فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 80 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    رضا عباسی گفته:
    مدت عضویت: 3203 روز

    خدایا شکرت

    داشتم به مباحث کتاب زیست شناسی مون فکر می کردم.به پیچدگی سیستم حرکتی بدن،به عظمت قلب،به شگفتی تولید مثل،که یهویی اشک از چشمانم سرازیر شد.به خودم گفتم همین خدایی که توانایی انجام این کار هارو داره،براش کاری نداره که باور های غلطمو بهم بشناسونه وبهم کمک کنه که رفعشون کنم،براش کاری نداره که بهم کمک کنه که نقاط ضعفمو بهبود ببخشم،براش کاری نداره که به من ثروت و سلامتی و روابط خوب رو در دنیا و اخرت بده.

    خدایا تعهد و ایمانی به من عطا کن که روی دولت و پارتی و به قول استاد هر کوفت زهر مار دیگه ای حساب باز نکنم و فقط از خودت کمک بخوام. وبه عنوان جمله ی اخر اینکه:

    اهدنا الصراط المستقیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    ديبا مفاخري گفته:
    مدت عضویت: 2397 روز

    سلام بر همه عزیزان همراه

    میدونید سالها نماز خواندم سالها قران خواندم غافل از اینکه نماز میخواندم که خدا به من ان چیزی رو بده که نداشتم هرگز برای سپاس گزاری نماز نخوندم البته منکر این نمیشم که گاهی شکر گزاری هم میکردم اما نه این شکر از روی درک بود و نه اون درخواست از روی ایمان ما یاد گرفتیم به گاه نماز رو به بالا نگاه کنیم و گمراهی از همین جا شروع میشه قسم میخورم تمام نمازگزارانی که من میشناسم گمراه هستن شاید بزرگترین دلیل اش غروریه که بواسطه این عمل دچار میشن

    حال من از زمانی رو به بهبود پیدا کرد که دست از دعا کردن ها و گریه های سر سجاده برداشتم و رها کردم الان بیشتر از هر زمانی در نمازم اون روزها که به چشم تحقیر به کسانیکه نماز نمیخوندن نگاه میکردم

    این روزها نه قیاس میکنم و نه قضاوت چون از نظر من خدا همیشه در دسترسه و لازم نیست ساعات خاصی بریم سراغش از نظر من نماز را هر زمانی میشود خواند با هر ادابی از نظر من مذهب نباید باعث تفاخر و تفرقه بشود به همین دلیل من مذهبی رو میپدیرم که یگانه باشه و فقط توحید و یگانگی خدا را فریاد بزندو موضوعی که الن یه ذهنم رسید اینه چون نگاه ما به مذهب نکاهی متعصبانه است همین نگاه شاید گاهی حجابی میشود برای دیدن حقایق و این صحبت ها رو زمانی به خودم اجازه میدم بنویسم که خودم تمتم این تجارب رو داشتم و الان با نکاهی جهان شمول به دین نکاه میکنم و حال بسیار خوبی دارم و زندگی متعادل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    الهام 🌳 گفته:
    مدت عضویت: 2664 روز

    سلام استاااااد جاااان و خانم شایسته ی عزیز

    و سلام به دوستایی که اینجا هستند و کامنت من رو میخونن…

    من همیشه دوست داشتم با کسی که تو رابطه هستم یه آدم‌خارجی باشهه

    … یادمه ی دوستی داشتم‌ که دورو ورش همه ی دوستاش ، هم خونش ، همکاراش ،همه خارجی بودن

    من خیلی سعی میکردم‌با این در ارتباط باشم بلکه بتونم دوستاش رو ببینم و باهاشون ارتباط برقرار کنم همیشه در حال تلاش بودم که برنامه ریزی کنم و ببینمش اما هیچ وقت نمیشد دیگه کار به جایی رسیده بود که میخوااستم برم دم در مدرسه دهخدا که همه ی خارجیا اونجا میان فارسی یاد میگیرن برم بایستم 😀😀

    چون باور نداشتم‌ک اگه ایمان به خدا داشته باشی خودش از یه راهیی یه جوری تو رو به خواستت میرسونه که شوکه میشی غیر از معجزه اسم‌دیگه ای نمیتونی روش بذاری…

    فکر میکردم باید خودم رو سر راه این آدما قرار بدم تا من رو ببینن وگرنه من چه جوری ی آدم خارجی پیدا کنم… ی مدتی گذشت ۸،۹ ماه گذشت از اون روزا من دیگه بیخیال شده بودم

    ی شب مهمون خونمون بود … داداشم تو اتاق خودش داشت دختر خالمو راهنمایی میکرد که ی معلم زبان هست خیلی خوبه اسمشم…. من همینو خیلی اتفاقی شنیدم‌..

    همونجا رفتم پیج معلم زبان رو فالو کردم وزیرو رو کردم یهو دیدم ی ااپلیکیشن معرفی کرده که کلی آدم خارجی از کشورای مختلف اونجا هستن که میخوان زبانهای مختلف از جمله فارسی رو یاد بگیرن

    شروع کردم چت کردن … ۵ ماه از نصب کردن اون اپ گذشت با آدم های مختلفی آشنا شدم از اون بین ۳،۴نفر بودن که حاضر بودن به خاطره من بیان ایران ولی اینا اونی نبودن که من میخواستم…

    ی روز ی نفر مسج داد اما من چون انسان ظاهر بینی بودم جوابش رو ندادم،

    ولی بعد ۲،۳ روز به خودم گفتم نه همین لباس زیباست نشان آدمیت و از خودم خجالت کشیدم که از روی ظاهر آدمارو قضاوت میکنم.

