این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-19.gif8001020پشتیبانی سایت/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngپشتیبانی سایت2015-07-06 00:00:002025-12-03 06:58:09فقط روی خدا حساب باز کن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم مریم بانو مهربانم و تمام بچه های خانواده بزرگ عباسمنش
امروز این فایل را که نگاه می کردم یاد این پاشنه آشیل خودم افتادم که من خیلی همیشه دنبال پارتی برای سرکار رفتن بودم و همیشه دنبال حامی در زندگیم بودم اما الان این پاشنه آشیل را خیلی ندارم.چون حسابی در این راه نا امید شدم و دست من را در حنا گذاشتند.همه می گفتند که فلان کارها را برای من می کنند اما هیچ کس در دنیا به اندازه سوزنی کاری نکرد.اتفاقاً به میزان باورم به خداوند ،خدواند به من بیشتر هم داد.دیگر خیلی وقت هست این پاشنه آشیل را ندارم.امیدوارم همه زودتر به این نتیجه برسند که سر کسی حساب نکنند.خیلی ممنون از همگی علی
چقدر قشنگ خدا داره من هدایت میکنه و به قول استاد میزنه تو گوشم و من نمخوام بپذیرم ک بابا همه چیز خداست داری قدرت به کسی میدی ک خدا خلقش کرده داری میگی مخلوقتات خدا از خودش قدرت بیشتری دارن مگه خدا توی تمام قرانش نمیگه کافران سخت مجازات می شوند پس چرا من دارم همین طوری سمت جهنمی میرم ک هم تو این دنیا هم اون دنیا گریبان گیرمه ک چی انقدر سخته قدرت دادن به خدایی ک خالق اسمان زمینه مگه خدا نمیگه تو از من بخواه زمین برات مهیا می کنم همه چیز هر انچه ک روی زمین هست میدم فقط از من بخواه چقدر سخته توکل به خدایی ک انقدر عالی هدایتت میکنه توی قرانش میگه من کارهایی کردم ک محال بود به حضرت ذکریا با اینکه زنش نازا بود بچه دادم مریم ک دختر بود بچه دادم و هزاران هزار معجزه دیگه ک تو قران است
معجزات من میبینی بازم از به غیر من میخوای چقدر باید کور باشی ونبینی چقدر دیگه باید از بقیه کتک بخوری تا بفهمی بابا همه چیز دست منه من خالق همه این چیزا مگه خدا نمیگه برای من هیچ محالی وجود نداره خواسنه های ما چقدر محالن ک خدا نتونه بهمون بده چقدر بزرگتر عظمت خداست به اون خدا بزرگترین ارزوهای ما برای خدا هیچه بشکن بزنه میتونه اون خواسته بده ولی میگم ن بندهاش میدن اونا بهم قول دادن مگه خدا تو قران نمیگه از من بخواه دیگه از این قول قوی تر بزرگتر چرا نیلوفر دوست داری به نابودی بری چقدر سخته توکل به این خدایی ک میگه من همه چیز برای ارامش شما خلق کردم
بهتر مهربون ترش مگه هست فقط چون میگه یکم صبر کن سریع باید بری سمت بندهاش اوناهم فقط بهت الکی قول بدن سیلی بزننت
میخوام بس کنم این شرک میخوام تموش کنم چون واقعا خسته شدم خدا انقدر بهم چیز نشون داده و نتیجه گرفتم بدونم بی جواب نمیزارم انقدر مهربون هست ک ببینه از بندش بریدم رفتم تو اغوشش مثله مادری مهربون از خطاهام بگذره بگه فدای سرت خودم درستش میکنم تو فقط بشین کنارم
استاد الان ک دارم مینویسم همین طوری دارم اشک میریزم کم بار سوم ک این فایل گوش میدم ولی الان واقعا میخوام از همه کس جز خودش بکنم
میخوام مثله کودکی گم شده ک از مادرش دور بوده و تازه پیداش کرده پناه ببرم به اغوشش و دنیام بسازم باش
قبلاً اصلا نمیتونستم خودم رو تصور کنم که به خواسته هایم رسیدم اما این روز ها بدون اینکه چشمم را ببندم با چشم باز خودم را در خواسته هایم میبینم
و این نشونه ی خوبیه
گویا مدارم بهتر از قبل شده
فایل رو اولش که گوش دادم باهاش خیلی ارتباط نگرفتم میدونستم میخواد بگه توحید داشته باش و ... از این حرف ها ، اما یک دفعه بحث رب بودن خدا نظرم رو جلب کرد . من این فایل رو قبلاً هم شنیده بودم اما خیلی نظرم جلب این نکته نشد .
که رب یعنی صاحب اختیار
من میترسم . من از پدرم میترسم . از اینکه نمیزاره آزاد باشم حالم بد میشه حسرت میخورم و حال و هوای بد همیشه همراه منه.
اینا یعنی شرک
یه حسی بهم میگه برم یک دفتر زیبا بخرم و اسم اون دفترم رو بزارم آزادی و سعی کنم کار کنم روی این موضوع و در کنارش هم کارای مهارت آموزی مو انجام بدم . چون پول آزادی میاره و آزادی هم پول میاره البته .
من باید آزاد باشم چون خدا صاحب اختیار منه و همین صاحب اختیار خودم گفته که آزادی و حق انتخاب بهم داده . او به من عقل داد ذهن داد تا تصمیم بگیرم انتخاب کنم دست داد تا باهاش هر چیزی که میخوام رو بردارم هر کسی که دوست دارم رو لمس کنم او به من پا داد تا به هر کجا میخواهم بروم هم کجا که میخواهم توقف کنم و بایستم او به من چشم داد تا هر چه صلاح میدانم ببینم او به من قلب داد که عاشق شوم عاشق هر کسی که با او هماهنگم به دیگران عشق بورزم و عشق دریافت کنم او به من گوش داد تا با آن حرف های زیبا بشنوم خوشحال شوم او به من استعداد داد تا کار کنم پول دربیاورم و به خرید بروم قدم بزنم قدم بزنم و قدم بزنم و انتخاب کنم او به من یک جسم فیزیکی داد تا دیگران مرا ببینند و من هم دیگران را ببینم ، اگر غیر از این بود که خدا همه را نامرئی می آفرید یا هر کس را جایی زندانی میکرد .
من میخوام آزاد باشم . اما انگیزه ای برایش ندارم حس میکنم نشدنی است یا مگر فلان اتفاق بیفتد میشود یا بهمان اتفاق بیفتد میشود.
حس میکنم باید بروم در بخش عقل کل و جست و جو کنم و راهکار ها را بخوانم و در دفترم بنویسم و اجرا کنم این بار جدی تر از همیشه کاملا جدی و به قول استاد متعهدانه
باید توجه م را به نکات مثبت ببرم چون دو روز است که افسار کانون توجه ام از دستم در رفته است.
کلا دلم گرفته و مثل قبل شدم همش توهم و فکر کردن به (م ب) فکر کردن به راه فرار از این مشکل
من هم زمانی از اینکه پدر و مادرم به من آزادی ندادن که روزهای خوب جوونیم با دوستانم به طبیعت برم یا مسافرت برم ناراحت بودم و مدام مقصر اصلی تنهایی و توی خونه بودنم رو اونها میدونستم،
اما
استاد همیشه میگن که اولین قدم برای تغییر این هست که بپذیری مسئولیت 100 درصدی وضعیت الانت خودت هستی.
قطعا وقتی این جمله رو میخونی ، ذهنت گارد میگیره و عصبانی میشه و با خودت میگی چطور ممکنه این وضعیتم مقصرش من باشم؟ من آزادی میخوام ولی پدرم فضا نمیده.
اما باید بدونی که اگرچه که تلخه اما مسئول وضعیت الان من و تو خودمون هستیم.
باید این رو بپذیریم و سپس بیایم باورهامون که آزادی و استقلال مالی هست رو اصلاح کنیم و بجای باورهای محدود کننده ، باورهای قدرتمند کننده قرار بدیم.
یعنی چی ؟
یعنی من خودم وقتی به استقلال مالی فکر میکردم ، این ذهنیت میومد در ذهنم که حتما باید رزومه قوی داشته باشم، کی میاد به یک تازه وارد توی این رشته کار بده یا اینکه چطوری برای کسب و کارم مشتری جذب کنم و….
بعد اومدم افرادی رو پیدا کردم که در وضعیت مشابه من مشتری داشتم و یا به اون هدفی که من میخواستن رسیده بودن و این مدلی برای ذهنم منطقی میکردم که ببین : این آدم تونسته پس تو هم میتونی.
ببین
باید بنویسی
بنویسی
بنویسی
تا بتونی اصلاحشون کنی.
به محتوای رایگان استاد پایبند باش و تمامی فایل ها رو چندین و چند بار. گوش بده.
هر کاری میگن انجام بده حتی اگر ذهنت قبولشون نداره.
امیدوارم مطالبی که نوشتم رو بکار بگیری و بدردت بخوره یکتای عزیز.
باسلام خدمت استاد و مریم عزیزم که تا اینجای راه همراهمان بودند
استاد راجب این مسئله ای که الان بیان کردید
من مادرم یه شغل داره که خیلی دوسش داره و چندین بار تا مرز از دست دادن کارش بود ،جوری که گریه میکرد برای از دست دادن کارش ،تمام قدرت و در دستای مدیر مجموعه میدید ،میگفت وای بیکار شم هیجا حقوق بهتر این نمیدن،وای قسطامو چیکار کنم،وای هیچ موقعیتی بهتر اینجا گیرم نمیاد
ولی در نهایت وقتی فهمید که قدرت فقط درون دست های خداست و رها کرد مسئله کارشو دید که خود به خود همه چی درست شد
و من اینجاست که حرف شمارو خیلی خیلی خوب متوجه میشم
دیگه با این فایل مطمئن شدم یک مشرک به امااام معنا بودم و هنوزم هستم ولی یه ذره آگاه تر شدذم یه کوچولو ته دلم قرص شده که خدا در کنارت هست نه بر علیهت
واقعا من ایمان ندارم و به قول های همه اعتماد میکنم جز خدا چون بهش ایمان ندارم چون ذهنیت خیلی بدی بهش داشتم و همیشه انتظار داشتم از همه از پدر مادر خواهر برادر دوست هم اتاقی و تو رابطه هام از طرفم همیشه گلایه داشتم چرا بهم اهمیت نمیدی چرا توجه نمیکنی چرا هزینه نمیکنی من کاسه گدایی رو گرفته بودم سمت بقیه و فهمیدم به گدا چیز خوب نمیدن
به هرکه وابسته شدم ازم گرفته شد به بدترین حالت ممکن
تو رابطه عاطفی که خیلی دوسش داشتم و اون آدم بخاطر من هرروز شکر گذاری میکرد اینقدر توی ذهنم بزرگش کردم و بت کردم که خودش آخر سر بهم گفت بهتر از تو برام هست چرا چون من همه قدرت رو داده بودم بهش و خودم ضعیف و ضعیف و ضعیف تر میشدم
تو حیطه مالی قدرت رو دارم دست عموم که اگه اون آخر ماه پول پدر رو نده ما از گرسنگی میمیریم .ای وای ای وای که چقدر مشرک بودم و هستم
چقدر این فایل برام شیرین بود انگار یه اب سرد روی آتش وجودم بود که نگران بودم اگه پولمون تموم بشه چیکار کنیم و این آگاهی تلمو قرص کرد که خدا تنها منبع رزق هست به ظ
شرط اینکه باورش کنی
تمام تلاشمو میکنم روی باور های توحیدیم. کار کنم و بیام از نتایجم بگم
زندگی من اگه بخوام به دو بخش تقسیم کنم، میشه قبل از توحیدی شدن و بعد از توحیدی شدن. الان میخوام تفاوتهاش رو بگم تا ذهنم هم منطقیتر متوجه بشه و دیگه جم نخوره و اشتباه نره.
قبل از دوره توحیدی:
من پر از خشم بودم، هم خشم پنهان و هم آشکار. مدام گله و شکایت میکردم، از آدمها و کارهایی که باید برام انجام میدادن و نمیدادن ناراحت بودم. همیشه چشمم به دهن همه بود که چی میگن، تا سریع جواب بدم، و اگه نمیتونستم، اون رو تبدیل میکردم به نشخوار ذهنی و مدام تو ذهنم چرخه میکردم. این باعث شده بود آرامش نداشته باشم؛ مدام گریه میکردم و هیچ زیباییای تو زندگیم نمیدیدم.
زندگی مشترکم در حال زوال بود، نمیتونستم با هیچ کسی خوب کنار بیام و مدام با همه سر جنگ بودم. شاید ظاهر من چیزی نشون نمیداد، اما درونم متلاشی بود و داشتم به سمت افسردگی میرفتم. با اینکه کلی نعمت و ثروت داشتم، چیزی رو نمیدیدم و فقط کمبودها رو داد و فریاد میزدم. مدام گذشته رو کنکاش میکردم و خودم رو سرزنش میکردم، احساس گناه داشتم و حس ارزشمندی و لیاقت تو زندگیم وجود نداشت. رابطهم با خدا هم ضعیفترین بود؛ اصلاً هیچ رابطه خوبی نداشتیم.
من دائم درگیر مقایسه با دیگران بودم، دائم از نداشتنها و کمبودها ناراحت میشدم، و همه چیز برام تاریک و بیرحم به نظر میرسید. هر موفقیتی هم که کسب میکردم، سریع دنبال عیب و ایرادش میگشتم و لذت واقعی ازش نمیبردم. ذهنم مثل یه ماشین خراب مدام چرخه میکرد و آرامش واقعی هیچ وقت دستم رو نمیگرفت.
بعد از هدایت خدا به زندگی توحیدی:
این مسیر خیلی آروم آروم پیش رفت و دوسالی طول کشید تا به اینجا برسم. حالا روز به روز حال و روزم بهتر شده. حتی کمترین امکانات رو میدیدم و از تنهایی با خودم لذت میبردم. هر لحظه شاکر خدا بودم و آرامش عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.
دیگه با آدمها در جنگ نبودم و رابطهم با همسرم روز به روز بهتر شد. احساس لیاقت و ارزشمندیم بالا رفت، چون فهمیده بودم قلبم جایگاه پروردگارمه. حالم هر روز بهتر و شادتر شد، نه فقط ظاهری، بلکه از درون.
دیگه به آدمها وابسته نبودم و هیچ انتظاری هم از کسی نداشتم، برای همین آدمها خودشون دوست داشتن کنارم باشن و من هیچ زور و تلاشی برای نگه داشتنشون نمیکردم. نعمتها و برکتهایی که به خاطر ناسپاسی از زندگیم رفته بود، برگشته بود.
با خودم رفیق شده بودم، با خدای خودم رفیق شده بودم. نشخوارهای ذهنی خیلی کم شده بود و آرام گرفته بودم. دیگه منتظر نبودم آدمها با من همراه بشن؛ خودم مسیرم رو میرفتم. خودمو سرزنش نمیکردم و با خودم مثل یک دوست رفتار میکردم.
و مهمترین تغییر، رابطهم با خدا بود. دیگه خودمو از او دور نمیدیدم. هر روز متواضعتر میشدم و به هیچ بودن خودم و همه بودن خدا نزدیکتر میشدم.
حالا دارم این زندگی رو زندگی میکنم و میخوام از همین تریبون به ذهنم بگم: ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم. ببین چقدر حالمون بد بود و حالا چقدر هماهنگ با روحمون شدیم. به نظرت این بهتر نیست؟ به نظرت به نفعمون نیست که توحیدی باشیم و هر روز در این مسیر پیشروی کنیم؟ همین که کمی توحیدی شدیم، ببین چه تغییر بزرگی ایجاد شده؛ حالا اگه بیشتر پیش بریم، چه ها که نمیشه!
زندگی من حالا پر از شکرگزاری، آرامش، لذت از هر لحظه و اتصال عمیق به پروردگارمه. دیگه وابسته به قضاوت یا تایید دیگران نیستم، دیگه نگران چیزهای کماهمیت نیستم و هر روز بیشتر از قبل حس میکنم که همه چیز دست خداست.
استاد جانم، از شما هزار بار ممنونم و خدارو هزار بار شکر میکنم که منو به این مسیر هدایت کردین؛ قبل از اینکه بمیرم، منو زنده کردین. هنوز اول راهم و خیلی مونده که پیش برم، اما همین میزان کم هم ارزشمنده و تلاش میکنم هر روز بهتر از دیروز بشم. همین که کمی توحیدیتر شدم، خودش یعنی من در مسیرم.
و واقعاً باید از فاطمه جانم هم تشکر کنم که تو این مسیر موند و تعهدش به خودش و خدای مهربونش رو عملی کرد.
امروز فقط میخوام با تمام وجودم این حس قشنگ رو با شما به اشتراک بگذارم. از روزی که این فایل رو شروع کردم، هر صبح حتماً بعد از نوشتن «ستاره قطبی» گوشش میکنم و زندگیام از آن روز تا امروز، از این رو به اون رو شده. مهمترین دستاوردش؟ استاد جان، من آسون شدم برای آسونیها… چه حس شیرین و بینظیری! خداجونم، برای این همه هدایت و عشق نمیدونم چی بگم…
تمام حس و حال الانم که باز هم هدیهای از طرف شماست، میسپارم به مولانای جان که بگه: «من این روزها که دارم توحیدی زندگی میکنم، چه حال و اوضاع زیبایی دارم.»
استاد جانم، فقط میتونم از خدای مهربانم که همه سپاسگزاریها از آن اوست، برای وجود پرنور و هدایتگر شما سپاسگزاری کنم
من از عالَم تو را تنها گُزینم
رَوا داری که من غمگین نِشینم؟
دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست
زِ توست اَر شادمان و گَر حَزینَم
به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گُل
گهی گُل بویَم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چُنانم
مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم
در آن خُمّی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من؟ چه باشد مهر و کینَم؟
تو بودی اوّل و آخر تو باشی
تو بهکن آخرم از اوّلینَم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی از اهل دینَم
به جز چیزی که دادی من چه دارم؟
چه میجویی ز جیب و آستینَم؟
خدای مهربانم، سپاس برای هدایتهای بیوقفهات، برای این روزهای سرشار از نور و حضور توحیدی، و برای هر لحظهای که قلبم با تو یکی میشود. الهی دلم همیشه در فرکانس عشق تو باشه، دستهایم هدایتت را دنبال کنند و قلبم آرامش و شادی بیپایان تو را تجربه کند. الهی آمین
امروز اومدم و خلاصهی این فایل رو، همونطور که در حال گوش دادنش بودم، از زبان خودم نوشتم.
ببین فاطمه عزیزم، اگه میخوای به جایی برسی که کل دنیا برای تو کار کنه و همهچیز به نفع تو جلو بره، فقط باید خدا رو ببینی. تنها منبع رزق و قدرت خداست. وقتی چشم و دلت رو به آدمها بدوزی، در واقع قدرتی رو که فقط مال خداست میدی به دست اونا. خدا تو قرآن بارها گفته «رب» یعنی فرمانروا، صاحباختیار، کسی که همهچیز به دستشه. وقتی باور کنی تنها رب واقعی خداست، هیچکس دیگه نمیتونه جلوی تو رو بگیره.
آدمها فقط وسیلهان. اگه کسی بهت کمکی کرد، ازش تشکر کن، اما ته دلت بدون که خدا بوده که از اون راه دستت رو گرفته. مثلاً کسی بهت هدیهای میده، زبانت میگه «مرسی» ولی دلت میگه «خدایا شکرت که از این راه رزق منو رسوندی.» این یعنی توحید.
ما معمولاً به قول آدمها بیشتر اعتماد میکنیم تا به وعدههای خدا. یکی میگه «فلان روز پولتو میدم» و خیالمون راحت میشه، اما وقتی خدا بارها در قرآن وعده داده «فتح و پیروزی نزدیکه»، باورمون سسته. در حالی که تنها وعدهای که هیچوقت خلاف نمیشه، وعدهٔ خداست.
گاهی یه اتفاق سخت میفته تا خدا یادت بیاره منبع واقعی فقط خودشه. فرض کن از کارت اخراج شدی. اگه فکر کنی تنها راه رزقت همون کار بوده، ناامید میشی. ولی اگه به ربوبیت خدا ایمان داشته باشی، میدونی هزاران راه دیگه جلوت بازه. همون خدایی که به یه مورچه تو دل خاک روزی میده، از جایی که حتی فکرش رو نمیکنی رزق تو رو هم میرسونه.
برای همین باید توی ذهنت آدمها رو از نظر قدرت کوچیک کنی. نه اینکه بیاحترامی کنی، فقط بدون هیچکس چیزی بیشتر از تو نداره. شاید ظاهر شرایط سخت باشه، ولی در حقیقت خدا همیشه با توئه و همهچیز دست اونه.
گاهی هم خدا با یه سیلی بیدارت میکنه. کسی که بهش تکیه کردی ناگهان رهات میکنه، تا بفهمی تنها پشتوپناه واقعی خداست. وقتی این درس رو بگیری، تازه میبینی معجزهها چطور تو زندگیت ظاهر میشن. اونوقت همهٔ آدمها وسیله میشن برای کمک بهت، روابطت شیرینتر میشن، کارت و پولت سر و سامان میگیره، آرامش و حال خوب برمیگرده.
خلاصهاش اینه: هیچوقت روی هیچکس حساب باز نکن، فقط روی خدا. اون همیشه کافی و حتی بیشتر از کافی برای توئه. خدایی که به مورچه روزی میده، به تو هم روزی میده، فقط کافیه بهش اعتماد کنی.
«تنها تو رو میپرستیم و تنها از تو یاری میخوایم. ما رو ببر به راه راست، راه کسایی که بهشون نعمت دادی.»
به نام خدای مهربان
روز هفدهم از سفرنامه
سلام به استاد عزیزم مریم بانو مهربانم و تمام بچه های خانواده بزرگ عباسمنش
امروز این فایل را که نگاه می کردم یاد این پاشنه آشیل خودم افتادم که من خیلی همیشه دنبال پارتی برای سرکار رفتن بودم و همیشه دنبال حامی در زندگیم بودم اما الان این پاشنه آشیل را خیلی ندارم.چون حسابی در این راه نا امید شدم و دست من را در حنا گذاشتند.همه می گفتند که فلان کارها را برای من می کنند اما هیچ کس در دنیا به اندازه سوزنی کاری نکرد.اتفاقاً به میزان باورم به خداوند ،خدواند به من بیشتر هم داد.دیگر خیلی وقت هست این پاشنه آشیل را ندارم.امیدوارم همه زودتر به این نتیجه برسند که سر کسی حساب نکنند.خیلی ممنون از همگی علی
سلام استاد جانم و مریم جانم
چقدر قشنگ خدا داره من هدایت میکنه و به قول استاد میزنه تو گوشم و من نمخوام بپذیرم ک بابا همه چیز خداست داری قدرت به کسی میدی ک خدا خلقش کرده داری میگی مخلوقتات خدا از خودش قدرت بیشتری دارن مگه خدا توی تمام قرانش نمیگه کافران سخت مجازات می شوند پس چرا من دارم همین طوری سمت جهنمی میرم ک هم تو این دنیا هم اون دنیا گریبان گیرمه ک چی انقدر سخته قدرت دادن به خدایی ک خالق اسمان زمینه مگه خدا نمیگه تو از من بخواه زمین برات مهیا می کنم همه چیز هر انچه ک روی زمین هست میدم فقط از من بخواه چقدر سخته توکل به خدایی ک انقدر عالی هدایتت میکنه توی قرانش میگه من کارهایی کردم ک محال بود به حضرت ذکریا با اینکه زنش نازا بود بچه دادم مریم ک دختر بود بچه دادم و هزاران هزار معجزه دیگه ک تو قران است
معجزات من میبینی بازم از به غیر من میخوای چقدر باید کور باشی ونبینی چقدر دیگه باید از بقیه کتک بخوری تا بفهمی بابا همه چیز دست منه من خالق همه این چیزا مگه خدا نمیگه برای من هیچ محالی وجود نداره خواسنه های ما چقدر محالن ک خدا نتونه بهمون بده چقدر بزرگتر عظمت خداست به اون خدا بزرگترین ارزوهای ما برای خدا هیچه بشکن بزنه میتونه اون خواسته بده ولی میگم ن بندهاش میدن اونا بهم قول دادن مگه خدا تو قران نمیگه از من بخواه دیگه از این قول قوی تر بزرگتر چرا نیلوفر دوست داری به نابودی بری چقدر سخته توکل به این خدایی ک میگه من همه چیز برای ارامش شما خلق کردم
بهتر مهربون ترش مگه هست فقط چون میگه یکم صبر کن سریع باید بری سمت بندهاش اوناهم فقط بهت الکی قول بدن سیلی بزننت
میخوام بس کنم این شرک میخوام تموش کنم چون واقعا خسته شدم خدا انقدر بهم چیز نشون داده و نتیجه گرفتم بدونم بی جواب نمیزارم انقدر مهربون هست ک ببینه از بندش بریدم رفتم تو اغوشش مثله مادری مهربون از خطاهام بگذره بگه فدای سرت خودم درستش میکنم تو فقط بشین کنارم
استاد الان ک دارم مینویسم همین طوری دارم اشک میریزم کم بار سوم ک این فایل گوش میدم ولی الان واقعا میخوام از همه کس جز خودش بکنم
میخوام مثله کودکی گم شده ک از مادرش دور بوده و تازه پیداش کرده پناه ببرم به اغوشش و دنیام بسازم باش
سلام و درود
روی خدا فقط حساب باز کن
چه جاهایی که غیر ممکن ها رو ممکن کرد و من فقط گفتم کار خودش هست
خدایا شکرت
بخاطر لحظاتی که بودی و ندیدمت
ولی باز حمایت کردی
لحظاتی که بهترینها را رقم زدی برایم
خدایا شکرت
تو را دارم و کم ندارم
با خدا باش و پادشاهی کن
خدایا بودن و تمام زندگیم را سپاس
مرا در این راه ثابت قدم گردان
خدایا امتحان بودن در مسیر را برایمان هموار کن
خدایا لذت بودنت در کنارمان را هر لحظه به ما بچشان
خدایا شکرت
شاد و موفق و ثروتمند باشید
سلام خدمت استاد عزیزم و همه ی خانواده ی عباس منش
روز هفدهم از سفر نامه
21/ 1/ 1402
قبلاً اصلا نمیتونستم خودم رو تصور کنم که به خواسته هایم رسیدم اما این روز ها بدون اینکه چشمم را ببندم با چشم باز خودم را در خواسته هایم میبینم
و این نشونه ی خوبیه
گویا مدارم بهتر از قبل شده
فایل رو اولش که گوش دادم باهاش خیلی ارتباط نگرفتم میدونستم میخواد بگه توحید داشته باش و ... از این حرف ها ، اما یک دفعه بحث رب بودن خدا نظرم رو جلب کرد . من این فایل رو قبلاً هم شنیده بودم اما خیلی نظرم جلب این نکته نشد .
که رب یعنی صاحب اختیار
من میترسم . من از پدرم میترسم . از اینکه نمیزاره آزاد باشم حالم بد میشه حسرت میخورم و حال و هوای بد همیشه همراه منه.
اینا یعنی شرک
یه حسی بهم میگه برم یک دفتر زیبا بخرم و اسم اون دفترم رو بزارم آزادی و سعی کنم کار کنم روی این موضوع و در کنارش هم کارای مهارت آموزی مو انجام بدم . چون پول آزادی میاره و آزادی هم پول میاره البته .
من باید آزاد باشم چون خدا صاحب اختیار منه و همین صاحب اختیار خودم گفته که آزادی و حق انتخاب بهم داده . او به من عقل داد ذهن داد تا تصمیم بگیرم انتخاب کنم دست داد تا باهاش هر چیزی که میخوام رو بردارم هر کسی که دوست دارم رو لمس کنم او به من پا داد تا به هر کجا میخواهم بروم هم کجا که میخواهم توقف کنم و بایستم او به من چشم داد تا هر چه صلاح میدانم ببینم او به من قلب داد که عاشق شوم عاشق هر کسی که با او هماهنگم به دیگران عشق بورزم و عشق دریافت کنم او به من گوش داد تا با آن حرف های زیبا بشنوم خوشحال شوم او به من استعداد داد تا کار کنم پول دربیاورم و به خرید بروم قدم بزنم قدم بزنم و قدم بزنم و انتخاب کنم او به من یک جسم فیزیکی داد تا دیگران مرا ببینند و من هم دیگران را ببینم ، اگر غیر از این بود که خدا همه را نامرئی می آفرید یا هر کس را جایی زندانی میکرد .
من میخوام آزاد باشم . اما انگیزه ای برایش ندارم حس میکنم نشدنی است یا مگر فلان اتفاق بیفتد میشود یا بهمان اتفاق بیفتد میشود.
حس میکنم باید بروم در بخش عقل کل و جست و جو کنم و راهکار ها را بخوانم و در دفترم بنویسم و اجرا کنم این بار جدی تر از همیشه کاملا جدی و به قول استاد متعهدانه
باید توجه م را به نکات مثبت ببرم چون دو روز است که افسار کانون توجه ام از دستم در رفته است.
کلا دلم گرفته و مثل قبل شدم همش توهم و فکر کردن به (م ب) فکر کردن به راه فرار از این مشکل
خدایا کمکم کن
سلام یکتای عزیز.
پیامتو خوندم و بی نهایت درک میکنم چی میگی.
من هم زمانی از اینکه پدر و مادرم به من آزادی ندادن که روزهای خوب جوونیم با دوستانم به طبیعت برم یا مسافرت برم ناراحت بودم و مدام مقصر اصلی تنهایی و توی خونه بودنم رو اونها میدونستم،
اما
استاد همیشه میگن که اولین قدم برای تغییر این هست که بپذیری مسئولیت 100 درصدی وضعیت الانت خودت هستی.
قطعا وقتی این جمله رو میخونی ، ذهنت گارد میگیره و عصبانی میشه و با خودت میگی چطور ممکنه این وضعیتم مقصرش من باشم؟ من آزادی میخوام ولی پدرم فضا نمیده.
اما باید بدونی که اگرچه که تلخه اما مسئول وضعیت الان من و تو خودمون هستیم.
باید این رو بپذیریم و سپس بیایم باورهامون که آزادی و استقلال مالی هست رو اصلاح کنیم و بجای باورهای محدود کننده ، باورهای قدرتمند کننده قرار بدیم.
یعنی چی ؟
یعنی من خودم وقتی به استقلال مالی فکر میکردم ، این ذهنیت میومد در ذهنم که حتما باید رزومه قوی داشته باشم، کی میاد به یک تازه وارد توی این رشته کار بده یا اینکه چطوری برای کسب و کارم مشتری جذب کنم و….
بعد اومدم افرادی رو پیدا کردم که در وضعیت مشابه من مشتری داشتم و یا به اون هدفی که من میخواستن رسیده بودن و این مدلی برای ذهنم منطقی میکردم که ببین : این آدم تونسته پس تو هم میتونی.
ببین
باید بنویسی
بنویسی
بنویسی
تا بتونی اصلاحشون کنی.
به محتوای رایگان استاد پایبند باش و تمامی فایل ها رو چندین و چند بار. گوش بده.
هر کاری میگن انجام بده حتی اگر ذهنت قبولشون نداره.
امیدوارم مطالبی که نوشتم رو بکار بگیری و بدردت بخوره یکتای عزیز.
در ضمن بابت اسم زیبات تحسینت میکنم.
اسم خاص و زیبایی داری
یکتا
باسلام خدمت استاد و مریم عزیزم که تا اینجای راه همراهمان بودند
استاد راجب این مسئله ای که الان بیان کردید
من مادرم یه شغل داره که خیلی دوسش داره و چندین بار تا مرز از دست دادن کارش بود ،جوری که گریه میکرد برای از دست دادن کارش ،تمام قدرت و در دستای مدیر مجموعه میدید ،میگفت وای بیکار شم هیجا حقوق بهتر این نمیدن،وای قسطامو چیکار کنم،وای هیچ موقعیتی بهتر اینجا گیرم نمیاد
ولی در نهایت وقتی فهمید که قدرت فقط درون دست های خداست و رها کرد مسئله کارشو دید که خود به خود همه چی درست شد
و من اینجاست که حرف شمارو خیلی خیلی خوب متوجه میشم
ممنون از شما استاد عزیز و مهربونم
فقط خدا
تنها قدرت مطلق خداوند است من در حفاظت کامل پروردگارم هستم
فرمانروای کل جهان و من به خواست و اراده و عشق پروردگارم حضور دارم و وجود دارم
و من امده ام تا قدرت و ثروت و شکوه و عظمت خدا را نشان دهم
… ثروت نتیجه ایمان به خداوند است
به نام خدا
امروز 26مرداد 1404
هفدهمین روز از روزشمار تحول زندگی من هست
موضوع
فقط روی خدا حساب باز کن
دیگه با این فایل مطمئن شدم یک مشرک به امااام معنا بودم و هنوزم هستم ولی یه ذره آگاه تر شدذم یه کوچولو ته دلم قرص شده که خدا در کنارت هست نه بر علیهت
واقعا من ایمان ندارم و به قول های همه اعتماد میکنم جز خدا چون بهش ایمان ندارم چون ذهنیت خیلی بدی بهش داشتم و همیشه انتظار داشتم از همه از پدر مادر خواهر برادر دوست هم اتاقی و تو رابطه هام از طرفم همیشه گلایه داشتم چرا بهم اهمیت نمیدی چرا توجه نمیکنی چرا هزینه نمیکنی من کاسه گدایی رو گرفته بودم سمت بقیه و فهمیدم به گدا چیز خوب نمیدن
به هرکه وابسته شدم ازم گرفته شد به بدترین حالت ممکن
تو رابطه عاطفی که خیلی دوسش داشتم و اون آدم بخاطر من هرروز شکر گذاری میکرد اینقدر توی ذهنم بزرگش کردم و بت کردم که خودش آخر سر بهم گفت بهتر از تو برام هست چرا چون من همه قدرت رو داده بودم بهش و خودم ضعیف و ضعیف و ضعیف تر میشدم
تو حیطه مالی قدرت رو دارم دست عموم که اگه اون آخر ماه پول پدر رو نده ما از گرسنگی میمیریم .ای وای ای وای که چقدر مشرک بودم و هستم
چقدر این فایل برام شیرین بود انگار یه اب سرد روی آتش وجودم بود که نگران بودم اگه پولمون تموم بشه چیکار کنیم و این آگاهی تلمو قرص کرد که خدا تنها منبع رزق هست به ظ
شرط اینکه باورش کنی
تمام تلاشمو میکنم روی باور های توحیدیم. کار کنم و بیام از نتایجم بگم
دوستتون دارم استاد عزیز
سلام به استاد نازنینم و همراهان عزیز
زندگی من اگه بخوام به دو بخش تقسیم کنم، میشه قبل از توحیدی شدن و بعد از توحیدی شدن. الان میخوام تفاوتهاش رو بگم تا ذهنم هم منطقیتر متوجه بشه و دیگه جم نخوره و اشتباه نره.
قبل از دوره توحیدی:
من پر از خشم بودم، هم خشم پنهان و هم آشکار. مدام گله و شکایت میکردم، از آدمها و کارهایی که باید برام انجام میدادن و نمیدادن ناراحت بودم. همیشه چشمم به دهن همه بود که چی میگن، تا سریع جواب بدم، و اگه نمیتونستم، اون رو تبدیل میکردم به نشخوار ذهنی و مدام تو ذهنم چرخه میکردم. این باعث شده بود آرامش نداشته باشم؛ مدام گریه میکردم و هیچ زیباییای تو زندگیم نمیدیدم.
زندگی مشترکم در حال زوال بود، نمیتونستم با هیچ کسی خوب کنار بیام و مدام با همه سر جنگ بودم. شاید ظاهر من چیزی نشون نمیداد، اما درونم متلاشی بود و داشتم به سمت افسردگی میرفتم. با اینکه کلی نعمت و ثروت داشتم، چیزی رو نمیدیدم و فقط کمبودها رو داد و فریاد میزدم. مدام گذشته رو کنکاش میکردم و خودم رو سرزنش میکردم، احساس گناه داشتم و حس ارزشمندی و لیاقت تو زندگیم وجود نداشت. رابطهم با خدا هم ضعیفترین بود؛ اصلاً هیچ رابطه خوبی نداشتیم.
من دائم درگیر مقایسه با دیگران بودم، دائم از نداشتنها و کمبودها ناراحت میشدم، و همه چیز برام تاریک و بیرحم به نظر میرسید. هر موفقیتی هم که کسب میکردم، سریع دنبال عیب و ایرادش میگشتم و لذت واقعی ازش نمیبردم. ذهنم مثل یه ماشین خراب مدام چرخه میکرد و آرامش واقعی هیچ وقت دستم رو نمیگرفت.
بعد از هدایت خدا به زندگی توحیدی:
این مسیر خیلی آروم آروم پیش رفت و دوسالی طول کشید تا به اینجا برسم. حالا روز به روز حال و روزم بهتر شده. حتی کمترین امکانات رو میدیدم و از تنهایی با خودم لذت میبردم. هر لحظه شاکر خدا بودم و آرامش عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.
دیگه با آدمها در جنگ نبودم و رابطهم با همسرم روز به روز بهتر شد. احساس لیاقت و ارزشمندیم بالا رفت، چون فهمیده بودم قلبم جایگاه پروردگارمه. حالم هر روز بهتر و شادتر شد، نه فقط ظاهری، بلکه از درون.
دیگه به آدمها وابسته نبودم و هیچ انتظاری هم از کسی نداشتم، برای همین آدمها خودشون دوست داشتن کنارم باشن و من هیچ زور و تلاشی برای نگه داشتنشون نمیکردم. نعمتها و برکتهایی که به خاطر ناسپاسی از زندگیم رفته بود، برگشته بود.
با خودم رفیق شده بودم، با خدای خودم رفیق شده بودم. نشخوارهای ذهنی خیلی کم شده بود و آرام گرفته بودم. دیگه منتظر نبودم آدمها با من همراه بشن؛ خودم مسیرم رو میرفتم. خودمو سرزنش نمیکردم و با خودم مثل یک دوست رفتار میکردم.
و مهمترین تغییر، رابطهم با خدا بود. دیگه خودمو از او دور نمیدیدم. هر روز متواضعتر میشدم و به هیچ بودن خودم و همه بودن خدا نزدیکتر میشدم.
حالا دارم این زندگی رو زندگی میکنم و میخوام از همین تریبون به ذهنم بگم: ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم. ببین چقدر حالمون بد بود و حالا چقدر هماهنگ با روحمون شدیم. به نظرت این بهتر نیست؟ به نظرت به نفعمون نیست که توحیدی باشیم و هر روز در این مسیر پیشروی کنیم؟ همین که کمی توحیدی شدیم، ببین چه تغییر بزرگی ایجاد شده؛ حالا اگه بیشتر پیش بریم، چه ها که نمیشه!
زندگی من حالا پر از شکرگزاری، آرامش، لذت از هر لحظه و اتصال عمیق به پروردگارمه. دیگه وابسته به قضاوت یا تایید دیگران نیستم، دیگه نگران چیزهای کماهمیت نیستم و هر روز بیشتر از قبل حس میکنم که همه چیز دست خداست.
استاد جانم، از شما هزار بار ممنونم و خدارو هزار بار شکر میکنم که منو به این مسیر هدایت کردین؛ قبل از اینکه بمیرم، منو زنده کردین. هنوز اول راهم و خیلی مونده که پیش برم، اما همین میزان کم هم ارزشمنده و تلاش میکنم هر روز بهتر از دیروز بشم. همین که کمی توحیدیتر شدم، خودش یعنی من در مسیرم.
و واقعاً باید از فاطمه جانم هم تشکر کنم که تو این مسیر موند و تعهدش به خودش و خدای مهربونش رو عملی کرد.
به نام خدایی که رحمتش بیانتهاست و هدایتش بیهمتا
استاد جانم، درود و هزار درود بر جان مبارکت
امروز فقط میخوام با تمام وجودم این حس قشنگ رو با شما به اشتراک بگذارم. از روزی که این فایل رو شروع کردم، هر صبح حتماً بعد از نوشتن «ستاره قطبی» گوشش میکنم و زندگیام از آن روز تا امروز، از این رو به اون رو شده. مهمترین دستاوردش؟ استاد جان، من آسون شدم برای آسونیها… چه حس شیرین و بینظیری! خداجونم، برای این همه هدایت و عشق نمیدونم چی بگم…
تمام حس و حال الانم که باز هم هدیهای از طرف شماست، میسپارم به مولانای جان که بگه: «من این روزها که دارم توحیدی زندگی میکنم، چه حال و اوضاع زیبایی دارم.»
استاد جانم، فقط میتونم از خدای مهربانم که همه سپاسگزاریها از آن اوست، برای وجود پرنور و هدایتگر شما سپاسگزاری کنم
من از عالَم تو را تنها گُزینم
رَوا داری که من غمگین نِشینم؟
دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست
زِ توست اَر شادمان و گَر حَزینَم
به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گُل
گهی گُل بویَم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چُنانم
مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم
در آن خُمّی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من؟ چه باشد مهر و کینَم؟
تو بودی اوّل و آخر تو باشی
تو بهکن آخرم از اوّلینَم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی از اهل دینَم
به جز چیزی که دادی من چه دارم؟
چه میجویی ز جیب و آستینَم؟
خدای مهربانم، سپاس برای هدایتهای بیوقفهات، برای این روزهای سرشار از نور و حضور توحیدی، و برای هر لحظهای که قلبم با تو یکی میشود. الهی دلم همیشه در فرکانس عشق تو باشه، دستهایم هدایتت را دنبال کنند و قلبم آرامش و شادی بیپایان تو را تجربه کند. الهی آمین
به نام خدایی که تنها فرمانروای جهان ماست
سلام به استاد جانم و دوستان نازنینم
امروز اومدم و خلاصهی این فایل رو، همونطور که در حال گوش دادنش بودم، از زبان خودم نوشتم.
ببین فاطمه عزیزم، اگه میخوای به جایی برسی که کل دنیا برای تو کار کنه و همهچیز به نفع تو جلو بره، فقط باید خدا رو ببینی. تنها منبع رزق و قدرت خداست. وقتی چشم و دلت رو به آدمها بدوزی، در واقع قدرتی رو که فقط مال خداست میدی به دست اونا. خدا تو قرآن بارها گفته «رب» یعنی فرمانروا، صاحباختیار، کسی که همهچیز به دستشه. وقتی باور کنی تنها رب واقعی خداست، هیچکس دیگه نمیتونه جلوی تو رو بگیره.
آدمها فقط وسیلهان. اگه کسی بهت کمکی کرد، ازش تشکر کن، اما ته دلت بدون که خدا بوده که از اون راه دستت رو گرفته. مثلاً کسی بهت هدیهای میده، زبانت میگه «مرسی» ولی دلت میگه «خدایا شکرت که از این راه رزق منو رسوندی.» این یعنی توحید.
ما معمولاً به قول آدمها بیشتر اعتماد میکنیم تا به وعدههای خدا. یکی میگه «فلان روز پولتو میدم» و خیالمون راحت میشه، اما وقتی خدا بارها در قرآن وعده داده «فتح و پیروزی نزدیکه»، باورمون سسته. در حالی که تنها وعدهای که هیچوقت خلاف نمیشه، وعدهٔ خداست.
گاهی یه اتفاق سخت میفته تا خدا یادت بیاره منبع واقعی فقط خودشه. فرض کن از کارت اخراج شدی. اگه فکر کنی تنها راه رزقت همون کار بوده، ناامید میشی. ولی اگه به ربوبیت خدا ایمان داشته باشی، میدونی هزاران راه دیگه جلوت بازه. همون خدایی که به یه مورچه تو دل خاک روزی میده، از جایی که حتی فکرش رو نمیکنی رزق تو رو هم میرسونه.
برای همین باید توی ذهنت آدمها رو از نظر قدرت کوچیک کنی. نه اینکه بیاحترامی کنی، فقط بدون هیچکس چیزی بیشتر از تو نداره. شاید ظاهر شرایط سخت باشه، ولی در حقیقت خدا همیشه با توئه و همهچیز دست اونه.
گاهی هم خدا با یه سیلی بیدارت میکنه. کسی که بهش تکیه کردی ناگهان رهات میکنه، تا بفهمی تنها پشتوپناه واقعی خداست. وقتی این درس رو بگیری، تازه میبینی معجزهها چطور تو زندگیت ظاهر میشن. اونوقت همهٔ آدمها وسیله میشن برای کمک بهت، روابطت شیرینتر میشن، کارت و پولت سر و سامان میگیره، آرامش و حال خوب برمیگرده.
خلاصهاش اینه: هیچوقت روی هیچکس حساب باز نکن، فقط روی خدا. اون همیشه کافی و حتی بیشتر از کافی برای توئه. خدایی که به مورچه روزی میده، به تو هم روزی میده، فقط کافیه بهش اعتماد کنی.
«تنها تو رو میپرستیم و تنها از تو یاری میخوایم. ما رو ببر به راه راست، راه کسایی که بهشون نعمت دادی.»