این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من یادم میاد که قبل از این که وارد این سایت بشم چه اتفاقی برایم رخ داد در واقع از اون دسته از آدم هایی بودم که میاس چکو گد های جهان رو بخورم تا تغییر کنم که همین طور شد
و اتفاق های ناهماهنگ برایم رخ داد در واقع ناخواسته ها وارد زندیگیم شدن و به بهترین شکل هدایتی از یه آشنا فایل های استاد رو دیدم و وارد سایت شدم که الان حدود یک سال میگذرد.
واقعا خیلی تغییر کردم در همه ی موارد همین شناختن خداوند یک تغییر بزرگ در زندگیم بود من تا یک سال قبل کارگری کار میکردم ولی الان کسب کار خودم رو راه اندازی کردم در واقع این فایل مثل یک نشانه هست که انسان فقط زمانی میتونه متوقف بشه که در این دنیای مادی نباشه ما تا زمانی زنده هستیم باید رو به پیشرفت باشیم و خودمان رو بهبود بدیم ممنون سپاس گذار هستم از استاد عزیز که این فایل رو روی سایت قرار داده تا بتوانیم تغییرات را در خودمان انجام دهیم
به نام خدا وسلام به خدا. سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان که بزرگترین هدیه ی الهی است.
درزندگی به چه هدفی رسیدی که اشتیاقت کم سدوایستاکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
والاهنوزبه مراد، دلم نرسیده ام که نیت ایستادن کنم ازاول زندگی که چیزی بلدنبودم والان هم 4ساله که توی این مسیرهستم خداروشاکرم ولی ازاینی که هستم راضی نیستم ولی بامقایسه ی قبل فقط خداراشاکرم.
2 چندباربه هدف رسیدی وقبل ازتوقف به هدف بعدفکرکردی؟
خداروشکربچه ها کارشون روی غلطک افتاده ودارن راه میفتندبازهم خدارا شاکرم هرچی داریم ازلطف والطاف الهیس.
عزیزدلم بازنشسته ی ولی راننده ی سنگین سواره اینم خداروشاکرم وبه خدامیگم چطورهرکس میادتوسایت میگه شغل خودمون رو راه اندازی کردیم ومنوعزیزدلم هم دوست داریم ازخودمون کامیون داشته باشیم ورسالت خودش رو ادامه بده برای گسترش جهان هستی الان بیش از 40ساله یکسره روی ماشینهای مردم ازکارگری تاپایه یک گرفتن وادامه داشتن خدایاتوکه سمت خودت رو بلدی به مابگوسمت ماچیه آمدیم که آدم بشیم ماقول دادیم هنوزبه جاده خاکی نزدیم توآسفالتی مارونگه دار وگرنه لایی میکشیم خود دانی چرا؟ چون بندگی بلدنیستیم.
تجربباتت رابرای دوستان بگوکه یادآوری بشه برای خودت ودلگرمی دوستان.
یک خاطره میگم نمیدونم به این کامنت ربط داره یانه چون صبح به خاطرم آمدالان کامنت میکنم.
اواخرسال99بااستادجان سیدعرشیانفرآشناشدیم فکرکنم بعدازآشنایی برای واحدپیش فروش خریده بودیم پول لازم بودویک ماشین پژوپارس سفید داشتیم ازبس که پسردومی ام به ماشین رسیدگی میکنه خدایی تمیزبود.
من به پسرم گفتم بریم روستامون به نوه ی خواهرم بگم الان پول لازمم ماشین رو بردار به من پول بده رفتیم رستورانشون برادربزرگتره نبودبرادربعدی گفت من نمیتونم الان پول جورکنم بعدپسرخواهرش گفت راستش من به فکرخریدماشین هستم ولی پولم کمه داییم توروستاس برین ببینین چی می گه؟
ازباغ برگشتیم روستانوه ی خواهرم چندجاتماس گرفت گفتند توی شهربیارن بنگاه قیمت بذاریم منم وقط نداشتم هم اخطاریه اومده بودهم ذهن فقیری داشتیم وگرنه میاوردم دوروزجلوبنگاه بودآسمون به زمین نمی یومد.
چون ماامروزقولنامه کردیم 85 میلیون تومان دقیقاهفته ی بعدقیمت ماشینمون شد135میلیون تومان الخیروفی ماوقع صلاح منوبچه هام در این معامله بود وگرنه یک هفته بعدمیفروختیم. الهی شکرت بابت این معامله پرخیروبرکت.
بعدبه نوه ی خواهرم گفتم پسرخواهرت ماشینومیخوادمیگه پولم کمه وخجالت میکشه به شماهابگه خندیدیم گفت بیخودبیابریم میخوادبیعانه برات بریزه ماشینوبرداره همونجاتوی رستوران خودشون قولنامه نوشتن امضاومن گفتم سیستم رو بازمیکنم خیلی روشون به من بازه گفتن نه همش باهم قولنامه میکنیم به قیمتی که نوشتن وتمام.
دوستشون روبامافرستادن مشهدگفتن خاله وپسرخاله مون رو برسون بروتشخیص رنگ من گفتم همین قیمتی که نوشتین بایدپول منوبدین ظاهروباطن پسرم جاهای رنگ شده رو گفته من به تشخیص رنگ کارندارم.
یادم نیست چندولی یک مقداری نگه داشت وبرای سندهم نیامدبه زورگفتم بیاسندبزن پلاک ماشین رومیخوام دارم ماشین میخرم ولی هیچ پولی برای خریدماشین نداشتیم وبرای خرج سندهم من اصلاپول ندادم گفتم طلبکارم.
بعدازچندوقت تماس گرفتم گفتم بیاپول منوبده وگرنه دست خدامیره توجیبت هابعدردشونمیتونی هموارکنی دیگه یکم به دلش اومدگفت خاله حالا که اینجوری گفتی فلان جای ماشین اِِل فلان جاش بِل گفتم فقط گفتمت که بعدنگی نگفتی!!!!!
من نمیدونم ولی خواهرم بیشترباهاشون رفت وآمد داره تعریف میکردشبهاتادیروقت رستورانهاباز. تا نزدیکهای صبح بیدارندوقتی میخوابن دزدها میرن کابلها برق رو میدزدند.
یک روز رستوران دارها برنامه ریزی میکنن که دزدهاالان فلان مسیرن جمع بشین همگی تاباهاشون برخوردکنیم البته این برنامه ی دزدبگیری شون بعدازتقریبادوسال بعدکه ماشین رو ازماخریده بودندرخ میده.
ناگفته نماندهمون روزهاعروسی پسرکوچک من بود.
وخیلی این نوه ی خواهرم اصرارکردمنودعوت کن وگرنه بی خبرمیام منم مجردی دعوتش کردم که باداییهاش بیاد.
وطفلک خودش تنها قبل از رسیدن گروه برای گرفتن دزدها میره دورمیدان اول روستا باماشین وامیسته اون دزدهاهم بی کله میان میزنندبه وسط ماشین وفرارمیکنندخداروشکرکه نوه ی خواهرم سالم مونده ولی میگفتندماشینش داغون شده حالاهمین پژوپارسی که ازمن خریده بودنمیدونم یاماشین دیگه بوده نمیدونم این اتفاقی که دست خدااگه توجیبت بره هموارکردنش سخته این بود.
فکر میکنم هدفی که من بعد از رسیدن بهش استاپ زدم تسلط به زبان انگلیسی بود. در دوران پندمیک برخلاف خیلی ها که زمین خوردند من جز دسته ای بودم که تمام اون دوران رو به یاد گرفتن زبان و یک سری کار های دیگه پرداختم. به طوری که با به پایان رسیدن اون دوران مدرک تدریس هم گرفتم و بعد به تدریس ادامه دادم و کسب درآمد کردم. و در تدریس هم اهداف دیگه ای گذاشتم و به مراحل بالاتر رفتم . از تدریس آنلاین گروهی و بعد خصوصی و بعد تدریس حضوری و در آمد بیشتر. تا اینجای کار بعد از رسیدن به هر هدف یک هدف والا تر برای خودم گذاشته بودم ولی در نهایت طی شش ماه گذشته با وجود دیدن نشونه ها تغییری نکردم و خیلی ترسیدم از قدم های بزرگتر برداشتن. و به این ترتیب درآمد ام کم و کمتر شد. به طوری که الان هیچ کلاسی برنمیدارم. این مثال من برای جواب به سوالات بود اما دوست دارم اضافه کنم که الان بیشتر از همیشه وجود خداوند رو کنارم احساس میکنم . و با شروع این پروژه میخوام که تغییر رو شروع کنم. میدونم که خداوند به بهترین شکل ممکن برام همه چیز رو میچینه. اینبار حتی بسیااارر بهتر از قبل. چون اینبار تسلیم او هستم.
برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است که همواره او را به فرمان خدا [از آسیب ها و گزندها] حفظ می کنند. یقیناً
خدا سرنوشت هیچ ملتی را [به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمی دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و
رفتار شایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتی ها و گناه تغییر دهند. و هنگامی که خدا نسبت به ملتی آسیب و
گزند بخواهد [برای آن آسیب و گزند] هیچ راه بازگشتی نیست؛ زیرا برای آنان جز خدا هیچ یاوری نخواهد.
سلام ودرود خدا بر پیام آور توحید استاد قلبهای خداجو استاد عباس منش
سلام بر بانوی همیشه همراه استاد مریم دوست داشتنی
سلام و درود بر همراهان عزیز در این مکان خدایی و جادویی و آرامش بخش و زندگی ساز
به ظاهر پایان سفر شگفت انگیز ده ماهه ای که شروع شده بود و ما در سفر شاهد تغییرات شگرف دوستان بودیم .و
ازخواندن نوشته ها و داستانهای زندگی تک تک شما عزیزان اشکها ریختم و لذت بردم آموختم و یادگرفتم . و از تغییراتی که
نوشتید الگو برداری کردم و توانستم از کامنت های شما درسها بگیرم و باگ های وجودم را برام روشن و واضح کردید. به قول
استاد خوش گفتارم گنج ها در این کامنت ها دیده میشه که از هزاران کتابی که نوشته شده مفیدتر ، موثرتر است.این سفر
را میتوان یکی از عجایب هفتگانه جهان دید.سفر به درون ، سفر به خودشناسی ، سفر خداشناسی ،سفر هم جهت با جریان خداوندبود .
ما بزرگ شدیم.
ما معنای واقعی قرآن خوندن را یاد گرفتیم.
ما از درک خواندن قرآن لذت می بریم.
ما تغییر کردیم.
ما شخصیت جدیدی ساختیم.
ما روحمان را شناختیم.
ما به روحمان و اصلمان وصل شدیم.
ما با خودمان روحمان دوست شدیم.
ما خود واقعی مان را در آغوش گرفتیم.
ما به ارزش واقعی مان پی بردیم.
ما احترام گذاشتن به خودمان و روحمان را پی بردیم.
ما صحبت با خدا را یاد گرفتیم.
ماقوانین ثابت جهان را بهتر درک کردیم.
ماسپاسگزار بودن را درک کردیم .
ما دیدن نعمت های زندگی مان را متوجه شدیم.
ما داشته های گرانبهایی را که برایمان تکراری شده بود در آغوش گرفتیم بوییدیم گریه کردیم که چه راحت و آسان آدم فراموش می کنه.
ما به مدار بالاتر امدیم چون قوانین را بیشتر درک کردیم.
ما همه یاد گرفتیم که هم جهت با جریان خداوند قدم بر داریم .همانطوری که شما استاد در دوره قانون آفرینش می فرماید.
انسان و خدا در یک مسیر به موازات هم دارن حرکت می کنند.
&برای گسترش این جهان &
خدایا سپاسگزارم بخاطر هم فرکانسی با این انسانهای بزرگ در این سایت الهی.
استاد مثل خیلی از دوستان که در کامنت خود اشاره کردن از یک جایی به بعد اشکشان جاری شد به خدا منم اشکها ریختم
که یک لحظه متوجه شدم دارم هق هق میزنم و نت بردای کرده بود . اشکهایم را پاک کردم نگاهم افتاده به لیوان چای که سرد و سرد و پر رنگ و سیاه شده بود.
استاد واقعا با ما چه کردید .
استاد شما از نعمت ها گفتید بنویسیم ولی من میخوام از یک نعمتی بگم که با هیچ پولی ، در هیچ جای دیگه ای نمی
توانستم آنرا بدست بیارم. من آرامش را در وجودم بدست آوردم من به خود خدا در لحظات زندگی رسیدم در حالی آنرا در بیرون جستجو میکردم .
در سفری که اخیرا داشتم .صبحها تمرین فانوس دریایی می نویسم . گفتم خدایا پول سفر سریلانکا جور کن. جمله ام تمام شد
موبایلم زنگ خورد جواب دادم بعد چشمم افتاد به واریزی که اصلا انتظارشو نداشتم.از راههای دیگه منتظر بودم ولی از جایی رساند که فکر نکرده بودم .
خواستم برم سفر برای دوستم مشکل پیش آمد و من تنها شدم
آژانس گفت چون تنها شدی اتاق یک نفره هست مقدار36 میلیون بیشتر میشود.به هر کس که زنگ زدم شرایط نداشتن که همسفرم بشن.
دوباره نوشتم خدایا پول جورکردی همراهی هم جور کن دو روز بعد همکار قدیمی که تازه پایان 1404 بازنشسته شده بود
زنگ زد حال و احوال از خودش گفت چند تا سوال کرد خواست خداحافظی کنه گفت سپیده (اسم مستعارم هست)
اگر خواستی بری سفر به منم خبر بده شرایط داشتم حتما میام .بهش گفتم عزیزم الان میخوام برم سریلانکا دوست داری خوشحال میشم همراه هم بریم.
دوستم گفت با شوهرم هماهنگی می کنم خبر میدم بعد از یک هفته تماس گرفت و تاریخ را با هم ست کردیم .
قرار شد از تهران بریم.وکارهای سفر را من انجام بدم.
نوشتم خدایا همه چی از خودت میخوام سفری راحت، آسان با کیفیت وهزینه مناسب برام جور کن.
یکی از دوستان دیگه هم بواسطه همین دوستم با خبر شد و ما سه نفر شدیم .با آژانس صحبت کردم گفت اتاقتان یک تخت اضافه می کنند.
استاد به خدا خودش قسم سفری رفتم که فقط لذت ،برکت، شادی، راحتی، آسانی ،زیبایی های شگفت انگیز.
من فقط مهربانی، محبت،عشق،لبخند،آدمها همه با خودشون راحت بودن. انسانهای بی نظیر فوق العاده دیدم.
قبل از رفتن دوستم گفت با چند تا از دوستام صحبت کردم نظر آنها این بوده که سریلانکا مثل شمال خودمان هست. به
دوستم گفتم عزیزم از نظر من همین شمال خودمان هم خیلی با هم متفاوت هست من اصلا مازندران ،گیلان، گلستان را هیچ وقت یک منظره مثل هم ندیدم هر کدام جذابیت های خودشان را دارند.
دوستم از اولی که رفتیم و در هتل با ویوی جنگلی مقیم شدیم منو بوسید گفت خداروشکر من به این سفر آمدم.
استاد خدا شاهد عکس هایی گرفتم که همه دست به دهان مانده بودن از این بهشتی که ما رفته بودیم.هر کجا رفتیم زیبایی ،زیبایی زیبایی بود.
استاد جان زیبا دیدن را بواسطه آموزش های شما یاد گرفته بودم.
یکی از هتل هایی که رزو شده بودآژانس گفتن چهارستاره جا نداشتیم سه ستاره هست گفتم من برای خدا نوشتم حتما این درست ترین مکان برا ی ما هست.
به یاد آوردم شعری که تو سایت شما و دوستان در کامنت ها می نوشتن
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
گفتم اشکال نداره این همانی هست که خدا برامون جور کرده حتما این بهترین هست استادم میگه نمی خواد همه چی
تحت کنترل خود داشته باشید. رها باشید. تسلیم باشید. موقع حرکت بگیدخدایا ما در مکان مناسب،زمان مناسب، در شرایط عالی، و در بین افراد درست باشیم.
همه چیز را از خدا بخواهید.استاد ما یک گروه هشت نفره بودیم سه تا آقابا هم از خوزستان ، من و دوتا ازدوستام، و دوتا خانم دیگه
یک ماشین ون برای ما هشت نفر ، لیدر محلی هم راننده بود و هم فقط با زبان انگلیسی صحبت می کرد.اینم بگم اکثریت انگلیسی صحبت می کردن.
من در رابطه با هتل سه ستاره هرگز به دوستام چیزی نگفتم شهر اول دو شب هتل چهار ستاره بود خوب بود. شهر دوم هتل
سه ستاره و سه شب آنجا بودیم .از گروه اول ما سه نفر رسوندن وقتی رسیدیم به محل اقامتمان ، همه یک طاقی با لامپ
های زرد روشن و دو تا آقا آنجا بودن .لیدر رفت صحبت کرد برگشت گفت بیایید پایین همه به هم نگاه میکردیم اینجا اصلا
ساختمانی نیست اقایان مشکوک شدن این چطور هتلی هست چیزی اینجا نیست گفتن با قایق یک مسیری را باید بریم
.مجبور بودیم سوار بشیم من خدا را گواه میگیرم یک ذره به درستی کار شک نکردم می گفتم دوستان ناراحت نباشید ما بهترین مکان روی زمین هستیم.
سوار قایق شدیم دوستان گفتن با ما حتما در تماس باشید. رسیدید پیام بدید. وقتی ما از فاصله جایگاه قایق تا هتل پنج
دقیقه بر روی رودخانه پنتوته رفتیم و به هتل محل اقامتمان رسیدیم شب بود خیلی زیاد متوجه نشدیم.
اتاق این هتل بزرگ ، ویلایی، یک طرف تراس درب بزرگ کشویی و یک طرف درب وردی مودم اختصاصی ، دستشویی
جداگانه، حمام جداگانه ، وان بزرگ جداگانه، روشویی دوتا بزرگ بین ورودی حمام و دستشویی.
دوستان خیلی راضی و خوشحال بودن من هیچی به آنها نمی گقتم و فقط خد را شاکر بودم و سپاسگزاری هر روز صبح می
نوشتم. بعد از ورود و مقیم اتاق و دوش گرفتن برای شام به رستوران رفیم .خوراکی های گوناگون عین هتل چهار ستاره مان
فقط بزرگتر و ویوی متفاوت تر، زیباتر، یک طرف جنگلی ،یک طرف ساحلی، یک طرف رودخانه پنتوته بود.
من نویسنده نیستم حتما یک نویسنده میتونه زیباتر و جذابت تر توصیف آن حجم از زیبایی را که خداوند برای ما به نمایش
گذاشت. به قول خانم شایسته توی سفرهاش میگفت هر چقدر زیبایی ها را تحسین کنید جهان و طبیعت به شما قشنگی های بیشتری را نشان میدهد.
به واسطه ی زیبایی هایی که این هتل داشت ما سه نفر یک روز که وقت آزاد داشتیم اطراف آن را گشتیم . عظمت اقیانوس
هند را نسبت به دریا دیدیم . ساحل شنی زیبای آن خیلی متفاوتربود، موجها بزرگتر و جذاب تر، شکل آب فرق داشت.رنگ
بوی خدا را میداد، بو و رنگ بهشت را میداد.
خدیا سپاسگزارم بابت دیدن این حجم از زیبایی.
خدایاسپاسگزارم بابت برکتی که در این سفر شامل حالم شد ، علاوه میزان هزینه ای که ما نسبت به بقیه دوستان پرداخت
کرده بودیم مقدار ده میلیون کمتر پرداخت کرده بودیم و همچنین موقع خروج از فرودگاه امام خمینی گفتن شما آخرین گروه
هستید بدون ویزا می روید بعد از این هر کس می خواهد برود باید ویزا بگیرد.
خدایا سپاسگزارم بابت حال و احساس عالی که دارم.
خدایا فقط تو را می پرستم و از تو یاری می خواهم
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما راه کسانیکه به آنها نعمت دادی.
خدایا سپاسگزارم از همین جایی که بر روی شانه هایت نشستم و از زندگی لذت می برم .
خدایا هر آنچه دارم از آن توست .
این که نوشتم یاد سفر افتادم دلار چنج کردم و من زیپ کیفم را نبسته بودم روپیه ها مشخص بودن تو خیابان می رفتیم یکی
از محلی ها من را متوجه کرد که زیپ کیفت باز هست.لیدر و بقیه بخدا تعجب کرده بودن.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
سلام به همگی
من فکر میکردم جزو این دسته نیستم ولی دقت کردم دیدم من دقیقا جزو اون دسته از آدمایی بودم که کلی تغییر میکردم ، به هدفم میرسیدم بعد دیگه کاری انجام نمیدادم ، افت میکردم بعد یادم میومد که عه سارا تو اون نتایجو داشتیا
یکی از نتایج بزرگی که رقم زدم برای خودم این بود که من دو سال تقریبا از کار مورد علاقم هیچ پول خاصی نمیتونستم بسازم ، سال دوم یکم این قضیه بهتر شده بود البته جایی هم کارمند بودم ، بعد کلی نشانه اومد توی کار آخرم که دیگه قراردادتو تمدید نکن و تمرکزی برو روی کار خودت ، من دقیقا همون کارو کردم و توی 6 ماه من از همون کاری که پول نمیساختم از دوران کارمندیم هم بیشتر پول ساختم و دقیقا رسیدم به اون عدد درآمدی که هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم برسم و بشه
ولی به اون عدد رسیدم کلی با همون پولها کلاس رفتم ، متریال خریدم حتی سفر رفتم ،
از طرفی از اون لول کاریم خسته شده بودم چون زمینه ای نبود که دوست داشتم انجامش بدم دیگه و یک هدف جدید برای خودم انتخاب کردم ولی تلاشم به اندازه ی محقق کردن اون هدف قبلی نبود
کنترل ذهنم مثل قبلش نبود ، یعنی دقیقا مثل اون ادمی شدم که انگار هدفی انتخاب نکرده و تو باد موقفیتش خوابیده
نتیجه این بود که تا حدودا 6 ماه بعد ، 9 ماه بعد ، من رو عدد های خیلی پایین درجا میزدم ، تا بیدار شدم و گفتم من باید برای این هدف جدیدمم مثل قبل تلاش ذهنی مخصوصا بکنم
چون تلاش فیزیکیمو همیشه دارم نمیتونم کلن بیکار باشم
خلاصه من اون تلاش ذهنیو رو خیلی اروم اروم شروع کردیم و بیشترش کردیم تا 9 ماه بعد من یک تارگت درآمدی رو زدم که حتی خیلیاش از کار خودم نبود ولی تا اون زمان نشده بود نقد اینقدر به حسابم بیاد
من هدف تعیین نکردم بعد این تارگت ، چون باور نمیکردم شده و فکر میکردم شانسیه و بعد هدف گزاری های درامدیمم تقریبا یک سوم اون چیزی که ساخته بودم میزاشتم میگفتم من که نمیتونم و نمیشه دوباره به اون هدفه و بالاترش برسم
الان باز 7 ماه از اون قضیه گذشته من ماه گذشته بیشترین پولی که تو عمرم تو یک ماه میتونستم بسازم رو ساختم ولی باز میترسم میگم نه من نمیتونم دیگه بیشتر از این بسازم و اون شانسی بود که شد.
من خیلی کم پیش میاد هدف گزاری نکنم و حرکت فیزیکی نکنم
ولی خیلی زیاد پیش میاد که باورم میشه من یا نمیتونم کلن این نتیجه رو خلق کنم یا اگر خلق کردم شنسی بوده و یکبار بوده و دیگه نمیتونم خلقش کنم
در قسمت قبل گفته بودم ک من سالهاپیش افت عزت نفس داشتم ک بعدش پسرفت شدید حاصل شد
من اون زمان اهداف خاصی نداشتم ن قبلش ن بعدش فقط چون شاید مسیرم و هم پیشرفت تحصیلی و علاقه ای ک ب اون مبحث داشتم، رو ب جلو بودم ولی باید بگم من نمونه عینی و بسیار بارزی هستم از اینک اگ رو به جلو نباشی و درحال بهبود خودت نباشی درحال سقوطی سکون نداریم
باورم نمیشد ک وقتی مسیرم رو رهاکردم چطور حتی نمیتونستم از مغزم خیلی استفاده کنم حتی برای موارد جزئی منی حل مسائل ریاضیات خوراکم بود و تو گوشت و خونم شده بود انگار. و البته من درهمه موارد داشتم ممتاز میشدم اگررر ادامه میدادم و اون خوره و اون نجوا رو میشناختم و جدی ش نمیگرفتم و بهش تن نمیدادم ،توخود نتیجه غرق بودم و داشتم لذت میبردم ازینهمه خوب بودن و ممتاز بودن تو مبحثی ک علاقه ی فراوان داشتم بهش
خدارو شاکرم ک من رو ب این مسیر هدایتم کرده
حتی خداوند رو شاکرم ک اون اتفاقات افتاد و من سقوط کردم تا ک الان بااین مسیر پرخیرو برکتش آشنام کنه و هم مسیر و همراهم کنه
درمرحله ای از زندگیم هستم که با تمام وجودم میخوام به راحتی خواسته هام رو زندگی کنم میخوام شرایط خیلی بیشتر بابت میلیم باشه بهم بچسبه اونجور که بایدمیخوام کارها راحت پیش بره میخوام معجزه کنی برام نور من میخوام یه آخیش ازته دل بگم و با خیال راحت هرروزم و بخوابم و بیدارشم و نگران مشتری و تارگت های این ماهم نباشم خدایا من نمیدونم توبهم بگو تو مسیرو نشونم بده یکی یکی تارگت هام روبزنم خدایابهم بگو چکارکنم قول میدم عمل کنم بهش خدایا من رو به مسیر راست ومسیر خودت هدایتم کن.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من وقتی اوایل کارم آرزوم کارکردن بایه سالن بود وجاهایی کار میکردم که کل سالن اندازه اتاق خوابم بود…وقتی تکاملم طی شد و هدایت شدم به همکاری با سالن بزرگتر جوری که اتاقی که من توش کارمیکردم اندازه کل سالن های قبلی بود و این برام یه پیشرفت بود و انقدررر ذوقشو داشتم انقدر خوشحال بودم که ازشدت خوشحالی فقط گریه میکردم و میگفتم اخیش تقریبا به هدفم رسیدم و بعد اون من اونجور که باید کارنکردم و تلاش نکردم که باعث شد ماه ها روزای سختی رو بگذرونم بدون هییچ وردی مالی بدون هیچ مشتری و درناامید ترین حالت ممکن بودم و شب و روزم باغذاب میگذشت چون ورودی مالی نداشتم و کلیی ازبقیه قرض گرفته بودم و قرض داشتم باید پس بدم و این باعث میشد نتونم راحت بخوابم و از نجواهای فکری میزدم زیر گریه و خودتون دیگه میدونید این ممنتوم منفی نتیجش چی میشد…ناامیدی بیشتر و ورودی مالی صفر بدون مشتری.
