تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 33


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 601 روز

    سلام به استاد و مریم شایسته و دوستان عزیز

    تجربیات دوستان چقدر درس و نکته رو به آدم می گه هر فایل از این پروژه رو که گوش می دم تجربیات گذشته ام بیشتر برام مرور می شه و این درس ها برام بیشتر اثبات می شه. الهی شکر.

    من تمرین این جلسه رو بصورت یک جواب کلی پاسخ می دم:

    چندین سال پیش من از لحاظ روحی به ته دره رسیده بودم بشدت از زندگی ام خسته شده بودم و احساس پوچی و ناراحتی وجودم رو گرفته بود و همش این احساس رو داشتم که دیگران از من استفاده می کنن من براشون مثل یک وسیله ام که وقتی به کارشون نیام دورم می اندازن و هیچ کس من رو بخاطر خودم دوست نداره و خب همه اینا با هم من رو به جایی رسونده بود که دیگه تصمیم به خودکشی گرفته بودم دلم می خواست خودم رو از تراس خونه مون پرت کنم پایین ولی جرعت اش رو نداشتم یک روز که بالاخره تصمیم اش رو گرفتم به محض اینکه داخل تراس رفتم یک صدایی درون من اومد و گفت : . اون صدا به قدری گرم و آرامش بخش بود برای من به قدری خالص و مهربون بود که من از همون لحظه به بعد درون ام تغییر کرد من گفتم که تغییر رو می خوام , به خودم گفتم که این صدا رو باور می کنم و زندگی ام رو تغییر می دم از همون روز به بعد به طرز جادویی من یک سری علایقی در من شکل گرفت و یک سری خواسته ها که باعث شد من برم به کلاس های برنامه نویسی و وقتی اون رو ادامه دادم یک دوستی در این کلاس ها پیدا کردم که استاد رو دنبال می کرد و من از طریق اون با آگاهی های سایت و استاد آشنا شدم و از همون موقع به بعد تغییرات من بصورت بمباران شروع شد و من روز به روز بیشتر تغییر می کردم بعد از تقریبا یک سال بعدش من کل افراد سمی و نامناسب رو از زندگی ام حذف کرده بودم و دوستان خیلی خوبی پیدا کرده بودم روابط ام خیلی عالی شده بود رفتار دیگران با من خیلی تغییر کرد و از همه مهم تر رفتار من با خودم خیلی تغییر کرد. دیگه به خودم احترام می ذاشتم و برای خودم هدیه می خریدم و به خودم محبت می کردم و دیگه اجازه نمی دادم که کسی از من استفاده کنه و اون حس وسیله بودن و استفاده شدن هم دیگه از بین رفت و دیگه به کسی باج نمی دادم و دنبال جلب توجه دیگران دیگه نبودم و حالم خیلی خوب شد زندگی به معنای واقعی کلمه برام زیبا و معنا دار شد.

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    جلال مسعودی گفته:
    مدت عضویت: 2681 روز

    با سلام و درود خدمت دوستان و استاد گرامی

    بر خود لازم دونستم تا تجربه خود را با دیگران در میان بگذارم امیدوارم که براتون مفید باشد من 5- 6 سال پیش به خاطر بدهی‌های فراوان و اوضاع نابسامان مالی شرایط بسیار دردناکی را تجربه کردم و بعد از اینکه بارها شغل عوض کرده بودم بالاخره به ته ته دره رسیدم .

    نقطه شروع تغییرات من در وهله اول تسلیم شدن بود.

    عاجزانه و خالصانه تصمیم گرفتم تسلیم خواست و اراده خدا شوم.

    از خدا درخواست کردم او راه را نشانم بدهد تا من قدم بردارم .

    با کمال ناباوری خسته و ناامید در خانه نشسته بودم و باجناقم میهمان ما بود، در میان صحبت‌هایش گفت من باید فردا از سر فلکه شاگرد برای کارم بگیرم ، یک ندایی در گوشم گفت بهش بگو من می‌توانم فردا شاگرد تو باشم

    من این جمله را به زبان آوردم او هم گفت کار من بناییه و سخته می‌تونی بیای

    منم گفتم چاره‌ای ندارم میام کار می‌کنم حالا که نمی‌تونم یه هزار تومنی درآمد داشته باشم از همین جا شروع می‌کنم.

    و فردا صبح رفتم سر کارش

    فکر کنم روز دوم یا سومی که پیش او مشغول به کار بودم یکی از دوستان و نزدیکانم باور نمی‌کردند که من دارم بنایی می‌کنم.

    قدم دوم یا نشانه دوم را خدا از طریق یک دوستی که در کمال ناباوریش آمده بود ببیند من در این سن و سال ، بعد از بازنشستگیم واقعا کار می‌کنم اونم شاگرد باجناقم که کوچکتر از خودم بود شدم به من رسانید.

    وقتی دلیل این کار را پرسید فقط گفتم آمده‌ام از همین جا شروع کنم تا یک درآمدی داشته باشم

    با من خداحافظی کرد و به پایین ساختمان رفت گوشیش زنگ خورد و برای برادرش شغلی پیدا کرده بود به او گوشزد می‌کرد که حتماً سر این کار برود. صدای او را از طبقه چهارم می‌شنیدم

    چون اطراف ساختمانی که ما در آن کار می‌کردیم خلوت بود

    فردای آن روز خسته از کار بنایی در خیابان باز خدا را صدا زدم و با تمام وجودم ازش کمک خواستم گفتم خدایا تو قادری و توانا راهنماییم کن به شغل مورد علاقه‌ام ، تو که میدانی اینکار برای من سخته و من طاقت ندارم

    تابلو ال ای دی یک مغازه تابگیری دوچرخه جلوی چشمانم روشن و خاموش می‌شد با خودم گفتم تاب گیری

    تابگیری

    تابگیری

    من اینوکجا شنیدم. یادم اومد دیروز دوستم به برادرش می‌گفت که مغازه تابگیری هم چراغشون شاگرد می‌خواهد

    فوری با او تماس گرفتم . ازش پرسیدم آیا برادرت رفته سر کاری که دیروز می‌گفتی و او در جواب من گفت نه او حاضر نشد برود

    گفتمش پس به هم چراغت بگو من فردا صبح می‌آیم و پیش او مشغول به کار می‌شوم

    او هم گفت مطمئنی میای گفتم آره

    فردا با لباس کار پیش استاد حاضر شدم با جدیت کار را شروع کردم من دیپلم اتومکانیک دارم و دست به آچار بودم خیلی راحت و سریع کار رو یاد گرفتم و تونستم بر دست استاد بنشینم و در نبود ایشون کارا رو انجام بدم همه موتورسازا و دوچرخه‌سازا رینگ‌هاشون رو برای تعمیر پیش ما می‌آوردند و من بعد از یک ماه تونستم مثل استادم کارشون رو درست کنم

    از قضا پای استادم در یک سانحه تصادف شکست و به مدت 6 ماه مغازه به من محول شد و به صورت درصدی کار می‌کردم و این بود شروع چرخه کارهای فنی برای من

    بعد یک سال دوباره حاشیه امن خودم رو برای رشد بهم زدم و چون کار ماشین رو دوست داشتم به مدت 4 ماه به نمایندگی ایران خودرو رفتم و رایگان شاگردی کردم

    قدم بعدی خدا ، برام یه مغازه آپاراتی و خدمات لاستیک جور کرد که صاحبش بخاطر بیماری و رفتن پسرش به سربازی اجاره می‌داد. منم اون مغازه رو تحویل گرفتم و حدود 5 سالی است که در آن مشغول به کار هستم . من توی اینکار از صفر شروع کردم و چیزی بلد نبودم و روز به روز رشد و پیشرفت داشته‌ام در ابتدا مغازه رو با کلیه لوازم اجاره کرده بودم اما بعد از دو سال که بدهیام کمتر شد تونستم کل لوازم مغازه رو بخرم و جواز کسب هم بگیرم و صاحب شغل بشوم و تا امروز خودم صاحب این کسب و کار هستم و خدا را شکر به امنیت مالی آزادی و استقلال مالی رسیده‌ام و به جرأت یکی از بهترین های خدمات لاستیک شهر یزد هستم بطوریکه بالانس درجا (روکار) من شهرت خاصی داره . هنوزم دنبال پیشرفت و بهتر شدن هستم امیدوارم که این تجربه من براتون مفید واقع بشه .

    از صبر و حوصله و شکیبایی شما سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    حمید خالقی گفته:
    مدت عضویت: 4169 روز

    من چندبار به ته خط رسیدم ولی دلیل اصلی که تونستم بلند شم و البته که موفق بشم اعتماد به نفسم بود

    که قدرت منو شاید بگم چند ده برابر کرد و تلاشم رو شاید کمتر از یک دهم کرد به طوری که خودم از خودم تعجب میکردم

    البته که اون‌موقع با استاد آشنا نشده بودم

    یکی پشت کنکوری و قبولی در رشته خوب و دلخواه

    دومی ترم های آخر دانشگاه و بالا رفتن معدلم

    و دلیل اصلی بالا و بالاتر رفتن اعتماد به نفسم

    دست کشیدن از مقایسه خودم با دیگران بود

    که الان اینو درک کردم اون موقع دلیلشو متوجه نبودم الان که قانون رو یاد گرفتم و بارها و بارها فکر کردم دلیلشو فهمیدم

    دست کشیدن از مقایسه خودم با دیگران

    کسایی که از من موفقتر بودن یا حتی نبودن

    در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق و سربلند و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    زهرا جوهری گفته:
    مدت عضویت: 2190 روز

    به نام خداوند بخشنده ومهربان

    سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم

    جلسه چهارم پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    اتفاقات خوب وآرامش وتغییر ی که با بزرگتر شدن خودم ودیدن توانایی هام در چند مرحله از زندگی ام تجربه کردم وبا شور وشوق علی رغم استرسی که در اون شرایط داشتم ولی نور امید وآرامشی باعث حرکت من رو به جلو میشد.

    زمان مهاجرت ورها کردن همه چیز از دارایی وشغل وارتباطاتی که نقطه امنی برام ایجاد کرده بود،،ولی مجدد باید از صفر شروع میکردم وحتی صحبتهای دوستانم که میگفتن با یه بچه 3 ساله وهیچ آشنایی وروابطی برای شروع کار،، چطوری میخواهی مهاجرت کنی؟؟؟ ولی من اونها رو نمیشنیدم واحساس خوب وامیدی برای شروع تغییرم وتجربه جدیدی از خودم داشتم وچقدر این قدم برداشتن ومستقل عمل کردنم باورهای ذهنی من رو نسبت به توانایی هام ،،،وعدم توجه به باورهای محدودکننده ای که بقیه تو ذهن آدم ایجاد می کنند،،،،بیشتر کرد.ومرتبا جمله ای که از دهان یکی از نزدیکان شنیدم که خیلی تو ذهنم بلد شد ومرتبا تکرار میشد این بود که تو حرکت کن ومهاجرت کن بقیه رو خدا درست میکنه،،،،

    مورد دیگه بدنبال مهاجرت وپیگیری شرایط شغلی مناسب وزمان کاری مناسب بدنبال چالشی که با همسایه برای نگهداری فرزندم پیدا کردم،،،،این بود که خداوند من رو به شرایط کاری هدایت کرد که هر زمان بخواهم میتونم فرزندم رو با خودم ببرم وچقدر محترمانه همه بهش کمک می‌کنند که زمانی که مشغول کارم آرامش داشته باشه،،هم وقت بیشتری میتونم هر زمان بخواهم برای فرزندم بذارم.

