تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹ - صفحه 1


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

342 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 12
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان و حکیم…

    حی علی صلات….

    حی علی صلات…..

    سلامی درودی دوباره به آغاز یه صبح زیبای دیگه…

    صبحی که نور الوهیت سرچشمه وجودیمون هست…..

    سلامی دوباره به سرچشمه وجودیییم…سرچشمه ایی که همجوره داره نجوای ذهنمو به من یادآور میشه..که ببینم کجای این داستانم!!!

    اینروزا با درک این مسیر چیزهایی توی وجودم بولد میشه..که اونم خودشناسیه…

    هر چقدر خودمو میشناسم پاشنهامو میشناسم.یه علامت قرمز “میاد و میره…بهم آلارام میده ..که نرگس”مواظب باش..

    استاد عزیزم..حالا حساب کنید پاشنها چقدر بنیادی هستند…که از شدت خشمش میدونی ،میخاد خودشو بهت نشون بده….وتو رو گمراه کنه…

    صحبت زیبایی توی این فایل کردیین..راجع….بهمین خوی درونیمون….واقعا همینه….

    اگه بتونیم با خودشناسی کافی..و هوشمندانه .اونا رو در خدمت خودمون در بیارییم..برنده بازی شدییم…

    یادم از گذشته خودم میومد که همیشه خودمو با خیلی چیزها مقایسه میکردم…

    ولی همیشه تشنه بهترینها بودم..

    شب که میشد..اینقدر رفتارهای روزمو پیگیری میکردم..

    میگفتم دلیل اینکارم چی بود!؟

    دلیل اون رفتارم چی بود!؟

    که احساس میکردم.مغزم میگفت نرگس دیگه بسه!!!کافیه!!!

    مخصوصا تو بحث روابط خیلی خیلی هر سری سعی میکردم خودمو بهتر کنم.

    برخوردهای بهتری داشته باشم…

    و اینقدر حلاجی میکردم..

    که نااگاهانه گفتم خدایا تو بهم راه حل بده..

    بهم کمک کن…

    خدایا یاریم کن…

    و امروز که در این سرزمین وادی هستم..

    سعی کردم .و جاهایی بخاطر پاشنهام..دارم تلاش؟میکنم‌….

    که نرگس دلیل نتایجت در گذشته بخاطر اون طرز تفکرت بود….

    دلیل نتایج الانتم” بخاطر این طرز تفکر.

    یادت نره دلیل نتایجتووووو‌…

    استادم شما میگید باید به یه خودشناسی عمیقی برسیدددددد …

    کل داستان همینه..

    باید بتونیم همجوره خودمونو بشناسیم…

    تا بتونیم اونا رو در خدمت دربیارییم…

    کل این خودشناسی میشه…

    1…پذیرش انسانی خودمون…

    2….تلاش برای بهبودهای مستمر

    3…فارغ از اومدن نتایج و یا نیومدن نتایج..

    4….اصل مهم…..که من توی تمام الگوهای بچهای سایت میبینم.و مخصوصا توی زندگی در بهشت وسفر به دور امریکا….داشتن خوشبختی و احساس خوب در لحظه….

    فارغ از شکل ظاهری زندگیمون…..این اصل مهمه ..که هر چقدر کامنت دوستان رو میخونم میرسم به این اصل مهم…همون لذت بردن در هر لحظه…

    در لحظه زندگی کردن….

    در لحظه زندگی کردن

    در لحظه زندگی کردن…

    و مدام فرکانسشو روی فرکانس خداوند قرار دادن..

    من هر چقدر روی این موضوع کار کنم احساس میکنم کمه….

    هر چقدر کار کنم.بازم ذهنم میگه….نرگس کو نتیجه..دستکشهاتو تموم کردی فلان مسیر رو رفتی پروجکتش کردی به فلان موقعیت چی شددددد!؟؟؟

    مدام میگه چیشد!؟؟

    ولی خدا میگه ..

    راجع به یه خاسته ام…

    بهم شب الهام کرد که نرگس هنوز وقت این خاسته نیست پس بزار تا من کارمو انجام بدم..

    من نمیدونم این کِرم چرا اینقدر لول میخوره…

    اتفاقا یه روز بهم نشون داد…یکاری باید برای مامانم انجام میدادم…و اینکار گفتم بعد از اینکه شرایط؟فعلی تموم شد..میرم انجامش میدم.

    دیگه مدام مامانم تکرار میکرد…

    که برو انجامش بده..

    یه لحظه عصبانی شدم

    گفتم مادر میدونم…بعد از اینکارم انجامش میدم..

    اینجا فهمیدم…خداوند بهم نشون داد…

    واقعا خجالت زده شدم…گفتم نرگس دیدی…تو همین رفتار رو نسبت بخداوند داری…

    چجور داری این رفتار رو به مادرت نشون میدی..

    اینقدر زود عصبی شدی….ولی برای من این عصبانی شدن وجود نداره داری بخودت ضررر میرسونی…

    و این اتفاق برام شد تجربه…که نرگس اون کارهایی که باید بهت الهام بشه..بهت گفته میشه..تو فقط خودتو روی فرکانس حال خوب قرار بده..

    استاد همین انگیزه هست…مگه انگیزه چیه…انگیزه همین احساس خوب داشتن توی هر لحظه….فارغ از نتیجه یا بدون نتیجه….

    من اگه هزار بار در روز در هر لحظه بخودم بگم کمه..

    میبینم دلیل نتایجم از کجا رقم خورده..یسری آرزوها که یه زمانی باید براشون تقلا میکردم..الان با عشق بهم داده میشه..

    بازم برمیگرده خوب چیشد..

    نمیزاره تکاملمو بگذرونم….

    تکامل….یعنی در مسیر درست بودن تا نتیجه حاصل بشه…

    بخدا صدها بار خدا بهم گفته نرگس تکاملتو باید بگذرونی باید ادامه بدی.باید کم نیاری…

    ولی نمیدونم چرا این ذهن داره بازم داشتهامو به نتایجی که هنوز تکاملشو نگذرونده ربطش میده..

    الله اکبر…همین دیروز برگشتم به شرایطی که الان دارم..دیدم چقدر احساس سپاسگزارانه دارم…

    من چقدر حالم خوبه..چقدر خوشبختم..

    خداوند مدام نشانهاشو بهم نشون میده..چند شب پیش رفتم جایی برای خونمون خرید کنم..

    دیدم اون شخص با همین فروشش توی این چند سال چقدر پیشرفت کرده..جوری شده که توی لاین خودش حرف اول رو میزنه…

    ولی وقتی باهاش برخورد داشتم..بهم برگشت فلان صحبت رو کرد…

    گفتم نرگس ببین احساس خوشبختی فقط داشتن فلان بیزنس با فلان درامد نیستا..

    و اطرافم تا دلت بخاد هست…

    میگم نرگس خوشبخت بودن..بهمینکه پیاده روی میکنی چقدر پاشنهات مشخص میشه..چقدر چیزا رو درک میکنی..چقدر روابطتت با ادمها بهتر شده..چقدر نشتیهای زندگیت گرفته شده..

    ولی بازم ذهن میاد از یه راهی خودشو بهت نشون میده…

    کی فروش دستکشهات شروع میشه!؟

    اون فلان خاسته چی میشه!!؟؟؟…

    …..

    واقعا چی میشه گفت!؟؟؟؟؟

    من سعی میکمم و سعی کردم تو این مسیر همیشه خوب زندگی کنم و لذت ببرم..و حالمو خوب بگیرم..احساس خوب من..سپاسگزاری بابت داشتهایم هست….سپاسگزاری که همین حالا میتونم صدها..هنوزم بیشتر … نکته رو از دل همین زندگی الانم بدست بیارم…

    و بتونم همجوره خوشبختی رو توی تمام لحظات زندگیم بدست بیارم..

