این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
یکی از مهمترین مثالهای من در اینباره در مورد کنکور بود زمانی که دانشگاه دلخواهم قبول شدم دیدم که به یکباره تمام انگیزه من از بین رفت و دیگه هیچ هدفی نداشتم و یه جورایی میتونم بگم در مومنتوم منفی افتادم و همش اتفاقهای نادلخواه برام ایجاد میشد.
مثالهای مختلفی در اینباره دارم که خب میشه گفت تقریباً الگوی همشون یکسان هست اما دوست دارم درسهایی که از این مثالها گرفتم را دربارش صحبت کنم، انشالله که به هممون کمک کنه.
در مثال کنکور اواین چیزی که خیلی برام واضحه اینکه من در رقابت با دیگران دوست داشتم که اون دانشگاه خاص قبول بشم و شاید اگر خود واقعی من را بررسی میکردی چیز دیگری را میخواست اما اون زمان فکر میکردم که درستترین انتخاب را دارم. نکتش اینجاست وقتی ما به جای شناخت علایق خودمون سعی میکنم مسیرهای دیگران را بریم نمیتونیم انگیزههای صحیحی داشته باشیم و ازشون تغذیه بشیم. در واقع نکته مهم بعدی داشتن انگیزههای محکم و قوی برای خودمونه چون طبق مکانیزم مغز ما وقتی چیزی براش منطقی بشه انجامش میده و اگر این منطقها محکم نباشه ممکنه انسان یه سری چیزها بدست بیاره اما اون مسیر نمیتونه ادامهدار باشه.
یه نکته مهمی که در ادامه پیش میاد اینه ازونجاییکه همیشه یه احساس بد به دلیل رقابت یا خودکمبینی و چیزهای دیگه هست انسان نمیتونه از مسیر لذت ببره و سپاسگزار باشه.
نکته بسیار مهم دیگه موضوع ارزشهاست؛ وقتی انسان ارزشهای سالمی برای خودش تعریف کنه میتونه انگیزهها و اقدامات سالمی هم داشته باشه و همین حال خوب حاصل از این موارد باعث میشه هدایت بشه به مسیرهای آسان.
چند روز پیش یه گفتگویی را داشتم میدیدم درباره رونالدو که یکی از اون عزیزان میگفت با تعجب رونالدو دیگه باید چقدر پول دربیاره که بیخیال فوتبال بشه؟ بعد من همان موقع فکر کردم من هم تا قبل از آشنایی با استاد همینجوری فکر میکردم اما از وقتی اومدم به خلق ارزش فکر کردم همه چیز واقعاً دگرگون شد.
وقتی آدم به این فکر میکنه که خداوند مهمترین خصلت خودش یعنی خلاقیت را در وجود ما قرار داده متوجه میشه بحث بحث خلق کردنه، پول تنها یک پاداش بهقول استاد اضافیه و البته که باید باشه.
من به شخصه فکر میکنم عزیزانی که مباحث مالی براشون مهمه برای درک بهتر این فایل دورههای ثروت استاد را تهیه کنند چون احساس کردم ممکنه برداشت درستی از موضوعات این فایل نشه تا قبل از اینکه آگاهیهای دوره ثروت درک نشده باشه.
مورد مهمی دیگهای که به ذهنم میرسه بحث باورهاست. من فکر میکنم همه ما هدفهای خوبی داریم اما چون باورهای درستی نداریم قدمی هم برنمیداریم.
یه نکته اساسی دیگه هم بحث تکامله، انسان ذاتاً دوست داره تکامل را در نظر نگیره و به همین خاطر ممکنه حتی باورهای درستی هم داشته باشه و اقدام هم انجام بده اما چون دوست داره سریع نتیجه بگیره به محض برخورد با چالشها ممکنه متوقف بشه.
بحث غرور و عدم نگاه درست به فراوانی هم میتونه موانع مهم دیگهای باشند، این که ما از رسیدن به هدفها احساس غرور داشته باشیم اصلاً چیز بدی نیست اما کسی که باور درستی نسبت به فراوانی داشته باشه خیلی در باد عرور نمیمونه و بیشتر نگاهش به کسب نتایج بزرگتره و اون هدف را بهعنوان سندی از امکانپذیری پیش خودش در ذهن و قلبش نگه میداره.
بهعنوان حسن ختام دوست دارم در مورد خدمت به خلق و عشق هم صحبت کنم که به نظرم موارد بسیار کمککنندهای هستند در هدفگذاری.
هیچ انسانی را ندیدم تابهحال که از عشق و خدمت به خلق سیر شده باشه. اگر ما بتونیم همیشه به این 2 موضوع فکر کنیم خیلی خوب میتونیم هدفگذاری کنیم و در مسیر بمونیم و پیشرفت کنیم. تمام زیباییهای جهان که امروز شاهدش هستیم نتیجه همینه.
خداروشکر میکنم که فرصت داشتن از این پروژه استفاده کنم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
پذیرفتن تمام از دست دادنها،شکست خوردن ها, رها شدنها
داشتن پذیرش یعنى پایان دادن تمام دعوی ها و
اختلافها ،پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش…
دوران همگیری خیلی بهم خوش گذشت …شوخی و خنده ، بخور و بخواب …. خونه پدر خانم
بعد از حدود دوسال روز بازار رفتن و بساط کردن توی سرما و گرما بدون ماشین ، این دو ماه استراحت و تعطیلی واقعا بهم چسبید
توی همین روزهای تعطیلی بود که ، یکی از عمده فروشان قهوه و چای که ازش جنس تهیه می کردم باهام تماس گرفت و گفت: نمی خوای بیای مشهد ؟
گفتم : روز بازارها که تعطیله ، نمی تونم کار کنم !!
گفت : حالا شما بیا مشهد ، یواش یواش کار را شروع کن خدا بزرگه …
گفتم : باشه خبرشو می دم …
از یه طرف شرایطی که داشتم خیلی برام راحت و لذت بخش بود چون هیچ مسئولیتی نداشتم ، نه می خواست اجاره خونه بدم ، نه می خواست خرج خونه بدم … اما از طرف دیگه وجودم تشنه یک حرکت توحیدی بود …
دلم می خواست دوباره با خدا معامله کنم خودمو وارد یک چالش جدید کنم
با تماس این بنده خدا ، جرقه افتتاح کافیشاپ توی وجودم زده شد و یه دفعه آتیش گرفتم و موتورم روشن شد … با خودم گفتم : روز بازار دیگه بسه ، می رم مشهد، کافیشاپ افتتاح می کنم ، … من باید کافیشاپ بزنم …
به همسرم گفتم : بلیط می گیرم بریم مشهد !!
گفت : چی …!!!؟؟؟ بریم مشهد چکار کنیم؟؟!
گفتم : بریم مشهد می خوام کار رو شروع کنم … می خوام کافیشاپ بزنم …
گفت: اولا مشهد همه جا تعطیله ، دوما ؛ با کدوم پول می خوای کافیشاپ بزنی ؟؟ سوما ؛ مگه تو تاحالا کافیشاپ داشتی ؟
گفتم : خدا بزرگه … فعلا بریم مشهد
گفت : آخه ما که پول نداریم حتی غذا بخریم!!
گفتم: یک میلیون تومان یارانه برای سرپرست هر خانوار ریختن و بعدشم یک میلیون تومان برای تولد لئا جمع شده ، فعلا با همین پول خودمون رو برسونیم مشهد بعدش خدا بزرگه …
بلیط گرفتم و اومدیم مشهد … به محض اینکه رسیدیم ، رفتم پیش همین دوستم که عمده فروش بود، بهش گفتم : می خوام کافیشاپ بزنم ، دیگه نمی خوام برم روز بازار …
گفت : خیلی هم عالیه … هرچقدر جنس بخوای بهت می دم هر موقع فروختی پولش رو بده
الانم برو یک پاساژی هست نزدیک حرم خیابان نواب به نام مجتمع ایمان ، اونجا رو تازه راه انداختن ، قیمت اجاره اش خیلی پایینه ، یه پرس و جویی بکن…
یک راست رفتم اونجا، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، رفتم پیش نگهبان و ازش پرسیدم مغازه های اینجا چجوریه برای اجاره؟
گفت : برای چه شغلی می خوای؟
گفتم برای کافیشاپ
گفت : یک مغازه هست که آب و فاضلاب داره اونم طبقه بالاست ، بریم نشونت بدم
رفتیم بالا ، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، اصلا افتتاح نشده
ولی اینقدر از اونجا خوشماومده بود که یک دل نه صد دل عاشق اونجا شده بودم
یه حسی توی وجودم می گفت: اینجا عالیه همینجا رو بگیر
به نگهبان گفتم : همینجا رو می خوام با کی باید صحبت کنم؟
نگهبان ، دفتر مجتمع را نشونم داد و گفت ساعت اداری بیا صحبت کن
ازش تشکر کردم و اومدم بیرون
با اینکه هیچ پولی نداشتم که مغازه رو اجاره کنم ، حتی دکور بزنم ، میز و صندلی بگذارم ، دستگاه بگیرم …. ولی به حدی خوشحال بودم که انگار مغازه رو گرفته بودم و داشتم کار می کردم
فرداش رفتم دفتر مجتمع و با مدیر اونجا صحبت کردم ، بهم گفت: اجاره اینجا ماهی 400 هزار تومان هست به اضافه پول شارژ مجتمع
ازش پرسیدم که الان چقدر باید پول بدم تا مغازه رو بهم تحویل بدین؟
گفت : 500 هزارتومان هزینه قولنامه میشه و برای اجاره هم هر دوماه یک چک .
گفتم قبوله فردا پول و مدارک و دسته چک میارم قولنامه رو بنویس
باتعجب گفت: واقعا می خوای اینجا رو اجاره کنی؟ همه مغازه های مجتمع و توی خیابون تعطیله و همه دارن تعطیل می کنن ، شما می خوای مغازه افتتاح کنی؟
گفتم : خدا بزرگه … شما قولنامه رو بنویس مغازه رو تحویل بده …
فردای اون روز اومدم و 500 هزار تومان دادم و قولنامه نوشته شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم
و اومدم خونه …به همسرم گفتم : مغازه گرفتم
گفت : کجا مغازه گرفتی ؟ با کدوم پول ؟ چجوری می خوای دکور بزنی ؟
گفتم خدا بزرگه درست میشه …
چند روز می رفتم مغازه و همونجا هی راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم هی می گفتم خدایا ! چجوری دکور بزنم ؟ پول از کجا جور کنم ؟
اما به حدی خوشحال بودم که اصلا بی پولی رو احساس نمی کردم ، دائما خودم رو می دیدم که دارم به مشتری ها قهوه می دم و اینجا کلی مشتری منتظر وایساده که براشون قهوه سرو کنم
یه روز که داشتم وارد مجتمع می شدم دیدم که یه مغازه خوشکبار باز کرده ، رفتم داخل و خودمو معرفی کردم
گفتم : من همسایه جدید هستم ، طبقه بالا می خوام کافیشاپ بزنم
خیلی خوشحال شد و از کارم استقبال کرد و پرسید: برای دکور می خوای چکار کنی؟
گفتم : بلد نیستم باید چکار کنم ، فقط این رومی دونم که میز و صندلی لازم دارم
گفت: من طراح داخلی هستم ، می تونم کمکت کنم تا دکور بزنی
گفتم : خدا پدر و مادرت رو بیاموزه لطف می کنی ، اولین کافیشاپه که می خوام بزنم ، بلد نیستم باید چکار کنم
گفت : کاری نداره ، بریم بالا تا بهت بگم چکار کنی
باهم رفتیم بالا و کلی ایده بهم داد برای طرح ، رنگ ، نور و خیلی چیزهای دیگه
خدارو شکر همه چیز جور شد مغازه رو گرفته بودم جنسش جور بود ، طرح و ایده دکورش هم درست شد ، همه شرایط فراهم بود فقط یه مشکل خیلی خیلی ریز این وسط بود …
پول نداشتم …
چند روزی از این ماجراها گذشت تا اینکه داشت یواش یواش پولمون تموم می شد و هزینه مغازه که چه عرض کنم پول غذا خوردن هم دیگه نداشتیم … ولی من احساسم خیلی عالی بود توی ذهنم داشتم پشت کله هم قهوه می فروختم کلی سرم شلوغ بود و مشتری داشتم ….
تا اینکه یکی از همین روزا خواهرم اومد خونمون و گفت قرارداد خونه اش داره تموم میشه و دیگه نمی خواد تمدید کنه … تصمیم داشت از مشهد بره تربت حیدریه ، خونه خودشون که دیگه اجاره خونه نخواد بده
گفت 20 میلیون پول رهن دادم ، اگه این پول دست خودم باشه خرجش می کنم ، این پول را تا سال دیگه لازم ندارم ، دست تو باشه ….
من هم با کمال میل قبول کردم و به این شکل پول دکور و تجهیزات و آنچه لازم داشتم جور شد ، به سرعت دست به کار شدم و دکور زده شد و همه اون چیزهایی که توی ذهنم ساخته بودم ، وارد تجربه زندگیم شد …
وقتی که این آگاهی ها رو می نوشتم دائما این صحبت استاد توی جلسه آخر کشف قوانین زندگی توی ذهنم مرور می شد :
“ جهان افکار مشابه ، اتفاقات مشابه و هماهنگ با فرکانس های ما را بوجود میاره و این جهان، این خداوند داره این کار را انجام می ده نباید فکر کنیم به اینکه چطور می خواد این کار را انجام بده، ما فقط باید به اون نتیجه پایانی که دوست داریم اتفاق بیافته فکر کنیم ، نه اینکه چطور می خواد خداوند این کار را انجام بده فکر کنیم.
چون اگه به چگونگی فکر کنیم ، احتمالا گمراه می شیم، احتمالا شیطان این وسط دست به کار میشه و میگه که هیچ راهی براش نیست.
اینجا، توکل و تسلیم معنا میده
احساسه که داره نشون میده ما در مسیر درست هستیم یا مسیر نادرست، چون وقتی که به چگونگی فکر می کنی احساست بد می شه چون ایده ای نداری که خدا چطور می خواد این کار را انجام بده.
کاری که ما باید بکنیم اینه که ایمان داشته باشیم، اینه که توکل داشته باشیم.”
سلام به روی ماه سید محمد جواد روحانی عزیزم اسمت خیلی قشنگه مثل تصویر روی پروفایلت که بارها و بارها نگاهش کردم من ایمیل شما رو برای خودم فعال کردم و پیگیر شما هستم واز رفتارها صبر ، حوصله و پذیرش مرگ پدر و مادر تون که روحشان قرین رحمت الله باشه درس میگیرم واقعا کامنتهای شما خودش ی دانشگاه هست برای من.نمیدونم الان در چه شرایطی هستید ولی میدونم که حتما برامون می نویسید تا یاد بگیریم. از الله مهربانم بهترینها رو برات آرزومندم
افرین اقا جواد کیف کردم از توکل و ایمانتون. که چه خوب تونستین ذهنتون رو کنترل کنید و دست خالی در لحظه عمل کردین و سریع ایدتون رو اجرا کردید شاید خیلی ها مثل من اگ بودن هیچوقت ساخالین اقدام نمیکردم خیلی درس گرفتم
شکرررر برای بودنت شکررر برای اینکه هستی که من هستم
شکرررر برای این دوره ای که توش هستم و شکرررر برای 11قسمت از توحید عملی که بصورت تمرکزی اینروزها هدایت شدم به سمتش بعد یکسال خوردی گوش دادن به اون فایلها الان اومدم دارم رو باور توحیدی تمرکز میکنم و این فایلها رو گوش میدم تا خدا با آگاهی های این دوره آسانم کنه برای آسانی ها
خدایاشکرررت برای قسمت سوم دوره تغییر را در آغوش بگیر
الان چند روزه که آگاهی های این دوره رو گوش میکنم بفکر این افتادم که سه سال که اینجام هنوز نتونستم باور ثروتم و درست کنم و بتونم از خودم توانایی هایم پول دربیارم و ادامه این وضعیت که نمیدونم منتطرم چه اتفاقی بیوفته یا منتطر چک و لگد جهان هستم تا به خودم تکون بدم همسرم این روزها ببشتر از قبل دادش از وضعیت بد مالی مون در اومده و داره اعتراض میکنه چرا کاری نمیکنی این درصورتیکه من هرروز درحال فایل کوش دادن و کامنت خوندن و عمل کردن به آنم حالا این وسطا تو عملم ضعف دارم اونم بخاطر نقص در باورهام هست هر روز میرم مغازه شراکتی هستم با خواهرزادم و داداشم بازارمون کساده یعنی دخل و خرج مون باهم نمیخونه فعلا همینجوری میریم مغازه میایم یخورده بازار خوب میشه باز کساد میشه نمیدونم چیکار کنم ازطرفی چون شراکتیم نمیتونم همه چی بهم بزنم برم دنبال کار خودم دوست دارم تو این کارم موفق بشم بعد بزنم بیرون نمیدونم چرا دلم نمیخواد با شکست ازین کار بیام بیرون از طرفی نمیدونم چیکار باید بکنم هر روز دارم رو خودم کار میکنم تا خدا خودش دست بکار بشه و منو جابجا کنه یا بازارمو خوب کنه نمیدونم چیکار باید بکنم خدایا خودت درماندگی منو میبینی و میدونی از طرفی نمیتونم با این وضعیت از شراکتی و این کارم دست بکشم از طرفی نمیدونم چیکار باید بکنم چه کاری بلدم از طرفی دلم میخواد برم یه شهری که هیچکی منو نشناسن اونجا کاری را شروع کنم از صفر از طرفی پول ندارم برم جایی از طرفی هم میدونم که دارم درجا میزنم بایدددد تغییر کنم اگه تغییر صورت نگیره بدجور چک و لگد دنیا میرسه از طرف کل خانواده همه باهم زندگی میکنیم پدر و مادرم هستن نمیخوام اونا ناراحت بشن خلاصه جمع خانوادکی زندگی کنی یسری کارها انجامش سخته چون شراکتیم جدایی سخته یوقتی کدورت پیش نیاد حرفی پیش نیاد برای همین همه چی سپردم به خدا گفتم خداحونم تو بیا هدایتم و دست بگیر خودت میدونی با دیدن این دوره بیشتز از قبل بفکر تغییر اوصاع مالیم هستم و جز تو هیچکی نمیتونه منو ازاین مخمصه ای که توش گیر کردم نجات بده کلی آگاهی توحیدی دارم ولی هنوز به ضمیرناخوداگاهم نرسیدن که هیچ تغییری در زندگیم ایجاد نشد البته از لحاظ اخلاقی درونی خیلی تغییر کردم ایمانم به خدا خیلیی بیشتر شد باور کردن اینکه او تنها منبع قدرت و ثروت در دنیا هست برام خیلی آسون از افکار عموم جامعه دورم اخبار اصلا دنبال نمیکنم فکرهای منفی و نمیزارم تو ذهنم جولان بگیره سیگار و اعتیاد همه چیو گذاشتم کنار ورزش میکنم پیاده روی میکنم نمیدونم چرا فقیری ام درست نمیشه نمیدونم چیجوری این باور ثروت باید در من شکل بگیره فشار مالی ام خیلی زیاد شرمندگی خجالت کشیدن ها بی پول بودن ها داره تکرار میشه نرم نرم جهان داره بهم میگه باید تغییر کنی میدونم نشانه ها را میفهمم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم خداجونم من میدونم باید ازاین مدار برم بسمت مدار بالاتر اما نمیدونم چیجوری سرفه باز امانم و بریده فقیری امانم و بریده نمیخوام از ایمانم کم بشه میخوام با دستای تو شفا پیدا کنم این دومشکل و به تو میسپارم اینارو نوشتم تا تو بخونی نه کس دیگه اینجا نوشتم چون میدونم تو اینجا خیلی سر میزنی اصلا اینجا هستی و هر روز داری از طریق استاد و دیگر دوستان باعشق اینجا بصورت صدا و نوشته جاری میشوی برای همین من اینجا برای تو نوشتم که بدونی منم دلم میخواد تغییر کنم منم دلم میخواد از شراکت برای همیشه جدا بشم و کسب و کار خودم و داشته باشم منم دلم کسب و کار شخصی خودم و میخواد که نمیدونم چی بلدم چیو دوست دارم تو چی خیلی خوبم تو بهتر میدونی خداجونم میخوام هر کاری هست به هیچکی جز خودم و خودت وابسته نباشم مثل شغل فعلیم که همش جنسای مغازم امانت دلم میخواد تو این شغلم که خیلی دوسش دارم لوازم ساختمانی که سود دهی کارم خیلی بالاست با کمترین مشتری میشه پول خوبی درآورد ولی دلم میخواد تمام جنسا از خودم باشه یعنی نقدی از تولید کننده ها جنس بخرم نقدی هم بفروشم عرف کار ما چکی هست ولی هستن خیلی ها نقدی خرید و فروش میکنن اصلا نباشه من وقنی با قدرت برتر دنیا درارتباطم دلم میخواد کمکم کنه من اولین مغازه داری باشم در صنف خودم نقد میخره و نقد میفروشه مگه نمیگی تو هر کاری و میتونی انجام بدی مکه تو نبودی که برای ابراهیم مرغ 4تیکه کشته شده را زنده کردی و به عیسی دم مسیحا دادی و مرده زنده میکرد و یوسف و از چاه به عزت و شکوه رسوندی و رودخانه خروشان و برای موسی گشودی و نوح را از طوفان سهمکین نجات خیر اعطا کردی و تمام مردم سنگدل حجاز و برای محمد نرم کردی و دور تادور محمد و پر کردی از آدمای قدرتمند و پولدار پس همچین کارهایی که از عقل و منطق دورهست و براحتی انجام دادی اینکاری که من از تو میخوام که درمقابل این کارها هیچی نیست براحتی مثل آب خوردن یا یه چشم برهم زدنی میشه میتونی خدایاااااا برایم انجامش بده و مرا هدایت کن تا به سمت مدار بالاتر برم و بتونم تا چک و لگدی نشدم خودم زندگیمو اوضاع مالی مو عالی تر و بهتر تغییر بدم دیدی که اومدم این دوره را درآغوش گرفتم و دوره توحید عملی رو بصورت تمرکزی دارم گوش میدم و کامنتاشو میخونم تا قویتر بشم برای پرواز به مدار بالاتر خداجونم نمیخوام یجا استپ بزنم نمیخوام به هدف بسنده کنم نمیخوام مثل غورباقه ای که تو دیگ آب افناده که یواش یواش داره داغ میشه پخته بشم خدایا نمیخوام دیر بشه خودت شاهدی چیجوری دارم روخودم اینجا هرروز کار میکنم و چیجوری در شرایط سخت زندگیم کنترل ذهن میکنم درست یوقتایی از کوره در میرم و بازی و بهم میزنم ولی نمیزارم ادامه دار بشه سریع حالمو خوب میکنم چون به وجودت ایمان دارم میدونی دربرابر تو مقاومت ندارم دربرابر تغییر هیج مقاومتی ندارم و با عشق تغییر و در آغوش گرفتم ولی نمیدونم چرا موفقیت مالی حاصل نمیشه کد مخربی که تو ذهنم داره تکرار میشه چیه و نمیدونم خدایا خودت بدادم برس که نیای نابود میشم داغون میشم بی آبرو میشم از شنیدن سرزنس پژمرده و دلمرده میشم کم میارم اگه کمکم نکنی به یک آدم بی مصرف و نالایقی تبدیل میشم که هیجکی بهش اهمیتی نمیده خدایا من دلم موفقیت میخواد من دلم رشد و پیشرفت مالی میخواد منم دلم میخواد یه بخشی از گسترش جهانتو داشته باشم و نقش روشن و زیبایی را بگیرم خداجونم با توهستم که گفتی هم سمیعی و هم بصیر حالا که هم مرا میبینی و صدامو میشنوی یکاری بکن تا من ایمانم بیشتر بشه منم نشانه میخوام مثل این دوست خوبم آقا مصطفی مثل رزا مثل دیگر دوستانی که اینجا اومدن بالا منم نشاته میخوام منم ترا میخوام خدایا داغانم درستم کن نزار تو این حال بمونم خدایاکمکم کن خدایا یاریم کن یاربی مددی کن
متشکرم متشکرم متشکرم
خداحونم متتظر امداد غیبی ات هستم برای رشد اوضاع مالی ام منتطر پیامت هستم که چیکار کنم
بوس بوس خدای باعشق و قدرتمندنم میدونم که جز تو هیچکس نیست که بخواد یا بتونه کمکم کنه فقط تو میتونی و هزگز خسته نمیشی از کمک خواهی ما و یاری رسانی به ما الهی شکرررررررت
من رو هدفی تمرکز می کردم و خودمو میچسبوندم ب خدا با سجده البته خیلی تو سجده ممیوندم و فقط مالکیت و کسی که بتونه خواسته ق منو یده رو خداوند می دونستم
و اصلا اینجور چیرا رو من نمیدونستما که باور چیه و. …
ولی معجزات عجیبی برام اتفاق میفتاد
مٺلا من اونسالها ب صورت رایگان تو اموزشگاه ارایش کار یمکردم جوریکه از استادم که از شاگرد های هم کلاس مدرسه هستیم قویتر شدم
تو بحث دکلره و شینیون و. .. جوریکه تو محل و سالن هر مشتری دنبال من می گشت ولی پول درنمیاوردم بصورت حرفه ای
خیلق ابداع میکردم تو کارهام تو شینیون دکلره ترکیب رنگ و رنگ خوانی
و کوتاهیهایی که درجاتشو فقط خودم بلد بودم
ولی دقیقا استاد وقتی تمرکزی ب یه هدفم میخواستم برسم و اون سجده رو طول می دادم و خودمو مینداختم ب پای خداوند و ازش کمک میخواستم حدود یکهفته یا چند روز تا بیدار میشدم سجده رو انجام میدادم بعضی وقتا ذکر ولی بیشتر وقتها فقط ب خداوند و براورده ضدن خواستم فکر می کردم و ازش میخواستم و این ایه که من مجیبم و نزدیکم و توان هر کاری رو دارم رو تو ذهنمـمیچرخوندم
اون موقع وسایل حواس پرتی خیلی کم بود استاد
و در عرض چند روز مٺلا من خواسته مالی داشتم
بعد ی بار شب اومدم خونه فکر کردم شاید فلکه گاز نبستم ب برادرم گفتم بیا بریم ببینم اومد رفتیم اموزشگاه گقت میتونم ببینم از دم در وایساد پرده رو زد کنار سالنو نگاه کرد گفت من همچین حایی برات بزنم تو مار کن پول منو بر گردون
و من اصلا نمیفهمیدم این دست خداست و… و ترسیدم راستش چون سنم کم بود و مدرکهامو هم هنوز نگرفته بودم و این دوستم که صاخب اونجا بود هن همض میگفت نه فلان مدرک لازمه و انقدر پول پیض دادمو انقدر کرایه و کلا میترسوند منو و بعدا فهمقدم همض دروغ می گفته که من نرم صالن بزنم چون ب من احتیاج داشت و من عمرم تلف میکردم و نپذقرفتم بخاطر این فکر خیالها
ولی چند صال بعد که این دوستم خودشو بست و کلا بابت کار پولی نمیداد و می گفت عوضش تحربه مهارت یاد میگیری منم فکر میکردم درست میگه ولی خب تا چقدر باید رایگان کار کرد مگه
خلاصه چند سال بعدش دوباره همین برادرم البته بصورت شراکتی ک اینم اشتباهه اومم بازم در حالی و زمانی بود که من ذهنمو فقط با صجده بعد از بیداری میچسبوندم ب خدا و هدفم
بهم پول داد و من با شراکت ی مغازه زدم ولی بازم هیچوقت پول در نیاوردم حتی با وام خودرو خودرو خریدم وذی قسطشو نتونستم بدم ای وای
دقیقا چون من دیکه اون ارتباط با خدا رو حفظ نمی کردم
کاملا درک می کنم استاد این صحبت شما رو
من تمرکز روی هدفو ول میکردم چون میگفتم خب دیگه من بهترین خیابون شهر مغازه دارم ماشینم که دارم
پولم که کلا واسه ما نیست و مشتری های اشغالی واسه ماست و همه دنبال قطسین و هر چی بد بخته میاد مغازه من و… اینجا پایین شهره همه گدان باید بری تهران و… بالا شهر و…
در حالیکه همین خیابونی که من بودم ی سالن معروف شد استاد تو همین شرایط تو همین اوضاع اون خانم تقریبا حدود بیست سال پیش
تو همین پایین شهر سالی پونزده میلیون تومان مالیاتش بود پنج برابر طلافروضی بزرگ و معروف محله مون ،و جوری خداوند معروفش کرده بود که از دبی هم واسه عروس شدن میومدن پیش این
و روبروی تتل استقلال تهران شروع ب ساخت وساز و خرید و فروش ماشینهای لاکچری کرده بود استاد
دقیقا اون خانم ی خانم 55ساله بود و مطلقه بود و فقط چرت پرت دربارش میگفتن در حالیکه بشدت الهی بود و پاکو چی میتونست اینجوری تو این اوضاع داغون تو این محله پایین شهر اینجوری پول دربیاره از کل دنیا مشتری داشته باشه
چون اصلا تو سالن دیده نمیشد از اتاقش کنترل میکرد کارکنانش رو
در اصل ب هدایتهای خدا عمل می کرد استاد
ولی من تا نتیجه ای رو می گرفتم رها می کردم خداو هدف بعدی و. ..
من حتی بیصت روز نودمو بستم ب نمازشب خخخخ
چون گفته بودن نمازشب روزیو زیاد میکنه و نصف شب خدا فقط بیداره خخخخخ
میخوندم الحق هم مقومد برام مشتری یعنی توی ده شب من دو میلیون سود کردم مشتری های خوب اومد و ده روز دوم وام جورشد پراید خریدم
در اصل استاد خوبم من اون لحظه ها که ب خدا نزدیک میشدم و اون خواسته رو تکرار می کردم
داشتم باور سازی می کردم و امکان پذیر بودنشو ب ذهنم می قبولوندم
ولی من همه رو از دست دادم
چرا چون اون افکار توحیدی رو رها میکردم ب جای اینکه برم سراغ هدف بعدیم
حرف دوستای خل و چلمو گوش می دادم
کلی فکر شرک الود میومد که خدا نمیخواد یا خیلی سخته یا تو نمیتونی قا فلانی چشمت می زنه
راسته استاد خوبم وقتی باور ها رو رها کنی همین میشه میفتی ته چاه
باید هدف ساخت فکرای هم جهت تقویت کرد با امید
و با رسیدن ب هدفت
هدف بعدی
هدف بعدی
هدف بعدی
وگرنه میری عین رنجر بالا ول می کنی محکم میای پایین برق میره سیم کنترل شهر بازی اتصال میکنه با مخ میخوری کف اسفالت له میشه مغزی که رهاش کردی پرش کردی دوباره از اشغالیجات
و بازم استاد برای ازدواجمم من تو ذهنم میگفتم چی میخوام
و شروع می کردم ب نماز و… واسه خودم چله میزاشتم
و دقیقا پسری ک میخواستم با ماضین ساتافش و. ….خخخخ وای استاد سن وسال و ،،،دلخواهم اومد افتاد دنبالم خونه رو پیدا کرد
ولی بازم از دست دادم چون رها می کردم ادامه دعا و فکرای خوب رو
فکرای چرت میومد تو ذهنم
دقیقا
وقتی قرآن میخوندم تو مغزم میگفتم خدا گفته من مجیبم و همه چیزو مسخر تو کردم اونموقع ها معنی مسخر نمیفهمیدم ولی فقط خوشم میومد انرژیش ضربه احساسی خوب میزد ب مغزم
بعد می گفتم پس این خداهه خوبه می تونه میده
ولی رها می کردم و اوضاع بدتر از بدتر
و بازهم پارسال من دو هفته کار کردم رو ذهنم نتیجه مالی رسید بازم ولش کردم گفتم دیگه نیاز نیست کنترل ذهن خودش درست شده دیگه تموم شد رفت
ولی الان با فایلای خوب شما دارم تازه می فهمم که مسیر همون بوده که من رفتم و رها کردنش غلطترین کاره
فکر کرده (ذهنمو میگم ) ولش می کنم البته فکرده خیالات کرده
خوب منو میشناسه میدونه من کیم چیکارا باهاش کردم قبلانا ب چ چیزایی دست یافتم
من آدمی هستم که خیلی اهمال کاری میکنم یعنی به تعویق میندازم و این باعث شده که هیچ وقت کارهام انجام ندم و همیشه ذهنم درگیر میشه
و دنیا خیلی بهم چک و لگد زد تا الان دارم می فهمم
و از خدا می خوام بهم کمک کنه که مشتاقانه ادامه بدم
می خوام یه تجربه بگم از خودم
نمیدونم کدوم تجربه رو بگم که ربط داشته باشه به این فایل .
یه تجربه من این هست که به خاطر نداشتن مدیریت مالی و اهمال کاری بدهی درست شده برام
و خیلی دنیا بهم چک و لگد زدن تا اینو فهمیدم و هدایت می خوام از خدا تابتونم از؟این امتحان سربلند بیام بیرون چون مطمئنم که این مسئله حل بشه خیلی اتفاقات عالی برام رخ میده
الان تمرکز گذاشتم روی اینکه درآمدم زیاد بشه و اولویت صفر کردن بدهی ها هست
میدونم به زودی این اتفاق می افته و
بعد از اون میرم دنبال رشد
هر چند که همین الان هم در حال رشد هستم
.خدادجونم قلبم را آماده پذیرش کن
یه مورد که خیلی دوست دارم تغییر بدم شغلم هست من در حال حاضر 2 تا شغل دارم ولی شغلی که عاشقش باشم نیست و دوست دارم شغلی داشته باشم که ازانجام دادانش لذت ببرم و کمک به رشد دنیا کنم .
صحبت هایی که توی این فایل شد من با گوشت و استخوانم درکش کردم قبلا، واقعا اگه کسی از قبل اماده ی تغییر باشه خیلی برد میکنی و خیلیی جلو میوفته من خودم توی اون سطحی هستم فعلا که نشانه رو ببینم شروع میکنم به تغییر کردن درواقع اگه من نشانه رو ببینم و نادیده اش بگیرم و تغییر نکنم واقعا یک فاجعه ایی رخ میده که جمع کردنش خیلی سخته و از همه مهمتر احساس خودم بد میشه و حالم خوب نیست
از شناختی که تا فعلا از خودم داشتم فقط منتظر یه نشانه ایی ببینم و شروع کنم به تغییر کردن و واقعا حس فوق العاده اییه من که عاشق این روندم و این نشان دهنده تکامل هم هست یعنی اینکه یک مسیری هست مدتیه توی اون مسیری و بعدش اون پاسخگو نیاز هات نیست و اینجاست که وارد مسیر بالاتر و مدار بالاتر میشی و تا زمانی که اون مدار پاسخگو نیاز هات باشه در اون قرار داری و بعدش اگه روی خودت کار کنی صعود میکنی مدار بالاتر و اگرنه سقوط میکنی مدار پایین تر .
در زندگی ات چند بار به هدفی رسیدی و گفتی دیگه تمومه . در واقع من خودم از قبل هیچ وقت این ذهنیت را نداشتم که فلان کار رو انجام بدم دیگه راحت میشم چون که مسیر خیلی لذت بخشه و همش یه راه برای بهتر شدن پیدا میکنم
یه هدفی که من داشتم اینکه میخواستم ماشین دنا پلاس داشتهباشم ولی چند وقت بعد پشیمون شدم و هدف جدیدی رو انتخاب کردم اینکه من دوره روانشاسی ثروت رو خریداری کردم و به خودم گفتم باور های خودم رو در مورد ثروت درست میکنم و بعد راحت این ماشین رو خریداری میکنم
به نام خدایی که رحمتش بی اندازه و
مهربانی اش همیشگی است.
خدای بخشنده ی فراوانی
مهربان وعاشق
رقیب ورفیق وبنده نواز
غفور و رحیم
سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم
وهمه ی عزیزان جان ودلم
دراین فضای آرامش بخش وتوحیدی
● تمرین
در زندگی ات چند بار به هدفی رسیدی بعد احساس کردی تموم شد دست از تلاش کشیدی ونتیجه چی شد؟
من در دو سال پیش انتخاب شدم برای اجرای موسیقی در یک همایش.
وآن زمان توانستم با موفقیت اجرا کنم وبسیار تشویق شدم هم از طرف خانواده و هم از طرف استاد موسیقی وهم کسایی که در همایش حضور داشتند.
بعداز آن همایش سال گذشته دوباره انتخاب شدم ولی این بار غرور من را گرفت وگفتم کاری نداره وزیاد تمرین نداشتم وچی شد؟
■افتضاح شد.
طوری که به جای اینکه ریتمیک اجرا کنم بداهه نوازی کردم و خوب دیگه حدس بزنید چی شد.
اشکال کارم چی بود؟
غرور
غرور
غرور
در صورتیکه بعد از موفقیتم می بایست برای خودم هدف بالاتری در نظر می گرفتم که بیشتر تلاش کنم وروی پله ی اول نمانم.
ولی خُب حالا درسِ شو گرفتم برای اجرای بعدی.
《《《《《《خدایا شکرت》》》》》》
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
یکی از مهمترین مثالهای من در اینباره در مورد کنکور بود زمانی که دانشگاه دلخواهم قبول شدم دیدم که به یکباره تمام انگیزه من از بین رفت و دیگه هیچ هدفی نداشتم و یه جورایی میتونم بگم در مومنتوم منفی افتادم و همش اتفاقهای نادلخواه برام ایجاد میشد.
مثالهای مختلفی در اینباره دارم که خب میشه گفت تقریباً الگوی همشون یکسان هست اما دوست دارم درسهایی که از این مثالها گرفتم را دربارش صحبت کنم، انشالله که به هممون کمک کنه.
در مثال کنکور اواین چیزی که خیلی برام واضحه اینکه من در رقابت با دیگران دوست داشتم که اون دانشگاه خاص قبول بشم و شاید اگر خود واقعی من را بررسی میکردی چیز دیگری را میخواست اما اون زمان فکر میکردم که درستترین انتخاب را دارم. نکتش اینجاست وقتی ما به جای شناخت علایق خودمون سعی میکنم مسیرهای دیگران را بریم نمیتونیم انگیزههای صحیحی داشته باشیم و ازشون تغذیه بشیم. در واقع نکته مهم بعدی داشتن انگیزههای محکم و قوی برای خودمونه چون طبق مکانیزم مغز ما وقتی چیزی براش منطقی بشه انجامش میده و اگر این منطقها محکم نباشه ممکنه انسان یه سری چیزها بدست بیاره اما اون مسیر نمیتونه ادامهدار باشه.
یه نکته مهمی که در ادامه پیش میاد اینه ازونجاییکه همیشه یه احساس بد به دلیل رقابت یا خودکمبینی و چیزهای دیگه هست انسان نمیتونه از مسیر لذت ببره و سپاسگزار باشه.
نکته بسیار مهم دیگه موضوع ارزشهاست؛ وقتی انسان ارزشهای سالمی برای خودش تعریف کنه میتونه انگیزهها و اقدامات سالمی هم داشته باشه و همین حال خوب حاصل از این موارد باعث میشه هدایت بشه به مسیرهای آسان.
چند روز پیش یه گفتگویی را داشتم میدیدم درباره رونالدو که یکی از اون عزیزان میگفت با تعجب رونالدو دیگه باید چقدر پول دربیاره که بیخیال فوتبال بشه؟ بعد من همان موقع فکر کردم من هم تا قبل از آشنایی با استاد همینجوری فکر میکردم اما از وقتی اومدم به خلق ارزش فکر کردم همه چیز واقعاً دگرگون شد.
وقتی آدم به این فکر میکنه که خداوند مهمترین خصلت خودش یعنی خلاقیت را در وجود ما قرار داده متوجه میشه بحث بحث خلق کردنه، پول تنها یک پاداش بهقول استاد اضافیه و البته که باید باشه.
من به شخصه فکر میکنم عزیزانی که مباحث مالی براشون مهمه برای درک بهتر این فایل دورههای ثروت استاد را تهیه کنند چون احساس کردم ممکنه برداشت درستی از موضوعات این فایل نشه تا قبل از اینکه آگاهیهای دوره ثروت درک نشده باشه.
مورد مهمی دیگهای که به ذهنم میرسه بحث باورهاست. من فکر میکنم همه ما هدفهای خوبی داریم اما چون باورهای درستی نداریم قدمی هم برنمیداریم.
یه نکته اساسی دیگه هم بحث تکامله، انسان ذاتاً دوست داره تکامل را در نظر نگیره و به همین خاطر ممکنه حتی باورهای درستی هم داشته باشه و اقدام هم انجام بده اما چون دوست داره سریع نتیجه بگیره به محض برخورد با چالشها ممکنه متوقف بشه.
بحث غرور و عدم نگاه درست به فراوانی هم میتونه موانع مهم دیگهای باشند، این که ما از رسیدن به هدفها احساس غرور داشته باشیم اصلاً چیز بدی نیست اما کسی که باور درستی نسبت به فراوانی داشته باشه خیلی در باد عرور نمیمونه و بیشتر نگاهش به کسب نتایج بزرگتره و اون هدف را بهعنوان سندی از امکانپذیری پیش خودش در ذهن و قلبش نگه میداره.
بهعنوان حسن ختام دوست دارم در مورد خدمت به خلق و عشق هم صحبت کنم که به نظرم موارد بسیار کمککنندهای هستند در هدفگذاری.
هیچ انسانی را ندیدم تابهحال که از عشق و خدمت به خلق سیر شده باشه. اگر ما بتونیم همیشه به این 2 موضوع فکر کنیم خیلی خوب میتونیم هدفگذاری کنیم و در مسیر بمونیم و پیشرفت کنیم. تمام زیباییهای جهان که امروز شاهدش هستیم نتیجه همینه.
خداروشکر میکنم که فرصت داشتن از این پروژه استفاده کنم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت سوم
“ خدا بزرگه …“
داشتن پذیرش …یعنی …
پذیرفتن آدما با تمام نقص هاشون
پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه مى کنم
پذیرفتن اینکه من کامل نیستم
پذیرفتن تمام فقدانها
پذیرفتن تمام از دست دادنها،شکست خوردن ها, رها شدنها
داشتن پذیرش یعنى پایان دادن تمام دعوی ها و
اختلافها ،پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش…
دوران همگیری خیلی بهم خوش گذشت …شوخی و خنده ، بخور و بخواب …. خونه پدر خانم
بعد از حدود دوسال روز بازار رفتن و بساط کردن توی سرما و گرما بدون ماشین ، این دو ماه استراحت و تعطیلی واقعا بهم چسبید
توی همین روزهای تعطیلی بود که ، یکی از عمده فروشان قهوه و چای که ازش جنس تهیه می کردم باهام تماس گرفت و گفت: نمی خوای بیای مشهد ؟
گفتم : روز بازارها که تعطیله ، نمی تونم کار کنم !!
گفت : حالا شما بیا مشهد ، یواش یواش کار را شروع کن خدا بزرگه …
گفتم : باشه خبرشو می دم …
از یه طرف شرایطی که داشتم خیلی برام راحت و لذت بخش بود چون هیچ مسئولیتی نداشتم ، نه می خواست اجاره خونه بدم ، نه می خواست خرج خونه بدم … اما از طرف دیگه وجودم تشنه یک حرکت توحیدی بود …
دلم می خواست دوباره با خدا معامله کنم خودمو وارد یک چالش جدید کنم
با تماس این بنده خدا ، جرقه افتتاح کافیشاپ توی وجودم زده شد و یه دفعه آتیش گرفتم و موتورم روشن شد … با خودم گفتم : روز بازار دیگه بسه ، می رم مشهد، کافیشاپ افتتاح می کنم ، … من باید کافیشاپ بزنم …
به همسرم گفتم : بلیط می گیرم بریم مشهد !!
گفت : چی …!!!؟؟؟ بریم مشهد چکار کنیم؟؟!
گفتم : بریم مشهد می خوام کار رو شروع کنم … می خوام کافیشاپ بزنم …
گفت: اولا مشهد همه جا تعطیله ، دوما ؛ با کدوم پول می خوای کافیشاپ بزنی ؟؟ سوما ؛ مگه تو تاحالا کافیشاپ داشتی ؟
گفتم : خدا بزرگه … فعلا بریم مشهد
گفت : آخه ما که پول نداریم حتی غذا بخریم!!
گفتم: یک میلیون تومان یارانه برای سرپرست هر خانوار ریختن و بعدشم یک میلیون تومان برای تولد لئا جمع شده ، فعلا با همین پول خودمون رو برسونیم مشهد بعدش خدا بزرگه …
بلیط گرفتم و اومدیم مشهد … به محض اینکه رسیدیم ، رفتم پیش همین دوستم که عمده فروش بود، بهش گفتم : می خوام کافیشاپ بزنم ، دیگه نمی خوام برم روز بازار …
گفت : خیلی هم عالیه … هرچقدر جنس بخوای بهت می دم هر موقع فروختی پولش رو بده
الانم برو یک پاساژی هست نزدیک حرم خیابان نواب به نام مجتمع ایمان ، اونجا رو تازه راه انداختن ، قیمت اجاره اش خیلی پایینه ، یه پرس و جویی بکن…
یک راست رفتم اونجا، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، رفتم پیش نگهبان و ازش پرسیدم مغازه های اینجا چجوریه برای اجاره؟
گفت : برای چه شغلی می خوای؟
گفتم برای کافیشاپ
گفت : یک مغازه هست که آب و فاضلاب داره اونم طبقه بالاست ، بریم نشونت بدم
رفتیم بالا ، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، اصلا افتتاح نشده
ولی اینقدر از اونجا خوشماومده بود که یک دل نه صد دل عاشق اونجا شده بودم
یه حسی توی وجودم می گفت: اینجا عالیه همینجا رو بگیر
به نگهبان گفتم : همینجا رو می خوام با کی باید صحبت کنم؟
نگهبان ، دفتر مجتمع را نشونم داد و گفت ساعت اداری بیا صحبت کن
ازش تشکر کردم و اومدم بیرون
با اینکه هیچ پولی نداشتم که مغازه رو اجاره کنم ، حتی دکور بزنم ، میز و صندلی بگذارم ، دستگاه بگیرم …. ولی به حدی خوشحال بودم که انگار مغازه رو گرفته بودم و داشتم کار می کردم
فرداش رفتم دفتر مجتمع و با مدیر اونجا صحبت کردم ، بهم گفت: اجاره اینجا ماهی 400 هزار تومان هست به اضافه پول شارژ مجتمع
ازش پرسیدم که الان چقدر باید پول بدم تا مغازه رو بهم تحویل بدین؟
گفت : 500 هزارتومان هزینه قولنامه میشه و برای اجاره هم هر دوماه یک چک .
گفتم قبوله فردا پول و مدارک و دسته چک میارم قولنامه رو بنویس
باتعجب گفت: واقعا می خوای اینجا رو اجاره کنی؟ همه مغازه های مجتمع و توی خیابون تعطیله و همه دارن تعطیل می کنن ، شما می خوای مغازه افتتاح کنی؟
گفتم : خدا بزرگه … شما قولنامه رو بنویس مغازه رو تحویل بده …
فردای اون روز اومدم و 500 هزار تومان دادم و قولنامه نوشته شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم
و اومدم خونه …به همسرم گفتم : مغازه گرفتم
گفت : کجا مغازه گرفتی ؟ با کدوم پول ؟ چجوری می خوای دکور بزنی ؟
گفتم خدا بزرگه درست میشه …
چند روز می رفتم مغازه و همونجا هی راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم هی می گفتم خدایا ! چجوری دکور بزنم ؟ پول از کجا جور کنم ؟
اما به حدی خوشحال بودم که اصلا بی پولی رو احساس نمی کردم ، دائما خودم رو می دیدم که دارم به مشتری ها قهوه می دم و اینجا کلی مشتری منتظر وایساده که براشون قهوه سرو کنم
یه روز که داشتم وارد مجتمع می شدم دیدم که یه مغازه خوشکبار باز کرده ، رفتم داخل و خودمو معرفی کردم
گفتم : من همسایه جدید هستم ، طبقه بالا می خوام کافیشاپ بزنم
خیلی خوشحال شد و از کارم استقبال کرد و پرسید: برای دکور می خوای چکار کنی؟
گفتم : بلد نیستم باید چکار کنم ، فقط این رومی دونم که میز و صندلی لازم دارم
گفت: من طراح داخلی هستم ، می تونم کمکت کنم تا دکور بزنی
گفتم : خدا پدر و مادرت رو بیاموزه لطف می کنی ، اولین کافیشاپه که می خوام بزنم ، بلد نیستم باید چکار کنم
گفت : کاری نداره ، بریم بالا تا بهت بگم چکار کنی
باهم رفتیم بالا و کلی ایده بهم داد برای طرح ، رنگ ، نور و خیلی چیزهای دیگه
خدارو شکر همه چیز جور شد مغازه رو گرفته بودم جنسش جور بود ، طرح و ایده دکورش هم درست شد ، همه شرایط فراهم بود فقط یه مشکل خیلی خیلی ریز این وسط بود …
پول نداشتم …
چند روزی از این ماجراها گذشت تا اینکه داشت یواش یواش پولمون تموم می شد و هزینه مغازه که چه عرض کنم پول غذا خوردن هم دیگه نداشتیم … ولی من احساسم خیلی عالی بود توی ذهنم داشتم پشت کله هم قهوه می فروختم کلی سرم شلوغ بود و مشتری داشتم ….
تا اینکه یکی از همین روزا خواهرم اومد خونمون و گفت قرارداد خونه اش داره تموم میشه و دیگه نمی خواد تمدید کنه … تصمیم داشت از مشهد بره تربت حیدریه ، خونه خودشون که دیگه اجاره خونه نخواد بده
گفت 20 میلیون پول رهن دادم ، اگه این پول دست خودم باشه خرجش می کنم ، این پول را تا سال دیگه لازم ندارم ، دست تو باشه ….
من هم با کمال میل قبول کردم و به این شکل پول دکور و تجهیزات و آنچه لازم داشتم جور شد ، به سرعت دست به کار شدم و دکور زده شد و همه اون چیزهایی که توی ذهنم ساخته بودم ، وارد تجربه زندگیم شد …
وقتی که این آگاهی ها رو می نوشتم دائما این صحبت استاد توی جلسه آخر کشف قوانین زندگی توی ذهنم مرور می شد :
“ جهان افکار مشابه ، اتفاقات مشابه و هماهنگ با فرکانس های ما را بوجود میاره و این جهان، این خداوند داره این کار را انجام می ده نباید فکر کنیم به اینکه چطور می خواد این کار را انجام بده، ما فقط باید به اون نتیجه پایانی که دوست داریم اتفاق بیافته فکر کنیم ، نه اینکه چطور می خواد خداوند این کار را انجام بده فکر کنیم.
چون اگه به چگونگی فکر کنیم ، احتمالا گمراه می شیم، احتمالا شیطان این وسط دست به کار میشه و میگه که هیچ راهی براش نیست.
اینجا، توکل و تسلیم معنا میده
احساسه که داره نشون میده ما در مسیر درست هستیم یا مسیر نادرست، چون وقتی که به چگونگی فکر می کنی احساست بد می شه چون ایده ای نداری که خدا چطور می خواد این کار را انجام بده.
کاری که ما باید بکنیم اینه که ایمان داشته باشیم، اینه که توکل داشته باشیم.”
قصه ای هوشیار سازد
قصه ای خواب آورد
در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام به روی ماه سید محمد جواد روحانی عزیزم اسمت خیلی قشنگه مثل تصویر روی پروفایلت که بارها و بارها نگاهش کردم من ایمیل شما رو برای خودم فعال کردم و پیگیر شما هستم واز رفتارها صبر ، حوصله و پذیرش مرگ پدر و مادر تون که روحشان قرین رحمت الله باشه درس میگیرم واقعا کامنتهای شما خودش ی دانشگاه هست برای من.نمیدونم الان در چه شرایطی هستید ولی میدونم که حتما برامون می نویسید تا یاد بگیریم. از الله مهربانم بهترینها رو برات آرزومندم
سلام سید جان دوست خوب همفرکانسیم
چقدر حالم خوب شد با این کامنتت
چقدر توحیدی عمل کردی
واقعا احسنت به شما برای این شجاعت
برای این توکل به خداوند
خیلی لذت بردم. کامنتت پر از شورو اشتیاق و
انرژی بود درود بر شما که انقدر خوب به آموزههای
استاد عمل میکنی
در پناه الله مهربان باشی
افرین اقا جواد کیف کردم از توکل و ایمانتون. که چه خوب تونستین ذهنتون رو کنترل کنید و دست خالی در لحظه عمل کردین و سریع ایدتون رو اجرا کردید شاید خیلی ها مثل من اگ بودن هیچوقت ساخالین اقدام نمیکردم خیلی درس گرفتم
به نام خدایی که همواره هدایت می کند
خدایا من بابت تمام درجا زدن ها
و تمام استپ ها و در مسیر نبودن ها
ازت معذرت میخام
خدایا منو ببخش که از اصلم که تو ازحرکت و انرژیه
دور افتادم
خدایا میخام که همواره در حرکت باشم
همواره در حال بهتر شدن
همواره در حال توحیدی تر شدن
و همواره در حال رسیدن به تو در حرکت باشم
خدایا
دیگه چقدررر خوب متوجه میشم که از کجا ضربه خوردم
چقد خوب متوجه میشم که چرا پولم از دست دادم
چرا نعمتهای که بهم دادی دوباره رفت
چقدر خوب متوجه میشم که چرااز رابطه ها اسیب دیدم
خلق را با تو چنان بد خو کند
تا تورا ناچار زان سو کند
خدایا شکرت که در این مسیرم
بسم الله
به تو که هستی همه کس و همه چیز هستی
به منی که هیچکس نیستم هویت میدهی
شکرررر برای بودنت شکررر برای اینکه هستی که من هستم
شکرررر برای این دوره ای که توش هستم و شکرررر برای 11قسمت از توحید عملی که بصورت تمرکزی اینروزها هدایت شدم به سمتش بعد یکسال خوردی گوش دادن به اون فایلها الان اومدم دارم رو باور توحیدی تمرکز میکنم و این فایلها رو گوش میدم تا خدا با آگاهی های این دوره آسانم کنه برای آسانی ها
خدایاشکرررت برای قسمت سوم دوره تغییر را در آغوش بگیر
الان چند روزه که آگاهی های این دوره رو گوش میکنم بفکر این افتادم که سه سال که اینجام هنوز نتونستم باور ثروتم و درست کنم و بتونم از خودم توانایی هایم پول دربیارم و ادامه این وضعیت که نمیدونم منتطرم چه اتفاقی بیوفته یا منتطر چک و لگد جهان هستم تا به خودم تکون بدم همسرم این روزها ببشتر از قبل دادش از وضعیت بد مالی مون در اومده و داره اعتراض میکنه چرا کاری نمیکنی این درصورتیکه من هرروز درحال فایل کوش دادن و کامنت خوندن و عمل کردن به آنم حالا این وسطا تو عملم ضعف دارم اونم بخاطر نقص در باورهام هست هر روز میرم مغازه شراکتی هستم با خواهرزادم و داداشم بازارمون کساده یعنی دخل و خرج مون باهم نمیخونه فعلا همینجوری میریم مغازه میایم یخورده بازار خوب میشه باز کساد میشه نمیدونم چیکار کنم ازطرفی چون شراکتیم نمیتونم همه چی بهم بزنم برم دنبال کار خودم دوست دارم تو این کارم موفق بشم بعد بزنم بیرون نمیدونم چرا دلم نمیخواد با شکست ازین کار بیام بیرون از طرفی نمیدونم چیکار باید بکنم هر روز دارم رو خودم کار میکنم تا خدا خودش دست بکار بشه و منو جابجا کنه یا بازارمو خوب کنه نمیدونم چیکار باید بکنم خدایا خودت درماندگی منو میبینی و میدونی از طرفی نمیتونم با این وضعیت از شراکتی و این کارم دست بکشم از طرفی نمیدونم چیکار باید بکنم چه کاری بلدم از طرفی دلم میخواد برم یه شهری که هیچکی منو نشناسن اونجا کاری را شروع کنم از صفر از طرفی پول ندارم برم جایی از طرفی هم میدونم که دارم درجا میزنم بایدددد تغییر کنم اگه تغییر صورت نگیره بدجور چک و لگد دنیا میرسه از طرف کل خانواده همه باهم زندگی میکنیم پدر و مادرم هستن نمیخوام اونا ناراحت بشن خلاصه جمع خانوادکی زندگی کنی یسری کارها انجامش سخته چون شراکتیم جدایی سخته یوقتی کدورت پیش نیاد حرفی پیش نیاد برای همین همه چی سپردم به خدا گفتم خداحونم تو بیا هدایتم و دست بگیر خودت میدونی با دیدن این دوره بیشتز از قبل بفکر تغییر اوصاع مالیم هستم و جز تو هیچکی نمیتونه منو ازاین مخمصه ای که توش گیر کردم نجات بده کلی آگاهی توحیدی دارم ولی هنوز به ضمیرناخوداگاهم نرسیدن که هیچ تغییری در زندگیم ایجاد نشد البته از لحاظ اخلاقی درونی خیلی تغییر کردم ایمانم به خدا خیلیی بیشتر شد باور کردن اینکه او تنها منبع قدرت و ثروت در دنیا هست برام خیلی آسون از افکار عموم جامعه دورم اخبار اصلا دنبال نمیکنم فکرهای منفی و نمیزارم تو ذهنم جولان بگیره سیگار و اعتیاد همه چیو گذاشتم کنار ورزش میکنم پیاده روی میکنم نمیدونم چرا فقیری ام درست نمیشه نمیدونم چیجوری این باور ثروت باید در من شکل بگیره فشار مالی ام خیلی زیاد شرمندگی خجالت کشیدن ها بی پول بودن ها داره تکرار میشه نرم نرم جهان داره بهم میگه باید تغییر کنی میدونم نشانه ها را میفهمم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم خداجونم من میدونم باید ازاین مدار برم بسمت مدار بالاتر اما نمیدونم چیجوری سرفه باز امانم و بریده فقیری امانم و بریده نمیخوام از ایمانم کم بشه میخوام با دستای تو شفا پیدا کنم این دومشکل و به تو میسپارم اینارو نوشتم تا تو بخونی نه کس دیگه اینجا نوشتم چون میدونم تو اینجا خیلی سر میزنی اصلا اینجا هستی و هر روز داری از طریق استاد و دیگر دوستان باعشق اینجا بصورت صدا و نوشته جاری میشوی برای همین من اینجا برای تو نوشتم که بدونی منم دلم میخواد تغییر کنم منم دلم میخواد از شراکت برای همیشه جدا بشم و کسب و کار خودم و داشته باشم منم دلم کسب و کار شخصی خودم و میخواد که نمیدونم چی بلدم چیو دوست دارم تو چی خیلی خوبم تو بهتر میدونی خداجونم میخوام هر کاری هست به هیچکی جز خودم و خودت وابسته نباشم مثل شغل فعلیم که همش جنسای مغازم امانت دلم میخواد تو این شغلم که خیلی دوسش دارم لوازم ساختمانی که سود دهی کارم خیلی بالاست با کمترین مشتری میشه پول خوبی درآورد ولی دلم میخواد تمام جنسا از خودم باشه یعنی نقدی از تولید کننده ها جنس بخرم نقدی هم بفروشم عرف کار ما چکی هست ولی هستن خیلی ها نقدی خرید و فروش میکنن اصلا نباشه من وقنی با قدرت برتر دنیا درارتباطم دلم میخواد کمکم کنه من اولین مغازه داری باشم در صنف خودم نقد میخره و نقد میفروشه مگه نمیگی تو هر کاری و میتونی انجام بدی مکه تو نبودی که برای ابراهیم مرغ 4تیکه کشته شده را زنده کردی و به عیسی دم مسیحا دادی و مرده زنده میکرد و یوسف و از چاه به عزت و شکوه رسوندی و رودخانه خروشان و برای موسی گشودی و نوح را از طوفان سهمکین نجات خیر اعطا کردی و تمام مردم سنگدل حجاز و برای محمد نرم کردی و دور تادور محمد و پر کردی از آدمای قدرتمند و پولدار پس همچین کارهایی که از عقل و منطق دورهست و براحتی انجام دادی اینکاری که من از تو میخوام که درمقابل این کارها هیچی نیست براحتی مثل آب خوردن یا یه چشم برهم زدنی میشه میتونی خدایاااااا برایم انجامش بده و مرا هدایت کن تا به سمت مدار بالاتر برم و بتونم تا چک و لگدی نشدم خودم زندگیمو اوضاع مالی مو عالی تر و بهتر تغییر بدم دیدی که اومدم این دوره را درآغوش گرفتم و دوره توحید عملی رو بصورت تمرکزی دارم گوش میدم و کامنتاشو میخونم تا قویتر بشم برای پرواز به مدار بالاتر خداجونم نمیخوام یجا استپ بزنم نمیخوام به هدف بسنده کنم نمیخوام مثل غورباقه ای که تو دیگ آب افناده که یواش یواش داره داغ میشه پخته بشم خدایا نمیخوام دیر بشه خودت شاهدی چیجوری دارم روخودم اینجا هرروز کار میکنم و چیجوری در شرایط سخت زندگیم کنترل ذهن میکنم درست یوقتایی از کوره در میرم و بازی و بهم میزنم ولی نمیزارم ادامه دار بشه سریع حالمو خوب میکنم چون به وجودت ایمان دارم میدونی دربرابر تو مقاومت ندارم دربرابر تغییر هیج مقاومتی ندارم و با عشق تغییر و در آغوش گرفتم ولی نمیدونم چرا موفقیت مالی حاصل نمیشه کد مخربی که تو ذهنم داره تکرار میشه چیه و نمیدونم خدایا خودت بدادم برس که نیای نابود میشم داغون میشم بی آبرو میشم از شنیدن سرزنس پژمرده و دلمرده میشم کم میارم اگه کمکم نکنی به یک آدم بی مصرف و نالایقی تبدیل میشم که هیجکی بهش اهمیتی نمیده خدایا من دلم موفقیت میخواد من دلم رشد و پیشرفت مالی میخواد منم دلم میخواد یه بخشی از گسترش جهانتو داشته باشم و نقش روشن و زیبایی را بگیرم خداجونم با توهستم که گفتی هم سمیعی و هم بصیر حالا که هم مرا میبینی و صدامو میشنوی یکاری بکن تا من ایمانم بیشتر بشه منم نشانه میخوام مثل این دوست خوبم آقا مصطفی مثل رزا مثل دیگر دوستانی که اینجا اومدن بالا منم نشاته میخوام منم ترا میخوام خدایا داغانم درستم کن نزار تو این حال بمونم خدایاکمکم کن خدایا یاریم کن یاربی مددی کن
متشکرم متشکرم متشکرم
خداحونم متتظر امداد غیبی ات هستم برای رشد اوضاع مالی ام منتطر پیامت هستم که چیکار کنم
بوس بوس خدای باعشق و قدرتمندنم میدونم که جز تو هیچکس نیست که بخواد یا بتونه کمکم کنه فقط تو میتونی و هزگز خسته نمیشی از کمک خواهی ما و یاری رسانی به ما الهی شکرررررررت
ردپای من در گام سوم
وای استاد
دقیقا راست میگین
یادمـمیاد حدود پونزده سال پیش
من رو هدفی تمرکز می کردم و خودمو میچسبوندم ب خدا با سجده البته خیلی تو سجده ممیوندم و فقط مالکیت و کسی که بتونه خواسته ق منو یده رو خداوند می دونستم
و اصلا اینجور چیرا رو من نمیدونستما که باور چیه و. …
ولی معجزات عجیبی برام اتفاق میفتاد
مٺلا من اونسالها ب صورت رایگان تو اموزشگاه ارایش کار یمکردم جوریکه از استادم که از شاگرد های هم کلاس مدرسه هستیم قویتر شدم
تو بحث دکلره و شینیون و. .. جوریکه تو محل و سالن هر مشتری دنبال من می گشت ولی پول درنمیاوردم بصورت حرفه ای
خیلق ابداع میکردم تو کارهام تو شینیون دکلره ترکیب رنگ و رنگ خوانی
و کوتاهیهایی که درجاتشو فقط خودم بلد بودم
ولی دقیقا استاد وقتی تمرکزی ب یه هدفم میخواستم برسم و اون سجده رو طول می دادم و خودمو مینداختم ب پای خداوند و ازش کمک میخواستم حدود یکهفته یا چند روز تا بیدار میشدم سجده رو انجام میدادم بعضی وقتا ذکر ولی بیشتر وقتها فقط ب خداوند و براورده ضدن خواستم فکر می کردم و ازش میخواستم و این ایه که من مجیبم و نزدیکم و توان هر کاری رو دارم رو تو ذهنمـمیچرخوندم
اون موقع وسایل حواس پرتی خیلی کم بود استاد
و در عرض چند روز مٺلا من خواسته مالی داشتم
بعد ی بار شب اومدم خونه فکر کردم شاید فلکه گاز نبستم ب برادرم گفتم بیا بریم ببینم اومد رفتیم اموزشگاه گقت میتونم ببینم از دم در وایساد پرده رو زد کنار سالنو نگاه کرد گفت من همچین حایی برات بزنم تو مار کن پول منو بر گردون
و من اصلا نمیفهمیدم این دست خداست و… و ترسیدم راستش چون سنم کم بود و مدرکهامو هم هنوز نگرفته بودم و این دوستم که صاخب اونجا بود هن همض میگفت نه فلان مدرک لازمه و انقدر پول پیض دادمو انقدر کرایه و کلا میترسوند منو و بعدا فهمقدم همض دروغ می گفته که من نرم صالن بزنم چون ب من احتیاج داشت و من عمرم تلف میکردم و نپذقرفتم بخاطر این فکر خیالها
ولی چند صال بعد که این دوستم خودشو بست و کلا بابت کار پولی نمیداد و می گفت عوضش تحربه مهارت یاد میگیری منم فکر میکردم درست میگه ولی خب تا چقدر باید رایگان کار کرد مگه
خلاصه چند سال بعدش دوباره همین برادرم البته بصورت شراکتی ک اینم اشتباهه اومم بازم در حالی و زمانی بود که من ذهنمو فقط با صجده بعد از بیداری میچسبوندم ب خدا و هدفم
بهم پول داد و من با شراکت ی مغازه زدم ولی بازم هیچوقت پول در نیاوردم حتی با وام خودرو خودرو خریدم وذی قسطشو نتونستم بدم ای وای
دقیقا چون من دیکه اون ارتباط با خدا رو حفظ نمی کردم
کاملا درک می کنم استاد این صحبت شما رو
من تمرکز روی هدفو ول میکردم چون میگفتم خب دیگه من بهترین خیابون شهر مغازه دارم ماشینم که دارم
پولم که کلا واسه ما نیست و مشتری های اشغالی واسه ماست و همه دنبال قطسین و هر چی بد بخته میاد مغازه من و… اینجا پایین شهره همه گدان باید بری تهران و… بالا شهر و…
در حالیکه همین خیابونی که من بودم ی سالن معروف شد استاد تو همین شرایط تو همین اوضاع اون خانم تقریبا حدود بیست سال پیش
تو همین پایین شهر سالی پونزده میلیون تومان مالیاتش بود پنج برابر طلافروضی بزرگ و معروف محله مون ،و جوری خداوند معروفش کرده بود که از دبی هم واسه عروس شدن میومدن پیش این
و روبروی تتل استقلال تهران شروع ب ساخت وساز و خرید و فروش ماشینهای لاکچری کرده بود استاد
دقیقا اون خانم ی خانم 55ساله بود و مطلقه بود و فقط چرت پرت دربارش میگفتن در حالیکه بشدت الهی بود و پاکو چی میتونست اینجوری تو این اوضاع داغون تو این محله پایین شهر اینجوری پول دربیاره از کل دنیا مشتری داشته باشه
چون اصلا تو سالن دیده نمیشد از اتاقش کنترل میکرد کارکنانش رو
در اصل ب هدایتهای خدا عمل می کرد استاد
ولی من تا نتیجه ای رو می گرفتم رها می کردم خداو هدف بعدی و. ..
من حتی بیصت روز نودمو بستم ب نمازشب خخخخ
چون گفته بودن نمازشب روزیو زیاد میکنه و نصف شب خدا فقط بیداره خخخخخ
میخوندم الحق هم مقومد برام مشتری یعنی توی ده شب من دو میلیون سود کردم مشتری های خوب اومد و ده روز دوم وام جورشد پراید خریدم
در اصل استاد خوبم من اون لحظه ها که ب خدا نزدیک میشدم و اون خواسته رو تکرار می کردم
داشتم باور سازی می کردم و امکان پذیر بودنشو ب ذهنم می قبولوندم
ولی من همه رو از دست دادم
چرا چون اون افکار توحیدی رو رها میکردم ب جای اینکه برم سراغ هدف بعدیم
حرف دوستای خل و چلمو گوش می دادم
کلی فکر شرک الود میومد که خدا نمیخواد یا خیلی سخته یا تو نمیتونی قا فلانی چشمت می زنه
راسته استاد خوبم وقتی باور ها رو رها کنی همین میشه میفتی ته چاه
باید هدف ساخت فکرای هم جهت تقویت کرد با امید
و با رسیدن ب هدفت
هدف بعدی
هدف بعدی
هدف بعدی
وگرنه میری عین رنجر بالا ول می کنی محکم میای پایین برق میره سیم کنترل شهر بازی اتصال میکنه با مخ میخوری کف اسفالت له میشه مغزی که رهاش کردی پرش کردی دوباره از اشغالیجات
و بازم استاد برای ازدواجمم من تو ذهنم میگفتم چی میخوام
و شروع می کردم ب نماز و… واسه خودم چله میزاشتم
و دقیقا پسری ک میخواستم با ماضین ساتافش و. ….خخخخ وای استاد سن وسال و ،،،دلخواهم اومد افتاد دنبالم خونه رو پیدا کرد
ولی بازم از دست دادم چون رها می کردم ادامه دعا و فکرای خوب رو
فکرای چرت میومد تو ذهنم
دقیقا
وقتی قرآن میخوندم تو مغزم میگفتم خدا گفته من مجیبم و همه چیزو مسخر تو کردم اونموقع ها معنی مسخر نمیفهمیدم ولی فقط خوشم میومد انرژیش ضربه احساسی خوب میزد ب مغزم
بعد می گفتم پس این خداهه خوبه می تونه میده
ولی رها می کردم و اوضاع بدتر از بدتر
و بازهم پارسال من دو هفته کار کردم رو ذهنم نتیجه مالی رسید بازم ولش کردم گفتم دیگه نیاز نیست کنترل ذهن خودش درست شده دیگه تموم شد رفت
ولی الان با فایلای خوب شما دارم تازه می فهمم که مسیر همون بوده که من رفتم و رها کردنش غلطترین کاره
فکر کرده (ذهنمو میگم ) ولش می کنم البته فکرده خیالات کرده
خوب منو میشناسه میدونه من کیم چیکارا باهاش کردم قبلانا ب چ چیزایی دست یافتم
روز 3 تغییر را در آغوش بگیر
سلام
رزو سوم رسیدم
این چند روز خیلی فکر میکنم به زندگیم و اتفاقاتی
که داره می افته
و همیشه میگم خدایا بهخودم کمک کن .
من آدمی هستم که خیلی اهمال کاری میکنم یعنی به تعویق میندازم و این باعث شده که هیچ وقت کارهام انجام ندم و همیشه ذهنم درگیر میشه
و دنیا خیلی بهم چک و لگد زد تا الان دارم می فهمم
و از خدا می خوام بهم کمک کنه که مشتاقانه ادامه بدم
می خوام یه تجربه بگم از خودم
نمیدونم کدوم تجربه رو بگم که ربط داشته باشه به این فایل .
یه تجربه من این هست که به خاطر نداشتن مدیریت مالی و اهمال کاری بدهی درست شده برام
و خیلی دنیا بهم چک و لگد زدن تا اینو فهمیدم و هدایت می خوام از خدا تابتونم از؟این امتحان سربلند بیام بیرون چون مطمئنم که این مسئله حل بشه خیلی اتفاقات عالی برام رخ میده
الان تمرکز گذاشتم روی اینکه درآمدم زیاد بشه و اولویت صفر کردن بدهی ها هست
میدونم به زودی این اتفاق می افته و
بعد از اون میرم دنبال رشد
هر چند که همین الان هم در حال رشد هستم
.خدادجونم قلبم را آماده پذیرش کن
یه مورد که خیلی دوست دارم تغییر بدم شغلم هست من در حال حاضر 2 تا شغل دارم ولی شغلی که عاشقش باشم نیست و دوست دارم شغلی داشته باشم که ازانجام دادانش لذت ببرم و کمک به رشد دنیا کنم .
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد عزیزم و سلام من به همه دوستانم در سایت
خدای من این مصاحبه ها و این صحبت ها کجا بود که من ندیدم و نشنیدم
خیلی شگفت انگیزن
اصلا باورم نمیشه تا الان من صحبت های این دوستان رو شنیدم و واقعا اشک شوق تو چشام حلقه میزنه چقدر عالی هستن
چقدر استاد به نکات با اهمیت اشاره کردن
جهان همیشه در حال پیشرفت و ارتقا دادن خودش هست
اینکه ما تصمیم بگیریم حرکت نکنیم قطعا زیر چرخ دنده های جهان له میشیم
مثل آب که اگه حرکت نکنه فاسد میشه
ماهم باید پیشرفت کنیم همیشه یادمون باشه به بهترین خودمون هم که تبدیل بشیم باز هم یک ورژن بهتر و جدیدتر در جهان هست مثل باور ها
هرچی ما باور های قوی تری بسازیم باز هم باور های بهتری وجود دارن
سلام به استاد عزیزم
سلام به همه دوستانم که این دیدگاهم رو میخونن
صحبت هایی که توی این فایل شد من با گوشت و استخوانم درکش کردم قبلا، واقعا اگه کسی از قبل اماده ی تغییر باشه خیلی برد میکنی و خیلیی جلو میوفته من خودم توی اون سطحی هستم فعلا که نشانه رو ببینم شروع میکنم به تغییر کردن درواقع اگه من نشانه رو ببینم و نادیده اش بگیرم و تغییر نکنم واقعا یک فاجعه ایی رخ میده که جمع کردنش خیلی سخته و از همه مهمتر احساس خودم بد میشه و حالم خوب نیست
از شناختی که تا فعلا از خودم داشتم فقط منتظر یه نشانه ایی ببینم و شروع کنم به تغییر کردن و واقعا حس فوق العاده اییه من که عاشق این روندم و این نشان دهنده تکامل هم هست یعنی اینکه یک مسیری هست مدتیه توی اون مسیری و بعدش اون پاسخگو نیاز هات نیست و اینجاست که وارد مسیر بالاتر و مدار بالاتر میشی و تا زمانی که اون مدار پاسخگو نیاز هات باشه در اون قرار داری و بعدش اگه روی خودت کار کنی صعود میکنی مدار بالاتر و اگرنه سقوط میکنی مدار پایین تر .
سپاسگزارم از دوستانِ عزیزم بابات این فایل بینظیر.
بنام خداوند هستی بخش مهربان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان گل
در زندگی ات چند بار به هدفی رسیدی و گفتی دیگه تمومه . در واقع من خودم از قبل هیچ وقت این ذهنیت را نداشتم که فلان کار رو انجام بدم دیگه راحت میشم چون که مسیر خیلی لذت بخشه و همش یه راه برای بهتر شدن پیدا میکنم
یه هدفی که من داشتم اینکه میخواستم ماشین دنا پلاس داشتهباشم ولی چند وقت بعد پشیمون شدم و هدف جدیدی رو انتخاب کردم اینکه من دوره روانشاسی ثروت رو خریداری کردم و به خودم گفتم باور های خودم رو در مورد ثروت درست میکنم و بعد راحت این ماشین رو خریداری میکنم