    خلاصه که من رضایت دادم و ایشون هم زنگ زدن و دیدم که چقدر با عکسشون متفاوت هستن، چقدر جذابیت ظاهری و حتی رفتاری دارن .. یک انسان بینظیر که دستی از دستان خدا بودند و به لطف خدا به رشد من خیلی کمک کردن…خیلی خوشحال بودم ک به اون زمزمه ها گوش نکردم و با این آدم آشنا شدم… انقدر ما از هم خوشمون اومد ک ایشون بعد از ۱ ماه که از آشناییمون میگذشت اومدن از انگلستان ایران…

    و الان ۱/۵ سال از اون روز میگذره و من بعد از دیدن این فایل فهمیدم ک خدا از راه هایی ک من حتی عقلم بهش نمیرسه من رو به خواسته هام میرسونه… خدای من بهترینه خدای من عشق خدای من ،بهترین هارو سر راه من قرار میده.

    و ی روز براتون مینویسم از داستان آشناییم با شما استاد عزیز🌳❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    سحر گفته:
    مدت عضویت: 1975 روز

    سلام سلام به استاد و دوستان عزیزم

    نکاتی که از روز هفدهم سفرنامه یادداشت کردم:

    اگه باور داشته باشیم که تنها آدمهای قدرتمند و توانمند میتونن مارو به جایی برسونن، شرک خفی داریم. قدرتی که باید به خدا بدیم رو دادیم به آدمها. در واقع آدمهارو قوی تر از خدا دیدیم.

    (از این افراد الگو بگیرین همین، جلوشون دو لا راست نشین که یه کاری براتون انجام بدن. اونم آدمه تو هم آدمی تمام. اینکه چقدر به خدا وصلی مقامتو بالا میبره و راه رسیدن به خواسته هاتو هموار میکنه. )

    تنها منبع رزق و ثروت و سلامتی و خوشبختی رو خداوند ببینید.

    معنای رب:صاحب اختیار و فرمانرواست. تمام قدرت تمام ثروت و تمام آنچه در جهان هست در اختیار رب است.

    کسی که میتونه برای ما کاری انجام بده و دست مارو بگیره فقط خداوند است. (نه آدمها)

    وقتی تمرکز میکنی روی یک شخص خاص (مثلا رییس بانک) و فکر میکنی فقط اون میتونه مشکلت رو حل کنه و بهت وام بده دست خدا رو میبندی. اگه فقط  خدا رو منبع قدرت بدونی خداوند با بی نهایت دستش (انسان ها) کار شما رو انجام میده.

    (هر انسانی میتونه دستی از سمت خداوند باشه که برای بازکردن گره زندگی تو به کار گرفته شده.) معلوم نیست خداوند از کدوم دستش برای کمک به ما استفاده میکنه.

    ما احترام میذاریم به فردی که بهمون کمک میکنه اما در ذهن خودمون ایمان داریم این فرد نیست که به ما کمک کرده بلکه خدای این فرده که از طریق اون بهمون کمک کرده و این رو توی ذهنمون حک میکنیم.

    اگر با خداوند یکی بشیم اگر باورهای توحیدیمون رو تقویت کنیم، اگر تمام جهان بخوان ما رو بکشن پایین نمیتونن این کارو انجام بدن.

    هیچکس نمیتونه کسی که باور داره به یگانگی و ربوبیت خداوندرو، پایین بکشه.

    پیامبر(ص) :

    شرک در دل امت من مثل راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه در دل تاریکی پنهان است.

    کی توی وجود تو قدرت داره؟ جلوی کی دست پاچه میشی؟ به کدوم فامیلت چون پولداره احترام زیادی میذاری؟

    خیلی باید مراقب خودمون باشیم. (مواظب شرک خفی باشیم)

    اگه بخواهیم کل قرآن رو در یک کلمه خلاصه کنیم: اون کلمه توحید است. یعنی یگانگی و ربوبیت خداوند.

    وقتی خداوند اراده کند کیست که جلوی او را بگیرد؟ (بچسب به خدا برو بالا هیچکس نمیتونه تو رو پایین بکشه چون به منبع وصلی)

    هرچقدر انتظارت از خداوند بیشتر و از بقیه آدمها کمتر باشد، ثروت بیشتری بدست میاری.

    هیچکس نمی تونه به من کمک کنه به جز خداوند، و هرچی که بخوام به خودش میگم. خداوند توانایی اینو داره از جایی که عقلت بهش نمیرسه بهت نعمت بده. کی اون نعمت بهت داده میشه؟ وقتی که باورش کنی. همه چی بر میگرده به اون باور و ایمان و یقین شما.

    هیچکس در برابر الله قدرتی نداره. و اگه تو با خداوند باشی هیچکس در برابر تو قدرتی نداره.

    تنها قدرت جهان الله است. اینو باورش کن تا موفق بشی.

    کسی که روی آدمها حساب باز میکنه به خداوند ایمان نداره. (خدا به تنهایی برای ما کافیست)

    وقتی به توحید میرسی طوری میشه که انگار تمام مردم جهان فرشته هایی از طرف خداوند هستند که میخوان فقط به تو خدمت کنن. مواظب باش اینجا هم روی آدمها حساب نکنی فقط روی فرستنده شون یعنی خدا حساب کنی.

    خدایا مارا به راه راست به راه کسانی که به آنان نعمت داده ای هدایت کن.

    دقت کردین تیتر این مقاله خودش یه باور عالیه؟

    فقط روی خدا حساب کن.

    فقط روی خدا حساب میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    وحیده گفته:
    مدت عضویت: 2463 روز

    سلام استاد بی نظیرررم

    واقعا هرچند وقت یه بار باید این فایلو گوش داد

    من داشتم فک میکردم که این چه شرکیه من دارم آخه

    من از کسی انتظار ندارم اصلا و واقعا رییس بانک و فلان و فلان برام فرقی نداره

    ولی من یه اتفاق تکراری برام میفته ، من بخاطر عزیزانم مثلا مامانم با خاله م خوب بودم و سعی میکردم باهاش خوب باشم که با مامانم رابطه ی خوبی داشته باشه و الان میفهمم چرا انقد چالش پیش میومد با اینکه من نمیخواستم

    حالا جالبیش اینکه اون دوتا هرجور میخواستن با هم رفتار میکردنا و من نخود آش کرده بودم خودمو

    فقط دلسوزی بیخود برای مامانم یعنی هم فکر میکردم حال مامانم با شرایط بیرونی میتونه خوب بشه هم شرک واضح که انقدر استرس رفتار با خاله مو داشتم و میتونم بگم میترسیدم البته الان ریشه ترسمو میفهمم، این قضایا مال قبل آشنایی با استاده

    بعد ازدواجم اومدم تهران و ازون رابطه دور شدمو البته یه جا هم شجاعت به خرج دادمو اون قضیه تموم شده تقریبا و دیگه حسی ندارم

    ولی استاد همیشه میگین اگه درونتون عوض نشه تغییر مکان فایده نداره این دقیقا واقعیته من مکانم عوض شد ولی دقیقا اون رابطه سمی رو نسبت به شوهرمو برادرشوهرمو خانواده ش داشتم، یعنی خودمو کندوکاو کردم دیدم اگه همسرم نباشه واقعا من رضایت این آدما بازم مهمه ؟ میبینم اصلااااا پس چراا نمیتونستم نه بگم، چرا فک میکردم باید کمک کنم واتفاقا در آخر هم دید خوبی بهم نداشتن و من بیشتر اذیت میشدم، حالا همسر من خودش آدم مستقلیه ها هرجا رضایت نداشته باشه به راحتی نه میگه، کمک میکنه ولی خودش در اولویته،یعنی این فایلو گوش دادم یه لحظه از خودم حرضم گرفتم و گفتم واقعا شرکتم عجیبه آخه دختر

    حالا الان هم چالشی با هم داشتیم و من تصمیم گرفتم دیگه روی خودم کار کنم و این ترس های واقعا مسخره رو از خودم دور کنم خیلی مسخره ن ولی الان قلبم سنگینه

    قبولش میکنم یکم که فک کردم دیدم این رفتار ریشه در یه سری اتفاقات کودکی داره ولی نمیخوام اصلا بهش فک کنم الان تعهد میدم فقط باورهامو درست کنم و رنگ سفید بریزم روی لین سیاهی که انقدر قلبمو سنگین کرده و کلی انرژی ازم میگیره

    قرآن رو باز کردم و داستان حضرت موسی اومد اونجایی که موسی به خدا گفت میترسیم … و خدا گفت نترسید من با شما هستم😭 همینکه میدونم ترسم مسخره ست و فهمیدم انقدر خدا باهام مهربونه که کمکم میکنه برطرفش کنم بهم قدرت میده، میتونستم همچنان به اون روش مسخره م ادامه بدمو این قلب انقد سنگین نباشه پس همین که دارم شجاعت به خرج میدم خودش مهمه

    فقط باید ایمانمو قوی کنم و واقعیت رو ببینم

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    شاهین حسن زاده گفته:
    مدت عضویت: 1695 روز

    سلام به همه ی هم فرکانسی های عزیزم واستاد بزرگوار

    امروزیکم حالم گرفته بود تازگی به یه تضادی برخورد م که کلی درس داره برام یه تضادی برای عدم وابستگی وجز غیر خد ا رو کسی حساب نکردن

    امروز یه اتفاق جالب برام افتاد وحسم گفت که بیام و اینجا بنویسمش

    امروز اومدم آرایشگاه که موهامو کوتاه کنم یعنی همین الانی که دارم می‌نویسم اومدم

    آرایشگاه بهم گفت برو نیم ساعت دیگه بیا با اینکه کاریم نداشت سرش خلوت بود

    اومدم تو پارک یه نیم ساعت منتظر بمونم تومسیر پارک که داشتم میومدم باخودم میگفتم خدایا من که جز تو کسی رو ندارم خودت دستامو بگیر خودت کمکم کن تنهایی نمیتونم کمکم کن هدایتم کن به مسیر خواسته هام به مسیر نعمت هات به مسیر آرامش وعشق داشتم با خودم فک میکردم که از کسی کمک نمیخوام فقط از خودت میخوام

    وقتی وارد در ورودی پارک شدم یه پسر بچه ده ساله که تو دستش دوتا نایلون میوه بود مدام اینو تکرار می‌کرد

    ایاک نعبدو وایاک نستعین

    اونم با صدای بلند احساس میکردم واقعا احساس میکردم که داره برای من میخونه این آیه رو نزدیک به چند بار با صدای بلند همش تکرار میکرد

    یه لحظه مکث کردم گفتم خدای من این هدایت و نشانه های تو چقد بزرگن یعنی خشک شدم یه لحظه اونجا کن داره بهم میگه شاهین

    ایاک نعبدو و ایاک نستعین

    تنها تورا می‌پرستیم و تنها ازتو یاری میجوییم

    الان که دارم اینو می‌نویسم یه حس غریب اما آشنا تو وجودمه احساس میکنم تو بغل خدام عاری از هر تنشی و هر اتفاقی

    ای خدای رزاق وهاب من ای مخلوق دانا توانا ای گرداننده هستی از نیستی ای عالم غیب ای کریم بخشنده ای غفور رب العالمین ای عاری از هر صفتی و ای تمام صفات ای گرداننده چرخ هردوجهان ای آنکه نمی‌گنجند در ذهن من قدرت بی انتهایت

    تورا شکر میگویم تورا سپاس میگویم و تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری می جویم

    ای پروردگار من منو هدایت کن به سمت تمام زیبایی ها

    اگر تو خواهی خدا خواهد شنید

    دهد آرزوی حق متقین

    استاد سپاسگذارم از خداوند تعالی طلب هرآنچه را خواهی دارم واقعا هرآنچه میگویی از جانب رب است

    خدایا شکرت شکرت وباز هزاران بار شکرت

    امیدوارم حال دلتون همیشه خوب باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    نگین اخباری گفته:
    مدت عضویت: 1737 روز

    سفرنامه روز هفدهم :)

    سلام به همسفران عزیزم

    امروز متوجه شدم نیاز منه که هر روز و هر لحظه روی توحید کار کنم نه تنها مواقع دشوار و سختی و دقیقا اون حرف استاد که اگه از یاد ببری خدا رو و روی بقیه حساب کنی نعمت ها قطع میشه

    و دیدم واقعا اینطوریه خیلی جاها خدا رو صدا زدم ازش کمک خواستم و اون معجزه کرده و دقیقا بعدش که خدا رو از یاد بردم و چسبیدم به اون آدم هایی که خود خدا برام فرستاد از همون آدم ها ضربه دیدم

    ذهن من محدوده میگه از این آدم بهتر پیدا نمیشه از این موقعیت بهتر نیست

    اما آیا واقعا اینطوریه؟

    برای خدا که محدودیتی نیست و همیشه گزینه های خیلی بهتری وجود داره و بارها بهم اثبات شد که نگین نچسب به آدم‌ها و شرایط بدون بهتر از اونم هست

    و چقدر برام پیام بود که همون آدمی که ذهنت بزرگ می‌کنی همون قدر قدرت داره تو رو بالا ببره می‌تونه زمینم بزنه گاها تکیه میکنم به مادرم به پدرم به عنوان اون قدرت برتر تو روز های خوشی که طبق میل منه همه چیز خوبه اما یکم که اوضاع بهم میریزه ترس وجودم رو میگیره چون من به این آدم ها قدرت دادم و دردش به نظرم از لذت زیاده و ارزشش رو نداره

    و پیامی که از صحبت های استاد گرفتم باید هر روز و هر لحظه به خودم یادآوری کنم که اگر کسی کمکی می‌کنه جایی دستم میگیره اون فقط دستی از طرف خداونده

    و جالبه وقتی قضیه توحید رو سعی میکنم تمرین کنم و بیارم توی زندگیم میبینم رفتار از بالا به پایین با خانواده دارم چرا؟

    متوجه شدم چون من یک عمر از روی منافع خودم به بقیه محبت میکردم احترام میزاشتم تا خواسته هام تامین بشه

    و به نظرم در زندگی توحیدی دیگه منتی وجود ندارد باج دادن یا عشق با کلی توقع، تماما عشق بی قید و شرطه و چقدر قشنگه اینکه می‌دونم همه انسان ها دستانی از طرف خداوند هستند و امروز به خاطر منافعم دست کسی رو نمی‌گیرم یا احترام نمیزارم بلکه از روی عشق بی قید و شرطه

    خداروشاکرم بابت آگاهی هایی که بهم می رسونه

    و این سایت و فضایی که وجود داره که انگار خود خداوند از کلام استاد، خانم شایسته و دوستان با من صحبت می‌کنه

    و چقدر صحبت های خانم شایسته دلنشین بود

    واقعا قابل تحسین هستید خیلی دوستون دارم

    و پیامی که گرفتم کار روی خودم و تغذیه مناسب روح رو مثل نظافت و تغذیه جسمم که کار خیلی روتین و طبیعی و مهمی هستش برسم

    و این نکته که حتی هر روز یک نکته رو یاد بگیرم خیلی باعث پیشرفت میشه

    مسئله اینجاست من انتظار دارم هر لحظه روی خودم کار کنم و حالت کمال گرایی اما قدم های بزرگ هیچ وقت باعث پیش رفت من نشدند

    و قدم های کوچیک اما ادامه‌دار باعث رشد و پیشرفت میشوند.

    در پناه خداوند یکتا🙌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    الهه مهرابی گفته:
    مدت عضویت: 2092 روز

    بنام خدا بنام تنها منبع رزق و سلامتی و خوشبختی و عشق

    درک های من ازین فایل بی نظیر

    اگر با این دید به مردم نگاه میکنید که روزی دست شما را بگیرند با سرعت و با نخ به زمین می‌خورید

    اگر میخواهی به ثروت بغیرالحساب برسی ، جایگاهی که همه جهان برای تو کار کنند و پول بسازند فقط خدا رو منبع همه خوبیها بدان

    رب یعنی صاحب اختیار و فرمانروای کل کسی که تمام قدرت و ثروت و هرآنچه که در جهان است از آن اوست و اختیارش را دارد

    اگر آدمها بواسطه قدرت و ثروت و نفوذ در ذهن من بزرگ شوند دست من از خوشبختی و ثروت کوتاه میشود

    اون کسی که می‌تونه برام کاری انجام بده فقط خداست کس دیگه ای نمیتونه دست منو بگیره جز الله یکتا

    اگر من در لایه های درونیم فقط خدا را منبع همه چیز های خوب بدانم به همه احترام میزارم ولی روشن حساب نمیکنن

    هر وقت از کسی تشکر میکنیم به خودت بگو خدا این بار با این دستش به من کمک کرد خدای این فردا که داره به من کمک می‌کنه و اگر این آدم بره خدا از دستان دیگس بهم کمک می‌کنه

    کسی که باور به یگانگی الله دارد و به ربوبیت خدا به کسی باج نمی‌دهد و نگران قدرت قدرتمندان نیست و کسی هم نمیتونه بهش آسیب برسونه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    محمد نوری گفته:
    مدت عضویت: 1855 روز

    سلام به همه

    الان داشتم کامنت یکی از دوستان عزیز رو میخوندم وسطش یاده قصه خودم و توکل به خداوند افتادم گفتم بگمش

    الهی به امید تو

    من تو خانواده ای بزرگ شدم که بعضی از اقوام نزدیکمون تو جاهایی از دولت بودن و فکر کنم هنوز هم باشن چه نظامی چه سیاسی و … البته جایگاهشون رو دقیق نمیدونم ولی خب جایگاه بالایی هست تو دولت یادمه یکیشون رو اوووونقدررررر تو ذهنم بزرگ کرده بودم و این آدم خیلی خفنه و هر جا میشستم میگفتم این فامیلمون فلان و بیسار مثلا یادمه یه بار که سنم خیلی کم بود و پرررررررر از باورهای شرک اومده بود خونمون شماره منو خواست یادم نیست دقیقا که چرا و چیشد من شمارمو ندادم بهش و چند ساعت بعد ایشون بهم زنگ زدن و صحبت کردیم. گفتم وااووو این چقدر قدرت داره چقدر خفنه حالا اصلا شاید چه میدونم از کس دیگه گرفته بودهااا ولی خب شرکم نمیذاشت که به این فکر کنم میگفتم نه این خیلی قدرتمنده ، الانم که دارم اینو مینویسم واقعا میبینم خدا بهم رحم کرد که خیلی زیاد تو کارهام رو اون آدم حساب نکردم.

    گذشت تا یه برهه ای من گشتم دنبال کار و به جای اینکه بگم خدایا تو درست کن میگفتم نه تو که کاری نمیکنی بذار به این چند نفری که میشناسم و میتونن کاری انجام بدن برام بگم خدای من! و البته این باورم داشتم که باید پارتی داشته باشی جای خوب استخدام شی اگر نداشته باشی که خدا که نمیتونه اینکارو بکنه این تو رفتارهام مشخص بود منم به زبون هی خدا خدا میکردم ( اینم وسط بگم من بخاطر همین باور که باید پارتی داشته باشی تا به جایی برسی این باورم نشئط گرفته بود از صحبت های دیگران تو منم جا افتاده بود که آقا پارتی باید داشته باشی من چندین سال فوتبالیست بودم و بخاطر همین شرک نشد که بشم اون چیزی که میتونستم ) خلاصه یکی از این بندگان خدا به من کار تو یه ارگان نظامی رو پیشنهاد داد که خیلی هم شاید برای خیلیا مورد علاقشون باشه منم با خودم میگفتم خوب این تنها راهشه دیگه میرم همینو بدون اینکه هییییچ اطلاعی از اون کار داشته باشم اون کاره هم یه جوری بود که بخوام توضیحش بدم خیلی طولانی میشه اما تو خونه بود استخدام نبودی اما حقوق میگرفتی اون حقوق رو هم اون بنده خدا که فامیلمون بود میداد که وعده داده بود که این جمع چندین نفر بعدا میشه یه سازمان که زیر نظر این ارگان میره و شماها هم استخدام میشید منم خوشحال و خوش و خرم که به به چیشششد اما داشتم دستی دستی خودم رو بدبخت میکردم خلاصه بعد فکر کنم ۶ ماه کار کردن این فامیل ما اومد گفت دیگه یه جا گرفتیم فلان جا شما هم بیا اونجا که اونجا به ما خییییلیییییی دور بود بعدم هی بهش میگفتم بابا بیا منو استخدام کن دیگه یه روز اومد گفت شرایط هم فرق کرده چون خیلی نزدیک هست به اینکه این جمع بشه یه سازمان و اینا گفتم خب شرایطش چی هست گفت بیا فلان جا بهت میگم گفتم باشه رفتیم و گفت و گفت و من بیشتر فهمیدم نه اینجا جای من نیست باید بیخیال بشم دیدم خیلی محدود میشم گفتم آقا نمیخوام عطاش رو به لقاش میبخشم و اومدم به پدرم گفتمو از اون لحظه به بعدش مورد توجه پدرم قرار گرفتم 😁😁 البته به روش سامورایی یکمم درد داشت 😀😀 فکر کنم این اتفاق و فشارها یکسال روم بود به حدی که از فشارهای عصبی خیییلی حالم بعد میشد اما خداروشکر میکنم بخاطرش شاید اگر نبود هیچوقت نمیفهمیدم الان دقیق حافظم یاری نمیکنه که بعد از این اتفاقا شد که با سایت آشنا شدم یا قبلش فایل های رایگان رو خیلیییی کم و یه ذره گوش میدادم و مثل مسکن عمل میکردو بعدم هیچ ولی الان که فکر میکنم دمش گرم که انقدر منو دوست داره و هروقت که قبلانا باید بخاطر شرکم خیلییی بیشتر بلا سرم میومد اما هروقت که صداش کردم کمکم کرد

    خدایا سپاسگذارم ازت

    تو این دوره من گفتم اقا من میخوام مهاجرت کنم اصلا همزمان شده بود با مهاجرت یکی از رفقام ( از اون کاره هم کامل اومده بودم بیرون و تو یکی از فروشگاهای برند سیسمونی فروشندگی میکردم از ۷ صبح میرفتم و ۱۱ شب برمیگشتم تو اون مسیر هم کشف قوانین رو گوش میدادم که نخریده بودمش اینو یه جا قبلا توضیحش رو داده بودم ) که ایشون هم اون زمان بود تو سایت و دوره هارو داشت باااازززز دوباره اونجا گفتم ایول اینکه داره میره منم برم خدمت بعد منم میرم پیشش اون هوامو داره یکی نبود بگه آقااااجان این همه کتک خوردی یادت رفت باز ؟ یادت رفت کی از همون فشارها کشیدت بیرون ؟ با اون بنده خدا هم خیلی صحبت میکردم خیلی وقتا هم میشد میومد میگفت من دارم فلان کار میکنم که اگه بشه انقدر گیرم میاد و با خودم گفتم اینقدرشم میدم به محمد من دیگه میرفتم تو رویا که ایول بهم میخواد انقدر پول بده دمش گرم باز هم تو حرف میگفتم خدا تو عمل میگفتم تو که کاری نمیتونی بذار رو اینا حساب کنم ( بخدا الان همش خندم میگیره اصلا باورم نمیشه اینجوری بودم ) خلاصه این صحبت ها ادامه دار بود و وعده های ایشون من خوشحال تا اینکه تصمیم گرفتم برم خدمت دوباره با یکی از فامیل ها صحبت کردم گفتم ببین میتونی برام بسیج جور کنی دوباره اونجا هم رو اون آدم حساب کردم که اونم نشد یهو قاطی کردم گفتم آقا اصلا بیخیال هرچی پیش آید خوش آید ولش کن بسیج و کسری و تو سپاه بیوفتمو این داستانا یه روز صبح نزدیک عید بود فکر کنم رفتم پلیس +۱۰ گفتم من میخوام برم خدمت میدونی رو یه جوری از درون شده بودم که کلا گفتم هیچ حسابی رو آدم ها باز نمیکنم نخواستیم ولی اینم نبود که خدایا تو برام اکی بکن بیشتر میگفتم هرچی پیش آید خوش آید و همه کارهای خدمت از پزشکی و نمیدونم صد تا چیز دیگه خیلیییی راحت و روون انجام شد برام اصلا انگاری داشتم لیز میخورد کارهام انقدر همه چیز راحت و ساده برام داشت انجام میشد بعد اومدم خونه تو اون دوران هم سه چهار تا فایل بود که خییییلی گوشش میدادم یکی اگر اشتباه نکنم باورسازی خدا بود یکی دیگه این بود موضوش که خدا میخواد تو همه لذت ها رو ببری کلا موضوع تموم اون چنتا راجب خدا بود تقریبا میتونم بگم روزی چند بار و هر روز گوش میدادم بعد از عید (شایدم قبل عید دقیق یادم نیست ) رفتم برگه سبز بود سفید بود نمیدونم اونو بگیرم که مشخص میشد کجا افتادی و کی باید بری دیدم ای دل قافل جایی که نمیخواستم و اونم شهرستان (نیرو انتظامی افتاده بودم ) گفتم ای بابااااا من میخواستم سپاه یا ارتش باشم که ای خدا رفتم تو یه پارک نزدیک اونجا نشستم و به برگه نگاه کردم و سعی کردم حرف نزنم یهو گفتم بیخیال بابا هرچی هست میرم بعد سر رام یه پلیس رو دیدم گفتم خدمت چجوریه تو پلیس و خیلی جالب حرف هایی رو شنیدم که گفتم خب خوبه پس حله بریم بقیشم درست میشه از اون روز تا روز اعزامم دیگه گفتم خدایا خودت درستش کن دیگه تو لفظ و ذهن رو اون حساب کردم و همه جااااا شد گلستان حالا شاید خانوم ها دقیقا ندونن خدمت و نیرو انتظامی رو ولی آقاها میدونن چی شد ولی بخدااا بهشت شد گلستان شد از کی ؟؟؟؟ محمد از کییی؟؟؟ از وقتی که روی خدا حساب کردم از وقتی که فقططططط روی خودش حساب کردم نمیتونم همه اتفاقات خوبش رو بگم چون بی نهایت زیاد بود اما بعضی هاش رو میگم مثلا آموزشی ۶۰ روز بود مرخصی ها رو کم کنی میشد ۵۵ روز یا ۵۲ دقیق یادم نیست ما هفته اول رو کلا نرفتیم 😁😁 چون گفتن نمیدونم اونجا شلوغ جا ندارن به هفته از اینور پرید ۳ روز هم مرخصی آخر دو بار هم مرخصی ۴۸ ساعته من فکر کنم آموزشیم ۴۰ روزم نشد این از این بعد آموزشی یکی از سخت ترین مراحل خدمته اما برای ما چجوری گذشت ؟ با از صبح تا شب بخندیمو بازی کنیم و بریم فوتبال بزنیم و پانتومیم بازی کنیم و بریم تو کلاس تئوری و بخاطر روزه کلا گفتن رژه و عملی نمیخواد برید فقط برید تئوری و البته فقط هم گروهان ما و یکی دو تا دیگه اینجوری بودن بقیه اما باید رژه و عملی هم میرفتن ،کلا عشق و حال کردیم چه رفیق های بی نظیری هم پیدا کردم پست های اونجامم همیشه افتاده بود ۵ شنبه ها ۵ شنبه ها پست میدادم آخرین پستم که تموم میشد چچچون جمعش تعطیل بود تا ۱۱ صبح میخوابیدم😋😋

    دوباره تقسیم شدیم افتادم دوباره یجا دیگه به دور از همه رفیق هام دوباره تا ذهنم شروع کرد چرت و پرت بگه گفتم باباا من سپردم دست اون خودش درستش میکنه رفتیم و افتادم سمت پایین تهران دوباره توکل کردم گفتم درست میشه از همون روز اول شروع میکردم تو دفترم نوشتن که خدایا من میخوام برم اون منطقه اونجا بهتره خودت برام ردیف کن خودت برام درستش کن خواسته هام رو به خدا میگفتم و بعد رها میکردم دوباره اونجا هم عشق و حال اونم چجوری تا ۷ شب که کارو اینا بود بعد یکی از سربازهای اونجا که ۵.۶ ماه زودتر از من اومده بود و بچه رشت گفت من دارم میرم مرخصی همون روز اولی که اونجا بودم گفت اگر ماشین بیارم منو میبری تهران رو بهم نشون بدی گفتم اره بیار بعد کار میرفتیم تا ۳.۴ صبح میگشتیم غذا میخوردیم بستنی میخوردیم تو حیاط با کادری ها بازی والیبال میکردیم دوباره لطف خدا شامل حال من شد و من بعد ۵۰ روز از اونجا به همون جااا که میخواستم جا به جا شدم و جالبه قبلش به همه میگفتم من میخوام برم اونجا یا مسخره میکردن یا میگفتن ببین اینجا دیگه تهشه ته دنیاست اینجا اومدی تا آخرش اینجایی میگفتم باشه حالا میبینیم ( یاد جلسه سوم قدم نهم افتادم ) و وقتی که من از اونجا داشتم میرفتم همون کادریه گفت خدایی پارتیت کیه چیکار کردی چجوری داری میری گفتم حالا شد دیگه و تو دلم میگفتم دمت گرم کارت رو خوووب بلدی دوباره تو اون جای جدید کلی خنده کلی عشق و حال هروز برم خونه کلییی من اونجا عزت و احترام داشتم رو خدا حساب میکردم بقیه هوامو میداشتن شده بودن دست خداوند به به همین الان که دارم مینویسم پر از شور و عشق به خداوند شدم خدایا شکرت دوباره بعد ۶ ماه فکر کنم ۱۱ ماه خدمت بودم گفتم آقا من میخوام برم ستاد و اون جای خاص گفتم خودت برام درستش کن و نکتشم این بود که تو همون ساختمونی که ما بودیم که سر کلانتری بود همون قسمت که برای یه دسته دیگه بود اونم گفت بیا من جا به جات میکنم ولی اصلاااا رو حرفش حساب نکردم گفتم خدا من نمیدونم تو برام درست کن اونی که از همه بهتره اونی که قول داده بود نشد منم گفتم خب پس فهمیدم کجا برام خوبه خداروشکر که این نشد اونجا قطعا برام بهتره یه هفته یا دو هفته بعد از اونجا هم منتقل شدم به اون ستاد و اون نقطه خاص حالا اونجا چجوری خدمت میکردم ؟ اولا ۸۰٪ روزا ساعت ۳ خونه بودم روزهای دوشنبه و پنج شنبه ۱ خونه بودم کلا آماده باش رو فکر کنم تو اون دوران اگر ۱۰۰ تا بود برای بقیه من ده تاشم نبودم همیشه میگفتن تو نمیخواد بیای با کادری ها انقدر دویت بودم باهاشون که باهم میشستیم فوتبال میدیدیمو با یکی از کادری های رتبه بالا اونجا فوتبال میزدیم روزهای زوج و کلیییی عزت و احترام نه تنها تو اون بخش بلکه تو کل اون ستاد داشتم همش از کجا بود ؟

    هذا من فضل ربی

    همش رو مدیون خداوندیم که فرمانروایی آسمان ها و زمین رو داره و من رو اون حساب کردم و توکل کردم کلی تو این مسیر شاید مواردی بود که میخواستن منو بترسونن یا اذیت بکنن اما من گفتم اون ربه اون فرماندست حساب کردم روش بهم همه چی داد سربازی که روز اول تو یه ساعت اول میگفتم هیچی دیگه بدترین جایی که میشد ولی وقتی رو رب حساب کردم گفتم من بنده تو و تو رب من نتیجش شد حتی برای همون سربازهای ارتش و سپاه تعریف میکردم جایی میدیدمشون باورشون نمیشد میگفتن ما تو سپاه و ارتش اینجوری خدمت نمیکنیم و تو دلم قند آب میشد از اینکه چقدر خوبه که کارا رو بسپارم به تو ایمانم و امیدم رو حفظ کنم و قدرت تورو باور کنم

    این کامنت خیلی طولانی شد میخواستم راجب کار هم بگم، تو کامنت های بعدی هرجا بهم گفته بشه حتما و باعشق اون داستان رو هم میگم که اونجا چیشد

    عاشقتونم

    امیدوارم هممون بیشتر بهتر عمیق تر رب رو درک کنیم و بتونیم کارا رو بسپاریم بهش

    خیلی دوست دارم این آرزو رو براتون بکنم ؛

    در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و باعشق باشید😍😍😍😍😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    محمدرضا گفته:
    مدت عضویت: 2314 روز

    به نام خدا

    روز شمار تحول زندگی من

    روز هفدهم

    سلام بر شما دوستان همفرکانسی ام

    استاد عزیزم، شما گفتید که فقط روی خدا حساب باز کنید، شاید این مهم ترین جمله ای است که از شما شنیده ام، من انسان های زیادی را در نظر گرفته ام، آدم هایی را میشناسم که فقط برای داشتن شرایط خوب زندگی در بعضی از نهاد های دولتی ثبت نام کرده اند، وقتی به زندگی آن ها نگاه می کنم میبینم که زندگی سختی را دارند و حتی باور دارند که اگر در آن نهاد ثبت نام نمی کردند زندگی آن ها سخت تر از این بود. یادم می آید روزی را که یکی از استادانم در دانشگاه در کلاس گفت که اگر می خواهید راحت تر در شرکت و کارخانه ها استخدام شوید در انجمن علمی دانشگاه و یا در بعضی نهاد ها ثبت نام کنید، شاید حرف او درست است، این روزه کار خانه ها اینگونه آدم ها را بهتر استخدام می کنند ولی همان طور که شماهم بارها داستان هایی را در این باره گفته اید ممکن است کسی بهترین شغل را داشته باشد ولی شرایط زندگی او در حالت بخور نمیر باشد. آن طور که من متوجه شدم کسانی که برای داشتن به “اصطلاح” پارتی بازی در اینگونه نهاد ها فعالیت می کنند زندگی شان در حالت بخور نمیر است، چون آن ها حداقل یک باور مخرب دارند و آن باور این است که “فقط روی خداوند حساب نمی کنند” و باور دارند که باید با اینگونه کار ها زندگی بهتری داشته باشند. یک چیزی را در این میان بهتر درک کردم، آن هم این است که کارخانه جات کسی را در اولویت قرار می دهند که واقعا کار بلد است و می توان به او اعتماد کرد، حتی اگر او عضو این گونه ارگان ها هم نباشد او را استخدام می کنند.

    استاد دیگری در دانشگاه دارم که او هم به ما گفته بود سعی کنید به جای داشتن پارتی برای استخدام روی خودتان تمرکز کنید، وقتی به او گفتم که استاد دیگرمان می گوید به فکر یافتن راه های غیر مستقیم برای استخدام باشید گفت تو زندگی من و زندگی او را مقایسه کن، من بدون داشتن وابستگی به کسی پیشرفت کرده ام و او به دنبال این است که با ارتباط با فلان آدم بتواند پیشرفت کند و شرایط زندگی مان را هم که می بینی( من ارتباط خوبی با استادانم دارم). وقتی مقایسه کردم دیدم استاد اول همیشه از شرایط ناراضی است و زندگی است بر طبق مراد پیش نمی رود ولی استاد دومم در بهترین نقطه تبریز خانه دارد و حتی اگر از دانشگاه هم اخراج شود به راحتی می تواند در خارج از کشور فعالیت کند. خداوند را شکر می کنم که با انسان هایی را الگوی خودم قرار داده ام که فقط روی خوشان حساب می کنند.خدایا شکرت، خدایا شکرت، خدایا شکرت.

    دوستان عزیزم، لازم به ذکر است که این نکته را بگم که من نگفتم که فلان نهاد بد است( امیدوارم منظورم از فلان نهاد را متوجه شده باشید) بلکه گفتم اگر برای داشتن شرایط بهتر در فلان نها فعالیت کنیم بد است. انسان هایی را می شناسم که با عشق در اینگونه سازمان ها فعالیت می کنند و خیلی هم موفق هستند.

    استاد عزیزم، من باور دارم که وقتی روی خودمان حساب می کنیم یعنی به طور غیر مستقیم روی خداوند حساب می کنیم، دوستان و استاد عزیزم، اگر مورد خاصی را در باور من مشاهده می کنید لطفا راهنمایی ام کنید، ممنونم.

    از خودم و از خداوند شاکرم که توانستم فایل روز هفدهم را هم گوش کنم و کامنت بگذارم :).

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: