«تجربه‌های من از اعتماد به نشانه‌ام» - صفحه 43 (به ترتیب امتیاز)


این صفحه ساخته شده تا در بخش نظرات آن‌، فقط داستان‌های‌تان درباره جزئیات و شروع مسیری هدایتی نوشته شود که با کلیک روی دکمه «مرا به سوی نشانه‌ام هدایت کن» آغاز شد.

اینکه چطور آن نشانه‌ را تشخیص دادید‌؛

و آن نشانه‌ها چه زنگ‌هایی در وجودت به صدا درآورد و به چه تصمیماتی انجامید؛
و چه پله‌های متوالی از قدم‌های پی در پی را یکی پس از دیگری به تو نشان داد‌؛
و چه «تغییراتِ از اساس متفاوت با رویه‌های قبلی‌ات» را در شخصیت و در وجودت رقم زد‌؛

و چطور از میان هزاران شیوه‌‌، روند و مسیری برایت سَرَند و غربال شد که بهترین‌، نزدیک‌ترین‌، لذت‌بخش ترین‌، پرثمرترین و قابل اجراترین شیوه با امکانات‌ و شرایط آن لحظه‌ات بود.

و در نهایت‌، ادامه دادن در آن مسیر مهارتها‌، تجربه‌ها‌، ایمان و عزت نفسی را در وجودت ساخته که بین شمای کنونی و آدم قبلی فاصله انداخته و نسخه‌ی با ایمان‌تر در شخصیت‌‌ات ساخته که گوش به زنگ پیغام نشانه‌ها و بنیان کردن تمام جنبه‌های زندگی‌اش بر جدّی گرفتنِ مسیر هدایتی‌ نشانه‌هاست.

داستان هدایت تو به نشانه‌هایی که برای حل مسائل‌تان به آنها هدایت می‌شوی‌، و قدم‌های عملی و تکاملی‌ای که در جهت آن هدایت برمی‌داری و تجربیاتی که-در ادامه- برای‌ اشتراک با این خانواده در این صفحه نوشته می‌شود‌، از دل اعتمادی ناب متولد می‌شود که‌ -حتی با وجود نجواهای ذهن‌تان-، نسبت به  ساز و کار هدایت‌گونه‌ی خداوند‌، در قلب‌تان می‌سازید و به قول خداوند:

ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
أُوْلَئكَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. بقره

این جریان هدایت که همواره در جهان جاری است‌، فقط آنهایی را با خود همراه می‌سازد که تقوا پیشه کرده و ذهن‌شان را کنترل می‌کنند و به نشانه‌ها اعتماد می‌کنند و تسلیم‌ مسیر هدایت‌شان می‌شوند و  رستگاران‌ و متبرّک شدگان آنها هستند.

زیرا خداوند هرگز برای یاری ما‌، قوانینش را نقض‌، معلق یا موقتاً غیر فعال نمی‌کند‌، بلکه به شیوه‌های کاملاً طبیعی‌، منطقی و هماهنگ با سازو کار جهان‌ هدایت خود را به سمت‌تان جاری می‌سازد.

ما از طریق ایده‌ها و نشانه‌هایی هدایت می‌شویم که  به واسطه‌ی قرار گرفتن یک کلمه یا جمله‌، یا خواندن داستان و تجربه‌ای که برای‌مان الگو می‌شود‌‌ و مرز ناممکن‌ها را در ذهن‌مان جابه جا می‌کند‌، یا راهکاری که دیگری برای مسئله‌ای متفاوت اجرایش کرده‌، یا گوش دادن به یک فایل و درک یک مفهوم از آن و…‌، به ما الهام می‌شود.

نقطه مشترک این نشانه‌ها این است که‌ همه‌ی آنها‌، «پیغامی واضح از اولین اقدام برای حل مسائل‌مان» را در دل خود دارند.

پیغامی که فقط و فقط برای خودمان و از طریق خودمان قابل تشخیص و قابل درک است.

زیرا این وعده‌ی خداوند است که:

قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

گفتيم همگى از بهشت فرود آييد، پس چون از جانب من هدايتى براى شما آمد، آنان كه از هدايت من پيروى كنند هرگز بيمناك و اندوهگين نخواهند شد. بقره 38

نکته مهم:

در راستای هدف‌ما درباره نظم بخشیدن به محتوای سایت‌، در این صفحه فقط نظراتی منتشر می‌شود که درباره داستان و مسیر هدایت شده‌ای که به واسطه استفاده از دکمه «مرا به سوی نشانه‌ام هدایت کن» نوشته‌اید.

منتظر خواندن داستان‌ها و روندی هستیم که در مسیر هدایت‌تان طی می‌کنید و نتایجی که پله به پله شما را رشد و به مرحله‌ی بالاتر هدایت می‌کند.

وقتی از قدرت کانون توجه‌مان برای دیدن‌، به خاطر آوردن و مرور کردن مسیر این هدایت استفاده می‌کنیم‌، یعنی با نوشتن درباره جرئیات این مسیر‌ و به اشتراک گذاشتن با سایر اعضای خانواده‌‌مان‌، صدق بالحسنی می‌شویم‌، آرام آرام‌، جنس محکم‌تری از ایمان و یقین در وجودمان نهادینه می‌شود که جانمایه و شخصیت ما را تغییر می‌دهد و به قول قرآن‌، چشمان‌مان را برای تشخیصِ بهتر و دقیق ترِ نشانه‌های هدایت بیناتر می‌کند.

1828 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مینا انصاری گفته:
    مدت عضویت: 3759 روز

    سلام و درود به خانواده خوبم

    همونطور که قبلا گفتم از اواسط دی ماه دارم روی باورهای ثروتم کار میکنم (بدون بسته ثروت که انشالله در آینده ای نزدیک خدا بهم میده) از همون اول خدا مرحله به مرحله بهم میگه چه باوری رو در خودم نهادینه کنم. امروز صبح از خدا خواستم بهم بگه چه باور دیگه ای به جملات تاکیدی خودم اضافه کنم؟ نشانه روزدم . صفحه “باوری که تغییرش درهایی از نعمت را به زندگی ام گشود” باز شد دیدم در مورد رابطه ثروت و نیکوکاری و خوب بودن نوشته. گفتم خدایا منکه با این باور (هر چقدر ثروتمندتر شوم نزد خدا محبوب تر میشوم) مشکلی ندارم قبلا در فایل های استاد اینقدر دیدم برام تکرار شده که الان مشکلی ندارم چرا باید تکرار کنم؟ حسم گفت فایل رو ببین. در فیلم، استاد گفت: شاید فکرکنید این باور مخرب روندارید یا بهتر شده ولی بدونید که این باور مخرب (هرکسی که ثروتمند میشه آدم بدی میشه از خدا دور میشه) خیلی ریشه ای و قدرتمنده خیلی باید روش کار بشه و….

    اینجا بود که فهمیدم این باور هنوز در ذهنم نهادینه نشده و جای کار داره. بعدش حسم گفت این جمله تاکیدی رو هم اضافه کن: “1.من هر چقدر ثروتمندتر شوم نزد خدا محبوب تر میشوم.2. من هر چقدر ثروتمندتر شوم نیکوکارتر میشوم.

    من هم از امروز شروع کردم و به باورهای قبلی خودم اضافه کردم.

    چندروز پیش نظرات این صفحه رومیخوندم یکی از دوستان نوشته بود صفحه فراوانی براش باز شده. اونروز حسم گفت باورهای فراوانی رو هم به باورهام اضافه کنم. منهم اینکارو کردم.

    در حال حاضر به لطف خدا روزی 700بار جمله تاکیدی میگم. بعضی جمله ها 50 بار بعضی 100 بار بعضی 200 بار میگم. خدایا شکرت

    سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    آینا راداکبری گفته:
    مدت عضویت: 3403 روز

    سلام

    روی موضوع سلامتی خیلی کارمیکنم ؛ مخصوصا شبها قبل از خواب و خیلی تجسمات دارم که مدتهاست انجام میدهم و ضمن اینکه از خدا یکسره می خواهم که راههای بهتری را نشانم دهد و خیلی در این روزها بیشتر شده است.

    نشانه من پرتوی آگاهی شماره 9؛ ولی گوش کردم ؛ خیلی درهای جدیدی برایم باز شد و انگار یک دفعه به هوش آمدم، با اینکه در این اواخر هم از استاد شنیده بودم که باورهای درست را بریزید روی باورهای غلط ؛ ولی نمی دانم چرا در این مورد کار قبلی خودم را می کردم .

    و کارم این بود که در تجسماتم اول قبلی را می خواستم از بین ببرم و جایش جدید بزارم ؛ و یک دفعه با این فایل متوجه شدم ؛ هر چیزی دارد جدید می شود و نو می شود ؛ من اصلا چه کار دارم به قبلیها ؛ بعد به خودم گفتم تو تمرکزت را گذاشتی روی از بین بردن مشکل نه جواب و یک دفعه تجسمات عوض شد و بعد هم نشانه ای از سلامتی عالی را دیدم ؛ بعد به خودم گفتم خدایا شکرت این بود این بود و یافتم را در درونم داد زدم.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    نجمه مهدی زاده گفته:
    مدت عضویت: 1440 روز

    سلام به استاد عزیزوهمه ی دوستان

    من امروز عضو سایت شدم وبه نظر اندیشه جان هدایت شدم .یعنی عین معجزه است چون نیت من برای تغییر شغل فعلی و رفتن به سمت شغل وهنر مورد علاقه ام بود .با دیدن این هدایتی که برای اندیشه جان اتفاق افتاد دقیقا متوجه شدم که باید چه تصمیمی بگیرم

    یعنی واقعا عین معجزه است .خدایا شکرت

    استاد عزیز براتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم که ما رو با قوانین آشنا میکنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      ژوبیک گفته:
      مدت عضویت: 1445 روز

      با عرض ادب و احترام و درود

      نجمه خانم عزیز ،،

      باید دقت داشته باشید که رسیدن به بلوغ فکری هدف شما در زندگی باشه

      این مهم،، اتفاق نمیفته مگر با مطالعه و بالا بردن دانش فردی در تمام ابعاد زندگی ،،

      من اطمینان دارم خواهر عزیز که شما برای رسیدن به کمال قدم اول رو برداشتین یعنی عضو این سایت شدن

      پس ایمان به خدا و دخالت دادن خدا در تمام ابعاد زندگی بهترین راه حل هست

      منظورم اینه هیچ گاه بافشاری بر هیچ امری جز کمال گرایی نداشته باش

      قطعا اگر در تمام امور خدای خودت رو صدا بزنی و از قدرتهای درونیت به درستی استفاده کنی به دستگیرهء محکمی چنگ زدی که خیانت در آن نیست

      کامیاب و موفق باشید🌹🥀🌺🌷⚘

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سارا مصطفوی گفته:
    مدت عضویت: 2181 روز

    سلام استاد

    من واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم فقط اینکه خیلی دنبال هدایت خدا بودم و همش توی حالا شاید یه سال ذره ذره زیاد شده و یعنی بخوام این یه ماه اخیر رو بگم شاید دو روز باید بنویسم که پشت سر هم خدا چکار کرد برام حالا خلاصه یه قسمت هایی رو مینویسم.

    اولا من دنبال اینم که اول از همه بتونم خرج خودمو خودم بدم نه از طرف مامان بابام و توحیدی تر بشم و توی این مسسر که خدا داره هدایتم میکنه اینقدر قشنگه خرف زدن باهام که فقط میخوام باهام حرف بزنه و یجا هایی انجام میدم که فقط باهام حرف بزنه و چقدر دقیق شده حرفاش حالا یه داستان خلاصه از چند هفته ی اخیر،

    من توی ۱۲ قدم که اونم با هدایت خدا فک کنم از همین قسمت هم بود یادم نیست شروعش کردم و رفتم جلو یه سری اتفاقات خیلی خوب برام افتاد که اطمینانمو بیشتر کرد همش، حالا از یه تیکه توضیح میدم که من یجا فهمیدم من اصلا اعتماد بنفس ندارم که میتونم پول بسازم یعنی میدوتم خیلی کارای فوق العاده ای میتونم انجام بدم و خلاقیت دارم و باهوشم و.. که اونم الهامات خداست که از قبل خوب دریافت میکردم از بچگی ولی اصلا پول ساختن و کلا عزت نفسم از خیلی جهات پایینه بعد یه فایل ۱۲ قدمو که گوش دادم دیگه خیلی فهمیدم این موضوع و میگفتم فقط من چجوری با تین عزت نفس بخوام این همه کار و انجام بدم و من دو کلمه حرف نمیتونم بزنم بقیش بماند که خدا از توی همین سایت بهم رسوند که اقا تو نمیتونی ولی من میتونم بذار به عهده ی من من بینهایت ثروت رو هم میدمت بهت و همون موقع یاد یه خوابم که ۱۰ ماه پیش حدودا دیده بودم افتادم که گفته بود پولتو طلا نکن اونموقع سکه ۱۲/۵ ملیون بود و تازه از ۱۶دتومن یهو اومده بود پایین و معلوم نبود چی میشه که گوش کردم و هنوز بعد از این همه مدت ازون مبلغ بالا تر نرفته و همون موقع بهم گفت تو خواب طی یک سری اتفاقات که تا دو سال هرکار میخوای بکن گشت و گذار کن همه چیزو ببین بخر که هرچی بخری از قبل حساب شده و اگر بعد از این مدت تو همین راه بمونی که الان واضح تر میفهمم راه توحیده دیگه اونموقع اینقدر داری که هرحا خواستی میتونی سرمایه گذاری کنی اگه بخوای چون تو ذهنمم این بورس هم بود بخاطر همون عدم غرت نفسم که خودم نمیتونم بسازم ازون طریق ها وقشنگ توی خواب من اون موقع نمیفهمیدم توحید و شرک رو به این واضحی ولی تو خواب قشنگ میدیدم که بقیه میخوان دعا کنن یه کارای عجیب میکنن حالا مثل بودایی ها و چمیدونم تو خواب ناشون نکردم دیگه و بعدم خیلی حس بدی نسبت به اون قسمت داشتم و الان خیلس واض تر دارم میبینم شرک وتازه درک کردم اون قسمت خوابمو و خلاصه اینقدر اتفاقات پشت سر هم افتاد و امادم کرد تا هفته قبل به حساب یه اتفاق به ظاهر بد که امادم کرده بود ازش بگذرم و توی کمتر از ۲۴ ساعت جوری یاد داد بهم تسلیم بودن رو توکل رو که بسپری بهش راحت بشی البته خیلی ۲۴ ساعت عجیبی بود شرک نداشتن رو در یک لول جدید که اینا همه از قبل گفته شده بود ولی درکش توی این زمان ۲۴ ساعت بود و یجورایی نمیشه گفتم همین زمان چون قبلش همش باهام حرف میزد و امادم میکرد که موفق بشم.

    حالا تو این مدت میخواست بهم بگه راحت خرج کن از پول خودت یعنی من عاشق طراحی ام و حالا از طراحی زیور الات شروع کردم ولی کارم متفاوته و کسی همچین کارایی نکرده تو ایران و بعد از ایکه همچین چیز ها و روش هایی به ذهنم رسید دیدم یه برند خیییلییی موفق احتمالا چیز هایی که ساخته همینجوری بوده و بعدش فهمیدم، در هر حال چون عاشق طراحی ام و روی طرح ها و الهامات حساب کردم اونم مهم میست و میدونم همیشه یه چیز فوق العاده و جدید خدا میتونه بهم الهام کنه و روی الهامات و خدا حساب کردم واسه ی اینکار😌❤ خلاصه برای اینکار نیاز به کارگاهی بود که توی کرمان انجام نمیدن و من میخواستم این تیکه رو بفرستم تهران برام انجام بدن برگردونن برای ادامهی کار ولی زمانش که رسید خدا دلمو پر کرد که خودت میتونی اینکارم انجتم بدی یعنی روندشو میدونم کلی تحقیق کردم سپینار دیدم که بهم گفته بود و به یه هدایتم نیست خدا یه چیزو از چند طرف بهم میگه و مطمئنم میکنه که بیشتر از سایت و همین قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن و اگر تو ۲۴ ساعت بیشتر بخوام که معمولا الان اینجوری شده یه حالت هدایتی دستمو میذارم روی یه فایل و یه قسمت که باهام حرف بزنه یعنی اونجوری هدایتم میکنه و یه زمانایی هم میگه برو رو قران یه صفحه میاره برام که چقدر دقیق همش داره باهام صحبت میکنه دقیقا بوقول شما در فایل گفتو گو با دوستان که هدایت پریروزم بود و میخواست این اتفاقات رو واضح تر بهم بگه دقیقا انگار به ادم داره باهات حرف میزنه شده هم زبونم و من خیلی خوشحالم و یجورایی میترسدم که تمو بشه که بهم گفت همیشه این هدایت هست و خدا کلی قسم خورده تو قران به کلی چیز که حتما شمارو به خوب و بد هدایت میکنیم و وقتی من حالم خوبه دارم به راه سعادت هدایت میشم به نزدیکی بیشتر و بیشتر بهش و نگرانی نداره و تازه همش ابن هدایت قراره بهتر بشه وقتی من ادامه بدم و ازش بخوام کمکم کنه تکامل طی میشه ک همش بهتر و بهتر هم میشه و اگر هم یه موقع دور شدم راحی میشه برگشت و فقط نیاز به این داره که تصمیم بگیرم که حال خوب داشتن خوبه یا بخوام کمکم کنه کلی هم اتفاق افتاده که یاد اوریش دوباره میبرتم نزدیک و نزدیک تر به خودش😌❤❤❤ من هی میام کامنت بنویسم ولی اینقدر هدایت هاپست هم میان نمیدونم چجوری چی بگم کدومو بگم زیر کدوم فایل بگم که خدا داره با من چکار میکنه، ولی مثلا یکیش که من مطمئن نبودم ولی حس کردم هدایته ولی میگم اصلا مطمئن نبودم از یه طرفم میخوام باشه و میگم من انجام میدم خدایا که اگه دقیقم نیست ببینی من اینجوری انجام میدم مجبور باشی دقیق هدایتم کنی یا میبینم انجام ندادنش بخاطر ترسه و یا کمبوده و وقتی میبینم اینجوریه بهتر میفهمم که هدایته خلاصه خدا بهم گفت که قدم پنجم جلسه ی ۴ رو گوش کنم و بعد که تو همون روز زدم مرا به تگنشانه ام هدایت کن اومد قدم پنجم بعد دیگه وقتی اینجوری شد گفتم باید بخرم با اینکه قدم سوم بودم هنوز و یک ماهم نشده بود بعد گفتم حالا شاید منظورش اینه برو ۱۲ قدم گوش کن ولی بعد گفتم پس چطور قدم پنجم اومد چرا یه قدم دیگه نیومد نشانه ام و خلاصه گفتم اگه نباید بگیرم خودت تو راه نشونم بده و نذار بگیرم خلاصه رفتم قدم ۴ و بعد ۵ رو خریدم و فایل جلسه ی ۴ قدم ۵ رو گوش دادم که هم امادم کرد برای اون ۲۴ ساعت چون گفت اگه داری رو خودت کار میکنی که نشونش احساس خوبته تو چند وقت اخیر هر اتفاقی که میوفته همون اتفاق خوبست من اونموقع نمیدونستم اسبم قراره دلدرد بشه که خدا بهم اینجوری تو اون ۲۲ ساعت تسلیم و توکل و شرک نداشتن به هیچ احدی رو یاد بده و کلی با سوره های قران باهام حرف بزنه که مثلا اقا سر سفره تو مهمونی اومدی قاشق غدایی که ریختی رو برداری بخوری همون لحضه بهت خبر دادن اسبت فلان بعد تو حالتو خوب نگر داشتی چند تا زنگ زدی اونم زنگایی که فک میکردی خدا میگه انجام بده دستشو یاز بذاری برنداشتن گیر ندی. نه اینکه گیر بدی بخوای از مغز نصفه نیمت استفاده کنی یا شرک به یه ادم خاص که اون میفهمه چکار کنه و راه درست دست اونه چند تا زنگ زدم با اینکه تو دلم یجوری بود ولی بعد رفتم نشستم غذامو خوردم اول بعدمیدونستم از من کاری بر نمیاد هرچی به ذهنم میرسه رفتم هندونه خریدم تو راه رفتم سیب خریدم چون دوست داشتم اسبم حالش خوب باشه و بهش خوراکی بدم با اون حرسو خوشحالی از دستم غذا بخوره گیرم ندادم که میخوام باشه حتما هر موقع خواست خدا میتونه بگیرتش و اصلاچند تا اسب بهم بده مثل لانا یا حتی بهتر چون خودش خیلی اسب فوق العاده ای هست شکر خدا، بعد تو ماشین تو راه قران گذاشتم صافات از ایه ۱۰۳ اومد که گفت بهم ازمایش بوده و دلمو اروم کرد که ازمایش و سر بلند شدم و اینگونه به نیکو کاران پاداش میده خدا در مورد حصرت ابراهیم و ازمایش بزرگش بود و بعد هم تا رسیدم به باشگاه تا اخر سوره گوش دادم شاید دوبار یادم نیست ولی کلی باهام حرف زد و اروم شدم بعد رسیدم باشگاه و همون خوراکی هارو دادم بهش و خوب شده بود انگار رقتم خونه و دوباره نصفه شب شدید شد خدا تو خونه باهام حرف میزد کلی حالم خوب بود قبلش که بهم دوباره مربیم زنگ زد و همش همزمانی بود یعنی من اونموقع دقیق درک نمیکردم مثلا نصفه شب ساعتای ۳،۴ که دلش بیشتر درد گرفته بود ، دوباره مربیم سریع به من گفت اسبت از دلدرد خوابیده من دارم میرم باشگاه تو راه بود ، من کلا نمیفهمیدم چکار کنم : برم نرم قشنگ تسلیم نشسته بودم خدا بهم بگه چکار کنم قران اومد که ما ظلم به کسی نمیکنیم شما خودتون به خودتوم ظلم میکنین و در مورد شرک اومد و انگار من دیگه نمیدونستم میمیره یا خوب میشه و به طرف اینکه یطوریشم بشه بیشتر ذهنم میرفت چون این ایه ها هم اومده بود یکم همینجور منگ نشسته بودم بعد رفتم تو اتاق شروع کردم به نوشتن تو دفتر شکر گزاریم که خدایا من نمیدونم چکار کردم که ابنحوری شده و به خودم ظلم کردم خودت به خوبی بهم بگو ببخشتم انگارم فقط میخواستم درد نکشه یجورایی تسلیم بودم یطوریم شد شد ولی از یه طرفم میدونستم که اسبه که خدا داده به من ادم نیست که دست خودش باشه به من ربط نداشته باشه اینم دو هفته قبلش با چند تا همزمانی این فکرارو بهم رسونده بود خدا که بسمرم بهش نچسبم به یه خواسته و خدا در تسخیر من در اورده قشنگ با یه همزمانی های فوق العاده ای انلدم کرده بود. بعد که تو دفتر چند صفحه نوشتم خدایا من نمیفهمم چه ظلمی به خودم کردم ببخشتم و بهم به خوبی با احساس خوب بگو راه درستو نشونم بده و کمکم کن که انجام بدم کار درستو بعد اومدم تو سایت دنال نشونه بودم بهم بگه برم باشگاه پیشش یا نه چون میدونستم کار از دست من بر نمیاد فقط میخواستم حالش خوب باشه و یجورایی هم انگار بهم اعتماد داره کنارشم، دلش پر میشه یه موقعی که توی حالا موقعیت ترس یا درده قشنگ حس میکنم بهم اعتماد داره (اون قدرت از طرف خدا اون مسخر بودنو چند بار قشنگ با وجودم واضح حس کردم توی حال های مختلف اسبم ) در هر حال اومدم تو سایت دنبال نشونه که خدایا بگو من الان برم یا نه چکار کنم زدم رو یه فایل اول اومد شما میخواین برین سفر دوباره گفتم شاید باید برم باشگاه بعد گفتم حالا بذار بزنم جلو زدم اومد دقیق اول اهنگ :

