دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم! - صفحه 11 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

513 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهدی علی زاده گفته:
    مدت عضویت: 1188 روز

    سلام

    حدوداً 15 ماه قبل من توی خدمت مقدس سربازی بودم توی دوران خدمت خیلی چیزا یاد گرفتم که مطمئنم اگه نمی‌رفتم هرگز یادشون می‌گرفتم الانم که این دوران تموم شده وقتی به خاطراتش فکر می‌کنم متوجه چیزهایی می‌شم که شاید اون موقع نفهمیده بودم اما الان کلی ازش درس می‌گیرم و برام ارزش زیادی داره

    اگه بخوام موضوعی رو عنوان کنم تحت این عنوان که به کبوترها غذا ندهیم به موضوعی اشاره می‌کنم که توی دوران خدمتم بارها و بارها و بارها این اتفاق افتاد

    من توی یکی از مهمانسراهای ارتش توی استان هرمزگان شهر بندرعباس خدمت می‌کردم و از اونجایی هم که من یه فرد غیر بومی بودم داخل مهمانسرا می‌خوابیدم یه جورایی انتظارات بیشتری از من نسبت به افرادی بود که تو خود بندرعباس زندگی می‌کردند و یه جورایی فقط تایم اداری می‌اومدن مهمانسرا و می‌رفتند چون ما تمام وقت در مهمانسرا حضور داشتیم و هر تایم شبانه روز می‌تونستیم هر کاری را انجام بدیم

    بعد گذشتن یک مدت که فرمانده من توانایی‌های من رو از جمله توی توانایی مدیریت کردن به خصوص افراد و جمع و جور کردن کارها و موندن و حل مسئله و توانایی فوق العاده عالی توی صحبت کردن هندل کردن شرایط دید منو از اون قسمتی که شاید به زعم خودم مناسب نبود برداشت و توی بخش پذیرش این مهمانسرا گذاشت که شاید به ظاهر یه سمت مثلاً شیک و باکلاس باشه که با لباس سفید می‌شستم پشت سیستم و مثلاً مهمون‌ها رو اسکان می‌دادم و این حالت زیاد بود که سربازها خیلی حسودی می‌کردند نسبت به جایی که من دارم خدمت می‌کنم اما خیلی مسئولیت سنگینی بود خیلی خیلی انرژی می‌گرفتو کلی کارای ذهنی و بیشتر کار جسمی داشت

    که حالا نمی‌خوام زیاد وارد جزئیاتش بشم ما سه تا سرباز بودیم که این پذیرشو توی سه تا پاس می‌چرخوندیم جدا از آشپزخانه جدا از انبار جدا از دژبانی جدا از محوطه دژبانی و جدا از محوطه خود مهمانسرا و ساختمونا

    پاس صبح پاس ظهر و پاس شب سه تا پاس 8ساعته که شروعش از ساعت 6 صبح بود تا 2 بعد از ظهر از 2 بعد از ظهر تا 10شب و از 10 شب تا 6 صبح

    پاس صبح یه جورایی چون همه افراد بودن از مهماندار بگیر تا آشپز سرآشپز کمک آشپز نظافتچی‌های محوطه نظافتچی‌های داخل ساختمان مدیریت باشگاه کارکنان خود ارتش درجه دارها افسرها سربازها در کل شلوغ‌ترین حالت ممکن بود و چون همه بودن یه جورایی هر کسی یه گوشه‌ای از کار رو می‌گرفت و تقسیم کار می‌شد پاس 2 یه جورایی سخت‌ترین حالت کار بود چون فقط یه نفر بود که باید هم کار مهماندارو انجام می‌داد هم کار کمک آشپزو انجام می‌داد هم کارای سنگین پذیرشو انجام می‌داد هم کارهای اسکان دادن مهمان رو انجام می‌داد هم کارای تحویل گرفتن اتاق را از مهمان انجام می‌داد هم باید یه سری از کارهای سیستم را انجام می‌داد هم یه سری از کارهای مربوط به امریه‌های اتاق‌ها را انجام می‌داد و کلی مسئولیت دیگه که نمی‌خوام کامنت رو طولانی کنم

    و اما راحت‌ترین پاسمون پاس شب بود که هیچکس نبود و هیچ کاری هم نبود فقط و فقط یه فرد بیکار می‌خواست که از شب بشینه تا صبح با گوشیش بازی کنه و نخوابه و صرفاً حواسش به اون پذیرش باشه اگر خدایی نکرده یه اتفاقی بیفته یا یه مهمون سرزده‌ای بیاد یه اتاقی بهش بده

    من توی همون شروع کارم پاس 2 افتادم و یه جورایی توی اولین مرحله بزرگترین قورباغه رو خوردم و اونقدری توی اون دو سه ماه اول به من فشار اومد که بعضی موقع‌ها این فکر به سرم میومد که فرار کنم اما موندم و اما کارو کامل یاد گرفتم طوری که دیگه مدیریت باشگاه مجموعه را به من می‌سپرد و می‌رفت یه سری اختیارات معقول بهم داده بود که می‌تونستم کاملاً کارها رو خودم با نفرات انجام بدم ارشد سربازها شده بودم و یه جورایی حرفم برو داشت

    تا اینکه یک روزی یکی از سربازهای جدید از شمال کشور وارد باشگاه شد و چون مدرک تحصیلی این فرد هم بالا بود گذاشتنش پذیرش چون فکر می‌کردن کسی که مدرک بالایی داره می‌تونه این کار رو راحت انجام بده و ما شروع کردیم به توجیه کردن این فرد برای اینکه پاس 2 رو بهش بدیم و یا پاس 3 رو بهش بدیم و یا پاس 1 رو بهش بدیم و هر سه ماه یه بار که یکی از سربازا می‌رفت مرخصی یه نفر جایگزینی بود که جاشو پر کنه و غذا بر این حالت شد که پاس یک ما رفت مرخصی من رفتم پاس 1 و اون سرباز شمالی رفت پاس دو جای من

    از اونجایی که من یه شخصیت حمایت کننده دارم و الان متوجه این حالتش می‌شم که این حالت یه حالت نامناسب و اشتباه است که من دوست دارم از همه افراد حمایت کنم حتی به حالتی که به خودم آسیب بزنم حالا کاری ندارم این فرد خودشو زده بود به اون راه و دوست نداشت کاری انجام بده و یا واقعاً توانایی انجام کار نداشت چون به محض اینکه من پاسو به این آقا تحویل می‌دادم و می‌رفتم برای استراحت پشت سر هم گوشی من زنگ می‌خورد از طرف فرمانده که چرا این اتفاق افتاده چرا فلان مهمان ناراضیه چرا غذا سرده چرا فلان اتفاق افتاده بارها و بارها این غر سر من زده می‌شد که مثلاً چرا این سرباز نمی‌تونه کارها را مدیریت کنه چرا خوب توجیهش نکردید

    منم توی ذهن خودم این بود که چون کارها رو بلد نیست شاید

    و شروع کردم روزانه بیشتر از دو ساعت پیش این فرد موندن آروم آروم بهش مسائل رو یاد دادن طوری که می‌تونم بگم بعد از حدود یک ماه این فرد کامل یاد گرفت اما به جورایی کارها رو انجام نمی‌داد و همش این انتظار رو داشت که من براش کار انجام بدم و کوکش کنم و از اونجایی که من دوست داشتم هم به اون فرد کمک کنم و هم اینکه هیچ حرف نامناسبی از فرمانده نشنوم همه کارها رو یه جوری من انجام می‌دادم کارها رو مدیریت می‌کردم هندل می‌کردم به جای اون من کار انجام می‌دادم به جای اون من می‌رفتم به جای اون من میومدم یه جورایی دوتا پاس رو من می‌گردوندم و کلی هم توی اون زمان به خودم فشار وارد کردم خیلی زیاد حرص می خوردم به شدت خسته می‌شدم طوری که وقتی می‌رفتم توی جام برای خواب بیهوش می‌شدم تایم‌هایی که می‌تونستم برای استراحت به خودم بزارم تایم‌هایی که می‌تونستم به کار کردن روی خودم بذارم تایم‌هایی که می‌تونستم روی خوابیدن بذارم رو برای خودم زهرمار میکردم و به این فرد کمک میکردم و توی ذهن خودم این بود که من دارم با این کارم به این فرد هم کمک می‌کنم و هم دارم کار درستی رو انجام میدم و توی ذهن خودم این بود که اگر من این کارها را انجام ندم و به این فرد کمک نکنم اتفاقات بدی می‌افته خودم میرم زیر سوال مجموعه میره زیر سوال شاید مهمون‌ها ناراضی باشند شاید کلی اتفاق نامناسب دیگه بیفته و همش توی ذهنم این بود که من چون می‌تونم بزار کارها رو انجام بدم و این منطق توی سرم بود که اگه مثلاً من کار ها رو انجام ندم هیچ کس نمیتونه فلان کارو انجام بده به خصوص این فرد

    ولی الان که این فایل رو دیدم و دارم فکر می‌کنم متوجه این میشم که من داشتم فقط فقط به این فرد غذا می‌دادم و این فرد رو از اینکه خودش بخواد دنبال غذا پیدا کردن بره منع می‌کردم

    پیش خودم فکر می‌کردم اگه من این کارها رو انجام ندم این فرد هم نمی‌تونه این کارا رو انجام بده و در آخر همه حرف‌ها سر من خراب میشه

    و همش داشتم بی‌اختیار حمایتش میکردم و طبق قانون همون‌جوری هم اتفاق ها طوری پیش می‌رفت که اون آقا حالا یا از نتونستن یا از انجام ندادن ،کارها گردن من می‌افتاد

    تا اینکه من رفتم مرخصی و و توی ذهنم این بود که باشگاه و اون مجموعه منفجر شده بدون من و اون فرد حسابی گند بالا آورده

    ولی وقتی بعد حدودا یک ماه از مرخصی برگشتم اصلا یه حالتی دیگه شد انتظار داشتم تحویل بگیرن من رو که علی زاده کجا بودی ما توی این یک ماه کلی اذیت شدیم و این حرفا ولی چیزی که با چشمام دیدم و چیزی با گوشام شنیدم این بود که همون سرباز که من اون همه حمایتش میکردم خودش الان تنهایی همه ی کارها رو انجام می‌داده

    اونقدر …. سوخت که حد نداشت

    من اینهمه خودمو بکشم اذیت کنم خسته کنم پدر خودمو در بیارم از استراحتم از حمومم از مرخصی شهری ام بزنم به این بابا کمک کنم که مثلا به ضعم من بلد نیست بعد این بابا همه ی کارها رو خودش اونم تنهایی انجام میده

    و الان متوجه اون چیز هایی که استاد توی این فایل میگه با پوست و استخوان میشم و درک میکنم که چی میگه

    و این داستان رو به خاطر این تعریف کردم و نوشتم که خیلی از دوستانی که این کامنت رو می‌خونن متوجه این موضوع بشن که نخوان توی زندگیشون حامی افراد باشند خیلی از ماها بعضی مواقع زود قضاوت می‌کنیم و به جای اینکه اجازه بدیم اتفاقات پیش بیان خودمون می‌خوایم پا پیش بذاریم و کارها رو به اون شیوه‌ای انجام بدیم که به نظر خودمون درسته الا توی این مثال اگه من اجازه می‌دادم اون فرد خودش کارها رو انجام بده و برام مهم نبود که اون فرد نمی‌تونه کارها رو انجام بده خیلی می‌تونستم خدمت راحت‌تری داشته باشم راحت‌تر روی خودم و چیزهایی که به خودم مربوطه کار کنم تا اینکه بخوام از این فرد حمایت کنم و مثلاً اون 15 ماه را برای خودم زهرمار کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    m hasani گفته:
    مدت عضویت: 3983 روز

    با درود و احترام حضور آقای عباس منش و یاران باوفایش

    استاد عزیز من فایل شما را شنیدم متشکرم مثل همیشه عالی بود.من سعی میکنم هرماه قسمتی از درآمدم را اختصاص دهم به نیازمندان و فقرا. اگر کمک به افراد نیازمند ایراد دارد پس جایگاه بخشش چگونه است ؟ پس چرا پس از بخشش کردن سیلی از فراوانی به سوی ما سرازیر می شود ؟ من فایل های شما را در مورد بخشش شنیده ام اگر ممکن است در خصوص تفاوت این دو توضیحاتی را ارایه بفرمایید . با تشکر از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    فرهاد شکوه گفته:
    مدت عضویت: 4306 روز

    سلام به همگی و حسین جان عزیز

    حسین جان نظرت برا هممون ارزشمند و قابل احترام هست اما:

    لطفا بذار بقیه هم نظرشون رو در مورد این موضوع مطرح کنند و نه اینکه با تعریف داستان های واقعی که دیدند یا شنیدند مهر تائید بر نظر شما بزنند.(منظورم 2 سطر آخر نوشته های همین صفحه هست)

    —-من هم با اصل گداپروری و ترحم بیجا مخالفم

    !!!!!! اما شرایطی هم هست که محتاج بودن فرد برامون کاملا روشنه (با تحقیق و بررسی زندگیشون یا پرسو جو از افراد قابل اعتماد)-

    بدلایل مختلف مثل: از کار افتادگی,یا زنی بیوه با 3 بچه مریض سراغ دارم که تمام زمانش صرف پرستاری و نگهداری از این بچه ها میشه,معلولیت ها و…

    در مورد این افراد که محتاج بودنشون برام ملضم هست از اصل بخشندگی استفاده می کنم.

    و اما در مورد دیگر مخلوقات _پرندگان , حیوانات-

    اگر بهشون بر بخورم و حس درونیم(نه احساسی شدن) خیلی صریح برام روشن کنه که محتاج هستند یک لحظه هم تردید نمی کنم و باورم اینه که خداوند من رو وسیله ای برای کمک به این مخلوقش در اون زمان خاص و در اون فرکانس قرار داده و انجامش میدم—هممون میدونیم که حس درونی هیچ موقع به آدم دروغ نمی گه.این رو بعداز انجام کمک با حس زیبایی که بهم دست داده بارها تجربش کردم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    احسان قدمی گفته:
    مدت عضویت: 4041 روز

    سلام و درود

    فایل بسیار جالبی بود من خودم از قبل بر سر این عقیده بو ه ام و هرگز به صورت مستقیم به گدایی کمک نکرده ام.

    بسیاری از افراد بر اساس عقیده و باورهاشون خواهان کمک کردن به دیگرانند ولی چطوری؟

    من معتقدم عقیده و با ور های هرکس قابل احترامه ولی چون کمک کردن به آدم هایی که (گیریم واقعا هم نیازمندن) گدایی میکنند باعث میشود که هم جامعه از وجود همچین ادمهایی اشباح بشه و آنهارو از موفقیت دور کنه و راحت طلبشون کنه بهتر است کسانی که دوست دارن به دیگران کمک کنند کمک هاشون رو به صورتی که مسیقیم نباشه که طرف مقابل هم راخت طلب نشه مانند(اونهارو به کاری مشغول کنیم و بهشون در برابر کاری که انجام میدن پول بدهیم، یا کمک های نقدی به خیریه ها بدیم که از خیریه کمک بگیرن،

    یا انسانهایی که واقعن نیازمندند و توانایی کار کردن رو ندارن را شناسایی کنیم و خودمون بریم به اونا کمک کنیم نه اینکه اونا بیان از ما درخواست کمک کنند بعد ما کمک کنیم

    در کل ممنونم که عرایض بندرو خوندید ( یه لحظه فکر کردم پشت تریبون قرار گرفتم)

    امید است روزی که دیگر هیچ کس به خودش اجازه گدایی کردن رو نده و به جای گدایی سعی کنه خدارو بهتر بشناسه چون اونه که کمک کردنش ابدیه و بی منت

    سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1498 روز

    الهی صدهزار مرتبه شکر برای نشانه امروز

    موضوع این فایل به کبوتر ها غذا ندهیم

    ولی مهم تر از این ، اینه که اون کبوتر نیازمند نباشیم

    راستش یاد قبلا خودم افتادم روزهایی که برای امتحان خوب نخونده بودم دقیقا همون موقع مریض شدم !

    آره من خودم مریضی سرما خوردگی رو به زندگیم دعوت کردم تا برای کاری که انجام ندادم علت درست کنم و از زیر بار شونه خالی کنم !

    الان که ازین زاویه بهش نگاه میکنم میفهمم که

    جهان هرچیزی که دعوت میکنیم با توجه مون حتی در سطح ناخودآگاه به زندگی مون میاره جهان دلسوزی نمیکنه بلکه فقط کمک ات میکنه در مسیر خواسته ات

    کمکت میکنه زندگی بهتری داشته باشی اگه تو بخوای

    کمکت میکنه زندگی بدتری داشته باشی اگه تو بخوای

    جهان به همه کمک میکنه

    به کبوتر غذا ندهیم و اون کبوترنیازمند نباشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    جمشید انوری گفته:
    مدت عضویت: 2606 روز

    سلام استاد

    از این فایل که نشانه روزانه من بود نکات زیرو دریافت کردم؛

    1؛ تمام پیشرفتهایی که داشتبم بخاطر تضادهایی بوده که بهشون برخوردیم بخاطر مسائل، پس کسیکه مسئله نداره پیشرفتی هم نداره و نتیجتا فاسد میشه و میپوسه. پس تضادها نعمت اند.

    2؛ من مسئول زندگیمم، نه پدرم نه مادرم نه دولت نه کس دیگه ای. تمام اتفاقاتی که تجربه میکنمو خودم بواسطه فرکانسام بوجود میارم.

    زندگی ماها پر است از اتفاقات مختلف هرروزه. فرکانسای من نابود نمیشه

    اگه خوب باشه، اون اتفاقات و شرایطی که تجربه میکنم هم خوب خواهد بود

    اگه بد باشه فرکانسم اون اتفاقات هم بد خواهد بود. این یک قانون است. که با دقت میکرومتری اجرا میشود.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    امیرحسین یزدآبادی گفته:
    مدت عضویت: 4222 روز

    سلام خدمت استاد گرامی

    تشکر میکنم بابت این فایل زیبا و پربارتون

    یکی از مواردی که من به شخصه چندین بار شاهدش بودم و در مورد دلسوزی نا بجا و زیاد از حد هستش بحث ازدواج فرزندانه.

    در اقوام ما بیش از 5 الی 6 نفر از دختر خانم ها و آقا پسرهایی هستند که سنشون بالا رفته و ازدواج نکردند بخاطر اینکه پدر یا مادرشون و البته بیشتر مادرشون به حساب دلسوزی مخالفت هایی با ازدواج اونها انجام داده و اونها هم با افسردگی دیگه از ازدواج پشیمان شدند.

    فکر میکنم خیلیها این موارد رو دیده باشند. اما بنظرم اگه فایلی رو تهیه کنید برای والدین که این موضوع رو بررسی کنه خیلی عالیه.

    از خدای متعال موفقیت و سربلندی را برای شما آرزومندم

    یاعلی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    میلاد صمیمی گفته:
    مدت عضویت: 4018 روز

    بله کاملا درسته من مثال های زیادی رو تو ذهنم دارم از این که دلسوزی بیش از اندازه برای بقیه اصلا بهشون کمکی نمیکنه

    مخصوصا دلسوزی مادر برای فرزند.

    من خودم تو اقواممون سراغ دارم بچه هایی رو که بخاطر نگرانی بیش از حد مادر و پدراشون مخصوصا مادر، به جایی رسیدن که در ضمیر ناخدآگاهشون پیوسته برای انجام هر کاری دنبال کمک مادرشونن. خیلی گوشه گیر و غیر اجتماعی چون یاد نگرفتن که کاراشون رو تو جامعه خودشون انجام بدن و همیشه مامانشون براشون انجام داده از ترس اینکه نکنه سر پسرم کلاه بزارن نکنه دوستای ناباب دورشو بگیرن نکنه آسیب ببینه نکنه دستش بشکنه نکنه و نکنه …..

    تغییر کردن واسه چنین ادمایی خیلی سخته پدر مادرای عزیز شما با این کارا به اونها هزینه زیادی رو تحمیل میکنید که تازه اگه بخوان بعدا تغییر کنن براشون خیلی سخته و این بدترین کاریه که یه پدر مادر میتونن واسه بچه هاشون بکنن.

    فکر میکنم این موضوع در مورد کسایی که مثلا میرن این ور و اون ور ساز میزنن و پول جمع میکنن هم صادقه درسته؟ اونا هم به یه شیوه دارن همون گدایی رو میکنن درسته؟ دوست دارم نظر دوستامون رو بدونم…

    برقرار باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      فاطمه رحیمی گفته:
      مدت عضویت: 1937 روز

      سلام دوست عزیزم

      به نظرم چون بساط میکنن وجه خوبی نداره میتونن از هنرشون جای بهتری استفاده کنن…

      یا دست فروشا

      ولی فکر میکنم گدایی نیست

      اونا دارن یه خدماتی ارائه میدن

      مثلا اواز خوندن و اهنگ شاد نواختن تواین روزای ایران من دیدم مردم خوششان میاد و جمع میشن اما کی دور کسی که گداست و ناله میکنه و خودشو کج و کول میکنه جمع میشه؟

      اما نظر من اینه جای هنرمند اینه که روی صحنه بنوازه و شاید اون ها هم درحال طی کردن تکامل هستن صددرصد تا به جایگاهای بهتر برسن چون دارن از توانایی خاص خودشون پول درمیارن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    mojtaba گفته:
    مدت عضویت: 3888 روز

    با عرض سلام وخسته نباشین خدمت استاد عباس منش و خانواده بزرگ عباس منش، تو قران هم آمده که افرادی که نیازمند هستن نمیان و جار بزنن که ما نیازمند هستیم بلکه ابرو داری میکنند و لذا افرادی که در خیابان و… هستند نباید به انها کمک کنیم…. اگه میخوایم کمک کنیم به اون فردی که داره یه چیز کوچکی را میفروشد و دستش جلو کسی دراز نیست با خرید اون چیز هرچند که احتیاج نداشته باشیم کمک کنیم… این روش بسیار بهتر و کارامدتر و کمک به باور های طرف مقابل هستش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    فاطیما و مهدی گفته:
    مدت عضویت: 1316 روز

    سلام خدمت همه دوستان عزیز و استاد خوبم

    برای این موضع میخوام موضوع دلسوزی بیش از اندازه پدرم رو مثال بزنم . نسبت به همه فرزندانش مخصوصا خواهر بزرگم

    از زمانی که ازدواج کرد خواهرم با دلیل و بی دلیل به خواهرم و شوهرش پول میداد اگر تصادف میکردن پول درست کردن ماشینو بهشون میداد اگر مسافرت میرفتن مبلغ زیادی برای خرج مسافرت بهشون میداد و زندگی خواهرم اینجوری شده بود که هر شب مهمونی و خوش گذرونی و بریز و بپاش داشتن و همیشه میگفتن بابا هست بهمون پول میده اشکال نداره

    و زمانی رسید که صاحبخونه خواهرم گفت باید خالی کنین و از اونجایی که بابام یه خونه خالی داشت بهشون گفت به مدت یکسال برین اینجا زندگی کنین تا دستتون بیوفته جلو و پول پس انداز کنین و بتونین یه خونه بهتر اجاره کنین . یه سال موندنشون تبدیل شد به پنج سال و هر روز وضع زندگیشون بدتر و دعواهاشون بیشتر شده بود و دیگه این کمک های بابامو وظیفه میدونستن نه لطف . هر چقدر هم من یا مامانم میگفتیم بابا اشتباهه کارت میگفت نه بچمه میخوام راحت باشه .

    تا این که پنج سال تموم شد و بابام دیگه به زوور راضیشون کرد که برید یه خونه اجاره کنید که تااازه پول پیش خونه رو هم باز خود بابام داد !!

    یک سال اونجا زندگی کردن و هر روز دعواهای خواهرم و شوهرش بیشتر میشد ولی بابام فقط میخواست با پول دادن بیشتر زندگیشون رو درست کنه که باهم بمونن الان یکسال گذشته از اون موقع و خواهرم دخترشو از دست داد کلا خونه ندارن دیگه و خواهرم با ما زندگی میکنه و شوهرش هم جدا زندگی میکنه و هنوز که هنوزه بابام به این باور نرسیده که کارش اشتباهه .

    من زمانی که اینارو دیدم به خودم قول دادم که فقط و فقط به خودم و خدای خودم تکیه کنم و نذارم کسی برام دلسوزی بیجا بکنه چون همین که روی خدا حساب کنم قطعا همه چی برام به بهترین نحو ممکن پیش میره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: