به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    419MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن
    32MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1534 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نسرین ویسی گفته:
    مدت عضویت: 2476 روز

    به نام خدا

    سلام

    خدارا سپاسگزارم که یکباردیگر به من فرصت داد تا بنویسم .

    افسردگی ، من ادمی بودم که حتی در شادیهام افسرده میشدم ،حتی در موقع لطف وفضل خداوند ،چون خودم رو لایق این شادیها نمیدونستم ،چون فکر میکردم جهان جای رنج هست اگر خوشی میده باید شک کنم این افسون دنیاست ،این حیله ای هست که میخواهد مرا از خداوند دور کند ،من عاشق انسانهای شاد اطرافم بود عاشق سرزندگی شون دوست داشتم مثل انها باشم ازینکه در کنارشون باشم لذت میبردم ولی میدیدم اونها هم غم دارند وغمشون رو با من در میون میگذاشتند درحالی که با دیگران خوشحال وشاد بودند ،ومن این رو تاییدی برای نظریه خودم میدونستم ،درحالی که این من بودم که با بودن در مدار غم واندوه باعث میشدم حتی ادمهای شاد در کنار من به یاد غمهاشون بیفتند وبرام دردل کنند ،من در جمع ها کم حرف میزنم کم احساساتم را بیان میکنم چون میترسم حرفهایم باعث دلگیری بقیه شود یا اینکه منو قضاوت ومسخره کنند چون چندبار در کودکی ونوجوانی این تجربه را داشتم ، باید اون تجربه ها رو فراموش میکردم ولی مدام اونها رو برای خودم تکرار میکردم که تو بلد نیستی حرف بزنی تو باعث ناراحتی دیگران میشی دیگران از حرفهای تو بد برداشت میکنند احساسات تو برای دیگران خنده داره ،همین باعث میشد که احساساتم را پنهان کنم حتی از دوستان خیلی صمیمی ام ،حتی در کلاس های مدرسه ودانشگاه اظهار نظر نکنم ، واین درد خیلی بزرگیست مخصوصا وقتی خودت میدانی چه استعدادها وچه حرفهایی را پنهان میکنی ،روز به روز بدتر شد ،انقدر که فراموش کردم منی هم وجود دارد ،واگر نبود نوشتن شاید کارم به جاهای باریک میکشید ،خداوند به من نعمت نوشتن داد گرچه حتی در نوشته هایم هم میترسیدم ومحتاط بودم وهمیشه پنهانشان میکردم.

    با اینکه خداوند استعدادهای زیادی در وجودم گذاشته بود من هیچ وقت اونها رو به بقیه نشون نمیدادم چون فکر میکردم اینکار فخر فروشیه ودیگران از من بدشون میاد ،حتی از اینکه بدبخت هستم خوشحال بودم وراضی ازینکه نمیتونم با ثروتم دل دیگران رو بسوزونم وفخر فروشی کنم وباعث درد وناراحتی شون بشم .

    خدایا من هر روز با غم از خواب بلند میشدم ،من تمام نوشته هایم اندوه بود ،من تورا در سختی ودرد میجستم ولی از وقتی که هدایتم کردی به سایت استاد ،از وقتی که یاد گرفتم سپاسگزار باشم از وقتی که به نکات مثبت توجه میکنم از وقتی که تو را درشادی ودر خوشی یافتم ودانستم که غم ودرد وسختی از تونیست بزرگترین نعمت را دریافت کردم زندگی را ،تو به من زندگی دوباره دادی ،تو مرا از راه کجی که میرفتم برگرداندی ،استاد عزیزم شما با گفتن ایات قران با نشان دادنشان قلب مرا شفا دادید ، وحالا باید سعی کنم و از خداوند بخواهم وزنه هایی را که به پایم بسته ام باز کنم باید بتوانم سبک بال در اسمان شادی خداوند پرواز کنم رنگین کمان را به زندگی سیاه وسفیدم دعوت کنم ،حالا که به لطف این فایل ارزشمند دانستم که افسرده بودم ودیدگاه های من وباورهای من رنج زندگی من بودند باید باورهایم را درست کنم باید این فایل را بارها وبارها گوش کنم باید بدانم وبشناسم سگ سیاه افسردگی ام ،باید بدانم چرا صبحها با غصه از خواب بیدار میشوم ،چرا در بهترین وزیباترین مکانها بغض میکنم چرا در عاشقانه ترین وشادترین لحظاتم گریه میکنم گرچه همه اینها دوسال است به لطف پروردگارم وسایت استاد عباس منش فراموشم شده ومن هرلحظه سپاسگزار خداوندم که با سپاسگزاریش عمیق ترین شادیها را بدست اوردم منی که برای بهترین چیزها هم غر میزدم وعیبشان را میدیم حالا در اتفاقات بد هم جز خیر وخوبی وزیبایی نمی بینم منی که برای هر اتفاق کوچکی خودم را به شدت سرزنش میکردم حالا میدانم که من فقط میتوانم زندگی خودم را تغییر دهم من مسبب اتفاقات بد نیستم ،سگ سیاه من هنوز هست ولی خیلی کوچک شده چرا که من یاد گرفتم خداوند در شادی است خداوند مرا دوست دارد وبیشتر از من میخواهد من خوشبخت وراضی باشم خداوند دیگر آن پیر فرتوت عصبانی و عیبجو نیست خداوند دیگر آن پدر سختگیر نیست او مثل خودم است بهترین رفیق دنیا که صدایم میزند نسرین پاشو بریم بیرون خوش بگذرونیم ببین چقدر زیبایی هست نسرین بخند نسرین عاشقتم نسرین تو چقدر زیبایی نسرین تو چقدر خوبی ،خداوند انقدر زیبا شده که حد ندارد انقدر دوست داشتنی که گفتنی نیست ،خدایا شکرت ،من هنوز هم بزرگترین مشکلم افسردگی است این را خداوند به من گفت ،دیروز با این نشانه ،گفت اگر حواست نباشد این سگ سیاه دوباره بزرگ میشود ،گفت حواست را جمع کن ،گفت یادت نرود من در شادی هستم .

    خدایا از تو سپاسگزارم برای نوشتن این حرفها ،خدایا از تو سپاسگزارم که مرا هدایت میکنی ومیگویی باید چگونه خودم را درست کنم ،خدایا شکرت برای این سایت بهشتی ،برای ساکنین این سایت بهشتی وبرای صاحبان ارزشمند این سایت بهشتی ،خدایا شکرت که من هر روز در همه جنبه ها بهتر وبهتر میشوم .خدایا شکرت برای تمام شادیها وارزشمندی انسان وزیبایی انسان ،خدایا تو به خودت برای خلق انسان احسنت گفتی ،خدایا تو خودت شکرگزار هستی ،تو خودت شاد هستی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      آدا گفته:
      مدت عضویت: 3326 روز

      نمیدونم چرا الان دارم این کامنت مینویسم یه اشکی توی چشمام حلقه بسته میدونی گاهی وقتا آدم خودشو بخاطر تنها بودنش مسخره میکنا اینکه تنها ادمیه ک افسرده هست فکرای بد میکنه تظاهر میکنه خودو پنهان میکنه احساساتش میترسه از ابراز خودش و این زمینه تحقیر تو وجود آدم پدید میاره اما وقتی میفهمی با خوندن نظرات میبینی نه تو تنها کسی نیستی ک این احساسات داری میلیونها ادم هستن ک حسی شبیه حس تو دارن و بعضا رفتارهاشونم شبیه تو و این خودش بالث دلگرمیه اینکه کمتر حودتو سرزنش کنی و بفهمی که تو هم میتونی حالت خوب کنی میدونی داشتم این کامنت میخوندم با خودم فکر کردم خدایا بعضی جاهاش چقدر شبیه من چقدر نداست ندایی ک مثل این نسرین بانویی ک نمیدونم کجاست و چیکار میکنه یه ترس مشابه داره باهاش،

      ترس از حرف زدن تررس از ابراز احساسات ترس از نظر دادن اینکه دیگران قضاوتش کنن اهوم نباید ادم خودش قضاوت کنن هزاران ادم هرکجای دنیا میتونن این حس داشته باشن طبیعه اما ادم میتونه حلش کنم الان ک فکر میکنم به دلایلی ک نسرین خانم برای حرف نزدن و ابراز نکردن احساساتش ب خاطر این بوده ک چند بار تو بچگی این تحقیر شده احساساتش مسخره شده و ذهن نسرین اومد چنتا تجربه بارها بارها تکرار کرد یاعث شدن نسرین سکوت کنه استعد هاش اون زسر درونش مدفون بشن و پنهان بمونن این، این منم خودم رو تو این جملات دیدم سگ سیاهی که حالا جلوی من خیلی جاها وایساد و گفت نه حرف نزن نه چقدر چرت نه سکوت کن اون سگ سیاه خبر از این میداد ک من احساس بی ارزشی میکردم اون سگ سیاه خبر از این میداد ک من میترسم از قضاوت شدن از طرف دیگران پس قورت دادم حرف نزدم سکوت کزدم و سگ سیاه تغذیه کردم اما حالا ک فکر میکنم به خودم میگم برای چی؟ به چه قیمتی دارم زندگیم نابود میکنم به چه قیمتی دارم روابطی ک میتونم بسازم رو جلوشو میگیرم ب چه قیمتی دارم خودمو از آشنایی با افراد جدید منع میکنم چرا؟ حالا ک فکر میکنم بیشتر متوجه خودم میشم اخ ک بازم اشک هام جاری شد چقدر قشنگ که ادم خودش بیشتر باهاش حرف بزنه انگار یه ادم مچاله شده خسته اون زیر هست ک از قفس ازاد شده داره نفس میکشه داره میگه دمت گرم ندا بالاخره درکم کردی بالاخره منو دیدی بالخره اوار هایی ک سگ سیاه ساخته رو برداشتی حس میکنم نفسم باز تر شده نمیدونم ذهنم پر حرف شاید بخاطر این از اینجا ب اونجا میپرم انگار این ندای ک مدفون کردم ازاد شده و حرف برای گفتن داری دارم صداشو میشنوم بهم میگه(همه اون دردهایی که کشیدی و سرزنش ها به خاطر ترس بود بخاطر نداشتن احساس لیاقت بهم میگه حالا ازت میخوام شاد باشی ازت میخوام بکنی بنداری دور صدای خواستن های نفس رو بهم میگه حالا احساس لیاقت کن تو کم ادمی نیستی حرف بزن بابا نظرت بگو بذار غلط باشه بذار به دل کسی نشینه احساسات تو بذار اصلا بگن اه اه چ نظر چرتی ب درک برای کی میخای زندگی کنی برای ادما؟ اونا مگه چقدر میخوان بهت فکر کنن شاید یه ساعت دو ساعت فوقش ی روز فوقش یکسال که چی بالخره اشتباه هم بگی چرتم بگی فراموش میشه میپوند به خاطرات شاید نیاز نیست اینقدر فکر کنی ادمها ب تو فکر میکنن هرکس درگیر خودشه کسی هم ک واقعا قضاوت کار امروز تو فردا شوژه های دیگه داره بیخیال بگو بخند حرفی داری نظری داری بزن اگر اشتباه بود بعدش خودت تحقیر نکن سرزنش نکن هیچچچچ اشکالی نداره دوباره سعی کن کم کم همه چی یهتر میشه یاد میگیری حرف زدن کجا حرف زدن و درست حرف زدن اما مهم تر از همه اینها بهم میگه در نهایت کسی تو ذهن خودت بزرگ نکن مگه ادما کین ک اینقدر بزرگشون میکنی و بت میسازی ازشون از خدا ک قدرتمند تر نیستن اونام شبیه تو ان در مقابل عظمت پرودگار قدرتشون هیچ ای بابا پس کیو بزرگ میکنی مگه اونا قرار چیکار کنن با تو ایندتو تععین کنن؟! خوشبختت کن؟! قرار چیکار کنن؟ هیچ کاری همه کاره تویی بیخیال کسی بزرگ نکن بابا راحت باش خودتو ذهنن خسته نکن نترس بذار قضاوتت کنن مگه اونا کین ک اینقدر بزرگشون کردی بیخیال حتی اگر گذشته هم کسی مسخرت کرد فراموش کن کی تو این دنیا کامل و پرفکت شاید حرفای تو برا اونا جالب نباشه اما برا تو و ی عده دیگه جالب باشه میدونی در نهایت ته همهه اینها یه شرک میرسم اره دیگه نمیدونم چی بگم یعنی همش ذهنم اینهارو میگه این کامنت با دیدن نوشتا نسرین خانم نوشتم چون اونجای متم منو ب یاد خودم آورد گفت ب جای دفترم اینجا بنویسم هم راحت پیدا کنم هم شاید به بقیه کمک کرد این متن هارو به خودم نوشتم همه رو میخام بازم ب خودم بگم همون هایی رو ک تو بزرگ کردی مقابلشون حرف نزدی و ترسیدی از قضاوتشون اونا هم ی انسان صعیفن (در مقابل خدا) پس زیاد تکیه نکن ب کسی بیخیال تنها تکیه گاه خداست پس با شهامت حرفتو بزن نمیگم خییلی سریع تغیر کن ارام ارام ب یادت بیار ققط اونه ک باید بترسی ازش ن کس دیگه بازهم میگم ادمهارو بزرگ نکن مگ کین اونا، اونا هم شبیه تو ان ندا جانم حالا در مقام و ثروت شاید بالاتر شاید پایین‌تر در نهایت هممون انسانیم ک در مقابل خداوند و قدرتش هیچی نیستیم

      در اخر دوستت دارم ندای قشنگم❤️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        نسرین ویسی گفته:
        مدت عضویت: 2476 روز

        سلام نداجان ،ممنونم که کامنت منو خوندی وپاسخ دادی ،خوشحالم که نوشته من باعث شده احساس تنهایی نکنی ،کامنتت در بهترین زمان برای من ارسال شد خداروسپاسگزارم ،افسردگی میتونه مثبت هم باشه به شرط اینکه درست ازش استفاده کنیم ،چطور ؟وقتی ببینی علتش چیه ،چه اتفاقی افتاده که تو رو به این حال کشونده،اون وقت میتونی قدمی در شناخت خودت برداری وبخوای که حال خودت رو خوب کنی ،میدونی ترس میتونه علت اصلیش باشه ،برای من ترس ازینکه خودمو نشون بدم وخودم باشم ،خیلی باید روی خودم کار کنم ،وبیشتر ازهمه چیزی که کمکم کرده اعتمادم به خداوند بوده ،حرفشو گوش کردم باوجود تمام مخالفتی که در وجودم بود به حرفش گوش کردم ،سخته ولی باید اعتماد کرد ،نجواها تو رو فلج میکنه ولی باید بتونی بر ترست غلبه کنی ،واون وقته که میتونیم شاد باشیم به خودمون افتخار کنیم وخودمون دوست داشته باشیم ،برای من این اتفاق افتاد ،من این چند وقته دارم رو ترسام کار میکنم ،ترس از صحبت کردن در گفتگوها که در جلسه های مجازی یک گروه از هم کلاسی ها داشتم ،حتی در یکی از جلسات جوری شد که فقط سه تا از اقایان بودند ومن تنها اما با توکل به خدا خیلی خوب صحبت کردم وبا وجود اینکه قبلا حتی جرات حرف زدن نداشتم نظرمو خیلی خوب بیان کردم وباورت نمیشه بعدش چه اتفاقی افتاد مدام چیزی در درونم سرزنشم میکرد ومیخواست ناراحتم کنه میگفت خیلی مسخره بودی وازین حرفا وباورت نمیشه برای اینکه داشتم دوباره با وضع قبل برمیگشتم واون شادی شجاعتم جاش رو به بی ارزشی وغم میداد که فایل نشانه رو زدم والله اکبر ،اون قسمت اومد که خانم شایسته در پارادایس در کنار سه تا مرد از مهماناشون میشنند وباهاشون صحبت میکنن ،باورت میشه تو کامنت خانم شایسته رو به خاطر اینکارش تحسین کرده بودند ومیفهمی این یعنی چی ،یعنی خود خدا خیلی خیلی مستقیم بهم گفت که چقدر هوامو داره که چقدر کارم درست بوده ،اره عزیزم ، بعدش من حتی در جلسه بعدی ویدئو رو باز کردم وچهر مو نشون دادم واین دفعه اون نجواها نتونست هیچ کاری کنه حتی با وجود اینکه تعجب بعضی از خانمهای گروهمون رو دیدم ،میدونی تو بهترین موقع تو این کامنت رو نوشتی ،دوباره داشتم به خاطر ترسم ونداشتن چیزی دچار اندوه میشدم ولی به خدا گفتم خدایا میدونم ولم نمیکنی ،وکامنت تو رو دیدم ،وتو باعث شدی که بنویسم ،اولش نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی خودشون اومدند وچقدر قلبم به هیجان در اومد موقع نوشتنش ،خدایا شکرت ،خدایا شکرت که هدایتمون میکنی وهر روز معجزه هاتو نشونمون میدی ،دوست خوبم ازت ممنونم وبهترینها رو برات از خدا میخوام ،الان جایی خوندم افسردگی باران سیاهی از ترس است ،تا وقتی باران رحمت خدا هست باران عشق خدا چرا باران ترس ،خدایا بهمون جرات بده وشجاعت ،تا قوی باشیم .خدایا شکرت .بازم ازت ممنونم ،خیلی کامنتت خوب بود وکمکم کرد ،اینکه ما نمیتونیم برای همه جالب باشیم ولی حتما یه عده ای هستند که دوست دارند حرفهای ما رو بشنوند حتی استاد هم نمیتونه همه رو راضی کنه چون اصلا قرار نیست اینطور باشه ،قرار نیست همه مارو تایید کنن ،ممکنه به مذاق خیلیا خوش نیایم ولی مهم اینه که خودمون باشیم ،نقش بازی نکنیم ،خودمون رو دوست داشته باشیم وبدونیم خداوند همواره مارو هدایت میکنه وتنها نمیذاره وادمهایی از جنس خودمون رو در کنارمون قرار میده ،خدایا شکرت ،اینکه گفتی ادمها رو بزرگ نکنم واین شرکه .ممنونم ندا جان ،چقدر دلم میخواست با کسی صحبت کنم الان ونمیدونی چقدر حال خوبی دارم که اینا رو نوشتم .خدایا شکرت .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    امیرحسین راد گفته:
    مدت عضویت: 3518 روز

    سلام به شما استاد عباس منش بزرگوار و با ایمان و توحیدی

    شما یکی از بزرگترین و توحیدی ترین الگو های زندگی بنده هستید من قبل از هر چیز بینهایت از شما سپاسگذارم.من اولین بار فایل های چگونه در آمد خود را در یک سال 3 برابر کنیم رو دیدم.بنده قبل از این که با شما آشنا بشم با قانون جذب آشنایی داشتم،یک روز خواستم ببینم این قانون که اینقدر ازش کتاب نوشته شده و فیلم ساخته شده آیا در قرآن کریم رد پایی هست یا نه،

    بعدش در گوگل سرچ کردم قانون جذب در قرآن که با فایل شما روبه رو شدم که چقدر زیبا قانون جذب رو در قرآن کریم بیان فرمودید.از اینجا بود که من در سایت شما ثبت نام کردم و با جدیت فایل هایتان رو دنبال کردم.وچند تا از محصولات باارزشتون رو خریداری کردم.

    بنده نصبت به قبل خیلی تغییر کردم با این که قبلا هم با خداوند مهربان ارتباط داشتم و نماز و روزه و خواندن قرآنم سر جاش بود اما با یه درک و عشق عمیق قلبی نبود به این دلیل که پیشنیات بنده،پدر مادرم.دوستانم و اطرافیانم

    خداوند و جهان حقیقی رو درست بهم معرفی نکرده بودن

    و من در درونم کلی سوال و شبهه شکل گرفته بود.

    از وقتی که متوجه قانون در قرآن کریم شدم آیات رو با دقت مطالعه میکنم وچقدرررررر بهم اطمینان قلبی میده و چقدر لذت میبرم در صورتی که قبلا متوجه این مسائل نمیشدم.

    پدر مادر بنده ذهنشون متاسفانه برای فقر برنامه ریزی شده و از بچگیم تا الان که 22 سالمه همش خونه ما بحث کمبود مسائل مالی بوده و هست.

    یک روز یکی از فایل های تاثیر گذار استاد رو برای پدر مادرم گذاشتم گفتم شاید انگیزه بگیرن و از این ذهنیت فقیر بیرون بیان وقتی که فایل رو دیدن.من بهشون گفتم شما اینقدر ناامید هستید،میدونستید عباس منش زمانی که بندر عباس بود تمام هر چی داشت رو هدیه داد به یه زوج جوان و بایه ساک لباس دست خانوم و بچه چند ماهشو گرفت و اومد تهران بدون اینکه تجربه ای از تهران داشته باشه.اینو که گفتم تا چند دقییییییییقه پدر مادرم فقط داشتن به من میخندییییییدن و میگفتن که بچه تو چقد ساده ای این از جایی بهش پول رسیده پارتی داشته و و و و خلاصه منو میگی رفتم تو خودم و چقدرررر براشون تاسف خوردم و براشون دعا کردم که خداوند به راه راست هدایتشون کنه.

    من خیلی با پدر مادرم صحبت کردم اما فایده نداشت بهم میگن اگه عباس منش حرفاش درسته پس الان تو باید خیلی وضعت خوب باشه.

    بنده تصمیم گرفتم دیگه با هیچکس در مورد اعتقادات و باورام صحبت نکنم مگر کسی ازم راه موفقیت رو بپرسه.

    بنده چندتا از فایل های استاد رو خریدم اما بسته ثروت و عزت نفس رو هم میخواستم داشته باشم اما فعلا موقعیت خریدشو ندارم.

    یادمه استاد در فایل رسالت من فرمودند من اگه ثروت سلامتی معنویت و هر چیزی دارم از کتاب قرآن کریمه.

    پس منم تصمیم گرفتم مستقیم برم سر منبع خوشبختی که استاد هم با استفاده ازش به همه چیز رسیدن و اون قرآن کریمه با مطالعه کلام الله یکتا و عمل خالصانه به اون یقینا به تمام خاسته هام میرسم.فقط الله یکتااااا.

    برای همتون آرزوی سعادت خوشبختی ثروت معنویت و تمام خوبی ها رو از الله یکتا خاستارم برای من و پدر مادرمم دعا کنید ممنونم از همتون الله نگهدارتون :-)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    ارمان مشایخی گفته:
    مدت عضویت: 3832 روز

    وقتی روی باورهات کار کنی خیلی چیزها برات اتفاق میوفته که از خوشحالی نمیدونی چکار کنه

    وقتی جلسه 8 نگاه کردم خیلی چیزها برام روشن شد درحالی که درمورد باورها تو دوره هدف گذاری و قانون افرینش استاد توضیح داده بودن

    باور شماره یک من

    خداوند منو به مسیر پر از ثروت و نعمت هدایت میکند

    این باور خیلی فوق الاده است امروز میخواستم هدفم تغییر بدم که امروز و استاد این فایل گذاشت و فهمیدم که باید باور بزرگتری داشته باشم

    باور شماره 2

    همیشه برای من پول هست

    از روزی که روی این باور کار میکنم روزی نیست که توی جیبم پول نباشه

    مثلا همین دیشب گفتم خدایا پول کرایه تاکسی فردا از کجا بیارم بعد فردا صبح که بیدار شدم دیدم داداشم برام پول گذاشته …..وخیلی اتفاقات خوب دیگه

    باور شماره 3

    ثروتمند شدن راحترین کار دنیاست

    این باور باعث شد من به جاهای هدایت بشم که بفهمم که واقعا ثروتمند شدن راحترین کار دنیاست

    مثلا رفتم بندر دیلم مغازه خیلی کوچکی دیدم که نوشابه انرژی زا میفروخت و تو یک ساعت تمامش فروخته شد

    باور شماره 4

    من انسان با ارزشی هستم و همه دوست دارند با من ارتباط بر قرار کنند

    خیلی اعتماد بنفسم نسبت به قبل رفته بالا از وقتی که این باور ایجاد کردم و تو دانشگاه تونستم باخیلی از استادام

    دوست بشم

    باور 5

    من فقط روی خدا حساب بازم میکنم

    دیشب انستاگرام نصب کردم وقتی دایرکت نگاه دیدم و

    عکسی برام ارسال شده بود

    پشت زمینه عکس استاد عباسمنش بود

    ?????????

    خودت باورکن،خدای خودت باور کن،

    خودتو لایق همه چیزای خوب بدون

    اگرخودتو لایق بهترین ها بدونی ،بهترین ها وارد زندگیت میشه

    بدون هرکس به هر موفقیتی رسیده توهم میتونی برسی

    ??????????????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    پروانه پدرام گفته:
    مدت عضویت: 1869 روز

    با سلام به تمامی دوستان و عزیزان

    اول از همه این مطلب بگم که من بلد نیستم با کلمات بازی کنم وحرفای بزرگ بزنم میخوام نحوه اشناییمو با استاد عزیز بگم که شاید باور خود استاد هم نشود.

    چند سال بود شرایط زندگیم از همه لحاظ ثروت روابط سلامتی بد بود و همیشه میگفتم خدایا کمکم کن و یه بنده خدایی تو زندگیم بود که واقعا اذیتم میکرد تهمت میزد کتک می‌زد تحقیر میکرد هر وقت دلش میخواست میامد طرفم هر وقتم نمی‌خواست میزاشت می‌رفت و دقیقا تو شرایطی قرارم داده بود که معلق مونده بود همیشه میگفتم خدایا کمکم کن یه روز دیدم اون بنده خدا یه عکس گذاشته تو صفحه اینستگرامش بنام کارما خیلی جالب شد واسم میگفتم همچین چیزی قبول داری این حرکات انجام میدی چند روز بعدش خیلی ناخواسته تو صفحات برتر اینستا دیدم یه کلیپ هست و بزرگ زده کارما کنجکاو شدم بازش کردم دیدم یه خانومی هست از کارما میگه خوشم اومد دنبال کردم این خانوم جالب اینه این خانوم که ۲روز بود دنبال میکردم با خودمم میگفتم خدایا من کسی میخوام راهنماییم کنه که از قرآن برام بگه چون بقیه کتابا قبول نداشتم دقیقا همون شب خواب دیدم یه آقا تپل جلو سرش خالی وارد زندگی من شده با خودم میگم حالا درسته اون تپل هست مو نداره اما باهاش احساس آرامش میکنم اما انسانیت حالیش میشه از خواب بیدار شدم با خودم میگفتم خدایا این شخص کیه یعنی چی دوباره طبق عادت رفتم به صفحه همون خانوم دیدم زده امروز شما میخوام با استادم آشنا کنم اون استاد هم یکی از افرادی هست که در حوضه موفقیت تو ایران کار میکنن وقتی صحبتا اون آقا شنیدم دیگه سراغ اون خانوم نرفتم گشتم تو اینستا دنبال اون آقا صفحه اون آقا پیدا کردم به مدت ۳روز مطالب ویدیو ها اون آقا دنبال کردم دوباره شبش خواب دیدم همون آقا تپل که نمی‌شناسمش اومد به خوابم و تو زندگی من بود همینجوری که اون آقا دنبال میکردم یه لایو دیدم که اون آقا یه فردی آورده بود به اسم استاد عباس منش شروع کردم لایو به نگاه کردن باورتون نمیشه وقتی چهره استاد عباس منش دیدم گفتم خدایا این همون شخص تو خوابم هست از اونجا باز گشتم دنبال آقای عباس منش تو گوگل شاید باورتون نشه دیگه نه سراغ اون آقا رفتم وتا امروز که یک ماه میگذره بیدار میشم می‌خوابم فقط کلیپا رایگان استاد عباس منش نگاه میکنم بخدا درسته که نیازی نیست استاد کاری کنه وقتی تو یه مداری باشی وصل میشی به اشخاص واقعا خدا هدایت می‌کنه شاید اگه چند سال پیش آشنا میشدم شرایطم این نبود اما بازم میگم خدایا شکرت خدایا روزی ملیون ملیون شکرت کنم باز کمه همین که تو مسیر درست قرار گرفتم همه چیز از روابط ثروت سلامتی بهم داده میشه مرسی استاد بخدا حرف از مدل سایت نیست حرف از مدل طراحی نیست اول که خودم هستم اصلا نگاه نمیکنم چه مدل طراحی شده چی نوشته شده فقط میگردم دنبال کلیپا خودتون همه چیز اون باور خودتون هست که مثل آهنربا ما تیکه کوچولو ها آهن جذب میکنید و ماشاالله اینقدر هم ایمانتون قوی هست که این آهنربا فرسنگ‌ها راه باز قدرت جذب داره وگرنه شما کجا من تو ایران سیستان بلوچستان زاهدان کجا ممنونم ازتون مرسی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    محمد حصاری گفته:
    مدت عضویت: 2307 روز

    🌺به نام خداوند هادی و حامی و رحیم🌺

    یادمه یه بار یکی از همکارام داشت در مورد قیمت و دستمزد کارم سوال میپرسید و من داشتم براش توضیح میدادم.

    اولش که فکر می کرد دارم مسخره بازی در میارم و دروغ میگم 😐

    بعدش که جدی تر باهاش حرف زدم بازم باورش نشد و رفت بعد دو سه روز اومد گفت ببین از اون روزه خیلی فکرم درگیره این قیمت هاییه که گفتی و بازم میگفت که نه میتونم حرفتو باور کنم ، نه میتونم به راحتی از این حرفت رد شم که با چنین قیمتای بالایی هم میشه کار کرد.

    خلاصه آقا من دفترمو بهش نشون دادم و با مدرک بهش گفتم که تو کدوم کارها چه مبلغی رو دریافت کردم.

    وقتی بهش ثابت شد که راست میگم ، برداشت گفت تو دهن مشتری رو سرویس میکنی و گرون کار میکنی و این درست نیست و آدم باید انصاف داشته باشه و …

    من اصلا مونده بودم چی بگم.

    من که هیچی دیگه نگفتم ولی الان که دارم فکر میکنم ، میفهمم که این بنده خدا چون باورش به اندازه ی اون مقدار درآمد از این شغل نبود ، تهش به من گیر داد و گفت مشکل از منه و من بی انصافی میکنم.

    حالا این در حالیه که من واقعا میدونم که مشتری های من همه ازم راضی هستن و من بی انصافی نمیکنم.

    اصلا دلیل اینکه یه مشتری همیشه برای انجام کارهاش به من میگه همینه دیگه ، وگرنه این همه آدم هست که دارن این کارو انجام میدن ولی بازم برای کارشون به من میگن.

    خب راضی هستن که برای کار زنگ میزنن بهم دیگه.

    بعد حالا نکته ی جالب ترش اینه که تو اون موقعی که اون میگفت من خیلی پول زیادی گرفتم و باورش هم براش سخت بود ، من تو ذهنم این بود که من باید خیلی بیشتر ازینا پول بسازم و میگفتم ارزش کار های من خیلی بیشتر از این مبالغه و دنبال این بودم که کار های خفن تری اجرا کنم تا پول بیشتری بسازم.

    الان که این فایلو دیدم و به حرفای اون همکارم فکر کردم ، یادم اومد که منم یه روزایی مثل این همکارم برام قابل باور نبود که میشه از این کار هم انقد پول ساخت .

    واقعا من از این درآمد خبری نداشتم و همیشه هم دنبال این بودم که از راه های دیگه ای پول بسازم ولی خب رو باور فراوانی خیلی کار میکردم و قدم به قدم تو همین کسب و کار هدایت شدم به آدم های ثروتمند تر و خوش حساب و کارهایی هم به سمتم میومد که هر کسی نمیتونست انجام بده و خب منم بابت انجام اونا پول خوبی میگرفتم.

    و بعد کم کم خواسته های جدید تری درونم شکل گرفت و الآن خب شکر خدا خیلی راضی ام از این سیر تکاملی.

    یه موقع هایی نجوا میاد میگه بابا مگه کجایی که انقد فک میکنی خوب پیشرفت کردی و میخواد ناامیدم کنه ولی من سریع به یاد میارم که از کجا شروع کردم و الان هم سطر کسانی ام که ۱۰-۱۵ ساله سابقه ی این کارو دارن و درآمدم بیشتر از بعضیاشونه.

    و با خودم میگم همون خدایی که ازونجا منو رسوند به اینجا ، ازینجا به بعدش هم میبره ، فقط باید باور هامو درست کنم.

    و این فایل نکات خوب و ارزنده ای داشت و خیلی در مورد موضوعات مختلف بهم کمک کرد.

    واقعا اصلا یه تکون خوبی بهم داد.

    «من تو یه مداری هستم ، و با افرادی که تو همون مدار هستن ، برخورد میکنم»

    یه عده سوال دارن ، من جوابو دارم ، هم دیگه رو پیدا میکنیم ؛ لاجرم این اتفاق میوفته.

    کامنت های دوستان هم عالیه ، من چند تاشو خوندم خیلی بهم کمک کرد‌.

    🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉

    از خدا میخوام بهمون کمک کنه تا در مسیر درست باشیم.

    از خدا میخوام بهمون کمک کنه تا خودشو فقط باور کنیم که بزرگتر از همه چیه.

    از خدا میخوام بهمون بیشتر و بزرگتر از خواسته هامون ببخشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      یاسر آزادی خواه سلیمی گفته:
      مدت عضویت: 3059 روز

      سلام آقای حصاری گل🌹

      کامنتتون خیلی در من انگیزه ایجاد کرد و در حین خوندن صحبتاتون چند بار مو به تنم سیخ شد که میشود 👌

      چون وقتی حرفاتون رو میخوندم خودم رو در کاری که هستم تصور میکردم که من هم میتونم

      من هم در این کار میتونم به درآمدی برسم که افرادی که چندین سال در این کار هستن هم تصورشو نمیکنن

      خداروشکر که هدایت شدم به این فایل و بعد از صحبت های عالیه استاد کامنت زیباتونو خوندم

      موفق باشیدو ثروتمندو سعادتمند

      خداروشکر بابت همه چی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    User گفته:
    مدت عضویت: 1778 روز

    سلام استاد عزیزم و بچه های گل

    روز بیست و چهارم

    24 ام فوریه

    خداروشکر که داریم اینارو یاد میگیریم استاد. من آدم خیلی حسودی بودم و الانم هستم اما از شما یاد گرفتم که راه کنترل حسادت، تحسین دیگرانه.

    ما، من و دوتا خواهرام، جز آدمای حسادت برانگیز بودیم. چون خیلی خوب درس میخوندیم و توی بهترین مدرسه ها و دانشگاهها درس خوندیم. یادمه یبار کلاس پنجم ابتدایی یکی از بچه ها، اومد بهم گفت تو ناهار چی میخوری که فقط 20 میگیری، منم همونو بخورم… یعنی اون دوستم فکر میکرد بخاطر تغذیه است که من شاگرد زرنگ کلاس میشم. در حالیکه ما خیلی تلاش میکردیم و البته باهوش و حواس جمع هم بودیم برای ریشه هامون خیلی زحمت کشیده بودیم اما بقیه فقط میوه ها رو میدیدن.

    من بقدری حسود بودم که اگه کسی تو همسایه‌ها ماشین میخرید یا یه موفقیت مالی کسب میکرد، ازش متنفر میشدم.

    حتی یبار با خواهر کوچکم، داشتیم تو محله مون میرفتیم که یه ماشین خیلی مدل بالا دیدیم. خواهرم یه تیکه کاغذ روی زمین بمن نشون داد و حواسمونو با اون پرت کرد. بعد که ماشین رد شد، خواهرم گفت نگاش نکردیم دلش بسوزه، یه زباله رو به ماشین اون ترجیح دادیم و خندیدیم… خدای بزرگ من چه سمی.. اما بعدها اگه یه ماشین خوب تو خیابون میدیدم، با دقت تمام نگاش میکردم و میگفتم این یه نشونه است که مسیری که دارم میرم درسته.

    از این بعد هم که اگه فلانی تونست منم میتونم، خیلی چیزا رو به خاطر اینکه خواهر کوچکم تونسته بود انجام بده یاد گرفتم . مثلا اولین بار وقتی بچه بودیم اون کبریت روشن کردنو یاد گرفت و کلی مامانم تشویقش کرد،منم بلافاصه با اینکه تو عمرم کبریت روشن نکرده بودم سریع امتحان کردم ، چون تو ذهنم گفتم اگه اون تونست من که ازش بزرگترم منم میتونم…

    دیروز یه خبر شنیدم که یکی از دوستای همسرم، پاسپورت سوئیس رو گرفته. اینجا آدمای معمولی میگن که سوئیس خیلی سخت به مهاجرا پاسپورت میده و یه عالمه هم‌ مثال‌ دارن. اما من که یکی از خواسته هام اینکه این قانون نانوشته رو بشکنم و زودتر از موعد پاسپورت سوئیس رو بگیرم، به محض شنیدن این خبر با خودم گفتم آفرین بهش این یه نشونه است که منم میتونم.

    با تغییر باورام، حتی قوانین ریاضی هم عوض میشه.

    قدرت فقط خداست هیچ کس هیچ قدرتی در زندگی من ندارد. هیچ اراده قدرت و نیرویی بالاتر از اراده قدرت و نیروی خداوند من نیست.

    الانا در مورد چیزای بزرگ، خیالم راحته که خدا انجامش میده و نگرانش نمیشم. اما در مورد چیزای کوچک مدام خودمو مقایسه میکنم و حسادت میکنم .

    به امید روزی که وقتی برگشتم این کامنتمو بخونم، یگم هه هه چقد عوض شدم… چقد خوب شدم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    سلام خدا

    سلام استاد قشنگم سلام مریم خوبم

    ممنون از فایل بی نظیرتون

    خیلی اتفاقا هست که بخوام ریز بشم باید تا اخر عمرم بنویسم

    اما زمانی که شرکت قبلی کار میکردم با اینکه شرکت نظامی بود و کلی مثلا پرستیژ کاری داشت و این چیزا البتع ناگفته نماند که با هزاران پارتی و سختی تونستم وارد اون شرکت بشم روز اولی که داشتم مدارک تحویل میدادم از مسئول کارگزینی پرسیدم که این بخشی که منو میفرستین جا برای پیشرفت هم دارع ؟گفت یعنی چی ؟گفتم مثلا من تا اخر قرارداد 5 ساله ام همین سمت دارم یااگع ادم پر تلاشی باشم سمت من عوض میشه

    با ی لحن خاصی گفت نه همینه.نهایت سرپرست بخوان که خودشون سرپرست دارن و سرپرستشون سال های زیادی سابقه کار داره.

    وقتی از ساختمان اومدم بیرون به خواهرم گفتم ایشالا عمرش کفاف بده ببینع که من چه سمتی میگیرم

    چنپ روز بعدش مشغول به کار شدم و از روز اول کلی تذکر و قانون و چارچوب این چیزا

    ی چند روزی اموزش دادن و بعدش گفتن که هنوز برای شروع کار شما زوده فعلا کنار دست فلانی باشین تا راه بیفتین .

    منم اوکی دادم.

    فک کنم دو هفته ای گذشت و گفتن برای شیفت عصر خانما نیرو کم دارن من گفتم میمونم گفتن تو چیزی بلد نیستی و کلی از این حرفا گفتم کنار اقایون ازشون راهنمایی میگیرم انجام میدم .

    دقیقا همون ی عصر منو هزار پله جلو برد

    و طوری شده بود که برای تعطیلات که هیچی نبود میگفتن تو بیا تحویل پروژه داریم تحویل جنس داریم کلی سفارشات دیگه

    منم از خدا خواست

    خدایا شکرت

    ی روز یادمه سرپرست صدام زد گفت همه بچه ها اعلام کردن که پیشرفت فوق العاده ای داشتی و ما تصمیم گرفتیم فرم لباستو ارتقا بدیم و ی پاداش نقدی هم برات در نظر گرفتیم

    من فقط تشکر کردم و اصلا این اتفاق برای من چیز تازه ای نبود که بخوام سوپرایز شم در صورتی که به قول خود سرپرست تو کل سابقه اون ارگان من تنها کسی بودم که تو 6 ماه ارتقا فرم گرفته بودم در صورتی که همه نیروها بعد از یک سال و چند ماه لباسشون تغییر میکرد

    پیشرفت ها روز به روز بیشتر میشد و اینکه من ی سیستمی رو کار میکردم که سرپرست 12 سال کار اونجا حتی دکمه روشن خاموش کردنشو بلد نبود و من تنها شخصی بودم که قادر بودم از اون سیستم استفادع کنم اونم چون خودم زیاد در موردش تحقیق کرده بودم و سایت ها ترجمه کرده بودم.

    تا اینکه بعد از دوسال و خورده و شاید 3 سال ازبس باورهای محدود کننده تو اون شغل بود ی شب که خوابیدم تصمیم گرفتم صبحش نرم شرکت

    با این تفاسیر که من استخدام بودم با این تفاسیر که ی بخش طراحی دست من بود با این تفاسیر که هزاران پروژه ناقص بود و باید به اتمام میرسوندم

    به خدا گفتم اگه من بنده ی توام و اگه رزق و روزی من دست توست پس ی شغل بهتر ی درامد بهتر.

    اخرین حقوق دریافتی من از اون شرکت 2میلیون 300 هزارتومان بود در صورتی که دقیقا ماه بعدش من ی چیزی بین 12 الی 15 میلیون درامد کسب کردم

    من خواستم خدا داد

    من باور کردم خدا داد

    من راهشو رفتم خدا داد

    من عمل کردم خدا داذ

    از همه مهمتر من توکل کردم به خدا اونم جواب توکلمو داد.

    خدایا شکرت

    خدایاسپاس گذارم سپاس گذارم سپاس گذارم

    و ایمان دارم به زودی در این جایگاهی که هستم خداوند هزاران برابرش بهم میده چون من بازم از خدا میخوام چون من بازم باورهامو ساختم چون من بازم توکل کردم و خدا که عوض نشده فقط این سری ظرف منو بزرگتر کرده و قطعا هزاران برابر بهم میبخشه

    خدایا سپاس گذارم سپاس گذارم سپاس گذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      پاکیزه بارکزی گفته:
      مدت عضویت: 1103 روز

      خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرررررررررررت خدایای من به ساناز که شده برای من هم میشود من هم یک کار عالی با درآمد عالی به دست میاورم به کمک خدایی مهربانم

      الهی شکرتتتتتت

      بسیاررررر کمنت عالی نوشتین دوست عزیز مرا به وجد آورد سلام یادم رفت

      سلاااااااااام به چهره ماه تان

      در خدا شاد پیروز باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2415 روز

    ردپای روز بیست و چهارم

    دیشب سخت خوابم برد و از بس فکرم مسغول بود ساعت 4:45 صب دوباره بیدار و بیخواب شدم

    دوست داشتم برم بشینم پست میز و نکات جلسات بنویسم ولی چون کولر روشن بود و سرردم بود تنبلی کردم و موندم تو تخت شاید خوابم ببره

    ولی نبرد

    مگه فکرا میذاشتن

    همون نشخوارهای همیشگی

    همون نزاع های درونی

    همون توضیحات و گله و شکایت ها

    حالا موضوع چی بود

    وقتی ازدواج کردم ب شهر کنونی( منطقه پارس جنوبی) مهاجرت کردم

    دور از خانوااده ام

    بعد از از واج سریع رفتم سر کار و مسغول شدم

    و در محل کارم با یکی از همکارهام دوست شدم و رفت امد داشتم

    خانم فوق العاده مهربون و البته رکی بود

    خیلی ب من ابراز محبت میکرد

    ایشون هم ب این شهر مهاجرت کرده بود

    و همسن هستیم و هر دو تازه عروس بودیم

    گذشت و من بخاطر مهارت پایینم در حفظ ارتباط

    عدم باور لیاقت

    کمبود

    حسادت

    مسیرم از این خانم جدا شد

    و طوری بود که بلاکش کرده بودم و اصلا جواب پیامهاش نمیدادم

    خلاصه ی روز از ی شماره ب من پیام داد

    که تو دوست خوش قلبی و کینه ای نبودی

    من چ اشتباهی کردم که کلا حاضر ب هیچ ارتباطی با من نیستی …

    بالاخره از موضعم اومدم پایین و دیدم اره ، من حدم مشخص نکردم

    من حسادت کردم

    من برای تخلیه خودم قضاوتش میکردم

    چرا؟؟؟؟ چون با اینکه تخصص من نداشت، همه شاگردا عاشقش بودن

    همه ی شهر میشناختنش

    چون رااحت پول خرج میکرد

    ب هرکسی ک دوست داشت محبت میکرد و هدیه میداد

    خواسته هایی که منم تو وجودم داشتم ولی در واقعیت ن

    و اینکه همسرم هم تو اون مدار همراهم بود و از اونا بدش میومد

    ک شوهرش خودش میگیره و فلانن

    بالاخره رابطه ی من و دوستم با هم اوکی شد ولی هنوز همسرم از اونا خوشش نمیاد

    توی رد پای دیروز نوشتم که این دوستم ی دعوتی توی کافه داده بود برای دخترش و همکلاسی هاش

    و منم دعوت بودم

    خیلیی خوب بود

    تدارک و فضا و چقدر اونجا ب من و دخترم محبت شد

    خداروشکر

    ( دارم یاد میگیرم ب حای حسادت و قضاوت فقطططط تحسین کنم فقط تحسین هر رفتار و چیز خوبی که میبینم)

    موقع اومدن دوستم گفت فردا شب همین بچه ها دعوتن و شب هم خونشون میمونن

    منم دعوت کرد تا برای شام برم و تا دیر وقت اونجا باشم

    همین جمله ی اخری که نوشتم

    دیشب کلا خواب من گرفت

    بازم چرا

    چون ترس داشتم که ب همسرم بگم که فردا شبم میخوابم برم خونه دوستم و تا دیر وقت دور هم باشیم

    چون نشخوارهای اینکه

    همسرم نمیذاره

    میگه چ خبره امروز باهاشون بودی

    دفعه اخر تو رفتی

    برای چی تا دیر وقت میمونی

    شام چی بخوریم

    و ….

    تو کله ام میچرخید و مثل قبل براشون جواب درست میکردم

    یهو ب خودم اومدم گفتم

    چی میگی تووو

    حواست هست

    قانون چی میگه

    برای چی از طرف شوهرت حرف میزنی و براشون جواب اماده میکنی

    سناریو مینویسی

    کلافه بودم

    گوشی روشن کردم و اومدم تو عقل کل

    سوالم سرچ کردم

    چندتا جواب اومد و خوندمشون

    و یهو یچی زنگ زد تو ذهنم

    ک من مشرکم

    مشرررک

    فکر میکردم توحیدیم

    من قدرت ب شوهرم داده بودم سالهاااا

    تو ذهنم

    که برای من تصمیم بگیره

    امر و نهی کنه

    در مورد سرکار رفتن

    رفت و امد بادوستام من محدود کنه

    در مورد پوششم گلایه کنه و من مرتب چک کنه

    و …

    ( من و همسرم ازدواجمون سنتی نبوده و 6 سال قبل از ازدواج باهم دوست بودیم) اون زمان من در دانشگاه هم درس میخوندم و هم برای تامین مخارجم کار میکردم و همسرررم اون موقع ب من فشار می اورد ک اونجا کار نکنم

    چون باورش این بود ک اون کارمندا ادمهای درستی نیستن( در طول مدت کارم در دانشگاه فقط احترام و محبت از اون کارمندا دیدم)

    و من الکی میگفتم کلاس دارم

    درمورد ارایش و پوششم گیر میداد و من با فکر اینکه دوستم داره و غیرتی و اینکه دوسش دارم و دوسم داره میگفتم چشم اینکه بالاخره ما باهم ازدواج میکنیم و زن باید ب حرف شوهرش باشه (من اختیاری از خودم ندارم، همون چیزایی که تو خانواده دیده و تو مدرسه با نام قران و حدیث تو سرم فرو رفته بود)

    خلاصه این نشخوارها و درگیری های ذهنی خیلی چیزا رو برام روشن کرد

    ( یادم انداخت که من از بچگی یعنی قبل از مدرسه از ترس عموم

    اجازه بیرون رفتن و برف بازی نداشتم

    اگه یادم میرفت دمپایی بپوشم اون یکی عموم تهدید ب پاره کردن دمپایی های خال خالیم میکرد

    مدرسه رفتم و با اون سن کمم، با اینکه خیلییی دوست داشتم ، اجازه نداشتم لاک بزنم

    پدرم اجازه نمیداد

    بزرگتر شدم و تو دوره راهنمایی و دبیرستان اجازه بیرون رفتن با دوستام نداشتم، رفت و امد ، دورهمی، جشن پایان سال نداشتمو فقط اگر از شغل پدر اون صاحب مجلس یا همکلاسیم میگفتم و باباش ، پدرم میشناخت میتونسنم برم

    احازه پوشش مورد دلخواهم نداشتم و کلییی محدودیت دیگه که اون موقع ها باور داشتم که همینه دیگه

    عمو و عمه ام هم این وسط کاسه داغتر بودن

    ی بار عموم بخاطر اینکه خواهر کوچیکترم که جسور تر از منم بود شلوار سفید دمپا تازه اونم با مانتو بلند پوشیده بود کلی کتک خورد

    و این ترسها تو وجود من بود و بعد از ازدواج قدرت ب همسرم منتقل کردم

    و تازه فهمیدم

    ساعت شد 6:٢٠ دقیقه

    از تخت بلند شدم

    هوا روشن شده

    ی پتو انداختم رو دوشم و نشستم پشت میز و نوشتم

    و نوشتم

    هی یکی یکی چراغها برام روشن شد

    اون حرف استاد که گفت تو قران اومده، کیه که خدا بخواد کسی ببردش بالا و کسی بتونه بکشدش پایین

    و بر عکس

    و این إیه

    وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا

    که خدا سدی رو در مقابل دیدگان یا کلام همسرم قرار میده

    که خدا من آزاد خلق کرده

    من خالقم

    من روح خدا درونم

    من ارزشمندم

    چون خدا قادر مطلق

    و فقط اون قدرت داره

    اون میتونه دل همسرم نرم کنه

    تا باهم بیشتر هماهنگ بشیم

    صمیمیتر، بدور از اون رابطه که مرد تصمیم گیرنده اس

    و من فقططط از خدا میخوام و بحثی برای اثبات حقم و درستی حرفام با همسرم ندارم

    و از رابطه ی خوب دوستانم و ازادی هایی که دارن نوشتم

    از ازادی های ک خودم دارم نوشتم و شکر گزاری کردم

    تا اروم شدم و لبخند اومد رو لبم

    ساعت ٧:٢٠ شده

    بلند شدم چای درست کردم و رفتم خوابیدم و اینبار با ارامش

    بعد یهو سر صبحانه حرف شد و ب همسرم گفتم که فلانی امشبم شام دعوتم کرده و با گندم میرم

    و دیدم که سکوت مرد و صبحانه ش خورد

    و من خوشحااال که خدا جلوتر از من

    من ازادم

    خدا من ازاد افریده

    من حق انتخاب دارم

    همسرم ب انتخاب هام احترام میداره

    برای وفت و امد با دوستم راحتم و خودم تصمیم میگیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    ارمغان رضوی گفته:
    مدت عضویت: 1555 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام خدمت اساتید بزرگم

    من از خدا راجع به رابطه عاطفی ای همین یه ماه پیش تمومش کردم یه نشونه واضح خواستم و این کلیپ انگیزشی رو بهم نشون داد و دقیقا اون فردی که من دوسش داشتم افسرده س و سگ گلدن داره دقیقا همینجوری بود که تو این کلیپ نشون میداد و وقتی دقت کردم به ادمهایی که سگ دارن همشون مشکل دارن با خودشون در هماهنگی نیستن جنگ دارن با خودشون و دنیا و افسرده گی شدید نه نرمال دارن یعنی 99٪ شون این مدلین و بقول استاد دارن اشغالارو زیر مبل قایم میکنن بجای حل اساسیه اون مشکل

    اون فردی که رابطمو باهاش تموم کردم الان مدام دنبالم میگرده میاد دم خونمون و پشیمونه تا باهم اشتی کنیم و دوباره تشکیل رابطه بدیم و یا حتی ازدواج کنیم ولی من دیگه نمیخوام چون نمیخوام حمایتگر باشم بقول استاد مهم نیست چقدر قدرت داری وقتی بخوای کسی رو تغییر بدی زیر چرخ دنده های جهان له میشی تو به خودت گاری بستی نمیتونی اون گاری رو بکشی اونوقت گاریه یه بابای دیگه که از گاریه تو قدیمی تر و کهنه تر و دربهداغون تره رو بکشی معلومه نمیتونی و زیر چرخ دنده های جهان له میشی

    خیلی دوس داشتم تا اون شخص این کلیپ رو میدید ولی کاری از دست من برای تغییر هیچ کسی برنمیاد جز تغییر خودم من که دیگه قانون رو میدونم و فقط تمرکزم روی تغییر باورای خودم هست و برای اون شخص هیچ کاری نمیتونم بکنم و اون رابطه تموم شده س و کاری از دستم برنمیاد جز تغییر خودم و باورام ولی ای کاش اون فرد این حرفای استاد رو این اگاهی های استاد دوره های استاد رو میفهمید درک میکرد و انجام میداد و نتیجه میگرفت چون بیماری روحی و افسرده گی ای وجود نداره تمومه بیماری ها ذهنی هستن باید دیدش رو عوض کنه باید نگاه شو به زندگی عوض کنه تغییر بده باید به هر جنبه ای از زندگی جوری نگاه کنه که به احساس بهتر و عالی تری برسه باید ورودی های ذهنشو کنترل کنه هر چیزی رو نشنوه نبینه با هر کسی رفت و امد نکنه ادمهای مسموم رو از زندگیش به کل حذف کنه ای کاش میتونستم بهش این حرفارو بزنم بهش یاد بدم ای کاش میشد ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد برای این رابطه و اون شخص تنها راهش کار کردن روی خودم بیشتر و بیشتر و تغییر باورام به سمت مثبت هست

    تا جهان اطراف من هم عوض بشه چون من هستم که دارم زندگیمو خلق میکنم من هستم الهی میلیاردها بار شکرت

    فقط خواستم بگم من نشونه خواستم از خدا و دقیقا اون شخص و سگسش رو و رفتار اون شخص دروغاش پنهون کاری بیماریش رو با این کلیپ برام اورد و نشون داد برای کسی که تو مدار درست باشه مثل من خدا خیلی خیلی واضح و روشن و شفاف باهاش حرف میزنه به شرط در صلح بودن با خودمون

    الهی میلیاردها بار شکرت برای همه چیز

    عاشقتونم

    در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند عاشق لیاقتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2172 روز

    سلام.

    نمیدونم چی میخوام بنویسم،

    ولی یه قرار با خودم گذاشتم،

    که برای فایل های دانلودی، کامنت بنویسم.

    از درک خودم، احساسم و هر چی برداشت کردم.

    سگ سیاه افسردگی…

    مدت هاست دیگه متوجه شدم هر کسی، و هر لحظه ای میتونه درگیر افسردگی شه.

    یعنی چیز بعیدی نیست.

    خودمم تجربه اش کردم، حسش کردم.

    یه بار که شروع کردن پیاده روی خیلی بهم کمک کرد از اون فضای فکری دور شم و روز به روز بهتر شدم.

    البته خیلی تدریجی و زیر پوستی.

    و بعد به خودم اومدم دیدم کیفیت زندگیم زیر و رو شده الحمدالله.

    یه بار دیگه هم پیش مشاور رفتم و همون صحبت کردن با متخصصش، آروم ترم کرد و به خودم برگشتم رفته رفته.

    یه چیزی میخوام بگم.

    امروز برنامه ی اکنون رو دیدم با اجرای اقای سروش صحت و مهمان دکتر مجتبی شکوری عزیز بود.

    در مورد خودشناسی صحبت شد.

    و یه چیز مهمی گفته شد که تو گوشم زنگ زد:

    دوست داشتنِ خود، مهربانی با خود، دوری از شرم…

    حس میکنم وقتی از خودم دور میشم، وارد بازیِ افسردگی، بی هدفی، بی انگیزگی، باری به هر جهت زندگی کردن میشم.

    اینکه خودمو دوست ندارم گاهی و همین باعث میشه بی توجه بشم به خودم و همه ی قشنگی های زندگیم.

    طبق تجربه ی شخصیم (افسردگی بعد از زایمان)، حس کردم زیبایی های بیشمار زندگیم هم بهم انگیزه ادامه دادن نمیده…

    دوران پیچیده ای بود.

    هیچوقت این حس رو نداشتم و برام عجیب و ترسناک بود.

    از خودم تعجب میکردم که چرا اینطوری شدم.

    نمیدونم صحیحه که عوامل بیرونی مثل تغییرات هورمونی، تغییر زندگی، خروج از نقطه امن و … رو دخیل بدونم رو افسردگیم یا نه، اما چیزی که به من در اون برهه کمک کرد مشاور بود که به لطف الله در مسیرم به سمتش هدایت شدم.

    فهمیدم بعضی حس هام طبیعیه و بعد از مدتی برطرف شدن کاملا.

    اونجایی رو به بهبود رفتم که فهمیدم:

    سمانه جان اشکالی نداره،

    الان حال روحی و جسمیت بده،

    خودمو پذیرفتم،

    دست از جنگ با خودم و درونم برداشتم،

    و اون موقع تازه حرکت کردم به سمت بهبود…

    جنگ با خود و درون خود، کمکی نمیکنه.

    آدم رو از خودش دور میکنه.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      Nafis گفته:
      مدت عضویت: 1332 روز

      ااااخ سمانه جانم سلاااااام

      دیگه دلم طاقت نیاورد که برسم به صفحه زیبایی ها

      آنقدر برات خوشحاااالم که نگوووو ،فقط خدا میدونه

      اول بذار 2000 روزگی تو تبریک بگم

      دو هزار روز استمرار

      دوهزار روز با همه با لا پایین شدن ها با همه چالش ها تو مسیر موندن مبارک

      مبارک هممون باشه دوهزار روز پرنده بهشتی شدنت

      مبارک حافظ باشه مامان بهبود گراش

      مبارک حافظ باشد مامان در صلح با خودش که عاشق خودش و کودک درونش است که نتیجه اش میشه اینجور از کودکی کردن حافظ لذت میبرد

      خودش را انکار نمی کند سانسور نمیکنه بینقص و پرفکت جلوه نمیده بلکه با همه خصوصیت هاش خودش را دوست دارد با همه کم و کاستی هاش خودش را دوست دارد

      مبارکت باشد سمانه جان صوفی

      دیروز ظهر اومدم طبق معمول فایل ببینم دیدم آنلاین پخش نمیکنه گفتم حتما با یک دیوایس دیگه ببینم شاید بشه ، نشد ؛ گفتم دانلود کنم ، نشد خلاصه تا الانم درست نشد گفتم خیره میدونی منم هیچ فایلی را دانلود نمیکنم همه را آنلاین میبینم یعنی اگر سایت از دسترس خارج بشه هیچی ندارم این یک خیریت بود که چند تا فایلی که دوست دارم را یکجا برای خودم ذخیره کنم

      اما به خودم گفتم ببین کامنت ها که پابرجاست بیا از کامنت های مورد علاقه ات شروع کن به خوندن

      میدونستم تصمیم گرفتی از اول فایل ها را ببینی آفرین بهت تبریک میگم

      اما وقتی دیدم حتی برای فایل موسیقی تجسم خواسته ها هم کامنت گذاشتی گفتم آفرین این یعنی تعهد

      این یعنی اجرای درست ایده و الهام قلبی

      بعد دیدم خودم چند تا فایل را جا انداختم از جمله جهان مانند اینه عمل می‌کند یا همین موسیقی تجسمی

      دیدم من پارسال آبان شروع کردم به. گوش دادن دونه دونه فایل ها از اول

      اون موقع شب ها دو سه مرتبه از استرس و اضطراب نگرانی آینده از خواب میپریدم کاملا آشفته و سرگردان بودم سگ سیاه چیه هیولای سیاه افسردگی باهام بود

      خدا منو ببخشه ، یادمه یک روز از شدت غصه آرزوی مرگ کردم ولی وقتی چهره معصوم پسر کوچیکم را دیدم به خودم گفتم دلت میاد این بچه را تنها بگذاری ، این طفلک چه گناهی کرده که از خیلی چیزها محروم شده حتی از مهر مادری هم محرومش میکنی

      سمانه جان من فایل ها را داشتم

      دوره ها را داشتم

      عضو سایت بودم

      اما خودم نبودم، اینقدر فشار روم بود

      الان میبینم چقدر آرام تر شدم بیشتر اوقات لبخند میزنم مرتب نعمت‌هام را خدا بهم یاد آوری می‌کند

      شب ها آرام می خوابم

      هنوز به اون مرحله نرسیدم که صبح ها با ذوق از خواب پاشم اما دیگه اونجور هم‌ نیستم که از فکر و خیال وترس نتونم بخوابم

      سمانه جان راهت درسته مطمئن باش

      به خدا همش تقویت مهارت کنترل ذهن و توجه به نعمتها ست

      تقویت مهارت شکر و سپاسگزاری

      تقویت مهارت توحیدی شدن

      تقویت ایمان به خدا و غیب آوردن

      تقویت احساس لیاقت و ارزشمندیه که از خدا درونمون هست از قبل بوده ولی نمیبینیمش گمش کردیم

      من مثل یک مریض بدحال بودم دچار بیماری عجله که دایم می گفت به هیچ جا نرسیدی کو کو این همه فایل گوش دادی پس چی شد

      این همه ساله تو عضو سایتی به هیچ جا نرسیدی

      ببین بقیه را ببین فلانی را هنوز یکسال نشده به کلی خواسته هاش رسید ببین سید علی خوشدل هشت ماهه به درآمد و سلامت و روابط و هر چی که می خواسته رسیده اما تو چی هیچی

      البته هنوزم میگه ولی با. زور کمتر

      چون الان آرامم چون الان بیشتر با خدا حرف میزنم

      من مثل یک بیماری بودم که نیاز به دستگاه تنفسی داشت برای زنده موندن

      روزها فقط دو ساعت زیر چادر اکسیژن سایت بودم

      کم بود ولی مستمر

      الان بهتر شدم حالا سایت برام نقش سرم را بازی می کند

      مثل بیماری که یکم رو پا شده بهتر میتونه در طی روز خودشو سرپا نگه دارد ولی هنوز به تزریق سرم های هر روزش نیاز دارد

      به امید سلامتی کامل دارم درمانم را ادامه میدهم

      راهش همینه

      قدم های متوالی تو مسیر درست

      تو آغوش خدا غرق نور خدا آرام و شاد باشی عزیزم

      بوس به لپای ناز حافظ و صورت ماهتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: