به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن


این فایل در مرداد ماه 1399 بروزرسانی شده است

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


آگاهی های این قسمت، رسیدن به خودشناسی درباره یک ترمز بزرگ ذهنی است که استاد عباس منش آن را مکانیزم دفاعی ذهن در برابر موفقیت‌های بزرگ می نامد. استاد عباس‌منش در این آموزش، از این ترمز مخفی و مخرب ذهن پرده برمی دارد که: چرا بسیاری از افراد، ثروت‌های عظیم و موفقیت‌های چشمگیر دیگران را انکار می‌کنند، آن‌ها را دروغ می‌پندارند یا به عواملی مانند دزدی، رانت و شانس نسبت می‌دهند. ریشه این انکار، در باورهای محدودکننده ذهنی فرد نهفته است. همان باورهای مخربی که به صورت مخفی در حال دور کردن فرد از تجربه خواسته هایش است. زمانی که ظرف ذهنی یک انسان با تجربیات محدود و شکست‌های پی‌درپی پر شده باشد، شنیدن ارقام درآمدی میلیاردی یا موفقیت‌های سریع، برایش غیرقابل هضم می‌شود. چون ذهن او نمی‌تواند این حقیقت را بپذیرد، برای حفاظت از خود، سریعاً برچسب «غیرممکن» یا «کلاهبرداری» را به آن می‌چسباند.

درس بزرگ اینجاست که ما جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باور داریم تجربه می‌کنیم. تا زمانی که الگوی ذهنی شما بر مبنای «نمی‌شود» و «سخت یا غیرممکن است» بنا شده باشد، حتی اگر فرصت‌های طلایی و نعمت‌های خداوند مانند کشتی‌های کریستف کلمب در مقابل چشمانتان رژه بروند، شما قادر به دیدن آن‌ها نخواهید بود، زیرا صدها ترمز ذهنی مخرب در ذهن شما به صورت مخفیانه، مانع درک فراوانی و آسانی در دسترس بودن نعمت ها می شود. به دلیل وجود این ترمزهای مخفی ذهن است که شما به ایده ها و راهکارهای هماهنگ با خواسته های خود هدایت نمی شوید و تمام خواسته های شما پشت سد این ترمزهای مخرب و مخفی ذهن، جمع شده است. کافی است جهادی اکبر برای شناسایی و حذف این ترمزهای مخفی به راه بیاندازید تا تمام آنچه را در زندگی تجربه کنید که الان به خاطر این ترمزهای مخفی ذهنی، غیرممکن یا سخت می دانید. کار دوره کشف قوانین زندگی، شناسایی و حذف ترمزهای ذهنی مخربی است که در برابر خواسته های خود دارید. همان ترمزهایی که اجازه هماهنگ شدن و هم مدار شدن با خواسته هایتان را نمی دهند. به همین دلیل به جای تحسین دستاوردهای دیگران و الهام گرفتن از آنها، به انکار موفقیت های آنها می پردازید و خودتان را بازهم از مدار تجربه آن خواسته ها، دورتر می کنید. راهکار این است که با کمک آموزه های دوره کشف قوانین زندگی، این ترمزهای مخرب ذهنی را بردارید تا ذهن شما به جای انکار موفقیت های دیگران، مصمم به خلق آن نتایج در تجربه زندگی شما نیز بشود.

نکته بسیار کلیدی و آموزنده دیگر در این فایل، تقابل میان «تکنیک‌های بشری» و «قوانین کیهانی» است. استاد با اشاره به تجربه شخصی خود در راه‌اندازی وب‌سایت، نشان می‌دهند که چگونه متخصصان و اساتید بازاریابی که غرق در آمار و احتمالات ریاضی بودند، موفقیت‌های بزرگ را «محال» می‌دانستند. آن‌ها بر اساس منطق محدود خود می‌گفتند که دریافت صدها کامنت در روز غیرممکن است، اما استاد عباس‌منش با تکیه بر ایمان به قانون فراوانی و قدرت فرکانس، نتایجی را خلق کردند که تمام آن معادلات را برهم زد. این درس به ما می‌آموزد که نباید اجازه دهیم محدودیت‌های ذهنی دیگران، حتی اگر متخصص باشند، سقف پرواز ما را تعیین کند. وقتی شما وارد مدار درست می‌شوید و باور دارید که جهان مشتاق شنیدن حرف‌های شماست، کائنات، آدم‌ها و فرصت‌ها را به گونه‌ای به هم متصل می‌کند که نیازی به هیچ تکنیک پیچیده یا تبلیغات عجیب و غریبی نیست. موفقیت، حاصل زور زدن در دنیای بیرون نیست، بلکه نتیجه‌ی هم‌مدار شدن با خواسته‌ها در دنیای درون است.

در نهایت، این فایل هشداری جدی در مورد جستجوی عوامل بیرونی برای موفقیت است. بسیاری از افراد سال‌ها وقت خود را صرف تغییر نام (به امید حروف ابجد)، تغییر دکوراسیون، تغییر قالب سایت یا تقلید از ظاهر افراد موفق می‌کنند، با این توهم که عامل موفقیت در این پوسته‌های بیرونی نهفته است. استاد عباس‌منش با صراحت تمام بیان می‌کنند که این‌ها تنها حاشیه است و اصل ماجرا، فرکانسی است که شما در هر لحظه ارسال می‌کنید. اگر نامتان را عوض کنید اما باورتان همان باور قبلی باشد، نتیجه هیچ تغییری نخواهد کرد. معیار تشخیص باور درست از غلط بسیار ساده است: احساس شما. هر فکری، هر حرفی و هر باوری که به شما احساس ترس، ناتوانی و ناامیدی می‌دهد، یک دروغ بزرگ و یک باور محدودکننده است که باید دور ریخته شود؛ و هر باوری که به شما احساس قدرت و امید می‌دهد، حقیقتی است که باید آن را در آغوش بگیرید. اگر می‌خواهید نتایجی فراتر از حد تصور دیگران بگیرید، باید جرأت کنید و با شناسایی و حذف ترمزهای مخفی ذهنی، چیزهایی را باور کنید که دیگران غیرممکن می‌دانند.


نوشتن درک خود از آگاهی‌های این فایل در بخش نظرات، به شما کمک می‌کند این آگاهی‌ها به عادت‌های فکری و رفتاری‌تان تبدیل شوند.

منتظر خواندن دیدگاه‌های تأثیرگذارتان هستیم.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1534 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «صفورا کوشککی» در این صفحه: 7
  1. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    خدای من خدای من یه باوری رو تو خودم پیدا کردم اصلا باورممم نمیشه همچین باوری رو داشتم….این دیگه از کجا پیداش شد خدایییی مننننن

    من همیشه وقتی میرفتم تو سالنم ته دلم انگاری دوست نداشتم مشتری بیاد همیشه خودمم میدونستم یه همچین حسی رو دارم ولی زیاد جدیش نمیگرفتم از قضا این بزرگترین ترمز ذهنی منه که نمیذاره از جام تکون بخورم.

    چون من همیشه ته ذهنم اینو داشتم که اگه مشتری بیاد من دیگه نمیتونم روی باورام کار کنم ، یا فکرم منحرف میشه، یا زمان کم میارم برای کار کردن روی باورام.با این تو ظاهر داشتم روی باورام کار میکردم کلی تلاش ذهنی میکردم برای افزایش درآمدم ولی ته ذهنم اصلا دوست نداشتم مشتری بیاد میگفتم حالا الان وقت مشتری نیست من باید خیلی روی باورام کار کنم تا به یه ثباتی که رسیدم از لحاظ فرکانسی و خوب روی باورام کار کردم اونوقت مشتری بیاد…..

    خدااااااااییییییییییییییی مننننننننن این دیگه چجور باوریه.من تو سالن هیچ وقت منتظر مشتری نبودم، حتی ناخودآگاه از اومدن مشتری هم ناراحت میشدم که چرا خلوت منو به هم زد و نذاشت من طبق برنامه ام روی باورام کار کنم…..

    خدااااییییی من اینهمه تقلا و تلاش برای کار کردن روی باورهات برای افزایش مشتری و درآمد…

    بعد از اون طرف ترمز به این بزرگی….

    بابااااااااا پاتو از رو ترمز بردااااااااااااااررررررررررررررررررررررررر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    یه مثال دیگه ای هم که یادم میاد در مورد حرفای استاد بگم اینه که زمانی که ما میخواستیم به این شهری که الان توش زندگی میکنیم مهاجرت کنیم هیچ تصوری از قیمتا نداشتیم.وب هیچ عنوان اینجوری نبود که ما اول بیام بپرسیم چندتا خونه ببینیم ، بینیم با پول ما میخونه یا نمیخونه.

    نه ما فقط 15 میلیون پول داشتیم و هیچ پول دیگه ای هم نداشتیم که اونم پول طلاهام بود.

    این قضیه مال دوسال پیشه.ما در عرض یک هفته کلا تصمیم به مهاجرت گرفتیم بعد اومدیم خونه دیدیم تو طبقه سوم یه ساختمون هفت طبقه که دقیقا نبش یه میدون معروف شهره به همه ی امکانات هم دسترسی داره.یعنی پایین خونمون هر امکاناتی که فکرشو بکنید هست از داروخونه و باشگاه و رستوران و چندتا میوه فروشی خیلی بزرگ و خلاصه همه جور دسترسی به امکانات و یه خونه ی خیلی خوب که ایده آل منه دقیقا با همون مبلغ پیش 15 تومن و اجاره 700 تومن.

    بعد از اومدن هر کسی از فامیلامون که اینجا زندگی میکردن میومدن خونمون وقتی بهشون مبلغ پیش و اجاره رو میگفتیم باورشون نمیشد.میگفتن شما چجوری این خونه رو پیدا کردید. هر کسی رو میدیدم از دوستام اینا ازم سوال میکردن که شما چقدر برا خونه دادید باورشون نمیشد میگفتن ما 60، 70 میلیون نمیتونیم خونه گیر بیاریم.و کلی هم گشته بودن.یکی از دوستامم درست یکی دوماه بعد از ما اومدن تو این شهر یه خونه تقریبا با مشخصات خونه ی ما ولی اصلا دسترسی به امکانات نداشتن مثل ما گرفته بودن با 60 تومن پول رهن و

    1 میلیون و400 اجاره.اگه این دوستمون زودتر از ما میومدن و ما میدونستیم که قیمت رهن و اجاره ها تو این شهر اینقدره بعید میدونم اصلا به این زودیا اصلا به فکر مهاجرت به این شهر می افتادیم.ولی خب چون چیزی نشنیده بودیم یا ندیده بودیم تصوری هم نداشتیم.

    واقعا قانون خیلی دقیق عمل میکنه.اصلا مهم نیست که تو آگاهانه از قانون استفاده کنی یا نا آگاهانه .وقتی درست ازش استفاده کنی.قطعا جواب میده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    بنام الله یکتا

    روز 24 سفرنامه

    به جای کوچک کردن خواسته ها باورهاتو بزرگ کن

    مثال خیلی واضحی که در این مورد یادم میاد مربوط میشه به 5الی 6 سال پیش .قبل از آشنایی من با قانون.اونموقع من تو روستا زندگی میکردم و تصمیم گرفته بودم که حرفه ی آرایشگری رو یاد بگیرم.برای یهد گرفتن این حرفه من باید به شهرستان منطقه مون که چند کیلومتر بود میرفتم.اونموقع ها تو این شهرستانی که من برای آموزش میرفتم کلا 2 تا سالن خیلی مشهور بود که یکیش از اونیکی خب بالاتر بود.

    من اونموقع هیچ چیزی در مورد باور و افکارو و قوانین نمیدونستم.3 ماه کاراموزیم رو تو یکی از آموزشگاه ها گذروندم.و برنامه ام این بود که کارآموزیم تموم که شد برم تو اون سالن خیلی معروف که از اونیکی هم بالاتر بود کار کنم و شاگردی کنم و هم آموزش ببینم.

    قشنگ یادمه، آخرین روزای کارآموزیم بود هر کدوم از بچه ها یه برنامه ای داشتن واسه شروع کار یکی میخواست یه مغازه ی کوچیک بزنه یکی میخواست بره آرایشگاه سر کوچشون شاگردی کنه یه سری ها هم شریک شدن یکی از بچه از من پرسید تو برنامه ات چیه گفتم میخوام برم فلان سالن یه مدت کار کنم تا دستم راه بیفته اسم اون آرایشگاه معروفم آوردم بعد اون خانومه برگشت به من گفت حالت خوبه ؟ توهم زدی؟ با یه لحن تمسخر گفت مگه آخه ترو اونجا قبول میکنن.ماها حالا باید اول بریم توی سالنای کوچیک شاگردی کنیم دستمون که راه افتاد بعدبریم تو یه سالن معروف . بعد تازه اگه اون سالن معروفه قبول کنه.من چون تو روستا زندگی میکردم هیچ شناختی نسبت به این سالن معروف نداشتم واصلا نمیدونستم که کجاست و فقط شنیده بودم که یه سالن هست تو این شهر و خیلی معروفه و … این خانومه چون تو این شهر زندگی میکرد همه رو میشناخت بهم گفت اونا که اصلا قبول نمیکنن اونا 6،7 تا خواهرن غریبه هارو قبول نمیکنن.من یه کمی سست شدم ولی اینجور نبود که من قبول کنم بگم چون این خانومه میگه پس حتما اینجوریه خب این بزرگ شده ی اینجاست و همه چیو میدونه و فلان..

    باخودم گفتم حالا میرم شاید قبول کنن .ولی تو دلم خیلی امیدوار بودم که قبول میکنن اونموقع با اینکه اصلا چیزی از باورا نمیدونستم ولی ناآگاهانه داشتم از این ترفند استفاده میکردم.با خودم میگفتم لابد این سالن معروفه کسایی که اینجا زندگی میکنن رو قبول نمیکنه چون میترسه نکنه بعدا رقیبش بشن.ولی منکه از یه جای دیگه میام حتما قبول میکنن.خلاصه یه روز رفتم اونجا فک میکنم یه روز تعطیلی سالنم بود فقط یکی از شاگرداشون اونجا بود بهش گفتم میخوام بیام اینجا کار کنم.شمارمو ازم گرفت تو دفتر نوشت بعد دفترو بهم نشون داد گفت خیلیا اومدن شماره گذاشتن.فعلا نیرو نمیخوان اگر خواستن تماس میگیرن.

    بعد دیگه من اومدم و با خودم گفتم معلوم نیست زنگ بزنن شماره ها زیاد بود، ولی زیاد درگیرش نشدم.گفتم ممکنه زنگ نزنن واسه همین رفتم پیش یکی از دوستام که قبلا مدت خیلی کوتاهی پیشش شاگردی میکردم.اینبار اون به من پیشنهاد شراکت داد گفت تو بیا اینجا همه چی از من فقط هفتگی کنیم یه هفته تو وایستا یه هفته من.چون بچه مدرسه ای داشت نمیتونست کلا آرایشگاه باشه.آرایشگاه خیلی کوچیکی بود تو یه شهری نزدیک روستامون ولی نه اون شهری که سالن معروفه توش بود.

    خلاصه که فرصت خوبی بود برای من ، چون من فقط کارای اولیه رو بلد بودم همین موقعیت باعث شد که خودمو به چالش بکشم و همه چیو کم کم کم کم یاد بگیرم و با مشتریا سرو کله بزنم.

    به یک ماه نکشید از اون سالن معروفه بهم زنگ زدن و گفتن شاگرد میخوایم میتونید از فردا بیاید بدون لحظه ای مکث یا فکر کردن گفتم آره میام و از پیش اون دوستم در اومدم و فرداش رفتم تو اون سالن معروفه شروع به کار کردم. تو تمام مدتی که اونجا بودم آدمای زیادی میومدن و میرفتن و شماره میذاشتن که بیان شاگردی ولی اونا همه رو رد میکردن.حتی تو اون آموزشگاهی که من آموزش میدیدم یه خانومی بود که به اصطلاح ور دست استاد بود هم منشیش بود روزایی که استاد نبود اون خانومه به ما آموزش میداد.حتی اون خانومم یه با اومد اونجا برای درخواست شاگردی وقتی منو اونجا دید خیلی تعجب کرد گفت تورو چجوری قبول کردن و اینا و…

    بعد بهم گفت میشه با صاحب کارت صحبت کنی منو قبول کنه اینجا تو که میدونی کار من خیلی خوبه بهشون بگو و واقعا هم کارش خیییلی از من بهتر بود وقتی با صاحب کارم صحبت کردم گفت نه شاگرد نمیخوایم.با اینکه نیرو هم لازم داشتیم گفت نه نمیخوایم.

    تو اون دوران من خیلی فکر میکردم که چطور شد که منو قبول کردن با اینکه من وقتی رفتم اونجا خیلی زود زود فهمیدم که بابا اینجا اصلا اونجوری که عموم مردم در موردش فکر میکنن نیست.یعنی اصلا چیز دور از دسترسی نبود.بعد تازه اونم شاگردی.

    همیشه با خودم میگفتم بابا دیگه شاگردی همچین جایی که شکستن شاخ غول نیست که این همه آدم دور از تصور میدونن.

    بعد از یه سال از اونجا در اومدم چون خیلی مشکل رفت و آمد داشتم و چون اون پولی که بهم میدادن جواب کرایه هارو نمیداد تصمیم گرفتم دوباره برگردم با دوستم به شراکتمون ادامه بدیم چون فکر میکردم خیلی چیزا یاد گرفتم که فقط باید مشتری زیر دستم باشه تا انجامش بدم…و دوباره تقریبا یه سال که پیش دوستم بودم ما مهاجرت کردیم اومدیم تو همین شهری که اون سالن معروفه توشه.

    دوباره رفتم تو همون سالن مشغول به کار شدم.بعد از دوسه ماهم کلا در اومدم بیرون و یه سالن خیلی شیک و بزرگ تو همین شهر زدم البته شراکتی.هنوز به درامد نرسیدم ولی هروز دارم بهترو بهتر میشم.

    اینا رو به عنوان رد پا نوشتم.و اینکه خواستم بگم چون تو روستا بزرگ شده بودم هیچ تصوری درمورد اینکه اینجا در مورد سالن های بزرگ چی فکر میکنن نداشتم و فکر میکردم که خب من میرم اونجا میگم میخوام اینجا کار کنم و از فرداش شروع به کار میکنم.همین یعنی هیچ اما و اگری هم توش نمیاوردم.

    فکر میکنم برای تمام خواسته هام باید این مورد رو به خودم یاد آوری کنم.که من یه بار موفق شدم.چرا دوباره نشم؟؟؟

    در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام آقای شفیعی عزیز دیدگاهتون جواب سوالی بود که به خاطرش الان داشتم تو کامنتا میگشتم و به کامنت شما هدایت شدم.سپاسگذارم از نظرتون.من از یه کار شراکتی اومدم بیرون و تصمیم دارم که کار خودمو داشته باشم ولی خیلی ذهنم مقاومت میکنه که تو که هیچ سرمایه ای نداری پس باید از یه جای خیلی کوچیک شروع کنی تا از پسش بربیای.ولی چون سالنی که شراکتی داشتم کار میکردم بزرگ و شیک بود و تجهیزاتشم شیک بود الان حسم بد میشه که بخوام از جای خیلی کوچیکتر از اون شروع کنم از طرفی هم چون راهی به ذهنم نمیرسه ذهنم میگه باید از یه جای کوچیک شروع کنی.داشتم برای ذهنم دلایل منطقی میاوردم که ذهنم قبول کنه که میشود با خودم میگفتم خب اگه من بخوام از روی ترس اینکه نتونم از پسش بربیام، بیام یه سالن کوچیک بگیرم پس چه فرقی بین من که اینهمه دارم روی باورهام دارم کار میکنم و کسی که از قوانین اطلاع نداره هست.خب زدن سالن کوچیک کاریه که هرکسی از پسش برمیاد دیگه چه نیازیه به ساختن باورهای قوی.با خوندن کامنت شما فهمیدم که خیلی محافظه کارانه دارم پیش میرم.باید با رعایت قانون تکامل هدف گذاری هامو تغییر بدم و به جای کوچیک کردن خواسته هام باورهامو بزرگتر کنم. در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    الهه جان سلام

    بسیار از کامنتت لذت بردم مخصوصا اون قسمتی که گفتی احساس میکنم تمام فرصت هایی که از دستشون داده بودم بهم برگشته و من همیشه حسرت گذشته ای رو میخوردم که خرابش کردم ولی حالا که دارم به زندگیم نگاه میکنم انگار تک تک اون فرصتها داره دوباره بهم برمیگرد، فرصت تنهابودن و استفاده از مجردیم، فرصت گشت و گذار با دوستام که هیچ وقت تجربه نکردم فرصت لذت بردن از نوجوونی و جوونیم فرصت ثروت داشتن تو دوره جوونی فرصت پوست خوب داشتن و احساس از نو متولد شدن احساس شادابی خیلی زیاد تو سن 30 سالگی و….

    واقعا انگاری زمان داره به عقب برمیگرده و من تمام خرابکاریای گذشتمو درست میکنم و هیچ اثری دیگه از اون خرابکاریا نیست…ازت سپاسگذارم الهه ی عزیز

    حس خیلی خوبی رو بهم منتقل کردی.

    قطعا لایق بهترینهایی و اتفاقات خوبی انتظارتو میکشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام ناهید جان

    خوندن کامنتت منو برد به چند سال پیش خودم زمانی که 15،16سالم بود…اون زمان وقتی تو فیلما زنهایی رو میدیدم که خیلی موفق هستن (حالا نه پکیج کامل موفقیت ولی به لحاظ جایگاه اجتماعی خیلی موفق بودن) مثلا رئیس یک شرکت یا کارخونه ای بودن و کلی کارمند داشتن و خیلی آدمای تاثیر گذاری بودن و همه ازشون حساب میبردن خیلی دلم میخواست منم یه روزی میتونستم مثل اونا باشم

    ولی هربار که میخواستم رویای همچین زندگی رو تو ذهنم بچرخونم به خاطر باورای محدود کننده ام همیشه نجواها سراغم میومد که که تو کجا میتونی مثل اونا باشی اگر اونا تونستن به اینجا برسن به خاطر فرهنگیه که توش بزرگ شدن به خاطر نوع تربیتیه که داشتن به خاطر بزرگ شدن تو خونواده هاییه که نسل در نسل موفق بودن ولی من چی.منکه تو این خانواده بزرگ شدم پس نمیتونم.حساب کنید وقتی من 15، 16سالم بود به این چیزا فکر میکردم و اونموقع فکر می‌کردم که دیگه از من گذشته من از بچیگی میبایستی تو همچین خونواده هایی بزرگ و تربیت میشدم که نشدم.الان دیگه از من گذشته.

    سعی میکنم که در آینده که صاحب فرزند شدم جوری تربیتش کنم که به این جایگاه برسه.حتی تو مخیله ام هم نمگنجید که یه راهی هم باشه برای تغییر طرز فکر و نوع تربیت خودم.مثل یک رویای دست نیافتنی بود برام.خدااای من وقتی برای اولین بار که اسم قانون جذب به گوشم خورد با تک تک سلولهای بدنم با عمق عمق وجودم پذیرفتمش.باورش کردم ایمان آوردم بهش بدون اینکه بخوام ببینیم آیا کسی هم از این قانون نتیجه گرفته یقین داشتم این همون راهیه که میتونه منو به رویاهام برسونه.

    هدف من از وارد شدن به قانون جذب اصلا ثروت یا روابط یا سلامتی نبود هدف من این بود که میخواستم انسان تاثیر گذاری باشم تو زندگیم.میخواستم به جایی برسم که کلامم رو بقیه اثر داشته باشه ولی هرگز به همچین پکیج کاملی از موفقیت حتی فکر هم نمیکردم چون اصلا نمیدونستم که همچین پکیجی هم میتونه وجود داشته باشه.و تازه بعد از ورود به به دوره های قانون جذب بود که خواسته های مالی و روابطی من شکل گرفت.من تا قبل از آشنایی با قانون هیچ شناختی در مورد اهدافم نداشتم.یعنی هدف داشتما ولی خیلی خیلی محدود و مبهم بود…

    ولی زمانی که فهمیدم که همچین قانونی وجود داره با عمق وجودم خداروشکر کردم و بی نهایت خوشحال شدم.و فهمیدم که از من نگذشته .منم میتونم رویاهامو دنبال کنم و بهشون برسم.

    درست مثل این تیکه از حرف شما….

    اینجایادگرفتم که من نوعی خودم به تنهایی میتونم آداب و فرهنگ وسبک زندگیموتغییربدم

    ..بی نهایت ازتون سپاسگذارم که مهم ترین رویای منو که یه روزی به خاطرش وارد این مسیر شدم رو بهم یاد آوری کردید…بهرینها لایق شماست

    همیشه شاد و سلامت و ثروتمند و خوشبخت باشید ناهید عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام فاطیمای عزیز

    در مورد اینکه گفتی فکر میکنی لیاقت شرایطی که الان درش هستی رو نداری

    و از نظر خودت فکر میکنی باید تکاملت رو طی میکردی بایستی بگم که حساب کتاب ما با خدا خیلی فرق میکنه، دو دوتای ما میشه 4 تا ولی دو دوتا ی خدا یه وقت میشه 100 تا یه وقت میشه هزار تا یه وقت میشه یه میلیون تا.

    تکامل هم هیچ ربطی به زمان نداره.اگر تو یه شرایط خوبی قرار گرفتید بابتش سپاسگذار خداوند باشید چون اگه لایقش نبودید قطعا مدارتون اجازه نمیداد که وارد اون فضا بشید.ما یه وقتایی خیلی با حساب و کتاب میریم جلو ولی باید بدونیم که حساب کتاب خدا با ما زمین تا آسمون فرق میکنه.قدر این موقعیتی که درش قرار گرفتید رو بدونید و به خداوند اعتماد کنید.ترس و عدم احساس لیاقت باعث میشه داشته هاتون رو از دست بدید.پس اگر نعمتی تو زندگیتون هست اونو بر حسب شانس و اتفاق نبینید و اعتبارش رو به خداوند بدید.

    من هم قبلا تجربه ای شبیه به شما داشتم.دوسال پیش وقتی به این خونمون اسباب کشی کردم همش ترس از دست دادنشو داشتم چون فکر میکردم هنوز به قدر کافی روی باورام کار نکردم و اصلا انتظار همچین خونه ای با این امکانات رو نداشتم .روزای اول نگران بودم همش که نکنه صاحب خونه پشیمون شه که با این قیمت به ما خونه داده و ما این خونه رو از دست بدیم.ولی کم کم سعی کردم احساس ترسم رو با سپاسگذاری از خدواند جایگزین کنم.والان دوسال از اون روزا میگذره و من این خونه ی خوشگلمو دارم و همیشه جزء مهمترین شکرگذاری هامه و ایمان دارم که به زودی به جای خیلییی بهتر هدایت میشم با اینکه عاشقانه خونمو دوست دارم.

    برات آرزوی بهتری هارو دارم فاطیما جان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: