فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 104

2065 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    آرمین اصغری گفته:
    مدت عضویت: 2416 روز

    بنام خالق هستی

    سلام بر تو ای پیامبر زمانه

    قدم19

    فقط روی خدا حساب باز کن

    اگر درلایه لایه های وجودت به خدا ایمان داشته باشی

    به هیچکسی قدرت نمیدی و همیشه درکمال آرامش هستی

    منبع رزق وروزی جهان هستی فقط خداست

    خداوند بی نهایت دست داره

    تو فقط سرخودش حساب باز کن تا هدفهایت را به موقع لمس کنی

    تمام افراد تاثیرگذار درجهان

    افرادی بودن که بجز خدا از هیچکس ترسی نداشتن وبه کسی باج نمیدادن

    توحید یعنی یگانگی الله

    سپاس الله ای که تنها فرمانروایی جهان هستی است

    روی هیچکس جز خدا حساب باز نکن

    وقتی به توحید میرسی همه جهان میشن دستانی از دستانی خدا

    فقط ایمان وباور نیاز است

    تمرین این قسمت

    1-در دفتر تمرین بنویس که سر چه افرادی حساب باز کردی ونتیجه نگرفتی

    وازطرفی بنویس چه جاهایی فقط توکلت خدا بود وبه صورت معجزه آسایی همه چی حل شد

    2-خواستهایت را با جزئیات برای خدا بنویس وتاریخ بزن با بهترین احساس

    خیلی ممنونم ازشما استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    مهدی فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 1801 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت همه دوستان

    واقعا وقتی به غیر خدا توکل میکنی و ازش انتظار داری با سر میکوبی زمین همه تون براتون اتفاق افتاده بارها و منم بارها برام رخ داده

    یه بار یکی از فامیل قرار بود برام کار بگیره و من هی بهش زنگ میزدم حتی بهش قول دادم که اگه این کار رو برام بگیره بهش مژدگانی هم میدم خلاصه اون شخص بهم زنگ زد گفتش که فلانی شما رو معرفی کرده و الان من یه واحد کابینت دارم بیا برام انجامش بده، من رفتم که اندازه گیری انجام بدم و صحبت کنیم باهم و بهش قیمت دادم. اون موقع زیاد کار نداشتم و به اون پول خیلی احتیاج داشتم بعد که حرف هامونو زدیم گفتش که خبرتون میکنم ـ گفتم پس خبر از شما بعد چن روز زنگ نزد من زنگ زدم گفتم چیشد تصمیم نگرفتید گفتش چرا بذار با خانمم مشورت کنمم فردا بهت زنگ میزنم بازم زنگ نزد تا چن روز و من باز پیگیری کردم (شرک، شرک پدر آدمو در میاره،،، اصلا خداوند داشت بهم هشدار میداد ولی من کر و کور بودم) خلاصه زنگ زدم و گفتش که شماره کارت بده پول بفرستم برات، بیانه داد و من شروع به کار کردم… بعد مدتی کابینت هارو آماده کردم همون اولش رفتم برا نصب بهم گیر داد چرا رنگ کابینت ها اینجوری، اون گفته بود سفید خالی میخوام مم براش سغید زدم روز نصب هزار تا قسم خورد که نه گفتم مشکی و سفید بزن ـخلاصه من براش مشکی اضافه کردم اون یه ضرر که کلی جنس خرج کردم بعد نصب ۴ میلیون از پولش موند بخدا انقد اذیتم که که نگو خلاصه به زور دو تومن ازش گرفتم بخدا قسم بعد سه سال هنوز دو تومن دیگه نداده و من کلا بیخیالش شدم…

    بعدش که با این مسیر آشنا شدم و درک کردم شرک چیه خدا چجوریه فهمیدم که چقد شرک داشتم و چقد رو بنده خدا حساب باز کردم همون موقع منم نمازم غذا نمیشد همیشه نماز اول وقت ولی فقط با حرف توکل میکردم به خدا عملا چشمم دنبال بنده هاش بود بعد کلی باور اشتباه که اگه با مردم ارتباط نداشته باشم کسی بهم کار نمیده یا قرضی کار میکردم تا مشتری هام بگن آدم خوبیه و من رو معرفی کنن به بقیه اصلا به مشری ها زنگ نمیزدم واس پول خودم یا پیش صاحب مغازه ام انقد خودمو کوچیک میکردم که نگو.

    ولی الان خداروصد هزار مرتبه شکر توی همین دوسال کلی پیشرفت کردم دستگاه خریدم ماشین خریدم عروسی کردم کلی در کارم پیشرفت کردم خیلی با کیفیت تر شده کارم به جای اینکه چشمم دنبال دست مردم باشه اول به خدا توکل کردم بعد توانایی هامو بردم بالا واس خودم الگو میارم که اگر فاانی تونسته پس منم میتونم حتما اگه فلانی ماهی صد تومن ثروت میسازه حتما منم میتونم و خداوند هم هر جی ازش میخوام و باور میکنم که بهم میده حتما بهم میده الهی صد هزار مرتبه شکرت بابت همه چیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1571 روز

    استاد عزیزم این فایل امروز دومین بار برای من باز شد اول صبح نامه حضرت علی به امام حسن و حالا هم دارم روز شمار رو مرور میکنم که دوباره این موضوع اومد که رو هیچ کس جز خدا حساب نکن و تو فایل سفر دور آمریکا قسمت ۶۰+۱ هم گفتم همین چند دقیقه پیش

    و آلن دوباره شنیدم این باور توحیدی رو چون نیاز دارم بشنوم چون منم به طور مخفی رو دیگران حساب میکردم روی شوهرم رو‌مادرم گاهی و روی دولت گاهی به طور مخفی ولی الان مسرانه میخام فقط رو خدا حساب کنم من قدرت رو تو خیلی موارد دادم خدا و گاهی نه انگار باور ندارم هنوز من همیشه میگم به قول قدیمی ها نمک غذا رو از خدا بخواه و خودم گاهی تا خاسته مخفی شاید رو دیگران حساب کردم ولی تمام تلاشم الان اینه که تنها منبع سلامتی و رزق و روزی بی حساب رو خدا می‌دونم خدا رو وهاب رزاق هادی و مهربان میدانم و میخام تو این مورد هدایتم کنه چون صاحب اختیار من هست او همه چیز همه کس تو و من میشود به شرط باور و اجازه دادن و خاستن خدایا شکرت شکرت شکرت

    چشمم به تو عه و ایاک نعبد و ایاک نستعین

    رو به عینه میخام بیارم تو زندگی با چک و لگد نه به راحتی و سادگی میخام تو زندگی نشون بدم خدا رو همون طور که از کودکی مرا پرورید

    بزرگ کرد و دستان خودش رو تو زندگی من زیاد کرد

    قدرت برتر رو خدا میدانم و اگر به انسان ها قدرت دادم همون ها مرا زمین میزنند از طریق بینهایت دست وارد زندگی من میشود و فقط خدا راه گشا هست

    و از او میخام همیشه نشونه ها شو تو زندگی ببینم و به دیگران بسناسونم با نتایجم

    پروردگارا خود را تقدیم تو میدارم با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد باشد که بر اراده ات گردن نهم( تسلیم ) امین خدا یا شکرت که قدرت انتخاب دادی تا تو رو انتخاب کنم

    اگر خداوند برایت کافی نیست باید آن رااز نو بشناسی و توحید و شرک رو دوباره معنا کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    رضوان یوسفی گفته:
    مدت عضویت: 2282 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام استاد عشق و توحید. سلام مریم بانوی موحد

    دیروز بالاخره من بعد یک سال که دوره عزت نفس رو خریدم رفتم و آگهی بازرگانی رو انجام دادم. چرا که استاد آخر فایل جلسه ۶ گفته بود اگه میخوایی زندگیت تغییر کنه باید این تمرین رو انجام بدی و اگه انجام ندی منتظر تغییر ات نباش. ولی من هیچوقت به این قسمت فایل دقت نکرده بودم. خلاصه با یکم لرزش صدا برای چند خانم اجرا کردم. و همیشه موقعی که می‌خواهم در یک جمع فی البداهه صحبت کنم صدام میلرزه.

    اما امروز با این فایل به راهکاری قوی برای غلبه بر این لرزش پیدا کردم و آن این اینست که من دارم افراد را در ذهنم بزرگ میکنم که جلوی آنها صدایم میلرزد و گرنه چرا باید صدایم بلرزد و این فایل مرا به این واداشت که باید روی اینکه فقط روی خدا حساب باز کنم بیشتر کار کنم.

    و برای اجرای دوباره تمرین آگهی بازرگانی از قبل این فایل رو با دقت گوش میدهم بعد میرم انجام میدم.

    من این فایل رو بارها شنیده بودم ولی به نکته دقت نکرده بودم که جلوی کی صدات میلرزه دست و پات رو گم میکنی

    خدای من چه نکته خفنی. تمام ترس هام رو از صحبت در جمع از بین برد خدایا شکررررررررت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    محمد مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1439 روز

    به نام الله

    سلام خدمت شما دوستان عزیزم

    هروقت در طول زندگیم روی دیگران حساب باز کردم، انگار که خداوند با مشکلاتی که برام به وجود میومد، بهم نشون میداد که پسر، من میخوام به من توکل کنی. روی من حساب باز کنی؛ و هربار به لطف الله، اعتماد من بهش بیشتر شد. (قانون تضاد باعث صمیمی تر شدن من با خدای خودم شد.)

    نتیجه ی قابل توجهی که ازین فایل و تجربیات زندگیم گرفتم اینه که :

    دوستان عزیزم فقط و فقط نگاهتون به دستان خداوند باشه.

    هیچکس در این عالم نمیتونه زندگیه شمارو متحول کنه.

    تنها با اعتماد به الله یکتا میتونید زندگی خودتون رو تغییر بدین.

    اگر شخصی یا عامل بیرونی باعث سودی در زندگیه شما شده اون عامل بیرونی تنها دستی از دستان خداوند بوده.

    اگر روزی شخصی که قرار بوده به شما سودی برسونه، پشتتونو خالی کرد. در واقع یا شما روی اون حساب باز کردین که این شرک خفی باعث شکستتون شده یا اینکه خداوند راه مناسب تری برای شما درنظر گرفته که باید بهش اعتماد کنید…

    در پناه الله یکتا. ❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    محمد نوری گفته:
    مدت عضویت: 1589 روز

    سلام به همه

    الان داشتم کامنت یکی از دوستان عزیز رو میخوندم وسطش یاده قصه خودم و توکل به خداوند افتادم گفتم بگمش

    الهی به امید تو

    من تو خانواده ای بزرگ شدم که بعضی از اقوام نزدیکمون تو جاهایی از دولت بودن و فکر کنم هنوز هم باشن چه نظامی چه سیاسی و … البته جایگاهشون رو دقیق نمیدونم ولی خب جایگاه بالایی هست تو دولت یادمه یکیشون رو اوووونقدررررر تو ذهنم بزرگ کرده بودم و این آدم خیلی خفنه و هر جا میشستم میگفتم این فامیلمون فلان و بیسار مثلا یادمه یه بار که سنم خیلی کم بود و پرررررررر از باورهای شرک اومده بود خونمون شماره منو خواست یادم نیست دقیقا که چرا و چیشد من شمارمو ندادم بهش و چند ساعت بعد ایشون بهم زنگ زدن و صحبت کردیم. گفتم وااووو این چقدر قدرت داره چقدر خفنه حالا اصلا شاید چه میدونم از کس دیگه گرفته بودهااا ولی خب شرکم نمیذاشت که به این فکر کنم میگفتم نه این خیلی قدرتمنده ، الانم که دارم اینو مینویسم واقعا میبینم خدا بهم رحم کرد که خیلی زیاد تو کارهام رو اون آدم حساب نکردم.

    گذشت تا یه برهه ای من گشتم دنبال کار و به جای اینکه بگم خدایا تو درست کن میگفتم نه تو که کاری نمیکنی بذار به این چند نفری که میشناسم و میتونن کاری انجام بدن برام بگم خدای من! و البته این باورم داشتم که باید پارتی داشته باشی جای خوب استخدام شی اگر نداشته باشی که خدا که نمیتونه اینکارو بکنه این تو رفتارهام مشخص بود منم به زبون هی خدا خدا میکردم ( اینم وسط بگم من بخاطر همین باور که باید پارتی داشته باشی تا به جایی برسی این باورم نشئط گرفته بود از صحبت های دیگران تو منم جا افتاده بود که آقا پارتی باید داشته باشی من چندین سال فوتبالیست بودم و بخاطر همین شرک نشد که بشم اون چیزی که میتونستم ) خلاصه یکی از این بندگان خدا به من کار تو یه ارگان نظامی رو پیشنهاد داد که خیلی هم شاید برای خیلیا مورد علاقشون باشه منم با خودم میگفتم خوب این تنها راهشه دیگه میرم همینو بدون اینکه هییییچ اطلاعی از اون کار داشته باشم اون کاره هم یه جوری بود که بخوام توضیحش بدم خیلی طولانی میشه اما تو خونه بود استخدام نبودی اما حقوق میگرفتی اون حقوق رو هم اون بنده خدا که فامیلمون بود میداد که وعده داده بود که این جمع چندین نفر بعدا میشه یه سازمان که زیر نظر این ارگان میره و شماها هم استخدام میشید منم خوشحال و خوش و خرم که به به چیشششد اما داشتم دستی دستی خودم رو بدبخت میکردم خلاصه بعد فکر کنم ۶ ماه کار کردن این فامیل ما اومد گفت دیگه یه جا گرفتیم فلان جا شما هم بیا اونجا که اونجا به ما خییییلیییییی دور بود بعدم هی بهش میگفتم بابا بیا منو استخدام کن دیگه یه روز اومد گفت شرایط هم فرق کرده چون خیلی نزدیک هست به اینکه این جمع بشه یه سازمان و اینا گفتم خب شرایطش چی هست گفت بیا فلان جا بهت میگم گفتم باشه رفتیم و گفت و گفت و من بیشتر فهمیدم نه اینجا جای من نیست باید بیخیال بشم دیدم خیلی محدود میشم گفتم آقا نمیخوام عطاش رو به لقاش میبخشم و اومدم به پدرم گفتمو از اون لحظه به بعدش مورد توجه پدرم قرار گرفتم 😁😁 البته به روش سامورایی یکمم درد داشت 😀😀 فکر کنم این اتفاق و فشارها یکسال روم بود به حدی که از فشارهای عصبی خیییلی حالم بعد میشد اما خداروشکر میکنم بخاطرش شاید اگر نبود هیچوقت نمیفهمیدم الان دقیق حافظم یاری نمیکنه که بعد از این اتفاقا شد که با سایت آشنا شدم یا قبلش فایل های رایگان رو خیلیییی کم و یه ذره گوش میدادم و مثل مسکن عمل میکردو بعدم هیچ ولی الان که فکر میکنم دمش گرم که انقدر منو دوست داره و هروقت که قبلانا باید بخاطر شرکم خیلییی بیشتر بلا سرم میومد اما هروقت که صداش کردم کمکم کرد

    خدایا سپاسگذارم ازت

    تو این دوره من گفتم اقا من میخوام مهاجرت کنم اصلا همزمان شده بود با مهاجرت یکی از رفقام ( از اون کاره هم کامل اومده بودم بیرون و تو یکی از فروشگاهای برند سیسمونی فروشندگی میکردم از ۷ صبح میرفتم و ۱۱ شب برمیگشتم تو اون مسیر هم کشف قوانین رو گوش میدادم که نخریده بودمش اینو یه جا قبلا توضیحش رو داده بودم ) که ایشون هم اون زمان بود تو سایت و دوره هارو داشت باااازززز دوباره اونجا گفتم ایول اینکه داره میره منم برم خدمت بعد منم میرم پیشش اون هوامو داره یکی نبود بگه آقااااجان این همه کتک خوردی یادت رفت باز ؟ یادت رفت کی از همون فشارها کشیدت بیرون ؟ با اون بنده خدا هم خیلی صحبت میکردم خیلی وقتا هم میشد میومد میگفت من دارم فلان کار میکنم که اگه بشه انقدر گیرم میاد و با خودم گفتم اینقدرشم میدم به محمد من دیگه میرفتم تو رویا که ایول بهم میخواد انقدر پول بده دمش گرم باز هم تو حرف میگفتم خدا تو عمل میگفتم تو که کاری نمیتونی بذار رو اینا حساب کنم ( بخدا الان همش خندم میگیره اصلا باورم نمیشه اینجوری بودم ) خلاصه این صحبت ها ادامه دار بود و وعده های ایشون من خوشحال تا اینکه تصمیم گرفتم برم خدمت دوباره با یکی از فامیل ها صحبت کردم گفتم ببین میتونی برام بسیج جور کنی دوباره اونجا هم رو اون آدم حساب کردم که اونم نشد یهو قاطی کردم گفتم آقا اصلا بیخیال هرچی پیش آید خوش آید ولش کن بسیج و کسری و تو سپاه بیوفتمو این داستانا یه روز صبح نزدیک عید بود فکر کنم رفتم پلیس +۱۰ گفتم من میخوام برم خدمت میدونی رو یه جوری از درون شده بودم که کلا گفتم هیچ حسابی رو آدم ها باز نمیکنم نخواستیم ولی اینم نبود که خدایا تو برام اکی بکن بیشتر میگفتم هرچی پیش آید خوش آید و همه کارهای خدمت از پزشکی و نمیدونم صد تا چیز دیگه خیلیییی راحت و روون انجام شد برام اصلا انگاری داشتم لیز میخورد کارهام انقدر همه چیز راحت و ساده برام داشت انجام میشد بعد اومدم خونه تو اون دوران هم سه چهار تا فایل بود که خییییلی گوشش میدادم یکی اگر اشتباه نکنم باورسازی خدا بود یکی دیگه این بود موضوش که خدا میخواد تو همه لذت ها رو ببری کلا موضوع تموم اون چنتا راجب خدا بود تقریبا میتونم بگم روزی چند بار و هر روز گوش میدادم بعد از عید (شایدم قبل عید دقیق یادم نیست ) رفتم برگه سبز بود سفید بود نمیدونم اونو بگیرم که مشخص میشد کجا افتادی و کی باید بری دیدم ای دل قافل جایی که نمیخواستم و اونم شهرستان (نیرو انتظامی افتاده بودم ) گفتم ای بابااااا من میخواستم سپاه یا ارتش باشم که ای خدا رفتم تو یه پارک نزدیک اونجا نشستم و به برگه نگاه کردم و سعی کردم حرف نزنم یهو گفتم بیخیال بابا هرچی هست میرم بعد سر رام یه پلیس رو دیدم گفتم خدمت چجوریه تو پلیس و خیلی جالب حرف هایی رو شنیدم که گفتم خب خوبه پس حله بریم بقیشم درست میشه از اون روز تا روز اعزامم دیگه گفتم خدایا خودت درستش کن دیگه تو لفظ و ذهن رو اون حساب کردم و همه جااااا شد گلستان حالا شاید خانوم ها دقیقا ندونن خدمت و نیرو انتظامی رو ولی آقاها میدونن چی شد ولی بخدااا بهشت شد گلستان شد از کی ؟؟؟؟ محمد از کییی؟؟؟ از وقتی که روی خدا حساب کردم از وقتی که فقططططط روی خودش حساب کردم نمیتونم همه اتفاقات خوبش رو بگم چون بی نهایت زیاد بود اما بعضی هاش رو میگم مثلا آموزشی ۶۰ روز بود مرخصی ها رو کم کنی میشد ۵۵ روز یا ۵۲ دقیق یادم نیست ما هفته اول رو کلا نرفتیم 😁😁 چون گفتن نمیدونم اونجا شلوغ جا ندارن به هفته از اینور پرید ۳ روز هم مرخصی آخر دو بار هم مرخصی ۴۸ ساعته من فکر کنم آموزشیم ۴۰ روزم نشد این از این بعد آموزشی یکی از سخت ترین مراحل خدمته اما برای ما چجوری گذشت ؟ با از صبح تا شب بخندیمو بازی کنیم و بریم فوتبال بزنیم و پانتومیم بازی کنیم و بریم تو کلاس تئوری و بخاطر روزه کلا گفتن رژه و عملی نمیخواد برید فقط برید تئوری و البته فقط هم گروهان ما و یکی دو تا دیگه اینجوری بودن بقیه اما باید رژه و عملی هم میرفتن ،کلا عشق و حال کردیم چه رفیق های بی نظیری هم پیدا کردم پست های اونجامم همیشه افتاده بود ۵ شنبه ها ۵ شنبه ها پست میدادم آخرین پستم که تموم میشد چچچون جمعش تعطیل بود تا ۱۱ صبح میخوابیدم😋😋

    دوباره تقسیم شدیم افتادم دوباره یجا دیگه به دور از همه رفیق هام دوباره تا ذهنم شروع کرد چرت و پرت بگه گفتم باباا من سپردم دست اون خودش درستش میکنه رفتیم و افتادم سمت پایین تهران دوباره توکل کردم گفتم درست میشه از همون روز اول شروع میکردم تو دفترم نوشتن که خدایا من میخوام برم اون منطقه اونجا بهتره خودت برام ردیف کن خودت برام درستش کن خواسته هام رو به خدا میگفتم و بعد رها میکردم دوباره اونجا هم عشق و حال اونم چجوری تا ۷ شب که کارو اینا بود بعد یکی از سربازهای اونجا که ۵.۶ ماه زودتر از من اومده بود و بچه رشت گفت من دارم میرم مرخصی همون روز اولی که اونجا بودم گفت اگر ماشین بیارم منو میبری تهران رو بهم نشون بدی گفتم اره بیار بعد کار میرفتیم تا ۳.۴ صبح میگشتیم غذا میخوردیم بستنی میخوردیم تو حیاط با کادری ها بازی والیبال میکردیم دوباره لطف خدا شامل حال من شد و من بعد ۵۰ روز از اونجا به همون جااا که میخواستم جا به جا شدم و جالبه قبلش به همه میگفتم من میخوام برم اونجا یا مسخره میکردن یا میگفتن ببین اینجا دیگه تهشه ته دنیاست اینجا اومدی تا آخرش اینجایی میگفتم باشه حالا میبینیم ( یاد جلسه سوم قدم نهم افتادم ) و وقتی که من از اونجا داشتم میرفتم همون کادریه گفت خدایی پارتیت کیه چیکار کردی چجوری داری میری گفتم حالا شد دیگه و تو دلم میگفتم دمت گرم کارت رو خوووب بلدی دوباره تو اون جای جدید کلی خنده کلی عشق و حال هروز برم خونه کلییی من اونجا عزت و احترام داشتم رو خدا حساب میکردم بقیه هوامو میداشتن شده بودن دست خداوند به به همین الان که دارم مینویسم پر از شور و عشق به خداوند شدم خدایا شکرت دوباره بعد ۶ ماه فکر کنم ۱۱ ماه خدمت بودم گفتم آقا من میخوام برم ستاد و اون جای خاص گفتم خودت برام درستش کن و نکتشم این بود که تو همون ساختمونی که ما بودیم که سر کلانتری بود همون قسمت که برای یه دسته دیگه بود اونم گفت بیا من جا به جات میکنم ولی اصلاااا رو حرفش حساب نکردم گفتم خدا من نمیدونم تو برام درست کن اونی که از همه بهتره اونی که قول داده بود نشد منم گفتم خب پس فهمیدم کجا برام خوبه خداروشکر که این نشد اونجا قطعا برام بهتره یه هفته یا دو هفته بعد از اونجا هم منتقل شدم به اون ستاد و اون نقطه خاص حالا اونجا چجوری خدمت میکردم ؟ اولا ۸۰٪ روزا ساعت ۳ خونه بودم روزهای دوشنبه و پنج شنبه ۱ خونه بودم کلا آماده باش رو فکر کنم تو اون دوران اگر ۱۰۰ تا بود برای بقیه من ده تاشم نبودم همیشه میگفتن تو نمیخواد بیای با کادری ها انقدر دویت بودم باهاشون که باهم میشستیم فوتبال میدیدیمو با یکی از کادری های رتبه بالا اونجا فوتبال میزدیم روزهای زوج و کلیییی عزت و احترام نه تنها تو اون بخش بلکه تو کل اون ستاد داشتم همش از کجا بود ؟

    هذا من فضل ربی

    همش رو مدیون خداوندیم که فرمانروایی آسمان ها و زمین رو داره و من رو اون حساب کردم و توکل کردم کلی تو این مسیر شاید مواردی بود که میخواستن منو بترسونن یا اذیت بکنن اما من گفتم اون ربه اون فرماندست حساب کردم روش بهم همه چی داد سربازی که روز اول تو یه ساعت اول میگفتم هیچی دیگه بدترین جایی که میشد ولی وقتی رو رب حساب کردم گفتم من بنده تو و تو رب من نتیجش شد حتی برای همون سربازهای ارتش و سپاه تعریف میکردم جایی میدیدمشون باورشون نمیشد میگفتن ما تو سپاه و ارتش اینجوری خدمت نمیکنیم و تو دلم قند آب میشد از اینکه چقدر خوبه که کارا رو بسپارم به تو ایمانم و امیدم رو حفظ کنم و قدرت تورو باور کنم

    این کامنت خیلی طولانی شد میخواستم راجب کار هم بگم، تو کامنت های بعدی هرجا بهم گفته بشه حتما و باعشق اون داستان رو هم میگم که اونجا چیشد

    عاشقتونم

    امیدوارم هممون بیشتر بهتر عمیق تر رب رو درک کنیم و بتونیم کارا رو بسپاریم بهش

    خیلی دوست دارم این آرزو رو براتون بکنم ؛

    در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و باعشق باشید😍😍😍😍😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    نازنین بایرام زاده گفته:
    مدت عضویت: 1064 روز

    سلام استاد مرسی از فایلای قشنگی که ارائه میدین من تازه با سایتتون آشنا شدم و واقعا الان یه مدته هرروز دارم ویسارو از اون اول گوش میکنم و خیلی وایب خوبی میگیرم🥺🤍

    راستش استاد من همیشه از پدرم میترسیدم همیشه فک میکردم پدرم دارای یه قدرتیه که همیشه بتونه رو من تسلط داشته باشه و از یه ور همیشه به ویژگی های بد اون فک میکردم و روزها مثلا نماز میخوندم و گریه میکردم تا بتونم واقعا خودم تصمیم بگیرم 😑

    یکی از ارزوهای من این بودش که بتونم برم مسابقه تکواندو ولی همیشه چون از پدرم میترسیدم میترسیدم که بهم بگن نه و دلشکسته بشم نمیتونستم بگم و این یه حسرت شده بود واسم‌…

    تا اینکه یروز اسم شمارو از داییم شنیدم و ازونجایی که ادم خیلی کنجکاویم میخواستم راجبتون بیشتر بدونم و اینا تا اینکه یهو چشمم خورد به این فایل و دانلودش کردم و همینجوری که تو خونه داشتم را میرفتم گوش کردم و راجب شرک فهمیدم استاد این ویس میتونم بگم یه تلنگر بود واسم مثل همون ماشینی که نیاز داره به یه حل تا روشن شع واقعا یه تلنگر بزرگی بود واسم تصمیم گرفتم برم مسابقه شرکت کنم و به خونواده بگم:) بدون اینکه ترسی درونم ایجاد خیلی محکم به پدرم گفتم که من میخوام مسابقه بدم استادددد باورم نمیشد بدون اینکه مخالفتی کنه گفت باشه حتی خیلییی حمایتمم کرد

    و من اون مسابقرو رفتم و بردمممم

    واقعا من به یه تلنگر نیاز داشتم و واقعا خیلییی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که تو سن ۱۷ سالگی به این سایت هدایت شدم و دارم رو خودم کار میکنم

    حتی بعد از یه مدت که من کم کم افکارمو عوض کردم

    تونستم معلم زبان بشم البته معلم زبان موسسه و واقعا دهنم باز مونده

    تک تک عوامل این سایت و کسایی که کامنت میزارن و خود شما استاد خیلی وایب و احساس خوبی به ادم میدین و همتون کارتون درسته❤🙏🏻

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    لیلا گفته:
    مدت عضویت: 1145 روز

    سلام دوستان عزیزم امیدوارم حالتون به لطف خدا مهربان عالی باشه

    بازم همون ایمان و باور خودمون

    هر جوری که خدا باور داشته باشیم هرقدری که ایمان به خدا داشته باشیم از منبع الهی نصیبمون میشه.مثلا ما تو فرکانسی هستیم که تو اون فرکانس خبری از خرید و داشتن یک ماشین با امکانات عالی نیست بعد میگیم خدا برای ما نمی‌خواد خدا قهر کرده با ما ایمانمون کم میشه باورمون نسبت به خدا تغییر می‌کنه قانونی که تغییر ناپذیر هست و با باور های غلط خودمون اون حور که دلمون میخواد دوست داریم تغییرش بدیم همین باور های غلط کاری میکنن که ما روی همه حساب کنیم جز خدا. بخاطر همین میریم دنبال پارتی و رشوه و به کسی که یک مقامی داشته باشه بتونه کاری کنه برامون سر خم می‌کنیم گردن کج میکنیم تا بتونیم به خواسته مون برسیم ولی به این کارمون به خواسته مون که نمی‌رسیم اعتماد به نفس و عزت نفس مون از دست می‌دهیم چون به خواسته مون نرسیدم.

    راه های غلط و پرپیچ و خم و انتخاب میکنیم بعد میگیم خدا کمکمون نمیکنه من این حرف استاد که تویکی از فایل هاست خیلی به دلم نشست این که هروقت دیدی داری تلاش میکنی ولی به خواسته ات نمی‌رسی بدون باور های که در مورد خواسته ات داری اشتباه هست همون ترمز های پنهانی که تو زندگیمون هست از یه طرف داری تلاش میکنی ولی پات روی گاز هست و از طرفی دیگه پات روی ترمزه و فکر پارتی و رشوه و کسی به غیر از خدا هستی

    همه چیز خودمونیم همه چیز من هستم در زندگی خودم همه چیز تو هستی در زندگی خودت قدرت اختیار و انتخاب که خدا به ما داده فقط برای انتخاب همسر و مانتو و رنگ مبل نیست برای تشخیص راه درست از راه غلطه برای انتخاب مسیری هست که دستت تو دست خدا باشه یا راهی که سردرگم و گیج توی سر جای خودت ایستادی و داری درجا می‌زنی غافل از اینکه دستت که تو دست خدای مهربان باشه با سرعت بیشتری حرکت میکنی از چیزی نمی‌ترسی همراه داری همیار داری همسفر داری همه این ها کاش فقط در حد نوشتن نباشه برام کاش عمل کنم دارم تلاشم می‌کنم دارم تلاش می‌کنم به شناخت خدا به شناخت یگانگی خدا به یکتا بودنش به فرمانروا بودنش به بزرگ شناختنش می‌خوام همه چیز بسپارم به خودش می‌دونم برام شاهکار می‌کنه می‌دونم برام کاری می‌کنه کارستون فقط یه کار کوچولو من انجام بدم خدا ده تا کار بزرگ برام انجام میده من یک قدم و اون صد قدم فقط باورم نسبت به خودم و نسبت به خودش تغییر بدم فقط همین با همین باور و ایمان زندگی خودم زیررو می‌کنم

    استاد عزیزم متشکرم شما هم دستانی از دستان خدای بزرگ و مهربانی ممنونم از شما و سایت بی نظیرتون

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    رویا محمدیان گفته:
    مدت عضویت: 1162 روز

    به نام تنها معبودم💞

    .

    قدم هفدهم

    .

    دوستان عزیزم میخوام از نحوه اشناییم با این فایل بگم تو دورانی بودم که تازه با قوانین اشنا شده بودم و نتایج زیادی گرفته بودم ولی به قول استاد زندگیم رو غلتک نیفتاده بود و هنوز مدار هام نوسان میکرد میرفت بالا و باز میومد پایین به ثبات نرسیده بودم و از این داستان خیلی ناراحت بودم از نجواهای شیطان خسته بودم اومدم تو سایت و قسمت عقل کل رو دیدم و دوستی مشکل منو داشتن و کسی بهشون پیشنهاد کرده بود هر روز فایل فقط روی خدا حساب باز کن و نامه ۳۱امام علی رو گوش بده اون انسان فرشته ای از طرف خدا بود واقعا

    اولین بار که این دوتا فایل رو گوش دادم فقط گریه میکردم انگار خدا داشت حرف میزد چقد اروم شدم معتادشون شده بودم تموم میشد میزدم از اول انگار تشنه ی این اگاهی ها بودم خداروشکر این دوتا فایل پله های من برای شناخت خدا شد بعدش چقدر پیشرفت کردم

    خدایا ای تنها معبودم کمکم کن همیشه تو راه رسیدن به تو باشم همه چیز رو از تو بدونم شرک نورزم و فقط بندگی تورو بکنم فقط از تو کمک بخوام فقط از تو بترسم و پروا کنم و خاشعانه بندگیت رو کنم خدایا کمکم کن از پندهایی که تو کتابت گفتی استفاده کنم در هر شرایطی ایه ی متناسبش رو یادم بیار که یادم نره خدایی باشم💟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    شمیم کردستانی گفته:
    مدت عضویت: 1574 روز

    سلام به همگی

    خدای مهربونم ازت سپاس گزارم که امروز منُ به این فایل هدایت کردی

    خدایا شکرت به خاطر نون ،تخم مرغ،زیتون و… ای که امروز خوردم.

    خدایا شکرت به خاطر تمام میوه های خوشمزه ای که توی یخچالمونه.

    خدایا شکرت به خاطر عشقی که بهم دادی.

    خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سرم.

    خدایا شکرت به خاطر تن سالم خودم ،خونوادم و عشقم.

    خدایا شکرت به خاطر امیدی که توی دلم دارم.

    ازت ممنمونم که معنای ایمانُ بهم یاد دادی.

    مرسی که عاشقمی.

    هر وقت بهت اعتماد کردم تو روم زمین ننداختی و اون چیزی رو که میخواستم رو بهم دادی.

    خدای مهربونم تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.

    تو فرمانروای جهانی ،تو قدرتمندی،تو داناترینِ دانایانی،تو از همه چیز باخبری و تو عاشق منی و به من گفتی همه رویا هایی که تو سرمه رو خودت گذاشتی تو سرم،تو به من گفتی من هرررچی که بخوام رو تو به راحتی بهم میدی.

    تو به من گفتی که قدرتت خیلی زیاده ،خیلی مهربونی و از جایی که من ممکنه به ذهنم نرسه بهم میدی .تو میتونی منُ بالا ببری.

    بهت اعتماد دارم💞

    من میدونم تو معجزه میکنی🧚

    ازت ممنونم به خاطر عشقی که نسبت به من داری.

    مرسی که من به خواسته ها م میرسونی.

    🙏💞

    تو هر لحظه هر ثانیه داری به من کمک میکنی ،حتی وقتی که من نمیفهمم و نمیبینم.

    تو فرمانروای جهانی و من تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میخوام.

    تو به من گفتی :من بهت پول میدم ،هرچقد که بخوای،نگران نباش.

    ممنونم💕

    تو وجود داری ،هستی، من حسِت میکنم.

    من میخوام مثل تو مهربون باشم ،پس تمام آدماایی که منُ تنها گذاشتنُ میبخشم و میگذرم ازشون.

    الهی شکر💕🧚

    تو یه خواهر خیلی مهربون به من دادی که هیچ کس شبیهش نیست،اون بینظیره ،شبیه فرشته ها می مونه.

    تو به من کسی رو دادی که واقعا عاشقمه و به خاطر من تلاش میکنه،با همه اخلاقای بدم کنار میاد و منُ تنها نمیزاره ،اون بهم وفاداره ،و اینا همش از لطف و مهربونیِ توئه

    تو به من خونواده ای دادی که خیلی مهربونن،هر چی ازشون تعریف کنم بازم کمه.

    تو به من تن سالم دادی.

    تو به من اجازه دادی هر لحظه بتونم با روح کسی که از دست دادمش حرف بزنم و من اونُ هر لحظه کنار خودم حس کردم.

    خدای مهربونم ازت ممنونم که از من مراقبت کردی،تو به من خیلی لطف داشتی و من سعی میکنم لطفت روفراموش نکنم،چون من به خوبی تو نیستم و ممکنه یادم بره.

    خدااگه تو به من اینارو نداده بودی اونوقت من هیچیِ هیچی نداشتم و شاید حتی اصلا تو این دنیا نبودم.

    تو به من اجازه دادی پام بزارم تو این دنیا و چیزای جدیدی رو تجربه کنم.

    کاش بتونم درکت کنم و خودم رو از تو جدا ندونم.

    تو به من گفتی: بهت دادم چیزی رو که میخوای،عاشقتم دختر.

    سپاس💞منم عاشقتم.

    🥰🥰🥰

    خدای مهربون تو به من یاد دادی که آدم درستی باشم .

    🙏سپاس💕

    ازت ممنونم که به من مهربونی رو یاد دادی،اعتماد رو یاد دادی وقلبم رو آروم کردی💕

    شبایی که گریه میکردم ،تو بغلم کردی.

    وقتی که میترسیدم تو کنارم بودی.

    تو منُ هیچ وقت تنها نذاشتی.

    وقتی که فکر میکردم صدامُ نمیشنوی ،تو صدامُ شنیدی و تو من نجات دادی از برزخی که توش بودم.

    🙏ازت سپاسگزارم و خیلی دوست دارم💞

    تو به من عشقُ یاد دادی.

    🙏💕سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: