به ذهنم و میپرسیدم که خدا من چجوری باید این طرح هایی که بهم میدی رو طراحی کنم ؟
من که آناتومی بلد نیستم ،حتی اگرم طرحاشون یادم باشه و عکساشونو بکشم ،بلد نیستم اونجوری که میبینم به تصویر بکشم
انقدر زیبا میبینم که به تصویر کشیدنش برام سخته کمکم کن تو نقاشی و نقاش نقاشان هستی تو بگو چجوری باید کار کنم این همه ایده نقاشی فرشته ای که بهم دادی
و درخواست میکردم کمکم کنه که طرحارو اونجور کا باید نقاشی کنم و طراحی کنم
تا 10 دقیقه پشت بوم بودم و عکس میگرفتم از لحظه به لحظه حرکت ابرا
دوباره ابرا جوری حرکت میکردن که شکلشون تغییر نمیکرد ،فرشته تا 10 دقیقه تو همون حالتا و با آرومی حرکت میکرد
اونموقع بود که یاد آیات تسبیح خدا افتادم که میگفت همه چی تسبیح خدا رو میکنه
وقتی اومدم خونه دوباره کار کردم
وقتی تموم شدم دیدم هنوز ساعت 11 هست و گفتم خدایا شکرت که این همه زمانم رو نگه داشتی تا من کارامو انجام بدم
وقتی ظهر شد گفتم خدا چی برای ناهارم درست کنم خوبه؟ چشمم به کدو و بادمجون افتاد و تصمیم گرفتم با پیاز و سیب زمینی با برنج درست کنیم و با مادرم بخوریم
وقتی داشتم سرخ میکردم کدو و بقیه نعمتای خدا رو ، از پنجره آشپزخونه بیرونو نگاه میکردم، گنجشکارو دیدم که هی از این خونه به اون خونه از این درخت به اون درخت دارن پرواز میکنن ، پرسیدم خدای من چجوری دارن حمد و ستایش تو رو به جا میارن و اونا که در حال پروازن
و یه بار تو یه سوره ای نوشته بودی که در حال پرواز حمد و ستایشتو میکنن
بعد پرسیدم چجوری ؟
یهویی به زبونم جاری شد و از قلبم حس کردم ، برو سوره اسرا رو بخون
زود شروع کردم به خوندن از قرآن گوشیم
تُسَبِّحُ لَهُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ ٱلسَّبۡعُ وَٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِیهِنَّۚ وَإِن مِّن شَیۡءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰکِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِیحَهُمۡۚ إِنَّهُۥ کَانَ حَلِیمًا غَفُورٗا44
آسمان ها ى هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست، او را تسبیح مى گویند، وهیچ چیزى نیست مگر اینکه همراه با ستایش، تسبیح او مى گوید، ولى شما تسبیح آنها را نمى فهمید، یقیناً او بردبار و بسیار آمرزنده است
این آیه رو که خوندم گفتم طیبه تو داری هدایت میشی هر لحظه
صد در صد خدا برای تمام خواسته هات هدایت میده سعی کن عمل کنی بهشون ، وقتی اینجوری جواب میگیرم یا با نشونه جواب میگیرم ایمانم قوی تر میشه به اینکه تسلیم تر باشم و به خدا چشم بگم
گفتم ببین هرچقدر تو فکر کنی که گنجشک چجوری داره خدا رو تسبیح میکنه هیچی متوجه نمیشی یا اگرم متوجه بشی کم هست
و تسبیحشونو نمیفهمی ،پس این رو بدون که کافیه بدونی که هرآنچه که هست ونیست نسبیح خدا رو میکنن
یادمه یه آیه ای هم خونده بودم نوشته بود، چه بخوای چه نخوای در هر لحظه تسبیح خدا رو میکنی
آیه 15 سوره رعد
وَلِلَّهِۤ یَسۡجُدُۤ مَن فِی ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ طَوۡعٗا وَکَرۡهٗا وَظِلَٰلُهُم بِٱلۡغُدُوِّ وَٱلۡأٓصَالِ
کسانى که در آسمان ها و زمین هستند، از روى میل و رغبت یا بى میلى و کراهت و نیز سایه هایشان بامداد و شام گاه براى خدا سجده مى کنند
یا این آیه سوره نور
أَلَمۡ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُۥ مَن فِی ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱلطَّیۡرُ صَـٰٓفَّـٰتٖۖ کُلّٞ قَدۡ عَلِمَ صَلَاتَهُۥ وَتَسۡبِیحَهُۥۗ وَٱللَّهُ عَلِیمُۢ بِمَا یَفۡعَلُونَ41
آیا ندانسته اى که هرکه در آسمان ها و زمین است و پرندگان بال گشوده خدا را تسبیح مى گویند؟ به یقین هریک نماز و تسبیح خود را مى داند؛ و خدا به آنچه انجام مى دهند داناست
همه این آیه ها رو وقتی یادم میارم و به هرجا که نگاه میکنم میگم الان هر لحظه همه چیز دارن حمد و ستایش و تسبیح خدا رو میکنن
ناهارمون که حاضر شد گوشیم رو میز بود و متوجه نبودم که چه زمانی دستم خورده تو بی صدا گذاشتمش ، داشتم کدو هارو سرخ میکردم یهویی به دلم افتاد برو سمت گوشیت که فایلی رو گوش بدی همین که رفتم دیدم عموم داره زنگ میزنه و جواب دادم گفت با خوبی و خوشی عمل عموم سپری شد و بعد گفتم خدای من دقیقا درست منو وقتی بردی سمت گوشی که عموم زنگ زد
و یاد فایل 3 گفتگو با دوستان افتادم که در مورد هدایت بود و استاد داشت در مورد حرفای سپیده خانم در مورد هدایت میگفت که خدا حتی وقتی کسی بهت زنگ میزنه کاری میکنه که جوابشو بری بدی حتی اگر کار داشته باشی یا اینکه نتونی جواب بدی و اون زمان زمان مناسب برای پاسخگویی نباشه
و من اون لحظه گفتم آره خدا منو برد سمت گوشی و میخواست من جواب تلفن عموم رو بدم ،در صورتی که تو آشپزخونه داشتم کنار گاز کدو سرخ میکردم و نیتی برای برداشتن گوشیم نداشتم و صدای گوشیم تو سایلنت رفته بود
وقتی همه این اتفاقا رو کنار هم میذارم و به نتیجه اش فکر میکنم بیشتر درک میکنم هدایت یعنی چی
بیشتر به گفتگوی بین من و خدا باورم قوی تر میشه که هر لحظه داره باهام حرف میزنه که بهم اون لحظه گفته شد برو گوشیتو بردار و دیدم عموم زنگ میزنه
وقتی که ناهارمو که خوردم شروع کردم دوباره طراحی کردم بعد به دلم افتاد برم پارک و اونجا طراحی کنم
گفتم به خواهرم بگم اگر اومد باهم بریم میخواستم بهش بگم دیدم مادرم داره با یه نفر حرف میزنه پرسیدم گفت خواهرمه و گفت میگه که طیبه میای بریم پارک
گفتم خدای من ،میخواستم من بگم بهش که خودش زنگ زد گفت بریم پارک و منم گفتم چه هماهنگی که در زمان درست اتفاق افتاد
خواهرم گفت من یکم دیر میام تو برو ما میایم
من خودم رفتم پارک و تو راه دوباره سرمو بالا بردم دیدم دوباره ابرا شکل پرنده و فرشته هست
دوباره عکس گرفتم جدیدا خیلی طرح فرشته میبینم
وقتی رسیدم پارک به درختا توجه میکردم ،امروز همه اش نگاه میکردم به درختا که چجوری تسبیح میکنن خدا رو و به خودم میگفتم ببین طیبه ،تمام درختا شاخ و برگاشون به سمت آسمونه و مثل حالت قنوت حتی به شکلاشون که توجه میکردم قشنگ مثل چهره انسان که حالت نشسته یا ایستاده هستن میدیدم که در حال قنوت هستن
من خیلی عکس گرفتم از درختایی که دیدم شکل انسان هست طرح کلی برگا و شاخه ها که در حال قنوت هستن
میدونم که هر وقت زمانش برسه خدا به من طراحی این ایده هارو که داده رو آموزش میده تا بتونم اونی که دیدم رو طراحی کنم
بعد که رسیدم داخل پارک ورودیش یه عمارت کوشک بزرگ هست هر بار که میام میگم خونه من هست ،خونه منم مثل اینجا بزرگ و زیباست و بعد نشستم طراحی کردم و وقت غروب رفتم سمت ساختمون اداری پارک یه حوض بزرگ با مجسمه های غاز بود که به شکلای مختلف در حال پرواز بودن و نصب شده بودن رو حوض آب
نشستم و دیدم گنجشکا میان و از گوشه حوض خم میشن و آب میخورن و گفتم الان که سرشو برد بالا حتما داره سپاسگزاری خدا رو به جا میاره
و همینجور نگاه میکردم تا خواهرم اومد و دیدم تخمه آورده گفت مادرم گفت که ببرین اونجا بفروشین
یکم که نشسته بودیم دو تا پسر اومدن با موتورشون من هی نگاه میکردم و تو دلم بین ذهنم و قلبم جنگ بود
ذهنم میخواست شرک بورزم و قلبم تشویق میکرد تا بگم تخمه میفروشم 5 و 10 تمنه
هی خواستم بگم نشد آخرش گفتم نه باید بگم و برگشتم گفتم آقا آقا وقتی نگاه کرد گفتم تخمه میفروشم و این قیمته میخواین
گفت نه مرسی
و من انقدر خوشحال بودم که تونستم تا ایمانم رو به خدا نشون بدم و بعد که پاشدیم که بریم هوا تاریک بود اذان گفت و من رفتم با خواهر و خواهر زاده ام
دختر و پسرا رو صندلی نشسته بودن باز جنگ بود بین ذهن و قلبم وقتی از کنارشون رد شدیم گفتم سلام ، تخمه 5 و 10 هست تخمه میخواین
گفت نه و پول همراهم نیست اگر کارت خوان دارین بخرم که من کارتخوان نداشتم
برخلاف دفه های قبل که هر کس میگفت کارت خوان و میگفتم ندارم ،حس ناخوبی میگرفتم میگفتم چرا نداریم
ولی اینبار همین که راه افتادم با چنان ذوقی گفتم خدایا شد ، گفتم ، گفتم که تخمه میخواین و گفت نه
اشکالی نداره اگر نگرفت ، مهم اینه من تونستم بگم
و میدونم دارم پیشرفت میکنم
بعد رفتیم مسجد پارک یه حسی بهم گفت برو نمازتو بخون بعد بیا برین خونه رفتم و برگشتیم خونه
دیدم داییم اومده و برای شام موندن و بعد رفتن گفتم حتما باز برای همین گفتی خدا که برو تو پارک نمازتو بخون ،که تو سر وقتش بخونی که وقتی رسیدی مهمون هست خونه تون و ممونه نمازت بمونه و دیر بیای باهام حرف بزنی
خیلی حس خوبی دارم که هر لحظه دارم با دقت به تمام هدایتا درکشون میکنم و میبینم که خدا داره هدایتم میکنه حرف میزنه باهام و من با تمام وجود حسش میکنم
بنام خداوند بخشنده مهربان حکیم
سلام و درود به یاران بهشتیم…
سلام و درود به بندگان صالح خداوند…
سلام و درود به استاد همیشه پایدارم..
سلام و سلامتی به همه…
استاد عزیزم..
میخام اعتراف کنم.به خوشبختیم…اعترافی که قلبم همیشه بسوی خداوند باز بود..
چه اگاهانه در طی اون34 سال زندگیم. و چه این سه سالی که در محضر شما هستم…
من همیشه نسبت به زندگیم و اتفاقات زندگیم..به رویکرد بالاتری نگاه میکردم..
همیشه سوالات مختلفی از خودم میپرسیدم..
اگه هم تضادی بوجود میومد..
همیشه سوالاتم راجع بخودم و شخصیتم راجع به اون مسایل….گسترش پیدا میکرد…
من دقیقا سال 97…. به یه مشکل روابطی خوردم..با یفردی خیلی جالب و واقعا خداوند برام مهیا کرده بود…
و جریان جوری پیش رفت بخاطر عزت نفس پایین من توانایی مقابله با همچنین فردی رو نداشتم.
دوستداشتم رابطه ایی خوب طبق اون چیزهایی که میخاستم برام انجام بشه..ولی وقتی توی موقعیتش قرار گرفتم پاهاییم سست شد و خودمو “ازش دور کردم..
و این باور به اینکه تو لیاقت همچنین فردی نیستی..جایگاه اون کجا..و تو کجا..بخاطر یسری وضعیت زندگیم.مم بود…
و خیلی باورها..
با وجود اینکه اون افراد مشتاق من بودن و خیلی منو دوستداشتن که این رابطه سر بگیره..ولی من از درون ..اماده همچنین رابطه ایی نبودم..ولی ظاهری دوستداشتم ..شکل بگیره..
واقعا تضاد بزرگی بود..
چقدر مورد هجوم افراد نزدیکم قرار گرفتم که تو مشکل داری چرا نمیتونی تصمیم بگیری.و ماه ها هنوزم یوقتایی بهم میگن..
و خیلی جالب…بدون اینکه اون شخص اون افراد ناراحت بشن.گفتن موقعیتش هنوز درست نبوده.ولی من مورد تایید اونفرد بودم..و این رابطه قلبی هنوزم ادامه داره…
و این موضوع یه تضاد بزرگی تو زندگیم بود.که چرا من خودمو محروم میکنم از بعضی شرایط..
با وجود اینکه من همجوره لایق این شخص بودم.
اینفرد همجوره کیس خیلی خوبی بودن..
و باعث شد بعداش رابطه هایی که برام پیش میاد منافات با وجود من داشته باشه..
حالا این وسط یچیزی منو هل میداد بسمت رابطه قبلی که تو باید با اینفرد داشته باشی
و از طرفی یسری موقعیتها که من نمیخاستم ناخاسته وارد زندگیم می شدند..
و این گذشت…دیدم هر روز جهان بیشتر روی سرم تضادها رو میباره..
خداوند از چند جهت..رابطه ایی که میخاستمو بهم الهام میکرد..و انگار قلبم نسبت به این خاسته روشن بود…
و از طرفی تضاد میومد که باعث شده بود که من ازش فراری باشم..
و چند ماه گذشت.بازم جهان میگفت تو باید با این شخص رابطتت شکل بگیره..
تا اینکه از لطف و کَرم و رحمتش من هدایت شدم به سایت شما…
و از همون روز فهمیدم و درک کردم دلیل تضادهای ویرانگری که از طرف اطرافیانم بر سرم میباره.و هر دفعه به یه شکل ناخاسته وحشتناک..
برای این بوده که من با همون شخصی که خداوند بهم الهام کرده بود..وارد زندگیم بشه…
و من تمام اون تضادها رو بخاطر شخصیت ویرانگرم میدیدم…
و بازم به لطف خداوند من شروع کردم کار کردن روی دوره های دانلودی و الان نزدیک به سه ساله در محضر شما هستم..
یادمه همون روز اولی که وارد سایت شما شدم.و اتفاقات خوب پشت سر هم برام میفتاد.و این خاسته و این رابطه رو داشت بیشتر برام.توی قلبم میخکوب میکرد..
یه شب بهم الهام رسید…
دو فرشته و شما استادم که اندازه یه بچه 5 سال تقریبا بودیید..
منو اون شخص توی یه مدار قرار گرفتیم..و باهام راجع به این مسیله صحبت کرد..و بهم تبریک گفت…
و خداوند بهم الهام کرد تو زمان درستش اون شخصی که اونروز برات فرستادم. با همدیگه وارد رابطه هم میشید..
و هنوزم خداوند مدام نشانهاشو واسم میاره…
و همون اتفاق به ظاهر ناجالب در اونروز و تحت تاثیر اون شخصی که این رابطه برقرار شد…
یسری اتفاقات افتاد..تا من بخودم بیام و شخصیتمو تعقییر بدم…تا ما دو نفر ببینم وعده خداوند چه روزی چه ماهی باشه.. این اتفاق بصورت فیزیکی وارد زندگی هم بشیم…
میخام پونت.صحبتم و این فایل رو بگم…
اون اتفاق..باعث شد..تا من هدایت بشم به بزرگترین سایت.تا روی شخصیتم و ایمانم و خداوند و حتی رشد بیزنسیم کار کنم
و از طرفی خداوند این شخص رو برام از طرف خودش ،” اماده کرده بود تا به ازدواج ختم بشه..
و ناگفته نمونه من از بچگی این شخص بهم الهام شده بود..و دقیقا همون اتفاق برام افتاد..
این بزرگترین ترنین پونت زندگی ام بود…
که از قبل خداوند این ازدواج رو برای من اماده کرده بود..
هنوزم هدایتهاش ادامه داره ولی هنوز بصورت فیزیکی وارد زندگیم نشده..
بهم گفته زمانی که امادگیشو داشته باشی وارد زندگیت میشه…
و همین تضاد در ابانماه 97…شد…بزرگترین نقطعه عطف من در تمامی جنبه ها…
درسته اون اتفاق تو اون زمان نیفتاد…ولی من به اولین خاسته ام که بزرگترین خوشبختی منه..
سعادتمتدی در دنیا و اخرت….
شاید اگه من اون موقع بصورت فیزیکی این شخص وارد زندگیم میشد خیلی میتونست توی زندگیم تاثیر بزاره…این شخص همجوره فردی عالی هست…
و بسیار فردی موفقه….ولی چون من از نظر شخصیتی کامل نبودم..خداوند زمانشو برام طولانی کرد تا من بجایگاه به مراتب عالی تری برسم..
که امروز جزو زندگیم هست.اونم این مکان بهشتیه!…..
و نکته بعد…از این درس….من حتی توی بیزنسمم موفق شدم..بازم بخاطر همون جریان رابطه های ناجور حتی با بیزنسمم هماهنگ شده بود..
همون تضاد..یعنی جوری بود.که هم مشکل روابط بود،”و هم مشکل بیزنس !…با همدیگه تداخل پیدا کرده بود…
بهمدیگه ربط داشت..و همین باعث شد من وارد کسبکاری بشم که بتونم به موفقعیت عالیتری برسم و روی خودم و مهارتم کار کنم..
استاد عزیزم .سپاسگزار این خداوندم که بزرگترین خدمت رو در حقم کرد.اون تضاد اون روز من گفتم..برای رشد من اومده من باید تعقییر کنم.
یبار دیگه انجامش میدم..
این رابطه موند…و منجر شد تا من در روزهای اینده با همدیگه هم فرکانس بشیم..
ولی این وسط همجوره من سود کردم..
همجوره در همه جوانب…
درسته هنوز فیزیکش مشخص نیست…ولی ایمان به غیب انجام شده و خداوند بهم بصورت واضح نشون داده..
ولی خیلی خوشحالم .اون شخص 97 کجا…و این شخص 403 کجا زمین تا اسمون متفاوت شده .
دیگه اون ضعف شخصیتی در تمام جنبه ها از بیین رفت..و من یه انسان قوی شدم و خدا رو در درونم گسترش دادم..
و حتی بیزنسم این مدت..تضاد براش بوجود میومد..ولی من همجوره رشد کردم..
اون تضاد…همجوره من قوی شدم..
چه چیزهایی یاد گرفتم.
چیزی که تولید کردم اصلا توی ایران به این صورت به این شکل نیست طبق تحقیق گسترده ایی که انجام دادم..
واقعا همجوره رشد بود..شاید یوقتایی ظاهرش ناجالب بود…
ولی جوری شد وقتی بصورت پروازی به روندم نگاه میکنم ..میبینم همه رشد بوده..
یوقتایی کارم به بن بست میخورد…فقط میخندم میگمم خدایا چی داری بهم نشون میدی..
و هدایت بعدی میومد…
همه رشد همه رشد…
من دقیقا سال گذشته با یه شخصی نزدیکم بدجور زدیم بهم..و این شخص بهم توهین کرد….
و من خیر دونستمش..باعث شد خداوند بهم نشون بده..روی این حساب باز نکن..
معامله ایی که طی 5 سال روش حساب باز میکردم رو با هدابت الله بخشوندمش…
و دقیقا به محض اینکه بخشیدمش…
هدایت الله اومد رفتم برای قدمهای بعدی برای بیزنسم و دروازه ایی از هدایتها رو پیش رفتم..
و یاد گرفتم که هیچ وقت روی سود و یا وام یا هر چیز دیگه ایی حساب باز نکنم..فقط روی خدای خودم حساب باز کنم…
میخام بگم…من همیشه نسبت به اتفاقات.ادمیه دیگه!….یوقتایی میریزم بهم…..ولی اینروزا چون در مدار درستیم..خیلی بهتر تونستم با دید الهی بهش نگاه کنم.و همین باعث شده….بهتر بتونم پیش برم.اینروزا فقط به اتفاقات خندم میگیره.
میگم خدا چی تو آستینت برام داری..که هر بار این اتفاق میفته…
و لطف خدا باعث شد تا نقطعه ضعف عجول بودنمو بیشتر شناسایی کنم و با ارامش این مسیر رو پیش ببررم..
این داستان زندگیم در این مدت چند ساله….
دارم بخودم یاداوری میکنم اگه اون تضادها نبودن.من الان توی این شرایطو توی این فاز بالای شخصیتی قرار نمیگرفتم…
و خیلی افراد رو دیدم خیلی شرایط ظاهری خوب و عالی دارند.ولی ناسپاسن…
چرا!؟چون معنای زندگی کردن خوب و عالی رو درک نکردن..
شاید اون اتفاق توی فیزیک زندگیم میتونست تاثیر گزار باشه..ولی خداوند لطفش نسبت به من خیلی زیاد بود..گذاشت این مدت بگذره تا من با ورژن بهتری این رابطه الهی رو درک کنم.
و یوقتایی خیلی دوستدارم زودتر انجام بشه..
ولی داره بهم میگه..باید بزاری زمانی که من میگم انجام بشه..
من فقط باید بهش ایمان داشته باشم.که با عملگرایی و با هدایتش پیش برم..که این ایمان منو نشون بده…
.
اینم داستان زندگیم…خیلی اتفاقات توی همین حین برام بوجود اومده ولی خلاصه وار گفتم..که تضاد ها بزرگترین رقم زندگی خوب برای یه انسانه..
خداوند رو سپاسگزارم که مرا هدایت کرد که من در مسیر خداوند باشم…
مهم رسیدن بخداوند بود بقیه خاسته های مادی هم خاسته خداونده و منو هدایت میکنه….
و من نباید نگرانش نباشم…چون هر نگرانی احساس بد میاره و میتونه موهبت الهی رو از دست بدم..
همون زمان و اون رابطه از نظر ظاهری از بیین رفته .میتونست به من خیلی ضربه ها بزنه…و میتونستم واارد رابطه های نامربوط بشم.
و الان اینجای کار نباشم…
ولی من به لطف خداوند و مرحمت خداوند …باعث شد بنفع من تموم بشه..چون ایمان بصورت نااگاهانه به قانون داشتم…
و ادامه دادم…انشالله به وقتش توی سایت مینویسم.و بقیه داستان این هدایت الهی رو بیان میکنم..
به امید روزهای اینده الهی دیگر…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
خدایا سپاسگزارم که تضادها باعث رشد شخصیتیم و رشد فردیم .و رشد در تمامی جنبه های زندگیم شدند…
خدایا سپاسگزارم بابت درکی که بهم دادی که من بنده تو باشم و از نعمتهایت به درستی و خوبی و پاکی یاد کنم!……
سلام بر استاد عزیز و خانم شایسته
من سالهای قبل روزه نمیگرفتم ولی از وقتی فایلهای شما را گوش میدم هم نمازم و هم روزه ام خیلی به موقع و دقیق تر و با آگاهی بیشتر شده مخصوصا فایلهایی که مربوط به آیات قرآن هست خیلی تاثیر زیادی روی من گذاشته
و تضادی که برای من به وجود آمد این بود که همسرم خیلی از وقتش را با دوستاش دورهم میگذروندن ومن اولش خیلی ناراحت میشدم و بعد دیدم که این فرصت خوبیه تا من بیام فایلهای شما را گوش بدم و به ورزش روی آوردم و خیلی منفعت های زیادی از این قضیه نصیب من شده به خاطر اینکه به لطف الله مهربان تونستم با استفاده از آموزه های شما ذهنم را کنترل کنم
سپاسگزارم از شما و اعضای این سایت زیبا
سلام استاد عزیزم خواستم متن رو ویرایش کنم. و این متن زیبا رو اضافه کنم موفق نشدم
متن لایو 13که نشانه امروز من بود
تضاد میاد اما فرصت رشد را هم با خودش میاره حال انکه تضاو موقتی و رشد پایدار است وقتی جهان شما را آماده و به قول خداوند شنوا و بینا درمیابد وقتی ایمان و آمادگی ات را نشان میدهی و برادری ات را ثابت می کنی آن وقت در ها برایت باز می شود جهان حامیت میشود و برکت هایش را ارزانیت میکند اما اگر نگاهت به تضادها مثل نگاه غالب جامعه باشد شما هم همان را برداشت می کنی که اکثریت جامعه برداشت می کنند تشکر از استاد و خانم شایسته بابت نوشتن این متن اگاهی دهنده
با سلام خدمت استاد عزیز
مورد اول برمیگرده به حدود سه چهارسال قبل که البته اون موقع باقانون آشنا نبودم
توی یه خونه حدود چهل متری زندگی میکردیم که صاحبخونه خوبی هم داشتیم فکرکنم حدوددوسه سالی مستاجربودیم تااینکه حدود دوماهی مونده بودبه تمدید قرارداد جدید صاحبخونه گفت میخوام کابینتای خونه رو تعویض کنم به خاطرشما چون کابینتای قبلی کهنه وقدیمی شده، ماهم خوشحال شدیم خلاصه باهر سختی بود توی خونه چهل متری نجار آوردن و کابینتارو تعویض کردن و من وخانمم خوشحال بودیم تااینکه شاید دوسه هفته ای مونده بود به تمدید اجاره که صاحبخونه تماس گرفت که من میخوام خونه رو بفروشم به صاحبخونه جدید میگم بامستاجرمیفروشم
من وخانمم خیلی ناراحت شدیم که البته خانمم خیلیی بیشتر ازمن ناراحت شد اماخب نمیدونم باوجوداینکه قانون نمیدونستم یه جورایی خیالم راحت بود ومیشه گفت حالم خوب بود،بنگاهی هم گفت که صاحبخونه جدید میگه خودم میخوام بیام بشینم به فکرخونه باشید
شاید باور کردنی نباشه که پول پیش کمی داشتیم اما خب توی دومین یاسومین بنگاهی که رفتیم خونه ای پیدا کردیم که الانم توی همین خونه میشینیم که حدود هفتاد متره وازنظر منطقه ای خیلی بهتر هم دسترسی عالی هم ساختمون خیلیییی عالیترر از ساختمون قبل هم صاحبخونه چقدرررر انسان عالی هم همسایه ها چقدرررر بهتر از همسایه های قبلی
باخانمم گاهی به یاداین موضوع میفتیم میگیم یعنی اگر قراربود خودمون بگردیم وهمچین جایی پیدا کنیم شاید نمیشد فقط وفقط کار خداست
مورد دوم هم مربوط به ماشین میشه که ازقبل در سمت راننده مقداری رفته بود داخل که به خاطر هزینش درستش نکرده بودم تا حدوددوماه قبل توی کوچه ای درحال رانندگی بودم که یه شاسی بلند از توی پارک میخواست دربیاد که خورد به ماشین
که من همون موقع خیلیی ناراحت شدم پیاده شدم دیدم خورده به همون دری که مشکل داشت و در کلا رفته داخل وبنده خدا چقدر آدم خوب وبااخلاقی بود گفت هرچقدر که هزینش بشه من پرداخت میکنم که این شد یه اتفاقی که در ماشین بعد چندسال درست بشه
الان دیدم به مسائل با گذشته خیلی فرق کرده وهمیشه سعیم اینه که همه اتفاقات با دید الخیر فی ما وقع ببینم
بنام الله یکتا و هدایت کننده من به سمت ثروت, خوشبختی, لذت ,سادگی و آسانی ها..
سلام
باز هم یک فایل بی نظیر و فوق العاده دیگه
با دیدن این فایل و بررسی اتفاقات گذشته خودم, فهمیدم که همه اتفاقات به نفع من بوده و نتایج مثبتی در زندگیم رخ داده.. من قبل از آشنایی با قانون به صورت کم این دیدگاه رو داشتم که خداوندبرای من خیر رو میخواد حتی اگر به ظاهر اون اتفاق ناخواسته باشه..
مثال اول بیماری پدرم و در ادامه فوت شدن ایشان بود..هنگام اون اتفاق بارها از خودم می پرسیدم که چرا باید این اتفاق بیفته و من به شخصه چندسال زندگیم رو در بیمارستان و مراقبت از پدرم گذشت. اما بهترین رابطه ایی که تونستم با پدر خودم داشته باشم همون مواقع بیماری بود طوری که دوست صمیمی شده بودیم تا جایی که در مورد موضوعات مختلف راحتتر صحبت میکردیم و من از تجارب ایشون خیلی درس گرفتم..بعد از رفتنشون از دنیا هم من مسولیت پذیرتر شدم و باعث شد کاملا روی توانایی های خودم حساب باز کنم و مستقل بشم
مثال دوم مربوط به رابطه عاطفی من میشد ..من یک دختری رو میخواستم و فقط یک جنبه رو در نظر گرفته بودم و اون هم ظاهر بود..بعد از رد پیشنهاد من برای ازدواج اون رو یک اتفاق خیر دیدم و انگیزه بیشتری پیدا کردم که رشد کنم …. دقیقا بعد از رها کردن اون موضوع(در ذهن و نه در زبان) بود که خداوند درهاش رو برای من باز کرد و وارد یک رابطه عالی سرشار از شادی و زیبایی شدم که میتونم بگم در حد خودش منحصر به فرده
مثال سوم مربوط فشار مالی بود که 10 سال پیش تجربه میکردم..من تازه فاغ التحصیل شده بودم و درامدی نداشتم. در کنارش هزینه درمان پدرم و هزینه های جاری زندگی من رو به چالش کشیده بود. بماند که کلی حرف از اشنا و دوست میشنیدم که تو این همه درس خوندی و آخرش هیچی!
در اون اوضاع ,من با تمام وجود از خدا کمک خواستم و در یک پروسه تکاملی با استاد آشنا شدم و زندگی روی خوش خودش رو به من نشون داد جوری که تونستم بدهی هام رو پرداخت کنم خونه نوساز داشته باشم و ازدواج کنم..همه اینها در کمتر از 6 سال اتفاق افتاد و شاید اگر این اتفاقات نبود من به فکر تغییر بهبود زندگی خودم نمی افتادم
مثال بعدی وقوع تگرگ و از بین رفتن محصولی زمینی بود که فقط 1 ماه تا برداشت محصول اون فاصله داشت. بعد از اون اتفاق من خیلی خوب تونستم ذهنم رو کنترل کنم و وقتی همه داشتند غر میزدند, من توی دلم منتظر اتفاقات خوب بودم و آیه
” عسا ان تکرهوا شیا و خیرا لکم” مدام در ذهنم مرور می شد. بعد از اون اتفاق به ظاهر بد, من به کار پیدا کردم و درامدم افزایش یافت
سپاس گذارم استاد عزیز که با اشتراک گذشتن این فایل ها باعث می شید که قانون رو مرور کنیم
در پناه الله یکتا شاد, پیروز ,سربلند و سعاتمند در دنیا و آخرت باشید