درک قانون مومنتوم، تغییر نتایج و همراهشدن با نعمتهای زندگی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
من چندین سال بود که روی باورهایم کار میکردم، اما به آن نتایج پررنگ و قطعی که میخواستم نمیرسیدم. همیشه در ذهنم یک سؤال تکرار میشد:
چرا با اینکه مراقب کانون توجه و احساسم هستم، نتایجم اینقدر کمرنگ است؟ چرا بعضی وقتها تا نزدیکیِ خواستهام میرسم اما درست وسط مسیر دوباره سقوط میکنم؟
گاهی همهچیز خوب پیش میرفت، چنان به خواستهام نزدیک میشدم که انگار در دستانم است؛ اما ناگهان زمین میخوردم، ناامید میشدم، انگیزهام کم میشد و از خودم میپرسیدم:
«خدایا کجای کارم مشکل دارد؟ آیا باورهام ایراد دارد؟ نکند اصل خواستهام را درست درک نکردهام؟ داستان چیه؟»
در ظاهر همهچیز خوب بود حالم بهتر از قبل شده بود، آرامش بیشتری داشتم و زندگیام با آدمهای اطرافم خیلی تفاوت داشت اما آن نتایج اساسی و پررنگی که دنبالش بودم، هنوز نیامده بود.
تا اینکه خداوند پاسخ داد…
و من هدایت شدم به دوره همجهت با جریان خداوند.
وقتی دوره را خریدم و در همان جلسه اول، استاد مفهوم «مستمر نبودن ارسال فرکانس خواسته» را با قانون مومنتوم توضیح دادند، همانجا مسئله اصلی زندگیام برایم روشن شد. فهمیدم چرا خواستههایم کامل نمیرسیدند، چرا وسط راه متوقف میشدم، چرا نتایج پایدار نبود.
وقتی تمرینها را انجام دادم و مسیرم را مرور کردم، با تمام وجود درک کردم که این دوره، دقیقاً پاسخ خداوند به تمام سؤالها و سردرگمیهای من بوده.
بله… خداوند به من پاسخ داد.
قسم میخورم فقط چند روز بعد از تمرکز روی آگاهیهای دوره، نتایج شروع کردند به تغییر کردن.
به قول استاد، زندگیام مثل یک «گلوله برفی» که در سرازیری افتاده، هر روز بزرگتر و بزرگتر شد.
در رابطهام، بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک، انگار دوباره متولد شدم. تازه دارم طعم واقعی زندگی، عشق، آرامش و سپاسگزاری را میچشم. مفهوم «احساس خوب»، «رضایت»، «نگاهی از سر عشق به فرزندانم»، معنای کاملاً تازهای برایم پیدا کرده.
از روزی که وارد دوره همجهت با جریان خداوند شدم، واقعاً زندگی من از هر نظر همجهت با لطف و هدایت خداوند شده.
در حوزه مالی، یک «جریان روان» از نعمتها و پول دارد وارد زندگیام میشود. واریزیها همینطور بیوقفه میآیند؛ برای بعضیها حتی نمیدانم منشأشان کجاست! اما میدانم که نتیجه همان مومنتومی است که درک کردهام و اجازه نمیدهم قطع شود.
این تغییرات آنقدر واضح است که اطرافیانم متعجب شدهاند—اما من هرگز تعجب نمیکنم، چون خوب میدانم این نتایج از کجا میآیند.
استاد… از سلامتیام بگویم، از روابط عاشقانه و مودتآمیزم بگویم، از آرامشی بگویم که انگار تازه برای اولینبار در زندگی آن را تجربه میکنم. بعد از سالها، احساس میکنم بیدار شدهام و دارم زندگی را میچشم، نه فقط زنده بودن را.
«خدای من… به کدام نعمتت شکر بگویم؟»
این دوره برای من، مثل یک هوش مصنوعی است که چرخ زندگیام را روان کرده. همهچیز راحتتر شده. انگار فقط کافی است «من بخواهم»، و بعد نگذارم مومنتوم منفی شکل بگیرد. به توصیه استاد، قلبم را باز گذاشتهام و نسبت به احساس منفی حساستر شدهام.
حالا فقط دارم زندگی طبیعیِ واقعیِ خودم را میکنم…
و خداوند دارد باقی مسیر را برایم انجام میدهد.
این دوره، برای من فقط یک آموزش نبود؛
یک هدایت الهی بود.
یک دروازه تازه، یک تولد دوباره.