این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ممنون از استاد عزیز بابت پروژه تغییر دقیقاا در زمانی استارت این پروژه زده شد ک من در شرایط سختی ام و از لحاظ مالی در یکی از سخت ترین شرایط زندگیمم و همه این اتفاقا بخاطر عدم تغییر و بهبود من در زمانی که باید تغییر میکردم هست
در رابطه با سوال این قسمت که چه زمانی بوده ک احساس کردی بسه دیگه حالا ک به شرایط خوبی رسیدم یکم شلش کنم به اصطلاح خودمون ؟
من چون کار املاک انجام میدم این اتفاق بار ها و بارهاا برام افتاده که بعد یه کمیسیون چند ده میلیونی اون روتین کار رو از دست دادم و اخرین بار برمیگرده ب شب عید امسال که من از خدا خواستم شب عید خوبی داشته باشم و حیبم پر پول باشه و خدا هم طوری رقم زد ک من چهار تا قرارداد در اسفند و فروردین زدم و حسابی خوب بود شرایطم
اماا بعدش کنترل ذهنم از دست دادم ، به روزمرگی رسیدم ، کارهای روتین کاری رو انحام ندادم همش ترس از دست دادن پولامو داشتم ، لذت نمیبردم از شرایط و دنبال سرمایه گذاری روی خودم و کارم نرفتم از اموزه هاا دور شدم و تو اردیبهشت نشانه اش اومد یه قراردادم کنسل شد ، الان میفهمم تازه
اما من نشانه هارو جدی نگرفتم و طوری شد که من الان 5 ماهه که قرارداد نزدم و از لحاظ مالی در شرایط خوبی نیستم ب هیچ عنوان ، تمرکزم خیلی کم شده ، فکرم همش درگیر دراوردن یه لقمه نون و کلی دارم زجر و تقلااا میکنم
اما خب برگشتم ب اموزه هاا ، دارم کنترل ذهن میکنم حسم رو سعی میکنم خوب کنم ، پروژه تغییر استارت زدم و دوره احساس لیاقت رو دارم از جلسه اول گوش میدم تااازه درک کردم احساس لیاقت چی هست ، اون دوره چه گنجیه ک من داشتمش و استفاده نکردم
خدای من شکرت ، پر از انگیزه ام و مونده باورهای درست رو ترکیب کنم با این انگیزه تا نتایج مدنظرم رقم بخوره
هیچ وقت توی زندگیم قبل از اینکه با سایت آشنا بشم هیچ هدفی نداشتم و فکر میکردم که فقط باید خانهداری و بچهداری کنم کارهای زیادی در طول زندگی انجام دادم ،مثلاً خیاطی رفتم تا جایی خسته شدم و رهاش کردم
گلدوزی رفتم و رهاش کردم و هیچ انگیزهای براش نداشتم
آخر تصمیم گرفتم که فقط بشینم توی خونه و بچه داری کنم تا اینکه توسط یکی از دوستام( که الان در مسیر هدفش بسیار میدرخشه )
با سایت استاد آشنا شدم و ایشون با من صحبت کرد و گفت که باید توی زندگیم یه هدفی برای خودم پیدا کنم
وقتی که فایلها رو گوش میدادم انگیزم هر روز بیشتر میشدوتصمیم گرفتم دوره دوازده قدم تهیه کنم وشروع کردم به کار کردن با اینکه اونجور که باید تمرین ها رو انجام نمیدادم هروز خدا داشت هدایتم میکرد ومسیر رو برام باز میکرد،
به دنبال یک هدف ثابت گشتم تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم ، شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم که خداوند منو هدایت کنه به بهترین باشگاهها و بهترین شاگردان
سلام عزیزم چقدر خوب بود نظرت توی سایت شاید خودت متوجه نشده باشی ولی من با خوندنش سیر رشد و تکاملتو قشنگ متوجه شد خیلی خیلی عالی بود ، هیچوقت دست نکش از کار کردن و مهارت هایی که داری و پرورش بده این بهترینه ، موفق و شاد و ثروتمند باشی در پناه خداوند هدایتگر و عاشق خدایاشکرت،
ممنونم از نوشته خوبت عزیزم به من انگیزه دوباره دادی
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی فکر میکنم من از بچگی تا 30 سالگی همواره هدف داشتم وبا تلاش وپشتکارو لطف خدا به تمام اهدافم رسیدم ،در تمام دوران تحصیل بهترین شاگرد با بهترین نمره ها بودم ،بلافاصله بعد از فارغالتحصیلی سر کار رفتم،اول حق التدریس بودم وبعد از چندسال استخدام شدم،همواره معلم بسیار خوب ووظیفه شناسی بودم وشاگردانم عاشق من بودند،یک ازدواج سنتی وبسیار خوب داشتم،خداوند فرزندان سالم وصالحی به من داد،من وهمسرم زندگی مشترکمان را با پنج میلیون وام بانکی شروع کردیم ،اما همه چیز رو با هم ساختیم ،همسرم صاحب کسب وکار موفقی در شهرمان شد وما بعد از 6 سال زندگی در کنار مادر شوهر بالاخره در بهترین نقطه ی شهر صاحب خانه شدیم.همه چیز عالی بود که تصمیم به مهاجرت به اصفهان را گرفتیم ودوباره زندگیه ما دچار چالش شد،دوباره خانه خریدیم ،همسرم صاحب کسب وکار شد من در مدرسه ای نزدیک خانه با محیطی عالی وهمکاران عالی کار میکردم اما مدتی بود حالم بد بود احساس میکردم افتادم تو سراشیبی زمان ،زمان به سرعت می گذشت وانگار من با عجله به سمت پیری میرفتم از همکارانم که میپرسیدم میگفتن از یه سنی به بعد گذر عمر شتاب میگیره اما من یه جایی به خودم استاپ دادم،احساس میکردم به هر آنچه تا اون زمان میخواستم رسیده بودم ودر منطقه ی امن زندگیم بودم از خودم پرسیدم یعنی لیلا تو اینو از زندگیت میخواستی ومیخوای این زندگیه یکنواخت رو داشته باشی تا بمیری،گفتم :نه!پس چی میخوای از زندگیت؟به خودم جواب دادم من میخوام برم دنیارو ببینم اگه یه بار دیگه به دنیا بیام حتما توریست میشم!(جالبه که تمام این مکالمات رو توی یه روز پاییزی وتوی زنگ تفریح تو دفترشلوغ مدرسه با خودم داشتم دقیقا یادمه)همون جا به خودم گفتم باید کاری بکنم من میخوام دنیا رو ببینم واز همون جا مهاجرت وتغییر دوباره ی زندگیم تو ذهنم جرقه خورد ودست به کار شدم .
به درخواست من ولطف خدا ،خداوند دستم را دردستان شما گذاشت ومن پله به پله وتکاملی رشد کردم ویاد گرفتم که از تغییر نترسم،تغییر رو در آغوش بگیرم ،از ماندن در نقطه ی امن بترسم،توی دل ترسهام برم وتا آخر عمرم دنبال یادگیری وتغییر باشم.
بیش از ده سال از اون زنگ تفریح توی مدرسه میگذره ومن وزندگیه من از هر نظر تغییر کرده ومن بسیار با تجربه تر در روابط ،در آرایشگری،در بازارهای مالی،در گلفروشی،در برگزاری کارگاه های آموزشی،در کمک معلمی در آمریکا،در بینایی سنجی وکار با دستگاه های اپتیکال…هستم وهمچنان به دنبال یادگیری وتجربه های جدیدم که در آینده خواهم گفت…..
و….استاد همه ی اینهارا شما به من یاد دادید،شکر خدای مهربونم را وسپاسگزار وجودتون هستم
تحسینت میکنم برای شجاعت و ایمان و خودباوری که داشتی و حرکت کردی و هودتا لایق تجربه یه زندگی متفاوت تر و شادتر دونستی. خیلی کنجکاوم مه جزیی تر بدونم که چه قدم هایی برداشتی و چه مسیرهایی رفتی و چه باورهایی ساختی و چه نتایجی گرفتی بعد از اون زنگ تفریح مدرسه که شما را سخت به اندیشه فرو برد.
میخوام تا تعداد قسمتها بیشتر نشده نوشته هامو کامنت کنم
من هر بار بعد از رسیدن به یک هدف سریع تو بادش خوابیدم و بزرگتر فکر نکردم و ادامه ندادم ، علتش هم ترس و نداشتن اعتماد به نفس و احساس لیاقت هست.
استاد عزیزم یکی از مواردی که میتونه برای ادامه دادن به من کمک کنه این سوال هست که چطور راحتتر انجام بدم کاری که هدفم بوده و بهش رسیدم و براش دنبال راه حل باشم و هدف بعدیم انجام همون کار با شیوهای سادهتر و مفیدتر باشه
و بهبود دادن در هر زمینهای میتونه هدف بعدی باشه
چون من هم مثل شما فکر میکنم که کارها باید راحتتر انجام بشه
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی که ازدواج کردم گفتم همون کسی که دلم میخواست و تمام شد و رفت از بین همه دخترهای دانشگاه من رو برای ازدواج با خودش انتخاب کرد ث فکر میکردم همه چی تمام و گل و بلبل کم کم از اون ادم شادو بشاش احساس لیاقت بالا تبدیل به ادم کم حرف و گوشه گیر و حقیر تبدیل شدم و اون چیزی نبود که برای خودم رویا بافته بودم اشتیاقم کم شد دست از تلاش برداشتم و همون مدلی شدم که میخواست چون دلم بحث و دعوا نمیخواست و نمیشد عوض کرد شرایط رو البته بگم با من بد نبود ولی مژخواست مثل خودش ببینم و رفتار کنم نتیجه اش گریه و زاری و دلتنگی بود مخصوصا اون اوایل ازدواجمون توانایی هام رو نمیدیدم ادمی بودم اصلا تو هیچ مسله ای نا امید نمیشدم اما انگار این نقطه ضعفم شده بود چون انتخاب خودم بود
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
از وقتی که وارد سایت شدم روی خودم کار کردم یعنی این دوسال یادم نمیاد به هدفی که تعیین کردم و رسیدم هدف بعدی رو استارت نزده باشم برای همین احساس شور و شعفم برگشت و هر بار بیشتر از قبل ذوق هدف بعدیم رو داشتم و چون نتیجه رو دیده بودم با ایمان بیشتر قدم برمیداشتم و میدارم برای همینم خودم متعهد کردم غیر خوندن کامنتها بطور مداوم هر جلسه هم کامنت بزارم و جز گروه چهارم باشم و همین تعهد هم تو دوره لیاقت به خودم دادم که بامرور و خوندن کامنت کامنت جدید و هر جلسه بزارم و کانون توجه ام رو لیزری کنم چون نتایج خفنتری رو میخوام
اینبار و اینجا رد پا بزارم تا مثل الان شرایط م برام عادی نشه و این ارامش و لذت رو الان دارم برام عادی نشه و مرتب تا هر جایی که یادم نره سپاسگزار داشته ها لحظه هام باشم.
خدایا من هیچ نمیدونم من تسلیمم و به هر خیری که از تو به من برسه محتاج و فقیرم همه چی رو به تو میسپارم تو با هزاران فرشته ات همه چی رو برام اسان کن و من رو برای اسونی اسان کن
قدرتی بده که الهامات و نشانه ها رو هر بار واضحتر دریافت کنم
خدایا شکرت برای این مکان و این سایت خدایی
خدایا شکرت برای دستان بی نظیرت چون استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
خدایا شکرت برای بزرگی ظرف وجود استاد و دریافت صحیح الهامات و انتقال عالی ایشان به ما
خدایا شکرت که تو خدای مایی. و ما خدای قدرتمند پولدار اگاه و با درکی چون تو داریم
واقعا مثال خوب و به جایی بود من یاد گرفتم که ثابت نباشم و مثل آب روان باشم وقتی آب را یه جا نگه میداری گندیده میشه ما هم همین جور هستیم ما هم باید حرکت کنیم به توانایی هامون بیفزاییم و تا آخر عمر در حال حرکت باشیم تا زندگی خوبی را تجربه کنیم خدایا شکرت خدایا شکرت
و شما استاد مثال خوبی برا من هستید که همیشه در حال یاد گیری و حرکت بودید دمتون گرم
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و همه دوستان هم فرکانسی
قسمت اول تمرین
خب من علاقه خیلی زیادی دارم ب چالش و تا الان هر رشدی داشتم بخاطر ایبن بوده ک خودمو یهو می انداختم وسط بازی و سعی کردم همیشه در حال حرکت باشم و توی بخش اول تمرین من چیز بزرگی یادم نمی اد
قسمت دوم تمرین
سال 98با 20ماه و 3روز خدمت سربازی در اوخر اسفند ماه تمام شد و 5 روز شاگردی نصابی درب ضد سرقت کردم و کرونا داشت اوج میگرفت و ب شیراز رسیده بود
و دیگه بخاطر کرونا سرکار نرفتم و یکی دو روز مونده ب سال تحویل توی دفتر خواهرم نشسته بودم و نصاب نداشتن بره سرکار یهو انگار یکی تو گوشم گفت بگو من میتونم برم خواهرم گفت واقعا میتونی گفتم اره فوقش یه درب خراب میکنم
و دامادمون گفت برو اگه کمو زیادب بود من راهنمایی ات میکنم چون وارد بود بکار من حتی ابزارم هم قرضی بود یادمه 13هزار تومان پول داشتم 9تومنش رو دادم پیچ و 4هزارتومن ته جیبم موند رفتم سر ساختمان درب رو نمی تونستم بندازم رو کار و با صلوات پیش میرفتم و میگفتم خدایا نذار کمو زیاد بشم و سوال داشتم زنگ میزدم از دامادمون می پرسیدم و اونم میگفت کجاهارو چک کنم و …..
خلاصه گذشت گذشت و جوش بلد نبودم بدم وبه سختی ادامه میدادم یادمه یبار کارفرما دید من بلد نیستم جوش بدم صدا زد سنگ کارش اومد جوش داد چهارچوب رو و موقعی اومدم بیرون دوس داشتم گریه کنم بس ک اضطراب بهم وارد شده بود حتی یبار یادمه چهارچوب جوش دادم اومدم لنگه رو جا بندازم جوشه کنده شد مالک خونه کی بود فک کنم دادستان بود
خلاصه گذشت گذشت با هر زجری بود من کارو یادگرفتم تازه بکار مسلط شده بودم یه نفر به لطف هدایت خدا گفت تو الان ک این حرف برمیگرده ب سال 99روزی یه میلیون راحت در امد داری تا کار نکنی هیچی نداری خلاصه جرقه خورد تو سر من که باید کار پیدا کنم از تنم کار نکشم همیشه و دنبال یه کار بزرگتر باشم و چند روز سرکار نرفتم و فکر کردم و……..رسیدم به اینکه ک وارد رسته درب پنجرهupvcو آلومینیوم و دوجداره بشم درسن 21سالگی و با کمترررررین مهارت اول شروع ب فروش کردم قیمت همکار میگرفتم یه مبلغ میکشدم روش و میفروختم و بخاطر اینکه مشتری ها بهم اعتماد کنن نگن بچه ای و اگه بحث سن میشید الکی سنمو 5سال بالاتر میگفتم و گذشت و گذشت تو اونم ماهر شدم و سال 1401 اقدام ب خرید دستگاه تولید کردم و در سن 23 سالگی جز جوان ترین کار آفرین های استان شدم
و کارو بلد بودم درحد فروش و کلیت کار مسلط بودم ن درحد تولید خلاصه اونم یه چالش بود ولی یه اعتماد بنفسی داشتم ک قبلا شده بازم میشه و بلد نبودم با دستگاه ها کار کنم ک نصاب دستگاه ها رو راه اندازی کنه توضیح داد و یه فیلم گرفتم که دستگاه ها چطور کار میکنن و نگاه میکردمو پیش میرفتم نیرو گرفتمو غیره چن ماه اول خیلی چالش داشت میشد هفته ها خونه نمی اومدم توکارگاه میخوابیدم و تونستم ب تولید هم مسلط بشم و جوری شد ک من دستگاه هارو خودم تعمیر میکردم و باز میکردم دوباره میبستم و میگفتم فوقش نمی تونم ببندم میگم تعمیر کارشبیاد یه روزی هم ب اون میرسه و گذشت گذشت ک من در سن24سالگی من 4 نیرو داشتم باخودم میشید 5تا ک کم سن ترینشون خودم بودم و یه سری تضاد ها بود و همه دستگاه هاهم چکی خریده بودم من 20ماه چک پاس کردم و فقط 20روز بعد پاس شدن آخرین برگ چکم و با روان شدن کار و درآمد ماهی 200.300میلیون و چند روز بعد آشنایی با استاد من کارگاه جمع کردم با یه الهام و باورتون میشه حتی باورهام هم خیلی قدرتی نداشت چون من فقط به یه سری آگاهی رسیده بودم و یه صدایی توگوشم میگفت همینه مسیر اگه تونستی یه بیزینس استانی راه بندازی خیلی بزرگترش هم میشه تو با دست خالی رسیدی اینجا برو دنبال رسالتت
بعد جمع کردن من محله ای ک من کارگاه داشتم شروع کردن برق رو روزی چند ساعت قطع کنن و میگفتم خدایا دمت گرم من اصلا نمی تونستم با این شرایط کنار بیام ک روزانه برنامه ریزی کنم و برق قطع بشه و همکار هایی ک بعضی مواقع زنگ میزنن حالمو بپرسن میگن بهترین کارو تو کردی
من تا الان هر رشدی داشتم این بوده یهو پریدم وسط اولش سخته ولی خوبیش اینه مجبوری باتمام وجود کارکنی و اینجوری بنظر من کارو بهتر یادمیگیری
و امید وارم این ردپایی بشه برای خودم برای مقابله با نجوای شیطان و اینکه یادم باشه از کجا شروع کردم ک غرور بهم دست نده
و خوب در نتیجه علاقه ای هم به اون صورت به اون کار نداشتم بیشتر برای اینکه بیکار نباشم انجامش میدادم که خوب جهانم بهم میگفت باید تغییر کنم و منم انجام ندادم و باعث شد کارم رو از دست بدم .
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف به جای توقف هدف تازه ای انتخاب کردی و مسیر رشدت رو ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت.؟
خوب بعد از اینکه من کارم رو از دست دادم نمیخواستم همینطوری الکی روزامو بگذرونم هدایت خواستم از خدا اونم بهم جواب داد.
یه مسیر دیگه رو برام رقم زد که لازم نبود بخوام بیرون از خونه انجامش بدم و ساعت کار کردنش هم با خودم بود با درامد خیلی خوب .
ولی بازم با باورهای اشتباه و عدم احساس لیاقت . و عزت نفس هنوز هیچ کاری رو جلو نبردم .
همشم به خودم میگم قبل از اینکه جهان بهت صدمه بزنه بهت بگه زود باش حرکت کن . خودت این کارو انجام بده که پیامدش بعدا برات ازار دهنده نباشه .
ولی استاد من تو روابطم با همسرم و خانواده و اجتماع خیلی خوبم . وهمیشه سعی کردم بهتر بشم توش .
بخاطر همین با ادما. اعضای خانوادم . و همسرم هیچ مشکلی ندارم .
چون تا یه اتفاقی میفته که خوب نیست و ذهنم رو درگیر میکنه میفهمم که یه ایرادی دارم که باید درستش کنم و خداروشکر خیلی خوبه .
و احساس خیلی خوبی رو تجربه میکنم و فقط تنها مشکلی که من دارم وضعیت مالیمه که باید روش کار کنم
که وقتی کاری رو شروع میکنم نصفه ولش نکنم و ادامه بدم چون خیلی رو عزت نفسم و خودباوریم تاثیر میذاره.
چون اگه ماها تغییر نکنیم جهان با ما این کارو میکنه .پسرفت کردن رو تو فقط شرایط زندگیتون و مشکلات فیزیکی نبینید .
پسرفت کردن رو تو باورهاتون ببینید که اگه تغییر نکنم اون ذهنیتی که قبلا راجب بعضی مسائل داشتم که خوب بوده .
جهان با تغییر نکردن کاری به سرمون میاره که . بعدا متوجه میشیم که چقدر اوضاع بد شده .
و شما اصلا تو اون موضوع یا اتفاق باور منفی نداشتید ولی چون تغییر نکردید . پسرفت ذهنی داشتید .
یه نمونه اش همین عدم خودباوریه .
که اگه تغییر نکنی و روی خودت و باورهات و کارای که بهت الهام میشه مانور ندی میبینی کع چقدر عزت نفست رو از دست دادی و دیگع خودت رو قبول نداری .
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
ممنون از استاد عزیز بابت پروژه تغییر دقیقاا در زمانی استارت این پروژه زده شد ک من در شرایط سختی ام و از لحاظ مالی در یکی از سخت ترین شرایط زندگیمم و همه این اتفاقا بخاطر عدم تغییر و بهبود من در زمانی که باید تغییر میکردم هست
در رابطه با سوال این قسمت که چه زمانی بوده ک احساس کردی بسه دیگه حالا ک به شرایط خوبی رسیدم یکم شلش کنم به اصطلاح خودمون ؟
من چون کار املاک انجام میدم این اتفاق بار ها و بارهاا برام افتاده که بعد یه کمیسیون چند ده میلیونی اون روتین کار رو از دست دادم و اخرین بار برمیگرده ب شب عید امسال که من از خدا خواستم شب عید خوبی داشته باشم و حیبم پر پول باشه و خدا هم طوری رقم زد ک من چهار تا قرارداد در اسفند و فروردین زدم و حسابی خوب بود شرایطم
اماا بعدش کنترل ذهنم از دست دادم ، به روزمرگی رسیدم ، کارهای روتین کاری رو انحام ندادم همش ترس از دست دادن پولامو داشتم ، لذت نمیبردم از شرایط و دنبال سرمایه گذاری روی خودم و کارم نرفتم از اموزه هاا دور شدم و تو اردیبهشت نشانه اش اومد یه قراردادم کنسل شد ، الان میفهمم تازه
اما من نشانه هارو جدی نگرفتم و طوری شد که من الان 5 ماهه که قرارداد نزدم و از لحاظ مالی در شرایط خوبی نیستم ب هیچ عنوان ، تمرکزم خیلی کم شده ، فکرم همش درگیر دراوردن یه لقمه نون و کلی دارم زجر و تقلااا میکنم
اما خب برگشتم ب اموزه هاا ، دارم کنترل ذهن میکنم حسم رو سعی میکنم خوب کنم ، پروژه تغییر استارت زدم و دوره احساس لیاقت رو دارم از جلسه اول گوش میدم تااازه درک کردم احساس لیاقت چی هست ، اون دوره چه گنجیه ک من داشتمش و استفاده نکردم
خدای من شکرت ، پر از انگیزه ام و مونده باورهای درست رو ترکیب کنم با این انگیزه تا نتایج مدنظرم رقم بخوره
خیلی ممنون از نگاه زیباتون
خیلی ممنونم از استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
برای همه تون ارزوی بهترین هارو دارم
ارادتمند محمد عباسی
به نام پروردگارم
به نام آرام جانم که هرچه دارم از محبت اوست ازعشق اوست به من
خدایا شکرت که تورا دارم
شکرت که تواین مسیر زیباهستم
شکرت که تواین پروژه هستم
خدایا همه چی باتو
خیلی دوست دارم
خیلی عاشقتم
خیلی بیقرارتم
دلم به توخوشه
کاری کن بشم عاشقت خودت وابسته ی خودت
بیقراره خودت
دورم کن ازبقیه ونزدیکم به خودت
سلام استاد عزیزم سلام
استاد
شایسته نازنین ودوستانم
ازوقتی وارد سایت شدم وباشما آشنا شدم میتونم
بگم هرچند کم ولی همیشه حرکت کردم
اما توهدف گذاری باید روخودم کارکنم ینی اصلا نشستم براخودم تعیین کنم من میخوام تااین زمان به این خواسته م برسم
والان این سوال شما یه تلنگری بود برام که بشینم یه هدفی براخودم انتخاب کنم و حرکت کنم به سمتش براش زمان انتخاب کنم
خداروشکر میکنم که هرلحظه داره آگاهم میکنه
ولی تواین دوسه سال خوب پیشرفتم خداروشکر میکنم
توحیدیکه دروجودم شکل گرفته
روز
به روز به خدای خودم نزدیکترمیشم بیشتر حسش میکنم این برام خیای ارزشمنده
روابطم خوب نبود ولی الان روابطه م عالیه بینهااایت دوست
دارم وهرکسی رومیبینم به راحتی باهاش ارتباط میگیرم
درمسیر خواسته م هستم کاری که دوسدارم روانجام میدم
سلامتیم بیشتر شده
کلی ترسداشتم دروجودم که کمترشده
همیشه مهتاج محبت بقیه بودم ولی الان نیستم
ازنظر مالی خداروشکر عالی نیستم اما بهترازقبلم هستم
امیدم به خداست
بهخواسته هام باور دارم که میرسم بهشون
اعتماد به نفسم بیشتر شده
دوره عشق ومودت وتهیه کردم
ممنونم استاد ازتون که دستی ازطرفه خداشدین واینهمه آگاهی روبه رایگان دراختیار ما قراردادین
همیشه تجسم میکنم خودموتوپرادایس ومیدونم خدایی که این فکرو توسر من آورده خودشم شرایط به وجود اومدن خواسته مو فراهم میکنه
خدایا من ضعیف وناتوانم همه چی باتو
من مهتاج هر خیری هستم که ازتوبه من میرسه
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی نازنین
سلام به دوستای هم فرکانسی عزیزم
هیچ وقت توی زندگیم قبل از اینکه با سایت آشنا بشم هیچ هدفی نداشتم و فکر میکردم که فقط باید خانهداری و بچهداری کنم کارهای زیادی در طول زندگی انجام دادم ،مثلاً خیاطی رفتم تا جایی خسته شدم و رهاش کردم
گلدوزی رفتم و رهاش کردم و هیچ انگیزهای براش نداشتم
آخر تصمیم گرفتم که فقط بشینم توی خونه و بچه داری کنم تا اینکه توسط یکی از دوستام( که الان در مسیر هدفش بسیار میدرخشه )
با سایت استاد آشنا شدم و ایشون با من صحبت کرد و گفت که باید توی زندگیم یه هدفی برای خودم پیدا کنم
وقتی که فایلها رو گوش میدادم انگیزم هر روز بیشتر میشدوتصمیم گرفتم دوره دوازده قدم تهیه کنم وشروع کردم به کار کردن با اینکه اونجور که باید تمرین ها رو انجام نمیدادم هروز خدا داشت هدایتم میکرد ومسیر رو برام باز میکرد،
به دنبال یک هدف ثابت گشتم تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم ، شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم که خداوند منو هدایت کنه به بهترین باشگاهها و بهترین شاگردان
در پناه الله یکتا شاد وسلامت و ثروتمند باشید
سلام عزیزم چقدر خوب بود نظرت توی سایت شاید خودت متوجه نشده باشی ولی من با خوندنش سیر رشد و تکاملتو قشنگ متوجه شد خیلی خیلی عالی بود ، هیچوقت دست نکش از کار کردن و مهارت هایی که داری و پرورش بده این بهترینه ، موفق و شاد و ثروتمند باشی در پناه خداوند هدایتگر و عاشق خدایاشکرت،
ممنونم از نوشته خوبت عزیزم به من انگیزه دوباره دادی
سلام براستاد عزیز ،مریم جان وهمه ی دوستان عزیز
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی فکر میکنم من از بچگی تا 30 سالگی همواره هدف داشتم وبا تلاش وپشتکارو لطف خدا به تمام اهدافم رسیدم ،در تمام دوران تحصیل بهترین شاگرد با بهترین نمره ها بودم ،بلافاصله بعد از فارغالتحصیلی سر کار رفتم،اول حق التدریس بودم وبعد از چندسال استخدام شدم،همواره معلم بسیار خوب ووظیفه شناسی بودم وشاگردانم عاشق من بودند،یک ازدواج سنتی وبسیار خوب داشتم،خداوند فرزندان سالم وصالحی به من داد،من وهمسرم زندگی مشترکمان را با پنج میلیون وام بانکی شروع کردیم ،اما همه چیز رو با هم ساختیم ،همسرم صاحب کسب وکار موفقی در شهرمان شد وما بعد از 6 سال زندگی در کنار مادر شوهر بالاخره در بهترین نقطه ی شهر صاحب خانه شدیم.همه چیز عالی بود که تصمیم به مهاجرت به اصفهان را گرفتیم ودوباره زندگیه ما دچار چالش شد،دوباره خانه خریدیم ،همسرم صاحب کسب وکار شد من در مدرسه ای نزدیک خانه با محیطی عالی وهمکاران عالی کار میکردم اما مدتی بود حالم بد بود احساس میکردم افتادم تو سراشیبی زمان ،زمان به سرعت می گذشت وانگار من با عجله به سمت پیری میرفتم از همکارانم که میپرسیدم میگفتن از یه سنی به بعد گذر عمر شتاب میگیره اما من یه جایی به خودم استاپ دادم،احساس میکردم به هر آنچه تا اون زمان میخواستم رسیده بودم ودر منطقه ی امن زندگیم بودم از خودم پرسیدم یعنی لیلا تو اینو از زندگیت میخواستی ومیخوای این زندگیه یکنواخت رو داشته باشی تا بمیری،گفتم :نه!پس چی میخوای از زندگیت؟به خودم جواب دادم من میخوام برم دنیارو ببینم اگه یه بار دیگه به دنیا بیام حتما توریست میشم!(جالبه که تمام این مکالمات رو توی یه روز پاییزی وتوی زنگ تفریح تو دفترشلوغ مدرسه با خودم داشتم دقیقا یادمه)همون جا به خودم گفتم باید کاری بکنم من میخوام دنیا رو ببینم واز همون جا مهاجرت وتغییر دوباره ی زندگیم تو ذهنم جرقه خورد ودست به کار شدم .
به درخواست من ولطف خدا ،خداوند دستم را دردستان شما گذاشت ومن پله به پله وتکاملی رشد کردم ویاد گرفتم که از تغییر نترسم،تغییر رو در آغوش بگیرم ،از ماندن در نقطه ی امن بترسم،توی دل ترسهام برم وتا آخر عمرم دنبال یادگیری وتغییر باشم.
بیش از ده سال از اون زنگ تفریح توی مدرسه میگذره ومن وزندگیه من از هر نظر تغییر کرده ومن بسیار با تجربه تر در روابط ،در آرایشگری،در بازارهای مالی،در گلفروشی،در برگزاری کارگاه های آموزشی،در کمک معلمی در آمریکا،در بینایی سنجی وکار با دستگاه های اپتیکال…هستم وهمچنان به دنبال یادگیری وتجربه های جدیدم که در آینده خواهم گفت…..
و….استاد همه ی اینهارا شما به من یاد دادید،شکر خدای مهربونم را وسپاسگزار وجودتون هستم
به امید دیدار
در پناه خدا باشید
سلام دوست عزیز
ممپون برای ارسال کامند قشنگت
که تن وش پر از حس خوب و امید بود
تحسینت میکنم برای شجاعت و ایمان و خودباوری که داشتی و حرکت کردی و هودتا لایق تجربه یه زندگی متفاوت تر و شادتر دونستی. خیلی کنجکاوم مه جزیی تر بدونم که چه قدم هایی برداشتی و چه مسیرهایی رفتی و چه باورهایی ساختی و چه نتایجی گرفتی بعد از اون زنگ تفریح مدرسه که شما را سخت به اندیشه فرو برد.
در پناه خدا پایدار باشید
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوستداشتنی و سلام به همه دوستانی که این کامنت رو میخونن
روزشمار تحول زندگی من روز 55:
استاد عزیزم از شما هزاران بار سپاسگزارم برای پروژه تغییر که پر از خیر و برکت هست برام
من تمرینها رو انجام میدم و توی دفترم مینویسم و کامنت نگذاشتم
نمیدونم چرا، اما نوشتن توی دفتر فعلا برام خیلی حس بهتری داره
میخوام تا تعداد قسمتها بیشتر نشده نوشته هامو کامنت کنم
من هر بار بعد از رسیدن به یک هدف سریع تو بادش خوابیدم و بزرگتر فکر نکردم و ادامه ندادم ، علتش هم ترس و نداشتن اعتماد به نفس و احساس لیاقت هست.
استاد عزیزم یکی از مواردی که میتونه برای ادامه دادن به من کمک کنه این سوال هست که چطور راحتتر انجام بدم کاری که هدفم بوده و بهش رسیدم و براش دنبال راه حل باشم و هدف بعدیم انجام همون کار با شیوهای سادهتر و مفیدتر باشه
و بهبود دادن در هر زمینهای میتونه هدف بعدی باشه
چون من هم مثل شما فکر میکنم که کارها باید راحتتر انجام بشه
خدای من، من رو آسان کن برای آسانی ها
من به. خیری که از جانب تو به من برسد فقیرم.
خداوندا هر انچه دارم از توست
الهی به امید تو
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی که ازدواج کردم گفتم همون کسی که دلم میخواست و تمام شد و رفت از بین همه دخترهای دانشگاه من رو برای ازدواج با خودش انتخاب کرد ث فکر میکردم همه چی تمام و گل و بلبل کم کم از اون ادم شادو بشاش احساس لیاقت بالا تبدیل به ادم کم حرف و گوشه گیر و حقیر تبدیل شدم و اون چیزی نبود که برای خودم رویا بافته بودم اشتیاقم کم شد دست از تلاش برداشتم و همون مدلی شدم که میخواست چون دلم بحث و دعوا نمیخواست و نمیشد عوض کرد شرایط رو البته بگم با من بد نبود ولی مژخواست مثل خودش ببینم و رفتار کنم نتیجه اش گریه و زاری و دلتنگی بود مخصوصا اون اوایل ازدواجمون توانایی هام رو نمیدیدم ادمی بودم اصلا تو هیچ مسله ای نا امید نمیشدم اما انگار این نقطه ضعفم شده بود چون انتخاب خودم بود
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
از وقتی که وارد سایت شدم روی خودم کار کردم یعنی این دوسال یادم نمیاد به هدفی که تعیین کردم و رسیدم هدف بعدی رو استارت نزده باشم برای همین احساس شور و شعفم برگشت و هر بار بیشتر از قبل ذوق هدف بعدیم رو داشتم و چون نتیجه رو دیده بودم با ایمان بیشتر قدم برمیداشتم و میدارم برای همینم خودم متعهد کردم غیر خوندن کامنتها بطور مداوم هر جلسه هم کامنت بزارم و جز گروه چهارم باشم و همین تعهد هم تو دوره لیاقت به خودم دادم که بامرور و خوندن کامنت کامنت جدید و هر جلسه بزارم و کانون توجه ام رو لیزری کنم چون نتایج خفنتری رو میخوام
اینبار و اینجا رد پا بزارم تا مثل الان شرایط م برام عادی نشه و این ارامش و لذت رو الان دارم برام عادی نشه و مرتب تا هر جایی که یادم نره سپاسگزار داشته ها لحظه هام باشم.
خدایا من هیچ نمیدونم من تسلیمم و به هر خیری که از تو به من برسه محتاج و فقیرم همه چی رو به تو میسپارم تو با هزاران فرشته ات همه چی رو برام اسان کن و من رو برای اسونی اسان کن
قدرتی بده که الهامات و نشانه ها رو هر بار واضحتر دریافت کنم
خدایا شکرت برای این مکان و این سایت خدایی
خدایا شکرت برای دستان بی نظیرت چون استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
خدایا شکرت برای بزرگی ظرف وجود استاد و دریافت صحیح الهامات و انتقال عالی ایشان به ما
خدایا شکرت که تو خدای مایی. و ما خدای قدرتمند پولدار اگاه و با درکی چون تو داریم
عاشقتونم در پناه رب جهانیان باشید️
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام وقتتون بخیر
یادم هست یه مدت یک سری باورها نوشته بودم راجع به ثروت چند صفحه بود هر روز میخوندم از روش و همون باورها رو با صدای خودم ضبط کرده بودم..
تقریبا چند هفته گذشته و من هر روز اینکار تکرار میکردم..
کم کم مشتری هام بیشتر شدن ..پول بیشتر سمتم امد شرایط محل زندگیمون تغییر کرد و رشد کردم
اما بعد یه مدت دیگه این سبکی روی خودم کار نکردم و نتیجه ها کمتر شد..
بعد گوش دادن این فایل فکر کردم که رشد من چطور بوده
دیدم من روی خودم کار میکنم ..زمان میزارم..فایل گوش میدم..دوره میخرم..
به قول استاد یا رو به جلو هستیم یا رو به عقب
و خوشبختانه دیدم رو به جلو هستم البته باز به قول استاد تو دوره 12 قدم نتایج شما جدا از باورها تون نیست
یه مقدار تغییر کرده باورهام یه مقدار رشد..
در حال سپری کردن تکامل هستم
دوست دارم ایمانم به آگاهی ها و خدای این آگاهی ها بیشتر و بیشتر شه
و با فکت این امر امکان پذیره
الهی شکرت برای حرکت به سمت نعمت های فراوان
در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
به نام خداوند بخشنده مهربان
روز شمار تحول زندگی من روز 55
سلام به همه دوستان محترم
واقعا مثال خوب و به جایی بود من یاد گرفتم که ثابت نباشم و مثل آب روان باشم وقتی آب را یه جا نگه میداری گندیده میشه ما هم همین جور هستیم ما هم باید حرکت کنیم به توانایی هامون بیفزاییم و تا آخر عمر در حال حرکت باشیم تا زندگی خوبی را تجربه کنیم خدایا شکرت خدایا شکرت
و شما استاد مثال خوبی برا من هستید که همیشه در حال یاد گیری و حرکت بودید دمتون گرم
به نام خداوند آسمان ها و زمین
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و همه دوستان هم فرکانسی
قسمت اول تمرین
خب من علاقه خیلی زیادی دارم ب چالش و تا الان هر رشدی داشتم بخاطر ایبن بوده ک خودمو یهو می انداختم وسط بازی و سعی کردم همیشه در حال حرکت باشم و توی بخش اول تمرین من چیز بزرگی یادم نمی اد
قسمت دوم تمرین
سال 98با 20ماه و 3روز خدمت سربازی در اوخر اسفند ماه تمام شد و 5 روز شاگردی نصابی درب ضد سرقت کردم و کرونا داشت اوج میگرفت و ب شیراز رسیده بود
و دیگه بخاطر کرونا سرکار نرفتم و یکی دو روز مونده ب سال تحویل توی دفتر خواهرم نشسته بودم و نصاب نداشتن بره سرکار یهو انگار یکی تو گوشم گفت بگو من میتونم برم خواهرم گفت واقعا میتونی گفتم اره فوقش یه درب خراب میکنم
و دامادمون گفت برو اگه کمو زیادب بود من راهنمایی ات میکنم چون وارد بود بکار من حتی ابزارم هم قرضی بود یادمه 13هزار تومان پول داشتم 9تومنش رو دادم پیچ و 4هزارتومن ته جیبم موند رفتم سر ساختمان درب رو نمی تونستم بندازم رو کار و با صلوات پیش میرفتم و میگفتم خدایا نذار کمو زیاد بشم و سوال داشتم زنگ میزدم از دامادمون می پرسیدم و اونم میگفت کجاهارو چک کنم و …..
خلاصه گذشت گذشت و جوش بلد نبودم بدم وبه سختی ادامه میدادم یادمه یبار کارفرما دید من بلد نیستم جوش بدم صدا زد سنگ کارش اومد جوش داد چهارچوب رو و موقعی اومدم بیرون دوس داشتم گریه کنم بس ک اضطراب بهم وارد شده بود حتی یبار یادمه چهارچوب جوش دادم اومدم لنگه رو جا بندازم جوشه کنده شد مالک خونه کی بود فک کنم دادستان بود
خلاصه گذشت گذشت با هر زجری بود من کارو یادگرفتم تازه بکار مسلط شده بودم یه نفر به لطف هدایت خدا گفت تو الان ک این حرف برمیگرده ب سال 99روزی یه میلیون راحت در امد داری تا کار نکنی هیچی نداری خلاصه جرقه خورد تو سر من که باید کار پیدا کنم از تنم کار نکشم همیشه و دنبال یه کار بزرگتر باشم و چند روز سرکار نرفتم و فکر کردم و……..رسیدم به اینکه ک وارد رسته درب پنجرهupvcو آلومینیوم و دوجداره بشم درسن 21سالگی و با کمترررررین مهارت اول شروع ب فروش کردم قیمت همکار میگرفتم یه مبلغ میکشدم روش و میفروختم و بخاطر اینکه مشتری ها بهم اعتماد کنن نگن بچه ای و اگه بحث سن میشید الکی سنمو 5سال بالاتر میگفتم و گذشت و گذشت تو اونم ماهر شدم و سال 1401 اقدام ب خرید دستگاه تولید کردم و در سن 23 سالگی جز جوان ترین کار آفرین های استان شدم
و کارو بلد بودم درحد فروش و کلیت کار مسلط بودم ن درحد تولید خلاصه اونم یه چالش بود ولی یه اعتماد بنفسی داشتم ک قبلا شده بازم میشه و بلد نبودم با دستگاه ها کار کنم ک نصاب دستگاه ها رو راه اندازی کنه توضیح داد و یه فیلم گرفتم که دستگاه ها چطور کار میکنن و نگاه میکردمو پیش میرفتم نیرو گرفتمو غیره چن ماه اول خیلی چالش داشت میشد هفته ها خونه نمی اومدم توکارگاه میخوابیدم و تونستم ب تولید هم مسلط بشم و جوری شد ک من دستگاه هارو خودم تعمیر میکردم و باز میکردم دوباره میبستم و میگفتم فوقش نمی تونم ببندم میگم تعمیر کارشبیاد یه روزی هم ب اون میرسه و گذشت گذشت ک من در سن24سالگی من 4 نیرو داشتم باخودم میشید 5تا ک کم سن ترینشون خودم بودم و یه سری تضاد ها بود و همه دستگاه هاهم چکی خریده بودم من 20ماه چک پاس کردم و فقط 20روز بعد پاس شدن آخرین برگ چکم و با روان شدن کار و درآمد ماهی 200.300میلیون و چند روز بعد آشنایی با استاد من کارگاه جمع کردم با یه الهام و باورتون میشه حتی باورهام هم خیلی قدرتی نداشت چون من فقط به یه سری آگاهی رسیده بودم و یه صدایی توگوشم میگفت همینه مسیر اگه تونستی یه بیزینس استانی راه بندازی خیلی بزرگترش هم میشه تو با دست خالی رسیدی اینجا برو دنبال رسالتت
بعد جمع کردن من محله ای ک من کارگاه داشتم شروع کردن برق رو روزی چند ساعت قطع کنن و میگفتم خدایا دمت گرم من اصلا نمی تونستم با این شرایط کنار بیام ک روزانه برنامه ریزی کنم و برق قطع بشه و همکار هایی ک بعضی مواقع زنگ میزنن حالمو بپرسن میگن بهترین کارو تو کردی
من تا الان هر رشدی داشتم این بوده یهو پریدم وسط اولش سخته ولی خوبیش اینه مجبوری باتمام وجود کارکنی و اینجوری بنظر من کارو بهتر یادمیگیری
و امید وارم این ردپایی بشه برای خودم برای مقابله با نجوای شیطان و اینکه یادم باشه از کجا شروع کردم ک غرور بهم دست نده
هر جا هستید سالم سربلند وبرقرار باشید
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی . و سپاسگزارم برای همکارای دوست داشتنی و توانمند استاد که اینقد عالی دارن کارارو جلو میبرن .
در زندگیت تا به حال چندبار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی .(( دیگه تمومه))
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجه اش چی بود؟
استاد وقتی که فکر میکنم اینه که من هیچوقت اون هدف بزرگی رو که داشته باشم رو دنبال نکردم به اون صورت که ببینم چه احساسی داشتم
چون هر وقت که من یه کاری رو شروع میکردم نصفه ول میکردم .
مثلا من هدفم مستقل شدنم بود و خوب کسب و کار خودم رو داشتم . میدونستم که الان این شغل رو باید یه کارای رو برای بهتر شدنش انجام بدم.
و خوب من این کارو نکردم و همش پشت پا میزدم و به خودم میگفتم خوب حالا انجام میدم .
در صورتی که نبود .
میدیدم که چند روزی که کار میکنم روی خودم مشتری دارم حالم بهتره .
ولی خوب تنبلی . اهمال کاری یا هر چیز دیگه ای باعث شد که نتونم . حتی الانم میدونم که این حرفا همش بهونه اس .
وگرنه ادمی که بخواد زندگیش بهتر باشه دنبال بهونه نمیگرده .
و خوب در نتیجه علاقه ای هم به اون صورت به اون کار نداشتم بیشتر برای اینکه بیکار نباشم انجامش میدادم که خوب جهانم بهم میگفت باید تغییر کنم و منم انجام ندادم و باعث شد کارم رو از دست بدم .
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف به جای توقف هدف تازه ای انتخاب کردی و مسیر رشدت رو ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت.؟
خوب بعد از اینکه من کارم رو از دست دادم نمیخواستم همینطوری الکی روزامو بگذرونم هدایت خواستم از خدا اونم بهم جواب داد.
یه مسیر دیگه رو برام رقم زد که لازم نبود بخوام بیرون از خونه انجامش بدم و ساعت کار کردنش هم با خودم بود با درامد خیلی خوب .
ولی بازم با باورهای اشتباه و عدم احساس لیاقت . و عزت نفس هنوز هیچ کاری رو جلو نبردم .
همشم به خودم میگم قبل از اینکه جهان بهت صدمه بزنه بهت بگه زود باش حرکت کن . خودت این کارو انجام بده که پیامدش بعدا برات ازار دهنده نباشه .
ولی استاد من تو روابطم با همسرم و خانواده و اجتماع خیلی خوبم . وهمیشه سعی کردم بهتر بشم توش .
بخاطر همین با ادما. اعضای خانوادم . و همسرم هیچ مشکلی ندارم .
چون تا یه اتفاقی میفته که خوب نیست و ذهنم رو درگیر میکنه میفهمم که یه ایرادی دارم که باید درستش کنم و خداروشکر خیلی خوبه .
و احساس خیلی خوبی رو تجربه میکنم و فقط تنها مشکلی که من دارم وضعیت مالیمه که باید روش کار کنم
که وقتی کاری رو شروع میکنم نصفه ولش نکنم و ادامه بدم چون خیلی رو عزت نفسم و خودباوریم تاثیر میذاره.
چون اگه ماها تغییر نکنیم جهان با ما این کارو میکنه .پسرفت کردن رو تو فقط شرایط زندگیتون و مشکلات فیزیکی نبینید .
پسرفت کردن رو تو باورهاتون ببینید که اگه تغییر نکنم اون ذهنیتی که قبلا راجب بعضی مسائل داشتم که خوب بوده .
جهان با تغییر نکردن کاری به سرمون میاره که . بعدا متوجه میشیم که چقدر اوضاع بد شده .
و شما اصلا تو اون موضوع یا اتفاق باور منفی نداشتید ولی چون تغییر نکردید . پسرفت ذهنی داشتید .
یه نمونه اش همین عدم خودباوریه .
که اگه تغییر نکنی و روی خودت و باورهات و کارای که بهت الهام میشه مانور ندی میبینی کع چقدر عزت نفست رو از دست دادی و دیگع خودت رو قبول نداری .
موفق باشید دوستان جان