ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 131


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سحر علیپور گفته:
    مدت عضویت: 2178 روز

    درود بر استاد عزیز و دوستان هم فرکانسی

    سوالی که در این فایل مطرح شد این بود که اگر یکی از افراد نزدیک به شما به موفقیت بزرگی (مالی یا کاری) برسه چه احساسی دارید؟

    این سوال منو برد به سال 91 زمانی که خواهر کوچکترم ماشین خرید

    اون روز اینقدر حالم بد شده بودم و حرص و عصبانیت تمام وجود منو گرفته بود که نه حاضر شدم بهش تبریک بگم و خوشحال باشم و ذوق کنم نه اینکه دلم میخواست برم ماشینشو ببینم که چه رنگی و چه مدلیه و تا مدتها این حال ادامه داشت و اگر کسی هم خبردار می شد و به من تبریک میگفت و ابراز خوشحالی میکرد میخواستم خفه اش کنم

    همش نشخوار فکری داشتم که من که اینهمه سال کار کردم و پس انداز کردم , قناعت کردم و کلی از تفریحاتمو حذف کرده بودم چرا نتوستم زودتر از اون ماشین بگیرم در صورتی که من بیشتر از اون به ماشین نیاز داشتم که بتونم راحت تر برم سرکار ولی اون که یک روز هم سرکار نرفته بود و همش در سفر و مهمانی و تفریح بود نتوسته بود ماشین بگیره

    من حتی ماشینی که دوست داشتم بخرم و عکسش و با همه جزئیاتش روی صفحه موبایلم گذاشته بودم چون این و میدونستم که اگه خواسته ای که دارید و تصویرسازی کنید و یا تصویرش و جلوی چشمتون بذارید زودتر محقق میشود.

    این حرکت خواهرم باعث شد من هم کمتر از یکسال بتونم ماشین بخرم و من متوجه شدم که باور محدود کننده من این بود که خریدن ماشین یه غول بزرگیه که من نمیتونم به تنهایی انجامش بدم و باید یه کسی حمایتم میکرد

    اون حس حسادت و ناراحتی باعث شد من هر روز آگهی های روزنامه همشهری و نگاه کنم و به فروشندگان زنگ بزنم و تلفنی قیمت و اطلاعات بگیرم چون این روبرو نشدن با فروشندگان منو جسور تر میکرد و تلفنی حرف زدن منو با دل و جرات میکرد

    کلی اطلاعات کسب کرده بودم اینقدر حرفه ای شدم که روزی که ماشین مورد نظرمو پیدا کردم با اینکه تو جامعه ما عرف بود که کسی که میخواد ماشین بخره باید با آدم حرفه ای و کار بلد بره و خانمها هم که میخوان ماشین بخرن حتما با یه مرد برن چون از ماشین سر در نمیارن , سرشون کلاه نره ولی من دستم و گذاشتم تو دست خدا و تنهایی رفتم سر قرار و ماشین و دیدم و یک دل نه صد عاشقش شدم و به طور معجزه آسایی فروشنده بهم گفت یه بیعانه بده و ماشین و با خودت ببر و فردا صبح بیا سند و انتقال بدم

    اونشب برای من قابل توصیف نیست, برعکس اون شبی که خواهرم ماشین خریده بود و من اصلا خوشحال نشده بودم , از ذوق و هیجان زیاد دلم میخواست به تموم شهر شیرینی بدم

    اینقدر مسلط رانندگی میکردم انگار سالها ماشین داشتم البته که من سالها در رویاهام پشت رول نشسته بودم و آهنگهای مورد علاقه مو پلی میکردم و خودمو تو ماشینم تصور میکردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    ستایش سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 257 روز

    سلام به استاددوست داشتنی ام و دوستان عزیزم

    وقتی که داشتم این فایل رو گوش می‌دادم متوجه این شدم که وقتی که ما موفقیت افراد رو می‌بینیم و برای اون‌ها خوشحال می‌شیم و تحسینشون می‌کنیم این باعث میشه که یک ایده به ذهن ما بیاد و ما به اون ایده عمل کنیم یا از اون شخصی که موفق شده یه سوال بپرسیم و ازش راهکار چاره رو ببینیم و بپرسیم ازش که چه جوری به اون موفقیت رسیده و ما هم از اون راهکار یا فرمول استفاده بکنیم برای موفقیت اما ذهنیت محدود باعث میشه که ما نه تنها ایده نمی گیریم بلکه هیچ وقت دست به عمل نزنیم و نتیجه نگیریم این باعث ناتوانی و احساس ضعف میشه در واقع میشه گفت باعث احساس عدم لیاقت و اعتماد به نفسم میشه

    و این فرق بزرگ بین دید مثبت و دید منفی به یک موفقیت یا چیزهای دیگه است

    این می‌خواد این مفهومو به ما برسونه که شما با تشویق موفقیت دیگران خودتون هم می‌تونید موفق بشین و از اون شخصی که موفق شده الگو بگیرید برای موفق شدن

    پاسخ س 1. ممکنه بستگی به اون شخص داشته باشه اما واقعاً از صمیم قلب براش خوشحال می‌شم و براش آرزوی موفقیت‌های بیشتری می‌کنم.

    پاسخ س 2. مثلاً یه شخصی بود از اقوام و خویشاوندان من که نمی‌خواست ادامه تحصیل بده من براش ناراحت بودم حتی چند باری به شوخی بهش گفتم که تو نباید این کارو کنی و یا حتی جدی هم در رابطه با این مسئله باهاش حرف زدیم اون شخص خودش به این فکر کرد و گفت من می‌خوام ادامه تحصیل بدم انتخاب رشته‌اشو انجام داد و الان داره تحصیل می‌کنه و موقعی که این تصمیم گرفت احساس من اینجوری بود ک احساس خوشحالی داشتم براش واحساس کردم که این تصمیم خودش بود انگار یه چیزی تو ذهنش جرقه خورد که آره من باید این راهو ادامه بدم

    درسی که من از این موضوع گرفتم این بود که هیچ وقت برای شروع دیر نیست و اینکه ما می‌تونیم با ایمان و آروم بودن و توکل کردن به خدا هدایت بشیم.

    و…. مثال های دیکر ک می توان گفت از بقیه دوستان و همراهانم.

    هر کسی به اندازه تلاش‌های خودش نتیجه می‌گیره توکل کردن به خدا و ایمان داشتن به اون ی‌تونه آرامش قلبی به ما بده چون خداوند منشأ آرامش توی قلب ما و در تمام وجود ماست کردن به خدا من کمک خواستن از اون می‌تونیم به راه‌های درست هدایت بشیم و فقط ما باید ایمان داشته باشیم.

    اگه می‌دونی که باید یه کاری رو انجام بدی حتی به اشتباه اون کارو انجام بده و براش قدم بردار که اگه به گذشته نگاه کردی پشیمون نشی که تلاشتو نکردی حداقل می‌دونی که تمام اون کارایی که باید می‌کردی رو کردی.

    دوست دار شما ستایش️️🫀

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    رضا صدری گفته:
    مدت عضویت: 2352 روز

    سلام و عرض ادب خدمت دوستان و استاد عزیزم

    من از صب که داشتم روی این فایل کار میکردم به یه نکته خیلی خوب رسیدم ،

    اینکه اگر ما ذهنیت قدرتمند کننده داریم ، موفقیت افراد ما را خوشحال و کنجکاو میکند که از او یاد بگیریم ،

    باور های مثبت او را پیدا کنیم ،

    اورا الگویی برای امکان پذیری و تحقق خواسته هایمان در نظر بگیریم ،

    او را به عنوان خطشکن در نظر بگیریم که یک سری از محدودیت هایی که در ذهن ما وجود داشته را شکسته و امکان پذیر کرده و از این فرصت به نفع خودمان استفاده کنیم.

    از موفقیت افراد نزدیک به ما – باور پذیر کننده تر – و – تاثیر گذار تر – در زندگی ما اصلا وجود ندارد ،

    چه بهتر که افرادی در باورهای ما اثر مثبت بگذارند که در نزدیک ترین شرایط به ما بوده اند ، زندگی کرده اند و پیشرفت کرده اند.

    وقتی کسی از اطرافیان مهاجرت کند صد در صد برای ما باورپذیر تر است که میشود مهاجرت کرد تا کسی که نشناسیم و ندانیم که بوده و صرفا فقط داستانش را بشنویم ،

    یا وقتی کسی از دوستانمان در شغلش موفق شود بسیار برای ما باور پذیر تر است که میشود موفق شد تا موفقیت کسی که او را نمیشناسیم و نمیدانیم که چگونه زیسته و فکر کرده است.

    پس چقدر خوب میشود اگر عده زیادی از اطرافیان ما به موفقیت های گوناگون دست یابند…

    من در مورد داستان خودم در مواجه شدن با موفقیت های 4 نفر از دوستان نزدیکم رو با صداقت کامل ، به شرح زیر مینویسم :

    1- یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهم ،

    وقتی شنیدم که در زمان کوتاهی توانسته ماشین و خونه بخرد و کسب و کار انلاین راهندازی کند که حتی لازم نیست زحمت خاصی بکشد ، فقط با وصل کردن کارفرما خارجی به مجری در داخل کشور کلی سود واسطه گری ، ان هم به دلار ، کسب میکند واقعا احساس غریب و حسادتی در وجودم شکل گرفت ، یک زمانی که او حاضر بود با یک حقوق کم بخور و نمیر در یک جا استخدام شود آخه چطور ممکنه به اینجا رسیدن ، من که همیشه از اون ، خودم رو بالا تر میدیدم و این برای من غیر قابل هضم بود.

    اما من تصمیم گرفتم که مثبت نگاه کنم ، با خودم گفتم همینکه دوستی دارم که موفق است بیشتر از دوستی که شکست خورده است به درد من میخورد ، خودم توجیح کردم که دوستی که مراودات مالی با خارج از کشور دارد ، اگر زمانی من هم نیاز به نقل و انتقال پول داشتم میتوانم از او کمک بگیرم ، پس داشتن چنین دوستی بیشتر به نفع من است تا نداشتنش.

    موفقیت او را وقتی نگاه میکنم میبینم کاملا منطقی است ، یک زمانی در ان کسب و کار پادویی میکرده ، پشتکار داشته و یاد میگرفته ، پس تکاملش را کامل رعایت کرده است ، تمرکزش از اول روی همان کار بوده و سعی میکرده خوب همه جوانب رو یاد بگیرد ، روی ترس هایش پا گذاشته و شروع به کار با افراد خارجی کرده ، بخاطر خیری که از جانب کارش به افراد مجری کار در ایران میرسید بسیار راضی بود و خود را منبعی برای رزق و روزی آنها میدید و یادمه یه بار میگفت که بخاطر من فلانی الان ماشین خریده کلی دعا میکنه منو و کلی خوشحال بود …

    2- یک از اقوام هم سن و سال و هم کلاسی من ،

    وقتی فهمیدم در یک شرکت در تهران کار میکند ک حقوق بالایی دارد و ازدواج کرده است ، احساس حسادت کردم ، چون فکر میکردم که او لیاقت ندارد چون من بسیار باسواد تر ، باهوش تر و همیشه در کلاس موفق تر بودم ، با خودم میگفتم چون فلانی پارتی او شده و بخاطر اون ، با همچین حقوق بالایی او را استخدام کرده اند.

    اما الان که دقت میکنم ، او همیشه شخصی بوده که سرش به کار خودش بوده ، من نمیدانم که او چه کار هایی کرده که الان به این جایگاه رسیده ، اما میدانم که اگر چندین سال است که در این جایگاه هست و پیشرفت میکند پس لایقش بوده و تلاش و پشتکار داشته و تکامل خود را طی کرده است ، قطعا باور هایی مثبت به خودش وتوانایی های خودش داشته که توانسته حتی با سواد کمتر نسبت به من در چنین جایگاه شغلی باشد.

    بودن چنین شخصی در زندگی من واقع یک نعمت است چون میتوانم به چشم ببینم که مهم نیست چقدر سواد داری ، مهم اینه که چه باور هایی داری تا بتونی ازش استفاده کنی و اونو تبدیل به مهارت ، شغل ، ثروت و در نهایت موفقیت کنی …

    3- نزدیک ترین دوستم در دوران دانشگاه ،

    اون همیشه در دانشگاه شاگرد اول بود و من شاگرد دوم ، چون زحمت زیادی میکشید و کلی درس میخواند ، اما وقتی که به عنوان نخبه انتخاب شد که توانست از کلی از مزایای آن در دوران دانشگاه و سربازی بهره ببرد احساس کردم که به او حسادت میکنم ، چون فکر میکردم که من بیشتر از او لایق این مقام هستم چرا که من مهارت های زیادی نسبت به او داشتم.

    اما وقتی به زندگی حرفه ای او نگاه میکنم میبینم که به شدت روی درس و دانشگاه تمرکز داشت ، هیچ وقت قدم کجی بر نمیداشت و همیشه فقط به مقاطع بالاتر و بهتر تمرکز میکرد و با پشتکار بالا در بیشتر درس ها نمرات عالی و با اختلاف بالا میگرفت ، فکر میکنم نقطه قوت اصلی او سه چیز بود ، به خودش و مسیرش باور داشت ، تکاملش را رعایت میکرد و تمرکز صد در صد روی درس خوندن داشت ….

    4- یکی از نزدیکترین دوستان الانم و دوران دبیرستانم ،

    زمانی که دیدم برای خودش کسب و کار شخصی راه اندازی کرده و کلی مشتری دارد احساس حسادت کردم چون در کاری مشتری زیادی داشت که من تا قبل آن فکر نمیکردم این کار چنین موفق باشد ، خودم را با جملاتی مثل اینکه مغازه اش ماله خودشان است و در موقعیت خوب مرکز شهر است ، پدرش کلی پول به او داده تا کسب و کارش را راهندازی کند و … قانع کرده بودم.

    اما واقعیت امر این بود که او خودش بسیار پسر کوشا و با پشتکار بالایی بود ، اصلا عجله نداشت ، یکی از نکات مثبتش خیر خواهی بسیار بالایش بود اینکه همیشه من را راهنمایی میکرد و نکته مثبت بعدیش این بود که بسیار تکامل را رعایت میکرد و از کمال گرایی به دور بود ، یادمه اوایل که مغازه را باز کرده بود عکس هایش را نشانم داد که چقدر محصول با تنوع کم آورده و الان بعد از دو سال به این جایگاه در فروش رسیده است…

    ممنونم از استاد عزیزم که زحمت این فایل با آگاهی های خوب رو کشیده اند و دوستان عزیزی که کامنت های تاثیر گذار و خوب مینویسند ، برای همه آرزوی موفقیت و حال خوب و زندگی سرشار از لذت دارم :)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مرضیه اسماعیلیان گفته:
    مدت عضویت: 1254 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ربنا ایاک نعبد و ایاک نستعین

    عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوست داشتنی

    خدا قوت

    من مدتیست که دارم روی خودم کار میکنم استاد جانم،،

    بعد از مدت ها دوباره انگار به سایت شما هدایت شدم و با قدم اول دوره دوازده قدم شروع کردم،،

    خدا رو هزاران مرتبه شکر بابت هدایت هاش،،

    من دنبال موفقیت بودم هستم اما انگار همش دور خودم میچرخیدم،هزینه های سنگین و دوره ها و اساتید مختلف،،

    و در نهایت افسردگی و احساس ناامیدی و پذیرفتن اینکه خدا برای من نمیخواد که ثروتمند بشم

    اما ناخودآگاه با توجه به اینکه قبلا عضو سایت شده بودم ولی ارتباط نگرفتم و هیچ فعالیتی نداشتم دوباره به هدایت خداوند آمدم سراغ سایت و از فایل های رایگان و قدم اول و کتاب های استاد عزیزم شروع کردم،،

    انگار شعله ی درونم که برای رسیدن به موفقیت داشت خاموش میشد دوباره زبانه کشید و یه انگیزه ی جدید در من ایجاد شد که باید راهی باشه و شروع کردم،،

    من از موفقیت دوستانم به شدت خشمگین میشدم و آتش حسادت در درونم میسوخت،،

    هنوز هم گاهی به شدت واکنش نشون میدم با عصبانیت و برافروختگی و پرخاشگری متاسفانه

    ولی با استفاده از کلمه به کلمه مباحث استاد که تمام روز و شبم از لحظه ی بیداری دقیقا تا لحظه ی خوابیدن شده تکرار فایل های استاد برای تغییر باورهایم،، دارم سعی میکنم مسیرم رو و باورم رو نسبت به موفقیت افراد نزدیکم تغییر بدم،،

    من احساس ضعف و ناتوانی میکردم و چون برای موفقیت بسیار تلاش کرده ام ولی هیچ دستاوردی تقریبا که قابل لمس باشه نداشتم، به شدت احساس حقارت میکردم و حسادت و عصبانیت من بیشتر می‌شد،،

    ولی به لطف پروردگار توی همین مدت کم، خیلی حالم بهتر شده،،

    باور کردم و پذیرفتم که من مسیر رو اشتباه میرفتم و گرنه منم میتونم به آنچه که دوستانم رسیدن حتی بهتر از اون ها و راحت تر از اون ها برسم،

    و این پذیرش انگیزه ای شد تا ظرف وجودم رو از دانسته های نادرست خالی کنم،،

    و به مدت با تغییر نگرش و باورهام به محیط پیرامون خودم نگاه کنم،

    و به جای حسادت و عصبانیت،، به خودم بگم دنیا پر از فراوانی ست،

    نعمت ها و فرصت ها هر روز بیشتر میشه،،

    کارها هر روز راحت تر و آسان تر،،

    و خواسته ها دست یافتنی ترند اگر با احساس خوب، در مسیر درست تلاش کنم،

    بنابراین با قدرت،،

    دارم با تکرار فایل ها و نوت برداری از اونها،

    با خلاصه کردن فایل ها وضبط اونها با صدای خودم،،

    برای تغییرات بزرگ خودم رو آماده میکنم،،

    من همیشه از اینکه سنم هر روز داره میره بالا و فرصتی برام نمونده بسیار میترسیدم،

    از حرف مردم، قضاوت دیگران وحشت داشتم، از نگاه سنگین اطرافیانم، به شدت آزرده میشدم،،

    اما به فضل خداوند و هدایت های بی مثالش،،

    احساس میکنم تازه قراره برگردم به جوانی و زندگی رو به شیوه ای زیباتر زندگی کنم،

    از لحظه هام لذت ببرم و به جای ترس و نگرانی های احمقانه به خداوند که قدرت مطلق و برتر جهان هستی هست، کمک بگیرم تا زندگیم را آن گونه که می‌خواهم خلق کنم،،

    من خیلی خوشحالم،،

    حالم عالیه،،

    توی خیابون رد میشم دائم به فراوانی ها و زیبایی ها دقت میکنم و بالاخره تمام ذهن و فکرم شده فایل های استاد،

    زندگیشون میکنم،

    من به موفقیت و ثروتمند شدنم ایمان دارم،،

    و مطمئن هستم که خداوند مرا هدایت و حمایت میکنه،،

    و من به زودی میام و از دستاوردهای بزرگی برای شما استاد انگیزه و امید،،

    صحبت میکنم،،

    استاد جانم خدا رو بابت وجود ارزشمندتون سپاسگزارم،،

    از شما و عشقتون مریم خانم متشکرم

    صمیمانه با تمام وجودم عمر باعزت، زندگی با لذت،

    خیر و سلامتی و سعادت دنیا و آخرت رو از درگاه خداوند بی همتا خواستارم

    دوستتون دارم به امید دیدار از نزدیک ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    حدیث گفته:
    مدت عضویت: 768 روز

    سلام.به همه عزیزان

    موفقیت نزدیکانم که یکی رانندگی یادگرفت رفت آموزش وقبول شد خودش رانندگی میکرد

    یکی دیگه درس خوندوبه شغل خیلی خوبی رسید

    یکی دیگه خیلی رابطه اش با همسرش خوب بود ودر رفاه زندگی میکرد و خیلی خوشحال بود

    یکی دیگه برا خودش درآمد کسب کرد وبرا خودش طلای زیاد لباس وهرچی دوست داشت می‌خرید

    و نخواستم اسم اونا رو بگم

    یاد گرفتم که از موفقیت اونا خوشحال بشم وشکر گذاری کنم ومطمئن شدم که من هم میتونم به موفقیتی که می‌خوام برسم

    من با پرسش وکاوش کردن زندگی و رفتار اونا ایده گرفتم که وقتی موفقیتی دوست دارم باید اول اون بخوام یعنی براش باید کاری بکنم که بتونم بهش برسم.بدون اینکه دیگران خوششون بیاد یا نیاد

    ایده گرفتم که وقتی چیزی می‌خوام باید حتما وصدرصدی بخوام که این عزم من جزم میکرد که هر طور شده با تلاش مداوم حتما بهش برسم

    با اینکه همسرم مخالف رانندگی کردن من بود ولی چون خودم خوشم میومدراضیش کردم که من هم اسم بنویسم و امتحان بدم بخدا تو ذهنم می ترسیدم که فچقبول نکنه ولی وقتی از خدا خواستم به طرز عجیبی قبول کرد با تلاش وصبروتوکل بعضی وقتا اگه رد میشدم صبر میکردم پولامو کم کم جمع میکردم دوباره اسم می‌نوشتم ،اینطوری اون ترسی که نکنه همسرم سرزنشم کنه یا بهم پول نده رو برای خودم برطرف میکردم وگفتم اگه برا اون شده براون هم میشه ومن هم میتونم

    وخداروشکر با این ایده تونستم رانندگی قبول بشم ویاد بگیرم

    بعد دیدم که فلانی چقدرابطه اش با همسرش خوبه

    دوباره همون راه حل اومدخیلی حس خوبیه وقتی این حس منو راهنمایی می‌کنه اول شکرگذاری کردم

    ودر شرایطی که ما خانوادها کنار هم بودیم نگاه میکردم که در این لحظه یا در این چالش زندگیشون چطور حرف میزنه ،چه کاری انجام میده حتی به حرکات بدنشم هم دقت میکردم بعد باهاش حرف میزدم که بفههم وقتی میخواد این چالش رو تعریف کنه چطور تعریف می‌کنه آیا در فکرش عصبانیه یا صبور وعاقله

    این ایده برای من خیلی خوب بود عالی بود

    من از اون درس گرفتن که باید اول صبور بود مهربان بود وبا مهربانی بدون یه اینکه کسی رو مقسر بدونم

    قبول کنم که چالش زندگی وجود داره ،سختی وآسانی در زندگی همیشه هست باید با آرامش و صبوری سختی رو پشت سر بزارم وبا آرامش بشینیم با هم صحبت کنیم و درباره سختی با کسی صحبت نکنم اگه هم صحبتی پیش اومد با حس خوب وکوتاه دربارش صحبت کنم.این هم برای من عالی بود

    واز موفقیت شغلی وبه درآمدرسیدن دیگران دوباره اول شکرگذاری کردم وازشون پرسیدم که چطور به این شغل رسیده وکسب درآمد کرده

    دیدم واقعا در خلوت خودش چقد زحمت کشیده و استمرار داشته چقد خونه مونده وجایی نرفته و تمرین کرده تا موفق بشه ودر زمان بسیار طولانی…

    ومن یادگرفتن برای موفقیت زیاد باید در زمان طولانی استمرار داشته باشم و حتما من هم تلاش فیزیکی و قدم واقعی بردارم.راستی رفتم یه حرفه از آرایشگری یاد گرفتم البته سخت بود ولی الان من هم درآمد هرچند کم ولی از صفر به درآمد رسیدم تونستم چیزایی که دوست دارم هرچند جزیی برا خودم بخرم

    خدارو شاکرم که با این ایده واین فرمول میتونم از بقیه درس بگیرم ،ایده بگیرم ومن هم حتی اگه قدم کوچک باشد میتونم به موفقیت ها وآرزوهایم برسم

    رانندگی برام آرزو شده بود.وقتی به اون رسیدم انگار تمام دنیا به نام من شده بود.به خودم ثابت کردم وقتی این شده بقیه آرزوها هم میشود با توکل با صبربا تمرین و تلاش واقعی ویادگرفتن درس از استاد عزیزم.به قول استاد وقتی حست خوب باشه رومونتوم مثبت باشی ناخودآگاه به راه درست متناسب با شرایط هدایت میشوی.خداروشکر وتشکر فراوان از استاد عزیزم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    حدیث گفته:
    مدت عضویت: 768 روز

    سلام.خدمت استاد عزیز

    جواب سوال اول:اگر یکی از نزدیکان به موفقیت برسد چه احساسی دارم

    من یکسال بعد ازعضویتم در سایت از طریق نشانه ها که هرچی فایل ها رو گوش میکردم رضایت دلچسبی نداشتم فهمیدم که سمهایی در من باید حذف شود ویکی از آنها سم حسادت بود که با شکرگذاری از طرف اون شخص ویا تبریک گفتن بهش ویادگرفتن اینکه من هم چطور میتونم موفق بشم این سم رو در خودم حذف کردم والان هم بیشتر وقت‌ها مراقبت میکنم که سربازنکندخدارو هزار بار شاکرم قبل از اینکه دوره های استاد رو شروع کنم اینو رو خودم کار کردم

    وباید بگم وقتی کسی موفق میشود خیلی خوشحال میشم وفوری ماشاالله و الحمدالله میگم وبعد بهش تبریک میگم پدر فرصت مناسب ازش میپرسم که چطور به این موفقیت رسیده است.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2399 روز

    سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین

    موفقیت افراد: جدیدا کسانی از فامیل رو دیدم که خیلی از وسایل خونشون رو عوض کرده بودن.

    احساس من: حسادت، چرا من نتونستم؟ چرا من انقدر پول ندارم که این چیزها رو بخرم؟ جواب ذهنم: عرضه ندارم ته تهش تو ذهنم به همسرم هم ایراد میگرفتم ( البته اینو خیلی برای خودم تکرار میکنم که اگر قرار باشه همسرم این پولها رو تهیه کنه من هم باید در اون مدار باشم که نیستم)

    از چه زاویه ای میتونم موفقیت این افراد رو ببینم که برای من الهام بخش باشه برای پیشرفت کردن؟

    بیشتر سعی میکنم باهاشون در ارتباط نباشم که هی نرم تو حالت مقایسه کردن، اما میدونم این خیلی راه خوبی نیست باید یه راهی پیدا کنم که درآمد داشته باشم، من سر کار میرم، شغلم رو هم خیلی دوست دارم اما درآمدم خیلی کمه!

    چه درس هایی میتونم بگیرم از مسیری که اونها برای موفقیت طی کرده اند؟

    اولین تفاوتی که به ذهنم میرسه اینه که اونا خیلی راحت خرج میکنن، برای هر چیزی! ولی من برای چیزهای کوچک هم باید حساب و کتاب کنم، یه چیزی تو ذهنم میگه تو هم خرج کن پول میاد ولی یه ترس هم در کنارش دارم که اگه نیاد چی؟! و این اجازه نمیده بدون فکر خرج کنم چون تهش برای خرید یکسری چیزها پولی نمیمونه و من مجبور میشم به پولی که قول دادم کنار بذارم دست بزنم! و در آخر هم چیزی نمیمونه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      عذرا خیمه بزرگ گفته:
      مدت عضویت: 200 روز

      سلام به نگین عزیزم

      من هم بااین مورد مواجه شدم خیلی زیاد اما هیچ وقت حس حسادت بهم دست نداده بلکه باخودم گفتم چه خوب که اینهارو میبینم وبرای من هم انگیزه میشه

      واینکه گفتین راحت نمیتونید پول خرج کنید من هم همینطوری هستم اما خب وقتی به همون افراد نگاه میکنم که وسایل جدید خریدن میبینم هموشون با وام وقسطی این کارو کردن وبعد با خودم میگم استاد گفته وام و قسط راه درست نیست این یعنی اینکه من لیاقت اینو ندارم که چیزی رو به صورت نقد بخرم

      خیلی دوست دارم به اون مرحله ای برسم که خیلی راحت پول خرج کنم وهر انچه را که نیخواهم به صورت نقد بخرم

      امیدوارم بار دیگر که کامنتتو میخونم این باگت برطرف شده باشه

      ارزوی موفقیت دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    اسماعیل عجیلی گفته:
    مدت عضویت: 259 روز

    سلام ب استاد و دوستان .این فایل واقعا ارزشمنده چرا ک من امروز قسمتی از وجود خودم را متوجه شدم ک باور محدود کننده دارم .جاهایی ک موفقیت کسی را میفهمم قسمتی از وجودم خوشحال میشه ولی الان متوجه شدم ک این خوشحالی در واقع ظاهری و نوعی ماسک زدن هست ولی قسمت اعظم وجودم حس بیچارگی و یاس و ناامیدی را فرا میگیره ک چرا من نمیتونم و چرا هایی ک مظهر شیطان هستند در من شکل میگیره

    اینجا تعهد میدم ب خودم ک دیدگاه خودم و باورم را نسبت ب موفقیت دیگران ب سمت الهام گرفتن و ایده گرفتن سوق دهم و از خداوند میخوام ک کمکم کنه .ممنونم از وجودتون استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2399 روز

    سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین

    این فایل در پاسخ به موضوع زیر نشانه ی روزم شد:

    موفقیت افراد: کسانی که مهاجرت کردن به شهر بزرگتر

    احساس من: احساس قربانی بودن، چون همسرم نمیاد که بریم با اینکه شرایطش رو هم داریم، چون از پارسال تا الان چند بار شرایطش شد اما لحظه آخر به سرانجام نرسید، یا بد موقع بود و نشد بریم و قربانی شرایط شدیم!

    از چه زاویه ای میتونم موفقیت این افراد رو ببینم که برای من الهام بخش باشه برای پیشرفت کردن؟

    تحسینشون کنم، وقتی اون تونسته بره من هم میتونم

    چه درس هایی میتونم بگیرم از مسیری که اونها برای موفقیت طی کرده اند؟

    1) اونا وابسته به خانواده نیستن، نگین آیا تو هم اینطوری هستی؟ نه من قبلا خیلی به مامانم وابسته بودم اما الان که مامانم نیست، این وابستگی رو به بابام پیدا کردم، چند وقته درگیرشم اینکه مدام برم بهش سر بزنم برام سخته اما خودم رو مجبور میکنم برای اینکه بابام غصه نخوره!!! دارم رو خودم کار میکنم، فاصله ی زمانی رو نتونستم کم کنم هر هفته میرم اما مدت زمانی که پیشش هستم رو کمتر کردم، پس منی که خودم وابستگی دارم نمیتونم از همسرم انتظار داشته باشم به خانواده اش وابسته نباشه و بعد بگم اون مقصره اون وابسته است!

    2) اون افراد شجاع هستند، در واقع باید بگم ایمانشون زیاده، هر موقع نزدیک به رفتنمون میشد اولین چیزی که تو ذهنم میومد بیمار شدن پسرم بود، میگفتم اگرر یک زماااانی مریض بشه من هم سر کار میرم پسرم پیش کی بمونه؟ خب عزیزم شاید نترسه و تنها تو خونه بمونه خدا مواظبشه شاید هم اصلا مریض نشه!!!

    3) یا یه فکر دیگه اینه که تو شهر دیگه، زمانی که من سر کارم با زمان مدرسه رفتن پسرم یکی نیست و این ذهنم رو مشغول میکنه، خب اینم راه حل داره همین الان دو تا راهکار براش پیدا کردم نگین بسپار به خدا خودش درستش میکنه.

    4) من حس میکنم کار کردن تو شهر بزرگ زیادتر و سخت تره، در واقع از زندگی تو شهر بزرگ میترسم، نگین اولش سخت به نظر میاد وقتی میری توی کار عادی میشه برات.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    الهه قربانی گفته:
    مدت عضویت: 468 روز

    من اول تو برگم نوشتم به یکسری حسادت میکنم به یکسری نه، مثلا از موفقیت شوهرم خوشحال میشم (شاید چون خیرش به منم میرسه) ولی شاید از موفقیت دوستم ناراحت شم ولی بیشتر که فکر کردم متوجه شدم بیشتر وقتایی حس حسادت درونم شکل میگیره که اون شخص به خواسته‌ای که من قبلا داشتم و نتونستم برسم و کنار گذاشته شده رسیده ولی من نتونستم برسم، یجورایی انگار داغ دلم از شکستم تازه میشه

    ولی اگر مثلا هدف جدیدی برای خودم تعریف کردم و یهو میبینم یکی تو اون زمینه خیلی موفق شده این حس خوبی بهم میده

    شکر خدا از بچگی در زمینه‌ی روابط و سلامتی و… همه‌چی خوب بوده برام

    ولی در زمینه‌ی مالی باورهای نادرست زیادی دارم، فکر میکنم به همین دلیلم هست که اکثر حس حسادت‌هام تو این زمینه ایجاد میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: