این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-4.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-05 07:53:192025-12-06 20:44:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۷
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
شما در زندگیتان کدام طناب اتکا به غیر خدا را رها کردید؟
یادمه دقیقا 7 سال پیش،بعد از 5 سال زندگی در یک اتاق به صورت رایگان در حیاط خونه ی یک خانم سالمند تصمیم گرفتم که دیگه از اونجا بریم.
اون زمان با استاد آشنا نبودم و هیچ آگاهی از قوانین نداشتم.
شرایط اونجا به ظاهر خوب بود.
اتاق رایگان،پول آب و برق و گاز رایگان.
حیاط بزرگ و دلباز و پر از درختان پرتقال ثمری.
خانمی که خونش زندگی میکردیم چون تنها بود فقط میخواست یکی باشه که از تنهایی نترسه.
همین.
یعنی تنها توقعش حضورمون بود.
اخلاقش هم فوق العاده عالی بود.
تازه یک روز در میون که برای خودش غذا میپخت بلا استثنا برای ماهم میاورد.
توی این 5 سال حتی یک بار نشد که چیزی بپزه و برای ما نیاره.
یعنی ما یک روز در میون غذای عالی رایگان هم داشتیم.
همیشه بهش میگفتم شما انگار داری برای ما غذا میپزی.
چون فقط یک سوم غذا رو خودش میخورد و دو سومش رو میاورد برای ما.
هر وقت هم بچه هاش بهش سر میزدن برامون سوغاتی میاوردن و برای امیرعلی لباس و اسباب بازی هدیه میاوردن.
یعنی کل اسباب بازی بچم اسباب بازی ای بود که پسرش از دبی میاورد.
بعد 5 سال تصمیم گرفت یه اتاق دیگه برای ما بسازه.
و برای خودش هم حمام و سرویس بهداشتی مستقل ساخت.
یعنی عملا اگر اتاق دیگه میساخت دیگه خونه رایگان ما تکمیل میشد.
دوتا اتاق و حموم و سرویس بهداشتی مستقل.
اما بعد 5 سال من دیگه گفتم باید از زیر حمایت این خانم عزیز بیرون بیایم.
خیلی بهمون اصرار کردن بمونیم.
هم خودش هم بچه هاش.
اما دیگه نمیتونستم با این شرایط ادامه بدم
باید مستقل میشدیم.
باید از زیر حمایت بنده خدا میومدیم بیرون.
و از دیدگاه الانم باید ریشه های شرک رو قطع میکردیم و فقط به خدا توکل میکردیم.
همون موقع یکی از همسایه ها که یه اقای میانسال بود و خیلی با این خانم در رفت و آمد بود و همیشه بهش سر میزد و کارهاش رو انجام میداد بهم گفت بمونید.
گفت اگر برید به مشکل مالی بر میخورید.
گفت بچتون بزرگ میشه ایراد لباس میگیره و نمیتونید براش تهیه کنید و از این نوع حرفهای نا امید کننده.
اما یه ایمان قوی توی دلم بود که خدا کمک میکنه.
اون موقع حتی پول رهن خونه هم نداشتیم.
هیچی پول نداشتیم.
در فقر مطلق بودیم.
و من با ضمانت خواهرم 5 میلیون وام گرفتم و قسطش هم خواهرم داد.
و یه خونه رهن و اجاره کردیم.
خلاصه میخوام بگم بعد از رفتنمون از اون خونه رایگان روز به روز شرایطمون بهتر شد.
عزت نفس از دست رفتمون یه کم جوونه زد.
و الان مایی که قبلا 3 نفره توی یک اتاق 12متری
قدیمی رایگان با دیوار های کثیف توی شهرستان زندکی میکردیم الان تونستیم یه خونه 2 خوابه مستقل تمیز با خواب های16 متری و دیوار های تمیز تازه رنگ شده توی مرکز استان اجاره کنیم.
البته الان دیگه 3 سال و نیمه که مهاجرت کردیم مرکز استان.
نه تنها هییییچکدوم از اون حرفهای نا امید کننده اون همسایه اتفاق نیفتاد بلکه شرایط روز به روز هم بهتر شد.
حتی روابطم با همسرم هم بهتر شد.
واقعا این جسارت برای تغییر و بیرون رفتن از زیر چتر حمایتی اون بنده خدا توی همه ی جنبه های زندگیم تاثیر مثبت داشت.
تصمیم بزرگ زندگیم ترک شغل فعلی هست. چند ساله وقت و انرژی گذاشتم. هزینه کردم. ولی رشد کافی نداشتم. از یه طرف میگم کلی وقت ازم گرفته شاید باید خلاقیت داشته باشم. اگه این شغل خوب نیست چرا اونایی که بعد من وارد شرکت شدند رشد کردند. از طرفی میگم هر چیزی که بلد بودم انجام دادم.
صحبت های استاد تو گوشم هست که اگه بری دنبال استعداد و توانایی های خودت، دیگه لازم نیست برای کسی محصول بفروشی.
انگار من اون شرکت رفتم که از طریق همکاران با استاد آشنا بشم. که واقعا نقطه پرواز من بود از غم و درد و ناراحتی و سیاهچاله به سمت نور.
خدایا واقعا من نمیدونم. تو آگاهی. میدونی. مسیر رو بهم نشون بده. من منتظر نشونه ها هستم. این جا دیگه نرم؟ باشه. مسیر جدید چیه؟ کجا باید برم.
میدونم اگه مسیر درست باشه. این مدت جبران میشه. اگه مسیر اشتباه باشه. صد که انرژی بذارم . نمیشه. انگارخلاف جهت حرکت میکنم.
این روزا حالم خوبه. حسم خوبه. برنامه هام داره درست پیش میره. بازم میتونه بهتر بشه. ولی مالی و شغلی باید تغییر کنه. نمیدونم چطوری ولی میدونم باید تغییرش بدم.
دو ماه قبل یه ایده اومد. فلان دوره رو بگذرونم برای درامد و مالی. استاد هزینه کردم دوره رو گرفتم. ولی دروغگو بودند. حرفهاشون دروغ بود. خیلی انگیزه ندارم برای گذروندن ادامه اون دوره. چیزهایی که تو جلسه معارفه گفتن با عملشون خیلی متفاوت بود. اون زمان و همین الانم حسم به اون دوره خوبه. ولی نمیدونم چرا اینجوری شد.
انگار هنوز اون توانایی خودم رو کشف نکردم. ایده های مختلف میاد ولی هر کدوم رو به یه سری دلایل رد میکنم.
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
یک تصمیمی که من باید واردش شوم بحث یادگیری زبان انگلیسی هست!
من باید تحت هر شرایطی زبان انگلیسی رو تقویت کنم تا در همه ی زمینه ها بتونم تحقیقات خودم رو داشته باشم و پیش برم و منی که عاشق مسافرت و آمریکا و ترکیه هستم باید روی زبانم کار کنم!
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
اگر زبان یاد نگیرم ملزم هستم به کار کردن در همین شهرستان یا استان و نمیتونم جهان رو ببینم
اگر زبان یاد نگیرم محکوم هستم به کار کارمندی و نمیتونم در کارم متخصص باشم و از آگاهی های درجه اول استفاده کنم
اگر زبان یاد نگیرم یکی از علایقم که مهاجرت هست نمی تونم برسم
وگر زبان یاد نگیرم نمی تونم سفرهایی که میخواستم برم رو کسترش بدم
اگر زبانم رو ارتقاع ندم نمیتونم از موبایل یا هر وسیله ای که دارم استفاده کنم
اگر زبانم رو ادامه ندم محکومم به زیستن در اینجا و روند تکراری و بدون هیجان
اگر زبان یاد نگیرم باید از اگاهی های دسته دو و سه استفاده کنم
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
اگر در 5 سال آینده روی زبانم کار کنم میتونم مهاجرت کنم به کشوری که بهش علاقه دارم
من اگر زبانم رو یاد بگیرم میتونم کسترده ی مسافرتم رو افزایش بدم و حتی کل دنیا رو بگردم
من اگر به زبان مسلط بشم میتونم به آگاهی های بسیار بی نظیری دست پیدا کنم ، اگر انگلیسی رو یاد بگیرم میتونم از منابع خارجی استفاده کنم
اگر زبان یاد بگیرم میتونم یوتیوب خارجی ببینم و نیاز نباشه با ترفند های کپی ایرانی ها پیش برم
من اگر زبان بلد باشم میتونم با ی خرید اکانت نتفلیکس راحت هر فیلمی رو ببینم
من اگر زبان یاد بگیرم میتونم با افراد جهان مکالمه کنم و باهاشون پیش برم ، من میتونم سطح گسترده ای از ارتباط خارجی داشته باشم
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
باید با توکل و آروم آروم شروع کنم به رشد کردن و ادامه دادن!
باید به هر صورتی که میتونم متمرکز بشم رو زبان و عالی یادش بگیرم با تمرکز!.
🟣 پلتفرم «Truth AI» پرزیدنت ترامپ وارد مدار من شد | داستان یه تصمیم: از ترس تا حرکت
همین چند روز پیش، وقتی که داشتم چای دومم رو میخوردم وطبق عادت چند ماه اخیر اخبار تکنولوژی رو بالا و پایین میکردم، چشمم خورد به تیتر عجیب و غریبی که اولش فکرکردم شوخیه:
«ترامپ در آستانه رونمایی از پلتفرم Truth AI»
از اون تیترهایی بود که ناخودآگاه میزنی روش، حتی اگه بدونی اعصابتو خرد میکنه. زدم. خبر کوتاه بود، اما یجورایی مثل یه جرقه تو ذهنم نشست. نوشته بود ترامپ میخواد یه سیستم هوش مصنوعی راه بندازه که رسما وارد بازی سیاست بشه، پیامهای انتخاباتی تولید کنه، تشخیص حقیقت بده، و خلاصه بشه بازوی رسانه ای کمپین ش.
صادقانه بگم، اولش خندیدم. پیش خودم گفتم:
«بابا ول کن… هنوز معلوم نیس فرق حقیقت وتبلیغات رو میدونه یا نه، حالا هوش مصنوعی هم میخواد تعیین کنه حقیقت چیه اصلا؟»
ولی هرچی بیشتر فکر کردم، خنده م خشک شد. چون ماجرا فقط ترامپ نبود. ماجرا این بود که هوش مصنوعی داره مستقیم وارد سیاست میشه. یعنی جایی که همیشه پر از هیاهو، روایت سازی و نبرد بر سر ذهـــــن مردمه.
و شاید چیزی که ترسناکش میکرد، نبود شفافیت بود. هیچکس نمیدونست این Truth AI چطور کار میکنه، چه داده هایی میخوره، چی رو «حقیقت» تعریف میکنه یا اصلا قراره دقیقا چی تحویل بده.
خلاصه… نشستم و چند دقیقه به صفحه گوشی زل زدم. یه لحظه حس کردم یه فیلم علمی تخیلی واقعی شده. اما بعدش اتفاقی افتاد که برا خودم هم غافلگیرکننده بود.
این خبر تبدیل شد به یه “آینه” برا نگاه کردن به یه چیز کاملا “شخصی” تو زندگیم: تصمیمهایی که ماه هاست ازشون فرار میکنم.
○ وقتی سیاست بهونه میشه برای روبه رو شدن با زندگی شخصی
اینجور وقتا همیشه یه چیز تو ذهنم روشن میشه:
ما آدما فرار میکنیم. همیشه فراری هستیم. در خودمون تعمق نمیکنیم
گاهی از سیاست فراری . گاهی از حرف مردم.
اما خیلی وقتا… از خـــــودمون.
منم دقیقا ماه ها بود از یه تصمیم بزرگ کاری فــــــــــرار میکردم. همون تصمیمی که شاید صد بار درباره ش فایل شنیده بودم، نوشته خونده بودم، مشورت گرفته بودم… اما باز تهش، کاری نمیکردم.
حس میکردم باید مسیر کاریمو عوض کنم، وارد فاز جدیدی بشم، شجاعانه تر حرکت کنم. ولی همیشه یه چیزی نگه م میداشت :
ترس از اشتباه. ترس از شکست. ترس از تغییر.
تا اینکه خبر Truth AI مثل یه تلنگر خورد تو صورتم. با خودم گفتم:
«ببین آدم به کجا رسیده که هوش مصنوعی رومیذاره وسط میدون سیاست، بعد من هنوز جرات یه تصمیم ساده زندگی خودمو ندارم‼️»
یهو یاد یکی از مهمترین قوانین زندگی افتادم. چیزی که وقتی درست فهمیده بشه، خیلی ساده میتونه آدمو از سکون وترس بیرون بکشه : اهرم رنج ولذت.
○ نسخه عملی من برا تصمیمهای بزرگ: قانون اهرم رنج و لذت
قرار نبود این قانونو در حد نظریه بخونم و رد بشم. نیاز داشتم لمسش کنم.
اهرم رنج و لذت یعنی چی؟ یعنی مغز من فقط زمانی حرکت میکنه که یا:
• رنج تغییر نکردن از رنج تغییر کردن بیشتر بشه …. یا
• لذت آینده اونقد بزرگ و واضح بشه که بکشتت جلو
این نه شعار انگیزشیه، نه حرف درمانی ==>> این ی ِ مکانیسم عصبی- روانیه با پشتوانه علمی ==> همون چیزی که آنتونی رابینز سالها درباره ش حرف زد و پشت ش پژوهشهای عصب شناسی و روانشناسی رفتاریه.
من اما اون عصر، کنار لیوان چای سرد شدم، این قانون رو ، درون خودم دیدم. نه تو کتابهای غربی .
⭕️ فهمیدم ترس من از تغییر، ربطی به پیچیدگی تصمیم نداشت. مشکل از اینجا شروع میشد که =>> رنج تغییر برای من واضح تر از رنج درجا زدن بود.
همیشه دلم میخواست اتفاق بزرگ بیفته…
ولی چون «کاری نکردن» هنوز دردناک نشده بود، مغزم هیچ عجله ای برا کمک بهم نداشت.
و جالب بود: یه خبر سیاسی وسط امریکا شد جرقه ای برای نگاه کردن به این مکانیسم تو زندگی خودم.
○ وقتی Truth AI فقط یه تکنولوژی نیود برام، شده بود یه آینه
دوباره برگشتم به صفحه گوشی. به گزارشها نگاه کردم.
همه از نگرانی حرف میزدن : از اینکه این سیستم ممکنه بجای «حقیقت»، «روایت مطلوب» بسازه. از اینکه ممکنه افکار عمومی تحت تاثیر الگوریتمهایی قرار بگیره که هیچکس نمیدونه توشون چه خبره ==>> وقتی سرعت و حجم تولید پیامهای سیاسی هزار برابر میشه، دیگه کسی وقت تحلیل نداره. همه فقط مصرف میکنن => دقیقا جایی که شفافیت نباشه، ترس به اوج میرسه.
🟢 من همینو برداشتم و گذاشتم وسط زندگیم:
وقتی تکلیف درونت روشن نیس،
وقتی معیارهای تصمیم گیریت مبهمه،
وقتی لذت آینده تصویر واضحی نداره،
وقتی رنجِ موندن تو وضعیت فعلی رو جدی نگیری،
نتیجه ش میشه همون بلاتکلیفی و درجا زدنی که ماه هاست حالتو گرفته . استاد عباسمنش میگن : “وقتی میبینی درآمدت ثابت می مونه… یعنی افتادی توی سرازیری و خودت خبر نداری!! یا بالا میره یا پایین . حتی اگه زیاد باشه هم باید زیادترش کنی… وگرنه توهّم زدی که یکنواخت ، زیاد مونده”‼️
انگار خودم شده بودم یه Truth AI بی شفافیت => همه چی درونم کار میکرد… اما معلوم نبود خروجیها برچه اساسی هستن.
ترس بیشتر از امید بود.
ابهام بیشتر از وضوح بود.
و همین ابهام، مثل ترمز، جلو حرکتو میگرفت.
○ نقطه چرخش: یه گفت وگوی صادقانه باخودم
شب ش یه کار ساده کردم.
کاغذ آوردم. دو تا ستون کشیدم:
رنج موندن تو همین وضعیت
لذت رفتن به آینده ای که میخوام
شروع کردم نوشتن. بدون سانسور. بدون تعارف.
جوری نوشتم که خودمم از بعضی جمله ها جا خوردم!!
حقایقی که مدت ها ازشون فرار کرده بودم، ریخت روی کاغذ.
مثلا نوشتم:
● اگه همینطور ادامه بدم، احتمالا یه سال دیگه هم همینجام و حسرت میخورم.
● اگه همینطور ادامه بدم، باز هم ظرفیت هام زیر خاک می مونه.
● اگه همینطور ادامه بدم، جرئت و عزتمو ازخودم گرفتم.
اینا رنجهای واقعی بودن.
نه خیالی. نه کتابی. نه انگیزش و ضدانگیزش !
رنجهایی که انگار تازه روشنشون کرده بودن.
بعد رفتم سراغ ستون لذتها.
چشمامو بستم و آینده رو اونقد واضح تصور کردم که انگار همون لحظه توش زندگی میکنم.
نه رویایی. نه اغراق آمیز => واقعی. ملموس. قابل باور.
وقتی تموم شد، فهمیدم چرا ماه هاست حرکت نمیکنم:
چون لذت آینده تو ذهنم تار و مبهم بود و رنج امروز هنوز دردناک نشده بود.
یهو انگار یه کلیک درونم زده شد.
تصمیمی که ماه ها عقب انداخته بودم، همون شب نهایی شد.
نه کاری به انگیزه داشتم نه بخاطر حرف های قشنگ قشنگ.
فقط برا اینکه بالاخره وزن رنج و لذت تو ذهنم جابه جا شد.
○ از اخبارجهانی تا تصمیمهای شخصی
شاید عجیب باشه، ولی اون روز فهمیدم اخبار همیشه فقط برای دانستن نیس؛ گاهی برای دیدنِ خودمونه. حتی اخباری که نرفته بودی بشینی پاش… خدا به گوشات هدیه داد و فکرکردی سهوی بوده !
🟣 پلتفرم Truth AI برا من که یه پروژه سیاسی نبود.
▪︎ یه آینه بود… آینه ای که نشونم داد:
▪︎ وقتی سیستم تصمیم گیریت شفاف نباشه،
▪︎ وقتی ندونی حقیقت درونت چیه،
▪ ︎وقتی ندونی باید به چی جواب بدی ؛=>> نیروهای بیرونی خیلی راحت تر میتونن ازجات تکونت بدن.
■ تو زندگی هم همینه:
یا خودت حقیقتو برای ذهنت تعریف میکنی،
یا ترسها و تعللها بجای تو تعریفش میکنن.
آخرش : شفافیت، تنها نسخه حرکت
از اون شب به بعد، قانون اهرم رنج و لذت شد نسخه عملی من برای هر تصمیم بزرگ.
نه خشک و کتابی هااا = که بعنوان تجربه ای که با پوست و استخوان لمسش کردم.
و یه چیزو با تمام وجود فهمیدم:
آدما نه از تغییر میترسن، نه از آینده.
آدما از «ابهام» میترسن ==>> همه ترسها از همونجا میاد.
▪︎ اگه تصویر آینده رو شفاف کنی،
▪︎ اگه رنج امروز رو واقعا ببینی، و قابل تبدیل بدونی
سلام به محسن توحیدی عزیز. هر کجا هستی دست خدا پشت و پناهت. چقدر این روزها ازت یاد میگیرم. چقدر به خود حقیقی ام نزدیکتر میشم. انگار خداوند برنامه زندگی منو از قلم زیبا و توحیدیت برام میفرسته. سپاسگزار وجود ارزشمندت هستم. در پناه خداوند مهربان
به نام خدایی که بی حدو مرز مهربونه،سلام به دوستای قشنگم از خدا میخوام همیشه حال دلتون خوب باشه.خدایا هزار هزار مرتبه شکرت،سپاسگذارم که مارو لایق هدایت و آگاهی دونستی و نزاشتی در جهل و نادانی خودمون بمونیم و همونطوری هم از دنیا بریم.خدایا شکرت که ادم خوبی مثل عباسمنش رو سر راه زندگیمون گذاشتی،شکرت بخاطر وجود چنین ادمی توی زندگیمون،استاد عزیزم چقدر من شما و مریم عزیزدلم رو دوستدارم.الهی من فداتون بشم چقدر دلم میخواد ببینمتون و هردوتونو یه دل سیر بغل کنم.
پقدر صحبتای بچه ها از ته دلشون،با هرفایل پابه پای همشون بغض میکنم و اشک میریزم و میفهممشون،حرفایی که از دل میاد و به دل میشینه،استاد عزیزم منم اوضاعم داغون بود،مثل اون خانم یکی از دوستام کانالی معرفی کرد که فایل های شمارو میزاشت ولی داستان هدایت من ازونجا شروع شد و البته بخاطر وجود دخترم تصمیم به تغییر گرفتم،منم رفتم سراغ یادگیری شغل مورد علاقم هرجا کم اوردم توکل کردم گفتم خدایا تو منو وارد این مسیر کردی ازینجا به بعدشم میسپارم به خودت و اینطوری هی پیشرفت کردم،طوری که با اینکه تازه کارم و اونایی که چندسال تو این کار هستن نمیتونن اینطوری مشتری جذب کنن،تعدادشون زیاد نیست و اونقدری که باید میگرفتم نگرفتم ولی من عاشق اینکارم و ناراحت نمیشم همینم که اعتماد میکنن و به عنوان مدل میان پیشم اونم از پیجی که فقط 100تا فالور داره و خیلی راضین اون لبخند و ذوقشون و اینکه منو معرفی میکنن یک دنیا می ارزه،خداروشکر که به خودش سپردم و مسیرو برام هموار میکنه،ادمای خوب سرراهم قرار میده،همون اول گفتم خدایا مشتریایی برام بفرس که جوون و خوشگل باشن و بخوان راحت برای زیباییشون هزینه کنن کسی که بخواد اذیت کنه نزار بیاد،همینم شد هرکی میاد عالیه چندنفرم که از پشت تلفن مشخص بود انرژیشون و طرز صحبت کردنشون خوب نبود کنسل میکردن.استاد عزیزم من اهرم رنج و لذت رو نوشتم درسته دیگه از رو دفترم نمیرم بخونم ولی همون باعث شده خسته نشم جا نزنم ناامید نشم فقط هرجا دیدم سخت میشه فوری توکل میکنم و خودمو رها میکنم،من خیلی به اموزه ها متاسفانه عمل و گوش نمیکنم اما در حد شکرگذاری و نوشتن خواسته هام.اینکه نزارم تو حال بد بمونم و تمرینات قدم 1که تو ذهنم هست در همون حدم جواب میگیرم.واقعا اگر بخوام هرلحظه و مداوم عمل کنم زندگیم رویایی میشد،سپاسگذارم ازتون
سلام و درود خدمت استاد گرانقدرم و مریم بانوی پرمهرم
و سلام به دوستان عزیزم در ابن محفل توحیدی
گام 17
تمرین:
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
یه تصمیم خیلی مهمی توی زندگیم بود که سالها داشتم به تعویق مینداختم و دررواقع میتونم بگم یه ترس خیلی بزرگی بود که سالها ازاینکه باهاش مقابله کنم و برم تو دلش میترسیدم و مقاومت مبکردم
و اونم ترس از رانندگی بود الان که دارم ابن کامنتو مینویسم از آخرین جلسه کلاسهای شهری برگشتم و خیلی خیلی خداوند رو شاکرم که منو در مسیر این پروژه قرار داد
در واقع این تصمیم سخت و دشوار برای من توسط این پروژه الهی امکان پذیر شد به لطف خداوند متعال به محض تصمیم جدی برای تغییر و اولین قدم هام که قبل تر در گام های قبلی گفتم مثل عمل به قانون سلامتی و شروع روتین صبحگاهی
یعنی
اول پیاده روی و گوش کردن به فایل
بعد از پیاده روی نوشتن سپاسگزاری و ستاره قطبی
و بعد اقدام برای بهبود های ریز و کوچک برای بهتر کردن زندگی
و ازهمه مهمتر حذف رسانه ها و شبکه مجازی
باعث شدن که من به صورت هدایتی برم تو دل این ترس بزرگ که خودش یه تغییر بسیار بزرگ بود برام که کلی چالش های خودشو بهمراه داشت
و چقدر میبینم که با روز اولی که پشت فرمون نشستم فرق دارم و چقدر ترسم کم شده
یادمه که استاد تو یکی از فایلها میگفتن خواهرشون دارن برای گرفتن گواهینامه اقدام میکنن این مسئله مهم رو تاکید کردن که هرگز در رانندگی احساس غرور برتون نداره چون رانندگی یکی از اون مسائلیه که خیلی زود و راحت انسان رو گول مبزنه و باعث میشه که با غرور بیجا دچار اشتباه بشی
استاد خیلی زیبا گفتن که من هنوزم موقع رانندگی از خداوند کمک میخوام و هیچ وقت روی تواناییم حساب نمیکنم و همواره خودمو بخدا میسپارم
و میگفتن که به خواهرم هم اینو گوشزد کردم که مثل همین جلسات اول رانندگی و اوایل تجربت که همش حواست هست و همش خدارو صدا میکنی تا آخر همینجوری ادامه بده و هیچ وقت به مهارتت و حرفه ای شدنت مغرور نشو و روی خودت حساب نکن
فقط روی خدا حساب کن!
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
خب مشخصا اگر تا 5سال دیگه به این ترسم غلبه نمیکردم و واردش نمیشدم ترسم خیلی خیلی بیشتر میشد و سنم بالاتر میرفت و اشتیاقم برای یادگیری کمتر میشد و باورپذیریش برام کمتر میشد
و از لحاظ رفت و آمد ها به مشکل اساسی میخوردم مخصوصا با دخترم و کلاسها و مدرسه رفتتش
و اینکه من برای رسیدن به اون ماشین رویاهام باید اول از همه رانندگی بلد باشم تا بتونم این نعمت رو دریافت کنم
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
به لطف الله مهربانم ابن تصمیم را گرفتم و الان تقریبا دارم به اتمام میرسونم انشالله فقط آزمون هام مونده که اونم مطمئنم به لطف خداوند مهربانم میتونم با موفقیت پشت سر بگذارم
و این تصمیم من باعث میشه من در 5سال آینده یه راننده حرفه ای بشم به امید خدا و خیلی از مسائلم رو به راحتی حل میکنم و آویزون کسی نیستم که منو جابجا کنه و همچنین استرس و نگرانی جابجایی با اسنپ و این مسائل رو هم ندارم
و ازهمه مهمتر بخاطر اینکه یه مهارت خیلی مهم رو یادگرفتم کلی اعتماد بنفسم رشد میکنه و مدارم بالاتر میره.
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
دقیقا زمانی که این تصمیم رو با یاری خداوند گرفتم جایی بود که دیگه نمیخواستم برای جابجایی هام وابسته به کسی باشم دوست داشتم خودم روی پای خودم بایستم و چون همبشه همسرم میگفت تو ترسویی و راننده نمیشی یه حسی که انگار دیگه داشت بهم برمیخورد اومد و گفت باید بری یاد بگیری اول به خودت و بعد به دیگران ثابت بشه که تو دیگه مثل قبل نیستی و تو داری تغییر میکنی و به جهان هم ثابت بشه و پاداشتو بده
خدارو شاکرم که صفر تا صد این مسیر رو تا اینجاش لحظه به لحظه شو سپردم به خودش و برام سنگ تموم گذاشت از همزمانی ها از تایم های کلاس هام که دقیقا زمانی میشد که من آزاد بودم و همه کارام روی روال بود
از مربی بیتظیر و حرفه ای که سر راهم گذاشت که فوق العاده مهربان و صبود بود و سر تابمای کلاسا خیلی خیلی منعطف بود چون میدونست من بچه مدرسه ای دارم
و اینها همه لطف خداونده که بعد ازاینکه بهش تکیه میکنی پشتت رو محکم پر میکنه و همیشه حواسش هست که تو زمان و مکان مناسب قرار بگیری
پروردگارا بینهایت سپاسگزارتم که منو به این مسیر زیبا هدایت کردی به بهشت زمینی
به سمت مسیری که انتهاش خوشبختی و سعادته
مسیری که انتهاش توحید و خدایی شدنه
مسیری که ختم میشه به بهشت برین.
استاد بینهابت دوستون دارم و سپاسگزار لطف و مهربونیتون هستم قدر دان وجودتون هستم و فقط خدا میدونه که چقدر برای آشناییم با شما و شنیدن قوانین از زبان شما که بهترین و کاملترین و توحیدی ترین استاد جهان هستبد خوشحالم و سپاسگزار
این فایل چقدر احساسی بود! همه زده بودن زیر گریه و چه احساساتی بروز داده شد!
شکر الله بابت دوستانی که اینقدر متعهدانه رو خودشون کار کردن و روندشون رو عالی پیش بردن!
شکر الله در این فایل هم دوستان در مورد بحث پرداخت بها گفتن که اگر در مسیر درست قرار بگیرم جهان حمایتمون میکنه برای رشد بهتر!
خدا را شاکرم بابت اینکه میتونم خیلی عالی رو خودم کار کنم!
شکر الله که از مسیر درست داریم روندمون رو طی میکنیم و این سایت چقدر معنوی هست و چه کامنت های بی نظیری داره!
مرسی از الله یکتا بابت این گفت و گو های بی نطیر ، چقدر دوستان عالی در مورد هدایت گفتن و انشالله که همگی مون توکل و هدایت الهی رو درک کنیم و ازش لذت ببریم!
استاد چیزی که داره برام اتفاق میافته تغییر کردن تو شغلمه، یکهو امسال شروع کردن کلی کلاس ضمن خدمت حضوری و مجازی میذارن برای اموزش معلما به روشهای نوین، که صد البته زمان کافی برای اموزش دادن نیست و ما باید خودمون دنبال اموزش دیدن و یادگیری باشیم
باید روشها و خلاقیتهایی که داریم رو در گروه معلمان سطح شهر به اشتراک بذاریم
کلیپ درست کنیم، در موردی تحقیق کنیم،…
خب اگر این پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» نبود و من همون نگینِ قبلی بودم کلــــی غر میزدم، و مدااام راجع بهش حرف میزدم که مگه چقدر بهم پول میدن که بخوام این همه تلاش کنم، نمیگم الان غر نمیزنم هاا، میزنم ولی خداییش خیلی کم، چون حجم و سرعت تغییر زیاده خسته میشم، امــــا تمام تلاشم رو میکنم خودم رو همراه کنم خداروشکر همسرم هم همراهیم میکنه و خیلی از کارهای مدرسه پسرم رو انجام میده و من زمان دارم به یادگیری برسم، از اول مهر واااقعا زمان نداشتم درست و حسابی به سایت سر بزنم امــــا از وقتی تعهد دادم هر روز یک مطلب رو با دقت بررسی کنم و کامنت بنویسم حتی اخر شب هم شده کامنتم رو جمع و جور میکنم و مینویسم، و تو سایت و روی این آگاهی ها بیشتر کار میکنم
استاد تو یه کامنت از آقای افلاطون نوروزی خوندم که شخصیتشون تغییر کره:
1) تغییر از آدم همیشه شاکی و گله مند از خدا و تبدیل شدن به یه آدم سپاسگزار
راستش یادم رفته بود چقدر غرغرو بودم، الان خیلی سپاسگزار نیستم بخصوص که چند وقته واااقعا حال ندارم سپاسگزاریهام رو تو دفتر بنویسم، غر هم میزنم از این همه تغییر اونم با این سرعت، اما خب خیلی کم و بیشتر تلاش میکنم من هم هماهنگ بشم با این تغییر، و این یه تغییر شخصیتی هست در من.
2) تغییر بعدی من تو بحث توحید بوده؛ تبدیل شدم به یک فردی که فقط از خدا میخواد
من هنووووز هم ته ذهنم این موضوع حل نشده واسه همینه که دلم راضی نمیشه به غیر از فایلهای توحیدی چیز دیگه ای گوش بدم، اصلا خدا از ذوره ثروت یک دستم رو گرفت گفت بیا فعلا رو توحید کار کن، ولی هنوز اون ته تهااا یه چیزایی چسبیده و من حسش میکنم که از دیگران میخوام نه از خدا!
3) تو حوزه کاریم؛ همیشه سعی کردم؛ چیز های جدید یاد بگیرم، همیشه سعی کردم خودم رو بهبود بدم
وای خدا شکرت این مورد باعث شد من مطمئن بشم مسیرم درسته من باااید تو شغلم پیشرفت کنم، و غر نزنم، الان معلمی اینجوری شده که مدام باید از هر چیزی فیلم بگیریم، فیلمه هم خوب و مرتب باشه و ارایه اش بدیم، من دیگه نباید بگم ای بابااا چه خبره دیگه ادم نمیتونه تمرکز کنه رو درس دادن! امروز بدووون کلمه ای، گله کردن تو ذهنم، این کار رو انجام دادم تا برای کلاس مجازی پنجشنبه، کلیپ داشته باشم ارائه بدم.
خدایا شکرت من باااید تغییر کنم، من باید به قول شما معجزهی رها کردنِ «اتکا به غیر خدا» و چنگ زدن به «قدرت مطلق» خداوند رو باور کنم.
سلام بر استاد عزیزم.
سلام بر همه رفقای بهشتی.
شما در زندگیتان کدام طناب اتکا به غیر خدا را رها کردید؟
یادمه دقیقا 7 سال پیش،بعد از 5 سال زندگی در یک اتاق به صورت رایگان در حیاط خونه ی یک خانم سالمند تصمیم گرفتم که دیگه از اونجا بریم.
اون زمان با استاد آشنا نبودم و هیچ آگاهی از قوانین نداشتم.
شرایط اونجا به ظاهر خوب بود.
اتاق رایگان،پول آب و برق و گاز رایگان.
حیاط بزرگ و دلباز و پر از درختان پرتقال ثمری.
خانمی که خونش زندگی میکردیم چون تنها بود فقط میخواست یکی باشه که از تنهایی نترسه.
همین.
یعنی تنها توقعش حضورمون بود.
اخلاقش هم فوق العاده عالی بود.
تازه یک روز در میون که برای خودش غذا میپخت بلا استثنا برای ماهم میاورد.
توی این 5 سال حتی یک بار نشد که چیزی بپزه و برای ما نیاره.
یعنی ما یک روز در میون غذای عالی رایگان هم داشتیم.
همیشه بهش میگفتم شما انگار داری برای ما غذا میپزی.
چون فقط یک سوم غذا رو خودش میخورد و دو سومش رو میاورد برای ما.
هر وقت هم بچه هاش بهش سر میزدن برامون سوغاتی میاوردن و برای امیرعلی لباس و اسباب بازی هدیه میاوردن.
یعنی کل اسباب بازی بچم اسباب بازی ای بود که پسرش از دبی میاورد.
بعد 5 سال تصمیم گرفت یه اتاق دیگه برای ما بسازه.
و برای خودش هم حمام و سرویس بهداشتی مستقل ساخت.
یعنی عملا اگر اتاق دیگه میساخت دیگه خونه رایگان ما تکمیل میشد.
دوتا اتاق و حموم و سرویس بهداشتی مستقل.
اما بعد 5 سال من دیگه گفتم باید از زیر حمایت این خانم عزیز بیرون بیایم.
خیلی بهمون اصرار کردن بمونیم.
هم خودش هم بچه هاش.
اما دیگه نمیتونستم با این شرایط ادامه بدم
باید مستقل میشدیم.
باید از زیر حمایت بنده خدا میومدیم بیرون.
و از دیدگاه الانم باید ریشه های شرک رو قطع میکردیم و فقط به خدا توکل میکردیم.
همون موقع یکی از همسایه ها که یه اقای میانسال بود و خیلی با این خانم در رفت و آمد بود و همیشه بهش سر میزد و کارهاش رو انجام میداد بهم گفت بمونید.
گفت اگر برید به مشکل مالی بر میخورید.
گفت بچتون بزرگ میشه ایراد لباس میگیره و نمیتونید براش تهیه کنید و از این نوع حرفهای نا امید کننده.
اما یه ایمان قوی توی دلم بود که خدا کمک میکنه.
اون موقع حتی پول رهن خونه هم نداشتیم.
هیچی پول نداشتیم.
در فقر مطلق بودیم.
و من با ضمانت خواهرم 5 میلیون وام گرفتم و قسطش هم خواهرم داد.
و یه خونه رهن و اجاره کردیم.
خلاصه میخوام بگم بعد از رفتنمون از اون خونه رایگان روز به روز شرایطمون بهتر شد.
عزت نفس از دست رفتمون یه کم جوونه زد.
و الان مایی که قبلا 3 نفره توی یک اتاق 12متری
قدیمی رایگان با دیوار های کثیف توی شهرستان زندکی میکردیم الان تونستیم یه خونه 2 خوابه مستقل تمیز با خواب های16 متری و دیوار های تمیز تازه رنگ شده توی مرکز استان اجاره کنیم.
البته الان دیگه 3 سال و نیمه که مهاجرت کردیم مرکز استان.
نه تنها هییییچکدوم از اون حرفهای نا امید کننده اون همسایه اتفاق نیفتاد بلکه شرایط روز به روز هم بهتر شد.
حتی روابطم با همسرم هم بهتر شد.
واقعا این جسارت برای تغییر و بیرون رفتن از زیر چتر حمایتی اون بنده خدا توی همه ی جنبه های زندگیم تاثیر مثبت داشت.
الحمدلله رب العالمین
درود استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
الهی نشانه ها را سپاس
تصمیم بزرگ زندگیم ترک شغل فعلی هست. چند ساله وقت و انرژی گذاشتم. هزینه کردم. ولی رشد کافی نداشتم. از یه طرف میگم کلی وقت ازم گرفته شاید باید خلاقیت داشته باشم. اگه این شغل خوب نیست چرا اونایی که بعد من وارد شرکت شدند رشد کردند. از طرفی میگم هر چیزی که بلد بودم انجام دادم.
صحبت های استاد تو گوشم هست که اگه بری دنبال استعداد و توانایی های خودت، دیگه لازم نیست برای کسی محصول بفروشی.
انگار من اون شرکت رفتم که از طریق همکاران با استاد آشنا بشم. که واقعا نقطه پرواز من بود از غم و درد و ناراحتی و سیاهچاله به سمت نور.
خدایا واقعا من نمیدونم. تو آگاهی. میدونی. مسیر رو بهم نشون بده. من منتظر نشونه ها هستم. این جا دیگه نرم؟ باشه. مسیر جدید چیه؟ کجا باید برم.
میدونم اگه مسیر درست باشه. این مدت جبران میشه. اگه مسیر اشتباه باشه. صد که انرژی بذارم . نمیشه. انگارخلاف جهت حرکت میکنم.
این روزا حالم خوبه. حسم خوبه. برنامه هام داره درست پیش میره. بازم میتونه بهتر بشه. ولی مالی و شغلی باید تغییر کنه. نمیدونم چطوری ولی میدونم باید تغییرش بدم.
دو ماه قبل یه ایده اومد. فلان دوره رو بگذرونم برای درامد و مالی. استاد هزینه کردم دوره رو گرفتم. ولی دروغگو بودند. حرفهاشون دروغ بود. خیلی انگیزه ندارم برای گذروندن ادامه اون دوره. چیزهایی که تو جلسه معارفه گفتن با عملشون خیلی متفاوت بود. اون زمان و همین الانم حسم به اون دوره خوبه. ولی نمیدونم چرا اینجوری شد.
انگار هنوز اون توانایی خودم رو کشف نکردم. ایده های مختلف میاد ولی هر کدوم رو به یه سری دلایل رد میکنم.
واقعا نمیدونم. امیدوارم و منتظر نشونه ها هستم
ممنونم بابت آگاهی های دوره
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
یک تصمیمی که من باید واردش شوم بحث یادگیری زبان انگلیسی هست!
من باید تحت هر شرایطی زبان انگلیسی رو تقویت کنم تا در همه ی زمینه ها بتونم تحقیقات خودم رو داشته باشم و پیش برم و منی که عاشق مسافرت و آمریکا و ترکیه هستم باید روی زبانم کار کنم!
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
اگر زبان یاد نگیرم ملزم هستم به کار کردن در همین شهرستان یا استان و نمیتونم جهان رو ببینم
اگر زبان یاد نگیرم محکوم هستم به کار کارمندی و نمیتونم در کارم متخصص باشم و از آگاهی های درجه اول استفاده کنم
اگر زبان یاد نگیرم یکی از علایقم که مهاجرت هست نمی تونم برسم
وگر زبان یاد نگیرم نمی تونم سفرهایی که میخواستم برم رو کسترش بدم
اگر زبانم رو ارتقاع ندم نمیتونم از موبایل یا هر وسیله ای که دارم استفاده کنم
اگر زبانم رو ادامه ندم محکومم به زیستن در اینجا و روند تکراری و بدون هیجان
اگر زبان یاد نگیرم باید از اگاهی های دسته دو و سه استفاده کنم
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
اگر در 5 سال آینده روی زبانم کار کنم میتونم مهاجرت کنم به کشوری که بهش علاقه دارم
من اگر زبانم رو یاد بگیرم میتونم کسترده ی مسافرتم رو افزایش بدم و حتی کل دنیا رو بگردم
من اگر به زبان مسلط بشم میتونم به آگاهی های بسیار بی نظیری دست پیدا کنم ، اگر انگلیسی رو یاد بگیرم میتونم از منابع خارجی استفاده کنم
اگر زبان یاد بگیرم میتونم یوتیوب خارجی ببینم و نیاز نباشه با ترفند های کپی ایرانی ها پیش برم
من اگر زبان بلد باشم میتونم با ی خرید اکانت نتفلیکس راحت هر فیلمی رو ببینم
من اگر زبان یاد بگیرم میتونم با افراد جهان مکالمه کنم و باهاشون پیش برم ، من میتونم سطح گسترده ای از ارتباط خارجی داشته باشم
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
باید با توکل و آروم آروم شروع کنم به رشد کردن و ادامه دادن!
باید به هر صورتی که میتونم متمرکز بشم رو زبان و عالی یادش بگیرم با تمرکز!.
شکر الله بابت این تمرین و نتایج بی نظیر
🟣 پلتفرم «Truth AI» پرزیدنت ترامپ وارد مدار من شد | داستان یه تصمیم: از ترس تا حرکت
همین چند روز پیش، وقتی که داشتم چای دومم رو میخوردم وطبق عادت چند ماه اخیر اخبار تکنولوژی رو بالا و پایین میکردم، چشمم خورد به تیتر عجیب و غریبی که اولش فکرکردم شوخیه:
«ترامپ در آستانه رونمایی از پلتفرم Truth AI»
از اون تیترهایی بود که ناخودآگاه میزنی روش، حتی اگه بدونی اعصابتو خرد میکنه. زدم. خبر کوتاه بود، اما یجورایی مثل یه جرقه تو ذهنم نشست. نوشته بود ترامپ میخواد یه سیستم هوش مصنوعی راه بندازه که رسما وارد بازی سیاست بشه، پیامهای انتخاباتی تولید کنه، تشخیص حقیقت بده، و خلاصه بشه بازوی رسانه ای کمپین ش.
صادقانه بگم، اولش خندیدم. پیش خودم گفتم:
«بابا ول کن… هنوز معلوم نیس فرق حقیقت وتبلیغات رو میدونه یا نه، حالا هوش مصنوعی هم میخواد تعیین کنه حقیقت چیه اصلا؟»
ولی هرچی بیشتر فکر کردم، خنده م خشک شد. چون ماجرا فقط ترامپ نبود. ماجرا این بود که هوش مصنوعی داره مستقیم وارد سیاست میشه. یعنی جایی که همیشه پر از هیاهو، روایت سازی و نبرد بر سر ذهـــــن مردمه.
و شاید چیزی که ترسناکش میکرد، نبود شفافیت بود. هیچکس نمیدونست این Truth AI چطور کار میکنه، چه داده هایی میخوره، چی رو «حقیقت» تعریف میکنه یا اصلا قراره دقیقا چی تحویل بده.
خلاصه… نشستم و چند دقیقه به صفحه گوشی زل زدم. یه لحظه حس کردم یه فیلم علمی تخیلی واقعی شده. اما بعدش اتفاقی افتاد که برا خودم هم غافلگیرکننده بود.
این خبر تبدیل شد به یه “آینه” برا نگاه کردن به یه چیز کاملا “شخصی” تو زندگیم: تصمیمهایی که ماه هاست ازشون فرار میکنم.
○ وقتی سیاست بهونه میشه برای روبه رو شدن با زندگی شخصی
اینجور وقتا همیشه یه چیز تو ذهنم روشن میشه:
ما آدما فرار میکنیم. همیشه فراری هستیم. در خودمون تعمق نمیکنیم
گاهی از سیاست فراری . گاهی از حرف مردم.
اما خیلی وقتا… از خـــــودمون.
منم دقیقا ماه ها بود از یه تصمیم بزرگ کاری فــــــــــرار میکردم. همون تصمیمی که شاید صد بار درباره ش فایل شنیده بودم، نوشته خونده بودم، مشورت گرفته بودم… اما باز تهش، کاری نمیکردم.
حس میکردم باید مسیر کاریمو عوض کنم، وارد فاز جدیدی بشم، شجاعانه تر حرکت کنم. ولی همیشه یه چیزی نگه م میداشت :
ترس از اشتباه. ترس از شکست. ترس از تغییر.
تا اینکه خبر Truth AI مثل یه تلنگر خورد تو صورتم. با خودم گفتم:
«ببین آدم به کجا رسیده که هوش مصنوعی رومیذاره وسط میدون سیاست، بعد من هنوز جرات یه تصمیم ساده زندگی خودمو ندارم‼️»
یهو یاد یکی از مهمترین قوانین زندگی افتادم. چیزی که وقتی درست فهمیده بشه، خیلی ساده میتونه آدمو از سکون وترس بیرون بکشه : اهرم رنج ولذت.
○ نسخه عملی من برا تصمیمهای بزرگ: قانون اهرم رنج و لذت
قرار نبود این قانونو در حد نظریه بخونم و رد بشم. نیاز داشتم لمسش کنم.
اهرم رنج و لذت یعنی چی؟ یعنی مغز من فقط زمانی حرکت میکنه که یا:
• رنج تغییر نکردن از رنج تغییر کردن بیشتر بشه …. یا
• لذت آینده اونقد بزرگ و واضح بشه که بکشتت جلو
این نه شعار انگیزشیه، نه حرف درمانی ==>> این ی ِ مکانیسم عصبی- روانیه با پشتوانه علمی ==> همون چیزی که آنتونی رابینز سالها درباره ش حرف زد و پشت ش پژوهشهای عصب شناسی و روانشناسی رفتاریه.
من اما اون عصر، کنار لیوان چای سرد شدم، این قانون رو ، درون خودم دیدم. نه تو کتابهای غربی .
⭕️ فهمیدم ترس من از تغییر، ربطی به پیچیدگی تصمیم نداشت. مشکل از اینجا شروع میشد که =>> رنج تغییر برای من واضح تر از رنج درجا زدن بود.
همیشه دلم میخواست اتفاق بزرگ بیفته…
ولی چون «کاری نکردن» هنوز دردناک نشده بود، مغزم هیچ عجله ای برا کمک بهم نداشت.
و جالب بود: یه خبر سیاسی وسط امریکا شد جرقه ای برای نگاه کردن به این مکانیسم تو زندگی خودم.
○ وقتی Truth AI فقط یه تکنولوژی نیود برام، شده بود یه آینه
دوباره برگشتم به صفحه گوشی. به گزارشها نگاه کردم.
همه از نگرانی حرف میزدن : از اینکه این سیستم ممکنه بجای «حقیقت»، «روایت مطلوب» بسازه. از اینکه ممکنه افکار عمومی تحت تاثیر الگوریتمهایی قرار بگیره که هیچکس نمیدونه توشون چه خبره ==>> وقتی سرعت و حجم تولید پیامهای سیاسی هزار برابر میشه، دیگه کسی وقت تحلیل نداره. همه فقط مصرف میکنن => دقیقا جایی که شفافیت نباشه، ترس به اوج میرسه.
🟢 من همینو برداشتم و گذاشتم وسط زندگیم:
وقتی تکلیف درونت روشن نیس،
وقتی معیارهای تصمیم گیریت مبهمه،
وقتی لذت آینده تصویر واضحی نداره،
وقتی رنجِ موندن تو وضعیت فعلی رو جدی نگیری،
نتیجه ش میشه همون بلاتکلیفی و درجا زدنی که ماه هاست حالتو گرفته . استاد عباسمنش میگن : “وقتی میبینی درآمدت ثابت می مونه… یعنی افتادی توی سرازیری و خودت خبر نداری!! یا بالا میره یا پایین . حتی اگه زیاد باشه هم باید زیادترش کنی… وگرنه توهّم زدی که یکنواخت ، زیاد مونده”‼️
انگار خودم شده بودم یه Truth AI بی شفافیت => همه چی درونم کار میکرد… اما معلوم نبود خروجیها برچه اساسی هستن.
ترس بیشتر از امید بود.
ابهام بیشتر از وضوح بود.
و همین ابهام، مثل ترمز، جلو حرکتو میگرفت.
○ نقطه چرخش: یه گفت وگوی صادقانه باخودم
شب ش یه کار ساده کردم.
کاغذ آوردم. دو تا ستون کشیدم:
رنج موندن تو همین وضعیت
لذت رفتن به آینده ای که میخوام
شروع کردم نوشتن. بدون سانسور. بدون تعارف.
جوری نوشتم که خودمم از بعضی جمله ها جا خوردم!!
حقایقی که مدت ها ازشون فرار کرده بودم، ریخت روی کاغذ.
مثلا نوشتم:
● اگه همینطور ادامه بدم، احتمالا یه سال دیگه هم همینجام و حسرت میخورم.
● اگه همینطور ادامه بدم، باز هم ظرفیت هام زیر خاک می مونه.
● اگه همینطور ادامه بدم، جرئت و عزتمو ازخودم گرفتم.
اینا رنجهای واقعی بودن.
نه خیالی. نه کتابی. نه انگیزش و ضدانگیزش !
رنجهایی که انگار تازه روشنشون کرده بودن.
بعد رفتم سراغ ستون لذتها.
چشمامو بستم و آینده رو اونقد واضح تصور کردم که انگار همون لحظه توش زندگی میکنم.
نه رویایی. نه اغراق آمیز => واقعی. ملموس. قابل باور.
وقتی تموم شد، فهمیدم چرا ماه هاست حرکت نمیکنم:
چون لذت آینده تو ذهنم تار و مبهم بود و رنج امروز هنوز دردناک نشده بود.
یهو انگار یه کلیک درونم زده شد.
تصمیمی که ماه ها عقب انداخته بودم، همون شب نهایی شد.
نه کاری به انگیزه داشتم نه بخاطر حرف های قشنگ قشنگ.
فقط برا اینکه بالاخره وزن رنج و لذت تو ذهنم جابه جا شد.
○ از اخبارجهانی تا تصمیمهای شخصی
شاید عجیب باشه، ولی اون روز فهمیدم اخبار همیشه فقط برای دانستن نیس؛ گاهی برای دیدنِ خودمونه. حتی اخباری که نرفته بودی بشینی پاش… خدا به گوشات هدیه داد و فکرکردی سهوی بوده !
🟣 پلتفرم Truth AI برا من که یه پروژه سیاسی نبود.
▪︎ یه آینه بود… آینه ای که نشونم داد:
▪︎ وقتی سیستم تصمیم گیریت شفاف نباشه،
▪︎ وقتی ندونی حقیقت درونت چیه،
▪ ︎وقتی ندونی باید به چی جواب بدی ؛=>> نیروهای بیرونی خیلی راحت تر میتونن ازجات تکونت بدن.
■ تو زندگی هم همینه:
یا خودت حقیقتو برای ذهنت تعریف میکنی،
یا ترسها و تعللها بجای تو تعریفش میکنن.
آخرش : شفافیت، تنها نسخه حرکت
از اون شب به بعد، قانون اهرم رنج و لذت شد نسخه عملی من برای هر تصمیم بزرگ.
نه خشک و کتابی هااا = که بعنوان تجربه ای که با پوست و استخوان لمسش کردم.
و یه چیزو با تمام وجود فهمیدم:
آدما نه از تغییر میترسن، نه از آینده.
آدما از «ابهام» میترسن ==>> همه ترسها از همونجا میاد.
▪︎ اگه تصویر آینده رو شفاف کنی،
▪︎ اگه رنج امروز رو واقعا ببینی، و قابل تبدیل بدونی
▪︎ اگه حقیقت درونتو خودت تعریف کنی،
□ ذهنت نمیتونه جلو حرکتتو بگیره 》همینقد ساده. همینقد عمیق .
🪶 همینقدر قابل خلق کردن
و شاید روزی برسه که هر وقت اسم Truth AI رو میشنوم، لبخند بزنم و یادم بیاد:
گاهی «حقیقت» بیرون نیس.
حقیقت همونجاییه که بالاخره تصمیم میگیری از خودت فرار نکنی ، بلکه بچرخی بسمت نسخه ی بهتری از خودت.
~~~~~~~~~~
I saw the darkest parts of your soul and instead of leaving I kissed them
مهری
سلام به محسن توحیدی عزیز. هر کجا هستی دست خدا پشت و پناهت. چقدر این روزها ازت یاد میگیرم. چقدر به خود حقیقی ام نزدیکتر میشم. انگار خداوند برنامه زندگی منو از قلم زیبا و توحیدیت برام میفرسته. سپاسگزار وجود ارزشمندت هستم. در پناه خداوند مهربان
مهری جانِ عزیز ، سلام به دل روشن ونگاه صادقت. حرفهات آرومم کرد، از اون جنس عمیقش… از اونایی که آدم حس میکنه مسیرداره درست طی میشه.
میگی به خود حقیقی ت نزدیکتر شدی ==>> عزیزم خب یعنی اصل ماجرا داره اتفاق میفته. همه چیزای دیگه فرع هستن.
وقتی آدم به خودش نزدیک میشه = ب ِ خدا نزدیک شده، چون اون “خود”، همون جاییه که خدا دمیده.
■ یه چیزو با اطمینان بهت بگم؟
من چیزی به زندگی تواضافه نکردم. فقط همون چیزایی رو که از قبل توی وجودت بوده، شفاف تر جلوی چشمت گذاشتم.
این رشد، کار خودِ نازنینت ِ . لیاقت این دیدنها ازقبل درونت بوده و هست. الهی شکر.
و اینکه گفتی انگار خدا برنامه زندگی تورو از این مسیر برات میفرسته… == یعنی حواست ب ِ فرستنده ست، نه به واسطه.
و این خیلی مهمه ، رفیق خوبم
منم شاکرم که توی این مسیر کنار همیم. بعنوان دو نفر که دارن یاد میگیرن درست تر زندگی کنن،آگاه تر، آروم تر، توحیدی تر.
در پناه همون خدای دلبری که خودش بلدِ
هر کسی رو
از راه خودش
به خودش برسونه .
به نام خدایی ک هر چه دارم از اوست؛)
درود و مهر بی پایان به شمایی ک این کامنتو میخونی عزیزدل همراه….
((شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید ؟؟))
بخوام جواب سوال فوقو بدم راه اندازیه کسب و کار شخصیمِ (زدن کافه )
بااین ک تمام خرج زندگیم روی دوش محسن جان بود و عملا خرجی نداشتم
اما مدام یه نیرویی درونم بهم میگف تو باید درامد خودتو داشته باشی
میگفتم چرااا
جواب این بود ک درامد خودت ک باشه اختیارشو داری و هرجور دلت بخواد خرجش می کنی
دیگه لازم نیس سقراکبرا بچینی تا یه چی بخری اونم با حس بد
کلا از بچگی سختم بود از پدرومادر یا کسی ک کنارش بودم چیزی بخوام دوس داشتم خودم بسازمش و دریافتش کنم
خلاصه بر خلاف حرفای محسن جان خیلی جدی
رشته اتکا رو قطع کردم و با فروش طلاهام اقدام کردم به پیدا کردن جایی برای کافه مورد نظرم
بدون سرمایه قابل توجه و تجربه خاصی
فقط به هدایتا گوش می کردمو میرفتم جلو
انقد رها و خوشحال بودم ک فقط یه روز یه روز زندگی می کردم بدون هیچ نگرانیی
مدام به خودم میگفتم سارا خدا یه جای خفنو اماده کرده و میخواد دو دستی تقدیمت کنه
همزمان با حرکت برای بیزینس شخصیم دوره همجهتو کار می کردم (خرید دوره با اکانت دیگه )
این دوره بسیار بسیار کمک کننده بود برام از لحاظ هواداری احساسم و مومنتوم گرفتن درجهت مثبتش
خلاصه خداوند کلبه چوبیی ک در قلب رامسر بود رو دو دستی تقدیمم کرد وگف بفرما
اینم جا برو ببینم چمکنی ؟؟؟
من با حداقل امکانات اونم وسایلی ک از خونه اوردم داخل کلبه قدم قدم شروع کردم
با یه سماور برقی و دستگاه قهوه خونگی
چه شور و انرژیی داشتم خدایا
اروم اروم از طریق دستانش ک یکیش محسن جان بود و زیاد شدن درامد ایشون
وسایلو عوض کردیم البته ک درامد خود کلبم بود
اما نکتش اینجاست ک خدا از طریق طی کردن تکامل سارا و کلبه روزی میرسوند
اما پول کافی رو برای ترقی کردن توی زیاد شدن درامد محسن جان هم قرار داد و هرروز بهتر از دیروز ما شاهد درامد بیشتر
تجربه بیشتر
مشتریای عالیتر بودیم
سارا حالا مستقل شده بود
استقلال مالی
فکری
زیاد شدن عزت نفس و اعتمادش به خودش
خدایا شکرت
همزمان با استقلال مالیم دوره لیاقتو استارد زدم باز
اینبار به شکل مشگی (ماشینم) خودشو نشون داد
بگذریم ک خیلی تغییرات دیگم رخ داد
از ارتباطات خفن تر
از حساب بانکی پرپیمون
از عوض شدن رفتار محسن جان
خانوادم حتی پسرم
میخوام بگم ک سارا توی حرکت کردن برای رسیدن به خواستش و قطع کردن اتکا به غیر خودش بهترین تجربه رو کسب کرد
خدایا شکرت
پس این الگو رو تکرار می کنم تا به خواسته های بیشترمم برسم به لطف الله
الان ک دارم مینویسم از دل کلبم (کافه سارگل )
مینگارم و چقد خوشحالم ک برای کسانی مینویسم ک همراه و همپای خودمن و کاملا درک می کنن چون خودشونم توی دل مسیرواگاهین
دوستان خوبم دوستتون دارم
وبراتون نتایج درخشانو ارزومندم
این روزا زندگی سارا انجام کارای کلبه و کار کردن روی خودش شده
ساعات خلوتی توی سایتم و گوش کردن به فایلا و کامنت خوندن و بعضا نوشتن
و شکرگزاری کردن
خداجونم ازت ممنونم برای جهت گرفتن زندگیم
الان ک مستقلم حس یه انسان ازاد رو دارم
ک وصل نیس و رهای رها میتونه لذت ببره
خدایا شکرت
در پناه خدای وهاب
به نام خدایی که بی حدو مرز مهربونه،سلام به دوستای قشنگم از خدا میخوام همیشه حال دلتون خوب باشه.خدایا هزار هزار مرتبه شکرت،سپاسگذارم که مارو لایق هدایت و آگاهی دونستی و نزاشتی در جهل و نادانی خودمون بمونیم و همونطوری هم از دنیا بریم.خدایا شکرت که ادم خوبی مثل عباسمنش رو سر راه زندگیمون گذاشتی،شکرت بخاطر وجود چنین ادمی توی زندگیمون،استاد عزیزم چقدر من شما و مریم عزیزدلم رو دوستدارم.الهی من فداتون بشم چقدر دلم میخواد ببینمتون و هردوتونو یه دل سیر بغل کنم.
پقدر صحبتای بچه ها از ته دلشون،با هرفایل پابه پای همشون بغض میکنم و اشک میریزم و میفهممشون،حرفایی که از دل میاد و به دل میشینه،استاد عزیزم منم اوضاعم داغون بود،مثل اون خانم یکی از دوستام کانالی معرفی کرد که فایل های شمارو میزاشت ولی داستان هدایت من ازونجا شروع شد و البته بخاطر وجود دخترم تصمیم به تغییر گرفتم،منم رفتم سراغ یادگیری شغل مورد علاقم هرجا کم اوردم توکل کردم گفتم خدایا تو منو وارد این مسیر کردی ازینجا به بعدشم میسپارم به خودت و اینطوری هی پیشرفت کردم،طوری که با اینکه تازه کارم و اونایی که چندسال تو این کار هستن نمیتونن اینطوری مشتری جذب کنن،تعدادشون زیاد نیست و اونقدری که باید میگرفتم نگرفتم ولی من عاشق اینکارم و ناراحت نمیشم همینم که اعتماد میکنن و به عنوان مدل میان پیشم اونم از پیجی که فقط 100تا فالور داره و خیلی راضین اون لبخند و ذوقشون و اینکه منو معرفی میکنن یک دنیا می ارزه،خداروشکر که به خودش سپردم و مسیرو برام هموار میکنه،ادمای خوب سرراهم قرار میده،همون اول گفتم خدایا مشتریایی برام بفرس که جوون و خوشگل باشن و بخوان راحت برای زیباییشون هزینه کنن کسی که بخواد اذیت کنه نزار بیاد،همینم شد هرکی میاد عالیه چندنفرم که از پشت تلفن مشخص بود انرژیشون و طرز صحبت کردنشون خوب نبود کنسل میکردن.استاد عزیزم من اهرم رنج و لذت رو نوشتم درسته دیگه از رو دفترم نمیرم بخونم ولی همون باعث شده خسته نشم جا نزنم ناامید نشم فقط هرجا دیدم سخت میشه فوری توکل میکنم و خودمو رها میکنم،من خیلی به اموزه ها متاسفانه عمل و گوش نمیکنم اما در حد شکرگذاری و نوشتن خواسته هام.اینکه نزارم تو حال بد بمونم و تمرینات قدم 1که تو ذهنم هست در همون حدم جواب میگیرم.واقعا اگر بخوام هرلحظه و مداوم عمل کنم زندگیم رویایی میشد،سپاسگذارم ازتون
بسم الله الرحمن الرحیم
هُنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِن لَّدُنکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ
ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺯﻛﺮﻳﺎ [ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﻛﺮﺍﻣﺖ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﻣﺮﻳﻢ ] ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ، ﮔﻔﺖ : ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ! ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺯﻧﺪﻱ ﭘﺎﻙ ﻭ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﻋﻄﺎ ﻛﻦ ، ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺗﻮ ﺷﻨﻮﺍﻱ ﺩﻋﺎﻳﻲ .(٣٨) آل عمران
سلام و درود خدمت استاد گرانقدرم و مریم بانوی پرمهرم
و سلام به دوستان عزیزم در ابن محفل توحیدی
گام 17
تمرین:
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
یه تصمیم خیلی مهمی توی زندگیم بود که سالها داشتم به تعویق مینداختم و دررواقع میتونم بگم یه ترس خیلی بزرگی بود که سالها ازاینکه باهاش مقابله کنم و برم تو دلش میترسیدم و مقاومت مبکردم
و اونم ترس از رانندگی بود الان که دارم ابن کامنتو مینویسم از آخرین جلسه کلاسهای شهری برگشتم و خیلی خیلی خداوند رو شاکرم که منو در مسیر این پروژه قرار داد
در واقع این تصمیم سخت و دشوار برای من توسط این پروژه الهی امکان پذیر شد به لطف خداوند متعال به محض تصمیم جدی برای تغییر و اولین قدم هام که قبل تر در گام های قبلی گفتم مثل عمل به قانون سلامتی و شروع روتین صبحگاهی
یعنی
اول پیاده روی و گوش کردن به فایل
بعد از پیاده روی نوشتن سپاسگزاری و ستاره قطبی
و بعد اقدام برای بهبود های ریز و کوچک برای بهتر کردن زندگی
و ازهمه مهمتر حذف رسانه ها و شبکه مجازی
باعث شدن که من به صورت هدایتی برم تو دل این ترس بزرگ که خودش یه تغییر بسیار بزرگ بود برام که کلی چالش های خودشو بهمراه داشت
و چقدر میبینم که با روز اولی که پشت فرمون نشستم فرق دارم و چقدر ترسم کم شده
یادمه که استاد تو یکی از فایلها میگفتن خواهرشون دارن برای گرفتن گواهینامه اقدام میکنن این مسئله مهم رو تاکید کردن که هرگز در رانندگی احساس غرور برتون نداره چون رانندگی یکی از اون مسائلیه که خیلی زود و راحت انسان رو گول مبزنه و باعث میشه که با غرور بیجا دچار اشتباه بشی
استاد خیلی زیبا گفتن که من هنوزم موقع رانندگی از خداوند کمک میخوام و هیچ وقت روی تواناییم حساب نمیکنم و همواره خودمو بخدا میسپارم
و میگفتن که به خواهرم هم اینو گوشزد کردم که مثل همین جلسات اول رانندگی و اوایل تجربت که همش حواست هست و همش خدارو صدا میکنی تا آخر همینجوری ادامه بده و هیچ وقت به مهارتت و حرفه ای شدنت مغرور نشو و روی خودت حساب نکن
فقط روی خدا حساب کن!
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
خب مشخصا اگر تا 5سال دیگه به این ترسم غلبه نمیکردم و واردش نمیشدم ترسم خیلی خیلی بیشتر میشد و سنم بالاتر میرفت و اشتیاقم برای یادگیری کمتر میشد و باورپذیریش برام کمتر میشد
و از لحاظ رفت و آمد ها به مشکل اساسی میخوردم مخصوصا با دخترم و کلاسها و مدرسه رفتتش
و اینکه من برای رسیدن به اون ماشین رویاهام باید اول از همه رانندگی بلد باشم تا بتونم این نعمت رو دریافت کنم
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
به لطف الله مهربانم ابن تصمیم را گرفتم و الان تقریبا دارم به اتمام میرسونم انشالله فقط آزمون هام مونده که اونم مطمئنم به لطف خداوند مهربانم میتونم با موفقیت پشت سر بگذارم
و این تصمیم من باعث میشه من در 5سال آینده یه راننده حرفه ای بشم به امید خدا و خیلی از مسائلم رو به راحتی حل میکنم و آویزون کسی نیستم که منو جابجا کنه و همچنین استرس و نگرانی جابجایی با اسنپ و این مسائل رو هم ندارم
و ازهمه مهمتر بخاطر اینکه یه مهارت خیلی مهم رو یادگرفتم کلی اعتماد بنفسم رشد میکنه و مدارم بالاتر میره.
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
دقیقا زمانی که این تصمیم رو با یاری خداوند گرفتم جایی بود که دیگه نمیخواستم برای جابجایی هام وابسته به کسی باشم دوست داشتم خودم روی پای خودم بایستم و چون همبشه همسرم میگفت تو ترسویی و راننده نمیشی یه حسی که انگار دیگه داشت بهم برمیخورد اومد و گفت باید بری یاد بگیری اول به خودت و بعد به دیگران ثابت بشه که تو دیگه مثل قبل نیستی و تو داری تغییر میکنی و به جهان هم ثابت بشه و پاداشتو بده
خدارو شاکرم که صفر تا صد این مسیر رو تا اینجاش لحظه به لحظه شو سپردم به خودش و برام سنگ تموم گذاشت از همزمانی ها از تایم های کلاس هام که دقیقا زمانی میشد که من آزاد بودم و همه کارام روی روال بود
از مربی بیتظیر و حرفه ای که سر راهم گذاشت که فوق العاده مهربان و صبود بود و سر تابمای کلاسا خیلی خیلی منعطف بود چون میدونست من بچه مدرسه ای دارم
و اینها همه لطف خداونده که بعد ازاینکه بهش تکیه میکنی پشتت رو محکم پر میکنه و همیشه حواسش هست که تو زمان و مکان مناسب قرار بگیری
پروردگارا بینهایت سپاسگزارتم که منو به این مسیر زیبا هدایت کردی به بهشت زمینی
به سمت مسیری که انتهاش خوشبختی و سعادته
مسیری که انتهاش توحید و خدایی شدنه
مسیری که ختم میشه به بهشت برین.
استاد بینهابت دوستون دارم و سپاسگزار لطف و مهربونیتون هستم قدر دان وجودتون هستم و فقط خدا میدونه که چقدر برای آشناییم با شما و شنیدن قوانین از زبان شما که بهترین و کاملترین و توحیدی ترین استاد جهان هستبد خوشحالم و سپاسگزار
استاد انشالله که یه روزی توی آمریکا ببینمتون
مریم بانوی عزیز دل بیصبرانه منتظر در آغوش کشیدنتم مهربان بانوی شایسته
وهمچنین امیدوارم دوستان عزیزم رو که در این محفل بهشتی در کنار هم هستیم رو یه روزی از نزدیک ببینم و هم صحبت و هم نشین های توحیدی داشته باشم
در پناه الله یکتا باشید
درود بر خداوند یکتا
سلام استاد جان
این فایل اشک منو در آورد و به خاطر دستاوردهای دوست عزیز خیلی خداروشکر کردم و به خودم یادآور شدم که وقتی آنها توانستند، من هم میتوانم..
من خودم مدتیه میخوام یه کار جدید رو استارت بزنم اما به خاطر یه سری ایرادهایی که برام توی کار پیش اومده، انجام دادنش رو به تعویق میندازم،،
همانطور که ایمان دارم خداوند به من نشونه میده و هدایتم میکنه، شنیدن صحبت های شما در مورد اهرم رنج و لذت داره بهم میگه تنبلی بسه، شروع کن..
من برای رسیدن به هدفم باید متعهد به انجام اینکار باشم و از خدا میخوام منو یاری کنه.
توی دفترم تمرین امروز رو دقیق انجام میدم و سپاسگزارم از خداوند که امروزم منو به این شکل هدایت کرد
الانم داره بارون میاد بعد از چندین ماه، این زیبایی خودش نشونه س برای آغازی دوباره،،
خدایا ازت ممنونم
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
حدا را شکر بابت این فایل
این فایل چقدر احساسی بود! همه زده بودن زیر گریه و چه احساساتی بروز داده شد!
شکر الله بابت دوستانی که اینقدر متعهدانه رو خودشون کار کردن و روندشون رو عالی پیش بردن!
شکر الله در این فایل هم دوستان در مورد بحث پرداخت بها گفتن که اگر در مسیر درست قرار بگیرم جهان حمایتمون میکنه برای رشد بهتر!
خدا را شاکرم بابت اینکه میتونم خیلی عالی رو خودم کار کنم!
شکر الله که از مسیر درست داریم روندمون رو طی میکنیم و این سایت چقدر معنوی هست و چه کامنت های بی نظیری داره!
مرسی از الله یکتا بابت این گفت و گو های بی نطیر ، چقدر دوستان عالی در مورد هدایت گفتن و انشالله که همگی مون توکل و هدایت الهی رو درک کنیم و ازش لذت ببریم!
روز 22 تعهد، 18 آذر
به نام خدای وهابم
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم
استاد چیزی که داره برام اتفاق میافته تغییر کردن تو شغلمه، یکهو امسال شروع کردن کلی کلاس ضمن خدمت حضوری و مجازی میذارن برای اموزش معلما به روشهای نوین، که صد البته زمان کافی برای اموزش دادن نیست و ما باید خودمون دنبال اموزش دیدن و یادگیری باشیم
باید روشها و خلاقیتهایی که داریم رو در گروه معلمان سطح شهر به اشتراک بذاریم
کلیپ درست کنیم، در موردی تحقیق کنیم،…
خب اگر این پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» نبود و من همون نگینِ قبلی بودم کلــــی غر میزدم، و مدااام راجع بهش حرف میزدم که مگه چقدر بهم پول میدن که بخوام این همه تلاش کنم، نمیگم الان غر نمیزنم هاا، میزنم ولی خداییش خیلی کم، چون حجم و سرعت تغییر زیاده خسته میشم، امــــا تمام تلاشم رو میکنم خودم رو همراه کنم خداروشکر همسرم هم همراهیم میکنه و خیلی از کارهای مدرسه پسرم رو انجام میده و من زمان دارم به یادگیری برسم، از اول مهر واااقعا زمان نداشتم درست و حسابی به سایت سر بزنم امــــا از وقتی تعهد دادم هر روز یک مطلب رو با دقت بررسی کنم و کامنت بنویسم حتی اخر شب هم شده کامنتم رو جمع و جور میکنم و مینویسم، و تو سایت و روی این آگاهی ها بیشتر کار میکنم
استاد تو یه کامنت از آقای افلاطون نوروزی خوندم که شخصیتشون تغییر کره:
1) تغییر از آدم همیشه شاکی و گله مند از خدا و تبدیل شدن به یه آدم سپاسگزار
راستش یادم رفته بود چقدر غرغرو بودم، الان خیلی سپاسگزار نیستم بخصوص که چند وقته واااقعا حال ندارم سپاسگزاریهام رو تو دفتر بنویسم، غر هم میزنم از این همه تغییر اونم با این سرعت، اما خب خیلی کم و بیشتر تلاش میکنم من هم هماهنگ بشم با این تغییر، و این یه تغییر شخصیتی هست در من.
2) تغییر بعدی من تو بحث توحید بوده؛ تبدیل شدم به یک فردی که فقط از خدا میخواد
من هنووووز هم ته ذهنم این موضوع حل نشده واسه همینه که دلم راضی نمیشه به غیر از فایلهای توحیدی چیز دیگه ای گوش بدم، اصلا خدا از ذوره ثروت یک دستم رو گرفت گفت بیا فعلا رو توحید کار کن، ولی هنوز اون ته تهااا یه چیزایی چسبیده و من حسش میکنم که از دیگران میخوام نه از خدا!
3) تو حوزه کاریم؛ همیشه سعی کردم؛ چیز های جدید یاد بگیرم، همیشه سعی کردم خودم رو بهبود بدم
وای خدا شکرت این مورد باعث شد من مطمئن بشم مسیرم درسته من باااید تو شغلم پیشرفت کنم، و غر نزنم، الان معلمی اینجوری شده که مدام باید از هر چیزی فیلم بگیریم، فیلمه هم خوب و مرتب باشه و ارایه اش بدیم، من دیگه نباید بگم ای بابااا چه خبره دیگه ادم نمیتونه تمرکز کنه رو درس دادن! امروز بدووون کلمه ای، گله کردن تو ذهنم، این کار رو انجام دادم تا برای کلاس مجازی پنجشنبه، کلیپ داشته باشم ارائه بدم.
خدایا شکرت من باااید تغییر کنم، من باید به قول شما معجزهی رها کردنِ «اتکا به غیر خدا» و چنگ زدن به «قدرت مطلق» خداوند رو باور کنم.