    خدا همینجاست تو قلب خونه تو عطر پاک گلای خونه

    خدا همینجاست تو عطر بارون تو چشم خیس منو خیابون خدا همینجاست بین منو تو ساده ی ساده عین منو تو

    حدا همینجاست تو لحظه هامون بین نماز احساس و بارون

    خدا همینجاست خدا همینجاست

    خدا همینجاست خدا همینجاست

    خدا همینجاست تو بی کسی هام وقتی که از عشق معجزه میخوام

    خدا همینجاست واسه همیشه چشماتو وا کن معجزه میشه

    خدا همینجاست بین منو تو

    ساده ی ساده عین منو تو

    خدا همینجاست لحظه به لحظه

    وقتی که قلبی از عشق بلرزه

    خدا همینجاست بین منو تو ساده ی ساده عین منو تو

    خدا همینجاست تو این دقایق

    منتظر ما دلتنگ و عاشق

    خدا همینجاست خدا همینجاست

    خدا همینجاست خدا همینجاست

    دقیق بعد از اون نوشتنام توی دفتد شکر گزاری

    بعد دلم پر شد تونستم زنگ بزنم به مربیم بگم بیام یا نه چکار کنم

    گفت که من رفتم همون دارویی که اول شب گفتی پیداش کنم و مفصله داستانش و تازه یه سالم از تاریخش گذشته بود دیدم اوضاع اینجوریه بدو رفتم همونو زدم سریع اثر کرد الان اوکیه منگه دیگه تا صب بره خوب شه یا به دکتر برسه الان خوبه دیگه .

    و صبحشم باز کلی درس و حرف زدن خدا و معجزه داره و خدا کلی باهام حرف زد دلیل این اتفاقم گفت تسلیم و توکلمو زیاد کرد بهمم گفت که باید خودم همه ی خرج های دارو دوارو بدم یعنی من فایل ۱۲ قدم جلسه ی ۴ قدم پنجو خریدم دلمو پر کرد و رفتم ۱۷ گرم طلا که برای کارم نگر داسته بودم و فروختم کامل گفته بود بفروش از پول همین وسیله ی کار گاه بگیر و یه مقدار دیگه هم دارم که تمامشو گذاشتم هر موقع بگه میفروشم و عر وسیله ای که بخره رو میخرم ولی میخوام اینو بگم که پول زیادی تد حسابم بود که رفتیم صبح برای عملی که انجام نشد حالا میگم اینم

    خلاصه تو دانشگاه علوم پزشکی گفتم خدایا خرج اینارو میخوام تو بدی نمیخوام از مامان بابا بگیرم همون موقع یه برگه دادن برم دارو هارو حساب کنم و خدا بهم گفت من میدم تو از حساب خودت که الان پرش کردیم برو بپرداز و اینجوریه که من بی نهایت ثروت میدمت بدون شرکه کامل از خودت و پولی که من میدمت دیگه برام حساب شده هست همه چیز فقط باید به حرفش گوش کنم،

    خلاصه یه معجزه اینکه بعدا همه چیز تموم شد مربین بهم گفت من نمیفهمم چطور که ما به کارگر خودمون سپردیم شب تا صبح سر بزنه به اسب و سریع خبر بده اگه طوری شد ( در ضمن شرایط اسب هایی که توی اسطبل ۳در ۴ بسته هستن و روزی ۱، ۱/۵ ساعت میان بیرون واسه ی کار فرق میکنه با اسبی که ازاده توی فضای بزرگ و همش وقتی داره میخوره راه هم میره و هم زمان روده هاش توی راه رفتن کار میکنن و غذا یجا گیر نمیکنه انباشنه بشه و دردسر اینجوری)

    خلاصه ما به کارگرمون گفتیم ولی من همون موقع تو صحبت کردن سپرده بودم به خدا میدونستم دست این کارگر نیست

    بعد از همه ی این اتفاقات فوق العاده خوب که همش نعمت بود که من بفهمم که من به خدا نزدیک بشم و الان چقدر شیرینه برام اسبمم باشگاه خوبه حالش تا الان که چند روز گذشته و بخیر گذروند خدا

    خلاصه مربیم گفت یه معجزه اش رو خدا از زبونش بهم گفت یعنی: مربیم گفت من نمیفهمم چجوری کارگر خودت که ندیده بود چطوری تو تاریکی نصفه شب یه اسب از توی اسطبلش ول میشه بیرون سرو صدا میشه که یه کارگر دیگه بلند میشه بره اونو بگیره یهو میاد دم در اسطبل لانا دقیقا زمان مناسب میبینه خوابیده و درد داره بدو به من زنگ میزنه من بیام

    و مربیمم میره تندی اون دارو که من اول شب گفتم پیداش کن بدو برمیداره میزنه که اسبم به صبح برسه

    وقتی اینو گفت گفت من نمیدونم چجوری من جواب بهش گفتم من تعجب نکردم فک میکنین من چرا لانارو بیمه نکردم

    چون همش تو این مدت همه هی میمرسیدن بیمه کردیش؟؟ میگفتم نه با قاظعیت یبار پشیمون نشدم چون سپرده بودمش به خدا دقیقا هم قبلا هی تو دلم میگفتم خدا مراقبشه اگه قرار باشه نصف شب حتی وقتی هیشکی پاش نیست یه نفرو میبره همه کارارو درست میکنه که مینکارم کرد برام.

    صبحشم دوباره یه مرحله ی دیگه همینجور شد و ساعتای ۹/۵ رفتم باشگا دوباره کلی درس داره برام تازه خلاصه گفتم کلی همزمانی دیگه بود همش بهم یاد داد چطوری همه چیزو کامل بدون هیچ شرکی بسپرم بهش ذره ذره کاری که فک میکنم باید عمل کنم رو انجام بدم ولی گیر ندم دستشو باز بذارم به هیچ احدی گیر ندم و خدا یه عالمهه خیلی زیاد دست فرستاد که هر کدوم یکاری که باید رو در زمان درست انجام دادن دقیقا زمان درست نمیدونم چجورس بگم یعنی هر کار یه دقیقه این طرف و اونطرف الان نتیجه فرق داشت همشو سپردم بهش و من موندم که چجوری بهم قدرت داد اونهمه کارو با حال خوب بدون نگرانی انجام دادم بازم توی روز بعد و لانا برای عمل رفت دانشکده که خلوتم بود که و خدا با سوره ی قصص و خیلی چیزای دیگه حالمو خوب نگر داشت میخوام بگم رفت واسه عمل ولی نه به عمل رسید نه به تخلیه از دهان توی راه توی مسیر که با اسب کشی که خدا انتخابش کرد یعنی بذارین بگم اینم از اول

    صبح نزدیو ظهر رسید به جایی که دکتر اول دستور داد ببرن دانشکده علوم پزشکی ساعتای ۱۲ ظهر بود من حالم اونقدر بد نبود سپرده بودن به خدا داشتمم همش به چیزای خوب فکر میکردم تحسین میکردمش که چقدر خوشکله چه هیکلی داره واقعا نعمتی که تا اون موقع بهم داده بود هر موقعم میخواست میتونست بگیره مال خودشه داشتم تحسین میکردم رسید به جایی که دکتره به دستیارش که از اول صبح دقیقه به دقیقه دست خدا شد چک کرد همه چیزو گفت ببرین واسه تخلیه و شاید عمل منم نتظر بودم عجله نکردم گذاستم خدا زمانشو بگه اونموقع که گفت زنگ زدم بابام گفتم بابا یه زنگ بزن میخواستم بگم به دکتر فلانی که اماده کنه همه چیزو واسه احتمال زیاد عمل اصلا دهنم پا تلفن بسته شد باز نمیشد که بگم بغزم گرفت خودم موندم همون لحظه که اقا من سپردم به خدا چرا به بابام دارم میگم گریم گرفت اولا اون کلمه رو نگفتم خودش فخمید رفت زنگ زد هیم پا تلفن گفتم من خوبم خدافظی کردم بعد دیدم یه دست دیگه خدا دید من اینجوری شدم رفت دنبال یه اسبکش دیگه چون یکی تو راه بود ولی دور بود رفت تو ۲۵ دقیقه اون اسبکشی که اتفاقا خیلی تکون میداد و حالت قرازه داشت رو اورد و زودترم رسید تو این مدتم من با یقین اسبمو گرفته بودم راه میرفتم و با خدا حرف میزدم و میگفتم من سپردم به تو فقط درد نکشه هرکار میخوای بکن مال خودته و نامه ی حضرت علی رو هم از توی سایت گوش کرده بودم صبحش و به قدرتی که داره کامل اون لحظه میفهمیدم که میتونی خوبش کنی و هم بهم بگی به خوبی اشتباهم چیه به خوبی کمکم کنی کار درستو انجام بدم قشگگ یه وقتی کنار اسبم شد که من سپردمش قشنگ همون توکلی که سپردم گفتم اخیش دم گوششم گفتم نگران نباش دردت خوب میشه خدا همش کنارته اگه قرار باسه بریم که جات خوبه قشنگ با او توکل خودم سوار اسبکش خرابه کردمش تا هم یذره نا خود اگاه حرفی یا فکری یذره شرک الود به نظر میومد مغذرت خواهی میکرم از خدا و سوارش کردیم خودمم رفتم تو ماشین با مامانم سه ماشین دیگه هم پشت اسبکش که اونا اینقدر تند رفتن محو شدن منم زدن قران اونجای سوره ی قصص اومد که حضرت موسی تسلیم میشه دقیقادهمونجا که خدا بخشیدو نعمت داد بهش و من گریم گرفت مامانم گفت چرا گریه میکنی خوبه که گفتم من واسه اون گریه نمیکنم من تازه خدارو پیدا کردم حق حق گریه کردم تو راه و انگاهر حالا فهمیدم همه چیز خوبه با اینکه شواهد چیزه دیگه ای بود در حدی که داشتیم میرسیدیم بابام اس ام اس زد گفت دکتر مربوطه همه چیزو اماده کرده نگران نباش و من فقط گفتم:( نگران نیستم❤) در جوابش

    بعد که رسیدیم اسبو اومدیم از اسبکشی که قدیمی بود خیلیم تکون میداد در اوردیم همه گفتن این خوب شد اقا برش گردونیم اصلا،!!!!

    چشماش روشن شده بود دلش تو باشگاه باد کرده بود انباشتگی داشت بادش خوابیده بود من هیچی نگفتم خدا خوبش کرد هیشکی اونجا نمیفهمید اگه میگفتم ولی همه هی خودشون میگفتن این چه تکونی خورد تو ماشین دکتری که تو علوم پزشکی بود گفت شاید تاثیر فلان دارو هست اون دستی که همش همه چیزو داشت دقیق زمان به زمان اندازه مبگرفت گفت اخه بعد تاثیر اون دارو هم تپش قلبش بالا بود و به دارو فک نکنم ربط داسته باشه ، اونیکی میگفت دست من و اسبکشم خوبه، مربیم میگفت کاش یه دستگاهی بود این اسبا تا دلدرد میشن بلرزونتشون درست بشه چون خدا با تکونای توی اسبکش معجزه کرده بود هرکی یچیزی میگفت ولی من میفهمیدم با تمام وجودم چه اتفاقی داره میوفته تازه خیلی از تو زدم خیلییی

    و خلاصه بعدشم تو علوم پزشکی یه فضای خیلی اروم پیش اومد بازم سپردم به خدا چون هر کی یه نظری داشت گفتم دست خودت اگرم من چیزی باید بگم به زبونم بیار من نمیدونم

    خدا هم گفت دوباره از همین قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن

    که تو فقط حالت خوب باشه بسپر به من به خواسته ات هم نچسب

    تازه یه تیگه هم قران اومدم یه گوشه گوش کنم جون دیگه گفتن بمونه تاثیر دارو ها کامل بره که دیگه تصمیم نهاییو بگیرن

    گفت همونجا که مادر موسی گفتیم شیر رو بده و بسپرش به اب و کاری کردیم که نگران نباشه که درست شد همه چیز اینم خدا بهم گفت و واقعا تو ماشین بازم کاری کرد نگرانی از دلم رفت و وقتی پیاده شدم رفتم دیدم خوب شده چشماش روشن شده بود از ماشین پیاده شد.

    و خلاصه از اونوقع هم همش بازم خدا دهره باهام حرف میزنه خیلی خوشحالم بابتش

    تاره کلا بهم کامل فهموند که دیگه حساب خرج و مخارجم با خودشه ازون موقع کلا دیگه هر خرج کوچیک و بزرگی رو دارم خودم میدم یعنی خدا واسم حساب میکنه و راهش از حساب بانکی خودمه

    اخرین هدایتمم که البته اخرین نیست بخدام بگم دیروز کلی چیز و میز اتفاق افتاد که همش میفهمم از جیب خودم همش و تازه خوبم خرج کنم راحت بدون نگرانی هرچی میخوام و باید رو بخرم که خدا برام حساب کرده از قبل

    خدایا تو همین مسیر نگرم دار و همش منو به خودت نزدیک و نزدیک تر کن

    خیلی دوست دارم

    خلاصه اخرین خرید ثروت ۳ بود که از همون پولی که گفت اون طلا هارو بفروشه گفتم چشم دیشب خریدم تسلیم دوست داشتمم بخرم اومل الان گه خدا گفت مت تسلیم و یچیز دیگه

    خدا تو قران اراده کرده که کسی رو که داره هدایت میکنه تسلیم بسه به انجام هدایت و برعکسشم بود یه ایه که دیروز گوش کردم

    دقیقا همین کارو برام داره میکنه شکرش شکرش شکرش❤

    اینو نوشتم یاد اوری برای خودم

    و به قول استاد بچه ها ببینن البته من دیگه میدونم و سعی میکنم این شرک رد نداشته باشم که من تاثیر میذارم روی بقیه هرکی تو مدارش باشه میبینه خدا هدایتش میکنه این کامنتم ساید بشه یه دست براش خدا داند من نمیدونم هیچی

    و دوست داشتم بهتون بگم و شما هم تو این حس خوبی که دارم شریک باشین بدونین خدا داره اینجوری هدایتم میکنه با سایتتون با حرفاتون با قران و … خیلی خوشحالم استاد ازتون مممونم دوستون دارم

    خانوم شایسته دوستون دارم

    تو وجودم پر از عشقه

    خدایا تمام وجود من پشت و پناه من همه چیز من شکرت❤

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      Life time گفته:
      مدت عضویت: 1511 روز

      سلام عزیزم کامنتت بینهایت عالی بود فوق العاده بود

      برام پر بود از نشانه و هدایت الله

      اون آیه اخری محشر بود من بارها تجربش کردم

      خدا اراده کرده کسی رو که داره هدایت میکنه ، تسلیم میشه

      واقعا همینه . خدا دست و پا و کل وجود انسان میشه زمانی که چیزی ، هدایته

      سپاس گزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        سارا مصطفوی گفته:
        مدت عضویت: 2181 روز

        سلام دوست عزیز

        ممنونم از پاسختون و یاد اوریه و این نکته که گفتین🙏🌹🌹🌹🌹

        اره واقعا چقدر زیباست چقدر خوبه این تسلیم شدن

        دوباره پر از احساس شدم کلی اشک ریختم که چقدر زندگی راحته با هدایت ها و تسلیم شدنمون به انجامشون.