    وتقریبا وقت آزاد مناسبی دارم و براحتی بدنبال درخواست از خداوند درشرایطی که اون چالش ذهنم رو مشغول کرده بود،،هم خونه خودم براحتی رهن رفت با همون قیمت مد نظرم که بقیه میگفتن نمیشه،هم موقعیت عالی برای رهن منزل جدید با همسایه های خوب وآرامش مناسب ،خداوند برام مهیا کرد وشکر گزار این آرامش وزیبایی های زندگی ام هستم وفقط وفقط آگاهانه باید ذهنم رو روی مرور این زیبایی ها وآرامش وراحتی که بتدریج ایجاد شده بذارم واز حالت سکون وتوقف خارج بشم وهر لحظه با تغییر دیدگاهم زیبایی های بیشتری رو تجربه کنم.

    سپاسگزارم از شما اساتید عزیزم، که توجه وتمرکز و یادآوری زیبایی های زندگی مون ،کمک میکنه آگاهانه به توانایی هامون در مسیر تغییر تکاملی مون توجه کنیم وخالق زندگی خودمون باشیم ورهایی رو تجربه کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    Darya گفته:
    مدت عضویت: 2401 روز

    سلام به استاد عزیزودوستاد هم مسیروهم راه

    اگه بخوام در رابطه با این جلسه تجربه خودم رو بنویسم یکی از بزرگترین تجربه های زندگیم رو میتونم بگم که با کمک قوانین ویاداوری ودوباره برگشتن به مسیر واموزه های استاد معجزه رو وارد زندگیم کرد

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    الان تقریبا من هشت سال که

    با استاد. اشناشدم فایل های رایگان رو گوش میدم ودوره دوازده قدم رو هم خریداری کردم

    وگوش میدم

    اما تجربه

    من

    تقریبا دوسال قبل بود که یک به مسال ای برام پیش اومد ومنو از صد صفر کرد

    افسرده

    عصبی

    نا امید

    قربانی

    وضعیتی خیلی بد

    جوری که خودم از دیدن خودم وحال واحساسم میترسیدم

    از درون مرده بودم اما باید حفظ ظاهر میکردمو‌وهمه چیز رو درون خودم میکشتم ومخفی نگه میداشنم

    من همیشه توی سخت ترین شرایط زندگیم هم که بودم فایل های استاد منو از این رو به اون رو میکرد اب رو اتیش بود برام

    اما ایندفعه قضیه فرق میکرد له بودم

    یادم میاد یه جلسه مشاوره برداشتم

    اینقدر وضعیتم حاد بود برام نوبت اضطراری زدن وحرف خانمی که مشاوره منو‌انجام‌میداد توی ذهنم هست گفت چطور با وضعیت هنوز روتین داره زندگیت درس میخونی و ورزش میکنی

    زنده ای .با خودت چیکار کردی

    وواقعا همین بودم

    رنگ صورتم پریده وضعیت داغون نزدیک هفت هشت کیلو وزن کم کردم

    و….

    هرکس میدیدم متوجه میشد اتفاقی افتاده

    یادم اون روزا فقط صحبت های استاد تو ذهنم بود

    حال خوب احساس خوب

    واینکه تنها کسی که میتونه کمک کنه اول خداست بعد خودم

    یه اینه جیبی خریده بودن شبا قبل خواب و صبح ها بمحض بیداری

    باخودم حرف میزدم وجمله های تاکیدی مثبت میگفتم

    اینکه چقدر دوست داشتنی ام ارزشمندم

    لایق بهترین زندگی ام و…

    وناگفته نماند که چقدر تو مدت خیلی کوتاه تغییر کردم وخیلی حالم خوب شد

    اتاقم پراز نوت های انگیزشی بود

    هر روز دوره هارو گوش میدادم

    ورزش

    دوری از تلوزیون اخبار منفی

    اینستا

    اهنگ های غمگین

    به طبعیت میرفتم

    خلاصه تموم چیزهایی که بلد بودم واوردم تو عمل

    وواقعا معجزه شد کم کم جسمی اوکی شدم

    روحی عالی

    ارتباطم با همه بهتر شد

    اتفاق های خوب یکی پس از دیگری و….

    فقط وفقط با عمل کردن به قوانین و جدی گرفتن اون ها

    واقعا قوانین ثابت هستند واگر

    اگر حتی ته چاهم باشیم هر لحظه که اراده کنیم وفکر ورفتارمون رو عوض کنیم در لحظه اتفاقات تغییر میکنن ونشونه ها از راه میرسن

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    تجربه های گذشته دستاوردهام وخوندن کامنت های بچه ها توی کانال نتایج باعث شدن من دوبارت بلند شم وادامه بدم

    و مثل همیشه سپاس گذار خدای مهربون استاد عزیزم وخانم شایسته عزیز وهمراهی شما عزیزان هستم ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    moghadam گفته:
    مدت عضویت: 2603 روز

    مهری

    به نام او که نامش آرام بخش دلهاست. بخشندگی و لطفش بی نهایت

    سلام.

    چقدر این پروژه عالی و اصولی داره پیش میره، استاد جانم، مریم عزیزم و سایر دوستان توحیدیم از همتون سپاسگزارم و خداوند رو بینهایت سپاس که همسفر این گروه عالی و الهی هستم. چقدر محیط اینجا عالی و بدون ریا و نگرانی است. محیطی که آدم با ورودش حس می‌کنه یک جهان دیگه رو داره تجربه میکنه، پر از صمیمیت و عشق. همین عشق خالص منو بر آن داشت تا بنویسم. نمیدانم از کدامین دره هایی که داشتم سقوط میکردم و یک نیروی غیب منو نجات داد بنویسم، هیچی از بدی گذشته و اون سقوط ها در ذهنم نمونده، جز این که تو همش یک درسی برای بزرگ شدن من بود، انگار که مدام یک امتحانی رو باید پاس میکردم و هر مرتبه معلمی مهربان اشتباهاتم رو با خودکاری قرمز برام مارک دار میکرد آهای حواست رو جمع کن، و من اون لحظه برای مدتی ،بواسطه غرور کاذبم ، حالم بد میشد، دلیل اون غرور کاذب هم الان میفهمم عزت نفس من بود که الان با کار کردن دارم هر روز بهتر و بهتر بزرگ میشم و رشد میکنم. اگه میگم بزرگ شدم به این دلیله که من حدود سه سالی هست برنامه ی روتین من اول ورود به سایت و انجام تمرینات هست به صورت متعهدانه اونم هر روز صبح به محض بیدار شدن، این کار باعث شده الان خیلی بهتر و بیشتر با خودم آرام و راحت هستم ، منی که بلد نبود ، نمی‌دونستم الفبای عشق با خود رو، ولی الان به مدد استاد و همسفران توحیدی خیلی بهتر تونستم یاد بگیرم با خودم ارتباط برقرار کنم، باهاش دوست بشم، بتونم باهاش درددل کنم، آرام بشم و راه حل هاش رو بپذیرم. هر چیز و موقعیت بیرونی اونقدر تکونم نده که به بیراهه کشیده بشم، در حد چند ساعت یا یک روز حالم بد میشه ، ولی دارم تمرین میکنم هر اتفاقی رو حتی به ظاهر بد رو بپذیرم و درسهاش رو یاد بگیرم. ببینم و کشف کنم خودم رو ،ببینم کجا ها باید و چطور نقطه ضعفم رو به قدرت و حال خوب تبدیل کنم.

    چند وقت بود که دلم لباس جدید میخاست ، با توجه به بودجه ای که داشتم چند روزی چند تا مرکز تجاری رفتم و به خودم گفتم باید رو باور فراوانی کار کنم، مگه غیر این هست که طبق آموزه های استاد من فقط باید خواسته ام رو به جهان ارسال کنم و حس کنم که اون رو دارم. به مغازه های مختلف رفتم و لباسها رو بر می داشتم و اتاق پرو و کلی لذت و عشق . همه رو می‌پوشیدم ولی میگفتم این خیلی خوشگله ولی من زیباتر و خوشگل تر میخام. گاهی قیمت ها رو چک میکردم ولی سریع به خودم یادآوری میکردم من لایق بهترین هستم. تا این که دیروز یهو یک دوستی توی کلاس خیاطی بهم گفت ببین من چند تا لباس دارم که سایزم نیست اگه اشکالی ندارد میخام اونا رو بهت هدیه بدم.

    راستش اولش یک کم جا خوردم، گفتم حتما دست دوم هست، حالم گرفته شد، ولی نمی‌دونم چرا از زبونم در رفت و قبول کردم. ولی تا آخر ساعت حالم گرفته بود. آخر کلاس وقتی بهم لباسها رو داد اونقدر حالم بد بود ولی ازش گرفتم و یک تشکر کردم ، اومدم خونه فقط گذاشتم کنار اتاق و سعی کردم حال خودم رو خوب نگه دارم. گفتم خدا جون این دیگه چه رسمشه، من دلم لباس نو میخاست ، لباسی که لایقش باشم. تا فردا بهش دست نزدم، به خودم گفتم اگه دوستش نداشتم میدم به یک نفر. هنوز باورهای من ایمان من ، ارتباط با خودم خیلی جای کار داره .با اکراه پلاستیک لباس رو باز کردم، وای خدای من همشون نو بودند، اون قدر خوشگل و اندازه که باورم نمیشد . اونقدر برام هیجان انگیز و ناباورانه بود که فقط توی آینه خودم رو دیدم و اشک شوق ریختم. حکایت همون داستان پروین اعتصامی بود که خدا برای نشون دادن اون سکه ها به اون مرد محتاج بند لباسش رو باز می‌کنه و گندم ها روی زمین می‌ریزه میگه خدایا من ازت خواستم گره زندگیم رو باز کنی این گره باز کردنت برای چی بود.

    چقدر این چند روزه بیشتر به خودم نزدیکتر شدم ، چقدر بهتر میتونم به ندای درونم اعتماد کنم، چقدر میتونم باور کنم که معجزه ها می‌تونه اتفاق بیفته، اگه کمی چاشنی باورهام رو تغییر بدم و یک جور دیگه فکر کنم و عمل کنم. حس میکنم دارم به گنج وجودم نزدیک و نزدیکتر میشم، گنجی که اگه بفهمم ،باورش کنم دیگه بهشت رو میتونم تجربه کنم.

    ایاک نعبد و ایاک نستعین.

    اهدنا الصراط المستقیم.

    صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضالین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    سمیرا شکیبا گفته:
    مدت عضویت: 550 روز

    باسلام خدمت استادودوستان عزیز

    درجواب ایاتابه حال درزندگی ات به ته دره رسیده ای ؟میتونم بگم بله بارهابه دلیل نداشتن اگاهی به ته دره رسیدم وهمون جادست وپامیزدم .هرتضادی که پیش میومدفک میکردم فقط سرمن این تضادهاهست وزندگی من هم بااین تضادهابایدادامه پیداکنه .

    واتفاقایه روزی خواهرم تماس گرفت وگفتن که استادعباسمنش روگوش بده من دارم گوش میدم خیلی حرفاش به دلم نشست منم که فقط میخواستم تغیییرکنم وازاین وضعیت راحت شم. چندبارگوش دادم نمیدونستم ازکجاشروع کنم دوست داشتم قانون تکامل روطی نکنم سریع برم دوره بخرم ولی ازفایل های رایگان شروع کردم .کتاب فکرخداوندروخوندم .خداروشکرالان حالم خیلی خوبه وهنوزم باشنیدن فایل هاتون موفق هستم ،شغل پیداکردم، دستم توجیب خودم میره .واین پروژه که گذاشتین عالیه استادازشماممنونم وخداراهزاران بارشاکرم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    حمیده اسماعیلی گفته:
    مدت عضویت: 2360 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان…

    خدای وهاب، که بی حد و حصر میبخشه

    سلام به استاد عزیزم…

    سلام به خانم شایسته نازنینم…

    سلام به دوستان ارزشمندم…

    خداوند رو سپاسگزارم که منو در مسیر شنیدن و عمل کردن به این آگاهی ها قرار داده…

    این موضوع که درک کنید که از وقتی فرکانس ارسال میکنید تا زمان وقوع خواستتون، یک فاصله زمانی وجود داره ، این جمله خودش امیدواری رو نشون میده…

    در مورد موضوع تمرین این جلسه من یه مثال خیلی خوب دارم از همسرم، اینکه چطور تونست از ته دره به قله برسه. امیدوارم این تجربه، همون جرقه امیدی باشه که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.

    همسر من سال 92 به همراه مادرشون مشرف میشن سفر مکه، این در صورتی بود که ایشون ازدواج کرده بودن با دختر عمه من و صاحب 3 فرزند پسر که فرزند آخری مشکل بیماری داشتن….ما تو این سایت بارها از زبان استاد عزیزم شنیدیم که خداوند با نشانه ها با ما صحبت میکنه، این اتفاق برای همسر منم تو مکه موقع طواف رخ میده و ایشون خودش اینقدر خوب این اتفاق رو تعریف میکنه که اونجا به من الهام شد که من تو رو امتحانت میکنم ، آیا حاضری بیای؟ آیا توانشو داری که قدم برداری؟ آیا مصممی؟ و ایشون با هر قدمی که بر میداشته مصمم تر میشده که بله این کاررو انجام میدم با تمام قدرتم و به قول خودشون، هر قدم از قدم قبلی محکمتر بر میداشته و پاش با قدرت بیشتری زمین میزاشته…بعد از گذشت 65 روز تقریبا از این سفر و این الهام، همسرم با بحران از دست دادن همسرش و مصدومیت شدید پسرش مواجه میشه، این در صورتی هست که اون پسری که سالم و سلامت بوده دچار مصدومیت میشه و اون بچه بیمار کوچکترین صدمه ایی نمیبینه….این اتفاق شاید برای هرکسی بیافته باعث بشه اون طرف به ته دره بره و ناتوان بمونه از اینکه ذهنش رو کنترل کنه اما وقتی امروز من با همسرم صحبت کردم و ازش پرسیدم چه چیزی باعث شد تو اون شرایط بحران زده بتونی از ته دره خودتو بکشونی بالا، ایشون جوابهای خیلی مهمی دادن…

    اولین نکته ایی که اشاره کردن این بود که پذیرفتم در برابر خداوند تسلیم بودم.چرا که خداوند به من الهام کرده بود،…مثل این میمونه که خداوند ظرف همسر من بزرگ کرده باشه …ایشون در ادامه به ایمان ، به صبر اشاره داشت. به اینکه پذیرفتم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست …..

    یه جمله خیلی خوب گفت: وقتی بحران پیش میاد، قویتر میشم. به درونم توجه میکنم نه به بیرونم

    در واقع اینطوری میشه گفت که همسر من به این رابطه درونیش باور داشته، دنبال این نبوده کسی از بیرون بیاد بهش کمک کنه.اتفاقا بهم گفت هر چقدربقیه دلشون برام میسوخت و بهم میگفتن تو دیگه زندگیتو از دست دادی و نمیتونی درستش کنی من بیشتر انگیزه میگرفتم که درستش کنم و واقعا هم تونست با کمک خداوند و دیدن نشونه ها که یکی از نشونه ها شنیدن صدای من بود و در ادامه رسیدن به اینجا که من الان 12 ساله همسر ایشون هستم و با بچه ها داریم کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم…در طول این 12 سال زندگی بحران از دست دادن فرزند بیمارمون هم بود که اونم رد کردیم.خداروشکر

    خدایا شکرت….

    سپاسگزارم…

    این مسیر همچنان ادامه داره….

    عاشقتوووونم بینهایت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    یاسمن بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 747 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان و دوستان عزیز سایت

    در رابطه با اینکه آیا توی زندگی به “ته دره” رسیدی یا نه،باید بگم که منم مثل خیلیای دیگه به این ته دره‌هه رسیدم،اما خیلی زودتر از اون چیزی ک فکرشو میکردم بیرون اومدم به طور کلی،و تنها نقطه عطفیه که تا الان توی زندگیم تجربه کردم،کلا اتفاقات خیلی خاص و بزرگی توی زندگیم نیفتاده چون زیاد سن ندارم و دیگه فقط درگیر درس بودم و زندگی ازادانه ای نداشتم و ذهنمم به چیز بیشتر خطور نمی‌کرد به خاطر محیط اطراف و خانواده (تازه وارد دهه بیست سالگیم شدم و این موضوع که میخوام بگم مال دو سه سال پیشه)

    در کل موقعیتی ک باعث شد من به ته دره زندگیم برسم،از دست دادن مادرم که افسردگی شدید داشت بود که در نهایت منتهی به خود*کشی شد…این اتفاق دوره ای از زندگیم افتاد که من هنوز وابسته خانواده بودم یا بهتره بگم اینطوری فکر میکردم.

    البته کمی قبل فوت شدن مادرم مشکلات سلامتی زیادی هم براش پیش اومده بود به دلیل از دادن فرزند(و دلیل افسردگی اش)ک کل زندگی امون رو درگیر کرده بود چند ماه،و کلا میخوام بگم ک حتی از قبلش هم من اوضاع روحی جالبی نداشتم.همینطور من همیشه خودم رو وابسته شدید به مادرم میدونستم و همیشه می‌گفتم ک من بدون مادرم اصلا نمیتونم زندگی کنم..

    اون دوران بیماری گذشت و و مادرم در نهایت بُهت و تعجب من اونم به شکلی ناگوار از دنیا رفت،من موندم و پدری که تنها کسم شده بود(بنده تک فرزند بودم)..چون این اتفاقی بود ک اصلا انتظارشو نداشتم،چند ماهی واقعا حالم بد بود،بیشترین دلیلشم به خاطر بودن توی محیطی بود ک به شدت منفی و غم انگیز بود و مدام گریه و زاری به راه بود(من دو سه ماه خونه خالم موندم که به رسم بد خانوادگی ما،تا اون مدتی که من اونجا بودم همش میومدن گریه زاری مثلا برای همدردی با خانواده عزادار)

    خلاصه ک اوضاع وحشتناکی بود برای من؛درسته که برای همه این شرایط خیلی بدیه و خیلی سخته ولی برای من عذاب خالص بود،چرا،چونکه من ادم شادی هستم.شخصیت من یه جوریه ک از موندن توی ناراحتی به شدت بیزاره،یعنی دوتا چیزی توی زندگی که تحملش حتی چند دقیقه هم برام غیر قابل تحمله،یکی ناامیدی به زندگی(هدف نداشتن و فکر اینکه ته زندگی هیچی نیست و ارزش نداره این دنیا و…ک اونم تجربه کردم تو اون مدت) ،یکی دیگه هم موندن توی ناراحتی و فاز غمگین داشتن..شاید عجیب باشه ولی من اینطور بودم که توی حتی مراسمات هم تنها چیزی که توی ذهنم میگذشت این بود ک کاش زودتر تموم شه برگردیم سر یه روال عادی و از گریه زاری ها تموم شه،میدونستم مثل قبل نمیشه اوضاع،ولی میگفتم یه ذره بهتر از این که میتونه بشه،که حداقل برم با پدرم کم کم برگردیم به یه روال عادی تر(چون بابامم شخصیت کلی اش اینطور نیست که علاقه به ناراحتی و این چیزا باشه،یعنی از این لحاظ شبیهیم ک البته من خیلیی بیشتر این ویژگی رو دارم)

    دیگه این شد ک بعد دور تر شدم از اون فضای خیلی منفی و با پدرم تا یکی دو سال تنها زندگی می‌کردیم.منم که یهو بار مسئولیت سنگینی رو دوشم افتاده بود ک باید خونه رو اداره میکردم،حواسم به بابام میبود و خلاصه کلی کار ک منم ادم خیلی آماده ای نبودم براش،اما هرطور بود از پسش براومدم

    اون اوایل چیزی ک باعث شد کلا از زندگی ناامید بشم این بود ک منی ک الان فقط پدرمو دارم،دیگه نمیتونم هیچ ارزویی داشته باشم و تا ابد باید پیش بابام بمونم،و معنای زندگی برام پوچ شده بود؛اما همینجا بود ک آموزه های شما نجاتم دادن،و البته این روی شخصیتم ک میگم از ناراحتی و فضاهای منفی بیزاره..کم کم با کمک حرفای شما،با موضوع مرگ کنار اومدم و اونقدری بیخیال شدم توش ک گفتم زندگی هرکس دست خودشه،مادر بنده خدا ام هم این تصمیم رو گرفت و منم حتی اگه می‌دونستم هیچ کمکی از دستم بر نمیومد،و همه ما یک روزی میمیریم پس بیا وابستگی امون رو تا جای ممکن به آدما کم کنیم..این شد ک من به شد ک رو خودم کار کردم کم کم و از اونجاا ک به شدت این خواسته رو داشتم ناخودآگاه،دیگه وابستگی ام به آدما خیلیی کم شد حتی نسبت به پدرم ک تنها عضو خانواده ام بود

    اینا گذشت و من بعدش یه مقدار انگیزه پیدا کردم ک تغییر رشته بدم و برم توی دانشگاه هنر بخونم و اونم به دلیل خواسته قلبی شدیدم،رفتم این رشته اونم جایی ک همیشه ارزوم بود،و البته بسیااار دورتر از شهر محل زندگیم..این تصمیمم خیلیی بزرگ بود،چونکه من خانواده نسبتا تعصبی دارم،به شدت پدرم روی من حساس بود و من به اصطلاح از این بچه های خونگی بودم ک تا سر کوچه و بازار هم تنها نمیرفتم؛ولی خیلی یهویی کفتم میخوام برم دانشگاه اونم توی اون شهر مد نظرم و اونجا هم قبول شدم،ک البته بیشتر شوق تجربه چیزای جدید بود ک خیلی یهویی در وجودم جرقه زد و من با تمام وجودم میخواستم برم و از فضای خونه هم یکم دور شم و زندگی به شیوه های جدید رو تجربه کنم..اینم بگم ک چند وقت قبل دانشگاه رفتنم به پدرم با حمایت کامل من با یه خانوم به شدت خوش اخلاق و فوق العاده به لطف خدا ازدواج کرد.البته یه نکته باید اضافه کنم ک من هنوزم یه مقدار تروماهایی از اون اتفاق موندن توی ذهنم ک دارم روشون کار میکنم و خیلییی بهتر شدن به لطف خدا)

    این کلِ داستانِ ته دره رفتن من بود ک شد بزرگترین نقطه عطف زندگیم..باعث شد من شخصیتم بزرگتر بشه و تغییر کنم،باعث شد من اصلا ادم شجاع تری بشم،کسی ک خیلی زیاد علاقه پیدا کنه به تجربه چیزای جدید،اونم کسی که همیشه ترس داشت از این کار و توی محدوده امن کوچیکی بودم همش،باعث شد من به طور کلی هدف زندگی رو بفهمم و امید زیاد پیدا کنم برای زندگی کردن..یه نکته هم اینکه خیلیا مخصوصا اطرافیان فکر میکنن که به دلیل ازدواج مجدد پدرم من حالم خوب نیست یا مثلا زندگیم مثل قبل شاد نیست یا همچنین چیزایی،اما چیزی ک من خودمم فکر نمیکردم بگمش،اینه که من به طور غیر قابل باوری الان از قبل این اتفاقات هم خوشحال ترم..من با فردی ک وارد زندگی امون شده بسیاررر اخت گرفتم و صمیمی هستم و واقعا از ته قلبم احساس شادی میکنم و مدام بابت این ارامشی که حتی بیشتر از قبل به زندگیمون وارد شده شکرگزاری میکنم..مخصوصا اینکه الان صاحب یه برادر کوچیکتر هم شدم ک مدتی دیگه به امید خدا به دنیا میاد ک با اینکه اختلاف سنی بسیار زیادی بینمونه ولی من خوشحال ترینم و زندگیمون حتی قشنگتر هم شده

    خلاصه این همه نوشتم تا بگم من از این شرایط به اون دردناکی جون سالم به در بردم،پس قطعا از پس بقیه مسائل ک احتمالا دیگه بدتر این نخواهند بود هم بر میام..من هنوز خیلییی جا دارم ک روی خودم کار کنم و هنوز پله ی اولم،ولی دوست داشتم بنویسم ک شاید برای بقیه الگویی بشه که بدونن اوضاع شما بدترین نیست،همیشه کسایی هستن ک اوضاعشون از شما بدتر بوده ولی تونستن خودشونو از اون موقعیت بیرون بیارن و ناامید نشدن

    من همه این چیزایی ک تا الان به دستم اوردم رو مدیون آموزه های استاد عزیزم هستم ک به خدارو هزاران بار شکر میکنم ک توی مدار دریافت این اگاهی ها بودم و تونستم یه مرحله بزرگ از زندگیم رو به خوبی پشت سر بزارم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    به نام خدای معجزه ها

    سلام استاد قشنگم و سلام بر هارون موسی مریم زیبایی ها

    سلام دوستای گلم

    خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی فوق العاده و ی فرصت دوباره نوشتن

    خدایا هزاران بار شکرت

    من اینجا این تایم که دارم کامنت مینویسم دقیقا وسط ی معجزه ام که وقتی پی نشانه هارو گرفتم و قبل از اینکه ضربه های شدید پتک ها بهم آسیب بزنه اقدام به تغییر کردم

    استاد عزیزم تک تک کلمات این فایل داشتن فقط با من حرف میزدن

    من بعد از نامزدیم دیگه کم کم با همسرم زندگی میکردم و بیشتر وقت ها خونه اون بودم که تقریبا این چند ماه اخر دیگه کلا اونجا بودم و هفته ای نهایت یکی دو ساعت به مادرم سر میزدم

    کم کم ی سری حرف هایی زده میشد و ی سری سو تفاهمی ایجاد میشد که چرا من قبل از جشن عروسی گرفتن دارم اونجا زندگی میکنم و کلا دست از خانوادم شستم و یا از سمت همسرم و خانودش هم ی جورایی نقد میشدم که دیگه باید به این زندگی جدید عادت کنی و کمتر به خانوادت سر بزنی و باید قبول کنی که ی زندگی جدید ساختی

    ی مدتی ی سری حرفا منطقی میبود و قابل درک

    و کم کم ی سری حرفایی زده میشد که تقریبا با شخصیت من هم خونی نداشت

    و اغلب باعث ناراحتی من میشد

    و من هم طبق معمول خیلی به حرفا اهمیت نمیدادم و گذر میکردم

    اما این اواخر چندین بار حرف هایی شنیدم که دیگه داشت اون روی منو بالا می اورد

    مخصوصا گاها میدیدم که همسرم هم انگاری با حرفای اطرافیان و خانوادش هم نظره

    دقیقا ی روز که من هم درگیر پرستاری مادرم بودم و دفتر کارم

    وقتی شب برگشتم خونه دیدم توپ پری تو خونه هست و میشه گفت مشاجره شروع شد و من طبق معمول سکوت کردم

    اما این بار من حرفی شنیدم که دیگه فرصتی برای محک زدن کاسه صبر نبود

    لباسام برداشتم و اومدم پیش مادرم و دقیقا همون شب گفتم به هر قیمتی شده من ی خونه اجاره میکنم و با مادرم زندگی میکنم

    و وقتی جشن عروسی گرفتم میرم خونه همسرم که این سو تفاهم ها بر طرف بشه

    خلاصه ما زدیم دل رو به دریا

    گفتیم تمام مایه کاری رو میدیم خونه برمیدارم و خدا بازم برام مایه کاری خلق میکنه

    ی خونه که حسابی بزرگ بود دیدم و پسندم و انگاری مادرمم خوشش اومد حتی گفتم ماهی 8 میلیون هم کرایه میدم اما همه مخالفت کردن و خواست خدا هم نبود و صاحبخونه هم موافقت نکرد

    اون روز حسابی حالم گرفته شد و کلی با خدا حرف زدم

    گفتم میدونم ی خونه فوق العاده برام در نظر گرفتی

    گفتم میدونم منو رها نمیکنی

    گفتم میدونم تمام این نشانه ها رو فرستادی تا من تغییر کنم

    تا به خودم ارزش و بها بدم

    تا دوباره روحی که در من دمیده شده رو با ارزش ازش مواظبت کنم

    گفتم میدونی همیشه منو رو چشات نگه داشتی و حال دادی

    گفتم میدونم داری بهترینش رو میسازی

    فقط بدون که ایمان دارم بهت

    دقیقا همون روز غروبش تو سایت دیدم ی خونه نوساز گذاشتن رهن

    عکس خونه رو چک کردم

    لوکیشنش رو چک کردم

    دیدم دقیقا خودشه

    اما من این پول رهن رو ندارم

    داستان چیه اخه؟

    با شوهر خواهرم هماهنگ کردم و رفتم بازدید

    خدای من

    اصلا این خدا واقعا کیه

    موقعیت خونه دقیقا کوچه پشت محل کار داداشم

    همون داداش کوچیکه که مادرم بشدت بهش وابسته هست و میخواد پیشش باشه

    اینبار عجیب همه چیز عالی چیده شده بود

    جلو در خونه که می ایستی و دقیقا روبروت چراغ جلو کارگاه داداشم روشنه و میبینی

    ده متری خونه ی مسیر رودخونه قدیمی که هنوز به شهر تبدیل نشده و میشه گفت حال و هوای طبیعت رو داره

    اطراف خونه کاملا باز و هنوز خونه ساخته نشده و به قول مادرم اینجا میشه به آسمون نگاه کرد و خدارو دید

    چون مادرم تو خونه داداشم و خواهرم چون مرکز شهر هست میگه خدارو نمیبینم

    اونجا دقیقا چندتا از دوستای گرمابه و گلستان مادرم هستن و میتونن عصرا تو کوچه کنار هم بشینن و گل بگن

    ولی باز پول رهن

    خلاصه من بعد بازدید به طرف اوکی دادم

    فردا با ی داداشم تماس گرفتم چنین موقعیتی خونه پیدا کردم و خودمم تا جشن عروسی پیش مادرم میمونم و پول رهن کم دارم

    با کمال ناباوری داداشم گفت نصف مبلغ من میدم

    نگران نباش

    همه پولت هم نیار اینجا تا ی مایه کاری داشته باشی

    دقیقا ی هفته پیش با همین داداشم که صحبت میکردم میگفت بازار کارام خوب نیست و بدهکارم

    اما اون بالاسری چیده بود

    قبل از اینکه حتی من به سختی هاش فکر کنم

    منکه تمام وسایلام برده بودم خونه همسرم

    و مادرمم با داداشم زندگی میکرد

    عملا ما دوتامون برای این خونه جهیزیه میخواستیم

    اینم شده بود ی فکر البته برای مادرم

    بهش گفتم همون خدا که خونه جور کرده مابقیش هم جور میکنه

    ی خواهرم گفت ی یخچال ده فوت نو تو کارتن دارم لازم ندارم با ی بخاری نو

    اینارو بیا ببر

    صاحبخونه گفت اشپزخونه گاز صفحه ای داره خودش

    ی کاری اصلا معجزه وار چیده شد و یکی از داداشم ی کاری پیش اومد دقیقا شهرستانی که مادرم خونه داشت و وسایلش اونجا بود

    قرار شد فرش و رختخواب از اون خونه بیارن

    ی داداشم گفت لباسشویی با من

    ی خواهرم گفت تمام ظروف اشپزخونه با من

    یعنی عملا من اینجا چیکاره بودم انصافا؟؟؟

    فقط ی نفری که کلی با ی سری تضادها سرو کله زده بود

    و ی شب به سرش زده بود به هر قیمتی شده تغییر کنه و نزار نشانه ها هدر برن

    من نزاشتم برم اون قعر دریا

    چون اینجا این سایت یاد گرفته بودم پی نشانه ها رو بگیر برو تو دل ترسات و غلبه کن فقط

    خدایا هزاران بار شکرت

    من دیگه معجزه ها رو بلدم زندگی کنم

    یعنی معجزه ها نباشن قشنگ میدونم که تو جاده خاکی دارم میرم تو کلم ها

    خدایا هزاران بار شکرت که همیشه برای من خدای معجزه ها بودی

    بازم ممنوم خدای معجزه ها

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای: