این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دقیقا امشب سر این موضوع که منم با خانوادم مسیله شما با همکارانتون را دارم
بین خانواده مسیله ای هست حالا چه مسایل کسب و کار و چه مسایل در رابطه
و من در موردش راه حل هایی دارم اما نمیدونم چرا نمیتونم بیان کنم یا موقع بیان شک و تردید میاد سراغم یا اگه بیان کردم با اینکه خوب موضوع را میدونم اما دچار ضعف بیان میشم و کلا فکر میکنم بخاطر اینه که اینکارم درست نیست و من میخوام دیگران را هدایت کنم
و این مسئله منا ناراحت میکنه بین دو راهی موندم راهنمایی کنم خانواده را یا نه
خلاصه خوشحالم که الان دوباره خداوند طبق قانون الهیش به من از طریق شما پاسخ داد با اومدن به سایت و گوش کردن پروژه و صحبت های شما
و بعد هم اومدن به قسمت اول کامنتا و کامنت شما و پاسخ ها اولین کامنتا بود
ممنون میشم در این مورد بازم اگه میتونید نتایجتون و راهتون را برام بگید
و هیچ کس را جز به قدر توانش تکلیف نمى کنیم و نزد ما کتابى است که به حق سخن مى گوید و آنان مورد ستم قرار نخواهند گرفت (62)
خدایا شکرت برای وجود ارزشمندم در این ساید الهی
خدایا شکرت برای وجود ارزشمند استاد عزیزم و تک به تک دوستان ارزشمندم
خدایا شکرت برای هر ذره موفقیت و نتیجه عالی که دوستانم میگیرند و در ابن مکان معنوی به اشتراک میگذارند
خدایا شکرت برای همواره هدایت و حمایتم به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا شکرت برای امروزم
برای هر روز حال و احساس خوبم
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم چه. آنچه دارم از آن توست من تسلیمم بدون تو هیچی نیستم
خدایا شکرت
که هر روز از هر نظر بهتر و بهتر میشوم
خدایا شکرت برای آرامش درونی ام
بخدا این بزرگترین نتیجه من میتونه باشه
واقعاً آرامشی که دارم رو با هیچ مادیاتی نمیشه خرید
سلامتی که دارم وجود عزیزانم و سلامتی شون
رو بینهایت سپاسگزارم و با هیچ مادیاتی خریدنی نیست
خدایا شکرت برای تمام نعمتها و ثروتهاو فراوانی ها و داشته های زندگی ام
خدایا شکرت برای تغییرات عالی هر روزم
بخدا که هر روز با هدایت و حمایت خداوند همراه هستم و تغییرات عالی و بهبود شخصیتم را دارم میبینم و لذت میبرم و میگم خداااااااااااجووووونم فقط تویی همه کاره ام تویی
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم
خدایا شکرت برای زیباتر شدن روابطم با تمام آدمها
خدایا شکرت برای کنترل ذهنم
از اینکه من خالق زندگی خودم هستم
من فقط توانایی تغییر خودم را دارم
من از تغییر دیگران عاجزم و ناتوان
خدایا شکرت
بخاطر تک به تک معجزات و سورپرایز ها و شگفتانه های زندگی ام
خدایا شکرت برای تمام ایده ها و فرصت های طلایی زندگی ام
هر بار داره منو هدایت میکند استاد یاد گرفتم بلطف خداوند و بالاتر رفتن مدارم
که هدایت ها و نشانه ها را ببینم و دنبال کنم هر چیزی که بهم احساس خوب و آرامش درونی میدهد و میفهمم که کارم ارزشمنده و میتونه با انجامش مسئله ای از زندگی آدمها رو حل کنه
واقعاً لذت میبرم و سپاسگزارم
خدایا شکرت برای ایده های الهی که هر روز در وجودم جاری و ساری است
هر لحظه با اتمام هر ایده میگم من دارم ارزش خلق میکنم
وقتی به ایده ها عمل میکنم واقعا اون لحظه من نیستم اینقدر که پر از شور و شوق و ذوق هستم
و میگم من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم
من لیاقتش رو دارم که دینی از دستان خدا باشم
همانطور که خداوند از بینهایت راه و دستی که در زمین داره و به من عشق و مهربانی و لطف و محبت میکند
پس منم لایق هستم کن دستی از دستان خدا در زمین باشم
من خلیفه خدا جانشین خدا در زمین هستم
خدایا شکرت
استاد یعنی بخدا ایده ها الهامات نشانه ها و فرصت هایی رو برام داره میاره که چنان انرژی میگیرم برای انگاپ دادنش و وقتی انجام میشه
که اعتبار اونم فقط برای خداست
و خودش در لحظه که کار انجام میشه ایده فروش و مشتری و آرامش و درستی و صداقت و راستگویی و حال خوب و احساس عمیق سپاسگزاری را در وجودم برقرار میکند و کارها را انجام میدهد
افرادی میاره در مسیرم که قبلا نبوده
افراد موفق
افراد درستکار و شکر گذار
افرادی که اونا هم دارن رو خودشون کار میکنند
یعنی فقط و فقط لطف خداوند است و بس
خدایا شکرت
استاد یه ایده الهی برام فرستاد تا منو رشد بده از اون ایده
من وقتی به مسیری که در اون قرار گرفتم و بنا به خواسته ای که از خداوند داشتم و خودش منو واضح و روشن هدایت کرد و گفت این کار رو انجام بده و وقتی میبینم که در این مسیر انسان هایی اومدن که از رشد من از موفقیت من دارن لذت میبرن
با عشق زمان میزارن و جایی که من نمیدونم رو با صبر و حوصله و عشق برام باز میکنند
و اون لحظه که حین آموزش و یادگیری هستم میبینم آرامش دارم و احساسم خوب و عالیه
بعد جاهایی که ذهن میخواد بگه نه جواب نمیدهد
سریع در نطفه بلطف خداوند مچشو میگرم
میگم من رو خدا هدایت کرده و حالم در این مسیر خوبه
من نیاز دارم به یاد گیری
نمیدونم پلن خداوند بعداً چیه
ولی همینکه الان من حالم خوبه و از اتمام این کار لذت میبرم و ساعتها وقت میزارم و در حال یاد گیری هستم
پس نیازه که قدم هارو تکاملی بردارم
و از افرادی که در این مسیر موفق شده اند الگو برادری کنم
و از ایده های که خداوند مرا هدایت میکند هر روز در آمدی داشته باشم
تا باورهام قدرتمند تر بشه
و در راستای اهداف و برنامه های الهی قدم بردارم و از مسیر الهی ثروت خلق کنم
و قدم تا را تکاملی بردارم با صبر و حوصله
بزارم دونه ای که کاشته شده رشد کنه و تنومند بشه و میوههاش بدست بیاد
و این مسیر نیاز داره به تکامل و رشد و پیشرفت و لذت بردن و صبر و حوصله و رسیدگی به افکار و فرکانس ها و باورهای توحیدی و قدرت را بخدا دادن و درستی و صداقت و خدا را در تمام لحظات وارد کارم کنم
و ازش هدایت بخواهم که منو همواره هدایت کن به راه راستی و درستی
و خودش همه کاره باشد
و همین که الان حالم خوبه و لذت میبرم و افراد و شرایط و ایده های الهی را میتونم به اندازه درک و فهم و شعورم به لطف خداوند دریافت کنم و عمل کنم بسیار شاد و خوشحال هستم.
و چقدر این جمله تغییر را در آغوش بگیر
فقط خوندنش در درون من اشتیاقی براه میندازه
این آغوش گرفتن درد داره ولی واقعا لذت بخشه
من برگزیده خدا هستم
من توانایی تغییر خودم و زندگی ام را دارم
استاد من با این جمله در دوره مقدس 12قدم
تا چندین روز سر از پا نمیشناختم
وقتی شما گفتید من مسئول شخص خودم هستم
من مسئول دیگران نیستم
اولش میگفتم یعنی چی
یعنی من فقط باید روی خودم تمرکز کنم
بعد رفته رفته در این یکسال هیی دارم رو خودم کار میکنم تا بشه جزیی از شخصیتم
گاهی اوقات از دستم در میره و یه کاری اشتباه انجام میدم
سریع مچ خودمو میگیرم و بر میگردم تو مسیردرست و رها میکنم و تسلیم میشم و پذیرشم بیشتر میشه
و میسپارم بخداوند و اون لحظه برام شیرین ترین لحظه عمرم میشه
که تمام اتفاقاتالخیر فی ما وقع
میشود
کن فیکون میکنه برام
از دوره هم جهت با جریان خداوند به باور قدرتمند در وجودم شکل گرفت
این عبارتکه وقتی من یه ذره آگاهانه سعی و تلاش میکنمتا در مسیر درست الهی باشم خداوند بینهایت پاداش بهم میدهد
واقعاً این عبارت تاکیدی داره میشینه تو وجودم
قشنگ میبینم که خواسته های قلبی من داره یکی یکی برآورده میشود و گاهی و حتی بیشتر اوقات فراموش کارم که روزی این رویای من بوده و الان در اون رویا و آرزو من دارم زندگی میکنم.
و بلطف خداوند دارم یاد میگیرم که همون لحظه که خیر و برکت و نعمت و ثروت و فراوانی در زندگی ام جاری میشود اعتبارش را بخدا میدهم و میگم تو همه کاره ام هستی و همه جوره هوامو داری
خدایا شکرت
یاد گرفتم از همه کس متشکر باشم ولی درنهایت اعتبارش را در قلبم بخدا بدهم
وقتی مشتری بیاد میگم تویی که از طریق مشتری هات بهم محبت و عشق و نعمت و ثروت میدی
وقتی همسرم هر کاری برای راحتی و آسایش و آرامش و شادی در زندگی مون انجام بده ازش با ذوق و شوق تشکر میکنم و اعتبارش را در قلبم بخدا میدهم که از این طریق هوامو داره
وقتی هر عزیزی یه کار برام انجام بده
حتی کنارم بشینه
فقط و فقط تو قلبم میگم این تویی که داری با مهربانی با من رفتار میکنی
خدایا شکرت که در مدار دریافت الهامات و نعمتها و ثروتهاو فراوانی های جهانت هستم . وقتی در مدار خداوند باشیم نعمتها لاجرم وارد زندگی ام میشود
نیازی به زجر کشیدن نیست
میگه هر چی بخوای من بهت میدم
به شرط ایمان و توکل و اعتماد و تسلیم شدن و فروتنی در مقابل رب العالمین
بن شرط شریک نشدن با ابلیس
خدایا شکرت من تسلیمم هرآنچه دارم از آن توست
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
من دوست دارم یه سایت طراحی لباس داشته باشم که از سراسر دنیا افراد بتونن ازش استفاده کنند،
دوست دارم یه آموزش دهنده ای حرفه ای تو زمینه ای طراحی لباس باشم،
اینقدر آموزشاتم حرفیه ای و خاص باشه که بدون هیچ تبلیغات و هیچ تلاش فزیکی آدم های زیادی عضو سایت من باشند و قلبا راضی باشند از محتویات سایتم،
واسه رسیدن به این هدفم قدم های ابتدای رو برداشتم،
تقریبا دوسال قبل دقیقا زمانیکه دوسه ماه از ورودم به این سایت فوقالعاده گذشته بود، من جسارت اینو پیدا کردم که اولین قدمم رو در راستایی هدفم بردارم،
اون زمان فقط قدم اول رو میدانستم، حرکت کردم و تا الان هم اون مسیر رو می روم تا برسم به مقصد،
اگر بخواهم الان خودم رو مقایسه کنم با دوسال قبل که اولین گام رو برداشتم اصلا باور نمی شه که بعد دوسال اینقدر پیشرفت داشتم،
هر اتفاقی افتاده و هر موفقیتی که توی این مدت داشتم به کمک خدای توانا و به لطف این آموزشات بی نظیر بوده،
خدارا شکر میکنم که با استفاده از هدایت و الهامات و تمرین ستاره قطبی مسیر برایم خیلی هموار و آسان شده،
خدارا شکر می کنم که مسیرم رو پله به پله و با تکامل طی کردم، و راضی ام از روند رشدم.
اولین قدم رو از کار آموزی شروع کردم والان بعد دوسال با کلی مهارت و ایده های خفن و تجربه های بی نظیر به لطف خدای مهربان قدم برداشتم واسه راه اندازی کسب و کارم.
به امید خدای مهربان طبق برنامه ریزی که با هدایت و الهامات قلبی ام دریافت کردم سال جدید شروع کسب و کار خودم هست وکلی برایش باور های قدرتمند کننده ساختم،
کلی الگوهای بی نظیر پیدا کردم،
و دارم ریشه هام رو قوی می کنم.
در زمان مناسب میام و از نتایج بی نظیرم می نویسم.
️ترسی که دارم واسه رسیدم به هدفم که داشتن سایت جهانی هست،
اینکه من فکر می کنم یه کار بسیار سختی هست داشتن سایت،
چندین سال باید صبر کنم تا سر پا بشه،
باید براش کلی کار انجام بدهم، داشتن سایت عین جابجا کردن کوه می مونه توی ذهنم،
دارم رو این باور محدود کننده کار می کنم که بتوانم باورم رو تغیر بدهم و تبدیلش کنم به باور قدرتمند کننده،
اینکه داشتن سایت هم مثل هر کار دیگه ای طی مراحل خودش رو داره،
باید براش وقت بزارم و به صورت تکاملی انجامش بدهم،
این هم مثل هر مهارتی یاد گرفتنی هست و من میتونم یادش بگیرم،
باید الگوهای رو پیدا کنم که مثل من از صفر شروع کردن و چه مسیری رو رفتن، تا مسیر برایم روشنتر بشود،
قدم اول بهتره که از آموزش دادن حضوری شروع کنم، یعد فایل ظبط کنم و تو فضای مجازی مثل فیسبوک و اینستا گرام فعالیتم رو شروع کنم و کار کردن با فضایی مجازی رو یاد بگیرم بعد آرام، آرام و به صورت تکاملی سایت بزنم و طبق هدایت و الهامات خداوند پیش بروم.
ایده ای که فعلا و در شرایط الانم بهم گفته شده این هست،
خدایا شکرت که در مسیر درست قرارم دادی.
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون.
در پناه خدای توانا شاد باشید،سلامت و ثروتمند در دنیا و آخرت…!
و در آفرینش شما و آنچه از جنبندگان منتشر و پراکنده می کند، برای اهل یقین نشانه هایی [بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا] ست؛
سوره ی مبارکه جاثیه
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته جانم ،استاد پروانه ای من
سلام به بچه های متعهد به در آغوش گرفتن تغییر!
سلام و سلامتی و نور و عشق و رحمت الله،از روشنی قلبم به قلب سلیمتون…
اگر فکرکردید که فکر میکنید فکر نکنید که من فقط یک گام از پروژه جا موندم ،اونم چون تو برنامه م کامنت نوشتن اولویت دوم بود،بهش نرسیدم،اما دوباره با قدرت برگشتم و ازین حرفا:)
اینجا گرگان،صدا و سیمای مرکز استان گلستان:)
آخیش اللهم آخیش!
چقدر من این غار حرا رو دوست دارم،چقدر اینجا همه چیز خوبه،چقدر صدای استاد نور داره،چقدر نوشته های استاد شایسته نور داره،چقدر کامنت ها نور داره،حتی عکس پروفایل ها هم نووور داره،کم کم باید عینک دودی بزنم بیام تو سایت:) از شدت روشنایی دیگه نمیشه چیزی رو ببینی والا:))
خلاصه که :
استاد جان و استاد جان و بچه های غار حرا،دوستون دارم.
از تموم قلبم.
از تموم قلبم.
خدایا شکرت،چقدر این فایل خوب بود،چقدر این تست لحظه ی مرگ فوق العاده بود،یعنی وقتی نوشتمش،چند ثانیه ای به فکر فرورفتم…
واقعا اگرفردا حضرت عزرائیل بیاد سروقتم،چه حسرت هایی توی دلم هست؟!(از قصد تو دفترم نوشتم حضرت عزرائیل،یکم ترسم ازش بریزه:) )
وقتی به حسرت های لحظه یمرگم فکر کردم ،همون موقع به خودم گفتم:(با عرض پوزش) گور پدر حرف مردم بابا،من میخوام به خواسته هام برسم،هربهایی هم باشه براش پرداخت میکنم،حتی اگر شده در مسیرش بمیرم،چه مرگی قشنگتر ازین؟!دیر یا زود همه میمیریم دیگه…
اگر اینجوریه،من میخوام در مسیر رسیدن به اهدافم بمیرم.من میخوام به هدف هام برسم،من حاضرم برای رسیدن به اهدافم بها پرداخت کنم،هرچی که هست،من باید برم تو دل ترس های بزرگتر و با کمک خدا نابودشون میکنم،مگه خدا تو اورژانس کودکان پا به پای من شیفت نداد؟!مگه خدا هرروز تو جزیره ی کیش صبح تا شب،شب تا صبح کنار من نموند؟!مگه من جایی توی این مسیر تنها موندم؟!پس باز هم باید پیش برم،باز هم باید سد هارو بشکنم،باید هدف های بعدی رو تیک بزنم و هر روز این تست لحظه ی مرگ رو از خودم بگیرم،حتی فکر کردن به اون لحظه به آدم انگیزه میده برای حرکت کردن،به خدا قسم من انقدر آدم هایی رو دیدم که تو یک لحظه روح از بدنشون پرواز کرد و حتی ساعت ها cpr کردن و شنیدن صدای شکستن استخوان های قفسه سینه شون هیچ کمکی به برگشتنشون نکرد…
یکی از دلایلی که سرعت حرکت من تو سال اول و دوم دانشجوییم خیلی بیشتر بود بخاطر دیدن همین چیز ها تو محل کارم بود،شب طرف تو تختش دراز کشیده بود و با من پرستار حرف میزد و فردا صبح دیگه نبود که بخوایم به شیفت بعد تحویلش بدیم!
و من همیشه به این موضوع فکر میکردم،به مرگ و لحظه ی مرگ…برای همین میگفتم اگر تهش اینه،من میخوام حرکت کنم،من میخوام خوب زندگی کنم،من میخوام از زندگیم لذت ببرم،من میخوام خودمو تو آغوش خدا رها کنم و اجازه بدم قایقم رو ببره به سمت اقیانوس وبا همین نگرش کلی معجزه از در و دیوار وارد زندگیم شد…
به خدایی که میپرستم،به خدایی که صاحب نظم ضربان قلب منه،به خدایی که مدیر این کیهان و کهکشانه قسم میخورم،من فقط روی خودم کار کردم،بقیه ی کارهارو خدا انجام داد،اونم به طرز معجزه آسا…و بعد اگر قرار بود من کاری انجام بدم بهم الهام میشد که دقیقا اون کار،عملی بود که با شرایطی که داشتم میتونستم انجامش بدم و به قول استاد تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند:
من انقدر با تمرکز روی دوره های استاد توی مومنتوم مثبت بودم که هر ایده ای میومد میگفتم DONE!انجامش میدم…اصلا به بعدش فکر نمیکردم حالا بعدا چی میخواد بشه…
چرا الان ذهنم زیاد منو درگیر چگونگی میکنه؟!چرا الان ذهنم زیاد به بعدش فکر میکنه؟!چون من هنوز به اون شدتِ مومنتوم مثبت نرسیدم،وگرنه همین یک ذره ترس ها هم هیچ قدرتی نداشت …
و اما تمرین:
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
میخوام این تمرین رو برای خودم بازش کنم تا به درک بهتری از کارکرد ذهنم برسم.
من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم،اون موقع که سواد نداشتم ملت رو بیچاره میکردم برام کتاب بخونن،یا شب ها برام قصه بگن،یک زنعموی پدری داشتم خداحفظش کنه وسط قصه گفتن هاش،خوابش میبرد،منم نامردی نمیکردم تَلی مَستِک وار دوباره از خواب بیدارش میکردم میگفتم زنعمو بقیه ش رو بگو :)))
تا زمانی که خودم ،خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیگه خودم رفتم تو کارش،اوایل بیشتر میخوندم اما کم کم یاد گرفتم خاطره هام رو بنویسم یا متن های کوتاه برای دل خودم…
وقتی رسیدم به زنگ انشا دوره ی راهنمایی دیگه دیوانه میشدم از هر موضوع انشا…صفحه ها پشت سر هم نوشته میشد و من در یک دنیایی جادویی غرق میشدم…شبیه به هری پاتری بودم در دنیای هاگوارتز…در دهکده ی هاگزمید…در تالار اسرار …
ازونجا جرقه ها شروع شد،همیشه معلم ادبیاتم میگفت تو یک روز نویسنده میشی یا روزنامه نگار ،به مامان بابام گفته بود که این خیلی استعداد داره،بفرستینش کلاس…
یادمه یک کلاس تابستونی هم ثبت نام کردم ولی بیشتر درمورد شعر بود و من هیچی از شعر گفتن بلد نبودم و خب اون کلاس دیگه ادامه پیدا نکرد.
سال ها گذشت و یواش یواش وبلاگ اومد ،فیس بوک اومد ،اینستا بود…
یک راه جدید برای نویسندگی :تولید محتوا …
شروع تولید محتوای من توی اینستا با تولد دوقلو ها و ١٠/٢٠ تا فالوور شروع شد،عکسشون میزاشتم و برای عکسشون یک داستان کوتاه مینوشتم…
یواش یواش ،٢٠ تا فالوور شد ٢٠٠ تا،٢٠٠ تا شد هزار تا،هزار تا شد ده هزار تا …. تا رسید به ٢5 هزار تا فالوور سال ٩٩…
پست و استوری روی دست من میچرخید،من مرده بودم برای تولید محتوا،از داستان هایی که سرکار برام پیش میومد،خاطرات خنده دار مریض ها تا هرچیزی که یک ایده به دستم میداد …
سال ١4٠٠ من کم کم با قانون آشنا شدم و زمستان ١4٠٠ توسط خدا هدایت شدم به سایت استاد …
مثل یک تشنه ی در راه مانده ،جرعه جرعه ازین چشمه ی کوثر مینوشیدم…گوش میدادم و گوش میدادم و گوش میدادم …
کم کم که مدارم اومدم بالاتر بازی دستم اومد و اینجا هم شروع کردم به نوشتن…
وقتی از قرآن و قانون مینوشتم احساس میکردم دارم تو آسمون هفتم پرواز میکنم،دیوانه ی لحظاتی بودم که میخواستم کامنت بنویسم،روحم در پرواز بود،قلبم وصل میشد و بی وقفه آبشار جملات توی سرم جاری کشید و با دستام تایپ میشد…
من فقط از قانون و قرآن نمینوشتم،من همه ی سعی میکردم قانون رو بفهمم،قرآن رو بفهمم ،اون هارو در عمل اجرا کنم و با نتایجی که به دست میارم کامنت بنویسم…
چرخ روزگار گذشت و با طی کردن مدار های سعادتمندی بیشتر ،یک الهام واضحی دریافت کردم که باید بشینی و کتاب خودت رو بنویسی.
دقیقا زمانی که از کیش برگشتم،حدود یک سال پیش…
ولی چرا انقدر طول کشید تا من وارد مسیر عشق و علاقه م بشم؟!
دقیقا ترس ،ترس هایی که به قول استاد نقطهی مقابل ایمانه.
ترس از قضاوت شدن،ترس از ناکافی بودن،ترس از حرف مردم ،ترس از نتیجه نگرفتن،ترس از شکست و ….
که به لطف الله مهربان،با دوره ی شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند این ترس ها به حداقل رسید،و حالا با شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر و دوره ی احساس لیاقت ایمان و مومنتوم مثبت برای شروع حرکت در مسیر عشق و علاقه و بیرون اومدن از محیط امن بیشتر و بیشتر شد.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
همین امروز وقتی داشتم به این فایل گوش میدادم ،تا آقا امیر گفت من اگر نرم تو مسیر عشق و علاقه م یعنی ترس دارم یعنی شرک دارم ،همونجا فایل رو استپ کردم و اومدم توی دفترم نوشتم:
من اگر کتابمو تموم نکنم،مشرکم.
من اگر کتابمو تموم نکنم،ترسو و بزدلم.
همین باعث شد حتی باشگاه رفتن امروز رو کنسل کنم و بشینم اون جاهایی که بخاطر یک دفعه سوختن هارد لپ تاپ سیو نشده بود رو دوباره بنویسم و با یک پایان نامه ،تمومش کنم.
با اینکه ذهنم هنوز داره منو میترسونه،منم دارم باهاش تکرار میکنم: هراتفاقی بیفته من میخوام برم تو دل ترس هام،هر اتفاقی بیفته من باید این کارو انجام بدم.
و به لطف الله امروز دیگه کلا پرونده ش رو بستم،و فقط منتظر دریافت هدایت های بعدی ام که کارهاشو پیش ببرم مطمئنم تا همین چندروز آینده نشونه های بعدی میاد و کارهایی که باید انجام بدم بهم گفته میشه…چطوری نمیدونم …؟!اما بخاطر هزاران هزار معجزه ای که قبلاً رخ داده مطمئنم خدا هیچ وقت دیر نمیکنه ….
کتاب ملت عشق:
قاعدهی سیوهفتم: ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که در سایهاش همه چیز سر موقعش اتفاق میافتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.
الهی صدهزار مرتبه شکرت،خدایا شکرت ،خدایا تا جایی که آسمونت جا داره شکرت.
اینم دعای پایان خطبه صلات امشبم:)
خدایا ،استاد رو برای ما حفظ کن…خدایا مارا در مدار استاد نگه دار…
عزیزم انشالله که همیشه همین قدر پر انرژی و همین قدر خوشحال باشی و کامنت های فوقالعاده بنویسی دوست داشتم بهت پیشنهاد بدم که میتونی کتابت رو هم به فارسی هم به انگلیسی ترجمه کنی و در قسمت kdpامازون منتشر کنی سایت آمازون یه قابلیت داره به اسم چاپ بر اساس تقاضا این طور که هر کس کتابی رو سفارش میده آمازون همون لحظه اون رو چاپ میکنه و میفرسته این طوری شما لازم نیست هزینه چاپ و انتشارات رو بدید فقط حق مالکیت اثر رو دریافت میکنید من خودم تازه چند وقته با این موضوع آشنا شدم و دارم دربارش آموزش میبینم افرادی هستند که از ایران این کار شغلشون هست و به درآمد های خوب دلاری دارند اگر دوست داشته باشی میتونم گروه تلگرامی که در این باره آموزش داره رو بهتون معرفی کنم
به هر حال امیدوارم موفق بشی بدرخشی و همیشه پر از انرژی و شادی باشی قلب فراوان
پروفایلت رو که نگاه کردم خندیدم و دلم باز شد و عکس پروفایلت رو دانلود کردم و خیلی خوشحال شدم و برات از اینکه به این خواسته ای که به ظاهر کوچک رسیدی و دنبال همین کلاه بودی و بلاخره بهش رسیدی
امان از دست ذهن که بخواد این خواسته های کوچک رو نادیده بگیره
با این خواسته های به ظاهر کوچک ما به خواسته های بزرگ میرسیم
کوچیک قدم بردار ، اما بزرگ فکر کن ( باور داشته باش )
سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می کنم که] بیشترشان را سپاس گزار نخواهی یافت.
تلگرافت رو تو یکی از بهترین پارک های اهواز خواندم بعد از فایل های بینظیر مراقبه فراوانی و هدایت و سپاسگزاری و با بهترین احساس آرامشی و فرکانسی که الان دارم …
هذی من فضل ربی🩵
دختر خوب ازت یه خواهشی دارم دیگه اینقدر ماست ها رو نریز تو خورشت ها و طوفان های شأولینی رو به پا نکن از این تلگراف های نورانی ات که چشم های ما از شدتش گرد میشن خخخخخخ
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان و نتایج بینظیرتون…
من یکی که یک تیکه ازروحم رو تو جنوب تر جا گذاشتم وبرگشتم شمال…
بالاخره باید برگردم و اون تیکه ی روح جامونده م رو پس بگیرم…
ممنونم برای تلگرافی که برام فرستادید،بینهایت از لطف و محبتتون سپاسگزارم.
میدونید قشنگی برآورده شدن این خواسته چیه؟!من رفتم دنبالش و تو دی جی کالا دیدم قیمت این کلاه در حدیه که من الان تو اولویت خریدام نمیتونم برای یک کلاه انقدر هزینه کنم…ضمن اینکه این طرحی که من میخواستم رو نداشتند!
ولی به شدت میخواستمش و مطمئن بودم بالاخره به دستش میارم…
وایزی ایزی تامام تامام.
بدون هزینه کردن یک قرون پول،کلاه رو از بچه های خارژی هدیه گرفتم،نه چک زدیم نه چونه،خودش اومد به خونه :)
چرا؟!چون استاد تو دوره هم جهت با جریان خداوند بهم یاد داده بود که باور فراوانی فقط یک وضعیت مالی نیست،یک جور اعتماد به خداوند است :)
و [یاد کنید] هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا! به من نشان ده که مردگان را چگونه زنده می کنی؟ [خدا] فرمود: آیا [به قدرتم نسبت به زنده کردن مردگان] ایمان نیاورده ای؟! گفت: چرا، ولی [مشاهده این حقیقت را خواستم] تا قلبم آرامش یابد. [خدا] فرمود: پس چهار پرنده بگیر و آنها را [برای دقت در آفرینش هر یک] به خود نزدیک کن، و [بعد از کشتن، ریز ریز کردن و مخلوط کردنشان به هم] بر هر کوهی [در این منطقه] بخشی از آنها را قرار ده، سپس آنها را بخوان که شتابان به سویت می آیند؛ و بدان که یقیناً خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
بابا دختر زیبا و نازنین من، من که عاشقت بودم، عاشقتتر هم شدم!
واقعا اینو یه جورایی از سبک نوشتنت فهمیده بودم… از علائم نگارشی که بهش توجه میکنی، از غرق شدنم تو متنت، از اینکه چقدر کامل و دقیق مینویسی.
شاید نویسنده باشی که اینقدر خوب مینویسه، اما یقین نداشتم… تا حالا که این کامنتت رو خوندم، نمیدونی چه حس نزدیکی بهت پیدا کردم.
روندی که گفتی، از اول منم دقیقاً همین روند رو داشتم.
من هم از خاطرهنویسی شروع کردم. نوشتن از همون روزای اول برام قشنگترین پناه بود. همیشه یه دفتر خاطرات داشتم. یادمه شش سالم بود و من هیچ چیز بلد نبودم از نوشتن، چند تا جمله بلد بودم و همونا شده بود مشق هر شبم.
یادمه با چند تا برگهای که خواهرم ریخته بود روی زمین، یه دفترچه درست کردم برای خودم… هنوز هم نمیدونم چطور درستش کرده بودم!
سالها همون دفترچه کوچیک رو داشتم تا نوشتن رو یاد گرفتم. بعدش عاشق زنگ انشا شدم، اما کمکم همه چیز تبدیل شد به خاطرهنویسی و دیگه جلو نرفتم، رفتم سراغ ورزش.
چون اونجا حس میکردم لیاقت خودمو دارم میبینم… وقتی ورزش میکردم، مدال میآوردم، دیده میشدم، حس میکردم که مهمم و ارزش دارم.
تا اینکه بعد از 23 سالگی، خدای مهربونم منو فرستاد به دورترین نقطهی زمین، جایی که اوج شکوفایی من تو بخش هنری بود.
تو همدان همه بهم میگفتن: «بابا تو هنرمند نیستی، برو ورزشتو بکن و سراغ هنر نرو!»
اما تو چابهار کسی این حرفها رو بهم نمیزد. ذهنم باز بود و با آزادی میتونستم یاد بگیرم، بدون ترس از قضاوت.
با اومدن دوران کرونا و تعطیلی باشگاهها، فهمیدم که دیگه ورزش نمیتونم بکنم و باید دنبال کارای دیگه باشم.
من همیشه حس میکردم باید کاری کنم که دیده بشم… و همین باعث شد شروع کنم به آموزش آنلاین هنرهایی که دوست داشتم.
از خیاطی تا نقاشی و ساز، همه رو تجربه کردم و تا حدودی تو هر کدوم یه جایگاهی پیدا کردم، ولی فهمیدم اینها همون چیزی نیستن که میخوام.
بعدش با کتابهای شکرگزاری راندا برن و نبرد هنرمند آشنا شدم.
این دو تا منو دوباره با نوشتن آشتی دادن.
نبرد هنرمند منو با صفحات صبحگاهی آشنا کرد و معجزه شکرگزاری هم باعث شد زیباییها رو ببینم و با تمام وجودم شکرگزاری کنم.
همون موقع یه حس بهم گفت که نوشتن باید از دل من بیاد و فقط یه وظیفهی خشک نباشه.
شروع کردم به جستجو کردن تو اینستاگرام و کلاس استاد شاهین کلانتری رو پیدا کردم.
سه سال شب و روزم شد نوشتن با استاد. تمام کلاسهاش رو شرکت کردم و بعد شدم استاد یار دورهی نویسندگی خلاق.
منی که قبلاً هیچی بلد نبودم، خیلی خوب تو این مسیر پیش رفتم.
سایت شخصی خودم رو راهاندازی کردم و هر روز متنهای خیلی خوب توش جا میگرفت.
پیج اینستاگرامم هم عالی پیش رفت، اولین کتابم رو نوشتم و فرستادم برای انتشار.
بعد خودم هم دورههای آنلاین و خصوصی نویسندگی برگزار کردم و خیلی از آدمها رو راهنمایی کردم.
نویسندههای زیادی از دل اون کلاسها تربیت شدن… همه چیز عالی پیش میرفت.
تا اینکه تو کار انتشار کتاب یه استپ خوردم.
اون روزا هنوز تکامل رو درک نکرده بودم و با استاد جانم آشنا نشده بودم.
ناراحت بودم که چرا باید توقف کنم و فکر میکردم راهو بلدم و همه چیز باید راحت پیش بره.
بعد هم اینستاگرام فیلتر شد و من با استاد جانم آشنا شدم.
اون موقع دیدم که همه چیز داره سخت میشه، اینستا رو پاک کردم و چسبیدم به سایتم. همه چیز خوب بود تا اینکه دوباره برگشتیم همدان.
همون شهری که منو به بدو بدو تشویق میکرد.
با اینکه با استاد جانم آشنا بودم و دوره دوازده قدم رو داشتم میگذراندم، اما از مسیر خودم خارج شده بودم و دنبال پول سریع بودم.
باورم درباره نویسندگی درست نبود و نمیتونستم ببینم که میشه از این راه درآمد کسب کرد.
دیگه از نوشتن و انتشار کتاب حتی تو سایتم هم دور شدم.
تا اینکه خدا منو هدایت کرد به نوشتن کامنت تو سایت.
منی که همیشه خودمو استاد میدیدم، و هر بار متنها رو میخوندم کلی ایراد میگرفتم، حالا داشتم با جان و دل متنها رو میخوندم.
دیگه ایرادها مهم نبودن و همین دیدن متنها با دل، دوباره منو به مسیر نوشتن هدایت کرد.
حالا مدتیه که از نوشتن درباره قوانین و فایلهای استاد جانم لذت میبرم.
هر بار که کامنتی منتشر میکنم، تمام روحم پرواز میکنه.
و علاقهی دیگهام هم از دل همین نوشتنها شکل گرفت…
با تمام وجودم معتقدم که علاقهام به نوشتن و خلق خوراکیهای خوشمزه، یه ترکیب عالی میشن.
هنوز دقیق نمیدونم این ترکیب چیه، اما خدای مهربونم خوب میدونه و منو هدایت میکنه.
همه این مسیر بهم یاد داد که حتی وقتی گیر میکنیم، وقتی سختی هست، وقتی استپ میخوریم…
همهی اینها فرصت هستن تا دوباره مسیر واقعیمون رو پیدا کنیم.
این مسیر، مسیر رشد و تکامل و نزدیک شدن به خود واقعی و خدای مهربونمه.
استاد جان من نزدیک به پنج ساله که عضو سایت هستم و تا کنون نتایج زیادی گرفتم
اما کار ذهن اینه که رفته رفته نتایج پررنگ سالهای قبل رو در طی زمان برامون کمرنگ کنه و اونها رو از یادمون ببره تا بتونه هر وقت خواست بگه چه نتایجی تا حالا چکار کردی یا مثلا به کجا رسیدی و از این حرفهای همیشگی
استاد جان اولین سالی که معجزه اسا با شما آشنا شدم در فرهنگسرا کار میکردم همون روزهای آغازین ورود به سایت کرونا شد و کارم آنلاین شد
به یکی از آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم
با اپدیت دوره ثروت یک با شما همراه شدم و در عرض یکسال تونستم خونم رو عوض کنم و خونه ای به مراتب بهتر از جای قبل چه از لحاظ مکان و چه فرکانس تهیه کنم
و در اوایل جدیتم در دوره قانون افرینش شغلم رو از دست دادم بعد از دور روز ناراحت بودن متوجه شدم که باید پا روی ترسهام بذارم و شغل خودم رو داشته باشم
من کارهای هنری انجام میدم و شغلی که داشتم مربوط به علایقم بود اما هر وقت شما از شور و اشتیاق درونی صحبت میکردین توی ذهنم کسب و کار خودم در نظرم میومد جایی که بتونم از صبح تا شب هر کار هنری که دلم میخواد رو انجام بدم
وقتی تصمیم گرفتم جایی برای خودم داشته باشم خیلی نگرانیها بود که به لطف خداوند و اموزشهای بینظیر شما از بین رفت
یعنی دقیقا قلبم گفت اگه یکی بیاد بهت بگه اصلا نگران اجاره هات نباش اونوقت میری یه جایی برای خودت بگیری؟گفتم اره میرم گفت خب برو من کنارتم همراهتم
منم رفتم و یه جای مناسب اجاره کردم که از ابتدای گشتن دنبال کارگاه تا زمانی که گرفتم اتفاقات یکی بعد از دیگری برام افتاد که میدونستم از کجا داره آب میخوره و سپاسگزارم تا ابد از خدایی که همین نزدیکی است
و سپاسگزار استاد عزیزم هستم با اموزشهای فوق العاده و عالی
و با شروع دوره دوازده قدم و ثروت سه مشتری برام اومد که ده برابر وبیست برابر مشتریهای دیگه کارسفارش داد
من تا کنون این نتایج عالی رو گرفتم
با دوازده قدم یاد گرفتم که هدفگزاری کنم و الان سه ماهه که به اولین هدف کوچیکم رسیدم و هدف بعدی رو شروع کردم که یه پله بالاتره و احتیاج داره بند کفشم و محکمتر ببندم
من با دوره های شما و با پروژه ها قدم به قدم پیش میرم و مطمئنم میرسم
چون از شما آموختم به جای چیزی که هست اون اتفاقی رو ببینم که دلم میخواد و ایمان به غیب داشته باشم
استاد جان چند شب پیش خواب شما رو دیدم
دوشب پشت سر هم
شب اول خواب دیدم که روبه روی شما نشستم
شما مطلبی رو آموزش داده بودین که دوتا نکته داشت
به خودم گفتم چه سوالی میتونم بپرسم که تو سایت جوابی براش نباشه؟؟؟؟
دیدم هر چی بخوام بپرسم جوابش تو سایت هست
اما بازم برای اینکه بهانه داشته باشم با شما همکلام بشم پرسیدم ؛
استاد شما بعد از اینکه باوری براتون نهادینه بشه دنبال الگوها میگردین ؟گفتین بله
وقتی از خواب بیدار شدم گفتم این کاریه که من کمتر انجامش دادم پس باید بیشتر دنبال الگوها در زمینه کاریم باشم
شب بعد هم خواب دیدم که دارم با همسرم راجع شما صحبت میکنم و میگم ؛
این خیلی حرفه که انسانی بتونه وارد صدا سیما بشه صحبت کنه تبلیغ خودش رو بکنه اما
اینکارم انجام نده
و این برای باورهای توحیدی شما و تمام قدرت رو به رب دادن و شرک نداشتن شماست
گفتم چقدر باید یه آدم باور و ایمان قوی و قلبی داشته باشه که بدون اینکارها موفق بشه و کارش رو عالی پیش ببره
و با دیدن این خواب متوجه شدم که منم باید بیشتر به خدا ایمان داشته باشم و شرکی که مثل راه رفتن مورچه سیاه روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب پنهانه رو کمتر و کمتر کنم
استاد من با دوره هاتون زندگی میکنم
استاد اگه بخوام از معجزات بگم باید تا صبح براتون تایپ کنم
استاد من داستان یوسف پیامبر رو که یکی از زیباترین داستانهای قرآنی هست خیلی دوست دارم
چند روز پیش به خودم گفتم منم بتهایی دارم که تو ذهنم هستند و نامعلوم
گفتم باید مثل زلیخا که بتهای سنگی و چوبی روشکست و بهشون گفت چطور در برابر خدای یکتا قد علم میکنین و خودنمایی میکنین
بتهای درونم رو بشکنم و خدای بیهمتا رو به جاشون بنشونم
بتهایی مثل بت قیمتها
بت دلار
بت مسکن
بت ماشینهای لوکس
بت نمیشودها
بت نمیتوانم ها
و هزاران بتی که در ذهن دارم و مانع پیشرفتم شده
وقتی خدای وهاب رو به جای همه اینها در صدر بشونم وقتی خداوند رو بالاتر ازهمه مسائلی که هست بدونم
وقتی یاد بگیرم که میتونم ارتباط بهتر و نزدیکتری برقرار کنم با رب که جواب تمام سوالاتم رو بگیرم
و وقتی در دوره ثروت سه یاد بگیرم که از مشکلات به ظاهر سخت ثروت بسازم
اونوقت زندگی به تمام معنا یک بهشت واقعیه
بهشتی که تمام لحظه لحظه ی زندگیت رو در بر میگیره
بهشتی که فقط سپاسگزاری و دیگر هیچ
الان هم سپاسگزارم الان هم خودم رو در اون بهشت احساس میکنم و گاهی از شکر لبریز میشم و اشک میریزم
اما هر چقدر شرک کمتر این احساس لذت بخشتر
هر چقدر ایمان قویتر این لذت بیشتر و بیشتر
باید تا ابد این مسیر رو ادامه بدم
تا ابد
مسیر سبزی که انتهایی براش نمیشه متصور شد
مسیری که هر چقدر بیشتر بهش توجه کنی برات سرسبزتر و هموارتر میشه
توی مسیرت پر میشه از عطر گلهای یاس و نرگس
پر میشه از نوری که گرماش انرژیت رو صدبرابر بیشتر میکنه
پر میشه از عشقی که سرعت رسیدن به خواسته هات رو چندین برابر میکنه
پر میشه از عصای موسی که اگه دریایی بود برات بشکافه
پر میشه از توحیدابراهیم که اگه آتشی بود برات گلستان کنه
پر میشه از ایمان مریم که کودکی رو برات به سخن بیاره
وپر میشه از عشق زلیخا که یوسف زیبا رو برات به انتظار بشینه
سپاسگزارم خدای وهابم
سپاسگزارم استاد عزیزم ومریم بانوی عزیزم که شما هم برای ما حکم استاد رو دارین و با قلم زیباتون ما رو در درک بهتر اموزشها یاری میکنین
و سپاسگزار دوستان عزیزی که تجربیات زیباشون چراغ راهمون هست
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این رزق پرکت و پر از آگاهی امروزم
باز هم هماهنگیها! و همزمانیها!
چه جالب که دیروز من درباره ساختن کانال تلگرام که دخترم سمیه جان گفته بود میخواد درست کنه (که ترانه های شاد توش بزاریم) رو رفتم تو اینترنت سرچ کردم و درباره اش مطلب خوندم که خودم درست کنم، و همینطور برای کانال درست کردن تو یوتیوب، و تو این فایل درباره همین موارد صحبت شده!!
تحسین می کنم امیر و عاطفه و سبحان عزیز رو برای همه رشد و پیشرفتها و نتایج شیرینشون
الهی که هزاران بار بیشتر بشه
استاد جانم چقدر این فایل دقیقاً با من و وضعیت من هماهنگی کامل داره، انگار صحبتهای ارزشمند شما و هر سه این دوستان درباره من بود!
من هم جزو اون دسته از دانشجوهاتون هستم که خدا رو شکر میتونم بگم چک و لگد روزگار رو نخوردم
همواره دنبال بهبود و اصلاح مسیرم بودم..
استاد جانم بنظرم من یک کیس منحصر بفردی تو مجموعه خانواده عباسمنش هستم
کلاً زندگی پر از فراز و نشیب داشتم
ماجراها و تجربه های گوناگون فراوونی از اول زندگیم تا حالا داشتم که بعید میدونم کسی باشه که همه اینها رو با هم تجربه کرده باشه
پدر و مادر و همسر و خانواده خوب داشتم باورای خوبی هم داشتم
وضعیتم در همه زمینه ها به نسبت زیادی خوب بوده..
و با این تفاصیل من در سن 60 سالگی با شما آشنا شدم
هیچ آشنایی با قانون جذب و فرکانس و مدار و اینجور چیزها نداشتم
نه قبل از شما و نه بعد از شما هیچ استاد دیگه ای نداشتم ولی ناآگاهانه خیلی کارهای درستی رو که شما تو آموزشهاتون میگین رو انجام میدادم
و از اولی که با شما آشنا شدم با اینکه بطور فشرده کار نمی کردم ولی همون مقداری رو که جسته گریخته از شما می شنیدم سعی میکردم حتماً بکار ببرم..
در ابتدا هدایتها خیلی گنگ و مبهم بود
از هر دوره یه چیزی یاد می گرفتم
و کم کم کار کردنم رو خودم بیشتر و بیشتر شد هی آماده تر می شدم تا اینکه نزدیک لانچ دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند احساس می کردم مدارم خیلی بالاتر رفته نسبت به قبل
و با اون دوره من واقعاً به بلوغ رسیدم
عملکردم خیلی خیلی بهتر شد
خیلی بیشتر و تمرکزی تر فایل گوش کردم
خیلی بیشتر کامنت نوشتم
خیلی بیشتر پاسخ کامنت نوشتم و همینطور دریافت کردم
خیلی بیشتر صبور و شکور شدم
ایرادهامو خیلی بیشتر فهمیدم
درک و فهمم هی بیشتر و بالاتر رفت و این دوره یه جورایی سکوی پرتاب من شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر
استاد جانم من تا پارسال هم درست نمی دونستم به چه کاری علاقه دارم
ولی کلی بهبود تو زندگیم ایجاد کردم،
تو دل ترسهام رفتم، چند ساله که بطور مرتب ورزش و پیاده روی می کنم، دوچرخه سواری یاد میگیرم شنا دارم یاد میگیرم..
و بعد از چند سال استفاده از آموزشهاتون و سؤالهایی که تو فایلها و جلسه ها میپرسیدین بالاخره علاقه مو شناختم،
من از وقتی که یادم میاد خیلی به مطالعه کردن و کتاب خوندن علاقه داشتم تشنه یادگیری بودم روزنامه زیاد می خوندم هر ورقی مثل ورق مجله ای که دور سبزی خوردن بود رو ازش نمیگذشتم و همه شو می خوندم
الانم وقتی مشغول سایت و کامنت خوندن و کامنت نوشتن میشم نه احساس خستگی می کنم نه گرسنگی و نه خواب…
و فهمیدم که میخوام مثل شما یکتاپرستی و زیبایی رو در جهان گسترش بدم
مرحوم پدرم هم آرزوش همین بود و همیشه بمن میگفت
من در شما این توانایی رو می بینم که تبلیغ دین خدا کنی…
و استاد جانم من هر روز دارم برای علاقه ام قدم برمیدارم، همین ماجراهایی که از گذشته دور و نزدیک و الان تو کامنتهام می نویسم در راستای کار مورد علاقه ام هستش
استاد جانم در مورد تست لحظه مرگ این رو بگم که من هنوز آمادگی رفتن ندارم و تقاضای وقت بیشتر می کنم نه به دلیل ناراضی بودن از مسیرم یا اصلاحش
برای اینکه آگاهانه تفریح کنم سفر کنم و لذت ببرم (چون قبلاً نا آگاهانه این کارها رو میکردم)، میخوام بعد از چند سال که از بچه هامون دور بودیم بریم نزدیکشون زندگی کنیم،
بارها و بارها هم آگاهانه و ناخودآگاه تجسمش کردم…
خدا روصدهزاران بار شکر برای صلاتی دیگه
خدا رو صدهزاران بار شکر برای وجود عزیزتون
و استاد مریم جان مهربونم
و دوستای عزیزم
بینهایت از همه سپاسگزارم
عاشقتونم
بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جان براتون درخواست می کنم
مثل همیشه. به نظر من شما هم خوب مطالعه دارید و هم خوب می نویسید کامنت های روان و ساده و زیبا که آدم لذت میبره ازش. خیلی حسم خوب شد نسبت به کامنت شما نتونستم بدون تحسین بگذرم .
الهی که به زودی کامنت هاتون رو از خارج کشور و نزدیک بچه هاتون بخونیم.
خدارو سپاسگزارم .بابت وجود ارزشمند شما استاد عباسمنش و مریم جان
.من. 3الی 4سال پیش اتفاقی یکی از فایل های شمارو گوش کردم که درمورد ارزش خلق کردن
صحبت میکردین .
و بکی از فایلهای شما هم بود که در مورد زنبور عسل و وحی و الهام صحبت میکردین
در اون موقع من با عزیز دیگه ای کار میکردم
در زمینه موفقیت ….
اما فایلهای شما الهام بخش من بود
من به این کلمه ارزش خلق کردن خیلی
فک میکردم .که چقد خوبه آدم در مسیر علاقه
خودش ارزشی خلق کنه که هم خودش. لذت ببره
و هم باری از دوش خلق الله بر داشته بشه .
چون من بهیار بیمارستان بودم
و موسسه پرستاری از سالمندان در منزل
دارم ..همیشه از ایام بچگی به قشر پیر
و افتاده علاقه زیادی داشتم
وقتی عملا این کارو شرو کردم
اومدم با بیس اخلاق مداری
پی ریزی کردم.
و طوری بود که هیچوقت من احساس خستگی نداشتم .با اینکه از دید انسانهای دیگه بسیار سخت هست
……اما بخاطر گیر در مسائل. روابطی
و نداشتن عزت نفس عملا دوسال من
امروز و فردا کردم
و همین گیر روابطی. باعث شد من
اصلا رشدم کم باشه .ولی بازم به کارم عشق
می. ورزبدم
و سلامتی من هم تحت شعاع این اختلاف روابطی. قرار گرفت و سالهای سختی رو
من گذروندم .فقط بخاطر یک ترس …
تا اینکه پارسال
دخترم دوره عزت نفس استاد عباسمنش رو خرید
وبه منم داد .
و من از پارسال شرو کردم روی ازادی خودم تمرین
کردن .وبخاطر اینکه دیر تغیر کردم
بشدت تاوان سنگینی دادم .وبدنم دچار دوسه تا بیماری شد
ولی شکر خدا الان خیلی بهترم .و مرتب در سایت
استادم .و دوره روانشناسی ثروت 1 رو خریدم
اینا رو گفتم برسم به اینکه انسان وقتی میره دنبال علافش .هیچی نه رابطه نه بیماری
نمیتونه متوقف کنه آدم رو ..من همه این چالش های سخت رو وقتی مشغول کارم بودم فراموش میکردم .وارزشی نو در این امور مراقبتی از سالمندان عزیز خلق کردیم و جایگاه واقعی این حرفه مقدس رو شفاف سازی کردیم با ایمان .و شجاعت .
منم به نوبه خودم در این جایگاهی که هستم.و،” دوستدارم با امید ادامه بدم…
امروز بوی ثروت رو میچشیدم..بوی احساس خوب رو میچشم..خدا داند که تا آخر این فایلای بهشتی ما به چه مسیرهایی هدایت بشیم..
……..
من نرگس…تولید کننده دستکش زنانه کشی کاربردی….لطف خداوند شامل حالم شد..و از اون چند صباحی که خودمو شناختم…
و دست از شرک با اشخاص نزدیکانم برداشتم…
هدایت شدم به مسیری که هر لحظه اش لطف بیکران خداوند و هدایتهاش هست..
خداوند را شاکرم..که توی رشته ام…چیزی رو خلق کردم..و سایزی رو خلق کردم..که با قطعیت میتونم بگم…توی رشته من..هنوز کسی نتونسته به همچنین ورژنی برسه …
دقیقا تمرین این بخش از فایلهای بهشتیم…گویای همین مسیر هست…
و من تونستم به بهترینها برسم..
اینروزا بازم هدایتی اومد..که چون میخام کارمو جهانی کنم!!! باید بازم یه ورژن جدیدتر و زیباتری روی !”” اتکیت نرگس و سایز بندی رو یجورایی زیباتر و خواناتر کنم..
و الان چند روزه تقریبا نصف بیشتر کارامو با یه اتکیت زیباتر..گلدوزی کردم..اونم بدون هیچ هزینه اضافی….با یه ایده ساده…
انشالله دستکش من به لطف خداوند وارد مسیری الهی گونه….جهانی میشود…
و میام بازم از تجربیاتم مینویسم…
دستکشی که روز اول هیچ قابلیت پوشش و کارایی نداشت..امروز خبرهای دلاری رو میشنوه..
دستکشی که نام هیچ برندی و جایگاهی نداشت..امروز میتونم راجع به تمام تکه هاش ساعتها صحبت کنم……
چقدر شخصیتم توی این مسیر قوی شد..چقدر بیشتر حس کردم.لطف خدا رو..
چقدر بیشتر حس کردم…همه چیز خداست..
چقدر بیشتر دارم حس میکنم.خداوند کارها رو داره انجام میده..
چقدر بیشتر حس میکنم آرامش بیشتری رو داشته باشم و خودمو لایق مکان ها و افراد ثروتمند بدونم..
و اینروزا نشانه احساس لیاقت”بدجور دامنمو گرفته…تا بیشتر در این مسیر لایقمند باشم..
استاد عزیزم ..دیشب بوسه ایی بر گونهات زدم خیلی لذتبخش بود…درسته فاصله مکانی دارییم..ولی صدای شما شده جزو ثانیهای زندگیم..
و خداوند از طریق قرآن اینحرفو بهم زد.که گوش بفرمای صدای شما باشم..
چون شما کلامتون حقه..کلامتون بوی خدا و قرآن میده..
کلامتون عزت نفس و ادامه دادنه
کلامتون ..شجاعت و استقامته…
استاد عزیزم منم این مسیر رو هر روز مثل این فایلها سعی میکنم بهبود بدم هر جا پاشنه ایی هست…بخوبی ازش رد میشم.و سعی میکنم عملگرایی قوی داشته باشم..
سپاسگزار شما هستم.انشالله که دستکشهای من به زودی وارد یه مسیر فروش عالی بشه.و بیام از تجربیاتم بگم…و بیشتر و بیشتر تو این مسیر با ایمان بیشتری قدم بردارم…..
انشالله به امید قدمهای بعدی..من فقط از خداوند مسیر پویایی خاستم و فقط از خودش میخام هدایتم کنه اون به بهترین شکل ممکن..
خدایا خدایا خدایا..چنانکن سرانجام کار .
توخوشنود باشی و ما رستگار…
استادم چکردین با ما که در همه جنبه ها داریید اینهمه دانشجوی توحیدی “به بار میاریین..
خدا داند چقدر ما بزرگ میشیم چقدر رشد میکنیم..
استادم اینحرفو بارها توی سایت زدم..قبل از اینکه کار دستکشامو وارد مرحله پروجکت کنم…
یه هدایتی اومد ..دقیقا اواسط هفته بود..
بهم گفت…امروز باید بری قبرستان…
گفتم میترسم..
بهم گفت باید بری..
گفتم میترسم..
گفت باید بری..
گفتم سعی میکنم.
بهم گفتی همین امروز عصر.
گفتم شب میشه تو وسط باغ و اون ماکان کوه و مرده شور….میترسم..
بهم گفت باید بری..
گفتم میترسم ولی خدا میشه بزاری برای فردا صبح.
بهم گفت..نه!!!!همین امروز عصر…
خوابم نمیبرد..ترس داشتم…و اون میگفت باید بری..
و بخودم گفتم!نرگس مثل اون دفعه ها باید حرکت کنی.نباید بترسی…و لباسمو پوشیدم..قرآن رو خوندم..دو تا پاهام میلرزید از شدت ترس.
و لباس پوشیدم.یادمه روز گذشتش یه کفش سفید اسپورت خریده بودم..بهم گفت کفش نوتو بپوش راه بیفت..الله اکبر..
اینقدر گریه کردم بودم که صدام گرفته بود..
تو راه بهم آرام میگفت…
مگه نمیخای موفق بشی..مگه نمیخای کارافرین باشی..پس نترس پیش برو من همراهتم..
نگاه به این خانمها توی خیابون نکن.شاید از نظر این خانمه یه حرکت درست و عادلانه نباشه…
ولی تو نرگس باید حرکت کنی..اگه!!!!میخای موفق بشی…
خیلی ترس داشتم..و قدم به قدم باهام صحبت میکرد…و رفتم و رفتم رسیدم…به قبرستان و قدمهای ترسهای کودکیمو رفتم…
یه قسمت از قبرستان حالت پست مانند و پر از قبرها هست.من یه زمانی توی یه چشم بهم زدن..یه حاله سیاه مانند که دقیقا شیطان بود رو دیده بودم..
وقتی تو این مسیر رفتم به آرامش رسیدم…
و دیدم خداوند دستانشو برام فرستاد…
و نور خداوند” توی قبرستان دور سرم روشن کرد..و دستانش اومدند و من تا شب همراهی کردند..
استاد عزیزم!!!!…. چه درهایی بعد اون برام باز شد.فردا هدایت اومد که اولین پروجکت دستکشهامو شروع کنم…
و الله اکبر…بعد اون چه درهایی برویم باز شد..و هم از نظر شخصیتی و هم از نظر مهارتی…
خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه در حال هدایت و حمایت خداوندم و مرا از بت پرستی و شرک نجات داد….
به امید موفقعیتهای عالی در بهترین زمان و بهترین مکان…
خدایی که هر لحظه با ظرافت و عشق از زبان استاد جانم و مریم جانم باهام حرف میزنه. خدایی که حتی سکوتش هم پر از پیام و نشونهست، و من این روزها با همهی وجودم دارم این حضور رو حس میکنم.
تو قسمت 56 از سریال سفر به دور آمریکا، مریم جانم دربارهی کسبوکار صحبت میکرد و استاد جانم هم تو اون جلسه از پروژهی بینظیرش گفت و دوباره با همون آرامش همیشگی یادآوری کرد که: «فقط شروع کن».
و من، فاطمه، با تمام وجودم خدا رو شکر کردم که دارم این جملات رو در زمانی میشنوم که دیگه فقط شنیدن نیست… درک کردنه، لمس کردنه، زندگی کردنه.
من قبلاً هم تو مسیر بودم، اما فقط در ذهن. مدام برنامه میریختم، رویا مینوشتم، و دعا میکردم… اما عمل نمیکردم.
جهان چند بار خواست منو بیدار کنه، چند بار با چَک و لگدهایی که خودشون هدایت بودن. اما خدای مهربونم نذاشت دردش سنگین بشه. دستم رو گرفت، و با عشق منو آورد تو مسیر واقعیِ عمل.
از همون روزی که تصادف کردم، دنیا برام عوض شد.
اون لحظه حس کردم مرگ رو از نزدیک دیدم.
با خودم گفتم: «فاطمه! اگه امروز آخرین روز زندگیت بود، واقعاً میخواستی اینطوری بری؟ بدون اینکه استعدادت رو شکوفا کرده باشی؟ بدون اینکه رسالتت رو زندگی کرده باشی؟»
اون سؤال مثل پتک خورد وسط قلبم. از خدا خواستم هدایتم کنه، و اون هم مثل همیشه، خیلی واضح جوابم رو داد.
نشونم داد که باید شروع کنم، باید دست از تماشا بردارم و وارد زندگی بشم.
تا قبل از اون، غرورم نمیذاشت وردست کسی کار کنم. میخواستم مسیرمو خودم بسازم، اما تهِ دلِ من یه ترس بود. ترس از قضاوت، از شکست، از اینکه بقیه چی میگن.
و حالا میفهمم اون ترسها، همش شرک بود.
چون وقتی به جای اعتماد به خدا، به حرف مردم یا شرایط فکر میکنی، در واقع داری به قدرت دیگهای جز خدا ایمان میدی.
بعد از اون تصادف، یه چیزی درونم شکست، اما اون شکست، مقدمهی تولدم بود.
گفتم: «خدایا من تسلیمم. از هر جا که بگی، همونجا شروع میکنم.»
و همون شد. رفتم سراغ کاری که همیشه بهش علاقه داشتم؛ قنادی.
یه دوره آموزشی رفتم، اما حس کردم کافی نیست. میدونستم رشد فقط توی کلاس اتفاق نمیافته.
باید وارد عمل میشدم.
بدون اینکه به کسی بگم، بدون هیچ آشنا یا واسطهای، خودم رفتم و تو یه قنادی مشغول کار شدم.
یادمه روز اول که رفتم، دلم لرزید، اما بعدش یه آرامش عمیق اومد سراغم، انگار خدا از درونم گفت: «آفرین دخترم، بالاخره شروع کردی.»
روزای اول واقعاً سخت بود.
کار زیاد بود، وقت نهار نداشتم، بدنم خسته میشد، ولی دلم آروم بود.
چون برای اولینبار داشتم از “منِ ذهنی” خارج میشدم و با “منِ الهی” زندگی میکردم.
دیگه دنبال راحتی یا تشویق نبودم، دنبال رشد بودم.
به جای غر زدن، شکر میکردم.
به جای دیدن سختی، زیبایی کارم رو میدیدم.
هر بار که کیک میزدم، حس میکردم دارم عشق میپزم، نه فقط شیرینی.
و خدای مهربونم چقدر سریع جواب این عشقم رو داد.
یه مدت بعد، هدایت شدم به جایی دیگه، که هم مسیرم کوتاهتر بود، هم ساعت کارم کمتر.
همهچیز به شکل عجیبی قشنگتر شد.
فقط بعد از یه ماه، از یه وردست ساده، شدم کیکزن.
وقتی بقیه میگفتن: «ما سه یا چهار سال طول کشید تا به این مرحله برسیم»،
من فقط لبخند میزدم.
نه از روی غرور، بلکه از روی ایمان. چون میدونستم این فقط کار خدا بود.
و حالا دیگه عجلهای ندارم.
میدونم هر مرحلهای زمان خودش رو داره و خدای من بهتر از من میدونه کی وقت شکوفایی بعدیه.
من فقط کارمو با عشق انجام میدم، بقیهش رو میسپرم به او.
خدایا شکرت که منو از خواب ذهن بیدار کردی،
که نذاشتی چَک و لگدهای زندگی منو له کنن،
که با عشق، با لطافت، و با هدایت، منو آوردی وسط میدون عمل.
من عاشقتم برای همهی این تغییرها، برای همهی این تولدها، و برای هر نگاهی که از سمت تو میاد.
ماهایی که دلمون رو به خدا سپردیم، خوب میدونیم که زندگی یه سفره، نه یه مسابقه. ما دنبال میانبر نیستیم، دنبال حس خوبیم. دنبال اون لحظههایی که توی مسیر، یه گل کوچیک میبینیم و لبمون بیاختیار لبخند میزنه. دنبال اون لحظههایی که یه نسیم آروم میخوره به صورتمون و یادمون میندازه که خدا همین نزدیکیهاست.
ما داریم از یه راه سرسبز و پرنور عبور میکنیم. راهی که پر از عشق و آرامشه. هر قدمی که برمیداریم، با امید و توکل به خداست. چون میدونیم که خواستههامون فقط وقتی شیرین میشن که با رشد و تکامل همراه باشن. ما نمیخوایم قانونهای خدا رو دور بزنیم، چون باور داریم که هر چیزی زمان خودش رو داره، و هر چیزی که از دلِ صبر و عشق بیاد، موندگارتره.
ما به زیباییهای مسیر نگاه میکنیم، نه فقط به مقصد. چون وقتی چشممون دنبال خوبیها باشه، دلمون آرومتره، قلبمون روشنتره، و قدمهامون محکمتر.
خدا هم که همیشه هوامون رو داره، وقتی نیتمون پاکه و دلمون عاشقه، خودش مسیر رو برامون هموارتر میکنه. گاهی حتی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم، به خواستههامون میرسیم. چون خدا میبینه که ما داریم با عشق و صداقت جلو میریم.
پس با دلِ قرص، با لبِ خندون، با قلبی پر از امید، ادامه میدیم…
چون این راه، راه عشقه… راه خداست… راهی که هر لحظهش یه نعمت بزرگه
سلام خدمت دوست ؛دوست داشتنی خودم؛وقتی زدم روی کامنتا وشکل قشنگت رودیدم یه ارامشی بهم دادم وگفتم چقدر دوسش دارم این عزیزرا؛ووقتی کامنت شما را خوندم یک ارامشی وجودم را گرفت دلذت بردم وخندیدم وتحسینت کردم شما را افرین؛ خیلی زیبا ودلنشین بود کامنتت فاطمه جان؛ نشستم واشک درچشمانم جاری شد وگفتم چقدر دوستان نازی دارم که میتونم الگو بگیرم؛استاد همیشه میگه بگردین دنبال الگو واین سایت خودش پراز الگو وتجربه کسب کردن است از دوستان توحیدی؛اگر مدام روی خودمان کارکنیم وتوی این خانواده باشیم پرا از الگو ونتایج وتجربس ؛خدایا هدایتم کن دراین سایت بمانم وتک تک کامنتای دوستانم را بخوانم وازتجربیاتشان استفاده کنم؛خدایا چقدر خوشبختم که چنین خانواده ی نابی دارم؛فاطمه جانم دوست دارم واز خدا برایت شادی؛ثروت؛سلامتی؛ خوشبختی میخواهم برایت عزیزدلم
عزیز دلم، از خوندن پیامت دلم پر از عشق و آرامش شد. واقعاً حس میکنم ما توی این سایت، فقط یه جمع ساده از آدمها نیستیم؛ ما یه خانوادهایم. خانوادهای که دلهامون با نیت رشد و نور با هم گره خورده. اینجا خونهی عشقه، خونهی آگاهی، خونهی خداست…
وقتی گفتی دوست داری همیشه در این سایت بمونی و از آگاهیهاش استفاده کنی، لبخند زدم. چون این دقیقاً یکی از خواستههای منم هست. هر بار که وارد این فضا میشم، حس میکنم دارم به منبع وصل میشم، به نوری که از استاد، از مریم جان، و از وجود تکتک ما جاریه.
دقت کردم روزهایی که کاری پیش میاد و نمیتونم بیام و وقت بزارم برای فایلها و کامنتها، انگار یه تکه از قلبم جامیمونه. فرکانسم پایینتره، ذهنم شلوغتره، و اون حس قشنگ وصل بودن کمتر میشه. واقعاً بودن در این فضا خودش یه فرکانس بالاست؛ یه هماهنگی لطیف با نوری که از آسمون جاری میشه.
و جالبه که هر وقت فرکانسم پایینتره، انگار همهی شرایط طوری رقم میخوره که نتونم بیام اینجا. و اون وقت میفهمم که فقط وقتی در آرامشم، وقتی با خدای درونم در صلحم، راهها خودشون باز میشن و من به این فضای الهی هدایت میشم.
برای همین همیشه از خدای مهربانم میخوام ما رو در این مسیر نور ثابتقدم نگه داره. که هر روز، حتی با یه جمله، یه لبخند، یه حضور ساده، سهمی از عشق و آگاهی این جمع زیبا باشیم.
الهام جانم، ممنونم که هستی، ممنونم از نورت، از حضورت، و از عشقی که با حرفات جاری میکنی.
به نام خدای مهربانم
سلام و درود به دوست عزیزم
خدا را شکر امشب هدایت شدم به خوندن کامنت شما
دقیقا امشب سر این موضوع که منم با خانوادم مسیله شما با همکارانتون را دارم
بین خانواده مسیله ای هست حالا چه مسایل کسب و کار و چه مسایل در رابطه
و من در موردش راه حل هایی دارم اما نمیدونم چرا نمیتونم بیان کنم یا موقع بیان شک و تردید میاد سراغم یا اگه بیان کردم با اینکه خوب موضوع را میدونم اما دچار ضعف بیان میشم و کلا فکر میکنم بخاطر اینه که اینکارم درست نیست و من میخوام دیگران را هدایت کنم
و این مسئله منا ناراحت میکنه بین دو راهی موندم راهنمایی کنم خانواده را یا نه
خلاصه خوشحالم که الان دوباره خداوند طبق قانون الهیش به من از طریق شما پاسخ داد با اومدن به سایت و گوش کردن پروژه و صحبت های شما
و بعد هم اومدن به قسمت اول کامنتا و کامنت شما و پاسخ ها اولین کامنتا بود
ممنون میشم در این مورد بازم اگه میتونید نتایجتون و راهتون را برام بگید
در پناه الله توحیدی بمانید
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
قسمت 8 پروژه تغییر را در آغوش بگیر
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
جانانم سپاسگزارم تو بگو و بر قلمم و قلبم و زبانم جاری شو
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
چقدر این جمله در لحظه به قلبم نشست
جوری زندگی کنیم که لحظه مرگ حسرت نخوریم فکر کردن به لحظه مرگ
واقعاً همینه وقتی در مسیر درست الهی ثابت قدم باشیم و در صراط المستقیم
باشیم و لذت ببریم در لحظه مرگ آرزو بدل نیستی
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
سوره مومنون
إِنَّ الَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ ﴿57﴾
در حقیقت کسانى که از بیم پروردگارشان هراسانند (57)
وَالَّذِینَ هُمْ بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ﴿58﴾
و کسانى که به نشانه هاى پروردگارشان ایمان مى آورند (58)
وَالَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لَا یُشْرِکُونَ ﴿59﴾
و آنان که به پروردگارشان شرک نمى آورند (59)
وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ﴿60﴾
و کسانى که آنچه را دادند [در راه خدا] مى دهند در حالى که دلهایشان ترسان است [و مى دانند] که به سوى پروردگارشان بازخواهند گشت (60)
أُولَئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ ﴿61﴾
آنانند که در کارهاى نیک شتاب مى ورزند و آنانند که در انجام آنها سبقت مى جویند (61)
وَلَا نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَیْنَا کِتَابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا یُظْلَمُونَ ﴿62﴾
و هیچ کس را جز به قدر توانش تکلیف نمى کنیم و نزد ما کتابى است که به حق سخن مى گوید و آنان مورد ستم قرار نخواهند گرفت (62)
خدایا شکرت برای وجود ارزشمندم در این ساید الهی
خدایا شکرت برای وجود ارزشمند استاد عزیزم و تک به تک دوستان ارزشمندم
خدایا شکرت برای هر ذره موفقیت و نتیجه عالی که دوستانم میگیرند و در ابن مکان معنوی به اشتراک میگذارند
خدایا شکرت برای همواره هدایت و حمایتم به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا شکرت برای امروزم
برای هر روز حال و احساس خوبم
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم چه. آنچه دارم از آن توست من تسلیمم بدون تو هیچی نیستم
خدایا شکرت
که هر روز از هر نظر بهتر و بهتر میشوم
خدایا شکرت برای آرامش درونی ام
بخدا این بزرگترین نتیجه من میتونه باشه
واقعاً آرامشی که دارم رو با هیچ مادیاتی نمیشه خرید
سلامتی که دارم وجود عزیزانم و سلامتی شون
رو بینهایت سپاسگزارم و با هیچ مادیاتی خریدنی نیست
خدایا شکرت برای تمام نعمتها و ثروتهاو فراوانی ها و داشته های زندگی ام
خدایا شکرت برای تغییرات عالی هر روزم
بخدا که هر روز با هدایت و حمایت خداوند همراه هستم و تغییرات عالی و بهبود شخصیتم را دارم میبینم و لذت میبرم و میگم خداااااااااااجووووونم فقط تویی همه کاره ام تویی
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم
خدایا شکرت برای زیباتر شدن روابطم با تمام آدمها
خدایا شکرت برای کنترل ذهنم
از اینکه من خالق زندگی خودم هستم
من فقط توانایی تغییر خودم را دارم
من از تغییر دیگران عاجزم و ناتوان
خدایا شکرت
بخاطر تک به تک معجزات و سورپرایز ها و شگفتانه های زندگی ام
خدایا شکرت برای تمام ایده ها و فرصت های طلایی زندگی ام
هر بار داره منو هدایت میکند استاد یاد گرفتم بلطف خداوند و بالاتر رفتن مدارم
که هدایت ها و نشانه ها را ببینم و دنبال کنم هر چیزی که بهم احساس خوب و آرامش درونی میدهد و میفهمم که کارم ارزشمنده و میتونه با انجامش مسئله ای از زندگی آدمها رو حل کنه
واقعاً لذت میبرم و سپاسگزارم
خدایا شکرت برای ایده های الهی که هر روز در وجودم جاری و ساری است
هر لحظه با اتمام هر ایده میگم من دارم ارزش خلق میکنم
وقتی به ایده ها عمل میکنم واقعا اون لحظه من نیستم اینقدر که پر از شور و شوق و ذوق هستم
و میگم من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم
من لیاقتش رو دارم که دینی از دستان خدا باشم
همانطور که خداوند از بینهایت راه و دستی که در زمین داره و به من عشق و مهربانی و لطف و محبت میکند
پس منم لایق هستم کن دستی از دستان خدا در زمین باشم
من خلیفه خدا جانشین خدا در زمین هستم
خدایا شکرت
استاد یعنی بخدا ایده ها الهامات نشانه ها و فرصت هایی رو برام داره میاره که چنان انرژی میگیرم برای انگاپ دادنش و وقتی انجام میشه
که اعتبار اونم فقط برای خداست
و خودش در لحظه که کار انجام میشه ایده فروش و مشتری و آرامش و درستی و صداقت و راستگویی و حال خوب و احساس عمیق سپاسگزاری را در وجودم برقرار میکند و کارها را انجام میدهد
افرادی میاره در مسیرم که قبلا نبوده
افراد موفق
افراد درستکار و شکر گذار
افرادی که اونا هم دارن رو خودشون کار میکنند
یعنی فقط و فقط لطف خداوند است و بس
خدایا شکرت
استاد یه ایده الهی برام فرستاد تا منو رشد بده از اون ایده
من وقتی به مسیری که در اون قرار گرفتم و بنا به خواسته ای که از خداوند داشتم و خودش منو واضح و روشن هدایت کرد و گفت این کار رو انجام بده و وقتی میبینم که در این مسیر انسان هایی اومدن که از رشد من از موفقیت من دارن لذت میبرن
با عشق زمان میزارن و جایی که من نمیدونم رو با صبر و حوصله و عشق برام باز میکنند
و اون لحظه که حین آموزش و یادگیری هستم میبینم آرامش دارم و احساسم خوب و عالیه
بعد جاهایی که ذهن میخواد بگه نه جواب نمیدهد
سریع در نطفه بلطف خداوند مچشو میگرم
میگم من رو خدا هدایت کرده و حالم در این مسیر خوبه
من نیاز دارم به یاد گیری
نمیدونم پلن خداوند بعداً چیه
ولی همینکه الان من حالم خوبه و از اتمام این کار لذت میبرم و ساعتها وقت میزارم و در حال یاد گیری هستم
پس نیازه که قدم هارو تکاملی بردارم
و از افرادی که در این مسیر موفق شده اند الگو برادری کنم
و از ایده های که خداوند مرا هدایت میکند هر روز در آمدی داشته باشم
تا باورهام قدرتمند تر بشه
و در راستای اهداف و برنامه های الهی قدم بردارم و از مسیر الهی ثروت خلق کنم
و قدم تا را تکاملی بردارم با صبر و حوصله
بزارم دونه ای که کاشته شده رشد کنه و تنومند بشه و میوههاش بدست بیاد
و این مسیر نیاز داره به تکامل و رشد و پیشرفت و لذت بردن و صبر و حوصله و رسیدگی به افکار و فرکانس ها و باورهای توحیدی و قدرت را بخدا دادن و درستی و صداقت و خدا را در تمام لحظات وارد کارم کنم
و ازش هدایت بخواهم که منو همواره هدایت کن به راه راستی و درستی
و خودش همه کاره باشد
و همین که الان حالم خوبه و لذت میبرم و افراد و شرایط و ایده های الهی را میتونم به اندازه درک و فهم و شعورم به لطف خداوند دریافت کنم و عمل کنم بسیار شاد و خوشحال هستم.
و چقدر این جمله تغییر را در آغوش بگیر
فقط خوندنش در درون من اشتیاقی براه میندازه
این آغوش گرفتن درد داره ولی واقعا لذت بخشه
من برگزیده خدا هستم
من توانایی تغییر خودم و زندگی ام را دارم
استاد من با این جمله در دوره مقدس 12قدم
تا چندین روز سر از پا نمیشناختم
وقتی شما گفتید من مسئول شخص خودم هستم
من مسئول دیگران نیستم
اولش میگفتم یعنی چی
یعنی من فقط باید روی خودم تمرکز کنم
بعد رفته رفته در این یکسال هیی دارم رو خودم کار میکنم تا بشه جزیی از شخصیتم
گاهی اوقات از دستم در میره و یه کاری اشتباه انجام میدم
سریع مچ خودمو میگیرم و بر میگردم تو مسیردرست و رها میکنم و تسلیم میشم و پذیرشم بیشتر میشه
و میسپارم بخداوند و اون لحظه برام شیرین ترین لحظه عمرم میشه
که تمام اتفاقاتالخیر فی ما وقع
میشود
کن فیکون میکنه برام
از دوره هم جهت با جریان خداوند به باور قدرتمند در وجودم شکل گرفت
این عبارتکه وقتی من یه ذره آگاهانه سعی و تلاش میکنمتا در مسیر درست الهی باشم خداوند بینهایت پاداش بهم میدهد
واقعاً این عبارت تاکیدی داره میشینه تو وجودم
قشنگ میبینم که خواسته های قلبی من داره یکی یکی برآورده میشود و گاهی و حتی بیشتر اوقات فراموش کارم که روزی این رویای من بوده و الان در اون رویا و آرزو من دارم زندگی میکنم.
و بلطف خداوند دارم یاد میگیرم که همون لحظه که خیر و برکت و نعمت و ثروت و فراوانی در زندگی ام جاری میشود اعتبارش را بخدا میدهم و میگم تو همه کاره ام هستی و همه جوره هوامو داری
خدایا شکرت
یاد گرفتم از همه کس متشکر باشم ولی درنهایت اعتبارش را در قلبم بخدا بدهم
وقتی مشتری بیاد میگم تویی که از طریق مشتری هات بهم محبت و عشق و نعمت و ثروت میدی
وقتی همسرم هر کاری برای راحتی و آسایش و آرامش و شادی در زندگی مون انجام بده ازش با ذوق و شوق تشکر میکنم و اعتبارش را در قلبم بخدا میدهم که از این طریق هوامو داره
وقتی هر عزیزی یه کار برام انجام بده
حتی کنارم بشینه
فقط و فقط تو قلبم میگم این تویی که داری با مهربانی با من رفتار میکنی
خدایا شکرت که در مدار دریافت الهامات و نعمتها و ثروتهاو فراوانی های جهانت هستم . وقتی در مدار خداوند باشیم نعمتها لاجرم وارد زندگی ام میشود
نیازی به زجر کشیدن نیست
میگه هر چی بخوای من بهت میدم
به شرط ایمان و توکل و اعتماد و تسلیم شدن و فروتنی در مقابل رب العالمین
بن شرط شریک نشدن با ابلیس
خدایا شکرت من تسلیمم هرآنچه دارم از آن توست
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
بنام خدای توانا!
خدایا شکرت!
128
من دوست دارم یه سایت طراحی لباس داشته باشم که از سراسر دنیا افراد بتونن ازش استفاده کنند،
دوست دارم یه آموزش دهنده ای حرفه ای تو زمینه ای طراحی لباس باشم،
اینقدر آموزشاتم حرفیه ای و خاص باشه که بدون هیچ تبلیغات و هیچ تلاش فزیکی آدم های زیادی عضو سایت من باشند و قلبا راضی باشند از محتویات سایتم،
واسه رسیدن به این هدفم قدم های ابتدای رو برداشتم،
تقریبا دوسال قبل دقیقا زمانیکه دوسه ماه از ورودم به این سایت فوقالعاده گذشته بود، من جسارت اینو پیدا کردم که اولین قدمم رو در راستایی هدفم بردارم،
اون زمان فقط قدم اول رو میدانستم، حرکت کردم و تا الان هم اون مسیر رو می روم تا برسم به مقصد،
اگر بخواهم الان خودم رو مقایسه کنم با دوسال قبل که اولین گام رو برداشتم اصلا باور نمی شه که بعد دوسال اینقدر پیشرفت داشتم،
هر اتفاقی افتاده و هر موفقیتی که توی این مدت داشتم به کمک خدای توانا و به لطف این آموزشات بی نظیر بوده،
خدارا شکر میکنم که با استفاده از هدایت و الهامات و تمرین ستاره قطبی مسیر برایم خیلی هموار و آسان شده،
خدارا شکر می کنم که مسیرم رو پله به پله و با تکامل طی کردم، و راضی ام از روند رشدم.
اولین قدم رو از کار آموزی شروع کردم والان بعد دوسال با کلی مهارت و ایده های خفن و تجربه های بی نظیر به لطف خدای مهربان قدم برداشتم واسه راه اندازی کسب و کارم.
به امید خدای مهربان طبق برنامه ریزی که با هدایت و الهامات قلبی ام دریافت کردم سال جدید شروع کسب و کار خودم هست وکلی برایش باور های قدرتمند کننده ساختم،
کلی الگوهای بی نظیر پیدا کردم،
و دارم ریشه هام رو قوی می کنم.
در زمان مناسب میام و از نتایج بی نظیرم می نویسم.
️ترسی که دارم واسه رسیدم به هدفم که داشتن سایت جهانی هست،
اینکه من فکر می کنم یه کار بسیار سختی هست داشتن سایت،
چندین سال باید صبر کنم تا سر پا بشه،
باید براش کلی کار انجام بدهم، داشتن سایت عین جابجا کردن کوه می مونه توی ذهنم،
دارم رو این باور محدود کننده کار می کنم که بتوانم باورم رو تغیر بدهم و تبدیلش کنم به باور قدرتمند کننده،
اینکه داشتن سایت هم مثل هر کار دیگه ای طی مراحل خودش رو داره،
باید براش وقت بزارم و به صورت تکاملی انجامش بدهم،
این هم مثل هر مهارتی یاد گرفتنی هست و من میتونم یادش بگیرم،
باید الگوهای رو پیدا کنم که مثل من از صفر شروع کردن و چه مسیری رو رفتن، تا مسیر برایم روشنتر بشود،
قدم اول بهتره که از آموزش دادن حضوری شروع کنم، یعد فایل ظبط کنم و تو فضای مجازی مثل فیسبوک و اینستا گرام فعالیتم رو شروع کنم و کار کردن با فضایی مجازی رو یاد بگیرم بعد آرام، آرام و به صورت تکاملی سایت بزنم و طبق هدایت و الهامات خداوند پیش بروم.
ایده ای که فعلا و در شرایط الانم بهم گفته شده این هست،
خدایا شکرت که در مسیر درست قرارم دادی.
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون.
در پناه خدای توانا شاد باشید،سلامت و ثروتمند در دنیا و آخرت…!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
حم﴿١﴾
حاء، میم
تَنْزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ﴿٢﴾
این کتاب نازل شده از سوی خدای توانای شکست ناپذیر وحکیم است.
إِنَّ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ ﴿٣﴾
به یقین در آسمان ها و زمین برای مؤمنان نشانه هایی [بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا] ست؛
وَفِی خَلْقِکُمْ وَمَا یَبُثُّ مِنْ دَابَّهٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ﴿4﴾
و در آفرینش شما و آنچه از جنبندگان منتشر و پراکنده می کند، برای اهل یقین نشانه هایی [بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا] ست؛
سوره ی مبارکه جاثیه
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته جانم ،استاد پروانه ای من
سلام به بچه های متعهد به در آغوش گرفتن تغییر!
سلام و سلامتی و نور و عشق و رحمت الله،از روشنی قلبم به قلب سلیمتون…
اگر فکرکردید که فکر میکنید فکر نکنید که من فقط یک گام از پروژه جا موندم ،اونم چون تو برنامه م کامنت نوشتن اولویت دوم بود،بهش نرسیدم،اما دوباره با قدرت برگشتم و ازین حرفا:)
اینجا گرگان،صدا و سیمای مرکز استان گلستان:)
آخیش اللهم آخیش!
چقدر من این غار حرا رو دوست دارم،چقدر اینجا همه چیز خوبه،چقدر صدای استاد نور داره،چقدر نوشته های استاد شایسته نور داره،چقدر کامنت ها نور داره،حتی عکس پروفایل ها هم نووور داره،کم کم باید عینک دودی بزنم بیام تو سایت:) از شدت روشنایی دیگه نمیشه چیزی رو ببینی والا:))
خلاصه که :
استاد جان و استاد جان و بچه های غار حرا،دوستون دارم.
از تموم قلبم.
از تموم قلبم.
خدایا شکرت،چقدر این فایل خوب بود،چقدر این تست لحظه ی مرگ فوق العاده بود،یعنی وقتی نوشتمش،چند ثانیه ای به فکر فرورفتم…
واقعا اگرفردا حضرت عزرائیل بیاد سروقتم،چه حسرت هایی توی دلم هست؟!(از قصد تو دفترم نوشتم حضرت عزرائیل،یکم ترسم ازش بریزه:) )
وقتی به حسرت های لحظه یمرگم فکر کردم ،همون موقع به خودم گفتم:(با عرض پوزش) گور پدر حرف مردم بابا،من میخوام به خواسته هام برسم،هربهایی هم باشه براش پرداخت میکنم،حتی اگر شده در مسیرش بمیرم،چه مرگی قشنگتر ازین؟!دیر یا زود همه میمیریم دیگه…
اگر اینجوریه،من میخوام در مسیر رسیدن به اهدافم بمیرم.من میخوام به هدف هام برسم،من حاضرم برای رسیدن به اهدافم بها پرداخت کنم،هرچی که هست،من باید برم تو دل ترس های بزرگتر و با کمک خدا نابودشون میکنم،مگه خدا تو اورژانس کودکان پا به پای من شیفت نداد؟!مگه خدا هرروز تو جزیره ی کیش صبح تا شب،شب تا صبح کنار من نموند؟!مگه من جایی توی این مسیر تنها موندم؟!پس باز هم باید پیش برم،باز هم باید سد هارو بشکنم،باید هدف های بعدی رو تیک بزنم و هر روز این تست لحظه ی مرگ رو از خودم بگیرم،حتی فکر کردن به اون لحظه به آدم انگیزه میده برای حرکت کردن،به خدا قسم من انقدر آدم هایی رو دیدم که تو یک لحظه روح از بدنشون پرواز کرد و حتی ساعت ها cpr کردن و شنیدن صدای شکستن استخوان های قفسه سینه شون هیچ کمکی به برگشتنشون نکرد…
یکی از دلایلی که سرعت حرکت من تو سال اول و دوم دانشجوییم خیلی بیشتر بود بخاطر دیدن همین چیز ها تو محل کارم بود،شب طرف تو تختش دراز کشیده بود و با من پرستار حرف میزد و فردا صبح دیگه نبود که بخوایم به شیفت بعد تحویلش بدیم!
و من همیشه به این موضوع فکر میکردم،به مرگ و لحظه ی مرگ…برای همین میگفتم اگر تهش اینه،من میخوام حرکت کنم،من میخوام خوب زندگی کنم،من میخوام از زندگیم لذت ببرم،من میخوام خودمو تو آغوش خدا رها کنم و اجازه بدم قایقم رو ببره به سمت اقیانوس وبا همین نگرش کلی معجزه از در و دیوار وارد زندگیم شد…
به خدایی که میپرستم،به خدایی که صاحب نظم ضربان قلب منه،به خدایی که مدیر این کیهان و کهکشانه قسم میخورم،من فقط روی خودم کار کردم،بقیه ی کارهارو خدا انجام داد،اونم به طرز معجزه آسا…و بعد اگر قرار بود من کاری انجام بدم بهم الهام میشد که دقیقا اون کار،عملی بود که با شرایطی که داشتم میتونستم انجامش بدم و به قول استاد تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند:
من انقدر با تمرکز روی دوره های استاد توی مومنتوم مثبت بودم که هر ایده ای میومد میگفتم DONE!انجامش میدم…اصلا به بعدش فکر نمیکردم حالا بعدا چی میخواد بشه…
چرا الان ذهنم زیاد منو درگیر چگونگی میکنه؟!چرا الان ذهنم زیاد به بعدش فکر میکنه؟!چون من هنوز به اون شدتِ مومنتوم مثبت نرسیدم،وگرنه همین یک ذره ترس ها هم هیچ قدرتی نداشت …
و اما تمرین:
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
میخوام این تمرین رو برای خودم بازش کنم تا به درک بهتری از کارکرد ذهنم برسم.
من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم،اون موقع که سواد نداشتم ملت رو بیچاره میکردم برام کتاب بخونن،یا شب ها برام قصه بگن،یک زنعموی پدری داشتم خداحفظش کنه وسط قصه گفتن هاش،خوابش میبرد،منم نامردی نمیکردم تَلی مَستِک وار دوباره از خواب بیدارش میکردم میگفتم زنعمو بقیه ش رو بگو :)))
تا زمانی که خودم ،خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیگه خودم رفتم تو کارش،اوایل بیشتر میخوندم اما کم کم یاد گرفتم خاطره هام رو بنویسم یا متن های کوتاه برای دل خودم…
وقتی رسیدم به زنگ انشا دوره ی راهنمایی دیگه دیوانه میشدم از هر موضوع انشا…صفحه ها پشت سر هم نوشته میشد و من در یک دنیایی جادویی غرق میشدم…شبیه به هری پاتری بودم در دنیای هاگوارتز…در دهکده ی هاگزمید…در تالار اسرار …
ازونجا جرقه ها شروع شد،همیشه معلم ادبیاتم میگفت تو یک روز نویسنده میشی یا روزنامه نگار ،به مامان بابام گفته بود که این خیلی استعداد داره،بفرستینش کلاس…
یادمه یک کلاس تابستونی هم ثبت نام کردم ولی بیشتر درمورد شعر بود و من هیچی از شعر گفتن بلد نبودم و خب اون کلاس دیگه ادامه پیدا نکرد.
سال ها گذشت و یواش یواش وبلاگ اومد ،فیس بوک اومد ،اینستا بود…
یک راه جدید برای نویسندگی :تولید محتوا …
شروع تولید محتوای من توی اینستا با تولد دوقلو ها و ١٠/٢٠ تا فالوور شروع شد،عکسشون میزاشتم و برای عکسشون یک داستان کوتاه مینوشتم…
یواش یواش ،٢٠ تا فالوور شد ٢٠٠ تا،٢٠٠ تا شد هزار تا،هزار تا شد ده هزار تا …. تا رسید به ٢5 هزار تا فالوور سال ٩٩…
پست و استوری روی دست من میچرخید،من مرده بودم برای تولید محتوا،از داستان هایی که سرکار برام پیش میومد،خاطرات خنده دار مریض ها تا هرچیزی که یک ایده به دستم میداد …
سال ١4٠٠ من کم کم با قانون آشنا شدم و زمستان ١4٠٠ توسط خدا هدایت شدم به سایت استاد …
مثل یک تشنه ی در راه مانده ،جرعه جرعه ازین چشمه ی کوثر مینوشیدم…گوش میدادم و گوش میدادم و گوش میدادم …
کم کم که مدارم اومدم بالاتر بازی دستم اومد و اینجا هم شروع کردم به نوشتن…
وقتی از قرآن و قانون مینوشتم احساس میکردم دارم تو آسمون هفتم پرواز میکنم،دیوانه ی لحظاتی بودم که میخواستم کامنت بنویسم،روحم در پرواز بود،قلبم وصل میشد و بی وقفه آبشار جملات توی سرم جاری کشید و با دستام تایپ میشد…
من فقط از قانون و قرآن نمینوشتم،من همه ی سعی میکردم قانون رو بفهمم،قرآن رو بفهمم ،اون هارو در عمل اجرا کنم و با نتایجی که به دست میارم کامنت بنویسم…
چرخ روزگار گذشت و با طی کردن مدار های سعادتمندی بیشتر ،یک الهام واضحی دریافت کردم که باید بشینی و کتاب خودت رو بنویسی.
دقیقا زمانی که از کیش برگشتم،حدود یک سال پیش…
ولی چرا انقدر طول کشید تا من وارد مسیر عشق و علاقه م بشم؟!
دقیقا ترس ،ترس هایی که به قول استاد نقطهی مقابل ایمانه.
ترس از قضاوت شدن،ترس از ناکافی بودن،ترس از حرف مردم ،ترس از نتیجه نگرفتن،ترس از شکست و ….
که به لطف الله مهربان،با دوره ی شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند این ترس ها به حداقل رسید،و حالا با شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر و دوره ی احساس لیاقت ایمان و مومنتوم مثبت برای شروع حرکت در مسیر عشق و علاقه و بیرون اومدن از محیط امن بیشتر و بیشتر شد.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
همین امروز وقتی داشتم به این فایل گوش میدادم ،تا آقا امیر گفت من اگر نرم تو مسیر عشق و علاقه م یعنی ترس دارم یعنی شرک دارم ،همونجا فایل رو استپ کردم و اومدم توی دفترم نوشتم:
من اگر کتابمو تموم نکنم،مشرکم.
من اگر کتابمو تموم نکنم،ترسو و بزدلم.
همین باعث شد حتی باشگاه رفتن امروز رو کنسل کنم و بشینم اون جاهایی که بخاطر یک دفعه سوختن هارد لپ تاپ سیو نشده بود رو دوباره بنویسم و با یک پایان نامه ،تمومش کنم.
با اینکه ذهنم هنوز داره منو میترسونه،منم دارم باهاش تکرار میکنم: هراتفاقی بیفته من میخوام برم تو دل ترس هام،هر اتفاقی بیفته من باید این کارو انجام بدم.
و به لطف الله امروز دیگه کلا پرونده ش رو بستم،و فقط منتظر دریافت هدایت های بعدی ام که کارهاشو پیش ببرم مطمئنم تا همین چندروز آینده نشونه های بعدی میاد و کارهایی که باید انجام بدم بهم گفته میشه…چطوری نمیدونم …؟!اما بخاطر هزاران هزار معجزه ای که قبلاً رخ داده مطمئنم خدا هیچ وقت دیر نمیکنه ….
کتاب ملت عشق:
قاعدهی سیوهفتم: ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که در سایهاش همه چیز سر موقعش اتفاق میافتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.
الهی صدهزار مرتبه شکرت،خدایا شکرت ،خدایا تا جایی که آسمونت جا داره شکرت.
اینم دعای پایان خطبه صلات امشبم:)
خدایا ،استاد رو برای ما حفظ کن…خدایا مارا در مدار استاد نگه دار…
«یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِکَ»
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه ..
سلام سعیده جانم
عزیزم انشالله که همیشه همین قدر پر انرژی و همین قدر خوشحال باشی و کامنت های فوقالعاده بنویسی دوست داشتم بهت پیشنهاد بدم که میتونی کتابت رو هم به فارسی هم به انگلیسی ترجمه کنی و در قسمت kdpامازون منتشر کنی سایت آمازون یه قابلیت داره به اسم چاپ بر اساس تقاضا این طور که هر کس کتابی رو سفارش میده آمازون همون لحظه اون رو چاپ میکنه و میفرسته این طوری شما لازم نیست هزینه چاپ و انتشارات رو بدید فقط حق مالکیت اثر رو دریافت میکنید من خودم تازه چند وقته با این موضوع آشنا شدم و دارم دربارش آموزش میبینم افرادی هستند که از ایران این کار شغلشون هست و به درآمد های خوب دلاری دارند اگر دوست داشته باشی میتونم گروه تلگرامی که در این باره آموزش داره رو بهتون معرفی کنم
به هر حال امیدوارم موفق بشی بدرخشی و همیشه پر از انرژی و شادی باشی قلب فراوان
به دوست عزیز و نازنینم سما جان
بی نهایت از لطف ومحبتت سپاسگزارم،نمیدونی چقدر خوشحال شدم کامنتت رو خوندم…
ازت ممنونم که لطف کردی واین موضوع رو بهم گفتی،میتونستی نگی،میتونستی وقت نزاری و ننویسی…
قلبِ روشن و سخاوتمندت رو میبوسم رفیق…
دوستت دارم و در پناه نورمیسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
سلام و درود به دوست عزیزم سعیده جان
آقا جان ! دل شیر نداری سفر عشق مکن
پروفایلت رو که نگاه کردم خندیدم و دلم باز شد و عکس پروفایلت رو دانلود کردم و خیلی خوشحال شدم و برات از اینکه به این خواسته ای که به ظاهر کوچک رسیدی و دنبال همین کلاه بودی و بلاخره بهش رسیدی
امان از دست ذهن که بخواد این خواسته های کوچک رو نادیده بگیره
با این خواسته های به ظاهر کوچک ما به خواسته های بزرگ میرسیم
کوچیک قدم بردار ، اما بزرگ فکر کن ( باور داشته باش )
چون شیطان قسم خورده که :
قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ
گفت: به سبب اینکه مرا به بیراهه و گمراهی انداختی، یقیناً بر سر راه راست تو [که رهروانش را به سعادت ابدی می رساند] در کمین آنان خواهم نشست.
ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ اعراف 17
سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می کنم که] بیشترشان را سپاس گزار نخواهی یافت.
تلگرافت رو تو یکی از بهترین پارک های اهواز خواندم بعد از فایل های بینظیر مراقبه فراوانی و هدایت و سپاسگزاری و با بهترین احساس آرامشی و فرکانسی که الان دارم …
هذی من فضل ربی🩵
دختر خوب ازت یه خواهشی دارم دیگه اینقدر ماست ها رو نریز تو خورشت ها و طوفان های شأولینی رو به پا نکن از این تلگراف های نورانی ات که چشم های ما از شدتش گرد میشن خخخخخخ
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان و نتایج بینظیرتون…
سلام آقای لطیفی،خوبید انشالله؟!جنوب اوضاع ردیفه ؟!
من یکی که یک تیکه ازروحم رو تو جنوب تر جا گذاشتم وبرگشتم شمال…
بالاخره باید برگردم و اون تیکه ی روح جامونده م رو پس بگیرم…
ممنونم برای تلگرافی که برام فرستادید،بینهایت از لطف و محبتتون سپاسگزارم.
میدونید قشنگی برآورده شدن این خواسته چیه؟!من رفتم دنبالش و تو دی جی کالا دیدم قیمت این کلاه در حدیه که من الان تو اولویت خریدام نمیتونم برای یک کلاه انقدر هزینه کنم…ضمن اینکه این طرحی که من میخواستم رو نداشتند!
ولی به شدت میخواستمش و مطمئن بودم بالاخره به دستش میارم…
وایزی ایزی تامام تامام.
بدون هزینه کردن یک قرون پول،کلاه رو از بچه های خارژی هدیه گرفتم،نه چک زدیم نه چونه،خودش اومد به خونه :)
چرا؟!چون استاد تو دوره هم جهت با جریان خداوند بهم یاد داده بود که باور فراوانی فقط یک وضعیت مالی نیست،یک جور اعتماد به خداوند است :)
آره خلاصه،اینطوری…
بازم از لطفتون ممنونم.
در پناه نور میپسارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلام به سعیده بانوی عزیز و دوست داشتی
من شما رو دقیقا مثل استاد خانم شایسته عزیز میبینم و واقعا شما هم استاد هستین سعیده عزیز
ممنونم اوضاعم رو به راهه و عالی عالی هست خدا رو شکر
اوضاع جنوب هم خیلی عالی رو به راه و ردیف هست و جای شما خالیه بخصوص این هوای این روزها ، هر وقت اومدی جنوب قدمت رو چشمون هست
چه خبر از کتاب ملت عشق ، که انشا الله برکتش هم به ما هم برسه
کتاب به شکل پی دی اف کتاب های الکترونیکی سایت استاد هست یا نه به یه شکل دیگه ؟
قانون تکامل در همه جا فراموش نکنیم
سعیده عزیز اگه کمکی ، کاری از دستمون بر میاد در حق جنابعالی کوتاهی نمیکنیم و خدا پشت و پناهته
هر کجا که هستی برات آرزوی بهترین ها رو از خداوند یکتا دارم
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا ۚ وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ
و [یاد کنید] هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا! به من نشان ده که مردگان را چگونه زنده می کنی؟ [خدا] فرمود: آیا [به قدرتم نسبت به زنده کردن مردگان] ایمان نیاورده ای؟! گفت: چرا، ولی [مشاهده این حقیقت را خواستم] تا قلبم آرامش یابد. [خدا] فرمود: پس چهار پرنده بگیر و آنها را [برای دقت در آفرینش هر یک] به خود نزدیک کن، و [بعد از کشتن، ریز ریز کردن و مخلوط کردنشان به هم] بر هر کوهی [در این منطقه] بخشی از آنها را قرار ده، سپس آنها را بخوان که شتابان به سویت می آیند؛ و بدان که یقیناً خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
سلام سعیده زیبا
واقعا خیلی خیلی خوشحالم که دوست هایپراکتیوی مثل تو رو در ابن سایت الهی دارم
هربار که استاد گام هارو میزاره بعد از گوش دادن و انجام دادن تمریناتش وقتی میام که کامنت هارو بخونم اول اسم تو رو سرچ میکنم
و اول کامنت تو رو مبخونم عاشق نوشته هاتم عاسق ادبیاتتم عاشق آرایه هایی که بکار میبری عاشق اون طنازی هاتم
راست میگفته معلمت تو همین الانشم یه نویسنده قهاری
واقعا تحسینت میکنم و مطمئنم که این روحیه ساد و سپاسگزار و توحیدی تو صد درصد تورو به خواسته هات میرسونه
اینو بدون با خوندن کامنتات روحم پرواز میکنه و نوری از ایمان و امید در قلبم روشن میشه
با خوندن کامنتت به عنوان اولین کامنت خودم و عرکانسمو تنظیم میکنم روی شادی و حال خوب و با انرژی بالا میرم برای ادامه خوندن و ثبت کامنت ها
عاشقتم دوست غار حرای من
در پناه خداوند منّان باشی
سعیده جان نازنینم سلام
بابا دختر زیبا و نازنین من، من که عاشقت بودم، عاشقتتر هم شدم!
واقعا اینو یه جورایی از سبک نوشتنت فهمیده بودم… از علائم نگارشی که بهش توجه میکنی، از غرق شدنم تو متنت، از اینکه چقدر کامل و دقیق مینویسی.
شاید نویسنده باشی که اینقدر خوب مینویسه، اما یقین نداشتم… تا حالا که این کامنتت رو خوندم، نمیدونی چه حس نزدیکی بهت پیدا کردم.
روندی که گفتی، از اول منم دقیقاً همین روند رو داشتم.
من هم از خاطرهنویسی شروع کردم. نوشتن از همون روزای اول برام قشنگترین پناه بود. همیشه یه دفتر خاطرات داشتم. یادمه شش سالم بود و من هیچ چیز بلد نبودم از نوشتن، چند تا جمله بلد بودم و همونا شده بود مشق هر شبم.
یادمه با چند تا برگهای که خواهرم ریخته بود روی زمین، یه دفترچه درست کردم برای خودم… هنوز هم نمیدونم چطور درستش کرده بودم!
سالها همون دفترچه کوچیک رو داشتم تا نوشتن رو یاد گرفتم. بعدش عاشق زنگ انشا شدم، اما کمکم همه چیز تبدیل شد به خاطرهنویسی و دیگه جلو نرفتم، رفتم سراغ ورزش.
چون اونجا حس میکردم لیاقت خودمو دارم میبینم… وقتی ورزش میکردم، مدال میآوردم، دیده میشدم، حس میکردم که مهمم و ارزش دارم.
تا اینکه بعد از 23 سالگی، خدای مهربونم منو فرستاد به دورترین نقطهی زمین، جایی که اوج شکوفایی من تو بخش هنری بود.
تو همدان همه بهم میگفتن: «بابا تو هنرمند نیستی، برو ورزشتو بکن و سراغ هنر نرو!»
اما تو چابهار کسی این حرفها رو بهم نمیزد. ذهنم باز بود و با آزادی میتونستم یاد بگیرم، بدون ترس از قضاوت.
با اومدن دوران کرونا و تعطیلی باشگاهها، فهمیدم که دیگه ورزش نمیتونم بکنم و باید دنبال کارای دیگه باشم.
من همیشه حس میکردم باید کاری کنم که دیده بشم… و همین باعث شد شروع کنم به آموزش آنلاین هنرهایی که دوست داشتم.
از خیاطی تا نقاشی و ساز، همه رو تجربه کردم و تا حدودی تو هر کدوم یه جایگاهی پیدا کردم، ولی فهمیدم اینها همون چیزی نیستن که میخوام.
بعدش با کتابهای شکرگزاری راندا برن و نبرد هنرمند آشنا شدم.
این دو تا منو دوباره با نوشتن آشتی دادن.
نبرد هنرمند منو با صفحات صبحگاهی آشنا کرد و معجزه شکرگزاری هم باعث شد زیباییها رو ببینم و با تمام وجودم شکرگزاری کنم.
همون موقع یه حس بهم گفت که نوشتن باید از دل من بیاد و فقط یه وظیفهی خشک نباشه.
شروع کردم به جستجو کردن تو اینستاگرام و کلاس استاد شاهین کلانتری رو پیدا کردم.
سه سال شب و روزم شد نوشتن با استاد. تمام کلاسهاش رو شرکت کردم و بعد شدم استاد یار دورهی نویسندگی خلاق.
منی که قبلاً هیچی بلد نبودم، خیلی خوب تو این مسیر پیش رفتم.
سایت شخصی خودم رو راهاندازی کردم و هر روز متنهای خیلی خوب توش جا میگرفت.
پیج اینستاگرامم هم عالی پیش رفت، اولین کتابم رو نوشتم و فرستادم برای انتشار.
بعد خودم هم دورههای آنلاین و خصوصی نویسندگی برگزار کردم و خیلی از آدمها رو راهنمایی کردم.
نویسندههای زیادی از دل اون کلاسها تربیت شدن… همه چیز عالی پیش میرفت.
تا اینکه تو کار انتشار کتاب یه استپ خوردم.
اون روزا هنوز تکامل رو درک نکرده بودم و با استاد جانم آشنا نشده بودم.
ناراحت بودم که چرا باید توقف کنم و فکر میکردم راهو بلدم و همه چیز باید راحت پیش بره.
بعد هم اینستاگرام فیلتر شد و من با استاد جانم آشنا شدم.
اون موقع دیدم که همه چیز داره سخت میشه، اینستا رو پاک کردم و چسبیدم به سایتم. همه چیز خوب بود تا اینکه دوباره برگشتیم همدان.
همون شهری که منو به بدو بدو تشویق میکرد.
با اینکه با استاد جانم آشنا بودم و دوره دوازده قدم رو داشتم میگذراندم، اما از مسیر خودم خارج شده بودم و دنبال پول سریع بودم.
باورم درباره نویسندگی درست نبود و نمیتونستم ببینم که میشه از این راه درآمد کسب کرد.
دیگه از نوشتن و انتشار کتاب حتی تو سایتم هم دور شدم.
تا اینکه خدا منو هدایت کرد به نوشتن کامنت تو سایت.
منی که همیشه خودمو استاد میدیدم، و هر بار متنها رو میخوندم کلی ایراد میگرفتم، حالا داشتم با جان و دل متنها رو میخوندم.
دیگه ایرادها مهم نبودن و همین دیدن متنها با دل، دوباره منو به مسیر نوشتن هدایت کرد.
حالا مدتیه که از نوشتن درباره قوانین و فایلهای استاد جانم لذت میبرم.
هر بار که کامنتی منتشر میکنم، تمام روحم پرواز میکنه.
و علاقهی دیگهام هم از دل همین نوشتنها شکل گرفت…
با تمام وجودم معتقدم که علاقهام به نوشتن و خلق خوراکیهای خوشمزه، یه ترکیب عالی میشن.
هنوز دقیق نمیدونم این ترکیب چیه، اما خدای مهربونم خوب میدونه و منو هدایت میکنه.
همه این مسیر بهم یاد داد که حتی وقتی گیر میکنیم، وقتی سختی هست، وقتی استپ میخوریم…
همهی اینها فرصت هستن تا دوباره مسیر واقعیمون رو پیدا کنیم.
این مسیر، مسیر رشد و تکامل و نزدیک شدن به خود واقعی و خدای مهربونمه.
عاشقتم من سعیده جان، همراه و همفرکانسی
فاطمه خداوکیلی یک چیزی بگم؟!
تاحالا چند نفر بهت گفتن تو خیلی نازی؟!
آقا این چه وضعشه؟!این شد کار آخه؟!من هربار به جای اینکه بشینم کامنتاتو بخونم،هی بیام روی عکس پروفایلت و زیبایی هات رو تحسین کنم؟!
هی بگم چقدر نازه،چقدر چشاش قشنگه،چقدر خوشگل میخنده،چقدر لباسش کیوته و ….
نکن آقا نکن،انقدر دلبری نکن!تمرکز ما از اصل رفت روی حاشیه:)
از اتاق فرمان اشاره میکنند که:خانووووم دلبری هاتو یکم کمترش کن:)
دلبری که میکنی،نویسنده که هستی،شیرینی هاتم که معرکه ان!
حیف که جنسیتم هم خونی نداره،وگرنه تا الان پاشنه ی در خونتون رو کنده بودم:)))
همین دیگه:)یکهویی اینا اومد تو قلبم و سریعا نوشته شد…
خلاصه که واسه همه قشنگی هات مررررسی،بوس به کله ت و یک عالمه دوستت دارم و به امید دیدار رویماهت در بهترین زمان ومکان
به نام خدای مهربون
سلام خدمت اساتید عزیزم
و دوستان و همراهان این مسیر سبز و الهی
استاد جان من نزدیک به پنج ساله که عضو سایت هستم و تا کنون نتایج زیادی گرفتم
اما کار ذهن اینه که رفته رفته نتایج پررنگ سالهای قبل رو در طی زمان برامون کمرنگ کنه و اونها رو از یادمون ببره تا بتونه هر وقت خواست بگه چه نتایجی تا حالا چکار کردی یا مثلا به کجا رسیدی و از این حرفهای همیشگی
استاد جان اولین سالی که معجزه اسا با شما آشنا شدم در فرهنگسرا کار میکردم همون روزهای آغازین ورود به سایت کرونا شد و کارم آنلاین شد
به یکی از آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم
با اپدیت دوره ثروت یک با شما همراه شدم و در عرض یکسال تونستم خونم رو عوض کنم و خونه ای به مراتب بهتر از جای قبل چه از لحاظ مکان و چه فرکانس تهیه کنم
و در اوایل جدیتم در دوره قانون افرینش شغلم رو از دست دادم بعد از دور روز ناراحت بودن متوجه شدم که باید پا روی ترسهام بذارم و شغل خودم رو داشته باشم
من کارهای هنری انجام میدم و شغلی که داشتم مربوط به علایقم بود اما هر وقت شما از شور و اشتیاق درونی صحبت میکردین توی ذهنم کسب و کار خودم در نظرم میومد جایی که بتونم از صبح تا شب هر کار هنری که دلم میخواد رو انجام بدم
وقتی تصمیم گرفتم جایی برای خودم داشته باشم خیلی نگرانیها بود که به لطف خداوند و اموزشهای بینظیر شما از بین رفت
یعنی دقیقا قلبم گفت اگه یکی بیاد بهت بگه اصلا نگران اجاره هات نباش اونوقت میری یه جایی برای خودت بگیری؟گفتم اره میرم گفت خب برو من کنارتم همراهتم
منم رفتم و یه جای مناسب اجاره کردم که از ابتدای گشتن دنبال کارگاه تا زمانی که گرفتم اتفاقات یکی بعد از دیگری برام افتاد که میدونستم از کجا داره آب میخوره و سپاسگزارم تا ابد از خدایی که همین نزدیکی است
و سپاسگزار استاد عزیزم هستم با اموزشهای فوق العاده و عالی
و با شروع دوره دوازده قدم و ثروت سه مشتری برام اومد که ده برابر وبیست برابر مشتریهای دیگه کارسفارش داد
من تا کنون این نتایج عالی رو گرفتم
با دوازده قدم یاد گرفتم که هدفگزاری کنم و الان سه ماهه که به اولین هدف کوچیکم رسیدم و هدف بعدی رو شروع کردم که یه پله بالاتره و احتیاج داره بند کفشم و محکمتر ببندم
من با دوره های شما و با پروژه ها قدم به قدم پیش میرم و مطمئنم میرسم
چون از شما آموختم به جای چیزی که هست اون اتفاقی رو ببینم که دلم میخواد و ایمان به غیب داشته باشم
استاد جان چند شب پیش خواب شما رو دیدم
دوشب پشت سر هم
شب اول خواب دیدم که روبه روی شما نشستم
شما مطلبی رو آموزش داده بودین که دوتا نکته داشت
به خودم گفتم چه سوالی میتونم بپرسم که تو سایت جوابی براش نباشه؟؟؟؟
دیدم هر چی بخوام بپرسم جوابش تو سایت هست
اما بازم برای اینکه بهانه داشته باشم با شما همکلام بشم پرسیدم ؛
استاد شما بعد از اینکه باوری براتون نهادینه بشه دنبال الگوها میگردین ؟گفتین بله
وقتی از خواب بیدار شدم گفتم این کاریه که من کمتر انجامش دادم پس باید بیشتر دنبال الگوها در زمینه کاریم باشم
شب بعد هم خواب دیدم که دارم با همسرم راجع شما صحبت میکنم و میگم ؛
این خیلی حرفه که انسانی بتونه وارد صدا سیما بشه صحبت کنه تبلیغ خودش رو بکنه اما
اینکارم انجام نده
و این برای باورهای توحیدی شما و تمام قدرت رو به رب دادن و شرک نداشتن شماست
گفتم چقدر باید یه آدم باور و ایمان قوی و قلبی داشته باشه که بدون اینکارها موفق بشه و کارش رو عالی پیش ببره
و با دیدن این خواب متوجه شدم که منم باید بیشتر به خدا ایمان داشته باشم و شرکی که مثل راه رفتن مورچه سیاه روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب پنهانه رو کمتر و کمتر کنم
استاد من با دوره هاتون زندگی میکنم
استاد اگه بخوام از معجزات بگم باید تا صبح براتون تایپ کنم
استاد من داستان یوسف پیامبر رو که یکی از زیباترین داستانهای قرآنی هست خیلی دوست دارم
چند روز پیش به خودم گفتم منم بتهایی دارم که تو ذهنم هستند و نامعلوم
گفتم باید مثل زلیخا که بتهای سنگی و چوبی روشکست و بهشون گفت چطور در برابر خدای یکتا قد علم میکنین و خودنمایی میکنین
بتهای درونم رو بشکنم و خدای بیهمتا رو به جاشون بنشونم
بتهایی مثل بت قیمتها
بت دلار
بت مسکن
بت ماشینهای لوکس
بت نمیشودها
بت نمیتوانم ها
و هزاران بتی که در ذهن دارم و مانع پیشرفتم شده
وقتی خدای وهاب رو به جای همه اینها در صدر بشونم وقتی خداوند رو بالاتر ازهمه مسائلی که هست بدونم
وقتی یاد بگیرم که میتونم ارتباط بهتر و نزدیکتری برقرار کنم با رب که جواب تمام سوالاتم رو بگیرم
و وقتی در دوره ثروت سه یاد بگیرم که از مشکلات به ظاهر سخت ثروت بسازم
اونوقت زندگی به تمام معنا یک بهشت واقعیه
بهشتی که تمام لحظه لحظه ی زندگیت رو در بر میگیره
بهشتی که فقط سپاسگزاری و دیگر هیچ
الان هم سپاسگزارم الان هم خودم رو در اون بهشت احساس میکنم و گاهی از شکر لبریز میشم و اشک میریزم
اما هر چقدر شرک کمتر این احساس لذت بخشتر
هر چقدر ایمان قویتر این لذت بیشتر و بیشتر
باید تا ابد این مسیر رو ادامه بدم
تا ابد
مسیر سبزی که انتهایی براش نمیشه متصور شد
مسیری که هر چقدر بیشتر بهش توجه کنی برات سرسبزتر و هموارتر میشه
توی مسیرت پر میشه از عطر گلهای یاس و نرگس
پر میشه از نوری که گرماش انرژیت رو صدبرابر بیشتر میکنه
پر میشه از عشقی که سرعت رسیدن به خواسته هات رو چندین برابر میکنه
پر میشه از عصای موسی که اگه دریایی بود برات بشکافه
پر میشه از توحیدابراهیم که اگه آتشی بود برات گلستان کنه
پر میشه از ایمان مریم که کودکی رو برات به سخن بیاره
وپر میشه از عشق زلیخا که یوسف زیبا رو برات به انتظار بشینه
سپاسگزارم خدای وهابم
سپاسگزارم استاد عزیزم ومریم بانوی عزیزم که شما هم برای ما حکم استاد رو دارین و با قلم زیباتون ما رو در درک بهتر اموزشها یاری میکنین
و سپاسگزار دوستان عزیزی که تجربیات زیباشون چراغ راهمون هست
زندگیتون پر از نور و عطر و طعم و رنگ خدای مهربون
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
الحمد لله رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم
سلام به استاد مریم جان مهربونم
سلام به دوستان نازنینم
الهی که حال دلتون عالی باشه
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این رزق پرکت و پر از آگاهی امروزم
باز هم هماهنگیها! و همزمانیها!
چه جالب که دیروز من درباره ساختن کانال تلگرام که دخترم سمیه جان گفته بود میخواد درست کنه (که ترانه های شاد توش بزاریم) رو رفتم تو اینترنت سرچ کردم و درباره اش مطلب خوندم که خودم درست کنم، و همینطور برای کانال درست کردن تو یوتیوب، و تو این فایل درباره همین موارد صحبت شده!!
تحسین می کنم امیر و عاطفه و سبحان عزیز رو برای همه رشد و پیشرفتها و نتایج شیرینشون
الهی که هزاران بار بیشتر بشه
استاد جانم چقدر این فایل دقیقاً با من و وضعیت من هماهنگی کامل داره، انگار صحبتهای ارزشمند شما و هر سه این دوستان درباره من بود!
من هم جزو اون دسته از دانشجوهاتون هستم که خدا رو شکر میتونم بگم چک و لگد روزگار رو نخوردم
همواره دنبال بهبود و اصلاح مسیرم بودم..
استاد جانم بنظرم من یک کیس منحصر بفردی تو مجموعه خانواده عباسمنش هستم
کلاً زندگی پر از فراز و نشیب داشتم
ماجراها و تجربه های گوناگون فراوونی از اول زندگیم تا حالا داشتم که بعید میدونم کسی باشه که همه اینها رو با هم تجربه کرده باشه
پدر و مادر و همسر و خانواده خوب داشتم باورای خوبی هم داشتم
وضعیتم در همه زمینه ها به نسبت زیادی خوب بوده..
و با این تفاصیل من در سن 60 سالگی با شما آشنا شدم
هیچ آشنایی با قانون جذب و فرکانس و مدار و اینجور چیزها نداشتم
نه قبل از شما و نه بعد از شما هیچ استاد دیگه ای نداشتم ولی ناآگاهانه خیلی کارهای درستی رو که شما تو آموزشهاتون میگین رو انجام میدادم
و از اولی که با شما آشنا شدم با اینکه بطور فشرده کار نمی کردم ولی همون مقداری رو که جسته گریخته از شما می شنیدم سعی میکردم حتماً بکار ببرم..
در ابتدا هدایتها خیلی گنگ و مبهم بود
از هر دوره یه چیزی یاد می گرفتم
و کم کم کار کردنم رو خودم بیشتر و بیشتر شد هی آماده تر می شدم تا اینکه نزدیک لانچ دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند احساس می کردم مدارم خیلی بالاتر رفته نسبت به قبل
و با اون دوره من واقعاً به بلوغ رسیدم
عملکردم خیلی خیلی بهتر شد
خیلی بیشتر و تمرکزی تر فایل گوش کردم
خیلی بیشتر کامنت نوشتم
خیلی بیشتر پاسخ کامنت نوشتم و همینطور دریافت کردم
خیلی بیشتر صبور و شکور شدم
ایرادهامو خیلی بیشتر فهمیدم
درک و فهمم هی بیشتر و بالاتر رفت و این دوره یه جورایی سکوی پرتاب من شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر
استاد جانم من تا پارسال هم درست نمی دونستم به چه کاری علاقه دارم
ولی کلی بهبود تو زندگیم ایجاد کردم،
تو دل ترسهام رفتم، چند ساله که بطور مرتب ورزش و پیاده روی می کنم، دوچرخه سواری یاد میگیرم شنا دارم یاد میگیرم..
و بعد از چند سال استفاده از آموزشهاتون و سؤالهایی که تو فایلها و جلسه ها میپرسیدین بالاخره علاقه مو شناختم،
من از وقتی که یادم میاد خیلی به مطالعه کردن و کتاب خوندن علاقه داشتم تشنه یادگیری بودم روزنامه زیاد می خوندم هر ورقی مثل ورق مجله ای که دور سبزی خوردن بود رو ازش نمیگذشتم و همه شو می خوندم
الانم وقتی مشغول سایت و کامنت خوندن و کامنت نوشتن میشم نه احساس خستگی می کنم نه گرسنگی و نه خواب…
و فهمیدم که میخوام مثل شما یکتاپرستی و زیبایی رو در جهان گسترش بدم
مرحوم پدرم هم آرزوش همین بود و همیشه بمن میگفت
من در شما این توانایی رو می بینم که تبلیغ دین خدا کنی…
و استاد جانم من هر روز دارم برای علاقه ام قدم برمیدارم، همین ماجراهایی که از گذشته دور و نزدیک و الان تو کامنتهام می نویسم در راستای کار مورد علاقه ام هستش
استاد جانم در مورد تست لحظه مرگ این رو بگم که من هنوز آمادگی رفتن ندارم و تقاضای وقت بیشتر می کنم نه به دلیل ناراضی بودن از مسیرم یا اصلاحش
برای اینکه آگاهانه تفریح کنم سفر کنم و لذت ببرم (چون قبلاً نا آگاهانه این کارها رو میکردم)، میخوام بعد از چند سال که از بچه هامون دور بودیم بریم نزدیکشون زندگی کنیم،
بارها و بارها هم آگاهانه و ناخودآگاه تجسمش کردم…
خدا روصدهزاران بار شکر برای صلاتی دیگه
خدا رو صدهزاران بار شکر برای وجود عزیزتون
و استاد مریم جان مهربونم
و دوستای عزیزم
بینهایت از همه سپاسگزارم
عاشقتونم
بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جان براتون درخواست می کنم
سلام به مادر توحیدی سایت چقدر کامنت تون قشنگ بود
مثل همیشه. به نظر من شما هم خوب مطالعه دارید و هم خوب می نویسید کامنت های روان و ساده و زیبا که آدم لذت میبره ازش. خیلی حسم خوب شد نسبت به کامنت شما نتونستم بدون تحسین بگذرم .
الهی که به زودی کامنت هاتون رو از خارج کشور و نزدیک بچه هاتون بخونیم.
همیشه موفق و سعادتمند باشید.
سلام به دختر توحیدی عزیزم
خیلی خیلی ممنونم از این همه لطف و محبتت
دختر جان اشکمو درآوردی با این پاسخ کوتاه ولی خیلی قشنگت!!!
عزیز دلم نقطه خوشگل آبی اهداییت در بهترین وقت و بهترین حال بدستم رسید و حسابی خوشحالم کرد
و البته که بار اولت هم نبوده..
خیلی خیلی سپاسگزارم از تحسینهات و دعای خیلی زیبایی که در حق من کردی
الهی هرآنچه که آرزو داری خداوند خیلی خیلی بهتر و بیشترش رو بشما عطا کنه و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
عاشقتم و روی ماهت رو از دور می بوسم
قلبهای فراوان فراوان فراوان
سلام پراز عشق. به استاد. عشق
خدارو سپاسگزارم .بابت وجود ارزشمند شما استاد عباسمنش و مریم جان
.من. 3الی 4سال پیش اتفاقی یکی از فایل های شمارو گوش کردم که درمورد ارزش خلق کردن
صحبت میکردین .
و بکی از فایلهای شما هم بود که در مورد زنبور عسل و وحی و الهام صحبت میکردین
در اون موقع من با عزیز دیگه ای کار میکردم
در زمینه موفقیت ….
اما فایلهای شما الهام بخش من بود
من به این کلمه ارزش خلق کردن خیلی
فک میکردم .که چقد خوبه آدم در مسیر علاقه
خودش ارزشی خلق کنه که هم خودش. لذت ببره
و هم باری از دوش خلق الله بر داشته بشه .
چون من بهیار بیمارستان بودم
و موسسه پرستاری از سالمندان در منزل
دارم ..همیشه از ایام بچگی به قشر پیر
و افتاده علاقه زیادی داشتم
وقتی عملا این کارو شرو کردم
اومدم با بیس اخلاق مداری
پی ریزی کردم.
و طوری بود که هیچوقت من احساس خستگی نداشتم .با اینکه از دید انسانهای دیگه بسیار سخت هست
……اما بخاطر گیر در مسائل. روابطی
و نداشتن عزت نفس عملا دوسال من
امروز و فردا کردم
و همین گیر روابطی. باعث شد من
اصلا رشدم کم باشه .ولی بازم به کارم عشق
می. ورزبدم
و سلامتی من هم تحت شعاع این اختلاف روابطی. قرار گرفت و سالهای سختی رو
من گذروندم .فقط بخاطر یک ترس …
تا اینکه پارسال
دخترم دوره عزت نفس استاد عباسمنش رو خرید
وبه منم داد .
و من از پارسال شرو کردم روی ازادی خودم تمرین
کردن .وبخاطر اینکه دیر تغیر کردم
بشدت تاوان سنگینی دادم .وبدنم دچار دوسه تا بیماری شد
ولی شکر خدا الان خیلی بهترم .و مرتب در سایت
استادم .و دوره روانشناسی ثروت 1 رو خریدم
اینا رو گفتم برسم به اینکه انسان وقتی میره دنبال علافش .هیچی نه رابطه نه بیماری
نمیتونه متوقف کنه آدم رو ..من همه این چالش های سخت رو وقتی مشغول کارم بودم فراموش میکردم .وارزشی نو در این امور مراقبتی از سالمندان عزیز خلق کردیم و جایگاه واقعی این حرفه مقدس رو شفاف سازی کردیم با ایمان .و شجاعت .
واقعا علاقه آدم طوری هست که خستگی
که نداری بماند انرژی هم میگیری .
کاری که برای همه سخت است در این رشته
برای من بسیار آسونه ..
اما من چون نتونستم پول خوبی بسازم
دارم. روی باورهایم با استاد عباسمنش کار مبکنم
مسیر علاقه. خیلی انرژی بخش هست
.و هدایت الهی هم همیشه همراه ماست
خدارو هزاران بار شکر بابت هدایتم به این سایت ..
عشقید .دوستون دارم
بنام خداوند بخشنده مهربان..
سلام و درود خدا به بهشت همیشه جاویدانم..
بهشتیکه که ثانیهای زندگیمو بر وجودش،” نقش بست….
منم به نوبه خودم در این جایگاهی که هستم.و،” دوستدارم با امید ادامه بدم…
امروز بوی ثروت رو میچشیدم..بوی احساس خوب رو میچشم..خدا داند که تا آخر این فایلای بهشتی ما به چه مسیرهایی هدایت بشیم..
……..
من نرگس…تولید کننده دستکش زنانه کشی کاربردی….لطف خداوند شامل حالم شد..و از اون چند صباحی که خودمو شناختم…
و دست از شرک با اشخاص نزدیکانم برداشتم…
هدایت شدم به مسیری که هر لحظه اش لطف بیکران خداوند و هدایتهاش هست..
خداوند را شاکرم..که توی رشته ام…چیزی رو خلق کردم..و سایزی رو خلق کردم..که با قطعیت میتونم بگم…توی رشته من..هنوز کسی نتونسته به همچنین ورژنی برسه …
دقیقا تمرین این بخش از فایلهای بهشتیم…گویای همین مسیر هست…
و من تونستم به بهترینها برسم..
اینروزا بازم هدایتی اومد..که چون میخام کارمو جهانی کنم!!! باید بازم یه ورژن جدیدتر و زیباتری روی !”” اتکیت نرگس و سایز بندی رو یجورایی زیباتر و خواناتر کنم..
و الان چند روزه تقریبا نصف بیشتر کارامو با یه اتکیت زیباتر..گلدوزی کردم..اونم بدون هیچ هزینه اضافی….با یه ایده ساده…
انشالله دستکش من به لطف خداوند وارد مسیری الهی گونه….جهانی میشود…
و میام بازم از تجربیاتم مینویسم…
دستکشی که روز اول هیچ قابلیت پوشش و کارایی نداشت..امروز خبرهای دلاری رو میشنوه..
دستکشی که نام هیچ برندی و جایگاهی نداشت..امروز میتونم راجع به تمام تکه هاش ساعتها صحبت کنم……
چقدر شخصیتم توی این مسیر قوی شد..چقدر بیشتر حس کردم.لطف خدا رو..
چقدر بیشتر حس کردم…همه چیز خداست..
چقدر بیشتر دارم حس میکنم.خداوند کارها رو داره انجام میده..
چقدر بیشتر حس میکنم آرامش بیشتری رو داشته باشم و خودمو لایق مکان ها و افراد ثروتمند بدونم..
و اینروزا نشانه احساس لیاقت”بدجور دامنمو گرفته…تا بیشتر در این مسیر لایقمند باشم..
استاد عزیزم ..دیشب بوسه ایی بر گونهات زدم خیلی لذتبخش بود…درسته فاصله مکانی دارییم..ولی صدای شما شده جزو ثانیهای زندگیم..
و خداوند از طریق قرآن اینحرفو بهم زد.که گوش بفرمای صدای شما باشم..
چون شما کلامتون حقه..کلامتون بوی خدا و قرآن میده..
کلامتون عزت نفس و ادامه دادنه
کلامتون ..شجاعت و استقامته…
استاد عزیزم منم این مسیر رو هر روز مثل این فایلها سعی میکنم بهبود بدم هر جا پاشنه ایی هست…بخوبی ازش رد میشم.و سعی میکنم عملگرایی قوی داشته باشم..
سپاسگزار شما هستم.انشالله که دستکشهای من به زودی وارد یه مسیر فروش عالی بشه.و بیام از تجربیاتم بگم…و بیشتر و بیشتر تو این مسیر با ایمان بیشتری قدم بردارم…..
انشالله به امید قدمهای بعدی..من فقط از خداوند مسیر پویایی خاستم و فقط از خودش میخام هدایتم کنه اون به بهترین شکل ممکن..
خدایا خدایا خدایا..چنانکن سرانجام کار .
توخوشنود باشی و ما رستگار…
استادم چکردین با ما که در همه جنبه ها داریید اینهمه دانشجوی توحیدی “به بار میاریین..
خدا داند چقدر ما بزرگ میشیم چقدر رشد میکنیم..
استادم اینحرفو بارها توی سایت زدم..قبل از اینکه کار دستکشامو وارد مرحله پروجکت کنم…
یه هدایتی اومد ..دقیقا اواسط هفته بود..
بهم گفت…امروز باید بری قبرستان…
گفتم میترسم..
بهم گفت باید بری..
گفتم میترسم..
گفت باید بری..
گفتم سعی میکنم.
بهم گفتی همین امروز عصر.
گفتم شب میشه تو وسط باغ و اون ماکان کوه و مرده شور….میترسم..
بهم گفت باید بری..
گفتم میترسم ولی خدا میشه بزاری برای فردا صبح.
بهم گفت..نه!!!!همین امروز عصر…
خوابم نمیبرد..ترس داشتم…و اون میگفت باید بری..
و بخودم گفتم!نرگس مثل اون دفعه ها باید حرکت کنی.نباید بترسی…و لباسمو پوشیدم..قرآن رو خوندم..دو تا پاهام میلرزید از شدت ترس.
و لباس پوشیدم.یادمه روز گذشتش یه کفش سفید اسپورت خریده بودم..بهم گفت کفش نوتو بپوش راه بیفت..الله اکبر..
اینقدر گریه کردم بودم که صدام گرفته بود..
تو راه بهم آرام میگفت…
مگه نمیخای موفق بشی..مگه نمیخای کارافرین باشی..پس نترس پیش برو من همراهتم..
نگاه به این خانمها توی خیابون نکن.شاید از نظر این خانمه یه حرکت درست و عادلانه نباشه…
ولی تو نرگس باید حرکت کنی..اگه!!!!میخای موفق بشی…
خیلی ترس داشتم..و قدم به قدم باهام صحبت میکرد…و رفتم و رفتم رسیدم…به قبرستان و قدمهای ترسهای کودکیمو رفتم…
یه قسمت از قبرستان حالت پست مانند و پر از قبرها هست.من یه زمانی توی یه چشم بهم زدن..یه حاله سیاه مانند که دقیقا شیطان بود رو دیده بودم..
وقتی تو این مسیر رفتم به آرامش رسیدم…
و دیدم خداوند دستانشو برام فرستاد…
و نور خداوند” توی قبرستان دور سرم روشن کرد..و دستانش اومدند و من تا شب همراهی کردند..
استاد عزیزم!!!!…. چه درهایی بعد اون برام باز شد.فردا هدایت اومد که اولین پروجکت دستکشهامو شروع کنم…
و الله اکبر…بعد اون چه درهایی برویم باز شد..و هم از نظر شخصیتی و هم از نظر مهارتی…
خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه در حال هدایت و حمایت خداوندم و مرا از بت پرستی و شرک نجات داد….
به امید موفقعیتهای عالی در بهترین زمان و بهترین مکان…
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
این جلسه و صحبت های استاد عزیز واقعا برای من حکم یک دانشگاه را در مورد پول و نعمت و ثروت را دارد
واقعا نمی توان از کنار اینها به راحتی گذشت
هر چه بیشتر و بهتر روی خودم کار کنم جهان هستی بهتر و بیشتر من را در این مسیر هدایت می کند
بی شک جهان هستی پر از نعمت و فراوانی است و فقط کافی است که من در این راه بخواهم که تغییر کنم
بخواهم که مهم باشم
حتی با دستهای خالی هم می شود حرکت کرد و موفق شد
می توان به جلو رفت و می توان موفق شد
اینجا من هستم که بخواهم تغییر کنم
بخواهم حرکت کنم
آنچنان راه و مسیر را برای من باز می کند که هرگز در ذهنم نخواهد گنجید
خواستم تغییر کنم
مسیر را برای من آماده کرد
خواستم به جلو بروم راه را برای من هموار ساخت که به راحتی به جلو رفتم
از شغل کارگری بیرون آمدم
خودم را بهتر شناختم
به خودم و توانایی های خودم ایمان آوردم
فهمیدم که برای ساختن نیاز به پول و نعمت و ثروت و پارتی نیست
فهمیدم که برای شروع کردن نیاز نیست که بخواهم اتفاقات فردا را پیشبینی کنم
نیاز نیست که دنبال تحلیل و داده و اطلاعات دیگران باشم
فقط و فقط کافی است که دل به او ببندم
قدم اول را بردارم
نگرانی را از خودم دور کنم
این تمام می شود که داشتن یک آرامش پر از حس و حال خوب
در نهایت همان می شود که می خواهی
همان می شود که یک به یک خواسته ها عملی می شود
وای که چقدر این مسیر شیرین و لذت بخش است
واقعا از استاد و خدای مهربان ممنون هستم که اینگونه من را هدایت می کنند
سپاس از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه با ظرافت و عشق از زبان استاد جانم و مریم جانم باهام حرف میزنه. خدایی که حتی سکوتش هم پر از پیام و نشونهست، و من این روزها با همهی وجودم دارم این حضور رو حس میکنم.
تو قسمت 56 از سریال سفر به دور آمریکا، مریم جانم دربارهی کسبوکار صحبت میکرد و استاد جانم هم تو اون جلسه از پروژهی بینظیرش گفت و دوباره با همون آرامش همیشگی یادآوری کرد که: «فقط شروع کن».
و من، فاطمه، با تمام وجودم خدا رو شکر کردم که دارم این جملات رو در زمانی میشنوم که دیگه فقط شنیدن نیست… درک کردنه، لمس کردنه، زندگی کردنه.
من قبلاً هم تو مسیر بودم، اما فقط در ذهن. مدام برنامه میریختم، رویا مینوشتم، و دعا میکردم… اما عمل نمیکردم.
جهان چند بار خواست منو بیدار کنه، چند بار با چَک و لگدهایی که خودشون هدایت بودن. اما خدای مهربونم نذاشت دردش سنگین بشه. دستم رو گرفت، و با عشق منو آورد تو مسیر واقعیِ عمل.
از همون روزی که تصادف کردم، دنیا برام عوض شد.
اون لحظه حس کردم مرگ رو از نزدیک دیدم.
با خودم گفتم: «فاطمه! اگه امروز آخرین روز زندگیت بود، واقعاً میخواستی اینطوری بری؟ بدون اینکه استعدادت رو شکوفا کرده باشی؟ بدون اینکه رسالتت رو زندگی کرده باشی؟»
اون سؤال مثل پتک خورد وسط قلبم. از خدا خواستم هدایتم کنه، و اون هم مثل همیشه، خیلی واضح جوابم رو داد.
نشونم داد که باید شروع کنم، باید دست از تماشا بردارم و وارد زندگی بشم.
تا قبل از اون، غرورم نمیذاشت وردست کسی کار کنم. میخواستم مسیرمو خودم بسازم، اما تهِ دلِ من یه ترس بود. ترس از قضاوت، از شکست، از اینکه بقیه چی میگن.
و حالا میفهمم اون ترسها، همش شرک بود.
چون وقتی به جای اعتماد به خدا، به حرف مردم یا شرایط فکر میکنی، در واقع داری به قدرت دیگهای جز خدا ایمان میدی.
بعد از اون تصادف، یه چیزی درونم شکست، اما اون شکست، مقدمهی تولدم بود.
گفتم: «خدایا من تسلیمم. از هر جا که بگی، همونجا شروع میکنم.»
و همون شد. رفتم سراغ کاری که همیشه بهش علاقه داشتم؛ قنادی.
یه دوره آموزشی رفتم، اما حس کردم کافی نیست. میدونستم رشد فقط توی کلاس اتفاق نمیافته.
باید وارد عمل میشدم.
بدون اینکه به کسی بگم، بدون هیچ آشنا یا واسطهای، خودم رفتم و تو یه قنادی مشغول کار شدم.
یادمه روز اول که رفتم، دلم لرزید، اما بعدش یه آرامش عمیق اومد سراغم، انگار خدا از درونم گفت: «آفرین دخترم، بالاخره شروع کردی.»
روزای اول واقعاً سخت بود.
کار زیاد بود، وقت نهار نداشتم، بدنم خسته میشد، ولی دلم آروم بود.
چون برای اولینبار داشتم از “منِ ذهنی” خارج میشدم و با “منِ الهی” زندگی میکردم.
دیگه دنبال راحتی یا تشویق نبودم، دنبال رشد بودم.
به جای غر زدن، شکر میکردم.
به جای دیدن سختی، زیبایی کارم رو میدیدم.
هر بار که کیک میزدم، حس میکردم دارم عشق میپزم، نه فقط شیرینی.
و خدای مهربونم چقدر سریع جواب این عشقم رو داد.
یه مدت بعد، هدایت شدم به جایی دیگه، که هم مسیرم کوتاهتر بود، هم ساعت کارم کمتر.
همهچیز به شکل عجیبی قشنگتر شد.
فقط بعد از یه ماه، از یه وردست ساده، شدم کیکزن.
وقتی بقیه میگفتن: «ما سه یا چهار سال طول کشید تا به این مرحله برسیم»،
من فقط لبخند میزدم.
نه از روی غرور، بلکه از روی ایمان. چون میدونستم این فقط کار خدا بود.
و حالا دیگه عجلهای ندارم.
میدونم هر مرحلهای زمان خودش رو داره و خدای من بهتر از من میدونه کی وقت شکوفایی بعدیه.
من فقط کارمو با عشق انجام میدم، بقیهش رو میسپرم به او.
خدایا شکرت که منو از خواب ذهن بیدار کردی،
که نذاشتی چَک و لگدهای زندگی منو له کنن،
که با عشق، با لطافت، و با هدایت، منو آوردی وسط میدون عمل.
من عاشقتم برای همهی این تغییرها، برای همهی این تولدها، و برای هر نگاهی که از سمت تو میاد.
سلام
دوست من
چه عالی درک کردید قانون را
چه قشنگ قدم برداشتید و عمل کردید
چه زیبا با ترس وشرک تون برخورد کردید
و حتما باید
نتیجه به این خوبی دریافت کنید
قانون:
علاقه
شروع
یادگیری
کسب تخصص
عشق به کار
تعهد
استمرار
را
میشه توی روند شما به وضوح دید
ادامه بده
ادامه بده
ادامه بدین
بیشتر از این
عالی بود
افرین .من شمارو تحسین میکنم
وآرزو دارم .ببینم هدفهایت رو یکی یکی تیک میزنی ..منم شبیه شما عمل کردم .و با صبر وارد کار مورد علاقه خودم شدم
اصلا .نه رشته درسی من بود
نه در اون مورد دانشگاه رفته بودم .هیچی .فقط میدونستم علاقه دارم .و میخوام ارزشی خلق کنم .و در رشته مراقبت و پرستاری از سالمندان
از همه کسانی که خیلی سابقه کار داشتن .و خبلی سوادشو داشتن
جلو زدم .وحالا خوشحالم که
در مسیر علاقه ام رشد میکنم .و به همنوعانم کمک میکنم
البته حال خودم خیلی خوبه .و خدارو شکر میکنم که لحظه به لحظه من رو هدایت میکنه
الهام هایی. که در مسیر علاقه آدم گفته میشه .علم رو زیر سواال می بره .من تجربه کردم
همکاران من فکر میکنن .من چند مدرک دانشگاهی دارم ..ولی من .
فقط همین چندماه. پیش یه مدرک گرفتم برای. دل خودم
که اونم. هدایتی. بود
اما در میدان عمل شکر خدا خیلی
موفق هستم چون لحظه به لحظه
به هدایت الهی وصلم .
واین از موهبات مسیر علاقه انسان است ..دوستون دارم
ثریا جان نازنینم، سلام به قلب مهربونت
ماهایی که دلمون رو به خدا سپردیم، خوب میدونیم که زندگی یه سفره، نه یه مسابقه. ما دنبال میانبر نیستیم، دنبال حس خوبیم. دنبال اون لحظههایی که توی مسیر، یه گل کوچیک میبینیم و لبمون بیاختیار لبخند میزنه. دنبال اون لحظههایی که یه نسیم آروم میخوره به صورتمون و یادمون میندازه که خدا همین نزدیکیهاست.
ما داریم از یه راه سرسبز و پرنور عبور میکنیم. راهی که پر از عشق و آرامشه. هر قدمی که برمیداریم، با امید و توکل به خداست. چون میدونیم که خواستههامون فقط وقتی شیرین میشن که با رشد و تکامل همراه باشن. ما نمیخوایم قانونهای خدا رو دور بزنیم، چون باور داریم که هر چیزی زمان خودش رو داره، و هر چیزی که از دلِ صبر و عشق بیاد، موندگارتره.
ما به زیباییهای مسیر نگاه میکنیم، نه فقط به مقصد. چون وقتی چشممون دنبال خوبیها باشه، دلمون آرومتره، قلبمون روشنتره، و قدمهامون محکمتر.
خدا هم که همیشه هوامون رو داره، وقتی نیتمون پاکه و دلمون عاشقه، خودش مسیر رو برامون هموارتر میکنه. گاهی حتی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم، به خواستههامون میرسیم. چون خدا میبینه که ما داریم با عشق و صداقت جلو میریم.
پس با دلِ قرص، با لبِ خندون، با قلبی پر از امید، ادامه میدیم…
چون این راه، راه عشقه… راه خداست… راهی که هر لحظهش یه نعمت بزرگه
سلام خانم کهوند گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
بابت کامنت پُر برکت و ارزشمندتون ازتون بینهایت سپاسگزارم
کلی درس و آگاهی داشت برای من
به فایو استار دادن خالی راضی نشدم خواستم با یک کامنت هم از شما تشکر کنم بابت این کامنت پُر برکتتون
چند روز در مورد موضوع ثروت نشانه دریافت کردم و امروز هم از کامنت ارزشمند شما برای بار چندم این نشانه رو دریافت کردم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدا میخوام زندگی قشنگ شما رو لبریز کنه از بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوان
در پناه خدا باشید همیشه
سلام خدمت دوست ؛دوست داشتنی خودم؛وقتی زدم روی کامنتا وشکل قشنگت رودیدم یه ارامشی بهم دادم وگفتم چقدر دوسش دارم این عزیزرا؛ووقتی کامنت شما را خوندم یک ارامشی وجودم را گرفت دلذت بردم وخندیدم وتحسینت کردم شما را افرین؛ خیلی زیبا ودلنشین بود کامنتت فاطمه جان؛ نشستم واشک درچشمانم جاری شد وگفتم چقدر دوستان نازی دارم که میتونم الگو بگیرم؛استاد همیشه میگه بگردین دنبال الگو واین سایت خودش پراز الگو وتجربه کسب کردن است از دوستان توحیدی؛اگر مدام روی خودمان کارکنیم وتوی این خانواده باشیم پرا از الگو ونتایج وتجربس ؛خدایا هدایتم کن دراین سایت بمانم وتک تک کامنتای دوستانم را بخوانم وازتجربیاتشان استفاده کنم؛خدایا چقدر خوشبختم که چنین خانواده ی نابی دارم؛فاطمه جانم دوست دارم واز خدا برایت شادی؛ثروت؛سلامتی؛ خوشبختی میخواهم برایت عزیزدلم
به نام خدای هدایتگر و مهربانم
الهام جان نازنینم سلام
عزیز دلم، از خوندن پیامت دلم پر از عشق و آرامش شد. واقعاً حس میکنم ما توی این سایت، فقط یه جمع ساده از آدمها نیستیم؛ ما یه خانوادهایم. خانوادهای که دلهامون با نیت رشد و نور با هم گره خورده. اینجا خونهی عشقه، خونهی آگاهی، خونهی خداست…
وقتی گفتی دوست داری همیشه در این سایت بمونی و از آگاهیهاش استفاده کنی، لبخند زدم. چون این دقیقاً یکی از خواستههای منم هست. هر بار که وارد این فضا میشم، حس میکنم دارم به منبع وصل میشم، به نوری که از استاد، از مریم جان، و از وجود تکتک ما جاریه.
دقت کردم روزهایی که کاری پیش میاد و نمیتونم بیام و وقت بزارم برای فایلها و کامنتها، انگار یه تکه از قلبم جامیمونه. فرکانسم پایینتره، ذهنم شلوغتره، و اون حس قشنگ وصل بودن کمتر میشه. واقعاً بودن در این فضا خودش یه فرکانس بالاست؛ یه هماهنگی لطیف با نوری که از آسمون جاری میشه.
و جالبه که هر وقت فرکانسم پایینتره، انگار همهی شرایط طوری رقم میخوره که نتونم بیام اینجا. و اون وقت میفهمم که فقط وقتی در آرامشم، وقتی با خدای درونم در صلحم، راهها خودشون باز میشن و من به این فضای الهی هدایت میشم.
برای همین همیشه از خدای مهربانم میخوام ما رو در این مسیر نور ثابتقدم نگه داره. که هر روز، حتی با یه جمله، یه لبخند، یه حضور ساده، سهمی از عشق و آگاهی این جمع زیبا باشیم.
الهام جانم، ممنونم که هستی، ممنونم از نورت، از حضورت، و از عشقی که با حرفات جاری میکنی.