این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بخدا قسم که این فایل برای حال الان من آماده شده…بخدا قسم که من هدایت شدم به این فایل…
تقریبا 3 سال پیش یه سالن زیبایی بزرگ رو با دونفر شریک بودم و اونموقع تازه با استاد آشنا شده بودم…تقریبا 3،4سال قبل ترش توسط یه استاد دیگه با قانون جذب آشنا شده بودم و با ایشون کار میکردم…نتایج خیلی خوبی هم گرفته بودم اما هنوز به اون چیزایی که میخواستم نرسیده بودم…بعدش که با استاد آشنا شدم و 5 ،6 ماه روی فایلهای رایگان کار کردم هیچ نتیجه ای حاصل نشد و من به شدت ناامید شده بودم که خدایا من الان چندساله با این قوانین آشنا شدم پس چرا اون نتیجه ای که میخوام حاصل نمیشه چرا زندگی من هیچ تغییری نمیکنه…بیشتر نتایج مالی مد نظرم بود،با اینکه به لحاظ روابط و جنبه های دیگه هم خیلی مشکل داشتم اما به لحاظ مالی به شدت تحت فشار بودم…چون هم مشتری نداشتیم و اجاره مغازه در نمیومد و هر روز ترس از تماس صاحب مغازه بابت اجاره داشتم که به کل آرامشم رو ازم گرفته بود و هم اینکه همسرم درست و حسابی سر کار نمیرفت و اجاره خونه عقب می افتاد و تو خرجی خونه به مشکل خورده بودیم …خلاصه از همه طرف تحت فشار بودم و با تمام وجود از خدا کمک میخواستم که هدایتم کنه…تا اینکه این الهام رو دریافت کردم که همه ی فایلهارو از تو گوشیم پاک کنم و روی فایلهای روز شمار تحول کار کنم…شروع کردم به کار کردن روی این فایلها و به اندازه ی درکم عمل میکردم…اونروزها عجیب حال من خوب بود و خیلی استرسم کمتر شده بود و امیدم بیشتر شده بود…با اینکه کوچکترین نتیجه ی مالی ای نیومده بود اما احساسم به من میگفت که فقط ادامه بده نتایج فوق العاده ای تو راهه…یادمه تو اون برهه هربار که این فکر میومد تو سرم که آخه چجوری؟؟خیلی سریع پاسخ میدادم که من نمیدونم چجوریشو خدا میدونه…یعنی با ایمان خیلی زیادی نمیزاشتم فکر کردن به چگونگی احساسمو خراب کنه …هزاران بار این فکر میومد تو سرم که آخه چجوری ؟منم هزاران با با ایمان میگفتم من نمیدونم و خدا میدونم من مطمئنم که نتایج فوق العاده ای تو راهه…همینطور روی فایلهای روزشمار تحول کار میکردم که فایلهای آقای عطار روشن عزیز روی سایت قرار گرفت و حال خوب اون روزهای منو هزار برابر کرد و صحبتهاشون سوخت و انرژی شد برای عملگرایی بیشتر…چون من تا قبل از صحبتهای ایشون درست درک نمیکردم که عمل کردن یعنی چی ،قدم برداشتن یعنی چی؟من ماه ها ذهنم درگیر اجاره های عقب افتاده و بدهکاری به شریکام بود ولی هیچ راهی براشون نداشتم…با شنیدن صحبت های ایشون این ایده اومد که منم میتونم اجاره رو قسمت قسمت کنم و هربار یک قسمتی رو پرداخت کنم…(اینم بگم با وجودی که دوتا شریک داشتم اما چون اونا اصلا اهمیت نمیدادن به کار و خیلی نا منظم میومدن سالن و من همیشه سر این موضوع باهاشون جر و بحث میکردم تو اون مدتی که داشتم روی فایلهای روز شمار کار میکردم به خودم تعهد دادم که تمام مسئولیت و صددرصد مسئولیت کارم رو به عهده بگیرم ،فارغ از اینکه اونا سالن میان یا نه دیگه کاری بهشون نداشتم،خودم هر روزصبح زود میرفتم سالن با اشتیاق فراوان و امید به اینکه اتفاقات فوق العاده ای تو راهه سالن جارو میزدم و طی میزدم و دستمال کشی و بعدش با عشق روی فایلای روز شمار کار میکردم.به ویژگی های مثبت شریکام توجه میکردم و دیگه دلخوری ازشون نداشتم .هر مشتری ای که میومد خودم به تنهایی کارشون رو انجام میدادم بدون اینکه بگم این وظیفه ی شریکامه اونا باید انجام بدن خودم انجام میدادم.هرروز روی کله مانکن شنیون تمرین میکردم و مدل میزدم و عکس میگرفتم میذاشتم تو پیجم.و مسئولیت پرداخت اجاره رو کامل به عهده گرفتم و گفتم این وظیفه ی منه و با وجود ترس زیاد با صاحب مغازه تماس گرفتم و گفتم از این به بعد من خودم اجاره رو میدم و دیگه فقط با من تماس بگیره… خلاصه ایده هایی اومد که من خورد خورد اجاره های عقب افتاده رو به تنهایی دادم و پاک حساب شدیم،بدهی شریکامم دادم باهم پاک حساب شدیم و این قضیه خیلی اعتماد به نفس منو بالا برد که من از عهده ی این کار بر اومدم…انگار که روی ابرا بودم و به شدت حالم عالی بود)…
از زمانی که فایلهای روز شمار رو شروع کردم به 3 ماه نکشید که یه اتفاقی افتاد که این ایده بهم الهام شد شراکتم رو تموم کنم و از اون سالن بیام بیرون…با اینکه تازه یاد گرفته بودم چطور باید کار کنم و تازه انگار فهمیده بودم چی به چیه و همه چیز خیلی خوب داشت پیش میرفت و من احساس فوق العاده عالی بود ،اما این ایده اومد وقتشه که بیام بیرون و شراکتو تموم کنم(با اینکه من چند ماه قبلش به خاطر بحثای زیادی که با شریکام داشتم سر بی نظمیشون و از زیر کار در رفتناشون و اجاره های عقب افتاده ، خیلی مصمم بودم که حتما ازشون جدا شم و حتی خیلی دنبال یه سالن کوچیک گشتم اما به هر دری زدم شرایطش فراهم نشد ،چون من با احساس بسیار بد و تنفر از شریکام و زور فیزیکی میخواستم خودمو از اون مداری که هستم خارج کنم اما جهان این اجازه رو به من نداد )من همون روزی که این ایده بهم الهام شد بهش عمل کردم و شراکتم رو تموم کردم با اینکه هیچ ایده ای نداشتم که از اونجا بیام بیرون میخوام چیکار کنم فقط اطمینان داشتم که خداوند بهم میگه…وقتی اومدم بیرون ایده بهم الهام شد که با یکی از سالنای معروف شهرمون تماس بگیرم و درخواست همکاری بدم…و قصدم این بود که یکی دوسال برم اونجا به عنوان دستیار وایستم و تو رشته ی مورد علاقه ام یعنی شنیون به مهارت بالا برسم و اصلا توقع درآمد نداشتم و گفتم حتی اگر شاگردی هم منو قبول کنن خیلی خوب میشه ،ماهی یکی دوتومن بهم بدن که من فقط از پس هزینه های مهمم بربیام(که اونم تو ذهنم برام قابل دسترس نبود زیاد ،و میگفتم اگر بدن خوب میشه اگرم ندن ،فقط قبول کنن که من اونجا دستیار وایستم خیلی خوب میشه)…خلاصه با ترسهای زیادی که داشتم از اینکه نکنه قبولم نکن ولی تماس گرفتم و صاحب سالن بهم گفت که حضوری برم مدل بزنم تا کارمو ببینن…به خاطر استرس خیلی زیادی که داشتم نتونستم اون مدلی که میخواستمو خوب بزنم…صاحب سالن بهم گفت که به عنوان دستیار وایستم…یه چند روز گذشت مشتری بچه بهم داد تا دستم راه بیفته و از اونجایی که من دیگه استرسم خیلی کم شده بود شنیون بچه خیلی عالی زدم…صاحب سالن خوشش اومد و یه مشتری بزرگسال رو بهم داد،البته با وسواس زیاد…و من اونم خیلی خوب زدم جوری که صاحب سالن خودش کپ کرده بود…و بعد مشتری بعدی رو و بعدی رو بهم داد…جوری که تو همون روز 4،5تا بهم مشتری بزرگسال داد…دم غروب که میخواستم بیام خونه صاحب سالن اومد پیشم بهم گفت میتونی مشتری تعداد بالا بزنی که من فقط با تو کار کنم …نمیخوام با اون یکی شنیون کارا کار کنم…کاراشونو دوست ندارم…و من گفتم نمیدونم فکر کنم که بتونم مشتری تعداد بالا بزنم…خلاصه که از فرداش عروس نشست زیر دستم…و من تو کمتر یک هفته از یک دستیار تبدیل شدم به عروسکار و توماه اول درامدم رسید به 20 میلیون تومن…و طی دوسال به صورت تکاملی درامدم رسید به ماهی 70،80 میلیون…و به غیر از درامد تو مهارتمم بسیار پیشرفت کردم و تو شهرمون جزو یکی دو نفر اول شدم و وارد لاین آموزش هم شدم و کلی هنرجو هم آموزش دادم و همه چیز در بهترین و عالی ترین شکل ممکن بود ،که این ایده بهم الهام شد که از اون سالن بیام بیرون…با اینکه اصلا نمیدونستم قراره چیکار کنم اما این الهام اونقدر قوی بود که مطمئن بودم از طرف خداونده و از اونجایی که سری قبل که تو سالن شراکتی بودم و به الهامی که بهم شد عمل کردم و اینچنین نتایج بزرگ و شگفت انگیزی گرفتم مطمئن بودم که اینبار هم اتفاقات عالی ای در انتظارمه…وقتی به صاحب سالن اعلام کردم که دیگه باهاشون همکاری نمیکنم…بعد از اینکه از اونجا اومدم بیرون چند روز بعد این ایده بهم الهام شد که سالن خودمو بزنم با اینکه اولش خیلی مقاومت داشتم که من الان آمادگیشو ندارم ولی نشونه ها تایید میکرد که باید سالن خودمو بزنم…و تو کمتر از 20روز سالن خودمو زدم…با اینکه تو شهر حرف اولو میزدم تو شنیون و همه اینو تایید میکردن و هزاران بار بهم گفته بودن اما من تو سالن خودم اصلا مشتری نداشتم ،چند ماه گذشت و من رفته رفته امید و اعتماد به نفسم هر لحظه کمتر و کمتر میشد…تو این مسیر تلاشهای زیادی کردم ،خیلی رو ذهنم کار کردم که بتونم اون شرایط مالی قبلی رو تجربه کنم نشد،بارها خواستم که از تجربیات قبلیم و از راهی که قبلا من به موفقیت رسونده بود الگو بگیرم برای موفقیت دوباره اما به خاطر اعتماد به نفسی که از دست رفته بود و ناامیدی هایی که به من غلبه کرده بود نمیتونستم درست بفهمم که چه مسیری منو به موفقیت رسونده بود،به اشتباه تصورم این بود که چون من سری قبل مدام شنیون تمرین میکردم و مدل میزدم خداوند تلاش منو میدید و به خاطر اون تلاشهام بود که منو به موفقیت رسوند،بنابراین میخواستم هر طور که شده هر روز مدل بزنم و تمرین کنم ،اما اینقدر ناامیدی ها به من غلبه کرده بود که هیچ انگیزه ای برای تمرین کردن نداشتم،هر چقدر زور میزدم این کار نشدنی بود،تمام ذوق و شوقم رو از دست داده بودم…چندماهی گذشت و من مدام احساسم بالا و پایین میشد،یک روز پر از شور و اشتیاق و امید و ناگهان فضای ذهنم پر میشد از این فکر که …اگه نشه چی؟؟؟ و به یکباره ناامیدی بر من غلبه میکرد و ترس و غم تمام وجودم رو فرا میگرفت ..و من قادر نبودم که نجواهای ذهنم رو ساکت کنم و مدتی با ناامیدی دست و پنجه نرم میکردم و بعد از مدتی بازهم تلاش میکردم و احساسم خوب میشد و شور اشتیاق لحظه ای و بعد دوباره نا امیدی و ترس و غم…و بارها و بارها و بارها این سیکل معیوب تکرار و تکرار میشد…
واقعا دیگه بریده بودم همین چند روز پیش بود که تو سالن با صدای بلند گریه میکردم وخدارو صدا میزدم که خدایا دیگه خسته شدم…خسته شدم از اینکه اینهمه دارم تلاش میکنم ولی نتیجه ای حاصل نمیشه…بعد از اون یه احساس سبکی ای اومد سراغم…یه حس امیدواری دوباره…و هربار الهاماتی دریافت میکردم که احساس منو بهتر و بهتر میکرد…تو این یکی دو روزه تمام تلاشم رو کردم که امیدواریم رو حفظ کنم و هربار این فکر اومده تو سرم که… آخه چجوری ؟؟؟ درجا گفتم من نمیدونم و فقط خدا میدونه و من مطمئنم که اتفاقات فوق العاده ای تو راهه و اجازه ندادم این فکر ادامه پیدا کنه و ناامیدی بهم غلبه کنه…و هربار که موفق میشدم با این گفتگوها ناامیدی رو از خودم دور کنم حالم لحظه به لحظه بهتر میشد و امیدم بیشتر میشد…تا اینکه امشب اومدم تو سایت و دیدم این فایل روی سایت قرار گرفته وقتی گوش دادم همینطور اشکم روان شد ،،گفتم خدااااای منننن دقیقا این فایل از طرف توعه برای من…وقتی استاد گفتن که تو گذشته ی خودتون دنبال الگو بگردید که چه چیزی باعث موفقیتتون شده،دیدم آره دقیقا اون چیزی که باعث موفقیت من شد شور و اشتیاق زیاد من و اطمینان قلبی من به اینکه حتما موفق میشم و دور کردن نا امیدی از خودم و فکر نکردن به چگونگی بود …و حالا بعد از تقریبا 8 ماه که سالن خودمو زدم و چالشهای فراوانی که داشتم و از دل اونها خیلی بزرگتر شدم خداوند دوباره به یادم اورد که دلیل اصلی موفقیت قبلی من اطمینان قلبی و شور و اشتیاق فراوان بود نه شنیون تمرین کردن و مدل زدن…بلکه شنیون تمرین کردن در راستای این شور و اشتیاق و اطمینان قلبی من بود که نتیجه داد ،وگرنه یک عمل فیزیکی به همراه ترس و ناامیدی نه تنها نتیجه ای در بر نداره بلکه ناامیدی بیشتری رو به همراه داره…
حالا با گوش دادن حرفهای استاد دقیق تر و بهتر متوجه شدم که دلیل اصلی موفقیت من چی بوده،اگر همون مسیر رو برم قطعا و حتما نتایج فوق العاده و بی نظیری در انتظارمه…
سپاسگذارم بابت کامنت پرمهرت…من یه قانون نانوشته دارم برای خودم که هروقت کامنتی از سایت دریافت میکنم به این معنیه که خداوند داره باهام حرف میزنه و میگه مسیر درسته …ادامه بده …این برام جزو بدیهیات شده که همیشه وقتی از خدا میخوام که بهم بگه آیا مسیرم درسته یا نه با کامنت یکی از عزیزان سایت خداوند این پیام رو میده که مسیر درسته…
لیلی عزیزم این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای احساس نزدیکی به خدا دارم که قابل وصف نیست…تمام دغدغه ام این شده هر ساعتی از روز بتونم یه خلوتی با خدای خودم بکنم و باهاش حرف بزنم…اصلا بالاتر از این لذت مگه داریم..؟
مدتی بود که ثروت خیلی ذهنمو درگیر کرده بود و خیلی داشتم تقلا میکردم برای رسیدن به ثروت …با اینکه ته وجودم میدونستم که مشکل من نداشتن توحیده نه ثروت ولی از سر باز میکردم و همش میگفتم نه الان وقت ندارم که باورهای توحیدیمو بسازم…داره دیر میشه و من هرچه زودتر باید به ثروت برسم…اما نمیدونم چی شد و چطور شد که با وجود ایمان ضعیف من خداوند منو هدایت کرد که دوباره خودشو ببینم و بفهمم و درک کنم که اون همه چیزه…اگر رابطه ام با اون درست شه ثروت خودش میاد..نعمت خودش میاد…نیازی به تقلا زدن نیست…من 3 سال پیش که تو سالن شراکتی شروع کردم به کار کردن رو خودم و بعد از مدتی نتیجه اومد اون روزها خدا شده بود همه چیز من…ولی رفته رفته فراموش کردم که عامل اصلی موفقیتم چی بود…کم کم چیزای دیگه رو اصل قرار دادم و شروع کردم به تقلا زدن …با این اینکه تصورم این بود که من باور دارم که خدا برای من کافیه اما خیلی جاها رفتارم اینو نشون نمیداد…از خداوند بینهایت سپاسگذارم که دوباره منو به خودش برگردوند…امیدوارم که اینبار پایه های توحید رو محکم تر تو وجودم بسازم تا خیلی زود سست نشم و به عوامل بیرونی قدرت ندم…
لیلی عزیزم سپاسگذارم بابت کامنت پر از محبتت …سپاسگذارم دست خداوند مهربان که پیام خداوند رو به من رسوندی…برات آرزوی بهترینها رو دارم…یقین دارم که هیچ کس اتفاقی تو این مسیر قرار نگرفته…اگر اینجا قرار گرفتی یقین داشته باش که لایقش بودی ..و به هرآنچه که بخواهی میرسی…
سپاسگذارم بابت کامنت انرژی بخشت…همیشه کامنتهات بهم انگیزه و انرژی زیادی میده و ناامیدی ها در یک آن رنگ میبازن…
مدتیه که دارم به این فکر میکنم که همه چیز طبق برنامه ریزی خداوند پیش میره…با اینکه من همیشه فکر میکنم که خب برنامه ی این ماه و ماه بعدم چیه و باید روی چه جنبه ای از شخصیتم کار کنم و کلی تو ذهنم براش برنامه ریزی میکنم بعد از مدتی به خودم میام میبینم کلا به یه مسیر دیگه ای رفتم…نه اینکه از مسیر خارج شده باشما ،به این نتیجه میرسم که چقدر خوب شد که در این زمان من هدایت شدم که روی این جنبه از شخصیتم کار کنم چون بهترین زمان ممکن برای این کار بود…اگر طبق برنامه ریزی خودم پیش میرفتم و به الهامات توجهی نمیکردم قطعا نتیجه ی الان رو نمیگرفتم…
مثلا من زمانی که کسب و کارمو شروع کردم بلافاصله ثروت 3 که دوره ی کسب و کاره رو خریدم…و برنامه ام این بود که تا یکسال روی این دوره کار کنم به اضافه ی دوره ی لیاقت…اما تا جلسه بیشتر نتونستم پیش برم و یه ترمزی تو وجودم بود که نذاشت من ادامه بدم و گیر کردم تو اون جلسه…بعد بهم الهام شد که تمام دوره ها رو پاک کنم و روی عشق و مودت کار کنم با اینکه اولویت اصلی من پول بود اما ایده ی الهامی دوره ی عشق و مودت بود…و من چون جنس الهامات رو درک میکردم بی چون و چرا تمام دوره هارو پاک کردم و شروع کردم به کار کردن رو دوره عشق و مودت و 4 ماه روی این دوره کار کردم و خدا میدونه که چقدرررر مسائل ریشه ای و اساسی من که سالها کوچکترین تغییری نکرده بود تغییر کرد…و نتایج شگفت انگیزی از این دوره گرفتم ،در حین کار کردن روی دوره این تصمیم رو گرفتم که بعد از اتمام عشق و مودت رو دوره ی عزت نفس و لیاقت کار کنم…به جلسه ی 8 که رسیدم هرکاری کردم دیگه نتونستم جلوتر برم مدتها مونده بودم تو این جلسه و هرکاری میکردم پیش نمیرفت…خیلی تقلا میزدم که به تعهدم عمل کنم و دوره رو به اتمام برسونم ولی نمیشد…این ایده اومد که تمام فایلها رو پاک کن و قانون سلامتی و دوره ی کسب و کار رو شروع کن…اولش خیلی مقاومت داشتم ،میگفتم من حتما باید عشق و مودت رو تموم کنم نباید نصفه رهاش کنم…این الهام رو دریافت کردم که گفت عشق و مودت رو پاکش کن ،دوباره در زمان مناسب بهش هدایت میشی…و دلم خیلی گرم شد..عشق و مودت رو پاکش کردم و قانون سلامتی و کسب و کارو استارت زدم…با اینکه کوچکترین برنامه ای برای قانون سلامتی نداشتم و حالا حالاها تصمیم نداشتم روش کار کنم اما نشونه هارو دیدم که میگفت باید قانون سلامتی رو شروع کنم و اطاعت کردم …تازه میفهمم که چرا خداوند منو به این دوره هدایت کرده ،چون من ازش خواسته بودم که منو هدایت کنه که چیزی رو درون خودم تغییر بدم که بیشترین تاثیر رو روی زندگی من داشته باشه و بیشترین نتیجه رو بده…و خداوند منو به قانون سلامتی هدایت کرد و گفت اگر بتونی به این دوره عمل کنی اون سدی که مانع ورود نعمتها و ثروتها به زندگیته شکسته میشه…و من یقین پیدا کردم که این ایده درسته…چون من الان تقریبا 5،6ساله که با قانون آشنا شدم و همیشه درحال کار کردن روی ذهنم بودم ،اما کوچکترین قدمی برای تغییر جسمم و ظاهرم برنداشتم و این به شدت روی اعتماد به نفس من و روابط من تاثیر گذاشته…و از اونجایی که من فکر میکردم که ذهن خیلی مهم تر از جسمه تو این زمینه خیلی افراطی عمل کردم و اصلا به ظاهرم و جسمم اهمیت ندادم و تو این زمینه خیلی ضعیف شدم…به خاطر همین یقین دارم که اگر این ضعفم رو بهبود بدم تغییرات عظیمی تو زندگیم حاصل میشه…البته نمیدونم که آیا بتونم متعهد بمونم یا نه…فقط از خداوند خواستم که هدایتم کنه …
و مورد دیگه دوره ی کسب و کاره که بهش هدایت شدم که در کنار فایلهای رایگان ثروت روش کار کنم…که فکر میکنم الان بهترین زمانیه که بهش هدایت شدم…چون دیگه اون عجله و اظطرابهای روزای اولی که کسب و کارمو شروع کرده بودم ندارم…اون اوایل خیلی تقلا میزدم که زودتر به درامد برسم تا به بقیه ثابت کنم که تصمیمم اشتباه نبوده و درست عمل کردم ،اما حالا دیگه خیلی خیلی احساس عجله ام کمتر شده و با آرامش و تمرکز بیشتری میتونم روی این دوره کار کنم…
محمد امین عزیز نمیدونم چرا اینارو برات نوشتم…هرقت که تو برام کامنت میزاری اصلا خود به خود همینجوری حرفا میاد و به قولی تو نوشتن کامنت برای تو دستم به کم نمیره…
خلاصه که بازهم ازت ممنونم به خاطر کامنت پر انرژیت…وقتی کامنتی از سایت دریافت میکنم که منو تشویقم میکنن برای ادامه دادن خیلی احساس فوق العاده ای بهم دست میده،چون تو دنیایی که همه ی ادمها دارن به یه شکل دیگه فکر میکنن و عمل میکنن و تو میای به این فکر میکنی که چقدر تنهایی تو این مسیر و ناگهان یه کامنتی از عزیزان این بهشت زیبا میاد که این یقین رو بهت بده که اصلاااا تنها نیستیا…یادت نره…
برات ارزوی بهترینها رو دارم محمد امین عزیز و خوش قلب
سلام به شکوه عزیزم…سلام به شکوه زیبا سیرت و زیبا صورت…
چی بگم که حق سپاسگذاری رو به جا آورده باشم…در بین ناامیدی های گاه و بیگاه که تمام توکل و امیدم به خدا بود که خودش ایمانم رو حفظ کنه وارد سایت شدم و کامنت تو شکوه نازنینم اشک منو روانه کرد جوری که نتونستم تا آخر ادامه بدم و گوشی و بستم و هق هق کنان رو به آسمون کردمو گفتم خدایا چطور شکرت کنم که رهام نکردی…کامنت تورو نه یک بار بلکه چندین و چند بار خوندم و حتی دیشب قبل از خواب برای اینکه راحت به خواب برم بازهم کامنتت رو خوندم و بازهم اشکم روان شد…نمیدونم جنس کامنتت از چی بود هرچی بود تجلی امید بود و امیدواری…چنان آرامشی وجودمو گرفت که قابل توصیف نیست…با تک تک کلماتت نور امید و یقین به قلبم تابید و تمام احساسات ناخالص و تمام نگرانیهارو شست و باخودش برد…و ارامشی عجیب در سراسر وجودم حکم فرما شد…شکوه عزیزم شکوه خوش سیرت عجیب نفوذ کلامت بالاست…جوری که تو تک تک کلماتت ذوب شدم..از دیروز مدام این جمله رو با خودم تکرار میکنم که خداوند تورو از بی چگونگی به خواسته هات میرسونه..و چقدر آرامش پشت این باور هست….تحسینت میکنم به خاطر قلب پاکت و اینکه دستت نازنین و بی بدیل خداوند شدی تا پیام خداوند رو بهم برسونی…برات آرزوی بهترینها رو دارم…و خیلی زیاد قدر خودت رو بدون…با قدرت کلامی که داری که از جنس ناب توحیده در تمام قلبها به راحتی نفوذ میکنی…همیشه در مسیر توحید و صراط مستقیم باشی عزیزم…بازهم سپاسگذارم که با کامنتت قلبمو پر از نور امید و یقین کردی…
سپاسگذارم به خاطر پاسخی که به کامنتم دادید…واقعا شکرگذاری کلید رسیدن به همه چیزه…
چقدر زیبا اشاره کردید که باید چشم درون رو تربیت کنی تا بتونه نعمتهارو ببینه…چون واقعا خیلی وقتها نعمتها اینقدر بدیهی میشن تو زندگیمون که حس نمیکنیم زمانی نداشتیمشون و این نیاز داره که ما آگاهانه خودمون رو تربیت کنیم برای دیدن کوچکترین نعمتها،که البته کوچک هم نیستن و زمانی میفهمیم که کوچک نیستن که از دستشون بدیم…بازهم سپاسگذارم ازتون ..انشاءالله که همیشه در صراط مستقیم باشید
سپاسگذارم بابت کامنت زیبا و مفیدی که برام گذاشتید…
البته با کمی تاخیر دارم جواب کامنتتون رو میدم…
مدتها بود که دیگه برای خواسته ام از قانون تجسم استفاده نمیکردم.به دلایلی با تجسم حالم بد میشد..و یه احساس ناامیدی داشتم…..بعد از خوندن کامنت شما غرق شدم تو تجسم …تو مشتریایی که میان سالنم…تو عروسایی که تو سالنم دارم …شلوغی سالنم…مدتها بود که یه سری ترمزها به من اجازه ی لذت بردن از تجسم خواستم رو نمیداد..اما بعد از خوندن کامنت شما وقتی شروع کردم به تجسم دیدم بی نهایت لذت میبرم از تجسم خواسته هام و این نشون میده که ترمزها برداشته شده…براتون آرزوی بهترینهارو دارم..انشالله که همیشه رو به پیشرفت و موفقیت روز افزون باشید…در پناه خداوند یکتا
سپاسگذارم بابت کامنت زیبایی که برام گذاشتین و سپاس بابت لطفتون…
معجزات تو زندگیم خیلی زیاد دیدم از وقتی که با قانون و استاد عباسمنش آشنا شدم…خیلی جاها شاید مجال مکتوب کردن نبوده اما فقط میتونم بگم اگر تو مسیر بمونی و ادامه بدی، بی شک معجزه ها رخ میده…تو این چندروزی که گذشته بعد از گذاشتن این کامنتم معجزه پشت معجزه دیدم…و نشونه های عالی…تو یه مقطعی مسیر رو گم کرده بودم و فکر میکردم خدا رهام کرده…اما حالا میبینم همه چیز داشته طبق برنامه ریزی خداوند پیش میرفته…
سپاسگذارم به خاطر احساس اطمینانی که بهم دادید…یقین دارم که پیام خداوندم رو به من رسوندید…
برای شما از خداوند هدایت به سمت خواسته هاتون به آسانی و بالذت رو آرزو مندم…لایق بهترینها هستید که اینجا قرار گرفتید
سلام به فخری عزیز و مهربون و با محبت…سپاسگذارم بابت وقت ارزشمندی که گذاشتی و همچین کامنت مفیدی رو برام نوشتی…
کامنت شما منو یاد روزهای ابتدایی کارم انداخت ،چقدر با خودم درگیر بودم که آیا این شغل معنوی هست یانه…دنبال این بودم که شغلی رو امتخاب کنم که منو به خدا نزدیک کنه و هرجوری حساب میکرد آرایشگری اون چیزی نبود که منو به خدا نزدیک کنه…چون که من اصلا خدامو اشتباه شناخته بودم…معنویت رو اشتباه شناخته بودم…فکر میکردم فقط کارهایی مثل کار استاد عباسمنشه که معنوی و ارزشمنده…و کار آرایشگری راهی نیست که منو به خدا نزدیک کنه…مدتهای زیادی با این افکار دست و پنجه نرم میکردم تا اینکه یه فایل از استاد دیدم که تمام شغل های دنیا معنوی هستن و به یک اندازه پتانسیل ثروت ساختن دارن…
حالا چندین سال از اون روزها میگذره و من با تک تک سلوهام درک کردم که معنوی ترین کاری که میتونست منو به خدا نزدیک کنه همین آرایشگری بود…چرا که به واسطه ی این شغل شخصیت من زیر و رو شد و طی سالها بالا و پایین هایی که در مسیر این شغل داشتم کم کم مس وجودم تبدیل به زر شد…هرچند که بینهایت جای کار دارم اما وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم اون ادم من نیستم اصلا…تفاوت از زمین تا آسمونه…
سپاسگذارم که به این مطلب اشاره کردید و باعث شدید که یه گریزی به روزایی که تازه کارو شروع کرده بودم بزنم…
در مورد فایلی که گفتین رابطه ی ما با انرژی ،به تازگی شروع کردم روی فایلهای رایگاه ثروت کار کردن به ترتیب…انشاءالله به زودی به این فایل میرسم…بازهم منون بابت اشارتون به این فایل…
دیروز نشستم تو نت گوشیم ویژگی مشتری هایی که میخوام داشته باشم رو نوشتم ،الان که کامنت شمارو خوندم دیدم باورهای خیلی قشنگی نوشتید که میخوام اینارم به لیست ویژگی های مشتری دلخواهم اضافه کنم…
براتون آرزوی بهترین هارو دارم…قلب پاک و مهربونی دارید…قدر خودتونو بدونید
تنها رمز موفقیت تو ادامه دادنه…یقین داشته باش تو مسیر درست که بمونی ،خواسته ها خود به خود اتفاق میفته…این روزها نشانه های زیادی میبنم از نزدیک شدن به خواسته هام…گاهی عجله میاد سراغم گاهی شک…اما تنها کاری که میکنم اینه که میگم فقط ادامه بده…شک و تردید رو از خودت دور کن…نتایج بی تردید رخ میده…
برات آرزوی بهترینها رو دارم…انشاءالله تو لاین تخصصی خودت جزو بهترینها بشی و آوازه ات همه جا بپیچه…
سپاسگذارم به خاطر توجهت به کامنت و پروفایلم…و باعث شدی یه بار دیگه مسیرمو به یاد بیارم…
تحسینت میکنم به خاطر رشدی که داشتی و از درصد 30به درصد 70،80 رسیدی…و این پیشرفت خیلی خوبیه…و مطمئن باش خواسته های دیگه ات هم با همین روند اتفاق میفته فقط کافیه که ادامه بدی…بابت پیشرفتی که داشتی تو کارت بارها به خودت یادآوری کن..و خودتو تحسین کن…چون ذهن بسیار فراموش کاره…و پیشرفتهارو انکار میکنه…مطمئن باش اتفاقات فوق العاده ای تو راهه..
بنام یکتای هستی بخش
سلام..
بخدا قسم که این فایل برای حال الان من آماده شده…بخدا قسم که من هدایت شدم به این فایل…
تقریبا 3 سال پیش یه سالن زیبایی بزرگ رو با دونفر شریک بودم و اونموقع تازه با استاد آشنا شده بودم…تقریبا 3،4سال قبل ترش توسط یه استاد دیگه با قانون جذب آشنا شده بودم و با ایشون کار میکردم…نتایج خیلی خوبی هم گرفته بودم اما هنوز به اون چیزایی که میخواستم نرسیده بودم…بعدش که با استاد آشنا شدم و 5 ،6 ماه روی فایلهای رایگان کار کردم هیچ نتیجه ای حاصل نشد و من به شدت ناامید شده بودم که خدایا من الان چندساله با این قوانین آشنا شدم پس چرا اون نتیجه ای که میخوام حاصل نمیشه چرا زندگی من هیچ تغییری نمیکنه…بیشتر نتایج مالی مد نظرم بود،با اینکه به لحاظ روابط و جنبه های دیگه هم خیلی مشکل داشتم اما به لحاظ مالی به شدت تحت فشار بودم…چون هم مشتری نداشتیم و اجاره مغازه در نمیومد و هر روز ترس از تماس صاحب مغازه بابت اجاره داشتم که به کل آرامشم رو ازم گرفته بود و هم اینکه همسرم درست و حسابی سر کار نمیرفت و اجاره خونه عقب می افتاد و تو خرجی خونه به مشکل خورده بودیم …خلاصه از همه طرف تحت فشار بودم و با تمام وجود از خدا کمک میخواستم که هدایتم کنه…تا اینکه این الهام رو دریافت کردم که همه ی فایلهارو از تو گوشیم پاک کنم و روی فایلهای روز شمار تحول کار کنم…شروع کردم به کار کردن روی این فایلها و به اندازه ی درکم عمل میکردم…اونروزها عجیب حال من خوب بود و خیلی استرسم کمتر شده بود و امیدم بیشتر شده بود…با اینکه کوچکترین نتیجه ی مالی ای نیومده بود اما احساسم به من میگفت که فقط ادامه بده نتایج فوق العاده ای تو راهه…یادمه تو اون برهه هربار که این فکر میومد تو سرم که آخه چجوری؟؟خیلی سریع پاسخ میدادم که من نمیدونم چجوریشو خدا میدونه…یعنی با ایمان خیلی زیادی نمیزاشتم فکر کردن به چگونگی احساسمو خراب کنه …هزاران بار این فکر میومد تو سرم که آخه چجوری ؟منم هزاران با با ایمان میگفتم من نمیدونم و خدا میدونم من مطمئنم که نتایج فوق العاده ای تو راهه…همینطور روی فایلهای روزشمار تحول کار میکردم که فایلهای آقای عطار روشن عزیز روی سایت قرار گرفت و حال خوب اون روزهای منو هزار برابر کرد و صحبتهاشون سوخت و انرژی شد برای عملگرایی بیشتر…چون من تا قبل از صحبتهای ایشون درست درک نمیکردم که عمل کردن یعنی چی ،قدم برداشتن یعنی چی؟من ماه ها ذهنم درگیر اجاره های عقب افتاده و بدهکاری به شریکام بود ولی هیچ راهی براشون نداشتم…با شنیدن صحبت های ایشون این ایده اومد که منم میتونم اجاره رو قسمت قسمت کنم و هربار یک قسمتی رو پرداخت کنم…(اینم بگم با وجودی که دوتا شریک داشتم اما چون اونا اصلا اهمیت نمیدادن به کار و خیلی نا منظم میومدن سالن و من همیشه سر این موضوع باهاشون جر و بحث میکردم تو اون مدتی که داشتم روی فایلهای روز شمار کار میکردم به خودم تعهد دادم که تمام مسئولیت و صددرصد مسئولیت کارم رو به عهده بگیرم ،فارغ از اینکه اونا سالن میان یا نه دیگه کاری بهشون نداشتم،خودم هر روزصبح زود میرفتم سالن با اشتیاق فراوان و امید به اینکه اتفاقات فوق العاده ای تو راهه سالن جارو میزدم و طی میزدم و دستمال کشی و بعدش با عشق روی فایلای روز شمار کار میکردم.به ویژگی های مثبت شریکام توجه میکردم و دیگه دلخوری ازشون نداشتم .هر مشتری ای که میومد خودم به تنهایی کارشون رو انجام میدادم بدون اینکه بگم این وظیفه ی شریکامه اونا باید انجام بدن خودم انجام میدادم.هرروز روی کله مانکن شنیون تمرین میکردم و مدل میزدم و عکس میگرفتم میذاشتم تو پیجم.و مسئولیت پرداخت اجاره رو کامل به عهده گرفتم و گفتم این وظیفه ی منه و با وجود ترس زیاد با صاحب مغازه تماس گرفتم و گفتم از این به بعد من خودم اجاره رو میدم و دیگه فقط با من تماس بگیره… خلاصه ایده هایی اومد که من خورد خورد اجاره های عقب افتاده رو به تنهایی دادم و پاک حساب شدیم،بدهی شریکامم دادم باهم پاک حساب شدیم و این قضیه خیلی اعتماد به نفس منو بالا برد که من از عهده ی این کار بر اومدم…انگار که روی ابرا بودم و به شدت حالم عالی بود)…
از زمانی که فایلهای روز شمار رو شروع کردم به 3 ماه نکشید که یه اتفاقی افتاد که این ایده بهم الهام شد شراکتم رو تموم کنم و از اون سالن بیام بیرون…با اینکه تازه یاد گرفته بودم چطور باید کار کنم و تازه انگار فهمیده بودم چی به چیه و همه چیز خیلی خوب داشت پیش میرفت و من احساس فوق العاده عالی بود ،اما این ایده اومد وقتشه که بیام بیرون و شراکتو تموم کنم(با اینکه من چند ماه قبلش به خاطر بحثای زیادی که با شریکام داشتم سر بی نظمیشون و از زیر کار در رفتناشون و اجاره های عقب افتاده ، خیلی مصمم بودم که حتما ازشون جدا شم و حتی خیلی دنبال یه سالن کوچیک گشتم اما به هر دری زدم شرایطش فراهم نشد ،چون من با احساس بسیار بد و تنفر از شریکام و زور فیزیکی میخواستم خودمو از اون مداری که هستم خارج کنم اما جهان این اجازه رو به من نداد )من همون روزی که این ایده بهم الهام شد بهش عمل کردم و شراکتم رو تموم کردم با اینکه هیچ ایده ای نداشتم که از اونجا بیام بیرون میخوام چیکار کنم فقط اطمینان داشتم که خداوند بهم میگه…وقتی اومدم بیرون ایده بهم الهام شد که با یکی از سالنای معروف شهرمون تماس بگیرم و درخواست همکاری بدم…و قصدم این بود که یکی دوسال برم اونجا به عنوان دستیار وایستم و تو رشته ی مورد علاقه ام یعنی شنیون به مهارت بالا برسم و اصلا توقع درآمد نداشتم و گفتم حتی اگر شاگردی هم منو قبول کنن خیلی خوب میشه ،ماهی یکی دوتومن بهم بدن که من فقط از پس هزینه های مهمم بربیام(که اونم تو ذهنم برام قابل دسترس نبود زیاد ،و میگفتم اگر بدن خوب میشه اگرم ندن ،فقط قبول کنن که من اونجا دستیار وایستم خیلی خوب میشه)…خلاصه با ترسهای زیادی که داشتم از اینکه نکنه قبولم نکن ولی تماس گرفتم و صاحب سالن بهم گفت که حضوری برم مدل بزنم تا کارمو ببینن…به خاطر استرس خیلی زیادی که داشتم نتونستم اون مدلی که میخواستمو خوب بزنم…صاحب سالن بهم گفت که به عنوان دستیار وایستم…یه چند روز گذشت مشتری بچه بهم داد تا دستم راه بیفته و از اونجایی که من دیگه استرسم خیلی کم شده بود شنیون بچه خیلی عالی زدم…صاحب سالن خوشش اومد و یه مشتری بزرگسال رو بهم داد،البته با وسواس زیاد…و من اونم خیلی خوب زدم جوری که صاحب سالن خودش کپ کرده بود…و بعد مشتری بعدی رو و بعدی رو بهم داد…جوری که تو همون روز 4،5تا بهم مشتری بزرگسال داد…دم غروب که میخواستم بیام خونه صاحب سالن اومد پیشم بهم گفت میتونی مشتری تعداد بالا بزنی که من فقط با تو کار کنم …نمیخوام با اون یکی شنیون کارا کار کنم…کاراشونو دوست ندارم…و من گفتم نمیدونم فکر کنم که بتونم مشتری تعداد بالا بزنم…خلاصه که از فرداش عروس نشست زیر دستم…و من تو کمتر یک هفته از یک دستیار تبدیل شدم به عروسکار و توماه اول درامدم رسید به 20 میلیون تومن…و طی دوسال به صورت تکاملی درامدم رسید به ماهی 70،80 میلیون…و به غیر از درامد تو مهارتمم بسیار پیشرفت کردم و تو شهرمون جزو یکی دو نفر اول شدم و وارد لاین آموزش هم شدم و کلی هنرجو هم آموزش دادم و همه چیز در بهترین و عالی ترین شکل ممکن بود ،که این ایده بهم الهام شد که از اون سالن بیام بیرون…با اینکه اصلا نمیدونستم قراره چیکار کنم اما این الهام اونقدر قوی بود که مطمئن بودم از طرف خداونده و از اونجایی که سری قبل که تو سالن شراکتی بودم و به الهامی که بهم شد عمل کردم و اینچنین نتایج بزرگ و شگفت انگیزی گرفتم مطمئن بودم که اینبار هم اتفاقات عالی ای در انتظارمه…وقتی به صاحب سالن اعلام کردم که دیگه باهاشون همکاری نمیکنم…بعد از اینکه از اونجا اومدم بیرون چند روز بعد این ایده بهم الهام شد که سالن خودمو بزنم با اینکه اولش خیلی مقاومت داشتم که من الان آمادگیشو ندارم ولی نشونه ها تایید میکرد که باید سالن خودمو بزنم…و تو کمتر از 20روز سالن خودمو زدم…با اینکه تو شهر حرف اولو میزدم تو شنیون و همه اینو تایید میکردن و هزاران بار بهم گفته بودن اما من تو سالن خودم اصلا مشتری نداشتم ،چند ماه گذشت و من رفته رفته امید و اعتماد به نفسم هر لحظه کمتر و کمتر میشد…تو این مسیر تلاشهای زیادی کردم ،خیلی رو ذهنم کار کردم که بتونم اون شرایط مالی قبلی رو تجربه کنم نشد،بارها خواستم که از تجربیات قبلیم و از راهی که قبلا من به موفقیت رسونده بود الگو بگیرم برای موفقیت دوباره اما به خاطر اعتماد به نفسی که از دست رفته بود و ناامیدی هایی که به من غلبه کرده بود نمیتونستم درست بفهمم که چه مسیری منو به موفقیت رسونده بود،به اشتباه تصورم این بود که چون من سری قبل مدام شنیون تمرین میکردم و مدل میزدم خداوند تلاش منو میدید و به خاطر اون تلاشهام بود که منو به موفقیت رسوند،بنابراین میخواستم هر طور که شده هر روز مدل بزنم و تمرین کنم ،اما اینقدر ناامیدی ها به من غلبه کرده بود که هیچ انگیزه ای برای تمرین کردن نداشتم،هر چقدر زور میزدم این کار نشدنی بود،تمام ذوق و شوقم رو از دست داده بودم…چندماهی گذشت و من مدام احساسم بالا و پایین میشد،یک روز پر از شور و اشتیاق و امید و ناگهان فضای ذهنم پر میشد از این فکر که …اگه نشه چی؟؟؟ و به یکباره ناامیدی بر من غلبه میکرد و ترس و غم تمام وجودم رو فرا میگرفت ..و من قادر نبودم که نجواهای ذهنم رو ساکت کنم و مدتی با ناامیدی دست و پنجه نرم میکردم و بعد از مدتی بازهم تلاش میکردم و احساسم خوب میشد و شور اشتیاق لحظه ای و بعد دوباره نا امیدی و ترس و غم…و بارها و بارها و بارها این سیکل معیوب تکرار و تکرار میشد…
واقعا دیگه بریده بودم همین چند روز پیش بود که تو سالن با صدای بلند گریه میکردم وخدارو صدا میزدم که خدایا دیگه خسته شدم…خسته شدم از اینکه اینهمه دارم تلاش میکنم ولی نتیجه ای حاصل نمیشه…بعد از اون یه احساس سبکی ای اومد سراغم…یه حس امیدواری دوباره…و هربار الهاماتی دریافت میکردم که احساس منو بهتر و بهتر میکرد…تو این یکی دو روزه تمام تلاشم رو کردم که امیدواریم رو حفظ کنم و هربار این فکر اومده تو سرم که… آخه چجوری ؟؟؟ درجا گفتم من نمیدونم و فقط خدا میدونه و من مطمئنم که اتفاقات فوق العاده ای تو راهه و اجازه ندادم این فکر ادامه پیدا کنه و ناامیدی بهم غلبه کنه…و هربار که موفق میشدم با این گفتگوها ناامیدی رو از خودم دور کنم حالم لحظه به لحظه بهتر میشد و امیدم بیشتر میشد…تا اینکه امشب اومدم تو سایت و دیدم این فایل روی سایت قرار گرفته وقتی گوش دادم همینطور اشکم روان شد ،،گفتم خدااااای منننن دقیقا این فایل از طرف توعه برای من…وقتی استاد گفتن که تو گذشته ی خودتون دنبال الگو بگردید که چه چیزی باعث موفقیتتون شده،دیدم آره دقیقا اون چیزی که باعث موفقیت من شد شور و اشتیاق زیاد من و اطمینان قلبی من به اینکه حتما موفق میشم و دور کردن نا امیدی از خودم و فکر نکردن به چگونگی بود …و حالا بعد از تقریبا 8 ماه که سالن خودمو زدم و چالشهای فراوانی که داشتم و از دل اونها خیلی بزرگتر شدم خداوند دوباره به یادم اورد که دلیل اصلی موفقیت قبلی من اطمینان قلبی و شور و اشتیاق فراوان بود نه شنیون تمرین کردن و مدل زدن…بلکه شنیون تمرین کردن در راستای این شور و اشتیاق و اطمینان قلبی من بود که نتیجه داد ،وگرنه یک عمل فیزیکی به همراه ترس و ناامیدی نه تنها نتیجه ای در بر نداره بلکه ناامیدی بیشتری رو به همراه داره…
حالا با گوش دادن حرفهای استاد دقیق تر و بهتر متوجه شدم که دلیل اصلی موفقیت من چی بوده،اگر همون مسیر رو برم قطعا و حتما نتایج فوق العاده و بی نظیری در انتظارمه…
سلام لیلی جانم
لیلی مهربون و خوش قلب…
سپاسگذارم بابت کامنت پرمهرت…من یه قانون نانوشته دارم برای خودم که هروقت کامنتی از سایت دریافت میکنم به این معنیه که خداوند داره باهام حرف میزنه و میگه مسیر درسته …ادامه بده …این برام جزو بدیهیات شده که همیشه وقتی از خدا میخوام که بهم بگه آیا مسیرم درسته یا نه با کامنت یکی از عزیزان سایت خداوند این پیام رو میده که مسیر درسته…
لیلی عزیزم این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای احساس نزدیکی به خدا دارم که قابل وصف نیست…تمام دغدغه ام این شده هر ساعتی از روز بتونم یه خلوتی با خدای خودم بکنم و باهاش حرف بزنم…اصلا بالاتر از این لذت مگه داریم..؟
مدتی بود که ثروت خیلی ذهنمو درگیر کرده بود و خیلی داشتم تقلا میکردم برای رسیدن به ثروت …با اینکه ته وجودم میدونستم که مشکل من نداشتن توحیده نه ثروت ولی از سر باز میکردم و همش میگفتم نه الان وقت ندارم که باورهای توحیدیمو بسازم…داره دیر میشه و من هرچه زودتر باید به ثروت برسم…اما نمیدونم چی شد و چطور شد که با وجود ایمان ضعیف من خداوند منو هدایت کرد که دوباره خودشو ببینم و بفهمم و درک کنم که اون همه چیزه…اگر رابطه ام با اون درست شه ثروت خودش میاد..نعمت خودش میاد…نیازی به تقلا زدن نیست…من 3 سال پیش که تو سالن شراکتی شروع کردم به کار کردن رو خودم و بعد از مدتی نتیجه اومد اون روزها خدا شده بود همه چیز من…ولی رفته رفته فراموش کردم که عامل اصلی موفقیتم چی بود…کم کم چیزای دیگه رو اصل قرار دادم و شروع کردم به تقلا زدن …با این اینکه تصورم این بود که من باور دارم که خدا برای من کافیه اما خیلی جاها رفتارم اینو نشون نمیداد…از خداوند بینهایت سپاسگذارم که دوباره منو به خودش برگردوند…امیدوارم که اینبار پایه های توحید رو محکم تر تو وجودم بسازم تا خیلی زود سست نشم و به عوامل بیرونی قدرت ندم…
لیلی عزیزم سپاسگذارم بابت کامنت پر از محبتت …سپاسگذارم دست خداوند مهربان که پیام خداوند رو به من رسوندی…برات آرزوی بهترینها رو دارم…یقین دارم که هیچ کس اتفاقی تو این مسیر قرار نگرفته…اگر اینجا قرار گرفتی یقین داشته باش که لایقش بودی ..و به هرآنچه که بخواهی میرسی…
سلام محمد امین عزیز و متعهد به مسیر توحیدی…
سپاسگذارم بابت کامنت انرژی بخشت…همیشه کامنتهات بهم انگیزه و انرژی زیادی میده و ناامیدی ها در یک آن رنگ میبازن…
مدتیه که دارم به این فکر میکنم که همه چیز طبق برنامه ریزی خداوند پیش میره…با اینکه من همیشه فکر میکنم که خب برنامه ی این ماه و ماه بعدم چیه و باید روی چه جنبه ای از شخصیتم کار کنم و کلی تو ذهنم براش برنامه ریزی میکنم بعد از مدتی به خودم میام میبینم کلا به یه مسیر دیگه ای رفتم…نه اینکه از مسیر خارج شده باشما ،به این نتیجه میرسم که چقدر خوب شد که در این زمان من هدایت شدم که روی این جنبه از شخصیتم کار کنم چون بهترین زمان ممکن برای این کار بود…اگر طبق برنامه ریزی خودم پیش میرفتم و به الهامات توجهی نمیکردم قطعا نتیجه ی الان رو نمیگرفتم…
مثلا من زمانی که کسب و کارمو شروع کردم بلافاصله ثروت 3 که دوره ی کسب و کاره رو خریدم…و برنامه ام این بود که تا یکسال روی این دوره کار کنم به اضافه ی دوره ی لیاقت…اما تا جلسه بیشتر نتونستم پیش برم و یه ترمزی تو وجودم بود که نذاشت من ادامه بدم و گیر کردم تو اون جلسه…بعد بهم الهام شد که تمام دوره ها رو پاک کنم و روی عشق و مودت کار کنم با اینکه اولویت اصلی من پول بود اما ایده ی الهامی دوره ی عشق و مودت بود…و من چون جنس الهامات رو درک میکردم بی چون و چرا تمام دوره هارو پاک کردم و شروع کردم به کار کردن رو دوره عشق و مودت و 4 ماه روی این دوره کار کردم و خدا میدونه که چقدرررر مسائل ریشه ای و اساسی من که سالها کوچکترین تغییری نکرده بود تغییر کرد…و نتایج شگفت انگیزی از این دوره گرفتم ،در حین کار کردن روی دوره این تصمیم رو گرفتم که بعد از اتمام عشق و مودت رو دوره ی عزت نفس و لیاقت کار کنم…به جلسه ی 8 که رسیدم هرکاری کردم دیگه نتونستم جلوتر برم مدتها مونده بودم تو این جلسه و هرکاری میکردم پیش نمیرفت…خیلی تقلا میزدم که به تعهدم عمل کنم و دوره رو به اتمام برسونم ولی نمیشد…این ایده اومد که تمام فایلها رو پاک کن و قانون سلامتی و دوره ی کسب و کار رو شروع کن…اولش خیلی مقاومت داشتم ،میگفتم من حتما باید عشق و مودت رو تموم کنم نباید نصفه رهاش کنم…این الهام رو دریافت کردم که گفت عشق و مودت رو پاکش کن ،دوباره در زمان مناسب بهش هدایت میشی…و دلم خیلی گرم شد..عشق و مودت رو پاکش کردم و قانون سلامتی و کسب و کارو استارت زدم…با اینکه کوچکترین برنامه ای برای قانون سلامتی نداشتم و حالا حالاها تصمیم نداشتم روش کار کنم اما نشونه هارو دیدم که میگفت باید قانون سلامتی رو شروع کنم و اطاعت کردم …تازه میفهمم که چرا خداوند منو به این دوره هدایت کرده ،چون من ازش خواسته بودم که منو هدایت کنه که چیزی رو درون خودم تغییر بدم که بیشترین تاثیر رو روی زندگی من داشته باشه و بیشترین نتیجه رو بده…و خداوند منو به قانون سلامتی هدایت کرد و گفت اگر بتونی به این دوره عمل کنی اون سدی که مانع ورود نعمتها و ثروتها به زندگیته شکسته میشه…و من یقین پیدا کردم که این ایده درسته…چون من الان تقریبا 5،6ساله که با قانون آشنا شدم و همیشه درحال کار کردن روی ذهنم بودم ،اما کوچکترین قدمی برای تغییر جسمم و ظاهرم برنداشتم و این به شدت روی اعتماد به نفس من و روابط من تاثیر گذاشته…و از اونجایی که من فکر میکردم که ذهن خیلی مهم تر از جسمه تو این زمینه خیلی افراطی عمل کردم و اصلا به ظاهرم و جسمم اهمیت ندادم و تو این زمینه خیلی ضعیف شدم…به خاطر همین یقین دارم که اگر این ضعفم رو بهبود بدم تغییرات عظیمی تو زندگیم حاصل میشه…البته نمیدونم که آیا بتونم متعهد بمونم یا نه…فقط از خداوند خواستم که هدایتم کنه …
و مورد دیگه دوره ی کسب و کاره که بهش هدایت شدم که در کنار فایلهای رایگان ثروت روش کار کنم…که فکر میکنم الان بهترین زمانیه که بهش هدایت شدم…چون دیگه اون عجله و اظطرابهای روزای اولی که کسب و کارمو شروع کرده بودم ندارم…اون اوایل خیلی تقلا میزدم که زودتر به درامد برسم تا به بقیه ثابت کنم که تصمیمم اشتباه نبوده و درست عمل کردم ،اما حالا دیگه خیلی خیلی احساس عجله ام کمتر شده و با آرامش و تمرکز بیشتری میتونم روی این دوره کار کنم…
محمد امین عزیز نمیدونم چرا اینارو برات نوشتم…هرقت که تو برام کامنت میزاری اصلا خود به خود همینجوری حرفا میاد و به قولی تو نوشتن کامنت برای تو دستم به کم نمیره…
خلاصه که بازهم ازت ممنونم به خاطر کامنت پر انرژیت…وقتی کامنتی از سایت دریافت میکنم که منو تشویقم میکنن برای ادامه دادن خیلی احساس فوق العاده ای بهم دست میده،چون تو دنیایی که همه ی ادمها دارن به یه شکل دیگه فکر میکنن و عمل میکنن و تو میای به این فکر میکنی که چقدر تنهایی تو این مسیر و ناگهان یه کامنتی از عزیزان این بهشت زیبا میاد که این یقین رو بهت بده که اصلاااا تنها نیستیا…یادت نره…
برات ارزوی بهترینها رو دارم محمد امین عزیز و خوش قلب
سلام به شکوه عزیزم…سلام به شکوه زیبا سیرت و زیبا صورت…
چی بگم که حق سپاسگذاری رو به جا آورده باشم…در بین ناامیدی های گاه و بیگاه که تمام توکل و امیدم به خدا بود که خودش ایمانم رو حفظ کنه وارد سایت شدم و کامنت تو شکوه نازنینم اشک منو روانه کرد جوری که نتونستم تا آخر ادامه بدم و گوشی و بستم و هق هق کنان رو به آسمون کردمو گفتم خدایا چطور شکرت کنم که رهام نکردی…کامنت تورو نه یک بار بلکه چندین و چند بار خوندم و حتی دیشب قبل از خواب برای اینکه راحت به خواب برم بازهم کامنتت رو خوندم و بازهم اشکم روان شد…نمیدونم جنس کامنتت از چی بود هرچی بود تجلی امید بود و امیدواری…چنان آرامشی وجودمو گرفت که قابل توصیف نیست…با تک تک کلماتت نور امید و یقین به قلبم تابید و تمام احساسات ناخالص و تمام نگرانیهارو شست و باخودش برد…و ارامشی عجیب در سراسر وجودم حکم فرما شد…شکوه عزیزم شکوه خوش سیرت عجیب نفوذ کلامت بالاست…جوری که تو تک تک کلماتت ذوب شدم..از دیروز مدام این جمله رو با خودم تکرار میکنم که خداوند تورو از بی چگونگی به خواسته هات میرسونه..و چقدر آرامش پشت این باور هست….تحسینت میکنم به خاطر قلب پاکت و اینکه دستت نازنین و بی بدیل خداوند شدی تا پیام خداوند رو بهم برسونی…برات آرزوی بهترینها رو دارم…و خیلی زیاد قدر خودت رو بدون…با قدرت کلامی که داری که از جنس ناب توحیده در تمام قلبها به راحتی نفوذ میکنی…همیشه در مسیر توحید و صراط مستقیم باشی عزیزم…بازهم سپاسگذارم که با کامنتت قلبمو پر از نور امید و یقین کردی…
سلام علی آقای عزیز.
سپاسگذارم به خاطر پاسخی که به کامنتم دادید…واقعا شکرگذاری کلید رسیدن به همه چیزه…
چقدر زیبا اشاره کردید که باید چشم درون رو تربیت کنی تا بتونه نعمتهارو ببینه…چون واقعا خیلی وقتها نعمتها اینقدر بدیهی میشن تو زندگیمون که حس نمیکنیم زمانی نداشتیمشون و این نیاز داره که ما آگاهانه خودمون رو تربیت کنیم برای دیدن کوچکترین نعمتها،که البته کوچک هم نیستن و زمانی میفهمیم که کوچک نیستن که از دستشون بدیم…بازهم سپاسگذارم ازتون ..انشاءالله که همیشه در صراط مستقیم باشید
سلام آقای اولیایی عزیز…
سپاسگذارم بابت کامنت زیبا و مفیدی که برام گذاشتید…
البته با کمی تاخیر دارم جواب کامنتتون رو میدم…
مدتها بود که دیگه برای خواسته ام از قانون تجسم استفاده نمیکردم.به دلایلی با تجسم حالم بد میشد..و یه احساس ناامیدی داشتم…..بعد از خوندن کامنت شما غرق شدم تو تجسم …تو مشتریایی که میان سالنم…تو عروسایی که تو سالنم دارم …شلوغی سالنم…مدتها بود که یه سری ترمزها به من اجازه ی لذت بردن از تجسم خواستم رو نمیداد..اما بعد از خوندن کامنت شما وقتی شروع کردم به تجسم دیدم بی نهایت لذت میبرم از تجسم خواسته هام و این نشون میده که ترمزها برداشته شده…براتون آرزوی بهترینهارو دارم..انشالله که همیشه رو به پیشرفت و موفقیت روز افزون باشید…در پناه خداوند یکتا
سلام آقا مهدی عزیز…
سپاسگذارم بابت کامنت زیبایی که برام گذاشتین و سپاس بابت لطفتون…
معجزات تو زندگیم خیلی زیاد دیدم از وقتی که با قانون و استاد عباسمنش آشنا شدم…خیلی جاها شاید مجال مکتوب کردن نبوده اما فقط میتونم بگم اگر تو مسیر بمونی و ادامه بدی، بی شک معجزه ها رخ میده…تو این چندروزی که گذشته بعد از گذاشتن این کامنتم معجزه پشت معجزه دیدم…و نشونه های عالی…تو یه مقطعی مسیر رو گم کرده بودم و فکر میکردم خدا رهام کرده…اما حالا میبینم همه چیز داشته طبق برنامه ریزی خداوند پیش میرفته…
سپاسگذارم به خاطر احساس اطمینانی که بهم دادید…یقین دارم که پیام خداوندم رو به من رسوندید…
برای شما از خداوند هدایت به سمت خواسته هاتون به آسانی و بالذت رو آرزو مندم…لایق بهترینها هستید که اینجا قرار گرفتید
سلام به فخری عزیز و مهربون و با محبت…سپاسگذارم بابت وقت ارزشمندی که گذاشتی و همچین کامنت مفیدی رو برام نوشتی…
کامنت شما منو یاد روزهای ابتدایی کارم انداخت ،چقدر با خودم درگیر بودم که آیا این شغل معنوی هست یانه…دنبال این بودم که شغلی رو امتخاب کنم که منو به خدا نزدیک کنه و هرجوری حساب میکرد آرایشگری اون چیزی نبود که منو به خدا نزدیک کنه…چون که من اصلا خدامو اشتباه شناخته بودم…معنویت رو اشتباه شناخته بودم…فکر میکردم فقط کارهایی مثل کار استاد عباسمنشه که معنوی و ارزشمنده…و کار آرایشگری راهی نیست که منو به خدا نزدیک کنه…مدتهای زیادی با این افکار دست و پنجه نرم میکردم تا اینکه یه فایل از استاد دیدم که تمام شغل های دنیا معنوی هستن و به یک اندازه پتانسیل ثروت ساختن دارن…
حالا چندین سال از اون روزها میگذره و من با تک تک سلوهام درک کردم که معنوی ترین کاری که میتونست منو به خدا نزدیک کنه همین آرایشگری بود…چرا که به واسطه ی این شغل شخصیت من زیر و رو شد و طی سالها بالا و پایین هایی که در مسیر این شغل داشتم کم کم مس وجودم تبدیل به زر شد…هرچند که بینهایت جای کار دارم اما وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم اون ادم من نیستم اصلا…تفاوت از زمین تا آسمونه…
سپاسگذارم که به این مطلب اشاره کردید و باعث شدید که یه گریزی به روزایی که تازه کارو شروع کرده بودم بزنم…
در مورد فایلی که گفتین رابطه ی ما با انرژی ،به تازگی شروع کردم روی فایلهای رایگاه ثروت کار کردن به ترتیب…انشاءالله به زودی به این فایل میرسم…بازهم منون بابت اشارتون به این فایل…
دیروز نشستم تو نت گوشیم ویژگی مشتری هایی که میخوام داشته باشم رو نوشتم ،الان که کامنت شمارو خوندم دیدم باورهای خیلی قشنگی نوشتید که میخوام اینارم به لیست ویژگی های مشتری دلخواهم اضافه کنم…
براتون آرزوی بهترین هارو دارم…قلب پاک و مهربونی دارید…قدر خودتونو بدونید
سلام حدیثه جان…
سپاسگذارم بابت لطفت و پاسخی که به کامنتم دادی…
تنها رمز موفقیت تو ادامه دادنه…یقین داشته باش تو مسیر درست که بمونی ،خواسته ها خود به خود اتفاق میفته…این روزها نشانه های زیادی میبنم از نزدیک شدن به خواسته هام…گاهی عجله میاد سراغم گاهی شک…اما تنها کاری که میکنم اینه که میگم فقط ادامه بده…شک و تردید رو از خودت دور کن…نتایج بی تردید رخ میده…
برات آرزوی بهترینها رو دارم…انشاءالله تو لاین تخصصی خودت جزو بهترینها بشی و آوازه ات همه جا بپیچه…
سلام عاطفه عزیز و دوست داشتنی…
سپاسگذارم به خاطر توجهت به کامنت و پروفایلم…و باعث شدی یه بار دیگه مسیرمو به یاد بیارم…
تحسینت میکنم به خاطر رشدی که داشتی و از درصد 30به درصد 70،80 رسیدی…و این پیشرفت خیلی خوبیه…و مطمئن باش خواسته های دیگه ات هم با همین روند اتفاق میفته فقط کافیه که ادامه بدی…بابت پیشرفتی که داشتی تو کارت بارها به خودت یادآوری کن..و خودتو تحسین کن…چون ذهن بسیار فراموش کاره…و پیشرفتهارو انکار میکنه…مطمئن باش اتفاقات فوق العاده ای تو راهه..
لایق بهترینهایی عزیزم