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
وقتی هنوز شرایط خوب بود و حسم میگفت نه وقت تغییره و خیلی ساکن موندی با اولین نشونه ازاون سالن زدم بیرون هدایت شدم به یکی از سالن های معروف اهواز(معروفی که میگم منظورم اینه که واقعا سالن برندی بود و جوریکه به یه پسر اهوازی میگفتی فلان سالن میدونست کیه و کجاس) ولی بعنوان زیرمجموعه بودم و درکنار یه مژه کار دیگه شروع به کار کردم یه فضای کاملا رویایی بود برام کارکردن با اشخاص حرفه ای کارکردن بایه برند و مشتری های ثروتمند و فضای سالن کاملااا زیبا و لاکچری خلاصه من فقط میدیدم تحسین میکردم و ذوق میکردم یک ماه اونجا زیرمجموعه بودم کلی یادگرفتم سرعت دستم توی اون یک ماه بالاتر رفت و حرفه ای ترشدم و نشونه اومد که بسه باید جداشی و منم قطع همکاری کردم.
بعد اون هدایت شدم به یه سالن دیگه که الان باش همکاری دارم ازنظر فضای کاری درسته خیلی ضعیف تره از سالن های قبلیم ولی نگم ازمدیریتش نگم از مدیرت این سالن اقا رفیقه بامون رفیقی که خوب بودن و برامون میخواد و هعی باعث میشه بریم سمت پیشرفت ساکت نمونیم حرکت کنیم و تا الان یکی ازبهترین تجربه های کاریم رو با ایشون دارم یه فضای صمیمی درست کرده توی سالن و تارگت میچینیم باهم و سعی میکنیم یکی یکی تارگت هامون رو بزنم و یه خانم کاملااا موفق و مستقل که خیلی تحسینش میکنم که انقدر موفقیت داشته و ماباهم حرف زدیم و فهمیدم ایشونم ازقانون خبرداشته و یمدت کوتاهی فایل های استاد رو گوش میداده ولی استادشون رو عوض کردن.
خداروشکر دارم قدم برمیدارم و بهتر و بهتر میشم و خداروشکر بابت فضای صمیمی که تومحل کارم دارم و به خدا گفتم من اینجام پیشرفت که کردم هروقت نیازشدم بم بگو من باز جابه جا میشم یا هرچی که گفتی ولی میدونم فعلا کارمن با این سالن تموم نشده و قراره نتایج رو بگیرم…
خدایاشکرت نورم شکرت بابت وجودت توزندگیم.
تغییر قشنگ و خوبم من باتمام وجودم سعی میکنم بغلم رو برات بازنگه دارم و تورو درآغوش بگیرم نورمن خدای قشنگم خودت هدایتم کن خودت بهم بگو خودت مسیر و نشونم بده.
مثلا من فک میکردم اگر در کنکور سراسری رتبه خوب بیارم و رشته خوب قبول شم دیگههه تموووم اما بعد که وارد دانشگاه شدم دغدغه شغل اومد و فکر میکردم اگه ازمون وکالت قبول شم دیگهههه تموووومممم امااااااا هیچ وقت اینطوری نشد و من متوجه شدم اون مقصدی که من دنبالشم تا وقتی به اون رسیدم کوله پشتیمو بذارم زمین و بگممممم اخیششش وجود نداره
چون ما موجیم که اسودگی ما عدم ماست
پس باید از مسیر و همون لحظه حال لذت برد
میدونید لحظه حال معجزهی زندگی ماست.
اما الان تصمیم گرفتم که کارمو توسعه بدم قبل اینکه دنیا وادارم کنه به تغییر
و یک مورد دیگه هم در خصوص افزایش وزنم هست که حدود 22 کیلو اضافه وزن داشتم اما خداروشکر قبل از اینکه مشکلی برام ایجاد بشه به خودم اومدم و تا الان حدود 13 کیلو کم کردم و خیلی خوشحالم
میدونید فکر میکنم وقتی ما خودمون به فکر تغییر باشیم مسیر زیباتر اسونتر و پرسرعتتر طی میشه.
چندسال پیش صحبت از فروش آنلاین بود و منم با اشتیاق دوست داشتم این کار رو تجربه کنم و با شور و شوق جنس میخریدم و یاد میگرفتم چه جور تولید محتوا کنم، الگوریتم اینستاگرام یاد بگیرم، استوری بزارم و… مدام هر روز با علاقه به اینکه باید آنلاین بفروشم، روزی پنج تا هفت ساعت وقت صرف پیج کردم. وقتی اولین فروشم رو داشتم انگار تو آسمون ها بودم، بسته بندیم مشکل داشت کم کم یاد گرفتم و فروشم کم کم بالا رفت و فروش خیلی خوبی داشتم. بعضی از جنسهام رو چندین بار شارژ میکردم. رسید به زمان فیلتر شدن اینستاگرام و بجای اینکه شروع کنم به تغییر و دید مثبتی داشته باشم با هجوم باورهای مخرب و نجواهای ذهنی کم کم دلسرد شدم و نتیجه اش شد کلی جنس انبار شده و پیج بسته شده. من باید اینجا تغییر میکردم و بدنبال ایده های جدید میرفتم اما متوقف شدم.
و برای سوال دوم: من همیشه عاشق نقاشی بودم و هیچوقت نمیتونستم یه دوره کامل در کلاس حضوری شرکت کنم یا درس یا دانشگاه یا بچه مانع میشدن، تا اینکه سال 97از طریق خواهرم با خانمی آشنا شدم که مجازی آموزش نقاشی میداد و شرکت کردم هر بار که دل زده و خسته میشدم و رشته ای که کار میکردم برام تکراری میشد میرفتم و رشته دیگه رو امتحان میکردم طرحهای مختلف و تا الان به چهار رشته در نقاشی مسلط شدم و از نقاشی کشیدن لذت میبرم.
خوب تفاوت این دو در حرکت کردن و تغییر هست. سکون یعنی درجازدن. از همه مهمتر به نظر من اینکه وقتی نشونه ها میاد و تا قبل از اینکه حسابی زمین نخوردی و متوجه شدی باید تغییر کنی این است که بدونی چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که باعث بهبود شرایط بشه.
و از خداوند از صمیم قلبم میخوام در این موارد که نمیدونم باید چی رو تغییر بدم من رو به موقع هدایت کنه تا متوجه بشم.
بنام خداوند هستی بخش مهربان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان هم مدار
من یادم میاد که قبل از این که وارد این سایت بشم چه اتفاقی برایم رخ داد در واقع از اون دسته از آدم هایی بودم که میاس چکو گد های جهان رو بخورم تا تغییر کنم که همین طور شد
و اتفاق های ناهماهنگ برایم رخ داد در واقع ناخواسته ها وارد زندیگیم شدن و به بهترین شکل هدایتی از یه آشنا فایل های استاد رو دیدم و وارد سایت شدم که الان حدود یک سال میگذرد.
واقعا خیلی تغییر کردم در همه ی موارد همین شناختن خداوند یک تغییر بزرگ در زندگیم بود من تا یک سال قبل کارگری کار میکردم ولی الان کسب کار خودم رو راه اندازی کردم در واقع این فایل مثل یک نشانه هست که انسان فقط زمانی میتونه متوقف بشه که در این دنیای مادی نباشه ما تا زمانی زنده هستیم باید رو به پیشرفت باشیم و خودمان رو بهبود بدیم ممنون سپاس گذار هستم از استاد عزیز که این فایل رو روی سایت قرار داده تا بتوانیم تغییرات را در خودمان انجام دهیم
بنام الله یکتا
سلام بر استاد نازنینم …مریم جانم و دوستان گلم
خوشا بحال دوست عزیزمون که از. ده سالگی وارد مسیر خودشناسی و خدا شناسی شده
اما اگه همه ی ما عباسمنشی ها بخوایم عادلانه قضاوت کنیم
از ابتدای زندگی جسته گریخته به سمت هدف و اصل زندگی هدایت میشیم
من حقیقتا قبل از ازدواج هدفم فقط ازدواج و بچه دار شدن بود
یعنی از بچگی تو سر ما فرو کرده بودند که دختر باید ازدواج کنه و….
بعد از ازدواج به نیستی رسیدم …به پوچی….به بی هدفی
مرتب وقتم رو صرف تماشای تلویزیون و خدمت به همسر و فرزند میکردم
اما به هیچ وجه حس خوب نداشتم
این حس آزار دهنده ی پوچ بودن ناراحتم میکرد
همیشه با خودم میگفتم یعنی هدف از خلقت ما همینه
بدنیا میایم که درگیر یه زندگی روزمره بشیم و عمر و سپری کنیم و بمیریم
بعد از هدایت و وارد مسیر شدن برای خودم هدف تعیین کردم و پیش رفتم
اما از الان هم میدونم که بعد از رسیدن به هدف باز دوباره هدف والاتری باید مشخص کنم و اجازه ندم دوباره حس پوچی و پس رفت رو داشته باشم
ممنونم استاد عزیزم برای وقتی که گذاشتید
به نام خدا وسلام به خدا. سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان که بزرگترین هدیه ی الهی است.
درزندگی به چه هدفی رسیدی که اشتیاقت کم سدوایستاکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
والاهنوزبه مراد، دلم نرسیده ام که نیت ایستادن کنم ازاول زندگی که چیزی بلدنبودم والان هم 4ساله که توی این مسیرهستم خداروشاکرم ولی ازاینی که هستم راضی نیستم ولی بامقایسه ی قبل فقط خداراشاکرم.
2 چندباربه هدف رسیدی وقبل ازتوقف به هدف بعدفکرکردی؟
خداروشکربچه ها کارشون روی غلطک افتاده ودارن راه میفتندبازهم خدارا شاکرم هرچی داریم ازلطف والطاف الهیس.
عزیزدلم بازنشسته ی ولی راننده ی سنگین سواره اینم خداروشاکرم وبه خدامیگم چطورهرکس میادتوسایت میگه شغل خودمون رو راه اندازی کردیم ومنوعزیزدلم هم دوست داریم ازخودمون کامیون داشته باشیم ورسالت خودش رو ادامه بده برای گسترش جهان هستی الان بیش از 40ساله یکسره روی ماشینهای مردم ازکارگری تاپایه یک گرفتن وادامه داشتن خدایاتوکه سمت خودت رو بلدی به مابگوسمت ماچیه آمدیم که آدم بشیم ماقول دادیم هنوزبه جاده خاکی نزدیم توآسفالتی مارونگه دار وگرنه لایی میکشیم خود دانی چرا؟ چون بندگی بلدنیستیم.
تجربباتت رابرای دوستان بگوکه یادآوری بشه برای خودت ودلگرمی دوستان.
یک خاطره میگم نمیدونم به این کامنت ربط داره یانه چون صبح به خاطرم آمدالان کامنت میکنم.
اواخرسال99بااستادجان سیدعرشیانفرآشناشدیم فکرکنم بعدازآشنایی برای واحدپیش فروش خریده بودیم پول لازم بودویک ماشین پژوپارس سفید داشتیم ازبس که پسردومی ام به ماشین رسیدگی میکنه خدایی تمیزبود.
من به پسرم گفتم بریم روستامون به نوه ی خواهرم بگم الان پول لازمم ماشین رو بردار به من پول بده رفتیم رستورانشون برادربزرگتره نبودبرادربعدی گفت من نمیتونم الان پول جورکنم بعدپسرخواهرش گفت راستش من به فکرخریدماشین هستم ولی پولم کمه داییم توروستاس برین ببینین چی می گه؟
ازباغ برگشتیم روستانوه ی خواهرم چندجاتماس گرفت گفتند توی شهربیارن بنگاه قیمت بذاریم منم وقط نداشتم هم اخطاریه اومده بودهم ذهن فقیری داشتیم وگرنه میاوردم دوروزجلوبنگاه بودآسمون به زمین نمی یومد.
چون ماامروزقولنامه کردیم 85 میلیون تومان دقیقاهفته ی بعدقیمت ماشینمون شد135میلیون تومان الخیروفی ماوقع صلاح منوبچه هام در این معامله بود وگرنه یک هفته بعدمیفروختیم. الهی شکرت بابت این معامله پرخیروبرکت.
بعدبه نوه ی خواهرم گفتم پسرخواهرت ماشینومیخوادمیگه پولم کمه وخجالت میکشه به شماهابگه خندیدیم گفت بیخودبیابریم میخوادبیعانه برات بریزه ماشینوبرداره همونجاتوی رستوران خودشون قولنامه نوشتن امضاومن گفتم سیستم رو بازمیکنم خیلی روشون به من بازه گفتن نه همش باهم قولنامه میکنیم به قیمتی که نوشتن وتمام.
دوستشون روبامافرستادن مشهدگفتن خاله وپسرخاله مون رو برسون بروتشخیص رنگ من گفتم همین قیمتی که نوشتین بایدپول منوبدین ظاهروباطن پسرم جاهای رنگ شده رو گفته من به تشخیص رنگ کارندارم.
یادم نیست چندولی یک مقداری نگه داشت وبرای سندهم نیامدبه زورگفتم بیاسندبزن پلاک ماشین رومیخوام دارم ماشین میخرم ولی هیچ پولی برای خریدماشین نداشتیم وبرای خرج سندهم من اصلاپول ندادم گفتم طلبکارم.
بعدازچندوقت تماس گرفتم گفتم بیاپول منوبده وگرنه دست خدامیره توجیبت هابعدردشونمیتونی هموارکنی دیگه یکم به دلش اومدگفت خاله حالا که اینجوری گفتی فلان جای ماشین اِِل فلان جاش بِل گفتم فقط گفتمت که بعدنگی نگفتی!!!!!
من نمیدونم ولی خواهرم بیشترباهاشون رفت وآمد داره تعریف میکردشبهاتادیروقت رستورانهاباز. تا نزدیکهای صبح بیدارندوقتی میخوابن دزدها میرن کابلها برق رو میدزدند.
یک روز رستوران دارها برنامه ریزی میکنن که دزدهاالان فلان مسیرن جمع بشین همگی تاباهاشون برخوردکنیم البته این برنامه ی دزدبگیری شون بعدازتقریبادوسال بعدکه ماشین رو ازماخریده بودندرخ میده.
ناگفته نماندهمون روزهاعروسی پسرکوچک من بود.
وخیلی این نوه ی خواهرم اصرارکردمنودعوت کن وگرنه بی خبرمیام منم مجردی دعوتش کردم که باداییهاش بیاد.
وطفلک خودش تنها قبل از رسیدن گروه برای گرفتن دزدها میره دورمیدان اول روستا باماشین وامیسته اون دزدهاهم بی کله میان میزنندبه وسط ماشین وفرارمیکنندخداروشکرکه نوه ی خواهرم سالم مونده ولی میگفتندماشینش داغون شده حالاهمین پژوپارسی که ازمن خریده بودنمیدونم یاماشین دیگه بوده نمیدونم این اتفاقی که دست خدااگه توجیبت بره هموارکردنش سخته این بود.
وبعدازحدواً4سال که پارسال1403بودمایک پژوپارس خریدیم ازهمه جابی خبربودیم ولی ماشین مانیتوروبوم باکس دارخیلی عالی خدابرامون خریداری کردبدون دنبال همچین امکاناتی خودش رسید.
ولی وقتی اون پارسمون رو بردندگریه میکردم پسرم منودرآغوش گرفت گفت غصه نخورمامان جان ماشین بهتری به زودی میخریم این اتفاقات امروزبه خاطرم رسیدچون صبح رفته بودم مرغ بخرم ازهمون مسیری که ماشین روپارسال تقریبا18الی20آبان بودخریدیم همون حال وهواروداشت گفتم بیام براتون کامنت کنم خاطره ی زیباوبه یادماندنی بودبرام.
عاشقتونم آرزوی سعادت وخوشبختی برای همه تون دارم یاحق
ای که مرا خوانده ای جای خوبیه ولی راههای بیشتری نشانم بده. .
سلام به همگی
فکر میکنم هدفی که من بعد از رسیدن بهش استاپ زدم تسلط به زبان انگلیسی بود. در دوران پندمیک برخلاف خیلی ها که زمین خوردند من جز دسته ای بودم که تمام اون دوران رو به یاد گرفتن زبان و یک سری کار های دیگه پرداختم. به طوری که با به پایان رسیدن اون دوران مدرک تدریس هم گرفتم و بعد به تدریس ادامه دادم و کسب درآمد کردم. و در تدریس هم اهداف دیگه ای گذاشتم و به مراحل بالاتر رفتم . از تدریس آنلاین گروهی و بعد خصوصی و بعد تدریس حضوری و در آمد بیشتر. تا اینجای کار بعد از رسیدن به هر هدف یک هدف والا تر برای خودم گذاشته بودم ولی در نهایت طی شش ماه گذشته با وجود دیدن نشونه ها تغییری نکردم و خیلی ترسیدم از قدم های بزرگتر برداشتن. و به این ترتیب درآمد ام کم و کمتر شد. به طوری که الان هیچ کلاسی برنمیدارم. این مثال من برای جواب به سوالات بود اما دوست دارم اضافه کنم که الان بیشتر از همیشه وجود خداوند رو کنارم احساس میکنم . و با شروع این پروژه میخوام که تغییر رو شروع کنم. میدونم که خداوند به بهترین شکل ممکن برام همه چیز رو میچینه. اینبار حتی بسیااارر بهتر از قبل. چون اینبار تسلیم او هستم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده و مهربان
لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ
سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ
11 رعد
برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است که همواره او را به فرمان خدا [از آسیب ها و گزندها] حفظ می کنند. یقیناً
خدا سرنوشت هیچ ملتی را [به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمی دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و
رفتار شایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتی ها و گناه تغییر دهند. و هنگامی که خدا نسبت به ملتی آسیب و
گزند بخواهد [برای آن آسیب و گزند] هیچ راه بازگشتی نیست؛ زیرا برای آنان جز خدا هیچ یاوری نخواهد.
سلام ودرود خدا بر پیام آور توحید استاد قلبهای خداجو استاد عباس منش
سلام بر بانوی همیشه همراه استاد مریم دوست داشتنی
سلام و درود بر همراهان عزیز در این مکان خدایی و جادویی و آرامش بخش و زندگی ساز
به ظاهر پایان سفر شگفت انگیز ده ماهه ای که شروع شده بود و ما در سفر شاهد تغییرات شگرف دوستان بودیم .و
ازخواندن نوشته ها و داستانهای زندگی تک تک شما عزیزان اشکها ریختم و لذت بردم آموختم و یادگرفتم . و از تغییراتی که
نوشتید الگو برداری کردم و توانستم از کامنت های شما درسها بگیرم و باگ های وجودم را برام روشن و واضح کردید. به قول
استاد خوش گفتارم گنج ها در این کامنت ها دیده میشه که از هزاران کتابی که نوشته شده مفیدتر ، موثرتر است.این سفر
را میتوان یکی از عجایب هفتگانه جهان دید.سفر به درون ، سفر به خودشناسی ، سفر خداشناسی ،سفر هم جهت با جریان خداوندبود .
ما بزرگ شدیم.
ما معنای واقعی قرآن خوندن را یاد گرفتیم.
ما از درک خواندن قرآن لذت می بریم.
ما تغییر کردیم.
ما شخصیت جدیدی ساختیم.
ما روحمان را شناختیم.
ما به روحمان و اصلمان وصل شدیم.
ما با خودمان روحمان دوست شدیم.
ما خود واقعی مان را در آغوش گرفتیم.
ما به ارزش واقعی مان پی بردیم.
ما احترام گذاشتن به خودمان و روحمان را پی بردیم.
ما صحبت با خدا را یاد گرفتیم.
ماقوانین ثابت جهان را بهتر درک کردیم.
ماسپاسگزار بودن را درک کردیم .
ما دیدن نعمت های زندگی مان را متوجه شدیم.
ما داشته های گرانبهایی را که برایمان تکراری شده بود در آغوش گرفتیم بوییدیم گریه کردیم که چه راحت و آسان آدم فراموش می کنه.
ما به مدار بالاتر امدیم چون قوانین را بیشتر درک کردیم.
ما همه یاد گرفتیم که هم جهت با جریان خداوند قدم بر داریم .همانطوری که شما استاد در دوره قانون آفرینش می فرماید.
انسان و خدا در یک مسیر به موازات هم دارن حرکت می کنند.
&برای گسترش این جهان &
خدایا سپاسگزارم بخاطر هم فرکانسی با این انسانهای بزرگ در این سایت الهی.
استاد مثل خیلی از دوستان که در کامنت خود اشاره کردن از یک جایی به بعد اشکشان جاری شد به خدا منم اشکها ریختم
که یک لحظه متوجه شدم دارم هق هق میزنم و نت بردای کرده بود . اشکهایم را پاک کردم نگاهم افتاده به لیوان چای که سرد و سرد و پر رنگ و سیاه شده بود.
استاد واقعا با ما چه کردید .
استاد شما از نعمت ها گفتید بنویسیم ولی من میخوام از یک نعمتی بگم که با هیچ پولی ، در هیچ جای دیگه ای نمی
توانستم آنرا بدست بیارم. من آرامش را در وجودم بدست آوردم من به خود خدا در لحظات زندگی رسیدم در حالی آنرا در بیرون جستجو میکردم .
در سفری که اخیرا داشتم .صبحها تمرین فانوس دریایی می نویسم . گفتم خدایا پول سفر سریلانکا جور کن. جمله ام تمام شد
موبایلم زنگ خورد جواب دادم بعد چشمم افتاد به واریزی که اصلا انتظارشو نداشتم.از راههای دیگه منتظر بودم ولی از جایی رساند که فکر نکرده بودم .
خواستم برم سفر برای دوستم مشکل پیش آمد و من تنها شدم
آژانس گفت چون تنها شدی اتاق یک نفره هست مقدار36 میلیون بیشتر میشود.به هر کس که زنگ زدم شرایط نداشتن که همسفرم بشن.
دوباره نوشتم خدایا پول جورکردی همراهی هم جور کن دو روز بعد همکار قدیمی که تازه پایان 1404 بازنشسته شده بود
زنگ زد حال و احوال از خودش گفت چند تا سوال کرد خواست خداحافظی کنه گفت سپیده (اسم مستعارم هست)
اگر خواستی بری سفر به منم خبر بده شرایط داشتم حتما میام .بهش گفتم عزیزم الان میخوام برم سریلانکا دوست داری خوشحال میشم همراه هم بریم.
دوستم گفت با شوهرم هماهنگی می کنم خبر میدم بعد از یک هفته تماس گرفت و تاریخ را با هم ست کردیم .
قرار شد از تهران بریم.وکارهای سفر را من انجام بدم.
نوشتم خدایا همه چی از خودت میخوام سفری راحت، آسان با کیفیت وهزینه مناسب برام جور کن.
یکی از دوستان دیگه هم بواسطه همین دوستم با خبر شد و ما سه نفر شدیم .با آژانس صحبت کردم گفت اتاقتان یک تخت اضافه می کنند.
استاد به خدا خودش قسم سفری رفتم که فقط لذت ،برکت، شادی، راحتی، آسانی ،زیبایی های شگفت انگیز.
من فقط مهربانی، محبت،عشق،لبخند،آدمها همه با خودشون راحت بودن. انسانهای بی نظیر فوق العاده دیدم.
قبل از رفتن دوستم گفت با چند تا از دوستام صحبت کردم نظر آنها این بوده که سریلانکا مثل شمال خودمان هست. به
دوستم گفتم عزیزم از نظر من همین شمال خودمان هم خیلی با هم متفاوت هست من اصلا مازندران ،گیلان، گلستان را هیچ وقت یک منظره مثل هم ندیدم هر کدام جذابیت های خودشان را دارند.
دوستم از اولی که رفتیم و در هتل با ویوی جنگلی مقیم شدیم منو بوسید گفت خداروشکر من به این سفر آمدم.
استاد خدا شاهد عکس هایی گرفتم که همه دست به دهان مانده بودن از این بهشتی که ما رفته بودیم.هر کجا رفتیم زیبایی ،زیبایی زیبایی بود.
استاد جان زیبا دیدن را بواسطه آموزش های شما یاد گرفته بودم.
یکی از هتل هایی که رزو شده بودآژانس گفتن چهارستاره جا نداشتیم سه ستاره هست گفتم من برای خدا نوشتم حتما این درست ترین مکان برا ی ما هست.
به یاد آوردم شعری که تو سایت شما و دوستان در کامنت ها می نوشتن
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
گفتم اشکال نداره این همانی هست که خدا برامون جور کرده حتما این بهترین هست استادم میگه نمی خواد همه چی
تحت کنترل خود داشته باشید. رها باشید. تسلیم باشید. موقع حرکت بگیدخدایا ما در مکان مناسب،زمان مناسب، در شرایط عالی، و در بین افراد درست باشیم.
همه چیز را از خدا بخواهید.استاد ما یک گروه هشت نفره بودیم سه تا آقابا هم از خوزستان ، من و دوتا ازدوستام، و دوتا خانم دیگه
یک ماشین ون برای ما هشت نفر ، لیدر محلی هم راننده بود و هم فقط با زبان انگلیسی صحبت می کرد.اینم بگم اکثریت انگلیسی صحبت می کردن.
من در رابطه با هتل سه ستاره هرگز به دوستام چیزی نگفتم شهر اول دو شب هتل چهار ستاره بود خوب بود. شهر دوم هتل
سه ستاره و سه شب آنجا بودیم .از گروه اول ما سه نفر رسوندن وقتی رسیدیم به محل اقامتمان ، همه یک طاقی با لامپ
های زرد روشن و دو تا آقا آنجا بودن .لیدر رفت صحبت کرد برگشت گفت بیایید پایین همه به هم نگاه میکردیم اینجا اصلا
ساختمانی نیست اقایان مشکوک شدن این چطور هتلی هست چیزی اینجا نیست گفتن با قایق یک مسیری را باید بریم
.مجبور بودیم سوار بشیم من خدا را گواه میگیرم یک ذره به درستی کار شک نکردم می گفتم دوستان ناراحت نباشید ما بهترین مکان روی زمین هستیم.
سوار قایق شدیم دوستان گفتن با ما حتما در تماس باشید. رسیدید پیام بدید. وقتی ما از فاصله جایگاه قایق تا هتل پنج
دقیقه بر روی رودخانه پنتوته رفتیم و به هتل محل اقامتمان رسیدیم شب بود خیلی زیاد متوجه نشدیم.
اتاق این هتل بزرگ ، ویلایی، یک طرف تراس درب بزرگ کشویی و یک طرف درب وردی مودم اختصاصی ، دستشویی
جداگانه، حمام جداگانه ، وان بزرگ جداگانه، روشویی دوتا بزرگ بین ورودی حمام و دستشویی.
دوستان خیلی راضی و خوشحال بودن من هیچی به آنها نمی گقتم و فقط خد را شاکر بودم و سپاسگزاری هر روز صبح می
نوشتم. بعد از ورود و مقیم اتاق و دوش گرفتن برای شام به رستوران رفیم .خوراکی های گوناگون عین هتل چهار ستاره مان
فقط بزرگتر و ویوی متفاوت تر، زیباتر، یک طرف جنگلی ،یک طرف ساحلی، یک طرف رودخانه پنتوته بود.
من نویسنده نیستم حتما یک نویسنده میتونه زیباتر و جذابت تر توصیف آن حجم از زیبایی را که خداوند برای ما به نمایش
گذاشت. به قول خانم شایسته توی سفرهاش میگفت هر چقدر زیبایی ها را تحسین کنید جهان و طبیعت به شما قشنگی های بیشتری را نشان میدهد.
به واسطه ی زیبایی هایی که این هتل داشت ما سه نفر یک روز که وقت آزاد داشتیم اطراف آن را گشتیم . عظمت اقیانوس
هند را نسبت به دریا دیدیم . ساحل شنی زیبای آن خیلی متفاوتربود، موجها بزرگتر و جذاب تر، شکل آب فرق داشت.رنگ
بوی خدا را میداد، بو و رنگ بهشت را میداد.
خدیا سپاسگزارم بابت دیدن این حجم از زیبایی.
خدایاسپاسگزارم بابت برکتی که در این سفر شامل حالم شد ، علاوه میزان هزینه ای که ما نسبت به بقیه دوستان پرداخت
کرده بودیم مقدار ده میلیون کمتر پرداخت کرده بودیم و همچنین موقع خروج از فرودگاه امام خمینی گفتن شما آخرین گروه
هستید بدون ویزا می روید بعد از این هر کس می خواهد برود باید ویزا بگیرد.
خدایا سپاسگزارم بابت حال و احساس عالی که دارم.
خدایا فقط تو را می پرستم و از تو یاری می خواهم
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما راه کسانیکه به آنها نعمت دادی.
خدایا سپاسگزارم از همین جایی که بر روی شانه هایت نشستم و از زندگی لذت می برم .
خدایا هر آنچه دارم از آن توست .
این که نوشتم یاد سفر افتادم دلار چنج کردم و من زیپ کیفم را نبسته بودم روپیه ها مشخص بودن تو خیابان می رفتیم یکی
از محلی ها من را متوجه کرد که زیپ کیفت باز هست.لیدر و بقیه بخدا تعجب کرده بودن.
اینها همه از فضل خدا هست
خدایا هزاران بار هر لحظه شکرت.
همگی را به خدای مهربان می سپارم
دست حق نگهدارتان.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
سلام به همگی
من فکر میکردم جزو این دسته نیستم ولی دقت کردم دیدم من دقیقا جزو اون دسته از آدمایی بودم که کلی تغییر میکردم ، به هدفم میرسیدم بعد دیگه کاری انجام نمیدادم ، افت میکردم بعد یادم میومد که عه سارا تو اون نتایجو داشتیا
یکی از نتایج بزرگی که رقم زدم برای خودم این بود که من دو سال تقریبا از کار مورد علاقم هیچ پول خاصی نمیتونستم بسازم ، سال دوم یکم این قضیه بهتر شده بود البته جایی هم کارمند بودم ، بعد کلی نشانه اومد توی کار آخرم که دیگه قراردادتو تمدید نکن و تمرکزی برو روی کار خودت ، من دقیقا همون کارو کردم و توی 6 ماه من از همون کاری که پول نمیساختم از دوران کارمندیم هم بیشتر پول ساختم و دقیقا رسیدم به اون عدد درآمدی که هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم برسم و بشه
ولی به اون عدد رسیدم کلی با همون پولها کلاس رفتم ، متریال خریدم حتی سفر رفتم ،
از طرفی از اون لول کاریم خسته شده بودم چون زمینه ای نبود که دوست داشتم انجامش بدم دیگه و یک هدف جدید برای خودم انتخاب کردم ولی تلاشم به اندازه ی محقق کردن اون هدف قبلی نبود
کنترل ذهنم مثل قبلش نبود ، یعنی دقیقا مثل اون ادمی شدم که انگار هدفی انتخاب نکرده و تو باد موقفیتش خوابیده
نتیجه این بود که تا حدودا 6 ماه بعد ، 9 ماه بعد ، من رو عدد های خیلی پایین درجا میزدم ، تا بیدار شدم و گفتم من باید برای این هدف جدیدمم مثل قبل تلاش ذهنی مخصوصا بکنم
چون تلاش فیزیکیمو همیشه دارم نمیتونم کلن بیکار باشم
خلاصه من اون تلاش ذهنیو رو خیلی اروم اروم شروع کردیم و بیشترش کردیم تا 9 ماه بعد من یک تارگت درآمدی رو زدم که حتی خیلیاش از کار خودم نبود ولی تا اون زمان نشده بود نقد اینقدر به حسابم بیاد
من هدف تعیین نکردم بعد این تارگت ، چون باور نمیکردم شده و فکر میکردم شانسیه و بعد هدف گزاری های درامدیمم تقریبا یک سوم اون چیزی که ساخته بودم میزاشتم میگفتم من که نمیتونم و نمیشه دوباره به اون هدفه و بالاترش برسم
الان باز 7 ماه از اون قضیه گذشته من ماه گذشته بیشترین پولی که تو عمرم تو یک ماه میتونستم بسازم رو ساختم ولی باز میترسم میگم نه من نمیتونم دیگه بیشتر از این بسازم و اون شانسی بود که شد.
من خیلی کم پیش میاد هدف گزاری نکنم و حرکت فیزیکی نکنم
ولی خیلی زیاد پیش میاد که باورم میشه من یا نمیتونم کلن این نتیجه رو خلق کنم یا اگر خلق کردم شنسی بوده و یکبار بوده و دیگه نمیتونم خلقش کنم
سلام استادعزیزم و مریم عزیزم
در قسمت قبل گفته بودم ک من سالهاپیش افت عزت نفس داشتم ک بعدش پسرفت شدید حاصل شد
من اون زمان اهداف خاصی نداشتم ن قبلش ن بعدش فقط چون شاید مسیرم و هم پیشرفت تحصیلی و علاقه ای ک ب اون مبحث داشتم، رو ب جلو بودم ولی باید بگم من نمونه عینی و بسیار بارزی هستم از اینک اگ رو به جلو نباشی و درحال بهبود خودت نباشی درحال سقوطی سکون نداریم
باورم نمیشد ک وقتی مسیرم رو رهاکردم چطور حتی نمیتونستم از مغزم خیلی استفاده کنم حتی برای موارد جزئی منی حل مسائل ریاضیات خوراکم بود و تو گوشت و خونم شده بود انگار. و البته من درهمه موارد داشتم ممتاز میشدم اگررر ادامه میدادم و اون خوره و اون نجوا رو میشناختم و جدی ش نمیگرفتم و بهش تن نمیدادم ،توخود نتیجه غرق بودم و داشتم لذت میبردم ازینهمه خوب بودن و ممتاز بودن تو مبحثی ک علاقه ی فراوان داشتم بهش
خدارو شاکرم ک من رو ب این مسیر هدایتم کرده
حتی خداوند رو شاکرم ک اون اتفاقات افتاد و من سقوط کردم تا ک الان بااین مسیر پرخیرو برکتش آشنام کنه و هم مسیر و همراهم کنه
از شما استادان گرامی هم تشکر میکنم
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
درمرحله ای از زندگیم هستم که با تمام وجودم میخوام به راحتی خواسته هام رو زندگی کنم میخوام شرایط خیلی بیشتر بابت میلیم باشه بهم بچسبه اونجور که بایدمیخوام کارها راحت پیش بره میخوام معجزه کنی برام نور من میخوام یه آخیش ازته دل بگم و با خیال راحت هرروزم و بخوابم و بیدارشم و نگران مشتری و تارگت های این ماهم نباشم خدایا من نمیدونم توبهم بگو تو مسیرو نشونم بده یکی یکی تارگت هام روبزنم خدایابهم بگو چکارکنم قول میدم عمل کنم بهش خدایا من رو به مسیر راست ومسیر خودت هدایتم کن.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من وقتی اوایل کارم آرزوم کارکردن بایه سالن بود وجاهایی کار میکردم که کل سالن اندازه اتاق خوابم بود…وقتی تکاملم طی شد و هدایت شدم به همکاری با سالن بزرگتر جوری که اتاقی که من توش کارمیکردم اندازه کل سالن های قبلی بود و این برام یه پیشرفت بود و انقدررر ذوقشو داشتم انقدر خوشحال بودم که ازشدت خوشحالی فقط گریه میکردم و میگفتم اخیش تقریبا به هدفم رسیدم و بعد اون من اونجور که باید کارنکردم و تلاش نکردم که باعث شد ماه ها روزای سختی رو بگذرونم بدون هییچ وردی مالی بدون هیچ مشتری و درناامید ترین حالت ممکن بودم و شب و روزم باغذاب میگذشت چون ورودی مالی نداشتم و کلیی ازبقیه قرض گرفته بودم و قرض داشتم باید پس بدم و این باعث میشد نتونم راحت بخوابم و از نجواهای فکری میزدم زیر گریه و خودتون دیگه میدونید این ممنتوم منفی نتیجش چی میشد…ناامیدی بیشتر و ورودی مالی صفر بدون مشتری.
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
وقتی هنوز شرایط خوب بود و حسم میگفت نه وقت تغییره و خیلی ساکن موندی با اولین نشونه ازاون سالن زدم بیرون هدایت شدم به یکی از سالن های معروف اهواز(معروفی که میگم منظورم اینه که واقعا سالن برندی بود و جوریکه به یه پسر اهوازی میگفتی فلان سالن میدونست کیه و کجاس) ولی بعنوان زیرمجموعه بودم و درکنار یه مژه کار دیگه شروع به کار کردم یه فضای کاملا رویایی بود برام کارکردن با اشخاص حرفه ای کارکردن بایه برند و مشتری های ثروتمند و فضای سالن کاملااا زیبا و لاکچری خلاصه من فقط میدیدم تحسین میکردم و ذوق میکردم یک ماه اونجا زیرمجموعه بودم کلی یادگرفتم سرعت دستم توی اون یک ماه بالاتر رفت و حرفه ای ترشدم و نشونه اومد که بسه باید جداشی و منم قطع همکاری کردم.
بعد اون هدایت شدم به یه سالن دیگه که الان باش همکاری دارم ازنظر فضای کاری درسته خیلی ضعیف تره از سالن های قبلیم ولی نگم ازمدیریتش نگم از مدیرت این سالن اقا رفیقه بامون رفیقی که خوب بودن و برامون میخواد و هعی باعث میشه بریم سمت پیشرفت ساکت نمونیم حرکت کنیم و تا الان یکی ازبهترین تجربه های کاریم رو با ایشون دارم یه فضای صمیمی درست کرده توی سالن و تارگت میچینیم باهم و سعی میکنیم یکی یکی تارگت هامون رو بزنم و یه خانم کاملااا موفق و مستقل که خیلی تحسینش میکنم که انقدر موفقیت داشته و ماباهم حرف زدیم و فهمیدم ایشونم ازقانون خبرداشته و یمدت کوتاهی فایل های استاد رو گوش میداده ولی استادشون رو عوض کردن.
خداروشکر دارم قدم برمیدارم و بهتر و بهتر میشم و خداروشکر بابت فضای صمیمی که تومحل کارم دارم و به خدا گفتم من اینجام پیشرفت که کردم هروقت نیازشدم بم بگو من باز جابه جا میشم یا هرچی که گفتی ولی میدونم فعلا کارمن با این سالن تموم نشده و قراره نتایج رو بگیرم…
خدایاشکرت نورم شکرت بابت وجودت توزندگیم.
تغییر قشنگ و خوبم من باتمام وجودم سعی میکنم بغلم رو برات بازنگه دارم و تورو درآغوش بگیرم نورمن خدای قشنگم خودت هدایتم کن خودت بهم بگو خودت مسیر و نشونم بده.
ردپا از قسمت سوم تغییر را درآغوش بگیر
سلام خدمت همهی عزیزان
در خصوص تمرین این گام من تجربههای زیادی دارم
مثلا من فک میکردم اگر در کنکور سراسری رتبه خوب بیارم و رشته خوب قبول شم دیگههه تموووم اما بعد که وارد دانشگاه شدم دغدغه شغل اومد و فکر میکردم اگه ازمون وکالت قبول شم دیگهههه تموووومممم امااااااا هیچ وقت اینطوری نشد و من متوجه شدم اون مقصدی که من دنبالشم تا وقتی به اون رسیدم کوله پشتیمو بذارم زمین و بگممممم اخیششش وجود نداره
چون ما موجیم که اسودگی ما عدم ماست
پس باید از مسیر و همون لحظه حال لذت برد
میدونید لحظه حال معجزهی زندگی ماست.
اما الان تصمیم گرفتم که کارمو توسعه بدم قبل اینکه دنیا وادارم کنه به تغییر
و یک مورد دیگه هم در خصوص افزایش وزنم هست که حدود 22 کیلو اضافه وزن داشتم اما خداروشکر قبل از اینکه مشکلی برام ایجاد بشه به خودم اومدم و تا الان حدود 13 کیلو کم کردم و خیلی خوشحالم
میدونید فکر میکنم وقتی ما خودمون به فکر تغییر باشیم مسیر زیباتر اسونتر و پرسرعتتر طی میشه.
در پناه خدا باشید
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
چندسال پیش صحبت از فروش آنلاین بود و منم با اشتیاق دوست داشتم این کار رو تجربه کنم و با شور و شوق جنس میخریدم و یاد میگرفتم چه جور تولید محتوا کنم، الگوریتم اینستاگرام یاد بگیرم، استوری بزارم و… مدام هر روز با علاقه به اینکه باید آنلاین بفروشم، روزی پنج تا هفت ساعت وقت صرف پیج کردم. وقتی اولین فروشم رو داشتم انگار تو آسمون ها بودم، بسته بندیم مشکل داشت کم کم یاد گرفتم و فروشم کم کم بالا رفت و فروش خیلی خوبی داشتم. بعضی از جنسهام رو چندین بار شارژ میکردم. رسید به زمان فیلتر شدن اینستاگرام و بجای اینکه شروع کنم به تغییر و دید مثبتی داشته باشم با هجوم باورهای مخرب و نجواهای ذهنی کم کم دلسرد شدم و نتیجه اش شد کلی جنس انبار شده و پیج بسته شده. من باید اینجا تغییر میکردم و بدنبال ایده های جدید میرفتم اما متوقف شدم.
و برای سوال دوم: من همیشه عاشق نقاشی بودم و هیچوقت نمیتونستم یه دوره کامل در کلاس حضوری شرکت کنم یا درس یا دانشگاه یا بچه مانع میشدن، تا اینکه سال 97از طریق خواهرم با خانمی آشنا شدم که مجازی آموزش نقاشی میداد و شرکت کردم هر بار که دل زده و خسته میشدم و رشته ای که کار میکردم برام تکراری میشد میرفتم و رشته دیگه رو امتحان میکردم طرحهای مختلف و تا الان به چهار رشته در نقاشی مسلط شدم و از نقاشی کشیدن لذت میبرم.
خوب تفاوت این دو در حرکت کردن و تغییر هست. سکون یعنی درجازدن. از همه مهمتر به نظر من اینکه وقتی نشونه ها میاد و تا قبل از اینکه حسابی زمین نخوردی و متوجه شدی باید تغییر کنی این است که بدونی چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که باعث بهبود شرایط بشه.
و از خداوند از صمیم قلبم میخوام در این موارد که نمیدونم باید چی رو تغییر بدم من رو به موقع هدایت کنه تا متوجه بشم.