        باز دلم گفت بنویسم من که قبلا همش دنبال داستان های هدایت میکشتم توی حرفای استاد و کلی مینوشتم که خدایا هدایتم کن ممنونم که هدایتم میکنی هر روز بیشتر و بیشتر

        حالا خودم نوشتم از داستان هدایت من. خدایا شکرت

        توی همین یک هفته که از این اتفاق گذشته ( و خدا کلی از قبل امادم کرد برای این اتفاق ) علاوه بر این که حتی وقتی اون نصف شب اون ایه هایی که توش از شرک اومد و گفت بدی ای که بهتون میرسه ، خودتون به خودتون کردین نه خدا و من فک کردم این تموم شد دیگه عذاب شدم😅🤦🏻‍♀️ واقعا نمیدونستم چی میشه با اینکه خدا بهم گفته بود وقتی داری روی خودت کار میکنی و نشونش اینه که حالت خوبه، هر اتفاقی که میوفته همون اتفاق خوبه هست و خیره برات توی قدم پنج جلسه ی ۴.

        قبلش برام معجزه کرده بود و تو تاریکی نصف شب ، اون دستارو فرستاده بود. فقط داشت بهم یاد میداد: اقا فردا صبح شرک نداشته باشیا اقا بخوا که خدا بهت بگه چرا این اتفاق افتاد که درستش کنیا ازم بخوا ببخشمت که من میخوام بخشیده بشیااا و…) خدا میدونه چقدر رشد کردم چقدر راحت تر شده زندگی برام حتی تو همین یه هفته در حدی که دیگه میترسیدم که نکنه این کمک ها تموم بشه یکاری رو انجام ندم و خدا باهام اینجوری حرف نزنه، اینقدر که میخوام همش باهام حرف بزنه

        ، ولی کلام الله (که با احساس خوبه😌❤) بالا تر از نجوای شیطانه و خودش باز توی هدایت ها که از همین قسمت هم بود باز از زبون استاد فوق العاده ام بهم گفت دیگه سخت نگیر نترس که دنیا برات سخت میگیره چون قانونش اینه. یا اقا کلش ۲ روزه جوش چیو میزنی!! و مثلا توی ثروت ۳ که بهم گفت بخر و خریدم و اول اولش هستم هنوز. استاد خیلی فوق العاده در مودر هدایت کردن خدا و راهش و باور هاش و .. توضیح دادن و مثلا گفتن 💥اقا باورتو درست بساز بگو این نیرو همیشه هست. کنارمه .هیچ وقت با من قهر نمیکنه .همیشه هدایتم میکنهه . هیچ وقت ولم نمیکنه و کلی چیز دیگه. که من خیلی نیاز داشتم به ساختن این باورها 💥و خدا هدایتم کرد که اینارو بسازیم با هم😌❤.

        من بخاطر عزت نفس و باور کمبودم اصلا زورم نمیرسید قدم بردارم برای شروع کسب و کار . الان واقعا چقدر راحت شدم هرچیزی که به نظرم باید انجام بدمو انجام میدم هر زنگی که باید چقدر راحت تر میزنم بدون نگرانی میگم اگه خوبه خدا ردیف میکنه ، من قدمشو برمیدارم اون درست میکنه و اگر هم این راهش نیست، خودش نمیذاره انجام بشه و وقتی انجام میدم دقیقا همینجوری درست میکنه برام. یعنی بخدا اونی که نباید ازش بخرم خودش جواب نمیده دیگه یا میخوام پیام بدم تا دستو میذارم رو ارسال تلفنم زنگ میخوره اونم دوبار پشت هم قبل از ارسال پیامم بهش! دقیقا همون لحظه که میام پیام رو سند کنم و بعدش فهمیدم اون جنس گرون و قدیمی که احتمالا قبلا وارد کرده و رو دستش مونده رو میخواسته بده بهم . بعد خدا قدم بعدی رو میگه

        حتی قبلش تقلب میرسونه

        مثلا دو روز پیش تو خواب گفت اقا حواست باشه فلان چیزو این مدل بزرگشو صبح بخر و صبح فروشنده ی مورد نظر خودش پیام داد ۲ تا مونده اگه وقت دارین صبر کنین ۳ ماه دیگه دوباره اماده میشه اونموقه بگیرین. من قبلا مِن مِن میکردم و میرفت واسه ۳ ماه چیه ، ۶ ماه دیگه یا اصلا ول میشد همه چیز. ولی اینبار راحت همون چیزی که شب تو خواب بهم گفت رو انجام دادم. پیش پرداختشم همون اول صب ریختم به حساب. منی که قبلا خیلی سخت بود برام فک میکردم من پول نمیتونم بسازم که این وسیله رو بگیرم بعد نشه چی و…

        راحت شدم بخدا ،خدا راحتم کرد

        اره واقعا🙏😌🌹

        خدا دست و پا و کل وجود انسان میشه

        شکرش 😭😌❤❤❤❤

        امیدوارم هم برای خودم هم شما که توی این راه پیش بریم و درک و تسلیم و انجام هدایت های پروردگار هر روز بیشتر و بیشتر بشه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          Life time گفته:
          مدت عضویت: 1511 روز

          سلام سارا جان دوست عزیزم چقدر از ادبیات نوشتنت خوشم اومده من این روزا هدایت شدم که جسور باشم و کسبوکارمو شروع کنم و قشنگ هدایت خدا رو میبینم . چند شب قبل بهم گفت چرا فکر میکنی رزق فقط از پدر و مادرا میرسه و فرداش هدایت شدم کامنتت رو خوندم و تو این چند روز چند دفعه کامنتت رو خوندم از بس که درونش هدایت و درک نهفته بود عزیزم

          و حالا بازم امروز به کسب و کارم و چگونگیش فکر میکردم و اومدم دیدم شما کامنت گذاشتی

          باز برام چقدر مفید بود

          دلت وصله بخدا و میگه بنویس و شدی دست هدایتگر خدا برام عزیزم 🌹💌

          حتما خدا جواب تک تک سوالاتمونو میده و قدم قدم هدایتمون میکنه و هر کاری که لازم نباشه انجام بشه حتی مااگه اراده کنیم انجام بدیم خودبخود جور نمیشه خدا فرمون زندگیمونو بدست داره

          خدایا شکرت 😍

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      سارا مصطفوی گفته:
      مدت عضویت: 2181 روز

      سلام به استاد خوب زندگیه من

      بینهایت ازتون ممنونم🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹🌹

      من میخواستم یه اپدیت بکنم کامنت این قسمتم رو چون حس کردم و روی دلم مونده بود که علاوه بر باور های خوب باور های اشتباهی رو هم نوشتم که مهم بودن خلاصه رو دلم مونده بود ،

      اول از همه به قول شما ما همه به یه اندازه به خدا به هدایتش دسترسی داریم و خدا هر لحظه داره هدایت میکنه مارو و تفاوت شنیدن ما هست تفاوت ایمان ماست باور ماست که خدارو کنارمون میبینیم یا نه

      دیروز فایل داستانی در مورد هدایت الهی قسمت اول بعد از چند وقت برای من توی قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن اومد و میخواستم اپدیت کنم کامنتمو که خدا همیشه کنارمونه فقط باید خودت بدونی که هست همین ، اگه من خودم دودل بشم خب هدایت رو نمیشنوم نه اینکه خدا نگه بهم من اگه بدونم هست پیداش میکنم. تو فایلی که برام باز شده و اول اولش نمیبینم هدایت رو اگه باور داشته باشم گوشش میدم یا میگم مثلا حتما جلو تر یچیزی گفته یکم میزنم جلو اگه بازم نبینم یجور دیگه یجای دیگه میپرسم و صبر میکنم مثلا و میبینم گه خدا چه دقیق همه چیزو بهم گفت ولی باید باور داشته باشم که بشنوم حرف خدارو باید باور داشته باشم که مثلا اگه حس کردم گفته این محصول رو بخر و من میتونم بخرمش بخرم ایمانمو نشون بدم که حرف خدارو هدایت خدارو که هر لحظه کنارمه بشنوم 😌❤

      خدا توی هر لحظه تمام و کمال وجودمونو میدونه و میفهمه ته دلم واقعا چی میگذره حتی اگه کار اشتباهی بکنم وقتی دلم پاکه وقتی میخوام حرفشو گوش کنم حتی اگه یه کوچولو زورم نرسه هم نیست که مثل یه ادم ناراحت بشه و قهر کنه و بره

      خدا به خودش واجب کرده هدایت ما رو

      ان علینا للهدا

      پس من هر زمان که دنبالش باشم میبینمش پیداش میکنم فقط موضوع اینه که باورش کنیم بشنویم هدایتشو به یاد خودمون بیاریم وقتی هدایتمون میکنه راحت نگذریم ، نا شکری نکنیم ،

      دیگه مطمعنم که حتی اگه یه موقع یکم دورم بشم بازم هست اون همیشه هست از رگ گردنم نزدیک تره به من از خودش به من داده من از وجودشم دیگه نگرانی نداره

      اون همیشه هست فقط منم که چقدر میخوام و قبول میکنم که هست ، قبول میکنم و دنبالش میرم و هرچی که بیشتر من برم جلو دقیق تر میشنوم هدایت همیشگیش رو😌❤ خوش بحالمون

      من در ادامه ی خرید هام برای زدن کارگاهم که با خدا داریم همه کاراشو درست میکنیم:

      اول از همه شرایط من الان جوریه که مقدار پولی از طلا هایی که داشتمو دارم و خدا دلمو پر کرده با همینا همه چیز اوکیه و همه چیزو برام درست کرده از قبل

      و موقعیت من جوریه که خودم کرمانم شرایطم خیلی سخته که در حال حاضر برم تهران و وسیله بخرم و کلا یه دختر هستم که تنها و بدون خونواده خیلی از خونه بیرون نمیرم چه برسه به شهر دیگه خلاصه

      تجهیز کارگاه و وسیله خریدن و وسیله ی مناسب از فرد مناسب پیدا کردن من رو خدا فقط داره انجام میده ، بماند که خودشم دلمو پر کرد که میتونی خودشم پول مورده نیازشو جور کرد و خلاصه همه ی اینا..

      خلاصه من چجوری بگم که من دارم دستگاه میخرم از تهران و قزوین بدون اینکه درست بدونم اینایی که دارن به من مشاوره میدن دستگاه میفروشن کین چه شکلی ان فقط خدا ذره ذره هدایت میکنه میگه الان این ادم حالا اینو از اون بپرس حتی مثلا تو دفترم مینویسم یه سوال خیلی خاص رو خدا از دهن اون ادم ها بدون ابنکه یادم باشه بپرسم جوابو میگه اصلا همه چیز فوق العاده هست، البته ایمانمم نشون میدم و اگه یه اتفاق به ظاهر بد میوفته دارم یاد میگیرم خدا داره بهم یاد میده و هر دفعه اعتمادم به پروسه اعتمادم به اتفاقات هرچی که هست حتی به ظاهر یکم نا جالب داره فوق العاده زیاد میشه

      حالا دیروز من از دوتا دست خدا: ، ۲تا دستگاه ۸ ملیونی و چند تا خورده چیز خریدم و خدا گه کلا همه چیزو انجام داد تا رسیدن کرمان بدون اینکه کسی باشه که اینارو چک کنه خود اون ادما بسته بندی کردن و در کمال انسانیت و خوبی برام فیلم و عکسم میفرستادن که اینکارو کردیم الان میبندیمشون الان پیک اومد و میبره اتوبوس رانی و تا رسیدن کرمان و من کلا هیچ توانایی در کنترل هیچ چیزی از این پروسه رو نداشتم و همشو خدا درست کرده و بقیه هم تو راهه 😌❤ منم با ایمان، صبر و عمل میکنم😌👸

      وقتی اتوبوس رسید کرمان من تو خونه تنها بودم و مامان و بابامم خارج شهر بودن و نزدیک غروب افتابم بود که اس ام اس اومد دستگاهت رسیده حالا من باید صبر میکردم مامانم بیاد با بابام بعدشم باید میرفتیم جایی و سخت بود و وسطش به زور ایا میشد پنج شنبه دستگاهو بگریم از باربری بگیریم با وانت بیاریم یا نه و طول هم میکشید و سخت بود خلاصه منم که شخصیتم توحیدی تر شده کلا خوشم نمیاد مامان بابامم تو اذیت کاری برام انجام بدن حتی اگه چیزی نگن و کامل اوکیم باشن مثل دیروز ، همین که سختشونه خوشم نمیاد

      بعد اینکه بارم با اتوبوس رسید کرمان یه وانتی از همونجا زنگ زد که خانم فلانی میخوای بارتو بیارم با ماشین نمیتونی وانت میخوای حتما، منم که تو خونه تنها بودم گفتم الان نمیتونم بیام بگیرم بعد میام شاید به خودتون زنگ زدم و گفت در خدمتم و خدافظی کرد.

      خلاصه یکم فک کردم گفتم اگه بشه که خیلی خوب میشه اخه الان تاریک میشه و چکار کنم و تنهامو این حرفا که یاد خانوم شایسته❤ ی فوق العاده توی زندگی در بهشت افتادم که برای درست کردن سوله با کلی کارگر تنها که نه با خدا توی پارادایس در راحتی و اطمینان بود و همه چیزم عالی انجام شد، گفتم پس شدنیه ، یه باور هم ساختم که جهان من سرشار از امنیت ارامش و ایمانه هر موقع یذره دودل میشم میاد ته ذهنم ‌کلا همش داره بهتر میشه خدارو شکر با هدایت هاش❤.

      اومدم تلفن بزنم از مامانم بپرسم گوشیو جواب ندادن فهمیدم که پس هرچی مامانم میگفت خوب نبوده که جواب نداده و گفتم اگه میگفتم اونم دودل میشد نگران میشد میگفت ولش کن میایم خودمون، دیگه باز با دو دلی زنگ زدم به راننده هه گفتم اقا بیاری چند میگیری و بحثی باز کردم تا خدا واضح تر بهم بگه چکار کنم و گفت اسم فرستنده و گیرنده رو بفرست و گفتم اوکی قطع کردم بازم دودل بودم، رفتم هدایتی زدم تو قران اومد که خدا از همه چیز اگاهه و همه چیز دستشه و دلم پر شد بعدم اومد : روزی همه دست خداست و حس کردم خب باید به این وانتی پول باربری بدم حتما.

      باز گفتم خدایا یعنی مورد اطمینانه؟ اوکی کنم؟ دوباره زدم مرا به سوی نشانه ام هدایت کن اومد فایل داستانی در باره ی هدایت الهی که اشک از چشمم اومد اخه شنیده بودمش و کل کارامم تا الان خدا برده بود جلو فقط هدایت بودن کلشون یعنی قشنگ بهم گفت: اقا همشو که من درست کردم اینم دست خودمه بهت گفته بودم که تمام سپاهیان زمین و اسمون فقط دست منه یادت باشه و منم گفتم باشه دودلیم تموم شد و زیر فایلم تو نوشته ی پایین یه تیکه به چشمم خورد که خدا به شجاعان پاسخ میده و خلاصه اون اقارو دیگه مطمئن اوکی کردم راحت نشستم مثل پادشاهی🙈😌❤ ادامه کارم رو کشیدم و هم زمان همین فایل استادم گذاشتم که همش در همین مورد بود و اینه ما هر لحظه داریم هدایت میشیم و هی یادمون میره و چیز هایی که بالا گفتم و کلی چیز دیگه ، خلاصه اون اقا نزدیک شده بود زنگ زد ادرس دقیقو بگیره این طرف شهرو بلد نبود منم گفتم بهش و گفتم میرم پایین دم در میگم بذارشون دم در و پولو میدم و تو نمیذارم بیاد، دیگه اوکیه خودمم رفتم درو باز کردم که بیرون خونه باشم😂 البته این ترس منم احتمالا خیلیا ندارن ولی تو خوانواده ی ما اینجوریه یکم. حالا نه خیلی وحشتناکم باشه ولی خب این رعایته هست و به گوشم خورده چندین بار.

      خلاصه خونه ی ما چند طبقه هست طبقه ی اول ماییم، همکف پارکینگ و راه پله و منم رفتم پایین تو راه پله در خونه رو باز کردم تا اومدم پایین همون موقع مستاجر جدیدمون یه اقا بود از روی اینکه کلید پارکینگو انداخت فهمیدم ،(لباس کار هم تنش بود) و گفتم خدایا درستش کردی حتما باید به این بگم واسته تنها نباشم، گفتم به بنده ی خدا یعنی تا رفتم پایین این رسید گفت باشه ، اول از همه یه بیست دقیقه ای واستاد از سر کارم اومده بود هرچی گفتم برین بالا رسید خبر میدم بهتون نرفت بعدم ادرس خونرو هرچی میگفتم این وانتی نمیفهمید دادم به همسایه باهاش حرف زد از روی مغازه ها ادرش داد تا رسید دم خونه ، بعدم که وانت رسید این بارا اینقد سنگین بودن که بابام اگه بود کمرش دوجا میشد ، این بنده خدا اینقدر زرنگ بود بدو بدو برداشتشون برد گذاشت جلو در کارگاهم اصلا عجیب کمک کن بود خیلی لدم خوبی بود شکر خدا ، رااااححتتتتت شدم بعدم من کلا تازه دارم عزت نفسمو میبرم بالا که تونستم همچین درخواستی بکنم کلی تو خجالت که اینقد بار برام جا به جا کرده تشکر کردم و خدافظی کرد رفت بالا دیگه. دیگه پول وانتم حساب کردم و راحت شدم.

      و من فقط این تیکه از خریدمو که اینهمه خدا هدایتی جنس های خوبو که قشنگ حس میکنم میبینم همه چیز با قیمت خوب و مدل خوب داره در میاد خدا همرو داره جور میکنه و من حتی نیستم که ببینم و فقط همین تیکه ی دریافتشو هم اینجوری دیدم😭❤❤❤❤

      بعدم خوشحاااللل دلم اینقدر پر تر شده که همیشه کنارمه همش دلمو خدا داره پر میکنه همممششششش😭😭😭

      بعدم مطمئنم اگه این اقا نمیومد خیلی سخت میشد بار زدن و اوردن بارا و ممکن بود نشه تا مامانم اینا میرسیدن و کل برنامه های مهمونیه شبم به هم میخورد، حالا روز بعدشم که امروزه جمعه هست . و خلاصه به بهترین و راحت ترین شکل، دست خدارو باز گذاشتم که اینم انجام شد و توش بازم کلی هدایت بود واسه قدم بعدی.و همینجور درس داشت کلی. هرچی توحیدی تر میشم و شرک کمتر از ذهنم میگذره و زودتر درک میکنم ، داره درست تر همه چیز راه میوفته قشنگ و دقیق دارم حس میکنم خدا جونم شکرت😌❤

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        Life time گفته:
        مدت عضویت: 1511 روز

        سلام سارا جان

        من الان بعد چند ماه کامنت جدیدتو خوندم

        خیلی ازت ممنونم که ریز به ریز نوشتی

        اینا برای من که میخوام تک و تنها شروع کنم قوت قلبه

        خدا باماست هرلحظه

        خدا به شجاعان پاسخ می دهد

        امیدوارم الان کامنتمو بخونی و شادو سرحال باشی

        در پناه رب العالمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فرهاد گفته:
    مدت عضویت: 2551 روز

    سلام به استاد عزیزم،خانم شایسته گرامی که همیشه از مقالاتشون لذت میبرم و خانم فرهادی گرامی و همه دوستان عزیزم در سایت بینظیر عباسمنش.

    داشتم دیدگاه بچه ها رو در مورد نشونه ها و هدایت های روزانه میخوندم با خودم گفتم من کدومو بنویسم از این همه نشونه و هدایتی که روزانه دریافت میکنم ، و اتفاقا چند دقیقه قبلش هم «از خدا هدایت خواستم »برای موضوع کاری که طی یک تماس تلفنی برام پیش اومده بود و نگرانم کرده بود.

    یدفه دیدم ریموت ماشینم صدای قفل شدن درب ماشین رو هشدار داد با خودم گفتم خدایا من که درو قفل کرده بودم چرا میگه در ماشین تازه قفل شده رفتم از پنجره یه نگاه انداختم دیدم هیچ خبری نیست دوباره برگشتم نشستم پای کامنت خوندن و دوباره همون صدا اومد باز بلند شدم بیرون رو نگاهی انداختم بازم خبری نبود، یه چیزی به ذهنم اومد که این یه نشونست برو و از نزدیک ببین،رسیدم در ماشین بازم دیدم خبری نیست که یه دفه یکی از بالاسرم گفت ماشین مال شماست.نگاه کردم دیدم نقاش ساختمونه که داره پنجره های طبقه اول رو سمباده میزنه که رنگ کنه،گفتم بله مال منه ،گفت اگه ممکنه جابجاش کن که رنگ روش نریزه،یه لحظه جا خوردم گفتم خدا تو چطوری هدایت میکنی و فکر کردم کار به همینجا ختم شده،نشستم ماشینو روشن کردم روی ضبط ماشین یکی از جلسات دوره عزت نفس پلی شد ، همینطور که سعی داشتم ماشین رو جای مناسبی پارک کنم دیدم استاد میگه «کسی که عزت نفس داره حرف مردم نباید براش هیچ اهمیتی داشته باشه،تو هیچ وقت نمیتونی همه رو راضی کنی،باید سبک شخصی خودت رو داشته باشی»،من کلا وا رفتم این همون نشونه و هدایتی بود که از خدا خواستم،این جواب همون هدایتی بود که اول همین متن بعد از تماس تلفنی کاریم از خدا خواستم،و یه مورد دیگه اینکه ای دل غافل من فکر میکردم حرف مردم در موردم اهمیت خاصی برام نداره ولی با این نشونه و مسئله ای که برام پیش اومد فهمیدم که نخیر آقا مجتبی هنوز خیلی راه داری که روی خودت کار کنی.

    حمد و سپاس فقط و فقط مخصوص خداوندیست که همیشه درهای رحمتش به روی هممون بازه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
    مدت عضویت: 1774 روز

    سلام استادان عزیزم.

    استاد عباسمنش عشقم و مریم خانم شایسته عزیز.

    خیلی دوستون دارم استاد، از صمیم قلبم میگم.

    من امروز هدایت شدم به فایل عالی لایو شماره 13.

    خدارو بینهایت شکر که در این‌مسیر قرار گرفتم و کمکم و تکاملی دارم معنا و مفهوم تک تک سخنان شما را درک میکنم.

    یکی از راه هایی که استاد من دارم به شناخت خودم میرسم، خودمو کشف میکنم و با تلاش و کنترل ذهنم سعی به تغییر خودم و شخصیتم برمیدارم، همین برخورد من با تضاد هاست، که البته به حمد الله یکتا همش تضاد های کاریست.

    خداوند خیلی توی این کمتر از یکسالی که من شروع کردم خوب هدایتم کرد و به لطف خودش چشم و گوش منو به دریافت این آگاهی ها باز کرد و الان که به سال گذشته نگاه میکنم تقریبا شبیه یک معجزه بوده.

    البته که استاد آموزش‌های شماست که داره دانش من رو بالا میبره مخصوصا جلسه چهارم از قدم پنجم کلا نگاه من به تضاد را تغییر داد. مثلا من قبلا فقط میگفتم اگر تضادی پیش اومد من فقط باید ذهنمو کنترل کنم تا خوبی هاش را بعدا ببینم. الان فهمیدم که اگه یه تضادی رخ داد چقدر باعث خوشبختی منه و تضاد توی کار و زندگی و در مسیر خواسته هام دقیقا برای رسیدن من به خواسته هام هست!!!

    استاد بینهایت ازتون سپاسگزارم. بی نهایت.

    بینهایت خداوند را سپاسگزارم بخاطر این دوره عالی که شما آماده کردید.

    همیشه این خواسته را از خدای یکتا داشته ام که هدایتم کند و قدرت درک آگاهی ها و عمل کردن به اون آگاهی ها را به من عطا کند که طبق بیانات شما این مهمترین عامل تغییر در زندگی ماست، رسیدن به این حد از آزادی زمانی،مالی،مکانی.

    احساس خوب، آرامش و احساس خوشبختی داشتن است.

    میتونم بگم استاد توی همین 5 ماه گذشته من به تضاد هایی برخورد کردم که اگر منِ پارسال بود (یعنی از دی ماه 1400 تا خرداد 1401)، خیلی خیلی کم می‌آوردم و از بین میرفتم. اما به لطف رب العالمین و آگاهی هایی که هر روز دارم بیشتر دریافت میکنم، و مخصوصا همین فایل و فایل جلسه چهارم قدم پنجم به جایی رسیدم که هر اتفاقی را خیر میدونم، سریعا مغزم میگه ببین قطعا خیر توش هست و تو فقط ذهنتو کنترل کن.

    به فایلها گوش میدم، مثال های شما را واس خودم یاد آور میشوم و خدا میدونه حالم خوبه. شاید حتی ظاهر قضیه خوب نباشه، ولی من گفتم ببین استاد نتیجه گرفته تو این مواقع، خودم توی این مواقع نتیجه گرفتم، توی این شرایط چقدر واسم بهتر شد، توی فلان شرایط چقدر پیشرفت کردم، توی هر شرایطی بهتر و بهتر و بهتر شده، پس آروم باش، لذت ببر و مقاومت نکن. از خدا هدایت بخواه، خدا راه را نشان میدهد.

    الان بزرگترین درسی که صبح بهم الهام شد سر همین تضاد (تا اینجا بزرگترین) این بود که من مفهوم اینکه شما میفرمایید به خودی خود ارزشمند هستید را درک کردم. من یکم نگران شدم سر این تضاد و احساس می‌کردم عزت نفسم داره خورد میشه، بعد صبح بهم الهام شد تو به خودی خود ارزشمندی نه به خاطر کاری که انجام دادی و یا مدرکت یا تعداد صفر توی حسابت یا هر چیز فیزیکی بیرون خودم. نمیگم بشینم تو خونه و بگم من ارزشمندم و هیچ غلطی نکنم، ولی بدونم ارزشمندی من به این ها نیست.

    استاد من اکثر پیشرفت هام و اون نقطه عطفی که رسیدم؛ میتونم بگم درست بعد از تضاد هام اتفاق افتاده واسم. و رسیدم به آنچه درخواستم بوده است.

    ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    مجید بختیارپور عمران گفته:
    مدت عضویت: 1018 روز

    سلام و درود بر استاد جانان و بانو شایسته لایق بهترینها مریم مهربان

    بصورت کاملا هدایتی چند وقته تو کامنتها میخوندم که دوستان میگفتن زدم روی نشانه هدایت من اومدم اینجا رفتم فلان جا گفتم این دیگه چیه تا اینکه امروز دوباره تو کامنتی تو فایل پس کی به خواسته ام میرسم که اینم یهویی دو روز پیش رفتم از سایت بیرون بیام گوشیمو بزارم تو شارژ تووقسمت توحید سه بودم یهویی دستم خورد به یچیزی نمیدونم چطوری اومدم تو این فایل بعد امروز از اینجا کنجکاوی ام بیشتر شد نمیدونستم کجا باید بزنم بیام روی قسمت صفحه نشانه هدایت من یخورده فکر کردم رو جستجو رو زدم نشد بیخیال شدم چون بنده تازه دوماهه دارم با این سایت تمرکزی کار میکنم اوایل نمیدونستم چی به چیه کجا به کجاست بدون کمک از کسی یا سوالی دونه دونه کار با سایت و یاد گرفتم که اصلا برآن ناشناخته بود مثلا نمیدونستم فایل هارو چجوری داخل سایت پیدا کنم انگار مبتدی مبتدی جالب بود بدون هیچ تقلایی انگار خدا نشست رو انگشتام فقط گفت اینو بزن اینجوریاست اون بزن اینجوریاست خلاصه یاد گرفتم بجز هنوز عکس پروفایل و پاکسازی کوکی و کشکی ها رو رفتم توش نتونستم تقلا نکردم گفتم هنوز زمانش نشد بموقع بدون تقلا بدون مصرف انرژی زیاد خودش بهم یاد میده فعلا بیخیالش شدم میدونم خودش بوقتش بهم یاد میده امروز بابت اینکه اینجا هستم هم رفتم تقلا کنم گفتم ول کن مجید خودش میاد سراغت یهویی یچیزی بهم گفت بزن روی دکمه خانه اون بالای سایت زدم دیدم دقیقا چیزی که دنبالش بودم گفتم وااااااااااااااای خداجونم تو دیگه کی هستی چقد زود و چقد راحت شاید واسه خیلی ها خنده دار باشه ولی برام این اتفاقات خیلییییی موفقیت زیبا و عالی بود وحس بسیااااار عالی بهمراه داشت برام بلاخره اومدم اینجا هم نشانه امروزم و گرفتم هم مطلبی که در چگونگی تولد این سایت این مکان امن الهی را خوندم لذت بردم خیلییییی

    امروز یاد گرفتم که به خواسته ام نچسبم که با حسادت و حس بد می‌چسبیدم بهم گفت بایدددد حتمااااا رها باشم و بین ذهن و روحم هماهنگی ایجاد کنم الان چند روزی هست دارم بصورت تمرکزی لیزری رو کنترل ذهن کار میکنم و شکرگزاری رو شروع کردم چه حال خوبی گرفتم دلم گرم شد به این کار که دقیقا با این تمرین میتونم بین ذهن و روحم هماهنگی ایجاد کنم

    بخاطر اینکه تمام اموراتمون بوسیله ذهن در این جهان ساخته میشه یعنی ذهن دستگاهی هست که هرچی تو این جهان هست و تولید کرد بوسیله کی بوسیله چی مواد اولیه عالی این مواد اولیه بینهایت و الگو و نقشه کجاست همه در درون روح ماست که فاصله بین ذهن و روح کار ساختن و سخت میکنه و روح چون بدون نقشه و مواد اولیه هست چیزهای هرز و بیخود تولید میکنه وقتی با روح هماهنگ باشه دیگه همه چی برای تولید بهترین محتوا آمادست و هر لحظه زیبایی زیبایی زیبایی تولید می‌کند برایمان

    خدایا شکرت برای این آگاهی شکرت برای اینکه فهموندی بیشتر به این تمرکز کنم الهی شکررررررررت

    بانو شایسته مهربان متشکرم بابت این قسمت بسیاااااااار زیبای سایت که اصلاااا بی‌نظیرش کرده هیچ سایتی ندیدم هیچ جایی نشنیدم من خیلی تو گوگل چندسالی چرخ میزدم و دنبال آگاهی بودم هیچ جا همچنین چیزایی ندیدم اصلااااا شما کارتون مثل خودتون بینظیره بی‌نظیر هرچی از شما و سایت اعجاب‌انگیز شما بگم کمه

    متشکرم خدایا متشکرررررررر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    Samaaa گفته:
    مدت عضویت: 1008 روز

    به نام خداوندی که آرامش بخش جان است

    سلام میکنم اول ازهمه به استاد عزیزم که اینقدربازیرکی زیرروی شخصیت آدمارو بیرون میکشه ومیوه های فاسدشو جدامیکنه، الله اکبر

    . همیشه توی زندگیم ازهمون بچگی احساس میکردم فکرام درمورد خداوند وجهانش فرق داره باخیلیا، یعنی باخودم میگفتم امکان نداره خداوندی که اینهمه عدل خودش رو به رخ مامیکشه جهانش اینقدرناعادلانه باشه، چطوریه آدما یه وقتایی اینقدرمیخوان وتلاش میکنن وگریه وزاری وآه سرد دعا وتمنا آخرشم خدا دست خالی ردشون میکنه وازاونورم اینقد میگه هوای بنده هاشو داره؟

    دیدین بعضی وقتا یه مشکلی هست یه نفرحرفی میزنه این جمله و این حرف تو جون آدم میشینه وانگاریهوآب میریزن روآتیش آرووووم میشی؟

    همیشه توزندگیم نشونه ی حضورخدا رومیدیدم وخداروشکرخیلی هم یادآوریشون میکردم به خودم وحتی بقیه تااینکه خدا منوهدایت کرد به این مسیر وکلامی شنیدم که درعمق جانم نفوذکرد، آرامشی ازجنس الله، همونجایی که میگن خدا به شدت کافیست به همون زیباییییی

    به خودم میگم بنده ی خدا اونهمه اضطراب که داشتی درمورد زندگیت، بچه هات، سلامتیت، مادرت کجا رفتتت؟؟؟

    یادته اینهمه سوگواری میکردی واسه آشنا وغریبه؟؟؟

    یه بچه یتیم میدیدی سست میشدن پاهات؟؟؟

    الان چطورمیتونی اینقدرآروم باشی؟ توازکی اینقدرفقط بیننده شدی؟

    منی که یه جمله بی غرض ازیه بچه حتی مدتها آزارم میداد چطورانتقادمیشنوم وسکوت ولبخندازته وجودم تحویل میدم؟

    دوستان من هنوزاول راهم ولی کاملا احساس میکنم که چقدرتغییرکردم ازلحاظ شخصیتی.

    اگه یه وقتایی میبینید عرصه براتون تنگ میشه بدونید اون همون چیزیه که بایدتغییرکنه، خدا داره شماراکاملا پاااک وبی آلایش میکنه درست مثل خودش. خدا میخوادیه دوست داشته باشه که بفهمن هموووو، نمیخواد که یه بنده خام داشته باشه همش تومسیردچارسو تفاهم بشه بزنه زیربساط رفاقتشونو قهرکنه خودشو بندازه توسختی

    من میگم بیاییدکم نیاریم بقول استاداول ازهمه به خودم میگم اینو، دوستان اینهمه نشانه میبینیم بعدخیلی راحت یه موضوع خیلی کوچیک دلسردمون میکنه بچه ها بیایید ببینیم این نتیجه هارو، باباتاچندوقت پیش تو کلی ایراد داشتی کلی ناراحتی بی دلیل، خدایی همین بحث احساس گناه چقدررر زندگی مارو اسف ناک میکرد، چه روزهاوشبهایی که مابخاطراحساس گناه اذیت شدیم وشکسته شدیم ازدرون

    خداونداونقدربزرگه اونقدرعاشق ماست ونمیخوادماذره ای اذیت بشیم که مارو ازاین احساس هم به شدت منع کرده

    من مطمئنم که اون خدایی که تابه اینجا منوهدایت کرده وتوی این مدت کوتاه اینقدرموفقیت ریزودرشت نصیبم کرده که حاصلش این آرامش ازته جانه ازاین به بعد هم منو هدایت میکنه. سپاس خداوندی روکه پاک ومنزه است وپاکان رودوست میدارد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 1060 روز

    سلام استاد عزیزم و مریم نازنینم

    خدارو سپاسگزارم اینجا با شما هم مدارم

    امشب حس خیلی خوبی دارم خدارو شکر که منو به این مسیر هدایت کرد

    امشبم ی حسی بهم گفت بیام کامنت بزارم و نحوه ی آشنایی مو واستون بگم

    راستش تو بد ترین شرایط زندگی قرار گرفته بودم انگار هیچ کس و هیچی ندارم

    یا این جوری بگم که به آخر خط رسیده بودم ی روز بارون شدیدی داشت میومد

    منم اصلا از قانون جذب و اینا اطلاعی نداشتم

    همین جوری که زیر بارون بودم فقط از خدا درخواست کردم که همه چی رو برام اکی کنه

    رابطه خیلی داغونی داشتم .بعد بارون زن دایی من به من گفت که واست خواب دیدم گفتم خیر باشه خوابی که واسم دیده بود این جوری که همسرم برام ی انگشتر آورده که تمام سنگ های قیمتی رو داشته اتفاقا همون روزا بود که با همسرم قهر بودم تماس گرفت ازم خاست برم باهاش صحبت کنم حالش خیلی بود بعد از ی دعوای حسابی که داشتیم اونجا بود که بعد از صحبت باهم که اینقدر آرامش داشت توی نگاهش به من شمارو معرفی کرد و یکم برام از فیلم راز گفت و اینا اونجا بود که من صدای شمارو برای اولین بار شنیدم خیلی حس خوبی داشتم صدای شما انگار مثل آهنربا منو جذب کرد با اشتیاق گوشی خریدم اونم با چه تخفیف باحالی اینا همش هدایت شدنانم بود ها

    بعدش عضو سایتتون شدم با قوانین آشنا شدم و الان اینجام من از درخواستی که کردم جواب گرفتم یا رب دمت گرم عجب جایی منو آوردی همچنین شما استاد عزیزم دمتون گرم واقعا

    حالا که بر میگردم به تعبیر خواب میبینم اون انگشتر جواهری ،سایت شما بوده و کامنت ها و محتویات سایت خیلی خوشحالم

    به امید روزای خوبم واسه خودم واسه تک تک تون

    در پناه الله شاد باشید و ثروتمند و پر آرامش و ایمان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    یاشار گفته:
    مدت عضویت: 740 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    درود بر استاد عباس منش عزیز

    و خانواده بزرگ عباس منش

    حدودا دو ماه پیش من در گیر یک تصمیم بزرگ و سرنوشت سازی برای خودم که می‌ توانست مسیر زندگی من و خانوادام را حداقل برای سال پیش رو سبز و خُرم کند یا خشک سوزان .

    کاملا گیج و درمانده شده بودم که در جلسه‌ای که پیش رو داشتم چه بگویم و چکار کنم ضعف و ناتوانی تمام وجودم را در بر گرفته بود تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم مستقیم به سمت مبایل رفتم و کلید مرا به سوی نشانه ام حمایت کن را زدم در اون لحظه آرامشی تمام وجودم را فرا گرفت .

    و نشانه‌ ای همراه با شهامت به من داده شد که اصلآ تا چند لحظه قبل حتی فکرشو هم نمی‌ توانستم از ذهنم بگذرانم چه برسد به اینکه به زبان بیاورم . تا روز جلسه چند روزی وقت بود که دوباره فکر کنم چند باری گفتم بیشتر کنم خواسته ام را ولی یک ندای درونی به من می‌گفت نه همین قدر کافیست دقیقا مثل موتور سواری شما که فرمودین ندای به شما گفت از این جلوتر نرو . من با اطمینان کامل پای خواسته ام ایستاده بودم کاملا بدونه ذره‌ای شک و تردید.

    روز جلسه فرا رسید من خواسته ام را گفتم و نفرات

    حاضر در جلسه تعجب کردند و من با تمام قدرت روی خواسته ام ایستادم بعد از یک ساعت بحث جلسه بدونه نتیجه تمام شد.

    من باخودم گفتم که احتمالا همکاری من با طرف مقابل برای همیشه تمام شد ولی نه ترسی در دل داشتم و نه اضطراب و نگرانی

    به مدت بیست روز هیچ خبری نشد بعد از بیست روز به من پیام داده شد که در فلان تاریخ بیا برای جلسه آخر که تکلیفمون معلوم بشه دیگه تمامش کنیم به نوعی در نوشتار پیام کمی تهدید هم بود .

    روز جلسه من با آرامشی مثال زدنی در جلسه حاضر شدم و باز هم همان خواسته را گفتم و فقط در عرض چند دقیقه آنها قبول کردند.

    و همه چیز به لطف خدا و هدایت من به سوی خواسته ام با کمک خدا و درسهای که از شما استاد عزیز آموختم به خیر و خوشی به سرانجام رسید .

    از خدا هزاران بار تشکر میکنم که من را در این مسیر و مدار هدایت نمود .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      فتانه موثقی گفته:
      مدت عضویت: 558 روز

      سلام دوست من فقط همین قدر فهمیدم که اگر تصمیمی گرفتی اونقدر باید نسبت بهش مصر باشی که هر چقدر کائنات امتحانت کرد از خواسته ات کوتاه نیای اونوقته که بهش میرسی لطفا اگر نسبت به تعهد داشتن به خواسته کس دیگه ای تجربه داشته خوشحال میشم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: