به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    419MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن
    32MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1534 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Parvinrmn گفته:
    مدت عضویت: 4067 روز

    دوستان هم فرکانسی سلام

    ببخشید من عرف سلام و احوال پرسی و نظر نوشتن تمامی دوستان را دیده ام ولی موقعی که میخواهم حرفی بزنم که ، دوست دارم شده یک نفر از ان نفعی ببرد ، دوست دارم تمام کمال خودم باشم . مدل شخصیت من این طوری است امیدوارم کسی را ناراحت نکنم .

    واااااای استاد من از وقتی این فایل را گوش دادم هزاران هزار تجربه را به خاطر اوردم که به خاطر اوردنشان باعث شد آنقدر خدا ، خودم ، قدرتم ، و باورم را باور کنم که همین دیروز دست به هر کاری زدم به بهترین شکلش انجام شد . میخواهم با اجازه شما و دوستان چند مورد را ذکر کنم تا شاید گرهی از پیچ فکری کسی باز کند !

    یادم نمی آید دقیقا از چه زمانی متوجه شدم نمیخواهم تفاوت نظر و عقیده و کلا شخصیتم را با دیگر افراد ، از بین ببرم و به قولی نمیدانم از کی بود که نخواستم هم رنگ جماعت شوم و ترس از رسوا شدن را دور انداختم ولی حالا که فکر می کنم هر موقع و هر چیزی که بود باعث شد من کارهایی را انجام بدهم که برای خیلی از افراد دنیا غیر ممکن بوده .

    از بزرگ ترین معجزه ای که به شخصه انجام دادم شروع می کنم . حدودا چهار سال پیش دکتر ها برای پدرم تشخیص آلزایمر دادند !

    صادقانه بگویم به حدی ناراحت بودم که دست به خودکشی زدم ! چون در 13 سالگی مادرم را از دست داده بودم و حالا اصلا نمیتوانستم قبول کنم که نمیتوانم روی پدرم هم حسابی باز کنم ! به شدت خودم را تنها حساب می کردم .

    و ماندن در این حالت خیلی چیز هارا رقم زد .اول اینکه از زمین و آسمان ترحم به من میبارید . بعد از ترحم نوبت توقع بود که چرا بیشتر هوای پدرت را نداری؟

    حال پدرم هم که فقط بد تر می شد و من همه اش فکر می کردم به روزی که اسم مرا به یاد نیاورد! خدایی خیلی حس بدی است و تنهایی وحشتناکی برای یک دختر بیست ساله است .

    دیگر اعضای خانواده ام که برای خودشان تشکیل زندگی داده بودند به راحتی می گفتند بابا پیر شده باید قبول کنی پروین . و با این حرف میخواستند مرا آرام کنند و من کسی بودم که از خردسالی از پیری و مرگ پدر و مادرم به شدت می ترسیدم .

    و حالا همه اش به سرم امده بود و من درست در مرکز بزرگترین ترس زندگی ام بودم .

    خیلی اتفاقات این وسط افتاد که انها هم مثالهای خوبی است ولی چون نمیخواهم کتاب بنویسم سعی میکنم این مثال را باز کنم فقط .

    خیلی از روزهای جوانی من نابود شد . و من هم حس تنهایی می کردم . هم ترسیده بودم . هم خودم را مقصر می دانستم . هم نیاز به محبت داشتم و به شدت اصرار داشتم که نمیخواهم به کسی وابسته باشم . چون از از دست دادن ها می ترسیدم .

    تا اینکه وقتی از مردن خودم نا امید شدم ، حال و روز پدرم را هم دیدم ، و دیدم که در هکین چند سال چقدر از اطرافیانم بیزار شده ام و تنها هستم تصمیم گرفتم انقلاب کنم !

    یک روز که از پیش دکتر پدرم بر می گشتیم و تقریبا دو سوم حقوقمان را برای دارو ها داده بودیم و در حالی که به شدت بغض گلویم را گرفته بود و مثل احمق ها میخندیدم ،بعد از اینکه کارهای خانه را تمام کردم جلوی ایینه ایستادم . از خودم پرسیدم پروین ؟ تو واقعا فکر می کنی بابا آلزایمر داره؟ یک بخش بزرگی از ذهنم که همه چیز را دیده بود می گفت معلوم است پدرت در اتاق تو و دستشویی و در خانه را اشتباه می گیرد ، به یک آن همه چیز را از خاطر می برد درست مثل یک گوشی که از اینترنت جدا شده و تو ماندی بدون جی پی اس !

    بار ها ماشین و خودش را در حیابان ها گم کرده دیگر چه میگویی؟

    بغضم شونصد برابر شده بود . ولی یک لحظه یک چیزی گفت نه من قبول ندارم!

    اول جا خوردم که اخر مگر می شود ؟ ولی انقدر دلگرمم کرد این” نمیدانم چی ” که تمام بغض چند ساله ام همانجا با خنده فرو ریخت .

    همانجا جلوی آیینه به خودم گفتم انها که گفتند بابا پیر شده برای خودشان گفتند ، من پدر جوان خودم را می خواهم ، من پدر می خواهم ، من تکیه گاه می خواهم ،

    من ثابت می کنم بابا آلزایمر ندارد و یا اگر هم دارد کن درمانش را پیدا می کنم !

    اواسط دوره لیسانسم بود هر چه از قبل اموخته بودم و در زمان داشتم می اموختم همه را خرج این موضوع کردم . از اینترنت و این طرف و ان طرف هر چه برای ساز و کار مغز بود اطلاعات جمع کردم و اصلا نمیدانستم چطور ان هنه چیز را حفظ شده ام ولی واقعا خوشحال بودم رسیدن به این خواسته خیلی چیزها به من میداد از جمله پدرم .

    کل سبک تغزیه مان را تغییر دادم .

    چون پدرم ادم فوق العاده کل شقی است با هزاران سیاست اورا از پای اخبار مزخرف تلوزیون بلند می کردم و یواش یواش او را به رقص هم کشاندم ! البته نه رقص کامل ولی میدانستم تکان دادن لگن باعث کاهش افسردگی می شود .

    شروع کردم به کار کردن ریاضی و املا با او … با اینکه وقتی می دیدم کسی که اچار فرانسه بود در خانواده مان برای ریاضی و خط خوش حالا انقدر داغون می نویسد و یک جمع ساده را بلد نیشت بغض می کردم ولی به خودم می گفتم من باورم اینه که خوب میشه و تمرکزم را بر روی یک جنع درستی که شاید حتی حدسی جواب میداد میگذاشتم و بعد از یک مدت در کمال تعجب دیدم من عوض شده ام پدر عوض شده ،

    هر بار به یک موفقیتی می رسیدم بلافاصله برای نقشه بعدی طرح می ریختم . و هیچ وقت به تصمیم اولم شک نکردم .

    در این میان زمان هایی بودکه پدرم در خیابان ها گم می شد و به شدت خودش را میباخت ، یا به حرف بقیه دست از تلاش می کشید . خیلی بار ها مرا سرزنش کردند که چرا مراقب پدرت نیستی؟ چرا اورا برای خرید می فرستی؟

    هم خنده دار بود هم تلخ . خنده دار چون حالا طلبکار بودند که من باید به روش انها از پدرم مراقبت کنم در حالیکه اینها همه پله هایی بود که من برای پدرم می ساختم تا به خود باوری برسه و تلخ بود چون دوست نداشتم انقدر از ان ادم ها بیزار شوم .

    خلاصه که سرتان را درد اوردم ولی من یک درصد هم خودم را نباختم باورم را کنار نگذاشتم حتی وقتی همه چیز خیلی بد بود . یادم است یک شب پدرم بیرون زد و تاصبح خانه نیامد و همه همه خانواده و همسایه ها می گفتند گم شده و او نمیتواند ولی من ته دلم میدانستم که او راهش را بلد است و از روی خودخواهی و کله شقی اش است که خانه نمی آید . میدانستم خودش متوجه انقلاب درونش شده و میخواهد با خودش خلوت کند تا خودش را باور کند . همان شب تا صبح همه اهل کوفه را شناختم و خودم را با چاه افکارم تنها دیدم ولی وقتی پدرم با پای خودش به خانه امد همه چیز تغییر کرد …

    همین اردیبهشت امسال بود و از ان به بعد در حالیکه همه فکر می کردند بد تر شده باشد ، بهتر و بهتر و بهتر شد … حالا خودش می نویسد . می خواند ، تا ان سر شهر خودش می رود و می اید . دوباره مینیاتور می کشد .

    یادش امده که من لبسانس گرفته ام !

    داروهایش از هست تا به سه تا تقلیل یافته .

    قرار است ازدواج کند .

    و دکترش هر بار می گوید که دخترت باید یک مرکز باز توانی راه بیندازد !

    اره …. درسته …. من الزایمر را شکست دادم !

    فقط چون باور نکردم باور بقیه اطرافیانم را . چون به نشانه های کوچکی می دیدم اعتماد کردم . نشانه هایی که شاید انها هم می دیدند ولی با دلیل و توجیه انها را نا دیده می گرفتند …

    نه تنها در این زمینه که در خیلی موارد من خواستم خودم باشم و حالا که با قانون آشنا شدم به لطف خدا و تلاش های استاد که عمیقا و به اندازه خودم حس می کنم که چقدر از ته دل و خالصانه هست ،

    می فهمم که چرا در خیلی زمینه ها موفق شدم و در خیلی زمینه ها باختم .

    این تجربه در درون من خیلی چیز هارا تغییر داد که باعث شد بیرون از خودم را نبینم و نشنوم ! چون ان ادم ها هنوز هم با باورهای مسخره خودشان می گویند پدر به لطف فلان دارو یا فلان غذا یا فلان دعا بهتر شده و من یاد این حرف خدا می افتم که میگه :

    مهر بر دلهایشان زدیم تا نه ببینند نه بشنوند …..

    مرسی که اینجام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      Parvinrmn گفته:
      مدت عضویت: 4067 روز

      ۵ سال پیش!!

      ۵ سال ازین دیدگاه می گذره

      خیلی ها تحسینم کردند

      و خودم خیلی خوشحال بودم.

      _

      این دیدگاه جدید رو مینویسم تا اعتراف کنم

      ۵ سال پیش اشتباه رفتم !!!

      چه سخت و دردناک بهش رسیدم

      چقدر زمان برد

      و چه فرصت هایی رو از دست دادم

      _

      پدرم اونقدر حالش بهتر شد تا ازدواج کرد

      بالاخره تلاش هام نتیجه داد

      ولی بنظرتون چه اتفاقی افتاد ؟

      پدرم طبق باور های خودش و خواست غیر ارادی و قلبی خودش

      با کسی ازدواج کرد

      که باور هاش بمراتب بدتر از خودش بود

      و پدرمو به بدترین نقطه پایین کشید

      قانون دنیاست

      ” کبوتر با کبوتر ، باز با باز ”

      از اون زن ب سخت ترین شکل جدا شد

      و به روزی افتاد ک از ترس از دست دادن اطرافیانش

      همشون رو از دست داد.

      و حتی خودش رو …

      _

      با اینکه شرح حال کاملی ازش ندادم و توان بیانشون رو ندارم و قصد ندارم روی اونها تمرکز کنم ،

      اما همین کافی بود

      تا ثابت کنه تلاش های من کوچکترین تاثیری در خوشبختیش نداشت .

      و من خیلی دیر این رو متوجه شدم .

      که

      ” ما توان تغییر هیچ کس رو نداریم ”

      توی این ۵ سال

      تنها اتفاقی ک افتاد این بود ک

      ب قول استاد من ظرف غذامو گذاشتم جلوی بابا

      و اون نه تنها لذت نبرد بلکه منم لذت چشیدنشون رو از دست دادم .

      و اون غذا عمر من و فرصت هام بود .

      اینو نوشتم که بگم ته ته وقت گذاشتن برای تغییر دیگران از دست دادن

      خودته ‌‌‌…

      با این حال

      بخاطر ۵ سال گذشته از خدا سپاس گزارم

      بخاطر تک تک لحظاتش

      آدمی که الان هستم

      کسی که داره ب اشتباه ۵ سال قبلش اعتراف میکنه

      قطعا بی نقص نیست

      ولی خیلی عوض شده

      الان انگیزه های گذشتمو ندارم

      اما تجربه هایی دارم که باور های الانمو ساختن

      و باعث شدن من

      بیشتر از قبل قوانین رو باور کنم .

      وقتی باور میکنی

      با جسارت بیشتری قدم بر میداری.

      تمام این ۵ سال تضادی بود

      ک بهم نشون داد

      بهترین نعمت خدا ♡《 قشنگ مهربونم 》اینه ک

      روی مسیری قدم میزاری که قوانینش ثابته

      ” خداوند هیچ گاه خلف وعده عمل نمیکند ”

      زیر پام محکمه . حمایتش ازین بیشتر؟

      مرسی که هنوزم اینجا هستم

      شاید حتی استوار تر و مومن تر از قبل♡

      استاد بهت گفتم

      چقدر ممنونتم ؟ ♡♡

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        امید کریمی گفته:
        مدت عضویت: 2576 روز

        پروین عزیز سلام!

        چقدر از محتوای نظر شما لذت بردم – خود کامنت شما یک داستانک واقعی از چیزی بود که دیگران هیچ حرفشان اهمیتی ندارد! حتی اگر بهترین دکتر ها و متخصص ها بگوییند.

        از روی داستانی که تعریف کردی میتوان یک فیلم ساخت و بیشترین فروش رو برای خودش تجربه کنه

        چقدرر داستان رو قشنگ تعریف می کنی

        احسنت به مهارت داستان گویی و نویسندگیت!

        —-

        احسنت بر تو ای دختر که بعداز 5 سال اومدی و گذشته خود رو مورد بررسی قرار دادی و باعث شدی که در پایان داستان پدر – آپدیت شده اون رو هم داشته باشیم.

        چقدر عالی هستی .. مشخصه الان کلی رشد کردی کلی پیشرفت کردی.

        کلی درس عالی یاد گرفته ای ..

        امیدوارم سالیان سال این مسیر رو ادامه بدهی و هر بار بهتر از قبل باشی…

        موفق و موید باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      آیسان ب گفته:
      مدت عضویت: 2379 روز

      پروین خانم

      مرسی که اینجایی

      مرسی که اینو نوشتی

      مرسی که هستی

      خدایا مرسی که پروین جونم رو آفریدی

      خیلی لذت بردم دختر

      خیلی تحسینت می کنم

      تو غیر ممکن رو ممکن کردی

      دمت گرم ❤

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    هادی جستجوگر گفته:
    مدت عضویت: 4084 روز

    هم مدار بودن وابسته به فاصله نیست، دیروز داشتم مطلبی در رابطه با مدل های ذهنی می خوندم، در این کتاب و فایل دیگه توضیح داده بود که مدل های ذهنی هرکس وابسته به باورها و تصویر های ذهنی اوست. باور ها مدل ذهنی ما را می سازند، حقیقت بسیار عظیم تر از آن چیزی است که به واسطه مدل های ذهنی به دست می آیند، مدل ذهنی ما وابسته به باورهای ماست. در دنیا مسیرهای حرکت برای ما بسیار زیادند و باورهای ما آنها را محدود می کنند.

    بحث امروز دقیقا مرتبط با آن موضوع بود، من دانستم باورها زندگی ما را می سازند و در راه فهمیدن این دانسته قدم برداشتم، اتفاقا سوال من هم این بود که چرا در زمینه کاریم با سابقه زیاد هنئز به نتایج زیادی نرسیده ام ودلیل اش را دانسته ام که باورهای ماست، دوستان باورها را باور داشته باشید، نه اینکه فقط بشنوید.

    باشنیدن این فایل روز به روز به درست بودن مسیر حرکتم ایمان می آورم وقبول دارم که باورهایم در مسیر درست است. امیدوارم شما در کارتان موفق باشید وانشالله من هم در مسیر درست قدم بردارم وبتوانم سریع تر به آن مسیر و آن مدار برسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
    • -
      محمد کرمی گفته:
      مدت عضویت: 1486 روز

      آقای جستجو گر عزیز سلام

      ممنون و سپاسگزار شما هستم که اینقدر قشنگ باورها و سیستهای ذهنی توضیح دادین برامون

      امروز یک مطلب در مورد ذهن و کارکردش خوندم که دوسدارم اینجا بنویسم چون بی ربط به کامنت شما نیست

      باورها چیزهایی هستن که ما میبینم ،میشنویم ،در موردش صحبت میکنیم

      به همین سادگی و دلیل اینکه استاد اینقدر تاکید دارن برای وردیها ما یعنی چیزهایی که میبینم و میشنویم همین موضوع هستش

      چون با ورودیها باورهای ما ساخته میشن و باورهای مثل جا پاهای هستن که ما رو به سمت هدفمون هدایت میکنن

      یعنی من اگه باور کنم با سرمایه زیاد باید وار خودمو راه بندازم ایدهایی بهم گفته میشه که با سرمایه زیاد اینکارو انجام بدم چون باورش دارم

      ولی اگه باور کنم با سرمایه کم میتونم اینکارو کنم ایدها با سرمایه کم به من گفته میشه به همین راحتی

      ولی ساخت باور و تغییرش در این مثال

      با تکرار اینکه بدون سرمایه زیاد میشه به موفقیت رسید بطوری که بارها اینو تکرار کنیم تا نشانهاشو ببینیم

      وقتی نشانهاشو ببینم باید تایید کنیم که باورها داره کار میکنه ،حالا این نشانها میتونه همه چی باشه از صحبت اطرافیان و یا دیدن توی تلوزیون یا با کسی ملاقات کردن که همچین کاری کرده با سرمایه صفر

      و اینطوری باورت ساخته میشه و ایدها بهت داده میشه به واسطه باورت که استارت کاریو بزنی بدون سرمایه

      سپاسگزارم ازتون دوست عزیز بایت نوشتن همچین کامنت زیبایی که منو واداشت که نظرات خودمو بنویسم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    علی ثروتمند گفته:
    مدت عضویت: 2367 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    با عرض سلام و ادب فراوان خدمت استاد عزیز و کلیه دوستان و همفرکانسی های عزیزم

    من قول دادم یه داستان دیگر از خودم براتون بذارم راجع به اینکه باورهامون چ جوری کار میکنن

    من داستان اولمو دیروز گذاشتم و از استاد عزیز و کلیه دوستانی که کامنت منو لایک کردن تشکر میکنم که باعث شدن با روحیه بالایی بیام و داستان دیگه خودمو براتون بنویسم

    استاد و دوستان عزیزم من زمستان سال ۱۳۸۸ حدودا ۳ ۴ ماهی بیکار بودم و تو بیکاری نمیدونستم چکار کنم زمستان بود همه جا سرد و هوای برفی تو منطقه ما و من فقط کارم شده بود خوردن و خوابیدن

    یه روز از همون روزها من رفتم سراغ کتابهایم ی دفعه چشمم افتاد به دوتا کتاب

    دوتا کتاب قدرت فکر جلد یک و دو ژوزف مورفی بود و منم بیکار بودم و از بیکاری شروع کردم به خواندن و تا اون موقع اصلا نمیدونستم اصلا فکر چه قدرتی داره هرچند الان هم خیلی نمیدونم

    و شروع کردم به خواندن کتاب و داستانهای جالبی که تو کتاب بود منو ترغیب کرد که ادامه بدم به خواندنش شب و روز شروع کردم به خواندن کتاب ها و به قول استاد منم انگار یه چیزی در درونم میگفت که اینا راسته و باهاش مقاومتی نداشتم

    چون اون موقع ۲۲سالم بود زیاد برام مهم نبود که حالا باید حتما کار خوبی داشته باشم یا پول زیادی داشته باشم بخاطر اینکه وقت داشتم یعنی هنوز اوایل جوانیم بود

    برا همین منم شروع کردم به عملی کردن نکات و چیزایی که تو کتاب بود و به خودم تلقین کردم که پیمانکارم و نیروهای زیادی برام کار میکنن و ماشین هیوندای اکسنت سفید دارم و باهاش میرم دهاتمون و هروقت یادم میوفتاد خودمو تو اون حالت تصور میکردم و حدودا یک ماهی من این کار رو تکرار میکردم

    و البته یه چیزی بگم من فقط خواستم ببینم جواب میده یا نه و منم اومدم وضعیت دلخواهم رو تصور کردم

    اون موقع وضعیتم یه جوری بود که بیکار بودم یه هزاری پول نداشتم هیچی نداشتم حتی برا پول تو جیبی هم باید قرض میکردم

    اتفاقی که افتاد بعد۶ماه که شد برج ۳ سال ۸۹ من ۱۰۰ هزار از داداشم قرض کردم اومدم جزیره قشم و یه کار کوچک ۲۰۰ متری از یه شرکتی گرفتم و پیمانکاری سفت کاری رو برداشتم و انجام دادم بعدش که کارم خوب بود رئیس شرکت بهم گفت که یه کاری هست خودم ناظرشم پپمانکار اون کار اعصابم رو خورد کرده بلد نیست کارو انجام بده و ساختمان هم مال یکی از کله گنده‌های قشمه برو برام انجام بده که آبروم در خطره

    البته یه چیزی الان بگم که شرکت یه پیمانکار دیگه هم داشت که تقریبا همشهری رئیس شرکت بودن و از قبل من با شرکت کار میکرد و همش در تلاش بود که منو خراب کنه ولی من اهمیت ندادم و فقط فکر و هدفم کار خودم بود

    بعد من رفتم سر اون کار و سقف اول رو که زدم رئیس شرکت خیلی خوشحال شد و گفت یه بار بزرگی از رو دوشم برداشتی و گفت که ۳ماهه من درگیر این ساختمان هستم فقط فونداسیونش رو زدن اونم با هزار تا ایراد ولی تو توی ۱۰ روز سقفش زدی و انقدر تمیز کار کردی و از لحاظ فنی هم کارت بدون ایراده

    خلاصه دیگه رئیس شرکت که ناظر ساختمان هم بود بهم اطمینان کرد و اصلا سر ساختمان هم نیومد و حتی برای نظارت بعضی از ساختماناش به من میگفت میرفتم کار رو تحویل میگرفتم

    یه نکته جالب بگم رئیس شرکت یه ماشین میتسوبیشی شاسی بلند آت‌لاندر رنگ دولفینی پلاک قشم داشت و من پیش اون یکی پیمانکار گفتم که از ماشین مهندس خوشم میاد و دوس دارم مال من باشه

    یه روز همین جوری وایساده بودیم که همون پیمانکار که با منم جور نبود گفت مهندس علی از ماشینت خوشش اومده نمیدونم قصدش چی بود ولی گفت

    دیدم مهندس همون رئیس شرکت گفت اره علی؟

    ماشینو دوس داری؟

    منم گفتم اره

    دیدم گفت اتفاقا یه ماشین پاجیرو معامله کردم فردا میارن برام اینو میخواستم بدم خانمم ولی انگار قسمت توه

    منم گفتم مهندس شوخی کردم بابا من پول ندارم

    گفت اشکال نداره برام که داری کار میکنی خورد خورد ازت کم میکنم

    روز بعدش رفتم ماشین رو گرفتم و انقدر خوشحال شدم دقیقا این اتفاق ۲ماه بعد اینکه من بیام قشم اتفاق افتاد

    بعدش که کارو تموم کردم یه روز اومد و گفت یه کار بزرگی هست ۱۰ هزار متر سقف با ۵ هزار متر فونداسیونش

    بهم قیمت بده؟

    منم گفتم قیمت نمیدونم حالا باید نقشه ها رو نگاه کنم بهت میگم

    بعدش گفت اون یکی پیمانکار متری ۲۰ قیمت داده ولی به تو میدم متری ۲۵ بیا کارش کن

    من دوس دارم تو انجامش بدی فقط ما باید ۵هزار متر فونداسیون با ۱۰ هزار متر سقف رو ۴ماهه تحویل بدیم

    منم بدون معطلی قبول کردم

    خیلی خوشحال شدم

    ولی همه چی برام عادی داشت جلوه میکرد

    و من اصلا یادم نبود که بابا من اینا رو قبلا تصور کردم اصلا نمیدونستم جریان از کجا آب میخوره

    خلاصه ما شروع کردیم به کار و اولش فکر نیرو بودم که حداقل من ۵۰ تا نیرو باید میذاشتم که بتونم ۴ماهه کارو جمع کنم و این فکر نیرو داشت عذابم میداد و این نجواهای شیطان که

    نیرو نیست

    تو تجربه کار بزرگ نداری

    ۲تا کار کوچک انجام دادی فکر کردی خبریه

    تو نمی تونی تو ۴ ماه کار رو جمع کنی

    ۵۰ تا نیرو از کجا میخوای بیاری؟

    و این نجواها مدام تو سرم داشت می چرخید و من قانون رو اون موقع نمیدونستم

    درسته کتابها رو خونده بودم ولی قانون رو نمیدونستم

    بعدش که شروع کردیم کاره رو غلطک افتاد نیرو خودش میومد با پای خودش تا جایی که تو یه برهه‌ای من حتی نیروهایم به ۶۰ نفر هم رسیدن

    کاره انقدر خوب پیش می رفت که انگار یه نفر داشت کارها رو برام انجام میداد

    من تو ۴ ماه کار رو جمع کردم و تونستم ۱۵۰ میلیون تومان تو عرض ۴ ماه پول خالص در بیارم البته با دلار ۱۰۰۰ تومان سال ۸۹

    منی که ۸ماه قبل ۱۰۰ هزار از داداشم قرض کردم اومدم جزیره قشم بعد ۸ماه با یه میتسوبیشی اوتلاندر پلاک قسم و ۱۵۰ میلیون پول برگشتم شهرستان

    و این بخاطر این بود که من یه باور رو تو خودم ساخته بودم

    باور اینکه من پیمانکارم و کلی کارگر دارم

    و چون رها کرده بودم بهش نچسبیده بودم یعنی اصلا یادم نبود که بخوام بهش فکر کنم

    یادمه وقتی من تصور میکردم که پیمانکارم به نشدنش فکر نکردم یعنی فقط خواستم امتحان کنم

    خیلی بیشتر از توقعات و تصورات من اتفاق افتاد و این بخاطر اون باور بود

    و حتی نجواهای شیطان هم جلودار باور من نبود چون باورم خالص بود

    امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم

    خیلی دوستون دارم بامید دیدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
    • -
      آیسان ب گفته:
      مدت عضویت: 2379 روز

      دوست عزیز

      خیلی مفید بود

      مرسی که به اشتراک گذاشتید

      اینکه ما قبل از رسیدن به یه خواسته خودمون رو در اون حال ببینیم و تجسم کنیم یکی از بهترین روش هاست

      این تجربه در مورد من هم صدق می کنه

      زمانی که من می خواستم امتحان تیزهوشان بدم

      اصلا برام مهم نبود

      و طول سال بیشتر داشتم کتاب های قانون جذب می خوندم

      ولی دو ماه آخر گفتم با قانون امتحان کنم و ببینم چی میشه

      و اصلا برام نتیجه مهم نبود با اینکه روزی ۹ ساعت خوندم اون دو ماه رو

      می گفتم خدایا … من خواسته هام خیلی بزرگ تره و لیاقتم هم خیلی بیشتر از اینه ولی خوشحال میشم اگه این اتفاق بیوفته

      بلاخره باعث شادی و افتخار پدر و مادرم میشه

      و بوم ! اتفاقی افتاد که هیچ کس فکرشو نمی کرد

      از کل استان فقط ۱۸ نفر برمیداشتن و منی که فقط تو دو ماه خودمو حاضر کردم شدم نفر سوم …با اینکه خیلی ها که از دو سال پیش شروع کرده بودن قبول نشدن

      الان به بابام میگم میگه که نه چون تو نمره منفی نیاوردی که قبول شدی

      ولی خودم که میدونم … اون حس خوبه … اون حس لیاقته … اون رهایی که من اصلا مهم نبود برام و داشتم فقط علم کسب می کردم باعث این موضوع شد

      خدا رو صد هزار مرتبه شکر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      lalehR گفته:
      مدت عضویت: 2825 روز

      سلام از خواندن پیام شما بسیارخوشحال شدم جناب آقای ثروتمند شما و بااین باورهای خفن اونم با سن کم تحسین میکنم

      نتایج شما فوق العاده بود❤️

      وخیلی لذت بردم یکی از بهترین نشانه های امروزم بود

      از شما بسیار سپاسگذارم

      که تجربیات ارزشمندتون دراختیار

      ما میذارید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    رها فریادرس گفته:
    مدت عضویت: 2035 روز

    به نام خدای مهربون ،رزاق و وهاب من

    سلام به استاد نازنین و خانم شایسته گل و همه دوستان هم فرکانس

    خدای مهربان از تو سپاسگزارم که من عضوی از خانواده ی بزرگ عباس منش هستم و میتونم هر روز زندگی خودم رو خلق کنم.

    سگ سیاه در زندگی یعنی حس عدم ارزشمندی

    یعنی شرک

    یعنی دیدن نیمه ی خالی لیوان

    یعنی ترس از قدم برداشتن

    یعنی حس عدم لیاقت در روابط،ثروت،درآمد،کسب و کار

    یعنی عدم سلامت جسم و ذهن

    یعنی عدم تعهد

    یعنی عدم احساس لذت و شادی

    یعنی حس حسادت

    یعنی ترس از نظر و دیدگاه دیگران

    یعنی ماسک زدن برای بهتر بودن از نظر دیگران

    یعنی ترس از تنهایی

    یعنی کینه،خشم،عصبانیت

    یعنی ندیدن نعمت ها و فرصتها

    یعنی فرار از مسائل

    یعنی گوشه گیری و حس کم ارزشی

    یعنی در خلوت خود دنبال مقصر بودن

    یعنی حس بی عرضگی و نداشتن توانایی

    یعنی ترس از اشتباه

    یعنی فلج شدن قدرت تصمیم گیری

    یعنی ناامیدی

    یعنی بدشانس دونستن خود

    مهم نیست در گذشته چقدر سگ سیاه زندگیمون بزرگ بوده ،مهم اینه که الان چقدر ما بزرگ شدیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  5. -
    سمانه ... گفته:
    مدت عضویت: 3997 روز

    سلام بر استاد عباس منش و گروه تحقیقاتی استاد

    ممنونم به خاطر فایل رایگانتون.

    واقعا به این جمله تو زندگیم رسیم که هر حرفی رو باور نکنید.میخام در مورد یکسری از باورهای مخالف جامعه و اینکه چطور افرادی بودند که در کمال ناباوری دیگران موفقیت هایی را کسب کردند.

    1- مثلا در مورد خودم در زمان ازدواجم اطرافین تو محل کار ، فامیل و دوستان همه میگفتند مگر فرد مناسب مرد زندگی واسه ازدواج پیدا میشه اونهایی که شاخص هستند قبل از سن 25 سالگی همشون ازدواج کردند واونهایی که موندند همه اهل خلاف یا خیلی از نظر مالی و موقعیتی در شرایط نامطلوبی هستند و دخترهای د سطح فرهنگی و خانوادگی مشابه من کسی واسشون نیس اگه هم هست شرایط مالی و فرهنگی خیلی پایین تر داره.من باورش نکردم و همیشه میگفتم واسه من هست. در کمال ناباوری فامیل و شایدم خانواده خیلی راحت و سریع با پسری پاک و خانواده دار و پولدار و با فرهنگ در سن 27 سالگی با یک سال اختلاف سن ازدواج کردم. خودم همه چیز واسم عادی بود و خودم رو همیشه لایق بهترینها و حتی بهتر از این شرایط میدونم. این تجربه منه صادقانه واسه دخترهای مجرد گروه.

    2- یکی از الگو های دیگه از نزدیکانم هستند که در کمال ناباوری همه حتی پدر و مادرخودشون با اینکه دانشگاه آزاد دندانپزشکی درس خونده بودند راحت سال اول تو تخصص در یکی از بهترین دانشگاه های ایران قبول شدند . در حالی که تو دوستان داشتیم کسی که دانشگاه سراسری با سه سال امتحان دادن قبول نشده بود.

    3-باور اینکه خانها بعد ازدواج چاق میشوند و بد بچه دار شدن دیگه میترکند خیلی خیلی شایعه ولی خودم دیدم یکی از نزدیکان که با وجود اینکه کودکی و نوجوانی تپل بود و همه آینده چاقی رو واسش مصور بودند ولی الان بدون هیچ عمل جراحی با 34 سال سن با وجود بچه خیلی خیلی اندام متناسبی داره

    4- باور اینکه دختری که طلاق گرفت باید بره بمیره یا با یه مرد متاهل یا مطلقه ازدواج کنه. تو دوستهای خواهرم دو خانم جوان مطلقه بودند که با پسران مجرد با وضع مالی و خانوادگی عالی ازدواج کردند و هر کدام الان صاحب فرزند هستند.

    امیدوارم تونسته باشم به دوستانم مخصوصا خانمها کمک کر ده باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
    • -
      ماری جون گفته:
      مدت عضویت: 3551 روز

      سلام عزیزم

      من تمام این نمونه هایی رو که نوشتین تو آشناهام و نزدیکام دارم و برام ملموسه.

      دقیقا درسته،ولی توجه نمیکنیم بهشون،مثه کشتیه ،اصن نمیبینیمشون ولی تو مدار که قرار میگیریم ،هر کس یه چیزی میگه داریم راهنمایی میشیم و مدام میگیم ،عه آره درسته همینه خودشه چه جالب چرا تا حالا متوجه نشدم.

      سپاسگزارم دوسته خوبم بابت یادآوریت.

      با آرزوی ثروتمندی در مکان و زمان برا همه مردم دنیا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      رویا محمدیان گفته:
      مدت عضویت: 1372 روز

      سلام سمانه جان

      خوشحالم که هدایت شدم به کامنتت

      منم همه ی این موارد رو دور و برم دیدم ولی چرا برام باورهاشون شکل نگرفته واقعا برام جای تامل داره

      ممنونم از کامنتت باعث شد بیشتر روی ساختن باور کار کنم و هر نمونه ای رو از اعماق وجود تایید کنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    هما خاکپور گفته:
    مدت عضویت: 2553 روز

    سلام خانم شایسته عزیزم و استاد خوبم

    تحسین کردن ـموضوعی که مدتی قبل باهاش اشنا شدم و حالا میتونم بفهمم یعنی چی باید واقعا به خاطر فایل های سفر به دور امریکا ازتونـ تشکر کنم چون من خیلی از مطالب رو با چشم هام دیدم و اینـ باعث شد تا اگاهی هاروخیلی بهتر درک کنم و سعی کنم توی زندگیمـ به کار ببرم پس هر چیز خوبی رو که اطرافت میبینی تحسین کن فکر کنم توی یک از فایل ها شنیدم اگه میخوای چیز وارد زندگیت بشه شروع کن به تحسین کردن با قلبت نه فقط گفتن استاد عزیزم دوستتون دارم و از خدا سپاسگزارم که من رو با قوانین جهان اشنا کرد و هر روز دارم این هارو کار میکنم . باید بگم من خودم همیشه دلمـ میخواست موفق بشم من قبل از اشنای با استاد و اگاهی هاشون یک سری اطلاعات توی کانال داشتم ولی همیشه یک چیز رو درک نمیکردم هیچ وقت نمیتونستم قبولش کنم هیچ وقت اون زمان من سعی میکردم تا جای که امکان داره به سمت مشاور های ایرانی نرم اصلا پس فقط خارجی رو دنبال میکردم اون هام اینقدر از نظم صبح زود بیدار شدن میگفتن که من واقعا نا امید وخسته میشدم و اگه یک روز دیر بیدار میشدم تا شب حالم بد و بد بود و اون زمان از قوانین خداوند اطلاعی نداشتم اتفاقات بد برامـ ادامه دار میفتاد بعد از اونـ زمان کانال به طریقی بسته شد من خداوند رو خیلی دوست داشتم از همون اول همیشه حرف هام رو باهاش میزدم اون زمان هم بهش گفتم خدایا اینم بسته شد چی کار کنم بعد گفتم کسی رو انسانی رو به من نشون بده که با تو به موفقیت رسیده باشه به راحتی اسونی خب میدیدم ادم های موفقی رو که ساعت ده صبح از خواب بیدار میشن و راحت پول میساختن و کار کمتر پول بیشتر و خیلی تاکید داشتم ومیگفتم مگه نمیگن قران مسیر موفقیت توی تمام جنبه های زندگی هست اینو بهم نشون بده من سخرانی یک فرد مشهور رو میشندیم اما اونم یک چیز رو نمیگفت من یک خلا داشتم باید پر میشد و اون قران بود اونـ بهترین سخنرانی بود که تا اون موقع دیده بودم اون فرد مسیحی بودو تمام ادم های مذهبی که من دیده بودم و ادعا داشتند حتی یک بار هم قران رو باز نکرده بودند یا فقط اون رو عربی میخوندن من دنبال الگو بودم

    خیلی برام مهم بود بدونم کسی با قران به موفقیت توی تمام جنبه ی زندگی اش رسیده باشه تاا ینکه یک تبلیغ که از استاد توی کانال دیدم رفتم فایل توحیدی رو گوش دادم و گفتم خدایا تو جوابم رو دادی دیگه فقط اون هارو گوش میدادم تا اینکه من با لطف خداوند عزیزم توی این مسیر موندم و از خداوند میخوام کمکم کنه تا باز هم قوانین جهان رو بهتر و بهتر درک کم و بتونم بار ها و بار ها قران رو بخونم و تفکر کنم خدایا عاشقتم با کمک خدا به خواسته هامـمیرسم پس فقط لذت میبرم چون ـلذت مسیر مهمه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  7. -
    معصومه عبیری گفته:
    مدت عضویت: 2516 روز

    با سلام خدمت استاد و همه هم فرکانسی های عزیزم🌹🌹🌹🌹🌹

    روز بیست و چهارم سفرنامه..

    هر چیزی رو که باور کنی و رشدش بدی میشه واقعیت زندگیت

    واقعیت زندگی هر کسی فرق میکنه. یکی براش درآمد میلیاردی واقعیه و برای یکی کاملا غیرواقعی.

    یکی براش کسب و کاری عالی داشتن و با عشق کار کردن واقعیه و برای یکی کاملا غیر واقعی.

    برای یکی رابطه عاشقانه و قشنگ و پر از لذت و شادی خیلی طبیعی و واقعیه و برای یکی کاملا غیرواقعی و دروغه.

    برای یکی موفقیت و پیشرفت همیشگی یه چیز طبیعی و واقعی هست و برای دیگری غیرواقعی.

    برای یکی سلامتی و داشتن آرامش همیشگی یه امر بدیهی و طبیعی هست و برای یکی دور از ذهن و غیرواقعی.

    به هر چی قدرت بدی و فرکانسش رو بفرستی واقعیش میکنی در زندگیت 💯

    وقتی یه چیزی رو نداری و میخوای که داشته باشی، باید باورات رو درست کنی.

    هر اتفاق خوب هر موفقیتی هر ثروتی که برای کسی رخ داده به این معناست که منم میتونم داشته باشم.

    قبل از اینکه به هدفتون برسید به رویاهاتون برسید، رویاهای بلندتر و بزرگتری رو انتخاب کنین. چون خیلی زود به جایی میرسین که دیگه درجا میزنین و اعتماد به نفستون میاد پایین و برمیگردین به سطح قبلیتون

    خیلی وقتا باید کور و کر بود. باید بعضی چیزا رو ندید..بعضی حرفا رو نشنید.مثل استاد که واقعیت اینترنت مارکتینگ و گفته های اونا رو قبول نکرد در حالیکه واقعیت بود. ولی واقعیت برای استاد اون چیزی بود که توی ذهنش بود و باورش میکرد.

    اره ما هزاران تجربه داریم از قدرت باورها ولی فراموشش کردیم یا فکر کردیم شانسی و اتفاقی بوده..

    بارها شده که یه حرف منفی رو شنیدیم و نخواستیم باور کنیم….که مثلا فلان کار خیلی سخته. فلان غذا رو پختن یا فلان دسر خیلی تهیه اش سخته. فلان مدل لباس خیلی دوختش سخته و حتما خراب میشه. وای فلان درس خییلی دشواره مطالبش حتما بار اول افتادی. تو نمیتونی رژیم بگیری محاله بتونی به این راحتی وزن کم کنی. این رشته خیلی سخته و نمیشه موفق شد…و…. ما هزاران بار اینا رو شنیدیم و واقعا وقتی باورش نکردیم و گفتیم من میتونم انجامش بدم ، دیدیم که چقدر راحت انجامش دادیم. چون از نظر بقیه سخت و غیرممکن بوده ولی از نظر ما نه.

    یا برعکسش کارهایی بوده که ما واقعا توانایی انجامش رو داشتیم ولی چون بارها شنیدیم که نمیشه و باور کردیم که نمیشه، بعدش دیدیم که واقعا نشده.

    به جای اینکه خواسته هامون رو کوچیک کنیم،باورهامون رو بزرگ کنیم

    وقتی موفقیت کسی رو میبینیم تحسینش کنیم. آرزوی خوشبختی کنیم براشون. بگیم ماشاالله خدا بیشتر بده بهشون. اینا نشون دهنده اینه که میشود به خواسته ها رسید.💯❤

    تنها عاملی که باعث موفقیت شما میشه باورها و فرکانس های شماست. باورهای متفاوت از بقیه و نتایج متفاوت از بقیه.

    هر حرفی رو نشنوید. هرچی بهتون احساس بدی میده..هر فکری که احساس ناتوانی و ترس و نگرانی در تو ایجاد میکنه..

    حتی اگه دکترت حرفی زد که احساس بدی بهت داد اون رو باور نکن.

    و اگه کسی حرفی بهت زد که احساس خوبی بهت داد اونو باورش کن .

    در کل به باورهایی قدرت بده و تکرارش کن که به تو احساس خوبی بده. هر باوری هر چیزی که اومد توی ذهنت و دیدی یه ذره حتی، احساست بد شد اون باور مخربه و بریزش بیرون و با باور مناسب و عالی جایگزینش کن تا زمانی که احساست عالی بشه و یادت باشه به زودی همون باورها میشن واقعیت زندگیت و خواسته هایی که زمانی برات رویا بودن یکی یکی وارد زندگیت میشن 😍😍چون با تمام وجودت باورش کرده بودی❤❤

    خدا رو سپاسگزارم بابت این آگاهیها و این مسیر پر از زیبایی🙏🌹🌴🌹🌴🌹🌴🌹🌴

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  8. -
    نسرین سلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2760 روز

    به نام خدایی که حامی منه در مسیر تغییر باورها و افکارم

    با سلام خدمت استاد عزیزم

    خدا رو شکر که باز هم فرصتی فراهم شد تا با جریان این آگاهی ها همراه بشم و از اونها برخوردار

    بعد از 3 سال بودن با شما استاد امشب اومدم سراغ این فایل و وقتی فایل رو گوش دادم گذشتهی قبل از آشنایی شما رو به یاد آوردم زمانی که :

    سگ سیاه افسردگی اونقدر توی وجودم بزرگ شده بود که همه چیز برام بی معنی شده بوده .روزها از پی هم میگذشتن و به خاطر تسلط این سگ تمامی زندگی من تحت تاثیر قرار گرفته بود :

    احساس بی ارزشی و عدم لیاقت توی وجودم موج میرد و به خاطر همین از جمع فراری بودم و سعی میکردم خودم رو از همه دور کنم تا کسی من رو نبینه و سوالی ازم نپرسه

    وقتی میدیدم آدم های اطرافم بدون هیچ دلیلی شادن برام تعجب آور بود که اینا دیوانه ان چه دلخوشی دارن که اینقدر خوشن وقتی دلیلی برای خوشی وجود نداره

    وقتی توی جمع شادی قرار میگرفتم از شدت غصه و حسرت میخواستم منفجر بشم

    وقتی کسی عروسی میکرد من توی عزا بودم و متعجب از خوشی های اونها

    زندگی برام بی معنی شده بود

    ترس از آینده تما وجودم رو گرفته بود

    توی ی برزخی بودم که نه میخواستم زنده باشم چون دلخوشس نداشتم و نه میخواستم بمیرم چون چیزی رو جلوی خودم نمیدیدم

    از بی عدالتی خداوند لجم گرفته بود که چرا اینجوری همه چیز رو تقسیم کرده که سهم من شده این و خداوند و خانواده ام رو مسبب همه چیز میدونستم

    بدترین چیز برام حاضر شدن توی جمع بود چون اعتماد به نفسی نداشتم

    نگار توی ی قفسی بودم که هر روز داشت تنگ تر و تنگ تر میشد

    اونقدر استرس و اضطراب داشتم که دلشوره های عجیبی سراغم می اومد

    اصلا امیدی به زندگی نداشتم

    اونقدر حساس و شکننده شده بودم که تا کسی چیزی میگفت بغض میکردم و گریم میگرفت و بدتر از اون چون مجبور بودم این قضیه رو پنهان کنم فشار روحی روانی زیادی بهم وارد میشد

    و با مرگ مادرم شدت تمام این موارد بیشتر و بیشتر شد و حلقه تنگ تر و تنگ تر

    تا اینکه در یک شب شهریوری خداوند من رو هدایت کرد به سمت شما استاد و از همون شب اوضاع کم کم شروع کرد به تغییر کردن

    امید به زندگی در وجودم جوانه زد

    شادی که جایی توی زندگیم نداشت کم کم توی زندگیم پدیدار شد

    نگاهم کم کم تغییر کرد و از بدبینی هدایت شدم به خوش بین تر شدن

    سپاسگزاری ی جایی توی زندگیم پیدا کرد

    مجموعه ی احساسات بدی که توی وجودم بود کم کم جای خودشون رو به کمی ناراحت بودن و دل گرفته بودن و کمی بی حوصله بودن داد

    دیگه کمتر از جمع فرار میکردم و کمتر احساس بی لیاقتی شدید میکردم و اعتماد به نفسم ی کم بالاتر رفت

    ترسم از آینده کمتر شد

    و همه ی اینها فقط و فقط با تلاش برای تغییر دادن آگاهانه باورها اتفاق افتاد

    همه ی این ها با بها پرداخت کردن و قربانی کردن اتفاق افتاد

    بهایی که من پرداخت کردم 3 سال مدامت بر کار کردن روی خودم بود هم زمانی و هم مالی که بحث زمانیش خیلی بیشتر از مالی بود و هنوز هم دارم این بهای زمانی رو پرداخت میکنم و همین الان هم دارم با گوش دادن و نوشتن و بررسی کردن قبل خودم و الانم دارم بها پرداخت میکنم بهایی که بقول استاد ارزشش را داشت و دارد چون به من کمک کرد که آگاهانه سگ سیاه درونم رو کنترل کنم و با قوی تر کردن خودم اون رو ضعیف تر کنم

    نمییگم خیلی خیلی خوب عمل کردم اما خوب بوده

    و بابت این کنترل آگاهانه از شما استاد عزیزم سپاسگزارم که بمن یاد دادین که چطور این کار رو بکنم البته که این کنترل کردن باید همچنان ادامه داشته باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  9. -
    شکیبا کیانی فر گفته:
    مدت عضویت: 2635 روز

    با سلام خدمت استادِ دوست داشتنی و صبورم، ساعت دوازده شب هستش و من برای اولین بار تصمیم گرفتم که بیام و از نتایجم بنویسم و یکی از دلایلش هم این فایل بسیار خوبتون بود. من هجده سالمه و از شانزده سالگی به فایل های شما گوش میدادم. ولی هیچوقت نتونستم براتون چیزی بنویسم و ازتون تشکر کنم.

    سرعت رسیدن به خواسته هامون با سفت و سخت بودن باورهامون رابطه عکس داره، یعنی هرچقدر باورهامون بیشتر بهمون چسبیده باشه از سرعت رسیدن به خواسته ها هی کم میشه. و شاید بخاطر اینکه من سنم یکمی از بقیه کمتر هستش هر موقع یک مقدار به نکات مثبت توجه میکنم و به فایل هاتون گوش میدم اتفاقات خوب تو زندگیم خیلی سریع پیش میاد. البته بگم که من قبل از آشنایی با شما زندگی خوبی نداشتم. با اینکه سن کمی داشتم ولی سختی های خیلی زیادی کشیدم و میتونم بگم کل شبام با گریه صبح میشد و کلا خیلی افسرده بودم. ولی از وقتی که با شما آشنا شدم نتایج مثل بمب صدا داد. حتی نمیدونم از کدوم نتیجم بگم. من از بچگی استعداد نقاشی داشتم ولی هیچوقت نشده بود که در معرض نمایش قرار بگیره و بعد از اینکه رو عزت نفسم کار کردم مورد توجه خیلی هاا قرار گرفتم و چندین هفته بعدش از تهران بهم پیشنهاد شد که نقاشی هام رو میتونم به طور مجانی ببرم تو یه پیتزا فروشی بزرگ تو سعادت آباد که بفروشم و هرچقد که فروختم هم واسه خودم میشه. بعد از اون تو مسابقات نقاشی شرکت کردم و تو شهرستان اول شدم (اینارو یه روزی تو رویامم نمیدیدم). هیچوقت دختری نبودم که از پدرم پول تو جیبی بگیرم بخاطر همین تصمیم گرفتم با گوش دادن به فایل های شما و توجه به کسب درامد پول تو جیبی خودم رو تو خونه در بیارم. یه پیج معمولی تو اینستاگرام زدم که سفارش نقاشی بگیرم و همینطور حرف بقیه رو هم باور نکردم که نمیشه از راه هنر کسب درامد کرد. و نتایج خیلی هم عجیب رخ میداد یعنی من بدون هیچ تبلیغی از شهرهای مختلف مثل کرمانشاه و تهران و..‌ کلی سفارش گرفتم و اینطوری شد که بعد از دو ماه حدودا یک میلیون و پونصد نقاشی فروختم. و باعث شد که خیلی از اطرافیانم که نقاشی بلد بودن تعجب کنن و اونا هم به فروش نقاشی رو بیارن(هرچند موفق نشدن چون باورهاشون ایراد داشت). خلاصه بگم که من از یک دختر خیلی عصبی و افسرده و گوشه گیر که هیچکس حتی حوصله دیدنش رو هم نداشت الان تبدیل شدم به هنرمندترین و عزیز دردونه ترین دختر فامیل و حتی بین دوستان و کل مدرسه و… و جالبه که همه خیلی بیشتر به هنرای من توجه میکنن و فکر میکنن من یکی از باهوش ترین دختراییم که دیدن. اینارو مدیون قوانین کیهان و استاد خووووبم هستم که باعث شد اعتماد به نفسم بالا بره. و تا زنده ام میخوام رو خودم کار کنم. و نگران نیستم چون خدا با منه‌. استاد من هدفای خیلی بزرگی دارم به لطف شما. و یه روزی میدونم که جزو بزرگ ترین نقاشان و نویسندگان میشم و اونقدری پولدار میشم که میام آمریکا و یه شام محشر تو یه رستوران لوکس مهمونتون میکنم و به طور ویژه ازتون تشکر میکنم و دستاتونو میبوسمممممم. خیلییییی دوستون دارم استااااااد. و همینطور عاشق تمام بچه های سایتم از صمیم قلبم و امیدوارم همه با انرژی به سوی جلو حرکت کنیم. شااد و ثروتمند باشید. دوستدارِ شما “شکیبا”

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      ساحل گفته:
      مدت عضویت: 3504 روز

      دوست عزیزم سلام

      خیلی خوشحال شدم از نتیجه ات چون من هم رشته ام نقاشی هست و الان حدودا دوماهه که شروع کردم به فروش یه سری از کارام ، موفقیتت الگو فوق العاده ای بود برای من. موفق باشی …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        شکیبا کیانی فر گفته:
        مدت عضویت: 2635 روز

        سلام هم فرکانسی عزیز. خوشحال میشم شما هم موفقیت هایی رو که کسب میکنید در این زمینه رو با ما به اشتراک بزارید که از هم انرژی بگیریم و در این راه قدم برداریم. خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم. موفق باشید?

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          امامی گفته:
          مدت عضویت: 2927 روز

          من نتایجم عالی بوده. من از شکست در کسب و کار قبلیم که البته بهترین ایران بودم و شماره یک گیم هاستینگ در ایران در حوزه کانتراسترایک سورس بودم و‌ به دلیل عدم آگاهی از قانون به صورت اگاهانه و محدود شدن باورهام و عدم کنترل ورودی ها و شرک و مشکلات شخصیتی ای که بواسطه بودن در محیط و دوستان نامناسب دریافت کردم با درخواست شدیدی که داشتم از طریق دست خدای مهربان با گروه اشنا شدم و با تمام قوا شروع به کار کردن روی خودم کردم و رسیدم به اعتماد به نفس، عزت نفس، دیدن توانایی های خودم، تونستم دوره های جهان بینی، عزت نفس، عشق و‌مودت، شیوه حل مسائل و بسیاری از فایل های بی نهایت ارزشمند دانلودی رو داشته باشم و کار‌کنم. شخصیتم‌ ۱۰۰۰ برابر بهتر شده، در سلامتی و تناسب اندام عالی کار‌کردم، کسب و‌ کار جدیدم رو راه اندازی کردم و دارم تکاملم رو طی میکنم، فرصت ها و پول ثروت زیاد وارد زندگیم کردم، دستان بی شمار خداوند در بی نهایت زمینه وارد زندگیم شدن تا کمکم کنن، و من در‌ابتدای کار‌هستم و‌باید خیلییی بهتر بشم و خیلی کار دارم. امیدوارم هر روز به سمت زیبایی ها و اتفاقات عالی تر هدایت بشی و نتایج عالی تر بگیری‌. سپاسگزارم بابت مشارکت شما.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      امامی گفته:
      مدت عضویت: 2927 روز

      سلام شکیبا عزیزم. از نتایج عالیت خوشحال شدم و بهت تبریک میگم که انقدر موفقیت های عالی بدست اوردی و کسب و کار عالی خودت رو راه انداختی و مشتری های عالی جذب کردی. افرین که تونستی در خودت تغییر ایجاد کنی. افرین که از نقاشی و مهارتی که داشتی پول ساختی و این نشون میده همه ی شغل ها به یک میزان پتانسیل ثروت ساختن دارن. ارزو میکنم هر روز به سمت زیبایی ها و اتفاقات عالی تر هدایت بشی و بری امریکا و استاد رو به یک‌ رستوران عالی دعوت کنی و خداروشمر کنی که قدرت خلق زندگیت رو تماما دست خودت داده. آفرین به تو. عاشقتم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      عارفه محمودی گفته:
      مدت عضویت: 1704 روز

      سلام به دوست عزیزم شکیبا کیانی فر.

      تحسین تون می کنم که اینقدر خوب عالی به قانون عمل کردید و اینقدر نتایج خوبی گرفتید.با توجه به سنی که داشتید.خیلی عالی به درآمد رسید تحسین تون می کنم افرین که اینقدر خوب باورهای محدود کنند تون رو پیدا کردید و روشون کار کردید.

      خدارو شاکرم که در هرجای این کره زمین دستانش رو پراکنده کرده تا مارو به خواسته هامون برسونه.. من با خوندن این داستان ها همیشه به خودم میگم نگاه عارفه خدا چطور بنده گانش رو بدون هیچ آشنایت از قبل وارد زندگی طرف می کنه و می ره انگاری آن پیتزایی فقط ماموریت اینو از سمت خدا داشت دراین زمان وارد زندگی شما بشه شمارو به خواستون برسونه و بره.خدایا شکر اینجور موقع هاس که متوجه این حرف استاد و نوشته های توی کتاب ها میشم که تو خواسته اتو رو از خدا بخواه و لحظه رسیدن به خواسته ات رو تجسم کنه کاری به چطوری و چگونگی اش نداشته باش.

      خدا خودش درست می کنه چطور من نمی دونم فقط می دونم از راه هایی خدا درست می کنه من حتی فکرشو هم نمی کردم…

      داستان شماهم گواه این ماجراس.

      تحسین تون می کنم اینقدر خوب وعالی روی خودتون کار می کنید.

      من صدای شماروهم کلاب هاس شنیدم ونتایج تون هم اونجا برامون گفتید.

      براتون آرزو سلامتی و موفقیت های روزافزون دارم هرکجا هستید شاد سلامت ثروتمند و سعادتمند در دنیا وآخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    محمد فتحی گفته:
    مدت عضویت: 4083 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    11 اسفند 1397

    ردپای روز بیست و چهارم سَفرِ پُر خیر و برکتم

    اولین باری که این فایل را شنیدم و یادداشت برداری کردم ازش، 23 خرداد 96 بود، نه تنها این جمله توی برگه دورش یک دایره بزرگ کشیدم بلکه همیشه سعی کردم بهش عمل کنم

    ” در واقع اگر به خواسته هات نمیرسی به این دلیله که باورهاتو آن قدر که باید بالا بشه، نیست پس لازمش اینه که باورهاتو به همان اندازه بالاتر ببری.”

    و اینکه ” وقتی یک چیزی را نداری و میخوای داشته باشیش باید باورهاتو تغییر بدی.

    ” قبل از اینکه به هدفتان برسید به رویایتان برسید، هدف و رویایتان را بزرگ کنید.

    ” موفقیت دیگران را تحسین کن، تحسین Praise – آرزوی خوشبختی بیشتری کن ”

    استاد بذار ادامه ی فایل توحید عملی که ردپای قبلی من بود بگم، هنوز حرففف دارم.

    استاد توی یک شب طی 5 ساعت، 525 هزار تومان فروش داشت کارهای زیبام تازه کلیی هم پیش سفارش دارم و هنوز باید برم گوشیمو چک کنم که هنوز صفحه اش بالا نیومده و انگار هنوز! وقتش نیست.

    این پول بهم فهموند ببین چقدررر باورهات تغییر کردند

    ببین “ثروتمندشدن معنوی ترین کار دنیاست

    ببین که تنها با ثروتمند شدن تو هست که میتونی به تک تک خواست های مقدست برسی و خودت را خوشحال تر بکنی و همین شادی باعث بشه دنیا را جای بهتری برای زندگی بشه و به پیشرفت دنیا کمک کنیف و با اینکار جهانی را خودم به زیبایی خلق کردم، داری گسترش میدی در اصل من را.

    پس به راستی ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست

    همینجوره.

    پول در آوردن راحت ترین کار دنیاست

    ثروتمند شدن باشکوهه

    هیچ وقت به این اندازه از پول درآوردن حالللل نکرده بودم استاد جان

    فهمیدممم که چقدر ظرفیت وجودیم بزرگتر شده منی که همین الان ، 2 میلیونی بدهکارم و نهایت درآمد روزانه 100 تومنی بود تقریبا ولی یک روز انقدر یک روز کمترش .

    و این را زمانی فهمیدم که به چیزهایی که ازشون آگاهی داشتم، ایده ها، الهامات عملللل کردم. ” وهمین عمل از ایمانم بود و ایمانی که عمل نیاورد فقط حرف مفته!!

    به قولی تو حال خوب همه خوبیم، ولی این حال بد که بایستی از آگاهیات استفاده کنی که بتونی خودآگاهانه حالت را خوب کنی و به احساس خوب برسی.

    خدایا شکرت

    یادته استاد قبلا همین چند روز گفتم، دوست داشتم روی میز کامپیوترم 10 هزار تمنی بذارم تمام میزم را و تجسم 800 هزار تومان را داشتم و چند دقیقه بعد داداشم با 900 هزار فکر کنم بود، اومد اما اون پول پال من نبود ولی یک نشانه بود

    اما این 525000 هزار تومان مال خودمه. برای اهداف خودمه برای سرمایه گذاری بیشتر روی خودمه.

    .

    10 اسفند وقتی به همراهی دوستم اینجا رفتیم،

    ………….

    اون وسط یک جزیره هست که معروف به شهیون هست. این آب هم دریاچه سد دز هست که شمال شرق استان زیبا و سرسبز خوزستان هست.

    ساعت 6 زدیم بیرون هوای بارونی و فوق العاده عالیی، واییی خدای من من عاشققق بارونم

    با پخش یک موزیک عالی

    بوووم تا اونجا 45 کیلومتری توی را بودیم هر چقدرر رسیدیم به جاده ی اون مسیر هیی طبیعت اونجا هم زیباتر میشد

    دشت ها سرسبزتر، واییی چقدر عروس و داماد میاوردن و اونجا کلیپ میگرفتن.

    مثل بهشت میمونه

    وقتی رسیدیم اون بالا این عکس را دوستم ازم گرفت. خداروشکر چند کلیپ با گوشییش گرفتم گوشی من همچنان صفحه اش بالا نمیومد.

    بهتر!

    یک جای مناسب را دیدم زیر یک درخت کنار جایی که هم کاملا دریاچه را میتونی ببینی جایی که هم درخت هست برای برداشتن چوب و برپایی آتیش، هم جلتو و غرب تو کوه های عظیم هست و روبه روت میتونی غروب زیبای خورشید را ببینی و از پشت سرت طلوع شگفت انگیز خورشید را، همه چی بود، همه زیبا بود بود، ههمه چی را خداوند زیبا آفریده چون اصلا این زیبایی ها خود خود خداست و نه کسی دیگه و نه چیزی دیگه..

    خدایا سپاس گزارم.

    کمپم را زدم و میدونستم که بارون داره این ابرهام. اون روز را بخوام از نظر آب و هایی توصیف کنم اینجور میگم.

    هوای ابری . – زمان کمپ من

    بارش شدیددددددد باران به همراه طوفان شدیددددددد

    هوای ابری

    بارش شدیددددددد باران به همراه طوفان شدیددددددد

    هوای ابری

    بارش شدیددددددد باران به همراه طوفان شدیددددددد

    هوای ابری با ابرهای توده ای کومولوس بسیارررر بسیاررر وبسیاررر وبسیارر وبازممم بسیاررر شگفت انگیزززز زیباااا و خارق العاده

    این سه بارش شدید با طوفان تقریبا از ساعت 9 صبح شروع شدند و تا 3 بعدازظهر طول کشید. هرگز و هرگز همچین بارش شدیدی توی عمرم نییافتاده بودم استاد. هرگز

    طوفان مایکل بود یک پا واسه خودش!

    استاد جان چادر من روی سمت طوفان بود و من منزدیک به 6 ساعت به سمت لبه ی چادرم خوابده بودم با اینکه چادرم حرفه ایه و سفت ولی اگه اینکارو نمیکردم میزد تیرک های چادرم را میشکت .

    وقتی که بارووون شدید بود و طوفان

    من که نمیتونستم بخوابم تو همون حالت خواب و بیداری سفرم به درون مدام به خودم باورهای توحیدی را تکرار میکردمممم استاددد نمیدونی چقدررر حالممم احساسم تک تک سلول هاممم عجیب و خوب بود. بار اولم نبود بار اولم یادته استاد جان واسه تولدم رفته بودم آبشار بیشه پوران بالای یک کوه بالای بالای اون به تنهایی برای یک هفته کمپ زدم و روز اخرش دقیقا همچین شرایطی داشت ولی اون موقع شب بود.

    اما من محمد اون 5 ماه پیش کجا و الان کجا؟!

    خلاصه طی اون روز انقدرر من حالم خوب بود، انقدر سپاس گزاری چه زبانی چه با صحبت انجام دادم، لنقدرر ویژگی های مثبت دیگرانا بچه های نازنین و هم فرکانسی سایت شما را توی دلم میگفتم و تکار میکردم انقدررر این ویژگی های مثبت هر فرد را تکرار میکردم خیلیی خیلیی نسبت به هر فردی احساس بهتری داشتم و پیدا کردم. خداروشککرررر

    آهگ شاد میذاشتم و البته با محتوای خوب، دوست دارم زندگی را کلیی حرکت موزون در میاوردم کلیی میرقصیدم کلییی میخندیدیم من و بهترین دوستم.

    منو بهترین دوستم این موفقیت را با هم جشن گرفتیم سرود موسیقی و شادی و پایکوبی راه انداخته بودیم.

    اتیش درست کردیم یک آتیش درست وحسابی و یک چیز گرم و خوشمزه بر بدن زدیم یک قهوه اسمی با موکاپات. ( خنده)

    در همین حینم وقتی که آتیش برجاست و و گرمای فوق العاده اش، زبانم و فکرم و کانون توجه ام هم به سمت سپاس گزاری چشمای درشت عسلی و قهوه ای نازنینم هم به تماشای غروب به شدت دل انگیز و خارق العاده آفتاب عزیز هست.

    نوری که از پشت کوه میزنه به سمت ابرها و قسمتی از آن ها را که به رنگ بنفش در میاورد وقتی خوب بهش توجه کردم و به خودم گفتم این چی میتونه باشه؟! تنها جوابی که به ذهنم و اومد و واقعا هم شبیهش بود یک، اژدهای غول پیکر میتونست باشه و نه چیزی دیگه و کنار این اژدها یک خفاش دقیقا مثل علامت بتمن بود دقیقا ولی فقط از ابر بود و هیچ نوری بهش زده نمیشد.

    خلاصه هر چقدررر بگم از انواع آبو هاوای مه ای و ابری و بارونی و یک کوچولو آفتابی کم گفتم.

    و اما شب، مشغول تماشای

    آسمانی بینظیر با ستاره ای کاملا روشن و بی شماار بودم واقعا شگفت انگیز بود …

    ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

    11 اسفند 97

    خدایا شکرتتت که فرصت زندگی یک روز عالی دیگه بهم دادی، خدایا شکرت که زنده ام و در سلامتی کامل قرار دارم

    موزیک دوست دارم زندگی را دوباره گذاشتم پخش بشه و رفتم دنبال چوب های فراوانی که یافت میشد . ( آیا برای همه به فراوان یافت میشد؟!! )

    یک آتیش

    یک نیمرورر

    یک قهوه

    یک صبحانه مشتی و خدارو سپاس خدارو سپاس خداروسپاس

    این روز وقتی فایل امروز را گوش دادم کلی داستان کریستف کلمپ بارها برام تکرار میشد.

    و وقتی که استاد در مورد فیلم رهایی از زندان شائوشنگ میگفتی دقیقا اون لحظه ی فیلم را به یادم میومد همین دو ماه پیش فیلمش را دوبار نگاه کردم برای اولین بار الان بیشتر باورم شد.

    باور کردم اینکه،

    شرایط را این ما هستیم که میسازیم خلق میکنیم و نه کسی دیگه و چقدرر دیدیم که آدما دوست دارن شرایط زندگی خودشون را بسپارن به فردی دیگه، به آدما به دولت .. نوچ نوچ هرگز !!

    چقدرر این را باور کردم که،

    اگر کسی هر حرفی که میزنه اگر احساس بدی بهم میده به راحتی Ignoreاش کنم واگر احساس خوبی بهم داد با کمال میل قبولش کنم و بشه یک سوخت جت برای بهتر حرکت کردن. و بیشتر شاد بودن و شاد زندگی کردن و کما با این کار دنیا را جای بهتری برای زندگی میکنی. به همین راحتی.

    چقدر بهتر و عمیق تر بحث مدارها را درک کردم.

    استاد وقتی به خودم اونجا که بودم وقتی برگشتم اولین کاری که میکنم، نوشتن این سفرنامه و گذاشتن ردپاهاست همون لحظه ” شیطان جان گفت بابا حال داری ها این همه نوشته که چی بشه برات.!

    اما اما

    شیطان که توی دلم که نیست بدونه چه خبرا شده چه اتفاقاتی برای محمد افتاده، مارکوپووولوی چه ها که با خود از زمانی که به ندای قلبش گوش داده و قلب و ذهنش را یکی ساخته و با این کار در تعادل و هماهنگی کامل با خود مقدسش رسیده، نمیدونه. ولی من به خوبی میدونم. خوبم میدونم.

    گفتم آها! این همون کاریه که باید انجامش بدم

    یاد گرفتم استاد جان وقتی شیطان برای یک کار کلیی بهانه میاره اتفاقا با ایمان بیشتر حرکت کنم مثل اون فایلی که تیوی قسمت اول یا دوم بود که برای “به رویاها باور داشته باش ”

    زمانی که مثلا وسط تهیه ی محتوا بودید و بارها شیطان نجوا میکرد بابا این کارو نکن، ارزش نداره خودت را اذیت نکن و …

    خوب شناختمش

    11 اسفند هوایی فوق العاده تمییز و واضح بود سپیده دم که بلند شدم یک نور نارنجی، بنفش، صورتی، آبی کم رنگ و طیفی دیگه از نورهای زیبای شاد خداوند توی آب از اون دور دست ها پیچیده بود و نقاشی شده بود.

    تمام روز یا داشتم باورسازی میکردم چه به صورت شنیداری با حرفای نازنین و مهربان گرم شما استد جان، یا داشتم در فکر و تجسم باورسازی و ساختن اتفاقات تازه ی زندگی زیبایم.

    چه حالی میده توی طبیعت.

    خودتم تنها.

    راستی استاد حوالی عصر بود یک گله گوسفند وقتی که داشتم دستبند میبافتم دور تا دور من را احاطه کردند . ( چرا پیش من که عاشق همه ی موجودات شگفت انگیز خدا هستم و عاشق زیبایی ) وقتی دیدمشون یااد اون فایلی افتادم که توی کانال چند وقت پیش گذاشته بودیم و با دیدن اون اسب و گوسفندا چقدررر شکر گذاری میکردید منم ناخودآگاه با دیدن این ها عاشقشوننن شدمم خیلییی زیبادددد بودند، همه هم با هم هماهنگ یک مقدار چرو کردند و یک گوسفند که انگار رئیس اشون بودند با بع بع کردنش همه افتادن دنبالش و رفتن یک جای بالاتر چقدرر گل های زرد زیبایی اونجا رشد کرده بود

    چقدرر سرسبزی و طراوت

    چقدرر خوب بود همه چیز خداروشکر

    چند دقیقه بعد چوپان اون گله هم اومد بهش از همون خرماهای خوشمزه ای که همون خانم دوست داشتننی بهم داده بود، تعارف کردم یک چای گرم آتیشی هم که توش چایی سیاه و گل محمدی ( عطر خدا- موقع ریختن این گل و بعدی ها این اسم را میارم و نه اون اسم ) هل ( ثروت ) و چوب دارچین ( خنده های از ته دل ) بهش دادم.

    به راستی واقعا حال اون چوپان چقدرر خوب بود

    وقتی اومد بههم گفت جوون جان، من بسته ی سیگارم را یادم رفته اگر سیگار داری بهم بده، با این جواب که من اهل دود و دم نیستم روبه رو شد کلییی تحسین کرد همون لحظه درون خودم گفتم میگفتم من آدمیم که شادی را دردرون خودم میابم و نه بیرون بیرون از خودم نه با عوامل بیرونی. با خودِ خودم با توجه بر زیبایی های خودم، با سپاس گزاری با توجه کردن به خواسته های مقدسم نه با این ها.

    اون دست خدااا کلیی بهم لطف داشت بهمم گفتت هر چی که مخیوای را لب تر کن تا برات بیاریم. مردم اینجا مهمان نوازن!

    منم فقط تشکر کردم و گفتم بازم خدا این تویی که در قالب این شخص داری بهم عشق میروزی بهم مثل همیشه لطف میکنی.

    راستش روز گذشته از خدا یک مهمان خواستم

    امروز اتفاق افتاد تو بهترین زمان و مکانش.

    وقتی که در تعادل و هماهنگی با خود مقدست باشی به راستی خدا را استاد برنامه ریزی میبینی. و همینم هست.

    جوری اتفاق میافته که تو حالت بهتر و بهتر وبهتر از همیشه باشه و تا وقتی که میخوای کنترل کنی و زندگیت را با کنترل ذهن عالیت میچرخونی همینه. به این زیبایی.

    در طول روز جامو عوض میکردم یکبار روی ننوم که زده بودمش به دو درخت تنومند و کنارم دقیقاه دریاچه میشد ولی با عمق کم آب.

    یک مقدار تو چادرم در حال استراحت و تجسم و توجه کردن به خواسته هام.

    یادم نمیاد ذهنم را در طول روز کنترل نکرده بودم و یا نخواستم .

    استاد جان میدونی چیه

    واقعا بهخ ودم افتخاررر میکنم میدونم شما هم به خوبی به من افتخار میکنید.

    توانایی منحصربه فرد ذهنم را وقتی فهمیدم و همون لحظه برای این توانیی سپاس گذار بودم که شب اول وقتی میخواستم بخوابم صدهای زیبادی مثل وزش باد وتکون خوردن لایه ی بیرونی و بالایی ضدآب چادر و صدای شاخک های برگ و و… هزار تا چیز دیگه داشت خواب منو بهم میزدو تازه صدای گرگم از دور میومد صدای ذوزه اش حالا یک چیز را یادم هست حتما میگم.

    وقتی که صدای زوزه گرگ اومد و یا هر هدای حیوان دیگه ای من یاد آیه ی قرآنی افتادم که میگفت، ” و همه چیز در حال تسبیح خداوند هستند ” بلافاصله یاد این افتادم که کل قانون و درس های شما اینه که آقا یاد بگیزی در هر شرایطی ، بایستی جوری به مسئله نگاه کنی کنی که به احساس “”” خوب “”” برسی و منم وقتی صدای زوزه ی گرگ را میشنیدم میگفتم داره خدا را عبادت میکنه منم همزمان تو همون حالت خواب و بیداری میگفتم، خدایا شکرت

    بخداااا دقیقا همین

    خدایا شکرت

    شب اول سخت خوابیدم از شدتتت سرما و این صداها صداها را تونستم حل کنم ولی سرما را را نه! ( خنده )

    آخه عاشق اون سرماممم!!

    همیشه تو خونه تو اتاق گرم و زیر پتوی گرم میگیری میخوابی و تازه کنار شعله ی آتیش یا هیزمی که روشن میکنی او سپاس گزار اون گرما هستی. میخوام بگم خیلی ها وقتی یک چیز را ندارن قدرش را بیشتر میدونن

    مثلا من میگفتم واقعا خدایا شکرت به خاطر اتاق و …

    به خاطر گوشیم که میتونم صدای خودم را که بارها باورهای تاکیدی را ظبط کردم بشنوم و تکرار و تکرارش کنم تا بشه یک باور قوی و جاشو به باورهای قبلی بده. و ..

    خلاصه اینکه اون شب بود و فهمیدم من توانایی کنترل ذهنم را در هر شرایطی حتی به سختی اون لحظه با اون سرمای زیر صفر و تنها و تاریک و … به خوبی دارم.

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    استاد جانن عاشقتم

    عاشق

    بچهه ها خیلیی دوستون دارم خیلیییی.

    برم که ردپای بعدی را هم بنویسم و ادامه ی همینه.

    دوستون دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
    • -
      سمیرا امیری گفته:
      مدت عضویت: 2706 روز

      سلام محمد عزیزم?

      چقدر سفرت قشنگه..چقدر اگاهی از سفرت گرفتم…خداروشکر میکنم که این سفرنامه هات رو میخونم و حال دلم عالی میشه…

      من خیلی درس گرفتم از نوشته هات…

      وقتی سفرنامه هات رو میخونم یکسری خواسته ها وعلایقایی که خودمم فکرنمیکردم برام مهم باشن تو وجودم شکل میگیرن…

      چقدر قشنگ متصل شدن به خدا رو تو هرلحظه توصیف کردی و نشون دادی…

      ازت سپاسگزارم داداش مهربون و پراز احساس عشق به خدا??

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      نازنین گفته:
      مدت عضویت: 1497 روز

      سلام به شما دوست عزیز

      سلام به مارکوپولوی با احساس

      خیلی لذت بردم از کامنت زیباتون

      شما به هر کامنتی از دوستان در سایت یه نگاه پر از تحسین و لطافت دارین

      و این واقعا تحسین برانگیزه

      چقدر تحسینتون میکنم برای کنترل ذهن تون در شب سرد زیر صفر تنها در دل طبیعت

      من عاشق سفر و دیدن طبیعت زیبای خداوند هستم و شما جه زیبا توصیف کردین حال و هواتون رو

      منو بردین به یه حال خوب با تعاریف تون ازیباییهای بی نظیر خداوند

      ذهنم آروم شد

      دلم یه سفر زیبا خواست و یه دل سیر دیدن شگفتی های خداوند

      فقط خودم و خدا و آسمون و زمین زیباش

      یه نکته زیبا ازتون یاد گرفتم

      (صدای زوزه ی گرگ در دل شب و تفسیر شما و نگاه شما

      همه چیز در حال تسبیح خداوند هستند)

      سپاسگزارم از عشقی که در قلب تون هست و در کلمات تون جاریه

      همیشه شاد شاد ثروتمند و سلامت در پناه حضرت حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      زینب گفته:
      مدت عضویت: 1686 روز

      سلام آقا محمد عزیز

      چقدر از خوندن کامنت هاتون لذت میبرم.چقدر اون لحظه هایی که خودتون تجربه کردید رو با ظرافت و جزئیات بیان میکنید.واقعا احساس کردم منم رفتم تو دل طبیعت کمپ زدم و تمام اون اتفاقات رو تجربه کردم.

      کامنتتون واقعا حالم رو خیلی خوب کرد.

      مدت هاست کامنت های قشنگ و آرامش بخشتون رو میخونم و این در صلح بودن باخودتون رو تحسین میکنم.اوایل که وارد سایت شده بودم وقتی اسم شما رو میدیدم رد میشدم و اصلا تو فرکانس خوندن نظراتتون نبودم اما الان خیلی خوشحالم و خواستم ازتون تشکر کنم بابت وقتی که میذارید و از تجربه هاتون برای ما می‌نویسید

      هر کجا هستید شاد و سلامت و ثروتمند باشید🥰

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: