سپردن کارها به خداوند

دسته بندی: توحید و هم‌جهت‌شدن با خداوند

214

سلام به دوستان عزیزم
دوستان یک سوال به بهم گفته شد بپرسم و اینه که کارهای که تا حالا به خداوند سپردی و به طور معجزه آسا انجام شده و همزمانی ها صورت گرفته رو در زیر این سوال بنویسید تا از اینکه ایمانمان نسبت به سپردن کارها به خداوند وانجام شدنش به نحوه احسن بیشتر بشه ومصداق این آیه قرآن رو که آیا خداوند برای تو کافی نیست بهتر درک کنیم ودیگه این همه زور نزنیم و وا بدیم و کارها رو به کاردون بسپاریم و از گذر عمر لذت ببریم
دوستان مطمنا هر کدوم از ما از سپردن کارها به خداوند مثالهای داریم حتی مثالهای کوچک رو هم بنویسید مثل پیدا کردن یک آدرس مثل کمک گرفتن برای بردن یک بازی منچ و خیلی مثالهای بزرگتر یا برنده شدن در یک قرعه کشی
اگه هر کدوم از ما آگاهانه مثالی از کمک خداوند در زندگی روزانه بزنیم چه کولاکی میشه برای قدرتمند کردن این باور عالی و توحیدی

قبلا از تمام دوستان عزیزم که در جواب دادن به این سوال من و تمام دوستان را همراهی میکنن سپاسگزارم

نمایش:  به ترتیب تاریخ   |  به ترتیب امتیاز   
495
بهترین پاسخ

درود و سلام دوست عزیزم
متشکرم بابت ایجاد این تاپیک ارزشمند

سپاسگزار استاد نازنین هستم همیشه برای اینکه این محیط سلامت، پویا و روح‌نواز رو ایجاد کردن ، الحمدلله رب‌العالمین.

حدودا یک هفته‌ای هست عزیز دلم و دختر خوشگلم ، سرما خورده شدن ، سرما خوردگیشون خوب خوب شده خداروشکر
فقط دخترم خیلی سرفه‌های خشک داره ، این هفته‌ای که گذشت خیلی انواع و اقسام ملین‌های طبیعی ریه و گلو براش درست کردیم، در طول روز خوب بود و خیلی کم سرفه میکرد
ولی شبا واقعا سرفه امونش نمیداد ، یه بند سرفه تا جاییکه من خودم رو یه لحظه جاش میذاشتم ، احساس میکردم قفسه سینه‌م داره از جا کنده میشه…

دیشب اونقد سرفه زد که واقعا داشتم کم میاوردم که خدایا باید چیکار کنیم ، طفل معصوم داره اینقد عذاب میکشه،

یه نیم ساعتی قشنگ داشتم حس میکردم که نجواها میخوان از مسیر خارجم کنن و کنترل ذهنم رو از دستم در بیارن ، تمام سعی و تلاششون رو میکردن که بزنم جاده خاکی،
اما به لطف پروردگار صبر کردم، نفس عمیق کشیدم
گفتم خدایا مگر تو همون خدای ابراهیم نیستی که بهت میگفت وقتی بیمار میشم تو شفام میدی؟

داری فرکانسهای ذنب خودمون رو اینجوری بهمون برمیگردونی؟!
خداجان تسلیمم ، میدونم دچار خطا شدیم ، خودت دنباله‌ی اون ذنوب رو پاک کن، ما هر لحظه قدردان و شکرگزار لحظه‌لحظه‌های زندگیمون هستیم، اگر هم دچار لغزش میشیم، تسلیم نجوای شیطان شدیم ، ببخش ما رو
همینجوری داشتم باهاش صحبت میکردم تو حال و هوای خودم، بهار خانم هم فقط یه بند داشت سرفه میکرد
چرب کردیم سینه‌ش رو و خلاصه همه کار کردیم، تموم نمیشد سرفه‌هاش

من بعد از درمان کمرم ، روی تخت نمیخوابم، رو زمین میخوابم، زیرم هرچی سفت‌تر باشه راحتترم

خلاصه تو همین گفتگوها، قشنگ یه ندایی اومد گفت برو کنارش فقط بغلش کن… برو رو تخت بغلش کن و آروم آروم نفس بکش هیچکار دیگه هم نکن…

خدایا شکرت
الله اکبر
بچه ها بخدا قسم انگار که بهار اصلا مریض نبوده
تموم شد ، بخدا تا خود صبح خوابید، یه دونه سرفه نزد
بینی‌ش هم کیپ بود ، کلا دیدم راحت نفس میکشه
چنان آرام و رها شد که انگار اصلا سرفه نمیکرده و اصلا مریض نبوده
بخدا تا صبح فقط اشک ریختم و شکرگزاری کردم
تو چقد عظیمی
چقدر قوی و توانا هستی
چیکار میکنی دقیقا!؟
چجوری به سلولهای بچه‌ای که خواب و بیداره و داره از فرط سرفه ناله میکنه دستور میدی که سالم باشید!!! و تمام
خدایا چی بگم از بزرگیت
چطور شاکر باشم از رحیم و رحمن بودنت

هو السلام

دوستتون دارم بچه‌ها ، خواستم باهاتون به اشتراک بذارم این تجربه‌ی ناب و زیبا رو



15

1 سال پیش

سلام دوستای عزیزم

از پریشب دارم اثرات اون معجزه رو ریز به ریز بررسی میکنم

اومدم اعلام کنم که بهار خانم شکر خدای مهربان و قدرتمند ، در سلامت کامل و کاملا سرحاله و الانم مثل قند خوابیده ، در آرامش کامل…

در یک لحظه خداوند میتونه شفا بده

در یک چشم‌بهم زدن میتونه ورق رو برگردونه

نکته اینجاست آیا ما گوش‌میسپاریم بهش؟

دوستتون دارم


1 سال پیش

سلام به شما دوست عزیز

ممنون از کامنت قشنگتون، شکر خدا که دختر کوچولو تون حالش خوبه

دیشب آخر وقت کامنت شما رو خوندم، خودمم موقع خواب سرفه داشتم ،یاد دعای شما افتادم و ازخدا خواستم که سرفه منم قطع کنه و دقیقا همین اتفاق هم برای منم افتاد

بازهم سپاسگزارم

اما تجربه خودم: جندین سال پیش پسرم تب شدید داشت و پدرش هم سفر بود ، منم باید صبح میرفتم سرکار ، دو سالش هم نبود ، هر کاری میکردم تب پایین نمیومد ، و خودمم خواب کلافه کرده بود ، طوری که بالای سر بچه نشسته چُرت میزدم ، حدود ساعت ۱ شب شاید هم بیشتر ،دیگه طاقتم تموم شده بود ، داروهای بچه رو دادم و ۳ بار آیت الکرسی خوندم بهش و گفتم: خدایا من نمی تونم خودت حواست به بچه ام باشه و کنارش خوابیدم، نمی دونین خواااااابیدم که صبح مثل همیشه بیدار شدم و دیدم بچه بدون تب و با آرامش کامل خوابیده ، انگار نه انگار که شب قبل از تب داشت میسوخت ، اونوقتا اینقدر قشنگ خدارو نمی‌شناختم و با این قوانین اصلا آشنا نبودم ، ولی این کار انگار یک اطمینان قلبی بهم داده بود و از اون ببعد هروقت بچه ها حالشون خوب نبود همون سرشب داروی بچه هارو میدادم و می‌سپردم به خدا و راحت میخوابیدم، حتی چندباری هم اطرافیان بهم طعنه مینداختن که تو چطور مادری هستی…..

ولی خب الان من میدونم که به بهترین خالق بچه رو میسپردم ،خدایا شکرت که همیشه حواست به همه چیز هست

الان اون پسر لیسانس اش رو گرفته و پسر دیگه هم امسال دیپلم میگیره

ممنونم که با کامنتتون بهم یاد آوری کردین

این موضوع رو


1 سال پیش

سلام اقا مصطفی

خدایاشکرت که بهار خانم خوب شده

واقعا تحسین میکنم شما رو، این ایمان و احساس امنیتی که نسبت به هم دارید،این کنترل ذهن در چنین زمان هایی خیلی سخته و چالش برانگیز ولی خوشحالم شما از پسش براومدید

از طرف من بهار خانم ناز خوشگلمو بوسش کنید.


1 سال پیش

بنام ربّ

سلام دوستای عزیز و توحیدی.

متشکرم ازتون، خداروشکر که این تجربه براتون مفید بوده.

چقدر لذت بردم از تجربه‌ی مشابه شما خانم دیزجانی عزیز، چقدر این لحظه‌ها برامون میتونه درس و‌پوینت داشته باشه

و به قول استاد عزیز ، اگر به این تجربه‌ها با دید لیزری توجه و تمرکز کنیم ، جهان و سیستم جهان هستی بدون شک اتفاقات زیبایی با همین جنس رو تا دلمون بخواد به سادگی وارد زندگیمون میکنه.

حضرت موسی وقتی داشت به سمت نیل میرفت ، و از پشت سرش لشگر فرعون با ارابه داشتن بهشون حمله میکردن

چطور به آسانی نجاتشون داد؟!

نجاتشون داد که بماند تمام ثروت و کاخ‌های فرعون رو هم بهشون ارث داد…

تضادها و چالشهای زندگی ما آیا بزرگ‌تر از این واقعه‌ست؟

نه بخدا ، ما دست خدارو بستیم و میخواییم با چطور چطور ذهن و نجواهای شیطان به مقابله با تضادها بریم و چون هدف نجوا دقیقا همینه که از پس چالش برنیایی ، با همون باورهای محدود کننده ما رو ترغیب میکنه به مصاف چالش بریم تا شکست بخوریم … اما فقط کافیه دست خدارو باز بذاریم ، قلبمون رو باز کنیم براش و اجازه بدیم فرمون رو دست بگیره و‌ ما فقط نظاره‌گر باشیم تا ببینیم رب‌العرش العظیم و ذوالجلال و الاکرام چیکار میکنه برات…

همیشه شنیدیم ما و کالبد ما در واقع برای اینه که خداوند خودش رو تجربه کنه

اما حقیقتش اینه که خداوند نیاز به تجربه کردن خودش نداره، این ما هستیم که باید اجازه بدیم خداوند رانندگی کنه و ما از کنار فقط تجربه‌ی لذت و زندگی حقیقی رو بچشیم و از مناظر لذت ببریم…

سپاسگزارم ازتون دوستای عزیزم

در پناه رب العالمین باشیم همه‌مون…


1 سال پیش

قای پور آذر گفتین تجربه ناب و زیبا؟!!!

این یه تجربه ناب و زیبا نیست این یه معجزه است یه معجزه واقعی

و از شما بینهایت ممنونم هم بابت قلم زیباتون که زیبا نوشتین و هم بابت به اشتراک گذاشتن این تجربه و معجزه با بچه های سایت در عقل کل

واقعا بینهایت ممنونم

در پناه الله یکتا شاد موفق و پیروز باشید


1 سال پیش

سلام آقا مصطفی عزیز

سلام سحر خانم

منم سرفه داشتم زیاد،دیشب وقت خواب گفتم آقا مصطفی بخدا گفته بهار رو شفا بده و داد ،سحر خانم هم از خدا خواسته شفا پیدا کرده چرا من درخواست نکنم.با همون فرمول آقا مصطفی گفتم خدایا تو شفا دهنده ای و تو قرآن هم نوشتی و حضرت ابراهیم ع هم با همین نام تو رو صدا زده و تو همواره جواب میدی!

بخدا قسم الان صبحه که دارم مینویسم یه دونه سرفه هم نکردم و شفا یافتم.

الان که دارم مینویسم نجوا داره میگه صبر کن تازه صبحه دوباره شروع میشه و….

اما من گوش نکردم و نوشتم

خدایا منو ببخش که نیستم و تو همیشه بودی هستی و خواهی بود.

خدایا من تسلیمم منو هدایت کن به راه راست ،راه راست کسانی که نعمت داده ای نه غضب شدگان و نه گمراهان.

خدایا شکررررت

خدا حفظتون کنه مصطفی جان و سحر عزیز


1 سال پیش

سلام ب شما دوست عزیز

سپاسگزارم بخاطر تجربه ی ناب و شیرینی ک داشتین

الهی صدهزار مرتبه شکرت

همه چی تحت سیطره ی ربه

هرآنچه درآسمانها و زمینه

هیچ برگی بدون اذنش از درخت نمی افته

و هرلحظه داره مارو هدایت میکنه

و همه چیز می‌شود همه کس را

الهی صدهزار مرتبه شکرت

سپاسگزارم

سلام دوست عزیزم

چقدر لذت بردم از این تجربه شما

اشکم دراومد

واقعاخدا برای بنده اش کافیست

جالب اینجاس که راهکار خداوند چقدر ساده و زیبا بود فقط خوابیدن در کنار بهار کوچولو !!

میتونس این راهکار رفتن پیش فلان متخصص باشه که باید مثلاً از ۵ صبح بری تا بهت نوبت بدن برا آخر شب

خدای من چه باوری : راهکارهای خداوند ساده در دسترس و زیبا هستند

واقعا وقتی استاد میگن نیروی این جهان خیره همینه هاااا

خدا فقط خیر و خوشی و سلامتی میخاد برای بنده هاش به شرط ایمان ما

ممنون دوست خوبم تجربه فوق العاده ای بود

سلام دوستان گلم

بنویسم از اتفاق عالیه امروزم

امروز دلم هوس یه برنج و مرغ خوشمزه و دلچسب کرده بود

داشتم دعای جوشن کبیر رو میخوندم که به این اسم خدا رسیدم[ ای دهنده ی خواسته ها] به خدا گفتم خدایا من امروز هوس یه برنج و مرغ خوشمزه رو کردم که خودم هم درست نکنم مهمون کسی باشم حدود ساعتای ۱۰ صبح بود که یهو زن داداشم زنگ زد گفت ظهر بیان خونه ما دعوتید، من اصلا نمیدونستم غذا چیه ولی همونجا گفتم خدایا شکرت که اینقدر زود جواب دادی و مطمئنم که غذا برنج و مرغه و ظهر جاتون خالی رفتیم و یه برنج و مرغ خوشمزه زن داداشم درست کرده بود و نوش جان کردیم جای همگی شما دوستان گلم واقعا خالی

واقعا من خیلی خیلی خوشحال شدم نه بخاطر برنج و مرغ بلکه بخاطر اینکه خدای مهربون چقدر زود به ماها جواب میده وقتی می‌سپاریم به خودش و رها میشیم

یعنی من مطمئن بودم که خدا جواب میده و خدای عزیزم بهم فهموند که من نزدیکم و می‌شنوم درخواست‌های شماهارو

خدایا شکرت که دارمت خدایا شکرت شکرت شکرت

سلام به استادخوبم وخانم شایسته مهربان وفعال

کارهارا به خدابسپاریم

می خوام یه معجزه قشنگ ازسپردن کارها به دست خدا براتون یگم

مایه طوطی داریم که اسمش (شوکا)س الان دوساله که داریمش چند وقت پیش زنگ حیاط رو زدن ومن خواستم برم درودباز کنم که شوکا اومد نشت روسرم هرچه کردم توخانه ازم جدا نشد منم مجبورشدم تودستم بگیرمش وباخودم ببرمش توحیاط درو باز کردم همسایه یه وسیله ای خواست من گفتم اینجاس ببرش وقتی همسایه مون رفت دروبست من سری تو انیار داخل حیاط کشیدم یک دفعه شوکا شروع کرد جیغ زدن وزور کردن تودستم یک دفعه ای ازتو‌دستم فرارکرد وهمه دمش تو دستم کنده شد وجاموند وای خدای من چقدر صحنه ی بدی بود برام ،هرچی صداش زدم دنیالش گشتم رفتم بالاپشتبام نبود که نبود وقتی نگاه پر های توی دستم میکردم فقط اشک می ریختم حالا مونده بودم چطور به دخترم بگم خالاصه دخترم ازمدرسه برگشت دید درپذیرایی داخل حیاط بازه گفت مامان شوکا بیرون نیست ازقفس در بازه منم گفتم نه رفت صداش زد دید نیست مجبور شدم راستش روبهش کفتم دخترم داشت دیوانه میشد اینقد گریه کرد نه من نه پدرش نمی تونستیم ارومش کنیم بعد ازیک ساعت امدم باهاش صحبت کردم گفتم ماباید اینقد وابسته این پرنده نمیشدیم الانم خدا خودش خوب میدونه دلت چقدر درد گرفته ازین اتفاق بیا شوکا روبسپاربه خدا وحالت واحساس خودتم خوب کن که اتفاق بدتر برامون پیش نیاد

دخترم ارام شد منو بهش گفتم بیا بریم برای پسرخاله ت کیک تولد بخریم وسوپرایزش کنیم تو احساس بدنمونم مطمئن باش خدا بهترین هارو سرراهمون قرار میده

ما رفیتم کیک ووسیله تولد رو خریدم رفتیم خونه خواهرم ازخوشحالی پسر خواهرم همه چی تاحدودی ازیادمون رفت

حالا از معجزه بگم براتون،

ساعت ۵بعداظهر بود که برادر بزرگم که مغازه اجیل وخشکبار داره زنگ زدگفت شوکا پیداشده دخترم چنان جیغی کشید ازخوشحالی که یادم نمی ره گفتم چطور پیداشده گفت به این طریق حالا کارخدارو ببینید دوسنان

شوکای ما ازمیان این همه ادم میره روشانه یکی ازبستگان شوهرم که زیاد باهم ارتباط هم نداریم می شینه اونم طوطی رومی بره خونه بعد میاد براش اجیل بخره ازغذا میاد میره مغازه برادرم میگه یه طوطی پیدا کردم الان می خوام براش غذا بخرم نمی دانم چی می خوره عکس طوطی رو نشان برادرم میده اینم طوطی رو می شناس می گه مال خونه خواهرمن این طوطی واین جوری خدا معجزه وار بهمون برگردان دش خیلی این کار خدا برام زیبا بود دوست دارم همیشه تعریف ش کنم

خدای خوبم شکرت چقدر قشنگ می چینه وقتی رهاکنیم وبه خودت بسپاریم


5 ماه پیش

درود بر شما همراه گرامی

واقعا ما با کی طرفیم؟

خدایا پروردگارا تو که خودت گفتی:

اگر بندگانم درباره‌ی من از تو پرسیدند به آن‌ها بگو که من نزدیکم و‌ پیوسته در حال برآورده ساختن خواسته‌های درخواست کنندگان هستم و از آن‌ها می‌خواهم که آنان نیز مرا باور داشته باشند تا رشد کنند.

خدایا پروردگارا سپاس بیکران داریم که ما را به این مسیر زیبای آگاهی و رشد و شکوفایی و هدایت آوردی تا پیوسته گواه معجزات تو باشیم.

ما نیستیم مگر مسافرانی که بر خودرویی که تو راننده و صاحب اختیار آن هستی می‌نشینیم و تو خود ما را به بهترین جاهای زندگی رهنمون می شوی و تنها راه ممکن برای سوار شدن بر این خودرو و ماندن در آن، باور این است که تویی همه کاره و صاحب همه چیز و ما میهمانان تو هستیم و باید که شرط ادب را به جای آوریم و سرانجام به سلامت و شادی از این خودرو پیاده شویم و به منزل‌گاه ابدی‌مان رفته و باز هم میهمان لطف تو باشیم ای لطیف وهّآب.

ارادتمند شما


5 ماه پیش

سلام به دوستان عزیزم،،، هدایت خداوند رو ببینید چقدر قشنگه… همزمانی رو ببینید…. من دیشب دقیقا به این صفحه هدایت شده بودم و داشتم کامنتهاشو میخوندم…. خدا شاهده بچه من هم تب داشت و با اینکه داروی استامینوفن بهش داده بودم تبش پایین نیومد و شام هم نخورد…. قبلا اگه مریض میشد تبش رو با شربت ایبوپروفن پایین میاوردم، اما دیدم شربتش تاریخ انقضاش گذشته… خلاصه از جاریم که طبقه بالامون ساکنه ایبوپروفن گرفتم و بهش دادم…و دقیقا منم تسلیم خدا شدم، گفتم خدایا تو قدرتمندی خودت تب بچمو پایین بیار…. تو خدای ابراهیمی…. تو فقط قدرت داری سلامتیو به بچمو برگردونی… و با خدا حرف زدم و بچمو بهش سپردم…. بعدش خوابیدم. ساعت ۵/۳۰صبح شنیدم یکی صدام میزنه، بیدار شدم دیدم پسرمه تبش پایین اومده و میگه غذا میخوام. انقدر خوشحال شدم…. واقعا کی رو داریم بجز خدا که ازش کمک بخوایم….. کی قدرت داره….

باید فقط روی خودش حساب کنیم.

خدایاشکرت….

به نام خدای مهربان

سلام دوست عزیزم

خیلی خوب بود خیلی عالی بود

چی بگم اشکم دراومد

خدایا تو خیلی خدایی

بهت تبریک میگم دوست عزیزم

همین الان یک نجوایی ول کنم نبود و گفتم خدایا به تو میسپارم خودت واسم ردیفش کن بعدش هدایت شدم که بیام تو عقل کل یه کلمه ای را جستجو کنم و به این فایل هدایت شدم


4 ماه پیش

به نام خداوند بخشنده مهربان الحمدلله کما هو الله

سلام به همه دوستان عزیز وهم فرکانسیم

من کاملا هدایتی وارد این بخش از عقل کل شدم با پاسخ یکی از همراهان عزیزم در این سایت الهی و شگفت انگیز می‌دونم این هدایت از طرف پروردگارم بود تا دوباره به یادم بیاره چیزی رو که این روزها خیلی بهش نیاز دارم

چقدر لذت بردم از این تجربه شما دوست عزیز

واقعا خداوندبرای بنده اش کافیست

خدایا شکرت برای سلامتی بهار عزیزم

خدایا شکرت تو همه چیز میشوی برای همه کس به شرط ایمان و اعتماد

منم الان ۱۶ ساله خداروشکر حتی یه قرص جز ویتامین دی استفاده نکردم

خداوند فقط خیر خوشی میخواد برا بنده‌اش

به شرط ایمان و باور

خدایا شکرت من تسلیم اراده نیکوی تو هستم

من مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم رو میپذیرم

در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند سعادتمند باشید


2 ماه پیش

سلام به آقای پور آذر عزیز واقعا دیدگاهتون باعث شد ایمان به خدا و الهاماتش قوی تر بشه خیلی سپاسگذارم

5

به نام الله یکتا
سلام به شما دوست عزیزم
خیلی سپاسگذارم بابت این سوالی که به زیبایی پرسیدین
چقدر عالی بیان کردین سوالتون رو و براش نشانه ای از کتاب قرآن آوردین
خیلی ممنونم دوست نازنینم
خوب به رسم بندگی
قبل از هر چیزی سپاس بیکران از یگانه خالقی که جهان رو خلق و بعد گسترش داد و انسان رو خلق و هدایت کرد
و من رو در اوج سرزندگی و آمادگی هدایت کرد به مفاهیمی که بتونم دنیا رو جای قشنگی برای خود و دیگران کنم
به نظرم هرآنچه که خواستم بنا به باورهایی که داشتم صددرصد اجابت شده و از فضل خودش بر اون افزوده
اما الان کارهایی که میتونم بگم که شاید خیلی از مبحث مالی بزرگ تره
و یا به قول قرآن
آیا تورا بی پناه نیافتیم و پناه دادیم
ایا من با چقدر پول می‌تونستم آرامش داشته باشم
با چقدر پول می‌تونستم که نگران نباشم
با چقدر پول می‌تونستم اعتماد به نفس داشته باشم
به نام خدایی که من رو ابتدا آرام و امیدوار کرد
خدایی که ابتدا به من اعتماد به نفس داد
و اونوقتی که ظرف وجودی من بزرگ و تهی از ترس شده بود
با نعمت های بیشمار اون ظرف رو داره پر میکنه
رد خور نداره به کسی یا چیزی فکر کنم و اونو نبینم
از تمامی این بالا پایین های این چند سال این مسایل که هربار ترند میشه و یا این موانع به راحتی عبور کردم و نتیجه اون تضادها چیزی جز سلامتی ثروت و اعتماد به نفس و اعتماد به مسیر نبوده و نیست
یعنی اونقدر میبینم که قبل از هر اخبار و اطلاعاتی که جامعه بر اساس اون کارهاشون رو انجام میدن
من خیلی قبلترش کارهام رو انجام دادم و بعد میبینم که چطور منو هدایت کرد و عضلات پای منو قوی کرد
تا بتونم به راحتی بپرم از روی موانع
گفتم خدایا چکار کنم که بیشتر با ذهنم آشنا بشم تا بتونم مدیریت کنم زندگیم رو و ذهنم رو به سمت خوبی و آرامش برنامه ریزی کنم
در اوج شاید تنبلی و بی میلی بودم
گفت برو کوه
گفتم سخته برام گفت باید بری
شروع کردم کوه نوردی این مسیر رو تقریبا هرروز میرفتم با استفاده از قانون تکامل
توی مسیر این ذهن مدام می‌گفت برگرد و از این نجوا ها
اما با ادامه دادن و رسیدن به اهداف
یه آرامشی وارد وجودم میشد یه جوری این ذهن ساکت می‌نشست ی گوشه و تشویق می‌کرد که اون مسیر زیاد و شیبدار اصلا دیگه خستگیش به تنم نمیموند
می‌خوام اینو بگم که من مدام در حال هدایت هستم و مدام خداوند در حال اجابت
خیلی اتفاقات خوبی برام افتاده
یکیشون امروز که اومدم توی سایت و انگار کل دنیا رو به من داده بودن


10

سلام ب دوستان عزیز تقریبا آخرای برج ۶ سال ۴۰۴ بود ک من با دوتا دخترم ب شمال رفتیم خونه ی خواهرم و چند روزی اونجا بودیم و همه جا با پرایدم رفتیم تفریح و خلاصه ک یک روز عصر ما ب لب دریا رفتیم و کلی خوش گذشت و شبش ک اومدیم خونه ی خواهرم یه دو سه ساعتی بعد دیدم ک گسواره دخترم تو گوشش نیست البته یه لنگه اش نبود و سریع پرسیدم و همه ناراحت شدن و منم دلم قرص بود انگار ک یوی بهم گفت آروم باش و خیلی خیلی اون لحظه من آروم بودم و خیالم راحت بود ک گشواره پیدا میکنم خواهرم گفت ک الان شب هست فردا صبح میریم پیدا میکنبم و من گفتم ن الان بریم و پیاده هم رفتیم خواهرم با نگرانی گفت چرا با ماشینت نمیریم گفتم نمیخواد خیالت راحت گشواره همونجا هیت ک لباسمون عوض کردیم و رفتیم همونجا ک قبلا ماشینم پارک کردم و تا رفتیم به ۳۰ ثانیه نشد ک گشواره پیدا کردیم و من اونجا فهمیدم ک باید همه چیز بسپاری ب خداوند و آروم باشیم و خداروشکر میکنم ک نسبت ب قبل تغییر کردم


21

سلام رفقای عزیزم.
چندروز پیش کارت بانکی همسرم دستم بود یادم نیود کجا گذاشتم.
همسرم می‌خواست بره بیرون گفت کارتمو بیار.
دلم نمیخواست دیر کارت پیدا بشه چون به تازگی هم کارت همسرمو گم کرده بودم و رفته بود جدید گرفته بود.
خلاصه سریع یاد این صفحه افتادم.
گفتم خدایا تو برام پیداش کن،قول میدم بیام تو این صفحه بنویسم.
خیلی زود یه حسی بهم گفت رو سر یخچال نگاه کن.
و همونجا بود.
خدایا واقعا ازت متشکرم.
دوروز پیش میخواستم برم بیرون گفتم خدایا خودت کمک کن هندزفری و کارت اتوبوس رو سریع پیدا کنم.
چون دوتاش رو پسرم ازم گرفته بود.
فورا با یه نگاه توی وسایل هاش پیدا کردم خدا رو شکر.
مدتی هم هست که بارها پشت سرهم پیش اومده که آب غذا تموم شده و نزدیک به ته گرفتنه که خدای عزیزم نذاشته غذا بسوزه و منو رسونده سر گاز.
واقعا همه این کارها رو خدای مهربون انجام میده.
واقعا به یاد آوردن این صفحه و سپردن کارها به خداوند معجزه میکنه.


26

سلام و درود به استاد بزرگوار و دوستان هم انرژی خانواده عباسمنش..
چند روزی بود پشت سر هم میومدم اینجا و جواب های سپردن کارها به دست خداوند رو میخوندم و لذت میبرم…
قبلا خیلی اتفاقا تو این زمینه واسم افتاده بود ولی این اواخر یه مقدار از این فرکانس فاصله گرفته بودم و همین باعث شد که به این سوال هدایت بشم و با خوندن کامنت دوستان دوباره به لطف خدا فرکانسم تغییر کرد…
میخوام تجربه امو از دیروز تا الان واستون بنویسم که دست خدا هر لحظه هدایتگر و کمک رسان من بود…
دیروز زن داداشم برای زایمان به تبریز مراجعه کردن همراه مادر و برادرم… دقیقا از بدو ورود به بیمارستان که میخواستیم کارای پذیرش و.. انجام بدیم گفتم خدایا همه کارهارو خودت به بهترین نحو ممکن انجام بده و هدایت کن…
اول اینکه نمیخواستن دیشب و بستری کنن میگفتن دوباره صبح بیاین که همون لحظه یه دکتری اومددوباره معاینه کرد گفت بستری کنین،
دوم اینکه به خاطر یه تشخیص اولیه اشتباه گفتن باید اعلام کد کنیم وضعیت بیمار و جنین خوب نیس… یه لحظه چنان استرسی وجودمو گرفت که نگو… بعد اینکه ایشونو به کمک پرستارا آماده کردیم که ببرن اتاق عمل ، تو این فاصلا رفتم سالن اشکم ریخت گفتم خدایا اینجا غریبن ،سپردم به خودت،خودت مراقبش باش. به خدا قسم چنان آرامشی وجودمو گرفت که نگو،بعد بردن بالا دوباره سونو کردن و.. گفتن همه چی نرماله و… از ته دل گفتم خدایا شکرت …
سوم اینکه اصلا اجازه نمیدادن همراه بیمار وارد بخش حاملگی پرخطر بشه،یعنی به هیچکس نه تنها ما… باور کنید طوری شد نه تنها رفتم داخل بلکه چندساعتی پیشش بودم حتی پرستاره خودش از م تشکر کرد که خوبه اینجایی و کمک کردی تا بیمارتون و جابه جا کنیم و..بعدشم شمارمو گرفت گفت با خیال راحت برین استراحت کنین من شیفتم مراقبش هستم اگه لازم بود خودم باهاتون تماس میگیرم
چهارم اینکه بیمه ایشون مشکل داشت و گفتن که تعرفه آزاد حساب میشه،بازم تو دلم گفتم خدایا خودت حلش کن…
همین صبح امروز یه نفر زنگ زد از بیمارستان که برین فلان دفتر پیشخوان تا بیمه اتون و حل کنن تا هزینه هاتون با تعرفه دولتی حساب بشه… در حالی که ما اصلا پیگیر نشدیم و سراغشم نگرفته بودیم…
و جالب اینکه الان تو شکرت امروز ناهار نداشتم خیلی هم گشنه ام بود، در این حین غذای همکارمم رو اجاق بود تا گرم بشه یه لحظه دلم خواست گفتم خدایا خیلی گشنمه خودت برسون ،به خدا قسم اومدم نشستم پشت سیستمم همکارم اومد گفت غذای من زیاده نصف کردم سهمتو بردار…
کلا با همه اونایی که تو بیمارستان برخورد داشتیم از پرسنل تا دکتر چنان با احترام و خوش رویی برخورد میکردن که هر لحظه فقط میگفتم خدایا شکرت همش بخاطر وجود توه….


34

سلام بر ساحت پروردگار مهربانم

بهترین ساعات و دقایق من زمانیست که من در این سایت زمان میگذارم.

امروز ۱۴۰۴/۱۱/۱۳
روز ۱۱/۱۱ گوشی اندرویدم آخر شب در تاکسی جا ماند
فکر میکنم سی میلیون می ارزد
همان لحظه متوجه شدم که در آن تاکسی جا مانده
اما چون هیچ تاکسی نبود نتوانستم ماشینی که از آن پیاده شده بودم را دنبال کنم
فورا به گوشی زنگ زدم
کسی جواب نداد
چاره ای نداشتم با یک تاکسی دربست بعد از یک ربع برگشتم همان ایستگاهی که سوار شده بودم مشخصات تاکسی را دادم
راننده را میشناختند و همه متفق القاب میگفتید اگر ایشان گوشی را پیدا کند مرجعه می‌کند
اما شماره ای از ایشان نداشتند
گفتن فردا ظهر میاید به ایستگاه صبح ها نمی اید.

به منزل برگشتم
و تمام مدت به خداوند توکل میکردم و تلاش میکردم طبق آموزه هایم در این مدت از سایت و آموزه های استاد کنترل ذهن کنم.

برای من آزمون بود،
بعد از یک مدت چالشی بود که انگار خداوند میخواست من را محک بزند
انگار میخواست ببیند من در این چند وقت چه چیزهایی یاد گرفته ام.
آمدم و نوشتم پروردگارا از تو درخواست میکنم لطفا گوشی من را در حفاظت عشق خودت محفوظ بدتر
پروردگارا آن را به من باز گردان
از فرشته ی نگهبانم جبرئیل تقاضا میکنم به یاری ام بشتابد
و امدادهای غیبی ات را برایم بفرست.

این چند جمله را همیشه وقتی چیزی را کم میکنم مینویسم و همیشه وسیله ی گم شده را پیدا میکنم اما تا بحال برای گوشی استفاده نکرده بودم
مرتب با گوشی تماس میگرفتم زنگ میخورد و این باور که کسی پیدایش نکرده وگرنه خاموش می‌شد یا جواب داده می‌شد بیشتر در من تقویت می‌شد
یک پیغام گذاشتم که لطفا گوشی را به من برگزدانید و توضیح دادم که این گوشی وسیله کار من است و …
میدانستم که روی سایلنت گذاشته بودم
به ذهنم رسید که چند لحظه ای همه ی وقایع را رها کنم و شروع کردم به نفس های عمیق و آگاهانه
این کار را اصولا برای برداشتن تمرکزم از روی اتفاقی که افتاده تنفس های آگاهانه انجام میدهم
چون استاد گفته اند که تمرکز نمیتواند دو جا باشد
پس اگر با کاری تمرکز را از اتفاق برداریم عملا آن اتفاق دیگر تقویت نخواهد شد
بعد از تنفس هایم شاید بعد از یک ربع به قلبم الهام شد که دیگر نباید تماس بگیرم چون ممکن است که شارژ گوشی تمام شود و خاموش شود
فورا بعد از این فکر انگار کسی به من گفت فقط یک پیام بگذار و فقط یک شماره تلفن بنویس
که اگر کسی پیدا کند بتواند پیام را ببیند و به شماره زنگ بزند!!!

کنترل ذهن رو انجام میدادم
با سپاسگزاری
با باور اینکه خداوند حافظ من و اموال من است
با شکرگزاری برای موارد مثبت و خوب اطرافم

سخت بود اما من تمام تلاشم رو میکردم
و خداوند میدید که تمام تلاشم را میکنم که در ازمایش کوچکش که از قضا برای من بزرگ بود سر بلند بیرون بیایم.

صبح که میخواستم به محل کارم بروم تماس گرفتم
یک زنگ کوتاه و متوجه شدم که هنوز در امان خداوند است.

مثل همیشه مسیر رفتن به محل کارم را با فایل های استاد سپری کردم
در مورد اینکه چطور ذهنم رو کنترل کنم

ساعت نه و نیم صبح یک شماره ناشناس تماس گرفت فورااااا جواب دادم
گفت سلام گوشیتون دست منه!!!
وااااااااای پروردگارا باورم نمیشد
زبانم بند آمده بود
گفت من کارمند فلان بیمارستانم.
منزلم هم در فلان منطقه است.
هر جا راحت‌تر هستید بیاید تحویل بگیرید
ادامه دادند که صبح که با اسنپ به محل کارم می آمدم دیدم و برداشتم.
من کلللللی از ایشان تشکر کردم
گفتم محل کارتون می ایم

بعد از چند دقیقه پیام دادم مه چقدر انسان شریفی هستید و ممنونم ازتون و …لطفا اسمتان را به من بگویید

ایشان نوشته بودند؛

خوشحال… ای سی یو

بماند که چون مرد جوانی بودند فکر کردم نوشتند که خوشحال شدم بعدا میبینمت😐😐🫢
به بیمارستان مذکور مراجعه کردم و متوجه شدم که فامیلی ایشان خوشحال است و در بخش ای سی بو کار میکنند!!😊

و به لطف خدای مهربان گوشی را تحویل گرفتم و یک خاطره ی خوب و خنده های فراوان پاداش من شد
الهی شکررررر برای قانون های بدون تغییر خداوند

کنترل ذهن=احساس را خوب کردن
احساس خوب=اتفاقات خوب

خداوندا هزاران بار تو را سپاس



1

افزین چ قشنگ توضیح دادین ک گوشیتون پیداسده ممنونم ک گفتید من کلی احساساتی شدم و منم تجربه میکنم ک کنترل ذهن رو خودم کار کنم آفرین 👏 👏 👏 👏

24

سلام دوست عزیز
من گاهی که خیلی نگران میشم ک قراره چی بشه و چکار باید انجام بدم تو انجام کاری به خودم یادآوری میکنم خدا راه حل تمام مسائل رو بلده پس از سر راه خدا برو کنار بزار خودش حل کنه
مثال خوبی ک میتونم بزنم
من قم زندگی میکنم و کلاس داشتم تهران و هزینه پیش پرداخت رو داده بودم و هزینه مابقی رو نداشتم و کلا به دلم افتاد فعلا این کلاس رو نرو و برج دیگه کلاس مهم تریم داری اونو برو و اصلا نمی‌دونستم باید چطوری کلاس رو کنسل کنم چطور بگم من نمیام
خیلی استرس داشتم
هی میخواستم برم از کسی ک خیلی آدم درستی نبود پول قرض کنم ک شرمنده نشم پیش استادم چون با درخواست من کلاس قرار بود برگذار بشه
و من هر بار رفتم پیش اون طرف که پول قرض بگیرم دهنم بسته میشد و نمی‌تونستم درخواست کنم
برگشتم خونه به خودم گفتم صبر کن تا روز آخر برو بسپار به خودش حلش کنه
اون چند روز گذشته و من به آرامش رسیدم
و درست همون روز که قرار بود پول واریز کنم اینترنت قطع شد و اختشاش و جنگ شروع شد و کلاس خود به خود کنسل شد
و خداروشکر این ب نفع من بود
و من برج دیگه که دو روز دیگه باشه کلاسم برگذار میشه و به طور معجزه آسا سفارش گرفتم و پولش جور شد و واریز کردم و در کلاس شرکت میکنم
قطعا من اون زمان آماده اون کلاس نبودم
و الان آماده کلاس جدید با اطلاعات جدید هستم
خدارو سپاس بابت تنظیم زمان و چیدمانی که همیشه به نفع منه


33

سلام
عرض ادب و احترام خدمت استاد بزرگوار جناب عباسمنش و همه تعضا محترم.
در سال 1374 بورسیه وزارت نفت بودم قرار بود برم تهران برای مشخص شدن محل کارم. همه دوستانم رفته بودند و محل کارشون در پالایشگاه اراک و بقیه پالایشگاه بندر عباس که در حال ساخت بود مشخص شده بود.یکس از مقاوان آن زمان بمن گفته بود قبل از اقدام از طریق وزارت نفت به او زنگ بزنم و ایشان کار و پست خوبی در تبریز برام پیدا کنه و سفارشم رو بکنه .ولی منکه عازم تهران بودم با اتوبوس ناگهان با حودم گفتم خدایا من فقط از تو یاری می خواهم.رفتم تهران وزارت نفت و مستقینا مراجعه نمودم. نفر مربوطه گفت پالایشگاه اراک جا نداریم و تبریزم هم همچنین .فقط در پتاتیشگاه بندر عباس جا داریم.من گفتم والدین من پیر شده اند من میخواستم کمک حتلشون باشم در تبریز حالا که جا ندارید من شما رو وکیل می کنم هر جا صلاح میدانید منو بفرستید.ناگهان منو نوشت پالایشگاه تبریز .باورم نمیشد ولی این اتفاق افتاد.هر کس برخدا ایمان داشته باشد پس فقط خدا برایش کافی است.


34

سلام به همگی دوستان که اینجا تجربیاتشونو با دیگران به اشتراک میزارن و کمک میکنن که بقیه لذت ببرن و هم ایمانشون بخدا بیشتر شه ، گفتم من خیلی جاها کارهام رو بخداسپردم و الحق خیلی هم نتیجه گرفتم ، یعنی دارم سعی میکنم حتی تو انجام کارهای ریز و درشت از خدا کمک بگیرم
آبان امسال تولد پسرم بود ، دوست داشتم بعد چندسال براش گوشی بخرم ولی خب قیمت گوشی دقیقا ۵۰ میلیون شده بود (تولدش هفته اول آبان ماه) اول ماه هم نوبت پرداخت سه ماه کرایه خونه بود از خدا هم خواسته بودم که تا پایان ماه برای خودم ۸۰ میلیون پول بفرسته دیگه خودتون بدونین که برای خرید گوشی خیلی ذهنم داشت مقاومت می‌کرد
نشستم حدود ۳ صفحه فقط نوشتم که خدایا منو ببخش که نمی تونم به تو اعتماد کنم با اینکه میدونم برای تو کاری نداره ولی ذهنم مقاومت میکنه و دائم داره میگه از کجا ؟ چطوری؟
خلاصه اینکه دو ساعت بعد همسرم تلفن کرد و گفت برای هدیه چی میخوای بخری و منم مدل گوشی رو گفتم و سپردم بخدا
خداشاهده عصری همسرم اومد با گوشی آکبند و گفت: دقیقا مبلغ گوشی ظهر اومد به حسابم من رفتم نقد خریدم
نمی دونین چقدر سپاسگزار خدا شدم و گفتم خدایا تو خدای غیر ممکن هایی و ما برای ممکن ها خودمونو اذیت میکنیم
درضمن بگم که اون ماه من تا پایان به جای ۸۰ میلیون ۱۳۰ میلیون پول دریافت کردم و اینکه برای خونه هم ۳ تخته فرش جدید خریدیم به لطف خدا
یعنی این نتیجه اینقدر برام لذت بخش بود که گفتنی نیست و جالب اینکه همین مبلغ دریافتی باعث شد من از ماه‌های بعدی از خدا بالای ۱۰۰ میلیون درخواست داشته باشم و رب ثروتمندمم با سخاوتمندی برام بفرسته
خدایاشکرت که هرچقدر که باورت کنیم به همون میزان بهمون میبخشی


27

سلام دوستان عزیزم
راستش این سوال دوسال پیش مطرح شده و اگه من میخاستم از اون تاریخ تا امروز همه کارایی که سپردم به خداوند و برام انجام داده رو بیام بنویسم دوبرابر تمام پاسخ ها فقط من میتونستم بنویسم

انشالله که هدایت خداوند باشه که هروقت موضوعی رخ داد بیام بنویسم، هرچند کوتاه

من یکماه دیگه یعنی توی اسفند قرارداد خونم تمومه، صاحب خونم آدم خیلی خوبیه، ولی تعدادی میگفتن که بشدت رهن و اجاره ها رفته بالا، میگفتن ببین اگه بهت ماهی ۱۳ هم گفت قبول کن، من الان ۶ونیم میشینم
البته این خونه همون پارسال هم اجارش ماهی ۸و۹ بود ولی اونم همون کارایی بود که خداوند برام کرده و صاحب خونم گفت مشتری دارم ۱۰تومن ولی میخام بدم به تو ۶ونیم

حالا امسال، امسال با اینکه همه این حرفا رو زدن، من خیلی خیلی تلاش کردم که توجهی نکنم، و خب تا حد خوبیم توجه نکردم و توی سایت و قیمتا هم نرفتم، نتیجه چی شد؟؟ میتونید حدس بزنید دیگه، من به خداوند گفته بودم میسپارم به تو، من رهن یک ریالم نمیخام بدم، اجاره هم اولش گفتم ۸ بعد خودم به خداوند بخاطر اون سری شنیده هام، نوشتم ۹تومن، حالا چی شد؟؟ دقیقا همون چیزی شد که درخواست دادم، صاحب خونم گفتم رهن هیچی، اجاره هم ۹تومن بده

اصلا خودم لذت بردم از این دقت قانون، از این هماهنگی خداوند، از این زندگی و دنیای بی نظیر و فوق العاده

خدایا سپاسگزارتم و انشالله میام و دوباره از گذشته و از آینده که رخ میده بزودی مینویسم، انشالله این صفحه بشه دفترچه روزانه من برای اتفاقات قشنگی که توی این تقریبا ۱۰۰۰روز برام خداوند انجام داده و اتفاقات و معجزات در راه…..


20

سلام حبیب الله عزیز چقدر خوبی شما
این سوالت غوغاست

وقتی به خدا بسپاری و با خدا باشی
دخترم رو بردم کلاس و تماس گرفتم مطب دکتر که بابا رو ببرم،گفت بیارش ،سوارش کردم رفتیم و کارمون تو مطب با سرعت انجام شد و برگشتم دخترم ۳ دقیقه بود تعطیل شده بود و سوارش کردم اومدیم خونه.
همه این کارها با احتساب مسیر و شلوغی و انتظار در مطب در یک ساعت و نیم جمع شد.
باورتون میشه
این که دقیقا همه چی به این نظم اتفاق می افته فکر می‌کنید کار کیه،کی میتونه با دقت همه چی رو جور در بیاره

بله اون خداست
خداست که خورشید و ماه رو ،آسمان و زمین رو،همه آدمها رو ،همه و همه رو مدیریت میکنه

به خود خدا قسم اشکال از ماست که بلد نیستیم چجوری هم جهت بشیم با خدا

قسم میخورم ما هیچ نیازی بجز به خدا به هیچ کس نداریم

فقط خداست که برآورده میکنه منتها ما خودمون از بس ذهنیت نادرست داریم باور نمی‌کنیم.

باور کنیم خدا و هر چه را که دوست داریم ،اتفاق می افته در وقت خودش

خدایا خودت به همه مون کمک کن که خودت رو بشناسیم

خدایا خودت به همه مون کمک کن خودمون رو بهتر بشناسیم تا بدانیم ترمزهامون چیه

الحمدلله رب العالمین

استاد عزیزم سپاسگزارم


22

به نام خداوند همیشه اجابت کننده ی درخواستهایم
سلام به روی ماهتون
هر دفعه مطمئن تر و با ایمانتر از قبل بهش میسپارم و
مطمئن تر و با ایمان تر و امیدوار تر و شادتر و شکرگزارتر و صبورتر از قبلم، چون میدانم که خداوندم اجابت کننده ترین قادر مطلق است
زمستان که میشه، دلم به شدت بوی گل نرگس میخواد
بوی زیباش،دیدن شکل زیباش منو میبره به دوران دبیرستان که بچه ها از حیاط خونشون برای معلمامون میاوردن و من از بوی گلهای نرگس توی کلاس مست میشدم(با بوی گلهای نارنج هم دیونه میشم البته و بیصبرانه منتظر در اومدنشون هستم تا توی پیاده روی صبحگاهی ام با بوی دل انگیزشون سر مست بشم)خدا رو شکر که مسیر پیاده رویم پر از درختان نارنجه
خلاصه
من چند وقتی بود دلم گل نرگس میخواست و خدام که مثل همیشه در جریان بود خودش،(من عاشق تنهایی رفتن به بازار هم هستم،)یه بار که تنهایی رفته بودم بازار، رفتم یه لوازم تحریری و یه دسته گل نرگس دیدم روی میز فروشنده، و دلم اکلیلی شد، یه کوچولو بوش کردم، بدون اینکه دست بزنم البته،
این نشانه اول بود، ولی بهم داده نشد، بعدش رفتم یه پاساژی برای خودم لباس بافت بگیرم دیدم وسط پاساژ یه سطل بزرگ گل نرگس گذاشتن و نوشته بودن دو بسته پنجاه تومن، اینم یه نشونه دیگه از خدام بود
ازش نگرفتم، توی دلم گفتن اگه بگیرم باید به همسرم جواب بدم چرا تنهایی رفتم بازار و این حرفا
گذشت و گذشت، یه بار که از خرید خونه داشتم بر میگشتم، توی مسیر برگشتم، یه قبرستون بزرگ و سرسبز هست، به اصرار دختر کوچکم که چهار سالشه وارد قبرستان شدیم،دیدم دور تا دور یه قبری پر از بوته نرگسه که کاشتن و کلی جوانه داده که هنوز گل نشدن، البته یه چندتایی گه گل شدن رو کنده بودن گویا
خلاصه از دیدنشون کلی ذوق کردم و خداوندم رو سپاسگزاری کردم که بهم نشون داد خواستمو
ازش خواستم وقتی جوانه ها باز شدن و گل شدن هم باز خودش هدایتم کنه تا بوشون کنم و لذت ببرم
امروز که هوا افتابی و عالی بود، دوباره مسیرمون افتاد به همونجا دیدم کلی گل نرگس دادن، انقدر خوشحال شدم، بوشون کردم و سپاسگزاری کردم بابتشون و برای کسی که اونجا دفن شده بود، طلب امرزش کردم
الان خونم پر از عطر نرگسه(دخترم کلی گل چید از اونجا و کلی لذت بردیم از فضای سرسبزش، کلی گلای خود رو روییده بودن)
خدایا هزاران بار شکرت که همواره اجابت کننده ی درخواستهایم هستی


26

سلام بجه ها
تصمیم گرفتم طبق عادت هر بار هر نتیجه ی شگفت انگیزی که از سپردن کارهام به خداوند بدست میارم با همه ی شما به اشتراک بزارم و اصلا به ذهن کمالگرام گوش نکنم و فکر نکنم نتیجه ی بزرگی نبوده!

بچه ها من تمام اطلاعات و کارهای شاپم و کارهای مهم دیگم روی تلگرام هست و بخاطر مشکلات قطعی اینترنت و ورود مکرر با آی پی های مختلف یهو تلگرامم دچار مشکل شد و دیگه نمیتونستم وارد بشم!
خیلی برام ترسناک بود وقتی فکر میکردم کللللل اطلاعات مهم کاریم از بین برن و فاجعه برام پیش بیاد!
خیلی شرایط سختی بود و اصلا نمیتونستم تصور کنم قراره چه اتفاقی بیوفته!

سپردمش به خدا و گفتم خدایا خودت درستش کن! این دقیقا همین جمله ای هست که همیشه برام معجزه کرده و خدا به معنای واقعی کلمه همیشه برام کارها رو درست میکنه.
از بس استاد عزیزمون جمله ی داشتن احساس خوب=اتفاقات خوب رو توی فایل ها تکرار کردن این جمله اولین چیزی بود که توی ذهنم نمایان شد و باعث شد تمام نگرانی های من از بین برن!
با خودم گفتم من همیشه هر جا احساس بدی داشتم اتفاقات بد و بدتری هم برام بوجود اومدن هر جا هم احساسم خوب بوده اتفاقات خوب و بهتری رو تجربه کردم!
پس الان که دسترسی به اینترنت جهانی قطعه و نمیتونم کاری انجام بدم نگرانی که فقط شرایطم رو بدتر میکنه پس میسپارمش به خدا و احساسم رو خوب نگه میدارم
سریع این جمله رو نوشتم :

خدایا من حل شدن مشکل تلگرامم رو به تو سپردم و ازت میخوام بدون این که یک حرف هم پاک بشه تمام تلگرامم حفظ بمونه .
خدایا من میدونم این یه امتحانه من ایمانم رو نسبت به تو از دست نمیدم و باور دارم سپردن کارها به تو به بهتررررررین و آسووووون ترین شکل ممکن کارها رو انجام میده
من هم از امروز کلا بیخیال میشم و احساسم رو خوب نگه میدارم
خدایا این کار رو به خودت سپردم که تو در همه ی کارها توانا ترینی
خدایا شکرت

حالا که چند روزه اوضاع اینترنت بهتر شده و ارسال کد هم فعال شده امشب تصمیم گرفتم با کمک خدا این مشکل رو حل کنیم. دوستان من رمز دو مرحله ایم رو فراموش کرده بودم و قبلش کامل هر سوال و شکی داشتم از چت جی پی تی پرسیده بودم و تنها نگرانیم فراموشی رمز دو مرحله ای بود که یادم نبود چی گذاشته بودم و خیلی شک داشتم آیا مثل بقیه ی رمزهای ورود منه یا یه چیز دیگست؟!
بعد چندبار پرسیدن سوالاتم از چت جی پی تی به خدا توکل کردم و وارد تلگرام شدم تمام مراحل رو انجام دادم تا رسیدم به وارد کردن کد دو مرحله ای یک آن ترس وجودم رو گرفت اگه ۳ بار اشتباه میکردم تمام چت های مهمم پاک میشدن و از بین میرفتن…
یه چیزی توی ذهنم گفت:(همین رمز رو وارد کن)
مو به مو چیزی که توی ذهنم نوشته شده بود وارد کردم به خدا همون رمز رو که وارد کردم صفحه تلگرامم اوکی شد و حتی یک کلمه هم پاک نشده بود!
یعنی از خوشحالی باااااال درآوردم انگار یه لیوان آب خنک ریخته شو روی قلبم و واقعا نمیتونم توصیف کنم چقدرررررر خوشحالم از این اتفاق خوب که نتیجه ی داشتن حال خوبه!
خدایا شکرت اکانت تلگرام من به شکل بسیاااااار راحت همون طور که ازت انتظار داشتم درست شد!
خدایا تو چقدر بزرگواری و من چقدر سپاسگزارم که خدایی چون تو دارم
چقدر احساس شرمندگی دارم که تمام مسائل زندگیم رو به تو نمیسپردم

خدایا شکرت که از این امتحان سر بلند بیرون اومد و ایمان به سپردن کارها به تو چندین برابر بیشتر شد!

با خودم عهد کردم هر وقت تلگرامم درست شد این نتیجه ی فوق العاده درخشان رو با شما به اشتراک بزارم

الهی همتون در همه ی لحظات زندگیتون احساس خوب داشته باشین و کاراتون رو به خدا بسپارین


18

سلام به همه دوستان
هربار این موضوع تاپیک رو میبینم میگم ببین یه الهام خدا یه هدایت قلبی چه میکنه….. باعث میشه پر مخاطب ترین تاپیک این سایت بشه و همیشه من میبینم صفحه اول هست و این نشون میده سپردن کارها به خداوند چه معجزه هایی چه حس وحال خوبی رو برامون ایجاد میکنه.
من قبلا یه کامنت گذاشتم اینجا که وقتی دیدم نوشته بود ۱سال پیش
اصلا باورم نمیشد ۱سال گذشته
من اون موقعه دوره آفرینش خریداری کردم وبعدش به دوره های دیگه هدایت شدم
و چه اتفاقات قشنگی برام افتاد
از اون فضا و شهر دور شدم
سفر تنهایی به جایی که فکرشو نمیکردم برام جور شد به راحتی
و الان اومدم یه کار دیگه به خدا بسپرم و میخوام به عنوان عیدی بهم بده
اونم ازدواج با مرد ایده آلم هست
همه ی ویژگی ها و کارهاشو انجام دادم هرچی که تو دوره ها یادگرفتم و الانم مشعول دوره ۱۲قدم هستم که درحال حاظر قدم دومم
میخوام رب من همسر ایده الم رو هدایت کنه به سمتم و به راحتی و عزتمندانگی ازدواج کنیم این عیدی امسال من از خدا باشه
سپردمش دست خودت من دیگه تسلیمم
اینجا میشینم ببینم چیکار میکنی واسه بندت .😅😄



1

2 هفته پیش

سلام فاطمه خانم ، ان شاء الله خداوند یک آدم درست و خوبی سر مسیرت قرار بده و بیای بنویسی همین جا

16

ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی
بنظرم کلش توحیده که همه اعتبارها از خداست همه کارهارو خداوند انجام میده هر خیری و نعمتی تو زندگیمون هست از خداست همه اعتبارها از اونه واقعا اگه کسی کوچکترین اعتباری به خودش بده ظلمه. همه اعتبارها متعلق به خداونده
آیه زیبای ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی ، فکر نکن پیامبر تو کاره ای ها بگی تلاش کردم جنگیدم شمشیر زدم تیر انداختم
نه همه اعتبارها از خداست همه پیروزی ها از خداونده همه خیرها نعمت ها و بازشدن راه ها و…از خداست
به زندگیم نگاه کردم همش این آیه بود و دیدم من هیچ‌و خدا همه چیز همه اعتبارها ار اونه همه خیرها نعمت ها برکت ها از اون بوده و حتی جاهایی که من به خودم ظلم کردم و اون نجاتم داده هدایتم کرد


16

سلام به همه، امیدوارم حالتان خوب باشد ‌.
من چند وقت قبل انترنت نداشتم و خیلی ضرورت داشتم اما امکانش نبود فعال کنم من هم سپردمش به خداوند
چند روز بعد اش یک پیام از طرف شرکت آمد که انترنت اش خیلی زیاد بود در مقابل مبلغی خیلی مناسب خیلی اتفاقی رفتم و به پدرم گفتم که گفت من پولش را میدم فعال کن  از خوشحالی پرواز میکردم در حالیکه من اصلا انتظارش را نداشتم اما فقط سپرده بودم به خودش که مثل همیشه شاهکاری کرد.
ممنون بابت کامنت های همه تان
در پناه خدا باشید‌.


17

به نام خداوند همیشه همراهم
سلام دوستان
حدودا یه ماه پیش، توی پیاده روی صبحگاهی ام، خواستم این بود که یه پالتوی جدید بگیرم، اون موقع موجودی کارت 4-5 تومن بود، به خودم گفتم فعلا با همین پالتوم که سه چهار ساله دارمش سر میکنم، میخوام پولامو برای خرید دوره احساس لیاقت جمع کنم
باور میکنید من الان پالتوی جدید گرفتم، بدون اینکه از کارت خودم خرج کنم. خداوند جوری همه برنامه ها رو چید که یه روز من با همسرم به خاطر کار بانکی رفتیم بیرون، روبروی بانک پالتو فروشی بود، از همسرم خواستم بریم چند تا پالتو ببینم، و در نهایت یه بارونی زیبا خریدم، با پول همسرم با شادی و عزت مندانه
و حالا بگم چجوری پول دوره احساس لیاقت برام جور شد
ماجرا از این قراره که من همیشه ادم پس انداز گر خوبی بودم وهستم
بنابراین هفت میلیون پول نقد پس انداز داشتم توی خونه، ولی شاید براتون خیلی مسخره یا خنده دار باشه، میترسیدم، استرس داشتم تنهایی برم بانک و پولو بزنم به حسابم، اخه شاید فقط دو بار قبلا این کارو کرده بودم کلا، اونم با ترس و لرز
این دفعه هم توکل کردم به خدا، و با اینکه کارت ملیم دست همسرم بود، بدون کارت ملی و با کارت گواهینامه رانندگی رفتم بانک، بارها به خدا سپردم که کارم راحت و عالی انجام بشه
رفتم از دستگاه نوبت گرفتم، و چند ثانیه بعد شمارمو صدا زدن و من با عزت و احترام با یه انسانی محترم که منو دعوت به ارامش کرد و خودشم ریلکس و اروم بود، کارم عالی انجام شد و چند دقیقه بعد پول توی حسابم بود، اصلا کارت ملی و اینام نخواست
انقد خوشحال شدم از این موفقیت و عالی پیش رفتن کارام و بارها خداوند قادرم رو سپاسگزاری کردم
خدایا هزاران هزار بار شکرت


23

معجزه بزرگ برای من که سود 356 میلیونی کردم
که بخشی از اون سود 200 میلیون اون همین امروز متوجه شدم که اینقدر سود داشته
داستان کمی طولانیه اما چون می‌خوام برای خودم قشنگ بمونه و بار ها بخونمش با جزئیات می نویسم
سال ها پیش یکی از درخواست های من رفتن به حج با پدر و مادرم بود اون زمان حج بسته بود و امکان پذیر نبود
تابستان 1403 اولین تابستونی که با استاد آشنا شده بودم وضعیت مالی من فوق العاده شده بود و بیشترین درآمد کل عمرم توی اون تابستان به دست آورده بودم
و اخرای تابستان یه هفته رفتم روستا پدر و مادری ام و ما دعوت شده بودیم مشهد و من و پدر و مادر و دایی ام با هم اومدیم مشهد توی ماشین که نشسته بودم حسی بهم گفت که حالا میرم مشهد برم فیش حج عمره برای خودم و پدرم و مادرم بخرم اون روز حساب شخصی من پولی نداشت و ما دوشنبه رسیدیم و تا سه شنبه دقیقا به اندازه خرید 3 فیش حج من پول اومد به حسابم
و سه شنبه بین تعطیلی بود که من لیست کاروان حج و زیارت مشهد گرفتم و دونه دونه زنگ زدم و گفتم هر کسی برداشت و امروز سر کارش بود یعنی من باید برم فیش حج از اون آدم بخرم و همینم شد
نزدیک حرم امام رضا قپه الخضرا تلفن جواب داد و رفتم و گفت دخترم حج بسته است چند تا میخوای گفتم 3 تا و گفتم می‌خوام زیر 400 باشه که زود بریم گفت هر دونه رو بهت 17 میلیون میدم میشه 54 میلیون
من خریدم و تمام شد
بعد جمعه همون هفته چند روز بعدش حج عمره باز شد و فیش های زیر 400 قیمتشون بالای 20 میلیون شد شاید تا 25 میلیون هم هر فیش رفت و کلی خدا رو شکر کردم که من دقیقا زمانی خریدم که قیمت های قدیمی بوده

بعد خرید فیش ها انگیزه من کمی پایین اومده بود و چندین بار فرصت پیش اومده بود بریم ولی من و شرایط زیاد جور نبودیم و اون شوق و ذوق رفتن نداشتم و میگفتم یه جوری برم که دست پر باشم و دستاورد زیادی داشته باشم
تا اینکه امسال ۱۴۰۴ پاییز شد و یه حسی توی درونم به وجود اومد که الان باید برای حج عمره اقدام کنم چرا ؟
چون اون حسه بهم میگفت من زیاد فرصت دارم ولی یکی از والدینم شاید دیگه فرصت نداشته باشه و برای همین من قصد کردم مقداری طلا بفروشم و ۳ نفر مون حج بریم

همزمان با من و والدینم، خالم هم فیش خرید و به شدت ایشون مشتاق بودن که همگی با هم بریم
چندین بار تلاش کردم ولی نشد و تا برسه به ما پر می‌شد توی کسری از ثانیه و دیگه گفتم خدایا آخه چرا تو اینجوری می‌کنی
از یه طرف تو دلم می اندازی پاشو بیا که دیگه شاید یکی از والدینت نتونه بیاد ولی خودت فرصت زیاد داری
بعد ۲ باره سریع پر میشه هر چی تلاش میکنم جواب نمی‌ده
دیگه گفتم من اصلا ثبت نام نمیکنم ولش کن
و واقعا ولش کردم
و خالم تمامی اخبار چک میکرد و مدام بهم میگفت ثبت نام بعدی کی هست و با کلی آدم هم در ارتباط بود و همه چیز بهم خبر می‌داد
اون زمان که من اقدام کردم طلا گرمی ۱۰ میلیون ازم می خریدن و حج عمره ۶۵ میلیون برای هر نفر ما می‌شد حدودا ۱۹ گرم باید طلا میدادم ( خودم و پدر و مادرم )
واقعا حس ناامیدی و تناقض داشتم و به خدا گله میکردم
که خدایا پارسال ۴۵ میلیون بود الان شده ۶۵ میلیون
پارسال ثبت نام شدیم الان هر چی تلاش میکنم نمیشه
و میگفتم این چه حجی هست اصلا توی کسری از ثانیه میگه ظرفیت تموم شد !!
این اصلا عزت مندانه نیست !!
اگر میخواد طلب کنه خودش باید راحت و آسون منو بخواد چه کاریه من یک روز از کار و زندگی بیفتم که مثلاً می‌خوام ۵ صبح برم دم سازمان و کاروان حج و زیارتی که منو ثبت نام کنند به درک اصلا نخواستم
واقعا قهر کردم
و دیگه نه اخبار چک میکردم
نه می دونستم کی ثبت نام انجام میشه
ولی خالم همچنان امیدوار بود و همچنان تلاش می‌کرد با یک گروهی از یه جای دیگه ثبت نام کنه و بره

کمتر از یک ماهی گذشت
تا اینکه یه روزی کافی نتی ( کسی که کار های ثبت نام انجام میده ) زنگ زد و گفت کد و بخونید و خوندم و ۵ دقیقه بعد زنگ زد گفت شما ثبت نام شدید تا فردا ۱۹۴ میلیون بزنید به حساب دولت 😳
باور نمیکنید توی زمانی که من رها کرده بودم و اصلا دلم نمی‌خواست که دیگه اسمی از حج بشنوم بدون هیچی به راحتی تمام ما ثبت نام شدیم که هیچ
نگو این مدت طلا از گرم ۱۰ میلیون شده بود ۱۴ میلیون و ۶۰۰ که وقتی من برای ۱۹۴ میلیون طلا فروختم لازم نشد دستبند بدم و یه جوری به جای ۱۹ گرم طلا من ۱۴ گرم طلا فروختم
و خدا اینجا به نفع من ۵ گرم طلا ۱۴ میلیون و ۲۰۰ کار کرد اونم کمتر از یک ماه ۷۱ میلیون خدا به نفع من گذاشت کنار

بعد فهمیدم که اون سری که ما راحت ثبت نام شده بودیم گویا سازمان حج میگه افراد زیر ۳۰۰ فقط حق ثبت نام دارن و من و پدر و مادرم به طرز عجیبی هر ۳ نفر مون زیر ۳۰۰ بودیم ولی خالم گویا بالای ۵۰۰ شده و ایشون و گروه سون نتونستن ثبت نام کنند
بعد باز از این هم عجیب تر

ما 17 بهمن ایشالله عازم حج عمره هستیم با پدر و مادرم
و امروز ساعت 15 کلاس مناسک حج داشتیم من داشتم رانندگی میکردم به سمت کلاس که خالم زنگ زد و گفت حج عمره الان شده 137 میلیون !!! شما چند هفته پیش چند ریختی نفری خاله جان ؟
گفتم من ۶۵ میلیون هر نفر ریختم و امروز سر کلاس متوجه شدم که ما آخرین کاروانی حج عمره ۱۴۰۴ هستیم که با قیمت ۶۵ میلیون داریم میریم
بدون اینکه من بدونم و متوجه بشم
کلا این سفر حج من از اول تا آخرش همه اش معجزه داشت
یعنی بخوام حساب بکنم
از خرید فیش حج عمره که من به راحتی ۱۷ میلیون خریدم
از افزایش قیمت طلا که از ۱۰ میلیون رفت روی ۱۴ میلیون و ۲۰۰ که فروختم و ۷۱ میلیون به نفع من شد توی کمتر از یک ماه

و آخرین معجزه حج هم برای من امروز شد که به جای هر نفر ۱۳۷ میلیون آخرین کاروانی هستیم که با ۶۵ میلیون داریم میریم یعنی ۲۰۰ میلیون امروز به نفع من شد
سر جمع همه چیز خود خدا جور کرد
اینها معجزه مالی بود اما
اون حسی که شاید دیگه والدینم این فرصت نداشته باشند برام به طرز عجیبی رخ داد
۵ هفته قبل پدر من یک سکته قلبی خفیف و ۲ هفته قبل یک سکته مغزی بلافاصله که بخشی از کارایی شون از دست میدن ولی الان دم دمه های رفتن خدا رو شکر روپا هستن

و بسیار خوشحالم که به ندای قلبم گوش دادم و اینکار رو کردم

امروز 8 بهمن 1404 هست و هفته بعدی آخر هفته من عازم خانه خدا هستم
باید مدام این معجزه ها رو برای خودم یادآوری کنم
من واقعا می‌دونم اگر حج میشد نفری ۱۳۷ میلیون امکان نداشت بتونم پدر و مادرم با خودم ببرم ولی الان واقعا اون رویای من که رفتن به حج با پدر و مادرم بود اتفاق داره می‌افته
خدایا شکرت و سپاس



2

2 هفته پیش

سلام دوست عزیز 😊

امیدوارم حالت عالی باشه

امیدوارم سفر فوق العاده ای داشته باشید که قطعا همینطوره

منم چندسال قبل با پدرو مادرم رفتم حج و وقتی کامنت شمارو خوندم یادم اومد

چقدر سفر فوق العاده ایی بود برام

دیدن خانه خدا ،اون حس حالش که بار اول چشمم افتاد به کعبه

اون لحظه ایی که به سجده افتادم

اصلا رویایی بود ،فوق العاده بود

براتون سفری سرشار از سلامتی ،شادی،عشق رو آرزو مندم

التماس دعا


2 هفته پیش

دوست قشنگم سلام😍

چقدر معجزه آسا بود برخورد من با کامنت شما!

اول جمله های ابتدایی شما رو خوندم تعجب کردم که چقدر شبیه شرایط خودمه و بعدش که اسمتون رو دیدم که هم اسم خودم هستین!

انگار جملات رو از زبون خودم نوشتین….

من هم مثل شما با پدر و مادرم قصد رفتن به خانه ی خدا رو داریم متاسفانه وقتی ثبت نام ۶۵ میلیون بود کاروان ها سریع پر شدن و از اعزام جا موندیم و گفتن اسفند اعزام بعدی هست و از اون جایی که ماه رمضون هست برای پدرم که نمیتونه روزه بگیره سخته بخواد ماه رمضون بریم حج. پدر مادرم گفتن مثل این که باید صبر کنیم سال دیگه برج ۷ به بعد بریم من آرزوم بود فرصتی پیش بیاد تا هوا خوبه همین زمستون امسال بریم عربستان و باورتون نمیشه امروز از دفتر حج و زیارت زنگ زدن گفتن هفت روز دیگه اعزام داریم!

اصلا نمیتونستم باور کنم به این زودی فرصت پیش بیاد و عازم بشیم امیدوارم شرایط جور بشه و ما هم بتونیم طی چند روز آینده بریم مکه و بلاخره این سفر جور بشه

خوشحالم برای شما امیدوارم سفر بسیار خوبی داشته باشین

30

سلام
میخوام از جاهایی بگم تو زندگیم، که خدا آب شد برام وقتی تشنه بودم
غذا شد برام وقتی گشنه بودم
هدایت شد برام وقتی در راه مانده و گمراه بودم
تیکه گاه شد برام وقتی که خسته و بیچاره بودم
من یه گروه برا خودم زدم تو روبیکا
به اسمِ (دستانِ خداوند)
و گاهی اوقات میرم اونجا و از جاهایی مینویسم که خدا کمکم کرد …
دستانشو فرستاد …
دلها رو برام نرم کرد ..
تا هر وقت نجواهای ذهنی اومدن منو از رحمت پروردگار ناامید کنن
با این سندهای محکم، خلع سلاحشون کنم …
و شکرگزار و راضی و امیدوار باقی بمونم ..
اینو هم از تو همون گروه برداشتم
و با جزئیات بیشتری نوشتم
تا دوستانم بخونن و باور کنند که ما [ کنندهِ اصلیِ کارها ] نیستیم …
 
————–
یادمه چند سال پیش مجید جان ، تو دوره کرونا ، از کارش تعدیل شد
چندین ماه بعد، خدا یزدان جان رو بهمون هدیه داد و من باردار شدم .
و وقتی من یزدانو حامله بودم
تو ماه ششم بارداریم
دوباره مجدد دعوت به کار شد
تو دو سه ماهِ آخر قبل زایمانِ من
که ایشون رفته بود دوباره سر کار
اسم ایشونو تو لیست بیمه رد نمیکردن
اون دو سه هفته آخرِ قبل زایمان
یه همکار داشت مجید جان
که انگاااار مامور شده بود که بیمه منو درست کنه ؟؟
این بنده خدا ، به صورت داوطلبانه اونقدررر پیگیری و دوندگی کرد و کرد
بدووون هیچ چشمداشتی
تا بیمه ام درست شد و من بدون یه قرون رفتم تو یکی از بهترررین و مجهزترین بیمارستانای دولتی زایمان کردم ؟؟؟
بعدم جالبه که انگار ایشون بعدِ درست کردنِ قضیه بیمهِ ما ، به یکباره غیب شد
هست هنوززز تو همکاراش
اما دیگه صمیمی و نزدیک نیستن باهم ، مثل اون زمان
فقط اون تایم انگار خدا مامور کرده بودش که کارِ ما رو راه بندازه
———————————————————————-‐—
مورد دوم اینکه
یه بیمارستان دولتی مجهز و خیلی تمیز بود
که من دوست داشتم اونجا زایمان کنم
و با بیمه ما هزینه زایمان کلا صفر بود
اما اونطور که از خانومای باردار شنیده بودم
باید از ماه ششم بارداری اونجا تشکیل پرونده میدادی
تا قبول کنن که اونجا زایمان کنی
و منم این کارو نکرده بودم ..
چرا ؟؟
چون تا دو روز مونده به زایمانم
هنوووز تکلیف بیمه ام مشخص نبود …
———–‐–‐———————————————————–
و مورد سوم :
اینکه
من در طی دوران بارداریم
خیلللی دنبال دکترِ خوب بودم
خلاصه یه دکترِ عااالی رو پیدا کردم که اتفاقا ایشون بسیار سرش شلوغ بود
چقدررر دلم میخواست برم پیش ایشون برا زایمان
اما باید از ماهِ نمیدونم چندم
میرفتم پیشش پرونده تشکیل میدادم تا زایمانمو قبول کنه
 
خلاصه
با دوندگی ها و پیگیریهای اون بنده خدا کارِ بیمه من ، درست شد
و من پسفرداش، صبح که بیدار شدم درد بسیااار کمی داشتم
و قصد کردم که برم و یه چکاپ بشم
این در حالی بود که هنوز دو هفته تا پایان بارداری مونده بود …
با همسرم رفتیم بیمارستان
بعد از معاینهِ من
پرستار زنگ زد به اتاقِ عمل
که به خانم دکتر بگین که یه سزارین دیگه داریم
که الان حاضرش میکنیم میفرستیم بالا
حالا این در حالی بود که من حتی ساکِ لباسای بچه رو باخودم نبرده بودم
 
خلاصه منو فرستادن اتاق عمل
و پزشک بیهوشی اومد آمپول بیحسی رو زد داخل مهره های کمرم
و من بیحس شدم
(قرار بود مثل سزارینِ فرزند اولم ، با بیحسی عمل بشم )
وقتی دکترِ زایمان اومد بالا سرم دیدم دقیقا همووون دکتریه که من دنبالش بودم
و دوست داشتم زیر دست ایشون زایمان کنم
اما چون سرش شلوغ بود،
راحت نمیشد پیداش کرد
و باید از چندین ماه قبل میرفتم مطبش و زیر دستش پرونده تشکیل میدادم
خلاصه ایشون پزشک شیفت بود اون ساعت و اون روز
این درحالی بود که من نمیدونستم ایشون تو چه بیمارستانایی عمل میکنه
چه برسه به اینکه بدونم کِی و چه ساعتی شیفته
*
 
ایشون اومد روی سرم
و در طیِ عمل کلی باهم صحبت کردیم
و این خانم دکترِ بسیار کاربلد و خوشرو ، یزدان جان رو به دنیا آورد
 
و فقططط مادرا میدونن اون لحظه ای که تو ،  تنها میری روی تختِ زایمان دراز میکشی
و بعد از چند دقیقه ، صدای  گریه یه موجود کوچولو بلند میشه
در حالیکه تا قبل از اون لحظه هرگز وجود نداشت
اون لحظه که بچه رو از شکمت در میارن
و تو میبینی که یه موجود کوچولوی زنده از وجودت خارج شد😭
چههههه حس روحااانی و قشنگیه …🥹🥰
این تنها عملیه که یه نفری میری اتاق عمل ولی دونفره میای بیرون 🥹🥹
 
*
 
و القصه
که من پسفردای روزی که قضیه بیمه ام درست شد
تو بیمارستانی که دوست داشتم
و زیر دست دکتری که دوست داشتم زایمان کردم
در حالیکه نه برای کارِ بیمه ام تلاشی کرده بودم
نه میدونستم قراره پسفردای بیمه شدنم زایمان کنم
نه برای پذیرفته شدن تو اون بیمارستان کاری کرده بودم
و نه حتی یک دقیقه قبل از زایمان زیرِ دست اون دکتری که دوست داشتم ، ایشونو دیده بودم و پرونده ای داشتم
خیییلللی عالی
با بهترین رسیدگی ها و مراقبتها
و بدون حتی یک ریال هزینه
تو همون بیمارستان
و زیر دست همون دکتر
زایمان کردم و اومدم خونه .
اینه برنامه ریزی و چینشِ بی نقص خداوند
خدا استاد تماااام همزمانیهای محیرالعقولِ جهانه 😭😭



1

2 هفته پیش

سلام.خواسته هات رو متوجه شدم کاش برامون مینوشتی دلیل اجابت خواسته هات چی بود و چجوری اون مهم رو انجام دادی؟

23

به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست
من حدود ۷ ماه پیش جابجا شدم به یک منطقه دیگه از شهرمون و بیکار بودم و چندین جا حالت تیکه تیکه میرفتم سرکار اما چون جای درست خودم نبودم به چند دلیل دوباره بیکار میشدم یک روز رفتم داخل یک قهوه فروشی کمی قهوه بخرم که پایین خیابون خودمون بود و با خودم گفتم اینجا چقدر خوبه. و خوشبحال این خانمی که اینجا کار میکنه و این جریان حدود ۴ ماهی گذشت که من هم رفتم دوره دیدم و هم روی خودم کار کردم و یکهفته پیش
داخل سایت دیوار آگهی استخدام ها رو چک میکردم و یه قهوه فروشی که دیدم نزدیکمون هست آگهی زده و من زنگش زدم دیدم بله دقیقا همون قهوه فروشی مد نظرم هست و چندین نفر بودیم که رو ساعت به ترتیب میرفتیم مصاحبه و منم مصاحبه انجام دادم و همچنان نیرو میمومد برا مصاحبه وقتی رفتم خونه با قدرت رب پیام دادم من فردا ساعت چند باید بیام سرکار و دیدم جوابی ندادن منم حدود ساعت ۶ عصر بود گفتم قبول نکردن و دوباره جایی دیگه رو هماهنگ کردم برا مصاحبه که دیدم دلم رضایت نمیده جای دوم رو برم و بیخیالش شدم و بیخیال اینجام شدم که دیدم ساعت ۹ شب پیام دادن فردا تشریف بیارید برا کار و چقدر خوشحال شدم درست جایی که رها کردم و تسلیم رب شدم رفتم همون جای مورد علاقه ام الان ۵ روز به لطف الله مشغولم و صاحبش یه فرد بسیار با ایمان و خدا ترسی هست وقتی کار رو به الله میسپاری و از سر راهش میری کنار برات شاهکار میکنه و پرچم تو رو میبره بالا
خدا جان سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم


22

به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی
من راننده کامیون هستم و تقریبا یه هفته پیش یه بار از ساری زدم برای مشهد و بارم خوراک دام کارتن بود .موقع بارگیری هوا خوب بود ولی به محض حرکت بارون شدیدی گرفت و نزدیک40 تا کارتن خیس شد و من خیلی نگران بودم چون بار برای داروخانه دامپزشکی بود و خیلی حساس.و اگه خسارت میدادم باید 5 برابر کرایه بهشون میدادم.
ولی گفتم خدایا به تو میسپارم هیچی نمیدونم کاریه که شده خودت هدایتم کن از اون طرفم شیطان هی میگفت چه کار میخوای بکنی معلومه باید خسارت بدی همه رو خیس کردی ولی من می‌گفتم به خدا سپردم ..
وقتی رسیدم بار رو خالی کردم دیدم انباردار اومد و گفت اینا خیس شدن گفتم اره گفت مشکلی نیست این بار چیزی نمیشه و رفت چند تا کارتن آورد و جابجا کرد ..نمی‌دونستم چه طور سپاس گزار خداوند باشم . فقط خدا رو شکر میکردم…