    نه نتایجی که هنوز تکاملشو نگذرونده و نمیدونم وعده خداوند برای قدم بعدی چیه!!!

    وقتی من توی این مسیر میدونم طبق الهامات خداوند پیش میرم…

    چرا بازم گیر میدم میخاد چجوری!!!

    این دیگه مایه خجالت و بدبختی من هست…..

    و اینروزا هر چقدر کامنت بچه ها رو میخونم ..میبینم همین موضوع بچه ها درگیرشن…

    روز گذشته هدایت شدم به کامنت یکی از بچه ها..

    احسان مقدم عزیز… …

    و اونو مدام خوندم..دیدم دقیقا همین پترن توی وجود خودم داره تکرار میشه …

    (همه ما بدون تردید اگر به زندگیمون نگاه کنیم اتفاقات خوب بسیاری رو میتونیم ببینیم که میتونیم بابتشون شکرگزار باشیم و مسیر درست رو به خودمون یادآوری کنیم، به‌ویژه در روزهایی که شرایط چندان وفق مراد نیست. باید آگاه باشیم که این شرایط تغییر خواهد کرد اگر ما متعهدانه در مسیر بمانیم و بتونیم با سپاس‌گزاری احساسمون رو خوب نگه‌ داریم.

    سپاس‌گزاری کمک میکنه منطق‌های لازم برای اهرم رنج و لذت ایجاد بشه چون وقتی فکر میکنم به اولین باری که من با مفهوم اهرم رنج و لذت آشنا شدم بسیاری از چیزهای اغراق‌آمیزی که در اهرم لذت نوشته بودم برام قابل پذیرش نبود یعنی یه مدت برام کار میکرد اما به‌محض برخورد با تضاد یکم از ریتم خارج میشد و دوباره انگار نیاز به یک تلاش برای برگشتن به مسیر بود، درصورتی که اگر همان زمان هم میتونستم با نگاه سپاس‌گزاری به این اهرم نگاه کنم مسلماً هم برام خیلی منطقی‌تر میشد، هم مسیر آسان‌تر میشد و هم با قدرت بیشتری به مسیر ادامه میدادم.

    ما باید همیشه روی خودمون کار کنیم، نه برای صرفاً گرفتن یه نتیجه خاص. نتایج وقتی فرکانس‌های ما به اندازه کافی تغییر کنند تغییر میکنند و فرکانس‌ها زمانی تغییر میکنند که ما عادت کرده باشیم که روی خودمون کار کنیم.)…

    کل داستان همینه…و این انگیزه فقط رسیدن به نتایج خاصی نیست…

    انگیزه داشتن!همینه… باید از هر لحظاتمون” سپاسگزار خداوند باشیم..زندگی همین الان من چقدر جای سپاسگزاری داره….

    و بتونم از این لحظات سپاسگزاری،” برای زندگی الانم …برای آینده که یه چند دقیقه بعد و حتی فرداهایم…و روزهای آینده ..بنفع خودم رقم بزنم…

    کل داستان همینه…ولی ماها فقط بخاطر عجله و رعایت نکردن قانون تکامل و کار نکردن روی باورهامون میخاییم یچیزی اجی مجی بشه…

    و انگیزه هامونو بهمین شکل هدر بره….چقدر همه چیز میتونه آگاهانه بدست بیارییم…

    ولی دارییم بقول استاد دنبال چیزهای بی ربط میگردییم…

    فقط میگم …خدایا انگیزه هامو قوی کن در رحمتتو برویم باز کن..

    کارم را آسان کن..در رحمتتو برویم باز کن

    بهم رحم کن..یاریم کن …

    تا بتونم قانون بدون تعقییرتو همجوره توی زندگیم اجرا کنم..

    خدایا قانونت خیلی ساده هست…ولی من ذهنم دنبال بیهودگیهاست…

    خدایا یاریم کن تا بتونم عملکرد خوبی رو همجوره توی زندگیم داشته باشم…

    الحمدالله رب العالمین..

    خدایا هزاران بار شکرت بابت قوانین بدون تعقییرت

    استادم بی نهایت ازت ممنونم…هر چقدر تشکر کنم هنوزم کمه…

    توی هیج جای جهانم بهمچنین دقتی نتونستم همچنین اگاهی رو دریافت کنم..

    سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره ما رو هدایت میکنه به بهترین شکل ممکن..اونم از طریق فقط همین سایت بهشتی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربانم..

    سلامی دوباره به قسمت فایل” نوزدهم….

    فایلی پر از سرچشمه امیدها و انگیزه ها…

    استاد عزیزم..قبل از تمرینم….

    میخام بگم!!!!!کسی که عاشق خدا میشه…

    مگه میتونه دست از سر این عاشقی “برداره..

    کسیکه مسیر جهنم و بهشت رو درک کرد..و فهمید توی چه جایگاهی قرار گرفته …

    مگه میتونه براحتی فراموش کنه…

    کسیکه.نور الهی رو توی درونش دید…مگه میشه ناتمام بزاره بره کنار …

    نمیگم…برام اتفاق میفته یا نه…چون ..به محض اینکه یه لحظه احساسم بد شده…طبق قانون همون لحظه برام اتفاقی افتاده..که من اون لحظه گفتم…دیدی نرگس!؟؟؟؟

    میخای بازگردی…

    میخای بخودت ظلم کنی..

    نمیگم خوبم!!!

    نمیگم کنترل خوبی روی اوضاع زندگیم دارم…

    ولی میدونم..درک کردم با تمام پوست و گوشت استخوانم.اونم به اندازه تکاملم در این مسیر.،”

    من جهنم رو به واقعیت درک کردم.!!!

    اون لحظه ..ترس از دور شدن…مثل گذشتها سراغم میاد.

    اینقدر ترسش زیاده..

    میگم خدایا بهم رحم کن…

    طبق این تمریین.

    چه زمانی احساس کردید که به اندازه‌ی کافی به دست آورده‌اید و انگیزه‌تان کم شد؟

    و مهم‌تر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفق‌تر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنه‌ی» رشد و موفقیت شوید؟

    من خیلی به نوفقعیتهایی که یه زمانی آرزوشو داشتم رسیدم..چند تا مورد دیگه هست..دارم تکاملشونو پیش میبرم…

    استادم……بقول اقای عرشیانفر..توی یکی از فایلاشون شنیدم…

    میگفت مگه میشه سنگ بندازی توی قانون خداوند…و بتونی برگردی..

    استادم میخام اعتراف کنم من هنوز تو این مسیر نیفتادم…که بخام.سکون بشم…

    من میدونم هر لحظه عمل نکردن به قانون..یعنی دو دستی خودمو چال کردن توی گور خودم.دیدم….

    امروز صبح یه الهامی بهم رسید..وشور شعف منو خدا بهم نشون داد.که در حال تلاشم که بتونم خودمو توی قوانینش مستحکم کنم..

    من شرایط بسیار دردناک و اسف بار داشتم..بهمون خداوند بزرگ اگه تو این مسیر نمیومدم.

    الان جنازه ام توی قبرستان خاک بود…

    من دیگه یه ثانیه هم نمیخام توی مسیر راه نادرست باشم..

    من دیگه..سعی کردم.یه لحظه هم نمیخام..از این محیط توی سکون باشم..

    من از جهنم ..میترسم…

    جهنمی که خودمو نابود میکنم..

    من خیلی پلها رو پشت سر خودم خراب کردم..

    من بخودم میگم…

    اگر برگردم….من بسیار ناسپاسم…من مشرکم…

    من بی عقلم..من بی عرضه ام..

    اینروزا….خیلی عاشق خدا شدم…خیلی احساس میکنم..خاستهام داره در مسیر بیخیالی میره…مثل قبلنا عطش ،”فقط رسیدن بهشون نیستم..

    منظورم…

    خیالم راحتر شده..

    فقط دوستدارم….خودم تنها ..تنها…تنها ..با خدا باشم..

    میدونی چجوریم….خیلی آرامتر شدم..یوقتایی شدت زودتر رسیدن به خاستها زیاد میشه..

    میخام بگم…

    دارم کم کم تعادل رو میتونم برقرار کنم..

    همون آیه ایی که خداوند میگه….

    نه ترسی از آینده و نه غمی از گذشته…

    ولی……یوقتایی کم میارم….ولی هیچ وقت تو این مدت انگیزه ام فروکش کامل نکرده..

    میگم!خوب..برام اتفاق افتاده..

    ولی زود برگشتم…

    و ناگفته نمونه لطفش خیلی شامل حالم شده…

    خیلی زیاد…

    من احساس میکنم…….خداوند آرامترم کرده..داره هی این آرامش توی درونم بیشتر رسوخ میکنه..

    و میگم نرگس کل زندگی ما توی این دنیای مادی همینهااااا.

    تنهاییا که میرم توی کوه….مخصوصا جایگاهی که دارم…

    میگم…نرگس کل داستان لذت بردنها…با خداوند بودنهااااا.نرگس هر چی بخای خودبه خود درست میشه….

    انشالله این حرکت همیشه پایدار باشه…

    انشالله این مسیر همیشه ادامه داشته باشه.

    اصل و حقیقت جهان همینه…

    ولی ماها”….فقط بخاطر عجول بودنمه….که باعث میشه نصفهای راه ناامید بشیم…

    منم خیلی برام اتفاق افتاده و حتما توی مسیر اتفاق خواهد آمد..

    ولی استادم…ترس من از خدا و قوانینش “خیلی زیاده…..

    چون سریع بدون دلسوزی کار خودشو انجام میده…

    منم که صدرصد اتفاقات زندگیمو خلق میکنم…حالا هر چقدر بهش ایمان داشته باشم…برام کن فیکون میکنه…

    هر چقدرم ازش دور بشم..به یه طریق دیگه برام انجام میده…

    همه چیز برمیگرده به من..همه چیز به من بازگشت میخوره…

    انشالله که بتونیم…تو این مسبر همیشه ثابت قدم باشیم…کل داستان همینه…

    استادم اینقدر ترس از خداوند توی تمام رگهای بدنم نقش بسته..اگه هم توی مسیر ایمانم به غیب کم بشه…

    فورا میگم!!!نرگس

    ….میخای فلان نتیجه رو بگیری!؟؟

    میگم نه…

    خدایا هدایتم کن تا ایمانمو نگهدارم..بهم رحم کن.

    خدایا من ناتوانم در برابر خاستهام..

    خدایا هدایتم کن..

    استادم من دیگه “نمیتونم نرگس سابق باشم…با کوله باری از گناه.و ظلم بخود..چون اطرافمو میبینم.و فرکانسشونو درک کردم…

    اگر ….کم بیارم تو مسیر…بجز نرسیدن به خاستها..من یه مرده متحرکم….

    بجز نرسیدن به خاستها..من زندگیم درب داغونه..

    و من خودمو بدبخت کرده ام..و زیر چک و لگدها و قربانیها و ظلم ها که اینروزا کممم نیست…

    همان نتایج رو ..مثل تمام ادمهای دیگه،”میگیرم..

    استادم من میگم!!خدا نکنه.بخاطر زندگی دنیوی…که بارها خداوند به پیامبر میگه..

    .

    به بزرگی خودش،” منم مدام بخودم میگم..

    که نرگس زندگی دنیایی پول و فلان مورد.باعث نشه اختیارتو به دست شیطان بدیا!!!!..

    شیطان خیره کرده بهم تا منً.،” نرگس برگردم..

    یادمه اون اوایل..چقدر خداوند ذوق داشت…الان درک میکنم..

    بدون استثنا،” شب خواب شیطان و فریباشو میدیدم…

    و بارها خداوند بهم گفت..زندگی دنیا فریبت نده…پاداشهای خداوند خیلی زیادتر و قوی تر از هر چیزی که بهت میگن..

    یجاهایی بهم گفت.باید فلان قربانی رو تو مسیرت انجام بدی….و من انجام دادم

    استادم..حقیقتا من میترسم!!!!!…

    کاری به بچهای سایت ندارم.!!!!..

    خیلی میترسم ..از قانون خداوند..میدونم ..اگه کوچکترین خطا کردم اون لحظه بهم نشون میده‌.

    انروز بهم گفت نباید این مسیر رو بری….گفتم چشم….

    بهم میگه باید فلان کنی..میگم چشم..

    حالا بستگی به میزان پاشنم داره..

    هر جا راحتر باشم زود انجامش میدم..

    هر جا یکم خرده شیشه دارم.یکم برام سخت میشه.

    ولی سعی میکنم انجامش بدم.

    استادم…..محاله تک به تک ما اعضای سایت..هر کسی که خدا رو پیدا کرده باشه…..

    محاله برگرده…چون قدرتشو خوب چشونده…

    در یه صورت…که از نظر من!!!…اونم “شاید خیلی دلبسته دنیا هست….که میخاد زود برای نمایان شدنش برای دیگران…تقلا و بدو بدو کنه..

    من به لطف خودش….هر چیزی که تو این مسیر کسب کردم..بخودش پیوند میدم.

    من قبلنا یه ترگس مرده متحرک بودم..هیچ حس زیبا نداشتم..فقط دربه در بودم….

    و اصلا شخصا” بدنبال بهتر شدن شرایطم ،”اونجور که بود تلاش نمیکردم..

    تلاشم در مسیر تقلاها و بدو بدوها بود..

    من امروز تو قلب بهشتم…..اگه هم ناگفته نمونه…برگردم…از بی هویتیم هست..من یفرد ناسپاسم…

    یه کلام بخودم ظلم کردم………

    استادم..من هر ثانیه از خداوند میخام…فقط هدایتم کنه…که زندگی دنیا و خاستهام منو در مسیر گمراه نکنند…چون میدونم…خودمو با دست خودم خاک میکنم.

    همه چیز باورای توحیدیه…که ماها رو تیون میکنه .که هر لحظه مواظب افکار و فرکانسها.و باورامون باشیم…

    کل داستان تمرین این بخش….ایمان بخدا و ادامه دادن هست.

    و یاد خدا رو برای یسری خاستها پایمال نکنی…

    و این مسیر رشد خودمون و رسالت ما تو این دنیا…باید همیشه پایدار بمونه.

    مثل رودیه که همیشه چه در مسیرش..چه در ریختنش به دریا باید خروشان باشیم…..

    انشالله….

    فعلا ما رودی هستیم..که دارییم به سمت دریا میرییم….انشالله توی دریا رسیدم…باید یاد بگیرم.توی دریا ثابت نمونم.اونجا شور شعفم هنوز یادتر بشه‌…

    چون توی دریا….حجمش خیلی زیاده….من باید مثل خودش قوی برخورد کنم…

    و چیزی بنام راکد شدن نیست…اگر راکد بمونم.کنار ساحلش خشک میشم….

    و هیچ وقت زیباییهای اون دریا رو درک نمیکنم…

    خداوند را شاکرم که امروز در مسیر رشد بودم….

    مسیر رشد استقامت میخاد .چالش میخاد .زندگی توحیدی میخاد…باید قدرتمند باشی و براش بها بپردازی…

    استادم میخام بهت بگم.دوستتدارم…از اینکه من نرگس هر روز توی هر جنبه ایی رشد میکنم..

    و هر روز ایمانم بخداوند و قوانینش..عمیقتر میشه..

    دوستدارم ساعتها تنها باشم…و کنار خدا لذت ببرم..

    این عشق ….

    این عشق

    این عشق

    منو کلافه کرده……

    من دیگه فکر نمیکنم….توی دنیایی با ادمهایی دارم زندگی میکنم.که برای یه لقمه نون سگ دو میزنن.

    من احساس میکنم توی یه هاله ایی جداگونه هستم..

    خواب کودکیم که اون بهم گفت من خدا هستم.نرگس تو رو دوستدارم…چیه!

    استادم..من عاشق و سرگشته خدا شدم…دیوانه این مسیرم…بهش گفتم خدایا منو بیشتر در مسبرت ثابت قدم کن…

    خدایا دور شدن از تو یعنی نابود شدن خودم..

    من از دوزخ و سرگردانی میترسم.

    خودت بهم کمک کن…..

    خدایا شکرت

    که فرصت صلاتتو بهم دادی..

    الحمدالله رب العالمین…….

    ایاک نعبد و ایاک نستعین…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام و درودی صبح تازه جنوبی در حال هوای بارونی رو تقدیم بهت میکنم…دوست بهشتی من..

    سعیده جان..تقریبا دو روزه رفتم توی یه مدار..یکم بیخیالی و آرامش….

    میدیدم خداوند مدام بهم میگه نرگس!!!!

    مواظب باش!!!!

    زندگیهای دنیوی…باعث نشه از مسیر خارج بشیا…

    این نال..این ثروت..فرزند…هر چی توی دنیا هست باعث نشه..از من دور بشیا..

    اتفاقا اونشب…رفتم یجایی برای مامان اسپری گاز بخرم…

    ایشون خیلی فروش داره….

    جوریکه چقدر توی کارش پیشرفت کرده..

    و دیدم…..

    شروع کرد به چرت و پرت گفتن و وضعیت فلان رییس حمهور و اینجور چیزا..

    من سکوت کردم..

    گفتم ببخش عزیزم..با اجازه….

    چه میدونم…

    و اون منطقه رو ترک کردم..

    همون لحظه گفتم…

    نرگس ببین…

    مهم نیست چقدر پول میسازی..

    مهم اون حال و احساس و خوشبخت بودنته..

    میدونی چرا!!!!!

    چون تو با خداوندی.داری از هر لحظه زندگیت ذوق و شوق میکنی‌..

    همین نتایج تو هست.

    ایشون میلیونی فروش میکنه.

    دست کم اطرافم زیاد هستند..

    همیشه مشکل دارن.

    اصلا خوشبخت نیستند…

    اصلا حالشون خوب نیست..

    مدام خداوند این آیه..راجع به پیامبر رو به من یاداوری میکرد..

    سعیده جان…کل این مسیر برمیگرده بهمین….ما خیلی خوشبختیم..چون احساسمون خوبه…

    میگم نرگس ..بخودت ظللم نکن.

    بخودت کافر نشو..

    نرگس زندگی دنیایی فقط فلان خاسته رسیدن نیستا..

    اون لذت…

    اون حس خوب داشتن.

    اون احساس رضایتمندیه..

    سعیده جان.من همیشه برام سوال بود….

    که چرا خیلیا همه چیز دارن ولی هنوز ناسپاسن.که ما فلان چیز رو نداریم..

    دیدم کل داستان همینه…

    باید از درون خوشبخت باشم.

    باید بخاطر داشتهام سپاسگزار باشم..

    دلیل حال و احساس خوب افراد فقط بهمین خاطره..اونا بقول خداوند…چشمشون روی چیزهای دنبوی هست….

    و هر چی داشته باشنو انکار میکننند..

    بهمین خاطر خداوند سوگند میخوره…..فبای الا ربکما تکذبان…

    چرا نعمتهای خداوند را انکار میکنید..

    من خودمو میگم!!!!!چون زندگی هر لحظه خودم بخودم مربوطه..

    باید بتونم احساس خوشبختی رو با داشتهایم پر کنم..

    نه چیزهای دنیوی….منظورم…همون نتیجه ایی که باعث بشه من ناسپاس باشم..

    ولی میدونم توی این مسیر به هر چیزی که بخام میرسم.مثل استاد عزیز…و لذت میبرم..و آخرت پاداش عظیمی رو کسب میکنم….

    فقط.فقط ….کل این مسیر خلاصه میشه از حال و احساس خوب و خوشبخت بودن…

    بقیه خودش؟حل شده هست..

    سعیده جان…ممنونم …بابت نوشتهات..دقیقا صحبت منم برای این فایل همین بود…

    مثالی زدم که خداوند بهم گفت…

    مثل یه رودخانه ایی که باید با شور و شوق و ذوق و پر خروشان بسمت دریا برم…

    وقتی رسیدم دریا و اون بزرگی دریا رو دیدم…بازم خروشان و شور ذوقمو قوی تر کنم.

    اگه نتونم توی اون بزرگی دریا کم بیارم…با یه موج بسمت ساحل میرم اونجا خشک میشوم….

    پس بازم “بتونم توی دریا موج های قوی رو از خودم ساطع کنم..

    رسیدن به دریا نیاز به شخصیت قوی داره….

    که اونم سرچشمش قوی بود..همون رودخانه پرشور بوده….

    فکر میکنم..اگه خودم از این مسیر تا به اون مسیر برم….

    اگه توی دریا نتونستم پرخروش تر باشم….بخودم ظلم میکنم..و خیلی راحت موج دریا منو به سمتی میبره تا من ناپدید بشم…

    .

    سعیده جان پیامت پر از توحیده بهت تبریک میگم بابت سعی و تلاشت…

    منم انشالله دارم پرخروش بسمت دریا میرم…

    میدونم اگه کم بیارم توی هر حالتیش نابود میشم…

    و خوشبخت بودنمو..حس خوب داشتنمو به عوامل بیرونی ربط ندم….

    بدونم!!!!!!من خدا رو دارم…

    من عاشق این عشق بازییم…

    این عشق بازی..دیشب خداوند یه خاسته ایمو برآورده کرد…

    از طرف یه شخص بهم گفت برو از فلان اجازه بگیر…

    داستان از این قراره..من دوست داشتم یه تختخواب سفید داشته باشم..ولی دیگه پیگیریش نکردم.

    یه شب توی پیاده روی بودم…قبلش از زبان مادرم بهم میفتباید بری خونه خواهرت.

    و دقیقا اونشب بهم گفت از این مسیر برو خونه خواهرت..

    بهم گفت حرکت کن شک نداشته باش…

    و من رفتم اونجا..دقیقا همزمانی من.با خرید تخت جدید از طرف اونا..

    یه لحظه بهم گفت..راسی نرگس تخت ساره رو میخای..

    ما سال گذشته براش خریدیم..خیلی سنگینه..میخاستیم بدییم دختر عمش..ولی حالا که تو اومدی برای تو باشه..

    چند شب پیش.دختر خواهرم یه لحظه ..از نظر من ازمایش خدا بود..

    با من لج کرد..بهم گفت تختمو نمیدم خاله نرگس..

    خواهرم میگفت برو التماسش کن..بهش خوبی کن که تختشو بده..

    تو دلم گفتم…اون خدا این تختو بهم داده.

    بده خوشحال میشم.

    نده خوشحال میشم.

    خندم گرفت..گفتم اون خدا خودش برام میاره….

    اینم درکم چند روز بعداش بهم داده شد..

    گفتم بببین..اینقدر ذهنم قوی شده..که اون لحظه دچار وسوسه نشد..

    خداوند را شکر کردم..

    و دیشب..بعد از یه روز فوق العاده..تختمو با عشق برام آوردن..

    این چیه!!!پاداش؟الهیه….

    فقط توی آزمایشش نشون میده ببینم چقدر به قانون عمل میکنی…

    انشالله که بتونیم همیشه توحیدی باشیم..

    من عاشقانه تمام نگاه توحیدیتو تحسین میکنم..

    دوست عزیزم….سعیده جان!!!

    نجوای مهربانی قلب خاشعت”رو همینجا میبوسم..

    همین اصل خوشبختیه..

    ما بقیش پاداش این تسلیمه….

    خدایا شکرت بابت این ستاره قطبی ام در کله صبح..

    همین الان یه پرنده کوچولو ..پرنده روزهای اولی که وارد سایت شدم..

    بدون استثنا کله صبح منو بیدار میکرد..

    الانم که دارم برات مینویسم..داره برام میخونه‌..

    دوستتتدارم دوست توحیدی و الهی گونه من!!!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام بوای قشنگوم…

    بازم کله صبح دارم “برات مینویسم…

    .واقعا همینه!!!!!کل داستان توحیده…

    یادم از صحنه ایی اومد که زلیخا جوان شد…

    و بخدای یکتا ایمان آورد…..

    و در اون لحظه گفت..میخام فقط سجده گوی خدای یوسف باشم…

    حالا اون جوان شدن زلیخا بود…

    برای ماها میتونه به طریقهای دیگه باشه…

    حال و احساس خوب همین بودن در کنار خداست…

    چند روزه طبق هدایتی که با دوستان بهشتیم داشتم..

    بهش میگم…آرامش جانم..اونم میزنه توی پلک سمت راستم..

    این آهنگه (آرامش جانم هر شب نگرانم!

    فردا تو نباشی دیوانه بمانم…)

    عاشق تر از آنم غیر از تو بخوانم!

    تو جان و جهانی ای روح و روانم…

    مدام توی کنترل ذهنم میخونم..و رفتم کوه…تو همون حین که میرفتم بالا..بهم گفت گوشیتو بردار یه فیلم از این ورودی بگیر بزار استوریات…

    چه غوغایی بپا کرد..

    دقیقا تکه این کلیپ شد قطعه ایی از بهشت…

    .

    پدر عزیزم…همین لذت بردنها چقدر باعث میشه ما همیشه رًضایتمند باشیم…

    میبینم خیلیا خیلی چیزها رو دارن..ومنم خودم توی همین کتگوریها بودم و حتی خودتم بودی…

    ولی احساسمون و حالمون خوب نبود….احساس خوشبختی نداشتیم..

    و امروز با خداوند بودن چقدر همین لحظات هر چند کوچک برامون لذت بخش هست…

    .

    پدر عزیزم..‌میدونم در برابر هر لذتی که مینویسم.خداوند منو مورد آزمایش قرار میده..

    که آیا اینحرفمو میتونم به اثبات برسونم یا نه…

    انشالله که حرف نباشه..عمل باشه..

    در پناه خدای بزرگ میسپارمت..

    هر قدمی که برای توحید برمیدارم..فقط برای داشتن احساس رضایتمندیه..

    نه چیزی دیگه…

    برای اینکه بخودم ظللم نکنم..و بقول خداوند از طریق دوستانم..کافر نشم…

    که عذاب خدا “خیلی سخته…

    پدر عزیزم دوستتتدارم همینجا قلب تسلیمتو بوس میکنم..

    چون میدونم خوشبخت بودن فقط ،”همیار و دوست خدا بودنه..

    کل داستان زندگی ما در دنیا و اخرت همینه..

    دیگه اون پاداششو به هر طریقی بهمون میده…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام و درود به سمیه جان عزیزم..

    دختر خانم گل” خانم سلیمی عزیز..

    انشالله هر کجا که باشید تنتون سالم و دلتون شاد و آرام باشد…

    این جایگاهی که ما هستیم سراسر برای ما خیرو برکته…

    من حدودا از اوایل مهرماه شروع کردم به پیاده روی…

    آماده شدن برای قانون سلامتی..

    توی این پیاده روی به اندازه چندین سال…من سود کردم..هم از نظر شخصیتی و هم از نظر روزیهای پر برکت..

    تو این پیاده روی بهم میگه برو فلانجا..میرم اونجا یسری چیزها بهم گفته میشه یا یسری هدیه ها بهم داده میشه‌..

    محل زندگی توی یه مسیر.کوه هست…رشته کوه های زاگرس…و پر از درخت میوه کُنار …و اینروزا که حال هوا بارانی هست…چقدر لذت بخشه..

    روز گذشته بهم گفت برو خونه فلان دوستت..

    من که نمیدونستم کدوم قسمته..

    دیدم ماشین شوهرش دم در خونه پارک هست..

    گفتم خودشه..

    آیفون رو زدم..و ایشون تعجب کرده بود من اومدم..

    چقدر خوشحال شد…

    حتی به همسرشم گفته بود سوپرایز شدم..

    و تا چند دقیقه ایی”که خونه این شخص بودم..چقدر مکان زندگیش شیک و تمییز بود چقدر لذت بردم..

    و ایشون دوتا هدیه بهم داد…

    و روزهای !”بازم گذشته….

    هدایت اومد برم فلانجا…یه سرویس خواب .زیبای سفید ،بهم هدیه داده شد..

    بازم یه پاشنه شخصیتی داشتم..توی این سفر به لطف خدا بهم نشون داده شد..

    چقدر غلبه بر ترس کردم..

    و خیلی موارد دیگه…پر از برکت….

    …و بازم یه سفر به یه مکان داشتم،” که به لطف خدا…باید تمرین اگهی بازرگانی رو انجام میدادم..

    توی اوایل هدایتم به پیاده روی..بهم گفت داخل این مدرسه شو راجع به این موضوع صحبت کن..

    و منم با ترس وارد شدم.و مدیر مدرسه راجع به صحبتم ،”چقدر استقبال کرد..و کلی با معلم ها صحبت کردیم.راجع بخودم گفتم‌..

    مدیر بهم گفت باید با اموزش پرورش در میون بزاریید.

    و خداوند ! دقیق روزشو برام تعیین کرد…و من رفتم آموزش پرورش..

    با یه سری افراد…

    صحبت کردم..(گفتم این الهام خداونده درسته ترس هست..

    ولی من باید انجامش بدم..)

    رفتم توی یه جلسه…

    اون شخص ..بهم گفت بله بفرمایید خانم علی پور..

    گفتم میخام راجع به فلان مسئله توی مدارس با بچه ها صحبت کنم..

    ایشون گفتن مجوز داریید گفتم نه..برای کار تحقیقاتم هست.!

    ناگفته نمونه!!..

    من اصلا نمیدونستم دلیل این الهام چیه..فقط میخاستم اون برنامه الهام رو انجام بدم..

    ..

    گفتن بهت خبر میدییم.دیگه اونجا الهام اومد ادامه .ش ندم..

    و بازم یسری دیگه رفتم یجایی بازم طبق الهام با چند شخص راجع به دستکشهام صحبت کردم…

    سمیه جان….دستکشی که تولید کردم..میتونم با قطعیت بگم هیجای این کره خاکی مثل ورژن من هنوز تولید نشده..

    شاید از نظر کیفیت جنسی باشه..از لحاظ کارایی هنوز کسی تولید نکرده..

    دستکش من کاربردی روزمرگی هست….

    هم میشه ست لباس مجلسی و کت شلوار و توی همین حیطه”پوشیده بشه..

    و هم میشه..برای کارهای روزمره برای محافظت پوشیده بشه..

    بسیار ساده و هوشمندانه خلق شده..که همه رو لطف خدا میدونم…

    میخام بگم!!!!من اون اویل میترسیدم راجع بهش با کسی صحبت کنم..

    میگفتم یعنی چی!؟

    بدرد چی میخوره..

    و قدم به قدم ….این دستکش که زیباتر شد..پروجکتشم برام راحتر شد…

    میخام اینو بگم!!!چیزیکه از دل برآید….

    مگه میشه نتونی راجع بهش تعریف نکنی!!!.

    نمیشه..

    من همیشه درونم خیلی معتقد به این باور بود.و فردی بودم نمیتونستم دروغ بگم..منظورم راجع به بیزنسم..

    ولی الان چیزی که تولید کردم…باورم نسبت بهش خیلی زیاده..بهمین خاطر تونستم پروجکتهای خیلی خوبی رو چه در..شهرم.چه در سایتای ایرانی… و حتی”چه در خارج از کشور داشته باشم..

    چرا!؟چون هنوز کسی نتونسته توی رشته طراحی دوخت همچنین دستکشی رو به سایز بندی برسونه.و بتونه پک ..همون جعبه دستکشو به این دقتی و کاربردی خلق کنه…

    میخام بگم….آگهی بازرگانی…یعنی پرقدرت بودن از چیزی “که اول!برای خودت پر اهمیت هست…..

    و این اهمیت بودن و ارزشمند بودن در طی زمان بدست میاد..

    که اونم نیاز به استمرار برای بهبودهاست…

    دستکش من با هر بهبود…قوی و قوی تر شد…

    و ساختارش با درک بیشتری ساخته شد.. و هر بار اسانتر و زیباتر و عالیتر پروجکت شد به محلهایی که بهم الهام میشد..

    در ادامه!….

    سمیه جان….ممنونم از نتایجت برامون نوشتی…

    نتایج زیاده و واقعا جای سپاسگزاری داره…

    و همه لطف خدای مهربان هست..

    من نرگس چه اون 10 سال.کار کردنهای بدو بدو..

    چه این چهارسال…که فقط با عمل کردن به قوانین…

    تونستم همچنین کارهایی بجز شخصیت !….تونستم روی مهارتمم با دقت و با لطف خداوند ” کار کنم..

    انشالله به زودی دستکشهام جهانی میشن..من به امید اینروزم..حتی تولید خود پارچه هم انجام میشه……فعلا فقط دارم بهبود میدم و حرکت میکنم.

    به امید دیدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام پدر عزیزم…

    قبل از اینکه از عشق کامتتت بگم..

    رفتم سرچ کردم روی ماهتو دیدم…

    یه کت شلواری رنگ قهوه ایی و سر بالا…

    ممنونم از اینکه خودتونو بهم نشون دادین…

    این لطف عنایت خداست که داره قلبمونو بهمدیگه پیوند میده….

    پدر عزیزم…یادم از روزهای خودم از اون اوایل اومد..

    من فکر میکردم دیدن خداوند باید جایی باشه که هیچکس نباشه..

    دقیقا روزهای اول آشناییم با این سایت..

    ساعتها حیران و سرگشته توی کوه بودم..

    یه شب تا ساعت نزدیک 10 روی تختی سنگی خوابم برده بود..

    دوستنداشتم پایین بیام…

    و یه شب….

    یه لحظه خداوند رومو برگردوند یه نور بزرگی پشت بالندی یه تخت سنگ روشن شد..

    الله اکبر….خیلی روشن و زیبا و پرنور…

    دیگه من برای دیدن نور خدا یاد گرفته بودم بلا استثنا میرفتم کوه…

    تا کم کم خداوند بهم گفت..نرگس نیازی نیست برای دیدن نور بیای توی کوه..منم از رگ گردن بهت نزدیکم..

    همین الان نور خدا روی دستانم میچرخه…

    چه برکتهایی از این نور دریافت کردم و هنوزم باهام هست…

    ما تکه های نورییم پدر من…

    تکه هایی نوری که درسته ساعتها با هم اختلاف دارییم..

    ولی …این سدها رو شکونده…

    و داره قدم به قدم ماها رو بهمدیگه متصل میکنه..

    خارج از هر محدودیتی که هستیم…

    پدر عزیزم ممنونم که با عشق نوشتی..

    ممنونم که همجوره نور درونتو برای من نشون دادی..

    من اینروزا دارم فقط روی همین اصل..که احساس خوبه..و خارج از هر نتایجی کار میکنم..

    اتفاقا روز گذشته رفتم قبرستان هیچکسی نبود…

    و همه در کمال آرامش خوابیده بودن..من خودم تنهای تنهای لابلای قبرها عبور میکردم..

    گفتم نرگس….

    دیدی آخرش اینجا هستیما..

    بخودت افتخار کن که قبل از مردنت خدا رو پیدا کردی…

    نور الهی رو در درونت گسترش دادی…

    خیلی خوشحالم…

    که این مسیر رو به لطف خودش دارم پیاده روی میکنم اونم بدون ترس..

    من سالها بخاطر این ترس..زجرها دیدم…

    و هدایت خدا دو سال گذشته بهم الهام شد که باید این مسیر رو بری…

    و الان خیلی برام عادی تر شده..اونم بخاطر اون ایمانی هست…

    که داشتم تقریبا رو به شب بود…بهم گفت باید این غلبه بر ترس توی این ساعت انجام بدی..

    اونم مکانی که من همیشه ازش فراری بودم..

    بهم گفت وایسا..گفتم میترسم..

    بهم گفت باایست…ایستادم…

    گفت نگاه به قبر شهدا کن..

    نگاه کردم..

    گفت میترسی..

    گفتم اره…

    گفت از یه مشت استخون بی جوونی میترسی..

    همینجور که داشتم روی قبرهای قدیمی برای سالهای گذشته عبور میکردم..

    بهم گفت….استخووون ترس داره..

    قبر ترس داره..

    بلند بهم گفت…از ادمها بترس….از ادمهایی بترس که میتونن تو رو از مسیرت برگردونند…

    از یه مشت استخووون میترسی…

    شب خواب دیدم ….همونجا بودم…یه شخصی یه کفش قرمز رو بهم داد..فرداش یه شخصی یه کفش اسپورتی رو بهم داد..

    خیلی جالب بود…

    پدر عزیزم…اینقدر الهامات خداوند بهم رسیده…اینقدر بهم گفته..

    زمان فلان خاسته نیست.تو مسیر قوی باش.

    فلان کن…بخدا میگم..نرگس…دیگه چی میخای…

    کی میاد اینقدر به ما کمک کنه….

    همه چیز خداست..

    پدرم از تک به تک صحبتهات تنم به لرزه افتاده…

    یادم از شبی اومد…که بهم گفت..نرگس رده میانه رو برو..نه اونطرف که شخص مذهبی بود بدنبال سرسبزی بود..

    نه اونطرف که بر عکس این شخص مذهبی بود..

    بهم گفت راه منو بیا…اونم توی دوزخ بودم داشتم چاه های اون مکان رو وارسی میکردم..

    خداوند منو روی دوش خودش نشوند بردم روی بهشت رو بهم نشون داد..

    من هنوز آگاهی تصویر بهشت رو نداشتم..

    فقط حسش میکردم که چقدر زیباست..صدای ابشارها پرندگان گوشم را نوازش میکرد…

    میخام بگم…پدر من….اینا جریانی از نور خدا هست که سراسر کره زمین رو در برگرفته…

    و همه رو لطف خودش میبینم..

    و میدونم برای این دریافت اگاهیها نیاز به روی خود کار کردن دارم..اونم آگاهانه…

    کل زندگی …همین در لحظه زندگی کردنه فارغ از نتیجه.‌‌

    همین پیاده روی بخدا برای من انگار خارج از شدن از یه کسور به یه کشور دیگست..اینقدر این در صلح بودن قابل ستایشه..

    من جز یه لباس ساده و تمییز و راحت چیز دیگه ایی ندارم حتی گوشیمم میزارم خونه…

    که فقط با جریان پیش برم..

    بهم میگه برو فلان خونه..میرم…یه هدیه خوب بهم داده میشه..

    یا میگه فلان مسیر برو..بازم یه هدیه دیگه..

    الله اکبر از این قدرتش..همین اصل خوشبختیه…

    ممنونم پدر عزیزم….بابت تمام نوشتهات…

    اینم جزو ستاره قطبیمونو تا ارامتر این مسیر الهی رو پیش ببرییم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام و درود خداوند،” به سعیده جان…

    سعیده ها چه غوغایی بپا کردند..

    سعیده عزیز…من بچه های سایت ،” رو”که میبینم نتایج خیلی خوب”از قانون سلامتی گرفتند.من خوشحالتر میشم…

    میدونی چرا!؟؟؟چون ذوق و شوق خیلی خوبی نسبت به خرید قانون سلامتی دارم..

    من الان از 7 مهرماه ..دارم یسری تمرینات رو برای قانون سلامتی انجام میدم..

    اول از نخوردن شیرینیهای صنعتی..

    کلا نخوردن همین نوشابه.پفک..و اینجور چیزا..یه وقتایی کم میوردم.

    ولی سعی کردم هر روز متاهد تر باشم.و لطف خدا خیلی کنترلم بهتر شده.

    با این باور….میخام یه بدن سالم.و یه زندگی عالی و با حال خوب داشته باشم..

    و گفتم نرگس برای خرید قانون سلامتی باید بها بدی..

    مخصوصا بحث خوردن خیلی کنترل ذهن میخاد…

    واقعا سخته…

    ولی وقتی اهرم رنج و لذت میبندم.

    خیلی قوی تر عمل میکنم.

    و خیلی جالبتر…وقتی چیزهای چرت و پرت میخورم.

    معدم بعد از چند ساعت،” در هم بر هم میشه…

    و اهرم رنج و لذتم قوی تر میشد.

    و بازم یه تاهد روزگذشته بستم.و خیلی راحت از پسش براومدم..

    ولی سعی کردم هنوزم غذاهای سالمتر بخورم..

    حذف کردن یسری غذاها…

    و همین عمل بهش باعث شده.

    خیلی بهتر بتونم قوی تر عمل کنم.

    دوست عزیزم….این ذوق و شوق من به قانون سلامتی…

    شب و روزمو گرفته..

    ولی میدونم خداوند بهترین چیدمان رو برام قرار داده..

    و انشالله ..

    حتما در آینده منم میام از این نعمت خداوند بخوبی استفاده میکنم.

    خوشحالم که تو این مسیرم..

    مسیری که داره تکاملمو بسمت این دوره سوق میده.

    دوست عزیزم..میخام بهت بگم..قدر این دوره رو بیشتر بدون.

    یه بدن سالم یه دنیا میرزه…

    من خیلی خیلی خیلی مشتاق این دوره هستم..

    میخام زندگی با غذای سالمی رو برای خودم رقم بزنم….

    من سعی کردم متاهد به این مسیر باشم تا انشالله این دوره برام کن فیکون بشه.

    نمیدونم چجور!؟

    فقط میدونم هدایت میشم..

    سعیده جان بهت تبریک میگم…

    بابت داشتن این دوره و اینهمه نتایج…

    نتایجی که لطف خداوند شاملت شده تا بار اضافی وجودت” خالی بشه…

    این بهترین افتخار یه انسان در مسیر درست هست..

    بهت افتخار میکنم که داری بسیار متاهد تو این مسیر ادامه میدی.

    اتفاقا این برگشتها باعث میشه بیشتر قدردان باشی…

    بیشتر بدونی “داشتن به بدن سالمم مهمه !که بتونی با حال خوب زندگی کنی…

    بهت تبریک میگم.

    در پناه خداوند باشی…

    انشالله همیشه متاهد و سربلند باشیم.

    و سعی کنیم توی این حالت همیشه ادامه بدییم‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام و درود به آقای خاص…

    صبح جمعتون بخیرو شادی دوست عزیز” هم قلب الهی من. .

    که هر آنچه که داریییم از آن اوست…..

    الحمدالله رب العالمین…

    آقای خاص‌….نوشتهات دقیقا مهر تاییدی برای خاستهای من بود..

    چقدر آرامش گرفتم…

    چقدر حالم خوب شد….

    چقدر بهم برکت داد شد…

    چقدر حالمو خوب کرد….

    آقای خاص…دیدن نتایج شما باعث میشه ایمانم تو مسیر قوی و قوی تر بشه …

    باعث میشه تا بیشتر توی مسیر با ایمان بیشتری ادامه بدییم..

    خداوند دیشب از طریق بچه های سایت در یوتیوب بهم گفت…

    خداوند ..گناه. و ترس نقطعه مقابل ایمانه و خداوند فقط؟از اهل ایمان دفاع میکنه‌..

    .آقای خاص خداوند وقتی میبینه ما یه مسیری رو کج میرییم فورا بهمون میگه..آهای کجا..برگرد..

    ولی ماها توی این مسیر هستیم…باید همیشه گوش بفرماش باشیم…

    و زود برگردییم به مسیر تا بهترینها رو برای خودمون بچینیم…

    دوست عزیزم نوشته هات….مهر محکمی بر قلبم زد..

    منم برای بیزنسم….میگم خدایا !!!.تو منو هدایت کردی به این مسیر خودتم برام چیدمان کن.

    اصلا دوستندارم توی فضای اینستاگرام و یاوه گویها فعالیت نکنم.

    چند روز ناگفته نمونه افتادم توی دامش یه لحظه با هدایت خدا فهمیدم دارم خودمو با دست خودم .بدبخت میکنم.

    دیدم قانون آییینه ایی خیلی دقیق کار میکنه..

    فایل نشانها از کانون توجه …بهم هدایت شد..

    و با این فایل غوغایی در درونم قوی شد…

    گفتم خدایا سعی میکنم ایمانمو قوی کنم..و تو مسیر تو قدم بردارم..

    سعی میکنم فقط زیباییها رو ببینم و احساسمو خوب نگهدارم…

    و چقدر درها برویم باز شد…

    دوست عزیزم…..بهتون تبریک میگم..

    منم میخام یه لیست شفافی از اون موقعیت شغلیمو بنویسم تا جواب خوبی بگیرم..

    چون میدونم نتایج زمانی میاد …که من مدام و مستمر روی بهبودهایم مخصوصا بهبودهای توحیدیییم….کار میکنم..

    منم با این باور…که خدایا خودت چیدمان زندگیمو بدست بگیر و هدایتم کن به مسیرهایی که بهترین خودت باشه…

    .سبحان الله

    مرسی دوست عزیز الهیم خداقوتتتتتتتتتت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلامی دوباره به سعیده عزیز..

    هیچ فرکانسی بالاتر از فرکانس سپاسگزاری نیست…

    همین چند ماه پیش توی بیمارستان قلب بودم..دیدم،” هم تختی پدرم به زور داره نفس میکشه چندین دستگاه بهش وصله تا یه نفس بگیره..چقدر زجر میکشید..

    و افراد دیگه که این مابیین میمردن..

    همه اون اتفاقات برای من بود….و من درسها تو دل اون شرایط؟گرفتم..

    ولی اینقدر فراموشکارییم که فکر میکنیم اصلا این اتفاقات پیش نیومده..

    چقدر این تابستون درگیر بودییم..

    بخدا یه شب از خستگی مجبور شدم یه ملحفه پهن کنم روی کف بخوابم..

    احساس کردم خون بدنم توی کف پاهام هست..شب از شدت سرما،بازم مجبور شدم بیام روی صندلی..

    اونجا گفتم خدایا میشه برگردم به اتاقم روی تختم بخوابم..

    میدونی چیه!!! هر چقدر فکرشو میکنم ما خیلی سپاسگزار نیستیم ..

    وقتی توی همچنین شرایطی قرار میگیرییم…میگیم خدایا شکرت بابت نعمتی که قبل داشتم ولی نسبت بهش سپاسگزارت نبودم..

    واقعا چقدر خوبه ما همیشه بخاطر همه همین داشتهامون سپاسگزار باشیم..

    ولی یجاهایی خاموش کردن ذهن و انگیزه دداشتنمون کم میشه…

    و این انگیزه نه فقط خاسته های بزرگ…بلکه برای تمامی لحظاتمون باید بتونیم حفظش کنیم…

    سعیده جان مرسی بابت نوشتهات…اینروزا احساس میکنم باید هنوز خیلی تلاش کنم. تا بتونم قوی عمل کنم..

    این انگیزه خیلی بها میخاد…چون هر لحظه از دستش میدی..من به واقعیت جهنم رو میبینم.

    اصلا بحث خاسته داشتن یا نداشتنش نیست..

    بحث احساس خوب ماندنه…احساس خوب همون امیدوار بودن…

    که باید همیشه روش کار بشه…

    ممنونم سعیده عزیزم.دوستتتدارم.

    همه چیز انگیزه هست…

    احساس خوبه ….

    نه فقط یسری چیزهای مادی..

    اونا بقول استاد و خودت !!!پاداش هاش هستند….

    انگیزه داشتن احساس خوب و حفظ توحید و رفتن به پله های بالاتر نور” رحمت الهی….

    خدایا شکرت بابت هر لحظه از زندگیمون ..که میدونم تمام وجودم از آن توست….تمام انگیزه هام اینه که خودمو روی شونهات بنشونم و تو مرا ،”به بهترینها هدایت کنی‌..و خودت بهترین نقشه ها رو برام بکشی..

    نقشه خودت مهندسی شده هست..و میدونم از ریشه درست و مقاوم هست..من فقط باید احساسمو انگیزه هامو روی فرکانس تو نگهدارم..

    خدایا شکرت بابت دوستان بهشتیم.مخصوصا سعیده توحیدی شمالیمون!!!!

    پس انشالله”!” یادم میمونه انگیزه مو حفظ کنم با توحید و یکتاپرستیت!!!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام به برادر عزیزم در ابن سایت بهشتی…

    بهشتیکه هر لحظه با سخنان زیبای الهی هر کدوم از شما دوستانم،”برام بولد میشه…

    سلام و درود خدا بر قلب توحیدتون..که مانند فامیلیتون گرامی هستین..

    بهتون تبریک میگم….

    کل داستان همینه….کل داستان توحید..

    یادته امتحان کنکور که میدادییم…همیشه خودشناسی و خداشناسی میومد‌.

    همیشه من عاشق این سوال بودم..هیچی هم “ازش نمیدونیتم نمیدونم حالم با این سوال خوب میشد….

    یادمه کلاس عمومیمون توی دانشگاه…همون درس دین و زندگی…یه شیخی بود از دانشگاه شیراز میومد به ما هم تدریس میداد..

    یه روز گفت ازگه کسی میتونه روی این ایات قرآن بخونه…شروع کنه…

    و منم توی بین اون دانشجوا شروع کردم به خوندن….

    منو تحسین کرد..

    ناگفته نمونه من تمام پایه های مدرسه..قاری بودم..

    همیشه هم یوره فاتحه و یا شمس رو میخوندم…عاشق قرآن مخصوصا معناش؟بودم..

    چند سال درونم میطلبید قرآن بخونم..

    اونم فقط معناش.‌.

    تا لطف خداوند شامل حالم شد…

    آره ..اون استاد فقط بهم گفت خانم ؟منم گفتم علی پور..تحسینم کرد…

    حسن جان!!!من از همون بچگی بهم الهام میشد…دقیقا الان که به زندگیم نگاه میکنم….میبینم تمام اون خوابها برام به واقعیت بسته..

    از قبل داشتم تکاملمو میگذروندم و براش کماکانی بها میدادم..ولی خودم آگاه نبودم…

    توی همین چند ماه پیش‌‌…خواب دیدم. توی دوزخم…

    یه محله تاریک و خشک و برهوت…پر از چاله های بزرگ….

    من بودم با دو شخص…

    که یکیشون نزدیکام بودن..

    یکی دیگشون آشنای خیلی دور همون همسایهای دورم بودن.که اتفاق سه شب قبل از این خواب توی پیاده روی همدیگرو دیدیم..

    همینجور که داشتم توی اون بیابون قدم میزدم…و همجا سوت و کور بود….

    دیدم …اون دونفر بسمت من میان…ولی اون شخص دور…دیدم بسیار ناملایم بود…

    و بسیار هر کدومشون سرگردان بودن..

    و ناگفته نمونه…

    یکیشون مذهبی شدید..

    یکیشون برخلاف این عقیده..چیزیکه تو جامعه تا دلت بخاه هست..

    و هر کدومشون دلیل و منطق خودشون دارن..

    بهم گفت!!!!شخص مذهبیه…سبزی میخام…

    و همینجور دیدم غیب شد..

    اون شخص چیزی نگفت و داشتیم نگاه همدیگه میکردییم.

    رفتم سر یه چاه…

    چاهی که هر چقدر نگاه درونش میکردی چیزی رو نمیدیدی..

    بسیار وحشتناک…

    و من با دیدن اون دو شخص…بهم الهام شد…که نرگس…نه اون مسیر رو برو…نه اون مسیر …

    کاری به باورای این دو شخص نداشته باش…

    مسیر منو بیا…

    و منو روی شونه هاش نشوند و منو پرواز داد توی بهشت…

    بیین خواب و بیداری بودم.ولی اینقدر حس این بهشت زیبا بود..صدای آبشار و صدای چهچه پرندگان آدمو بیهوش؟میکرد.

    هنوزم اون عمق حس لطیفی اون فضای بهشتی و صدای پرندگان تو گوشمه…

    من نمیدیدم.فقط حس میکردم..

    چشمانم نمیتونست اونهمه زیباییها رو ببینه..

    فقط حسش میکردم..اینقدر دلنشین و لذتبخش و اسان بود روی شونهاش..دوستنداشتم…برگردم…

    بهم گفت دیگه تمام…رسیدم به آبشار….و تمام شد…

    الله اکبر چه الهامی…

    بارها توی سایت نوشتم…

    خداوند بهم گفت…

    نرگس اگر بازگردی..مانیز بازمیگردییم..

    مواظب رفتارت باش..

    مواظب اعمالت باشم..

    خیلی دارم خودمو کندو کاو میکنم..

    میخام بگم!!!حسن جان!!!!ممنونم بابت نوشته توحیدیت…

    بابت دلواپسیهامون توی مسیر توحیدی…که یادمون باشه..هر انچه که کسب کرده اییم تا به الان وجود لطف صنع ربّ حق تعالی بوده..

    همه چیز بر میگرده به توحید…

    همه چیز خودشه…

    هر چقدر من توحیدی عمل کنم.‌سعادتمندی دنیا و آخرت نصیبم میشه…

    راهییه که استاد داره همجوره یکدل و یکصدا بانگ میده…که بچهاااااا همه چیز توحید..

    هر چقدر خودمونو بشناسیم…اعمالمونو بشناسیم..

    هدایا میشیم به توحید بیشتر ..حالا هر چقدر من بتونم قوی عمل کنم.‌آسان میشم بسوی آسانیها…

    متشکرم بابت دل نوشته توحیدیت.قلب تسلیمتو همینجا بوسه میزنم..چون وجود الهیتو هر بار داری قدم زنان قوی میکنی‌‌‌..

    به امید یاری الله….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: