رابطه ی ما با انرژی ای که «خدا نامیده‌ایم» - صفحه 8 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2470 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ابراهيم گفته:
    مدت عضویت: 3788 روز

    بنام خداوند مهربان

    سلام به همه دوستان و هم فرکانسی های عزیز خصوصا استاد عباسمنش دوست داشتنی و گروه نازنینش

    چند وقت پیش توی تلگرام یه خبری دیدم که نوشته بود حداکثر تا سی سال دیگه دانشمندان روند پیری رو برعکس می کنن یعنی یه آدم پیر به جای اینکه پیرتر بشه جوانتر میشه

    دوستان یادتون نره ما اشرف مخلوقات هستیم

    قدرت خداوند توی وجود ماست

    واسه همین توی آموزه های دینیمون گفتن اگه خودت رو بشناسی می تونی به خدا شناسی برسی

    وقتی میگن مورچه می تونه چندین برابر وزن خودش رو بلند کنه به نظر من ، انسان هم می تونه

    یه روزی انسانها می فهمن که چکار کنن تا اینقد قوی بشن

    توی وجود ما نیروهای اسرار آمیزی هست که باید کشفشون کنیم و بهشون برسیم

    شاید بارها شنید باشین انسانهای لاغر و نحیفی که تو مواقع اضطراری کارهای خارق العاده ای کردن

    مثالهاش توی اینترنت پر هستش ، یادمه قدیمها تلوزیون یه مستندی نشون میداد که یه آقای آمریکایی زیر اتومبیلش داشته تعمیرات انجام میداده که جک از کار می افته و آقاهه زیر ماشین گیر میکنه و خانمش که یه زن لاغر مردنی بود و شاهد این ماجرا بود بطور خار ق العاده ای ماشین رو بلند میکنه و شوهرش رو نجات میده

    خلاصه مطلب اینکه

    دوستان شیطان و لشگریانش از اول خلقت آدم تا حالا مشغول گمراه کردن انسان ها بودند

    و به نظر من توی خیلی از این باورهای غلط دست داشته و همیشه توی تاریخ کسانی بودن که ذهن ها رو منحرف کردن تا انسانها خودش رو محدود و ضعیف ببینن ، تا بتونن از انسانها سوء استفاده کنن

    اینکه یه ورزشکار یه تایم و زمان خاصی توی عمرش می تونه حرفه ای ورزش کنه یکی از اون باورهاس و نمونه های که این باور رو نفی می کنه خیلی زیاده ، خیلی زیادن ورزشکارهای که از سن سی سال به بعد شروع کردن و اسطوره شدن

    بیاید همه باهم ذهنمون رو از افکار و باورهای که عامه مردم دارن پاک کنیم و مثل افراد خاص ، مثل اسطورها ها فکر کنیم

    ما انسانیم ، موجوداتی که بدون هیچ محدودیتی می تونن توی همه جنبه ها رشد کنن

    با آروزی موفقیت، ثروت ،سلامتی ، خوشبختی ، آرامش ، آسایش واسه همه هم فرکانسی های عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  2. -
    ماه پیشونی گفته:
    مدت عضویت: 3260 روز

    سلام دوستای گلم

    من هرموقع میخام قانون جذب و ساز و کار جهان و قوانین کیهانی رو به خودم یادآور بشم میرم این متن رو میخونم و خیلی دید منو همیشه باز میکنه و وقتی میخونمش حس خوبی به سراغم میاد و خیالم راحت میشه از بابت اینکه همه چیز دست منه.. همه چیز

    دوست داشتم این متن رو برای شما هم به اشتراک بزارم تا بخونین و ازش درسای زیادی بگیرین :)

    تجربه بازگشت از مرگ آقای زمانی:

    تجربۀ آقای محمد زمانی که در سن 26 سالگی برای او رخ داده یکی از کاملترین و پر جزئیات ترین تجربیات ایرانی است. آقای زمانی در حال نوشتن کتابی در زمینه تجربه خود است ولی خلاصه ای از تجربۀ ایشان با کسب اجازه در اینجا آمده است:

    من اکنون 65 سال دارم. این اتفاق در سال 1355 برایم رخ داد و من در آن موقع 26 سال داشتم. محل زندگی خانوادۀ ما شهر اصفهان بود ولی من در آن وقت به خاطر شغلم در شهر مشهد ساکن بودم. من صبح خیلی زود ساعت 2 صبح با ماشین خود از مشهد به سمت اصفهان به راه افتادم. جاده مشهد به اصفهان در آن روزها به خوبی اکنون نبود و یک بانده بود. در جائی از راه نزدیک به قوچان ناگهان متوجه شدم که یک جیپ لندرور از روبرو در باند من آمده و با سرعت به طرف من نزدیک می‌شود. من سعی کردم که ماشین را به سمت راست کشیده و از برخورد با او اجتناب کنم، ولی شانه کنار جاده باریک بود و ارتفاع جاده از زمین بالاتر بود و فضای زیادی برای مانور نداشتم و علی رقم تلاشم با او تصادف کردم. ماشین من چند معلق خورده و از جاده به پایین افتاد. من از ناحیه سر و گردن و ستون فقرات و در بسیاری از قسمتهای بدنم جراحات زیادی دیدم. فکر می‌کردم که هر لحظه ممکن است جان بسپارم. ولی بعد از چند دقیقه یک اتوبوس که از آنجا رد می شد صحنه تصادف را دیده و توقف کرد و من را بالاخره به بیمارستان کوچکی در شهر قوچان بردند. در آنجا من به اتاق عمل برده شدم و کادر بیمارستان بلافاصله مشغول کار روی بدن من شدند.

    بدن من شکستگی و جراحات عمیق و زیادی داشت و من درد بسیاری داشتم. با این حال وقتی روی تخت بودم نگرانی‌ها و افکار مشوش زیادی به فکرم هجوم آورده بودند. مثلا نگران این بودم که مبادا به خاطر این تصادف نتوانم سر موعد به محل کارم بازگردم و شغلم را به کس دیگری بدهند. در همین حال به این نیز فکر می کردم که ای کاش نصیحت یکی از دوستانم که من را به انتخاب این شغل تشویق کرده بود را گوش نکرده بودم. از دست او خیلی خشمگین بودم و او را به خاطر اینکه دور از خانواده ام زندگی می کنم و به خاطر تصادفم مقصر می دیدم. نگران این بودم که مادرم اگر بفهمد چه حالی خواهد داشت و حتی نگران ماشینم که در تصادف از بین رفته بود بودم. در حقیقت من از دست همه چیز و همه کس مستاصل یا عصبانی بودم و فکر می کردم در دنیا هیچ چیز سر جای خودش نیست و ذهنم پر از گله و شکایت بود.

    در بیمارستان من را بیهوش نکردند و به حالت کما نیز فرو نرفتم و نخوابیدم. به یاد دارم که یکی از پرستارها زن جوانی بود که شاید حدود 22 سال داشت و به نظر تازه کار و کم تجربه می‌رسید. او زیبا بود و من با خودم فکر می کردم که ای کاش حالم خوب بود و می توانستم با او صحبت کرده و دوست شوم. ولی بعد از مدتی دوباره دردهای بدنم حواس من را از این افکارم پرت ‌کردند و توجه من مرتب بین دردها و جراحاتم و افکار متعددی که داشتم تغییر می کرد.

    ناگهان برای من همه چیز تغییر پیدا کرد. احساس بسیار خوبی بر من غلبه کرد و آرامش زیادی پیدا کردم. برعکس چند دقیقه قبل، اکنون احساس می کردم که همه چیز در جهان صحیح و سر جای خودش است و آن گونه است که باید باشد. به هر شیئی که نگاه می کردم یا در مورد هر موضوعی که فکر می کردم اطلاعات بسیار زیادی در مورد آن به من الهام می شد و همه چیز را راجع به آن پدیده یا شیئ به خوبی درک می کردم و می فهمیدم که آن پدیده یا شیئ همان طور است که باید باشد.

    من به آن پرستار زیبا نگاه کردم و متوجه شدم که او نسبت به قبل برایم کمی متفاوت به نظر می رسد. برای نگریستن به او لازم نبود که رویم را بچرخانم، بلکه من در آن واحد او را از تمام جهات می‌دیدم و احساس می کردم که گویی به تمام وجود او محاط هستم. در حقیقت حس می کردم در تمام بیمارستان و هر نقطه آن حضور دارم. این توانایی تازه من و تغییر نوع نگریستن من به همه چیز برایم کمی عجیب به نظر می‌رسید. ضمنا من به هر چه می‌نگریستم در آن زیبایی و خوبی می‌دیدم.

    چیز عجیب دیگری که متوجه شدم این بود که اکنون وقتی به آن پرستار جوان می نگریستم تمام افکار و احساسات او را نیز می توانستم ببینم و درک کنم. دیدم که نگرانی و تشویش زیادی دربارۀ حال من داشت و پیش خودش فکر می کرد که حیف از این جوان که دور از خانه و شهر خود در حال تلف شدن است. من سعی کردم که به او دلداری بدهم و به او گفتم که برعکس، حال من خیلی خوب است و در حقیقت هیچ وقت در زندگی این قدر حالم خوب نبوده است و نیازی نیست که نگران باشد. ولی با تعجب می دیدم که او هیچ توجهی به حرفهای من نمی کند و حتی به سمت من نگاه هم نمی کند و برعکس به نقطۀ خاصی خیره شده است. من سعی کردم جهت نگاه او را دنبال کنم تا ببینم به کجا چشم دوخته است. دیدم او به بدنی می نگرد که روی تخت بیمارستان است. وقتی که بدن را دیدم جا خوردم. این شخص به من شباهت خیره کننده ای داشت. ولی هنوز نمی‌توانستم باور کنم که این کالبد خود من است. پیش خودم فکر کردم چطور چنین چیزی ممکن است؟ آیا من برادر دوقلویی دارم که از آن خبر نداشته ام و اکنون در بیمارستان است؟ من سعی کردم به شانۀ آن پرستار دست بزنم تا توجه او را به خودم جلب کنم ولی در کمال تعجب دستم از شانۀ او رد شد.

    من از چیزهایی که می دیدم و طوری که همه چیز به نظر می آمد شگفت زده و گیج شده بودم. وقتی به دستم و به بقیۀ بدنم نگاه کردم دیدم بدنم حالتی بلوری و شفاف دارد و نورانی است. از ذهنم خطور کرد که نکند من مرده باشم و به یاد مادرم افتادم که چقدر از مرگ من ناراحت خواهد شد. ناگهان خود را در منزلمان در اصفهان و نزد مادرم یافتم. این به طور عجیبی اتفاق افتاد که نمی دانم چطور آن را توضیح دهم. گویی وجود من به دو نیمه تقسیم شده بود که هر نیمه کامل بود و من بودم. یکی در بیمارستان حضور داشت و یکی پیش مادرم. من در هر دو مکان حضور کامل داشتم و از تمام اتفاقات هر در مکان خبر داشتم. من با خود فکرد کردم که او را غافلگیر کرده و خوشحال کنم و به همین خاطر او را از پشت بغل کردم. ولی دستهای من بدون هیچ مقاومتی در او فرو رفتند. من تعجب کردم و سعی کردم با او حرف بزنم ولی او نیز توجهی به من نکرد.

    من به یاد یکی از معلمان سابقم افتادم و بلافاصله نزد او بودم. به هر کسی که نگاه می کردم می توانستم افکار و احوال و حتی وضع معیشتی و مالی آن شخص را بفهمم و استرس ها و نگرانی های او را درک کنم. مثلاً به یاد دارم که معلمم در آن موقع دربارۀ پسرش فکر می کرد و من در همان حال می توانستم پسر او را نیز ببینم. من در مورد چند دوست و خویشاوند دیگر نیز فکر کردم و نزدیک یک به یک آنها رفته و سعی در ارتباط با آنها کردم ولی گویی هیچ کسی من را نمی دید و صدای من را نمی شنید. متوجه شدم که تلاش فایده ای ندارد و نمی توانم به طور عادی با کسی ارتباط برقرار کنم.

    در طول تمام این وقایع من هنوز در بیمارستان هم حضور کامل داشتم و شاهد همۀ اتفاقات آنجا هم بودم. دیدم که در بیمارستان دکترها من را متوفی اعلام کردند و یک برگه را مهر و امضاء کردند و در پرونده من گذاشتند که نوشته بود «مریض احیاء نشد. آزمایش میدریاز دوبل انجام شد ولی موفقیت آمیز نبود. مرگ قطعی اعلام شد.» روی بدن من یک ملحفه کشیدند و آن را از روی تخت بلند کرده و به روی یک تخت چرخ دار گذاشتند و به اتاقی که در آن درگذشتگان را به طور موقت نگاه می داشتند بردند. طبق گزارش پزشکی من 32 دقیقه بعد دوباره زنده شدم ولی در این 32 دقیقه چیزهای بسیاری را دیدم و تجربه کردم.

    من در جائی از تجربه ام از یک تونل عبور کردم و با سرعت به سمت نوری درخشان حرکت کردم، ولی نمی دانم دقیقاً در چه نقطه ای از تجربه ام بود زیرا زمان برایم معنای خود را از دست داده بود. احساس عبور از این تونل مانند عبور از یک قیف بود که یک سر آن پهن و سر دیگر آن باریک و تنگ است و احساس می‌کردم در این تونل به جلو فشار داده می‌شوم. این تونل خیلی طولانی و بسیار تاریک بود، ولی من در این تاریکی احساس مطلوبی داشتم و هیچ ترس و نگرانی وجود نداشت. من به طرف یک نقطه نورانی می‌رفتم که احساس می‌کردم که در آن عشق زیادی وجود دارد. نور من را دوست داشت و به شدت به سمت خود جذب می‌کرد. وقتی به نور رسیده و به آن متصل شدم تمام باورهای من تغییر یافتند. در آن هنگام درک و فهم عمیقی از همه چیز پیدا کردم. می‌فهمیدم که اینها دانش و حکمتهایی متعلق به خود من و از من بودند، ولی تنها در زمانی که در دنیا می‌زیستم به طور موقت از آنها دور شده و آنها را فراموش کرده بودم. زندگی من در دنیا مانند کرم ابریشمی بود که در یک پیله قرار دارد و گمان می‌کند تمام دنیا همین پیله است و خود را وابسته به آن می‌داند و با همین دنیای کوچک خود را سرگرم کرده است. ولی اکنون مانند یک پروانه بودم که از پیله خود بیرون آمده است. من آزاد و رها بودم و بزرگی و عظمت جهان را درک می‌کردم. هنگامی که در پیله بودم، از زیبایی و عالی بودم آنچه فرای آن است بی خبر بودم و تمام دلخوشی و وابستگی من به آنچه در پیله می‌یافتم محدود بود، به دنیا و تمام چیزهای آن.

    من به مکانی نورانی و دلنشین رفتم که احساس کردم خانه و وطن حقیقی من است و من به طور کامل به آن جا تعلق دارم و زندگی من در دنیا مانند تبعید یک نفر به جزیره ای دورافتاده و ناسازگار است. مانند وقتی که سالها از وطن و خانه خود دور بوده‌اید و وقتی که به آن بازمی‌گردید تازه می‌فهمید که چقدر در مقایسه قبلا در غربت و سختی بوده‌اید و چطور اینجا همه چیز برایتان آشناست و اینجاست که راحتی و صمیمیت و محبت و عشق واقعی منتظرتان است.

    در این مکان گذشته و آینده و دور و نزدیک و تاریک و روشن معنائی نداشت وخاصیت خود را از دست داده بود. همه چیز عالی و در حد کمال به نظر می رسید. ارواح دیگری نیز آنجا بودند و می دیدم که بعضی نور و امکان بیشتر و بعضی نور و امکان کمتری نسبت به من دارند. ولی من نسبت به آنانی که از من پیشرفته تر و نورانی تر به نظر می رسیدند ذره ای احساس قبطه نمی کردم. کاملاً برایم روشن بود که آنها ظرفیت و رشد خود و من ظرفیت و رشد خود را دارم و هرکدام از ما در جا و موقعیتی هستیم که باید باشیم.

    هنگامی که من نزد مادرم و بقیۀ دوستان و اقوام رفتم احساس گنگی داشتم که وجودی دائماً و سایه وار من را همراهی می کند. ولی اینقدر حواس من به سمت کسانی که می خواستم ببینمشان معطوف بود و در افکار خودم بودم که توجهی به او نکرده بودم. ولی حال که به او توجه می‌کردم احساس می‌کردم که او وجودی بسیار نورانی و ارزشمند و مقدس است که همیشه و در تمام لحظات زندگی همراه من بوده است. احساس کردم که او من را به طور کامل و بشدت دوست دارد و من نیز او را بشدت دوست داشتم و بین ما عشقی عمیق و نامشروط وجود داشت. او آنچنان جذاب و زیبا و بدلنشین بود که بلافاصله با تمام وجود مجذوب او شدم. پیش خود فکر کردم آیا او امام زمان یا پیامبر است؟ فکری از من گذشت که او بالاتر از امام زمان یا پیامبر می باشد. ارتباط ما از طریق تله پاتی و فکر بود. او هر سؤالی که من داشتم را بلافاصله و به طور کامل جواب می‌داد، به طوری که دیگر نکته ندانسته‌ای و سؤال دیگری در مورد آن باقی نمی‌ماند. هر موضوعی که می‌فهمیدم و هر آنچه در پیش روی خود می‌دیدم در کمال بود. اگر تمام دانشمندان دنیا جمع می‌شدند نمی‌توانستند یک نقطه از آن را طوری تغییر دهند که بتواند آن را بهتر یا زیباتر کند.

    من درک کردم که هر کسی که می میرد یک راهنما دارد. فقط بعضی از ارواح چنان در دنیای خود غرقند که هیچ وقت متوجه این راهنما نمی شوند. به عنوان مثال افرادی را می دیدم که سالیان زیادی بود که مرده بودند ولی هنوز نگران اموال خود یا مسند خود یا چیز دیگری از دنیا بودند و متوجه نبودند که مرده اند و روح آنها هنوز در دنیا و روی زمین اسیر بود. روحی را می‌دیدم که سالها بعد از مرگ خود هنوز به دفتر کار و ریاست خود می‌رفت و سعی می‌کرد که مانند دنیا کاغذها را امضاء کند، بدون اینکه متوجه باشد که قادر به چنین کاری نیست. فهمیدم که هرگونه وابستگی دنیائی شدید می تواند روح ما را حتی بعد از مرگ اسیر خود نگاه دارد و از صعود آن جلوگیری کند.

    افرادی را دیدم که خودکشی کرده بودند و شرایط آنها از همه بدتر بود. آنها کاملاً در اسارت به سر می بردند و امکان ارتباط با کسی را نداشتند. گاهی ارواح آنان برای سالیان دراز عزیزان و نزدیکانشان در دنیا را که در اثر خودکشی آنها ضربه زیادی دیده بودند سایه وار تعقیب می کردند و سعی در معذرت خواهی و طلب بخشش از آنها داشتند. ولی هیچ فایده ای نداشت و صدای آنها شنیده نمی شد. تمام اینها را راهنمای من به من نشان می داد و توجه من را به افراد مختلف جلب می کرد. سپس او توجه من را به صحنه های دیگری معطوف کرد که مانند یک فیلم جلوی من شکل می گرفتند. این ها صحنه های زندگی من بودند که از ابتدا به من نشان داده شدند.

    من زن جوانی را دیدم که باردار بود و قسمتی از وجود (روحی) خودم را دیدم که به صورت امواجی وارد بدن او شد و با او یکی شد. این مادرم بود که با من حامله بود. احساس می کردم من در تمام جهان هستم ولی به نوعی قسمتی از من متمرکز شده و وارد بدن مادرم شد. احساس من اتصال بود، اینکه همه چیز به هم وصل است و آغاز و پایانی وجود نداشته و ندارد. من نمی توانم به درستی بگویم در چه مرحله ای از بارداری این اتفاق افتاد ولی فکر می کنم مدت زیادی قبل از زایمان مادرم بود. من حقیقتا تمام زندگی خود را از خردسالی تا لحظه تصادف دوباره زندگی کردم. من زندگی خود را دوباره تجربه می‌کردم، ولی به طور هم زمان نظاره‌گری بودم که به صورت شخص سوم تمام این واقعیت را مشاهده می‌نمودم. تفاوت نحوه‌ای که اکنون زندگی‌ام را تجربه می‌کردم با دنیا این بود که اکنون تمام عواقب و بازتاب‌های رفتارم را در بقیه انسانها و بر روی همه چیز می‌دیدم و حس می‌کردم. می‌دیدم که چگونه حتی کوچکترین عمل من، از یک لبخند ساده گرفته تا یک اخم یا سخنی درشت و آزار دهنده که شاید به کسی گفته بودم، بر روی همه چیز اثر می‌گذاشت و چه انرژی‌ها و امواجی به خاطر آن در جهان رد و بدل می‌شد.

    در دید و نگرش جدیدی که داشتم همچنین می‌دیدم که دل خوری‌ها و رنجش‌های من ازدیگران بی مورد بوده‌اند. حتی آنجایی که خوبی زیادی در حق کسی انجام داده بودم و در مقابل از او بی اعتنایی و رنجش دریافت کرده بودم. می‌دیدم که او یک موجود آزاد و منحصر به فرد است و می‌تواند آنگونه که می‌خواهد عمل کند و تجربه خود را شکل دهد و به من ربطی ندارد که او از آزادی انتخاب خود چگونه استفاده می‌کند. می‌دیدم که هر یک از ما انسانها منحصر به فرد و بسیار با ارزش هستیم و در خلقت هیچ کس قابل جایگزین کردن نیست. در تمام کائنات و جهان هستی کس دیگری مانند من وجود ندارد و نخواهد داشت و من بسیار با ارزش و گرانبها هستم. آنچه که باید برای من مهم باشد رفتار و واکنش‌های خود من است نه رفتار و برخوردهای دیگران. من نباید هیچ توقعی از کسی داشته باشم یا قضاوتی در مورد کسی بکنم، بلکه باید فقط مراقب خود و اعمال خود باشم.

    حتی اگر هیچ خدمتی به دیگران از من ساخته نباشد، تنها یک لبخند ساده من می‌تواند به هر چیزی انرژی مثبت بدهد، حتی به گیاهان و حیوانات و تمام هستی. این لبخند هیچ وقت تمام نخواهد شد و بالاخره به سوی خود من باز خواهد گشت. همچنین وقتی که انرژی منفی و بدی از خود صادر می‌کنم این بر روی همه چیز اثر منفی می‌گذارد و در نهایت به سوی خود من باز می‌گردد. دیدم که در حقیقت من هیچ کار خوب و بدی در حق کسی نمی‌کنم، بلکه تمام آنچه انجام می‌دهم در حق خودم و برای خودم است.

    چیز دیگری که در مرور زندگی‌ام فهمیدم این بود که چقدر هر لحظه زندگی با ارزش و مانند دری گرانبها و هدیه‌ای است که به من داده شده و چقدر من وقت خود را در زندگی به بطالت یا اموری بی ارزش سپری کرده‌ بودم. من باید وقت خود را به یادگیری و افکاری مثبت و خدمت و محبت به دیگران می‌گذراندم زیرا این چیزها بودند که اکنون در این سوی بدرد من می‌خوردند. باید همه را می‌بخشیدم و با همه مهربان می‌بودم، همانگونه که خدا اینگونه است و من هم پاره‌ای از وجود الهی هستم (و به سوی خدا گونه شدن در حرکتم). در آنجا نه قضاوتی بود و نه عذاب و تنبیهی، بلکه تنها من بودم که در مورد خود قضاوت می‌کردم و لحظه به لحظه زندگیم و هر عمل و فکر و احساسم را مورد ارزیابی قرار می‌دادم.

    یک مثال در مورد مرور زندگیم این بود که وقتی بچه بودم به یک پسر بچه در خیابان آزار و اذیت زیاد جسمی و روحی وارد کردم. او به گریه افتاد و من ترسیده و فرار کرده و به خانه بازگشتم و در اتاقی پنهان شدم. در مرور زندگیم دیدم که در اثر درد و گریه این بچه نوعی انرژی منفی از او به اطراف صادر می شد که رهگذران و حتی گنجشگان و پشه ها از آن تأثیر منفی دریافت می کنند. من می دیدم که حیات در همه چیز وجود دارد و تقسیم بندی ما در مورد موجودات زنده و غیر زنده از دید و نگاه دنیوی ماست و در حقیقت همه چیز زنده است.

    من دیدم که هرگاه آزاری به کسی وارد کرده ام در حقیقت به خودم آسیب زده ام و در حقیقت خدمتی به او کرده ام زیرا او در برابر این آزار من خیر و رحمتی بیشتر در جائی دریافت کرده است. همچنین هرگاه به کسی کوچکترین محبت و خوبی کرده بودم، حتی یک لبخند کوچک، در حقیقت به خود خدمت کرده بودم. به عنوان مثال وقتی 10 ساله بودم، ما و بقیه اقوام یک اتوبوس دربست کرایه کرده بودیم تا به مشهد برویم. یکی دیگر از اقوام ما با ماشین شخصی خود که یک بنز قدیمی بود به دنبال اتوبوس می آمد. در جائی از راه اتوبوس خراب شد و ما برای تعمیر آن چند ساعتی متوقف شدیم. آن خویشاوند صاحب بنز ما ظرف آبی را به من داده و گفت که بروم آن را از چشمه ای که در آن نزدیکی بود آب کنم. من ظرف را آب کردم ولی برای من که بچه بودم حمل آن کمی سنگین بود. من در راه تصمیم گرفتم کمی از آب ظرف را خالی کنم تا سبکتر شود. در آنجا چشمم به درختی افتاد که به تنهائی در زمینی خشک روئیده بود. من به جای اینکه آب ظرف را در همان جایی که بودم خالی کنم، راهم را دور کرده و پیش آن درخت رفتم و آب را پای آن خالی کردم و چند لحظه هم ایستادم تا مطمئن شوم آب به خورد آن رفته است. در مرور زندگیم چنان به خاطر این کارم مورد قدردانی و تشویق قرار گرفتم که باورکردنی نیست. گویی تمام ارواح به خاطر این عملم به من افتخار می کردند و خوشحال بودند. این کار یکی از بهترین کارهای زندگیم به نظر می رسید و این برایم عجیب بود زیرا از دید من چیز چندان مهمی نبود و فکر می کردم که کارهای خیر بسیار بزرگتری در زندگی انجام داده ام که این در برابر آن ها کوچک است. ولی به من نشان داده شد که این عمل من ارزش بسیار زیادی داشته زیرا کاملاً از روی دل انجام شده و هیچ شائبه و توقعی در آن برای خودم وجود نداشته است…

    راهنمای من به من گفت که باید بازگردم زیرا هنوز موعد من نشده است. من گفتم منظورت چیست؟ او گفت که مرگ من اتفاقی بوده و هنوز زمان من روی دنیا به پایان نرسیده است. من گفتم که هرگز، به هیچ وجه حاضر نیستم به آن مکان پر از درد و تاریکی بازگردم. در پاسخ او زندگی من را در آینده به من نشان داد و من فهمیدم که اگر باز نگردم (از نظر رشد روحی) به ضرر خود من است. اکنون آنچه به من نشان داده شد را به خاطر نمی‌آورم ولی به یاد دارم که بعد از اینکه این صحنه‌ها به پایان رسیدند دیگر با تمام وجودم می‌خواستم که به دنیا بازگردم تا ماموریت خود را در دنیا انجام دهم. همین منی که یک لحظه پیش به هیچ وجه حاضر به بازگشت نبودم. به محض اینکه قبول کردم که به دنیا بازگردم، با سرعت نور به سمت زمین بازگشتم و وارد بدنم شدم و ناگهان تمام درد آن جراحات به من بازگشت. من از درد شروع به آه و ناله کردم و یک نفر از خدمه بیمارستان که در راهرو نزدیک آن اتاق بود صدای من را شنید و بلافاصله تعداد زیادی دکتر و پرستار به اتاق من هجوم آوردند و من را دوباره به اتاق عمل بردند.

    برای من چندین ماه طول کشید تا بتوانم دوباره خودم را با زندگی دنیا وفق دهم. آنچه از زندگی آینده خود دیده بودم تماما از ذهن من پاک شده بود. برای سالها من تجربه ام را از همه مخفی می کردم زیرا هنگامی که از آن برای دیگران صحبت می کردم با قضاوت منفی آن ها روبرو می شدم و به من اتهام دیوانگی و تخیل زده می شد و زندگی عادی برایم مشکل شده بود. تا اینکه بعد از چندین سال کتابی در این زمینه دیدم و متوجه شدم که افراد زیاد دیگری نیز تجربه هایی مشابه من داشته اند، گرچه ممکن است جزئیات تجربه آن ها کمی با من فرق کند یا با زبان و بیان متفاوتی شرح داده شده باشد. بعد از این اتفاق من خیلی مشتاق شدم که افراد دیگری را بیابم که تجربه ای مشابه من داشته اند. من حتی شغل خود را تغییر داده و در قسمت خدمات پزشکی در بیمارستان مشغول به کار شدم و سعی می کردم در بیمارستان با مریض هایی که برخورد نزدیکی با مرگ داشته یا احیاء شده بودند ارتباط برقرار کنم به امید اینکه شاید آنها هم چیزهای مشابهی را دیده باشند. به تدریج تجربه های نزدیک به مرگ در جامعه بیشتر جا افتاد و من امروزه به طور مرتب (حداقل یکی دو بار در ماه) در جمع دوستان یا گروه های دیگری که علاقه مند هستند حضور یافته و به طور مفصل راجع به تجربه ام با آنها صحبت می کنم. برعکس سابق، الان مردم به خصوص جوان ترها علاقه بسیاری به شنیدن تجربه ام دارند و به نظر می رسد تحت تأثیر قرار می گیرند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      عبید رئیسی گفته:
      مدت عضویت: 3084 روز

      بسیار عالی و سودمند.واقعا بینهایت از شما سپاسگذارم.تصمیم گرفتم این متن زیبا و الهام بخش ک بیدار کننده الخامات و ضمیر خداگونه ام هست را کپی کنم و همیشه بخونمش و از آگاهی و انرژی ک ازش ساطع میشه بهره ببرم.واقعا از شما سپاسگذارم ک با بیان این آگاهی و تجربه موجب رشد و پیشرفت بنده و سایر خوانندگان این متن شدین.این انرژی و احساس خوبی ک درمن بواسطه این عمل خیر شما بوجود آمده از طرف خدا و کاهنات باز بسوی شما باز خواهد گشت.قلبم عمیقا از شما سپاسگذاره

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      صدف لاله گفته:
      مدت عضویت: 2597 روز

      سلام دوست عزیز واقعا لذت بردم از خواندن این مطالب که سرشار از اگاهی بود ،دقیقا پاسخ سوالی که یکی دو ساعت پیش از خدا پرسیدم رو دریافت کردم

      سوالم این بود خدایا اینکه من از جنس توام نورم موجم انرژی هستم و همه چیز هم انرژیست حتی فکر و احساس و انچه میبینم و میشنوم همه انرژی و همه ما تو هستیم واین انرژی تماما عشق است رو خوب خوب بهم بفهمون تا درکش کنم .واقعا این متن کمک زیادی بهم کرد ممنونم خدا جونم ممنونم دوست هم فرکانسی من?

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3241 روز

    باسلام خدمت استاد عزیزم ودوستان گلم

    قبل از هرچیز خدارا شاکرم بخاطر وجود استاد عزیزم وشما دوستان گلم

    اولین چیزی که بعد از خواندن سوال استاد(اینکه چر

    ا ورزشکاران فکرمیکنند دوران طلایی همون دوره 20 تا 25ساله)به ذهنم رسید این بود که اونا این را بعنوان یک اصل وباور از پیشینیان پذیرفتند وهیچ وقت سعی نکردند با ایمان به تواناییهاشون وتوکل بخدا این باور رو بشکنند ویه اصل جدید رو تجربه کنند ومیشه گفت خیلی موقعها ترس از شکست باعث میشه یک فرد اون چیزی که از قبل بوده رو بپذیرد

    درپناه حق موفق.موید باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  4. -
    سیماپاکروانان گفته:
    مدت عضویت: 4264 روز

    دوستان بزرگوارواستادعزیزم سلام

    چندشب قبل ازاینکه سوال این مسابقه توسط استادعزیزمان مطرح شود یکی ازدوستان خانوادگی مان درموردرونالدو صحبت می کردواینکه اوگفته:” من تا4سال دیگر باهمین قدرت بدنی می توانم بازی کنم” .

    حدود نیم ساعتی ازتوانمندیهای رونالدو وکارهای عجیب وغریبی که تابه حال هیچ ورزشکار ی انجام نداده است صحبت می شد.همان موقع من به این فکرکردم که چراورزشکاران فکرمیکنند فقط تاسن مشخصی می توانندباقدرت بازی کنند درحالی که پیرزنی 81ساله می تواند ازساختمان بلندی بالارود وکارهای فوق العاده ای رادرارتفاع انجام دهد پس بدن ما درهرسنی می تواند جوان وقدرتمندبماند.واینکه سوال مسابقه کاملا شبیه فکرمن بود برایم بسیارجالب ولذت بخش بود و”این رایک نشانه ازجانب پروردگارمی دانم که به افکارمن پاسخ می دهد”خدایاشکرت.

    باورکاهش توانمندیهای افزادباافزایش سن باوری است بسیارریشه دار که بر کل جامعه ورز ش جهان حکمفرماست وزمانی این باورشکسته می شود که ورزشکار ی باتغییر باور هایش وباپذیرش اینکه من درهرسنی می توانم با بالاترین سطح ازتوانمندیها به ورزش ادامه دهم بتوانددرسن بالا به موفقیتهای چشمگیری برسد.وگرانتربودن ورزشکارن جوانتر به این باوردامن زده است .شایداین باورنیزکه درسنین پایین تر پول بیشتری می توان ازورزش کسب کرد تاثیر باورقبلی رابیشترکرده باشد .

    سلولهای بدن انسان وهمه موجودا ت زنده مرتبادرحال بازسازی وتجدیدحیات هستند سلولی که می میرد سلول جدیدی با قابلیت سلول قبلی جایگزین می شودواین اتفاق برای تمام اعضای بدن انسان رخ می دهدنه فقط پوست ومو وسایراندامهایی که ما می بینیم .قلبی که هم اکنون دربدن ماکارمی کند اززمان تولدتاکنون بارها وبارها بازسازی شده است .اگرمردم جهان همین یک موضوع راباورکنندبسیارسالمتر می توانندزندگی کنند پس قابلیتهای بدن انسان درهیچ سنی کم نمی شوند مخصوصا ورزشکاران که عضلاتی آماده تردارند باباوراین موضوع می توانندتاسنین بالافعالیت ورزشی داشته باشند.

    بدنی که مرتب درحال ساخت سلول است وتمام اعضا وجوارح آن مرتب درحال بازساز ی هستند هیچ زمان پیرنمی شود قلب –کلیه –کبد-استخوان و…

    اعضای بدن انسان درهرلحظه در حال تجدیدوبازساز ی هستند .فلبی که هنگام تولدبه ماهدیه می شودبارها وبارها بازسازی می شودتازمانی که درسن طبیعی ازدنیابرویم.واین موضوع درموردتمام اعضای بدن انسان صدق می کند.کافیست که همه انسانهااین موضوع راباورکنند تا بسیار ی ازموانع ازسرراه بشرکناررودوهمه به این شعوربرسیم که سلامتی و شادابی وداشتن جسم نیرومند روندطبیعی جهان است .

    دردوران مدرسه زیاداین حرف راشنیده بودم که انسانهابعدازمرگ بزرگترین آرزویشان برگشت به دنیا ست وبارهااین درخواست راازخداوندمی کنند اماپاسخی که دریافت می کنندهمواره منفی است .همیشه فکرمی کردم دلیل این درخواست اینست که انسان می خواهد به دنیابرگردد تاکارنیک انجام دهد وگناهان گذشته راجبران کند اما تازه می فهمم که ماپس ازمرگ به قدرت وتواناییها ی خودمان پی می بریم ودلمان میخواهدبه دنیا برگردیم تاازقدرتهای خدادادی که ازآنها غافل بودیم استفاده کنیم واین” بزرگترین حسرت پس ازمرگ” است .دانستن این موضوع بایدبه ما کمک کندتاتمام تلاش خودرادرجهت بهتر استفاده کردن از لحظات عمرودرک تواناییهای خودمان داشته باشیم .

    پس دلیل این عامل تنهادرذهن انسان است که فرمانروای کل بدن است واگرذهن اصلاح شود همه چیزاصلاح میشود.

    درپناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  5. -
    مژگان زارع گفته:
    مدت عضویت: 3110 روز

    با سلام به همه دوستان گرامی و استاد عزیزم قبل از هر چیز سپاسگزار خداوندم هستم که من رو در مسیر نور و هدایت قرار داد و سپاسگزار استاد عباس منش هستم که با صدای دلنشین و آرامش بخش خود پاسخ مسابقه قبل رو به بهترین شکل دادن و تاثیری در من گذاشت که کنترل جاری شدن اشکهایم رو نداشتم وقتی که شروع کردم به گوش دادن جواب سوال طبق معمول از کار روزانه به خونه برمیگشتم در تاکسی نشسته بودم و محو آسفالت خیابون شده بودم استاد عزیزم نمیدونی با حرف به حرف ، کلمه به کلمه و جمله به جمله ای که بر زبان آوردی چه انقلابی رو در درون من ایجاد کردی جسمم در تاکسی بود ولی روحم در آغوش خدا بود و با هر کلمه ای که به گوشم میرسید بیشتر در آغوش خدا فشرده میشدم نمیدونم چقدر طول کشید تا به خونه رسیدم نمیدونم چقدر تو ترافیک بودم نمیدونم اطرافیانم چی میگفتن نمیدونم چجوری به خونه رسیدم نمیدونم کجا بودم و در چه حالی بودم فقط یادمه این جمله رو با خودم مدام تکرار میکردم ” خدایا داری با من چیکار میکنی” نمیدونم چی بگم واقعا حس و حالی که داشتم قابل توصیف نیست فقط یهو خودم رو جلوی در خونه دیدم که دیگه فایل تموم شده بود و صدای استاد قطع شده بود فقط میتونم بگم خدایا شکرت هزاران هزار بار شکر …

    دوستان عزیزم دلم میخواست حس خوبی که در درونم ایجاد شده بود رو باهاتون قسمت کنم و اما دیدگاه من در مورد سوال مسابقه: خب طبق فرموده استاد و همه دوستان باورهای محدود کننده ای که در ورزشکاران وجود داره مانع پیشرفت و ترقیشون از یه سن خاصی به بعد

    میشه علتش هم داشتن الگوهای نامناسب ، قرار گرفتن در محیط با باورهای نامناسب و تلقینی که از قدیم الایام در ورزشکاران جا افتاده که بصورت یک قانون براشون ایجاد شده که انگار فقط تا فلان سن باید ورزش کرد و مثل سیمان تو ناخودآگاه ذهنشون چسبیده و روز به روز محکمتر و قویتر شده و ورودیهای ذهنشون که از طریق جامعه ، ورزش ، الگوها و …پر شده بسیار نامناسب و تخریب زا بوده. این باورهای محدود کننده نه تنها در ورزش بلکه در قسمت های دیگه زندگی ما انسانها هم وجود داره و از طریق ضرب المثل ها و تمثیل هایی که در جامعه وجود دارن میتونیم متوجهش بشیم مثلا خیلی رواج پیدا کرده که میگن سن که رسید به 50 درد میزنه به چند جا یا دختر که رسید به 20 باید به حالش گریست یا سر پیری و معرکه گیری و خییییلی چیزهای دیگه که مرحله به مرحله زندگیمون رو تحت تاثیر خودش قرار میده در حالی که ما میدونیم عامل محدود کننده ای در جهان وجود نداره ما میدونیم که سیستم طبیعی جهان اینطوریه که خودبخود به سمت پیشرفت و شکوفایی میره ما میدونیم که سیستم طبیعی بدن انسان اینطوریه که خودبخود به سمت سلامتی پیش میره اگه ما بیمار بشیم بدن به طور خودبخود به سمت سلامتی و ترمیم بافت آسیب دیده پیش میره و اگه ما دارویی استفاده میکنیم جهت اینه که تسریع کنیم این عمل رو ، یا من یادمه پدر بزرگ مادر بزرگهامون به سن اعتقادی نداشتن اگه ازشون میپرسیدیم چند سالته نمیدونستن چی باید جواب بدن به خاطر همین بود که اکثرا بالای 100 سال عمر میکردن و تا آخرین لحظه سالم بودن و کار میکردن اما الان ما طوری زندگی میکنیم که خودمون رو به خیلی چیزها محدود کردیم ما هرسال با فوت کردن شمع تولد به جای اینکه خوشحال باشیم و خدارو شکر کنیم که تا این سن سالمیم زنده ایم شادیم خانواده و دوستان خوب داریم به این فکر میکنیم که سنمون بالارفته کار نداریم پول نداریم ازدواج نکردیم و داریم پیر میشیم دوستان عزیزم استاد از یه کلمه تو صحبت هاشون استفاده میکنند به نام ” نوشخوار” این کلمه خیلی تو ذهن من موندگار شده ما باید ببینیم به چی داریم فکر میکنیم چی رو داریم با خودمون تکرار میکنیم چی رو داریم مداااااام نوشخوار میکنیم اینه که باور میسازه دوستان خوبم ما با هر کلمه ای که خودمون به خودمون میگیم قدرتی رو در خود ایجاد میکنیم که دیگران و اطرافیان باید 17 بار همون رو به ما بگن تا اون قدرت در ما ایجاد بشه اگه من یکبار به خودم بگم میتونم دیگری باید 17 بار به من بگه

    مژگان تو میتونی پس چرا خودمون با دست خودمون باور نامناسب در خود ایجاد میکنیم یه تجربه جالب از خودم بگم چند سال پیش ورزش پیلاتس کار میکردم و استادم یه خانوم 60 بود اما از من و دوستام که 20 ساله بودیم پر انرژی تر و با انگیزه تر بود یه روز که خیلی تمرینات سخت بهمون داد و همه از نفس افتادیم یکی از بچه ها گفت استاد شما چطور این همه ساعت های طولانی از صبح تا شب فعالیت شدید بدنی دارین ولی انرژیتون همچنان باقیه و سرحالین یه جواب جالب بهش داد که من همیشه تو ذهنم میمونه گفت آخه من فکر میکنم هنوز 20 سالمه اونجا ابن تلنگر در من ایجاد شد که چقدر فکر میتونه جسم رو سرحال نگه داره نمونه بارزش آقای نیک وویچیچ هست نه دست داره نه پا داره ولی یه باور مثبت داره و تونست جزء موفقترین انسانهای جهان به شمار بیاد و سخنران انگیزشی باشه در ورزش هم بیشترین باور محدود کننده تو فوتبال من دیدم اما ورزشکارانی هستن که در سن بالا هم خوب میدرخشن مثل کشتی گیرها من خیلیهاشون رو دیدم که حتی اگه تو جمعی میخوان زور آزمایی کنند و کشتی بگیرن میان رقیبشون رو از میان جوانترها انتخاب میکنند یا کوهنوردان من خیلی از کوهنوردها رو دیدم که در سن خیلی بالا همچنان به کوهنوردیش ادامه میده و وقتی ازشون میپرسم که چه چیزی این توانایی رو در اونها ایجاد کرده میگن عشق علاقه حس خوب پس نتیجه میگیریم که اول باید باور رو درست کرد و دوم حس خوب داشته باشیم که در مورد حس خوب استاد بارها تو فایل های متعدد صحبت کردن وقتی باورمون خوب باشه حسمون خوب باشه دیگه دنیا از آن ماست ممنونم که وقت گذاشتین و دیدگاهم رو مطالعه کردین در پناه خدا شاد و پیروز و موفق باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
  6. -
    اميرحسین گفته:
    مدت عضویت: 3167 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و گرامی

    فایل «رابطه ما با انرژی ای کهخدانامیده ایم»

    چه باور های خوبی در این فایل گفته شده واقعا؛

    همیشه داره الهامات به ما گفته میشه؛ خداوند داره همواره و همیشه و در هر موردی به ما الهام میکنه و میگه؛

    بهمون در زمان مناسب گفته میشه، به شرط اینکه باور داشته باشیم به ما گفته میشه؛

    به شرط اینکه باور داشته باشیم که ما در هر لحظه در حال هدایت شدن هستیم؛

    به شرط اینکه باور داشته باشیم که ما لایق هم صحبتی با خداوند هستیم؛

    به شرط اینکه باور داشته باشیم که خداوند به تمام بندگانش، راه هارو نشون میده، کمک میکنه، و هدایت میکنه همه رو؛

    استاد شما در این فایل نشون دادید که هیچ ایده ای نداشتید ولی با این باور که بهم گفته میشه و خدا بهم کمک میکنه، رفتید جلوی دوربین و نتیجه گرفتید؛

    این درسی داره برای من که میگه وقتی یک چیزی رو باور کردی و باوری رو ساختی، در جهتش باید عمل کنی و بعد نتایج رخ میده، و نباید منتظر باشی نتایج بدون عمل برات رخ بده؛ تو باور رو بساز و با اطمینان حرکت کن و عمل کن در راستای اون باور.

    و همچنین این درس رو برام داشت که حتی استاد عباسمنش هم خیلی چیزارو نمیدونه، ولی با باور درست حرکت میکنه؛

    استاد این پشت صحنه که توی این فایل نشونش دادید خیلی بمن حس خوبی داد و دیدم که شما با من و با بقیه تفاوتی ندارید در ارتباط با خدا؛

    یعنی دیدم که شماهم همه چیز رو نمیدونید ولی حرکت میکنید، دیدم که شماهم یک باور رو میسازید و در راستای اون باور حرکت میکنید؛

    این خیلی حس خوبی بمن داد.

    وقتی میبینم که بقیه هم دچار ندانستن هستن، دچار ترس میشن، دچار تردید میشن، دچار چالش های مختلف میشن، خیلی احساس خوبی بمن میده و این باور رو در من عوض میکنه که همه با این مسائل برخورد میکنن، ولی تفاوت از جایی رقم میخوره که چطور برخورد کنی با این چالش ها و چه باوری داشته باشی نسبت به این چالش ها.

    مثل قرآن که حضرت ابراهیم هم دچار ترس میشه، حضرت محمد هم مسخره میشه و نگران میشه و تهدید میشه؛

    اینکه چالش ها یکسان هست به انسان قدرت میده؛ حداقل به من و احساس میکنم که این چالش ها اصلا ربطی به بدشانسی و خشم جهان نسبت به تو نداره! بلکه برای همه وجود داره؛ ولی اینکه چطور برخورد کنی باهاشون و چه احساسی داشته باشی نسبت بهشون معیاره و نتیجه رو تعیین میکنه.

    و طی این سالها این رو هم متوجه شدم که این الهامات همیشه برای من میومده و منم میشنیدم، ولی همش فکر میکردم که این الهام نیست! و فکر میکردم که الهامات خیلی خاص و عجیب و غریب هست شیوه گفته شدنش، ولی کم کم متوجه شدم که نه اینطور نیست.

    پس برو، شروع کن، خدارو باور داشته باش، آرامش باش، بهت گفته میشه

    تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید کرد.

    در زمان مناسبش هدایت میشی؛

    خدارو باور کن و روش حساب کن، روی خودت و مغزت حساب نکن؛

    و وقتی فکر میکنم میبینم که در مورد تمام افراد موفق و در مورد تمام پیامبر ها هم همینطور بوده؛ اوناهم سرشار بودن از ندانستن ها و ابهام ها؛

    اوناهم راهی که میرفتن رو نمیدونستن باید چکار کنن بعدش؛

    حضرت ابراهیم اگه رفت و خانوادش رو تنها گذاشت، نمیدونست که چی میشه، ولی با این باور که خداوند هست و محافظت میکنه ازشون، از خدا اینو خواست و بعد رفت…

    یا وقتی بت هارو شکوند، نمیدونست بعدش چی میشه و چی در انتظارشه، اما با باور به خدا و محافظ بودنش جلو رفت و دقیقا توکل اینجا معنی پیدا میکنه؛ ایمان اینجا معنی پیدا میکنه؛ نه وقتی که همه چیو از قبل میدونی!

    جهان هستی و خداوند به هیچکس همه چیو از قبل نمیگه؛ بلکه ساز و کار جهان اینه که با باورهایی که داری باید حرکت کنی و خدا طبق باورات در زمان مناسب پاسخ میده و هدایتت میکنه.

    اینم باز به من حس خوبی میده، چون بارها بود که نمیدونستم قراره چی بشه و فکر میکردم که ایراد از منه که نمیدونم! ولی این ایراد نیست! ساز و کار جهانه.

    البته که باید روی باورات کار کنی و خدارو باور کنی و باورهای مناسب بسازی، اما اینجوری هم نباشه که گیر کنی در این مرحله باورسازی؛ بلکه باید حرکت هم کنی.

    این دو تا موضوع هر دوتاش نیازه.

    خیلی ها فقط از لحاظ ذهنی کار میکنن روی خودشون و اقدامی نمیکنن!

    خیلی ها هم کلا در حال اقدام کردن و دویدن و از این در به اون در زدن هستن بدون اینکه ذهنشون رو تغییر بدن!

    این دو گروه نتیجه مناسب نمیگیرن؛

    بلکه تلفیقی از ساخت باو + اقدامات عملی همجهت با اون باورها هست که راه درسته.

    خیلی جالبه که الان حس میکنم که واقعا هیچ فرقی بین پیامبرها با خود من هم نبوده هیچوقت؛

    همیشه فکر میکردم باید اتفاقات ویژه و خاصی برام رقم بخوره و ایمان رو اینجوری میدیدم؛

    و فکر میکردم که باید از قبل همه چیو بدونم و الهامات به صورت خاص و عجیبی بهم وارد بشه؛

    ولی اینجوری نیست

    یک مسیر یکسانه، و البته هرکس که این مسیر یکسان رو تمرین و تمرین و تمرین کنه، قوی تر میشه توشون.

    باورهای درستی که مثلا توی قران اومده رو باور کن و در جهتشون اقدام کن؛ همین و بس

    سخت نکن همه چیو؛ هیچ چیز خاص و عجیبی نیست؛ باور کن و حرکت کن و استمرار داشته باش..

    وقتی از لحاظ ذهنی و باوری کار میکنی روی خودت، اقدام کن؛

    بعدش نتیجه ی درست میگیری، و وقتی نتیجه رو بگیری، این باورت خیلی تثبیت میشه؛ ولی وقتی اقدام نکنی و نتیجه نگیری، تثبیت نمیشه اون باوری که ساختی.

    باور سازی بدون عمل مثل اینه که دیوار رو رنگ بزنی ولی رنگش خشک نشه و بریزه پایین.

    ولی باور ساختن و اقدام کردن مثل اینه که دیوار رو رنگ بزنی و رنگش هم خشک بشه و یک تصویر تازه ساخته بشه.

    پس بدون که هیچ ایرادی در تو نیست، و همه دچار این چالش ها مثل ندانستن و ابهام و ترس و نگرانی و خستگی بودن؛ فقط ادامه دادن و عمل کردن با وجود این احساسات.

    هر ترسی داری، بدون که تمام پیامبرا هم داشتن، هر خشمی که داری، بدون که تمام پیامبرا هم داشتن، هر نگرانی ای که داری بدون که تمام پیامبرا هم داشتن؛ ولی با وجود اون احساسات اقدام کردن و باورهای درست رو مرور کردن و خدا رو به یاد اوردن و ایمانشون رو تقویت کردن و این مسیر رفته رفته باور و یقینشون رو بیشتر کرد و اون احساسات و ترس ها هم کمتر و کمتر و کمتر شد؛ یا میشه گفت که دیگه از خود ترس نمیترسیدن؛

    هم پیامبر ها و هم تمام افراد موفق تاریخ.

    مشکل خیلی از ماها اینه که از خود ترس میترسیم؛ یعنی ترس ما از ترس بیشتر از اون چیز ترسناکه…

    در مورد خدا؛ چقدر باورهای خوبی در این فایل گفته شده استاد؛

    خدا همه چیزه؛

    خدا یک انرژی کل هست که همه چیز رو در بر گرفته، خدا همه چیه؛

    انسان ها، زمین، آسمان، سیارات، حیوانات، مورچه ها، افکار، اعمال، رفتار، بودن، حضور، نبودن، خوبی، بدی، پایین، بالا، چپ، راست، قدرت، ضعف و…

    همه چیزی که میشه فهمید و میشه درک کرد و یا نمیشه کرد کرد خداست؛

    یک انرژی کل که همه چی از اون ناشی شده؛

    اون همه چیزه.

    وقتی باور کنیم که خداوند همه چیزه، باورمون نسبت به قدرتش خیلی زیاد میشه؛

    یموقع هست من میگم خدا صاحب آسمونه، ولی یک موقع هست که من میگم اون خدا همون آسمونه!

    مثل اینه که به خدا بگیم خدایا فلان رئیس فلان ممکلت رو یکاری کن که با من راه بیاد، و خدا بهت بگه که اون رئیس خود منم!

    بارها پیش اومده مثلا بازیگرهای معروف رفتن توی خیابون یا جاهای عمومی، بعد یکی بهشون گفته تو خیلی شبیه فلان بازیگری! و اون بازیگر گفته که من خودشم! و برای اون فرد قابل باور نبوده که اینی که داره میبینه خود اون فرد معروفه!

    براش قابل باور نبوده که اون فرد خیلی معروف و مشهور، همینقدر نزدیک و عادی کنارش وایساده.

    خدا هم دقیقا همینه، اون پادشاه آسمان ها و زمین، اون رب موسی و ابراهیم و محمد، اون عذاب دهنده قوم های مختلف، اون خالق جهان هستی، اون صاحب مکان و زمان، اون رزاق، اونی که آتش رو بر ابراهیم گلستان کرد، اونی که اینکارارو کرده، همین جاست! همین نزدیکیه! همین ادمایی که میبینی اونن، اون از رگ گردن بهت نزدیک تره؛ آره خود خود اون…

    ولی انقدر برای ما عجیبه این نزدیک بودن، که باور نمیکنیم قدرتمندترین فرمانروای جهان، همینقدر نزدیک و عادی کنار ماست و گوش به فرمان ماست؛

    خیلی عجیبه واقعا..

    خداوند همه چیزه، ولی تو چجوری نگاهش میکنی؟

    تو هرجوری خدارو توی ذهنت بسازی و باور کنی، برای تو همونجوری میشه؛

    این اصلی ترین نکته برای درک خداست؛ اینکه خدا هرجوری که تو باورش کنی برات همونجوری در میاد؛

    و باید بسازی توی ذهنت؛

    باید باورهات رو تغییر بدی شکلی که میخوای.

    همه چیز باوره، همه چیز باوره، همه چیز باوره؛

    و بعد تجربه میکنی چیزی رو که باور کردی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
    • -
      ......... گفته:
      مدت عضویت: 333 روز

      سلام به دوست عزیزم

      چه کامنت ناب و فوق العاده ای واقعا لذت بردم

      چه درک درستی از صحبت های استاد داشتین چه قلم قشنگی دارین احسنت بهتون

      از شما بسیار بسیار سپاسگزار و متشکرم من با کامنت شما به این فایل ناب هدایت شدم و لذت بردم

      هر کجا هستید براتون آرزوی سلامتی و ثروت و نعمت و سعادت و خوشبختی رو دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      علیرضا گفته:
      مدت عضویت: 914 روز

      سلام به امیرحسین عزیزم بسیار لذت بردم از درک شما از خداوند و متن زیبای که نوشتید خیلی به من کمک کرد که چطور قدرت خداوند را باکر کنم و البته بهتر صحبتهای استاد را متوجه بشم و با اجازتون من متن شما را کپی کردم که بارها و بارها بخونم تا ملکه ذهنم بشه قدرت خداوند و باورهای قدرتمند بسازم امیدوارم که هرجا که هستید دلتون شاد لبتون خندان و سلامتی و ثروت و فراوانی همراه همیشگیتون باشه

      یا حق ️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    محمد ثروتمند گفته:
    مدت عضویت: 3227 روز

    سلام استاد عزیزم.. سپاسگزارم از این ویدئوی حیرت انگیز..

    تابحال هیچ وقت اینقدر آروم و راحت حرف نزده بودین. همیشه آرامشی تو نگاه و حرفاتون هست ولی اینبار با همیش یه فرق اساسی داشت.

    شاید بخاطر اینه که موهاتونو از ته زدید( به شوخی)..

    وقتی از خدا حرف میزنید انگار خدا داره از زبان شما حرف میزنه انگار من نشستم روبروی خداوند و به حرفای زیباش گوش میدم و لذت میبرم..

    خدا واقعا چه تعریفی داره؟

    هرچه میگذره چیزای بیشتری یاد میگیرم و میفهمم چیزی نمیدونم . خدارو از درون درک میکنم و گاهی فکر میکنم خداوند رو نمیشناسم.

    فقط کافیه به خودم رجوع کنم، به درونم اونوقت خداوند حضور داره.

    این ویدئو حیرت انگیز بود و پر از حرفها و نکته هایی که بارها و بارها باید گوش داد.

    و اما پاسخ به سوال مسابقه جدیدی که مطرح کردید.

    هنوز ایده ای ندارم ( مثل شما که برای مسابقه قبلی ایده ای نداشتید) ولی شروع میکنم به نوشتن و ایمان دارم که خداوند به من خواهد گفت چه بنویسم .

    بارها و بارها از جاهای مختلف و از زبان افراد مختلف شنیدم که وقتی سن از حدی میگذره بدن تحلیل میره و دیگه یه فرد 50 ساله قدرت و توانایی یک جوان 20 ساله رو نداره.

    یادمه تو سن نوجوونی همیشه برام سوال بود چطور پس حضرت نوح اینقدر عمر داشته؟ حتما اون زمان بقیه مردم هم همین مقدار عمر داشتن.

    چطوره که ما الان وقتی یکی به 70 یا 80 می رسه دیگه مطمئنیم آخراشه.

    شاید 95 درصد مردم جهان بر این باور باشن که وقتی سن به 50 می رسه بدن رو به سرازیری میره و همه چیز در جهت عدم سلامتی و ضعف جسمانیه.

    چطور میشه که 95 درصد بر این باور باشن، چطور میشه که هزاران دلیل علمی آورده شه برای اثبات این حرف، چطور میشه که روزی نشه که از این دست حرفها نشنوی و بتونی عمر طولانی با سلامت و قدرت کامل داشته باشی..

    قطعا دوری از این باورهای تضعیف کننده و ایجاد باورهای مناسب میتونه خلاف این حرف رو ثابت کنه. ولی چطور؟

    با خودم فکر میکردم چطور میشه که شخصی مثل آرنولد با 71 سال هنوز سرحال و سرپاس و میتونه اینقدر قدرتمند حتی فعالیت های ورزشی انجام بده.

    خیلی وقتا ، موقع پیاده روی خانوم های مسن رو میبینم که شیک پوش هستن و چقدر سرحال مثل یک دختر 30 ساله تو پارک قدم میزنن و ورزش میکنن.

    وقتی این عده رو با مادربزرگ خودم مقایسه میکنم فرقی از زمین تا آسمون میبینم. مادربزرگی که تو سن 70 سالگی از دستو پا افتاده و حتی نمیتونه دو قدم راه بره.

    اینجاست که یه چیزی با قدرت بهم میگه سن اهمیتی نداره، مهم باور تو به زندگی ، مهم اهدافی هستن تو دنبال میکنی و مداری از سلامتی که در اون قرار داری.

    نمیدونم چه اتفاقی میفته و نمیدونم آیا میشه از لحاظ علمی اثباتش کرد یا نه. من خودم بارها تو چنین موقعیتی قرار گرفتم. مواقعی شده که هدفی برای انجام دادن داشتم، کاری رو انجام دادم که سایر مواقع قادر به انجامش نبودم. وقتی یک انگیزه برای انجام یک کار درونم فریاد میزد انگار عضلاتم قدرتی فراتر از قدرت همیشگی داشتن.

    داشتم فکر میکردم چقدر خوب میشد همیشه بتونم این انگیزه رو داشته باشم. و فکر میکنم باید این باور رو در خودم تقویت کنم.

    خیلی وقتا ممکنه ترس ، باعث بروز این قدرت بشه. برای خودم خیلی اتفاق افتاده. شاید شما هم تجربه کرده باشید.

    من اصولا موتور سواری رو خیلی دوست ندارم. البته به صورت معمول که تو خیابونا موتور سواری کنم. سالهای دوری رو بیاد دارم که موتور یکی از دوستان رو سوار شدم و اولین بار بود که موتور سواری میکردم. دستو پا شکسته با یه سرعت معمول موتور رو میروندم تا اینکه به یه جایی رسیدیم که تابحال نرفته بودم.

    یه جایی مثل یه جنگل کوچیک پر از درخت که جاده خیلی باریکی داشت، جاده ای که اگه میخواستم با همون حالت روی متور دور بزنم خیلی سخت میشد. تو دل تاریکی صدای سگی از فاصله نه چندان دور به گوشم رسید و یک لحظه از خود بیخود شدم و چنان تو همون وضعیت اون جاده کوچیک رو دور زدم، سرو ته کردم و از اونجا دور شدم که بعدش از خودم تعجب کردم. این قدرت از کجا اومده بود. من چطور تونستم اینکارو بکنم. در صورتی که هنوز به خوبی بلد نبودم موتور سواری کنم.. اون لحظه چنان قدرتی در عضلاتم حس میکردم که میتونستم یک وزنه سنگین رو بلند کنم.

    بازهم نمیدونم دلیلش چیه. ولی مطئنم خداوند بدنم رو طوری خلق کرده که میتونه خودش رو در شرایط مختلف با محیط سازگار کنه و همینطور خودش رو به خوبی ترمیم کنه.

    شاید در گذشته میدونستم دلیلش چیه. ولی امروز میدونم که من در مداری از سلامتی و قدرت جسمانی قرار دارم که باعث میشه حتی سرما هم نخورم. و چند سالی هست که حتی یک سرما خوردگی کوچک هم سراغم نمیاد. و همسرم همیشه اینو بهم گوشزد میکنه که تو هیچ وقت مریض نمیشی.

    وقتی به همراه موج بزرگ باورهای نامناسب اکثریت مردم همراه بشی، تو همیشه درگیر دوا و دکتر خواهی بود. اگر ورزشکاری ، در سنی که این موج اکثریت برای تو معین کرده از پا خواهی افتاد و بدنت مانند سنین جوانی قادر به همراهی تو نخواهد بود.

    به خودم میگم، به شما میگم :

    از موج باورهای نامناسب اکثریت دور شو و برای خودت دریایی از باورهای مناسب بساز. باورهایی از جنس سلامتی که قادر خواهد بود همیشه تورا سالم و سرزنده نگه دارد.

    خداوند در تمام میوه ها و غذاهایی که آفریده، تمام مواد مورد نیاز برای حفظ سلامتی تورا قرار داده. پس از همه نعمت های خداوند بهره ببر و شکر گزار باش.

    شاد باشید و سلامت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
    • -
      ابوالفضل اشرفی گفته:
      مدت عضویت: 3037 روز

      سلام دوست عزیز امیدوارم که حالتون خدایی باشه ?

      سپاسگزار خداوندم که آگاهی منو بیشتر میکنه.

      بسیار لذت بردم و آگاه تر شدم مخصوصا که مثال هایی زدید،به نظر من سایت استاد بهترین مکان برای ساخت باورهام و هست چراکه موارد خوبی توسط دوستان تکرار میشه و من با خوندش باورهام قوی‌تر میشن و بابت این سایت سپاسگزار خداوند و استاد عزیز و همراهانشون هستم و البته سپاسگزار دوستان که با بیان دیدگاهشون کمک میکنند باورهای من قوی‌تر بشن.

      آرزوی عشق الهی براتون دارم ? چراکه با عشق الهی به همه چیز میرسید.

      ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ?

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    سید پوریا طباطبایی گفته:
    مدت عضویت: 3594 روز

    سلام بر استاد عزیز و دوستان گرامی . من اولین بار هست که در مسابقه شرکت میکنم و امیدوارم که محتوای این متن برای خوانندگان مفید واقع بشه . خب وقتی استاد این سوال رو مطرح کرد با خودم گفتم پوریا تو که یه سررشته ای از ورزش داری دیگه وقتشه که در این مورد اظهار نظر کنی به قول خود استاد احساس کردم لیاقت صحبت در مورد این موضوع رو دارم . من خودم از سن 15 سالگی بدنسازی رو شروع کردم و در مدتی نسبتا کوتاه (سه الی چهار ماه ) به یک بدن متناسبی دست پیدا کردم و این روند به مرور بهتر شد اما با سرعت کمتر نسبت به اوایل فعالیتم . وقتی که من ابتدا بدنسازی رو شروع کردم هیچ اطلاعاتی از چگونگی شیوه تغذیه و چگونه وزنه زدن و دیگر جزییات نداشتم و فقط احساس میکردم که اگر عضلات را با ورزش تحریک کنی رشد خواهند کرد و با این فضای ذهنی وارد ورزش شدم و خیلی زود نتایج بروز کردند اما هر چه بیشتر اطلاعاتی در مورد یه سری مسایل کسب میکردم این مسیر به نظرم سخت تر جلوه میکرد . مانند مقالاتی که مثلا اگر فلان کار را بکنید بدنتان افت میکند و من البته به اندازه دیگران به این قضایا توجه نکردم و خیلی هم نتیجه منفی هم نگرفتم ولی خب ورودی هایی که وارد ذهن ما میشوند کار خودشان را میکنند و مقدار تاثیرشان به میزان توجه ما بستگی دارد پس چه بهتر که به چیز های خوب توجه کنیم . اما افرادی رو دیدم که خیلی دربند این اطلاعات بودند و با این که خیلی مسایل را رعایت میکردند اعم از تغذیه خوب . استراحت خوب و تمرین پر فشار و مصرف مکمل های غذایی اما باز هم نتیجه ی مطلوبی نمیگرفتند . من فکر میکنم که یکی از دلایل بسیار بسیار و بسیار مهمی که مانع رشد ورزشی میشود جستجو و توجه وسواسانه بر سر یه سری از موضوعاتی که باور های مخرب بر روی قدرت . سلامتی . امادگی و تناسب اندام دارد میباشد پس چه بهتر که به انان توجه نکنیم و تمرکزمان فقط بر روی رشد باشد مثل خواندن مقالات انگیزه بخش . و اما در ورزش حرفه ایی : غالبا هر ورزشکار حرفه ای در زمان قبل از حرفه ای شدنش یه الگو دارد و سعی دارد روزی به درجه ای که الگویش رسیده برسد و در کوشش است که در تمام مراحل زندگی از او الگو برگیرد در صورتی که هیچ انسانی کامل نیست و ممکن است هر انسانی در انبار ذهنش یه سری باور های ریز مخرب داشته باشد که در یک برهه ای از زندگیش ان باور ها بروز کرده و مانعی بر سر راه فرد باشد . وقتی که ورزشکاری میبیند که الگویش در یه سنی (بواسطه باورهای شخصی اش ) دیگر قادر به انجام فعالیت ورزشی حرفه ای نیست ذهن او هم برنامه ریزی میشود که در سنی که الگوی او بازنشته شده بدن او هم ضعیف شده و دیگر قادر به ادامه فعالیت های ورزشی حرفه ای نباشد . در این قسمت ورزشکاران باید به خود یاداور بشن که : ((هر انسانی ممکن است ضعفی داشته باشد و الگوهای ما هم از این قاعده مستثنی نیستند و شاید الگوی ما تا به اینجای کار باعث انگیزه و پیشرفت ما بوده اما در این شرایط ما باید تغییر الگو دهیم و بدنبال فردی بگردیم که از این چالش (سن بالا) سربلند بیرون امده باشد و به موفقیت هایش ادامه دهد)) . لازم به ذکر است که ورزشکاران نباید یک الگو را چنان برای خود بت کنن که تغییر الگو برایشان سخت باشه . فکر کنم که مهمترین مساله که باعث افت ورزشکاران در سنین بالا میشه پذیرفتن این اصل نادرسته (بالا رفتن سن = ناتوانی بدنی) در صورتی که افراد زیادی هستن که در سنین بالا هنوز هم جزوه بهترین ها هستن از نمونه هموطن خودمون اقای وحید شمسایی هستن که در رشته فوتسال با وجود 42 سال سن هنوز به شکلی بازی میکنه که خیلی از جوانان 20 الی 25 ساله به این شکل خوب بازی نمیکنن و خودش هم در مصاحبه ای با اقای مدیری در برنامه دورهمی گفته بود که : (( سن صرفا یک عدده و تاثیری روی فعالیت من نداره و من از بالا رفتن سنم نمیترسم)) اقای شمسایی بعد از ورشکستگی مالی و با اضافه وزن زیاد یعنی وقتی که 108 کیلو شده بود وارد دنیای فوتسال شد و در عرض شش ماه عنوان بهترین بازیکن اسیا را از ان خود کرد و در حال حاضر هم پرافتخارترین فوتسالیست دنیا میباشد. الگو های زیادی هستن که محدودیت ها را شکستند مانند مایکل جردن که دوران اوجش در بسکتبال در سن 32 سالگی شروع شد یعنی دقیقا در زمانی که دیگر بسکتبالیست ها در ان سن بازنشت میشوند البته مایکل یکبار در سن 30 سالگی هم اعلام بازنشتگی کرده بود اما دوباره برگشت و یه دوره ی طلایی دیگر هم به افتخاراتش اضافه کرد . مایکل فلپس شناگر امریکایی پرافتخارترین قهرمان المپیک هم جزو الگو های خوب میباشد که بعد از المپیک 2012 لندن خداحافظی کرد اما باز برای المپیک 2016 ریو خود را اماده کرد در حالی که به دلیل اعتیاد به الکل و مواد مخدر بسیار بدنش ضعیف شده بود باورهای قدرتمند کننده را در خودش زنده کرد و باری دیگر در تمام رشته های شنا مدال گرفت و رکورد های دیگری را ثبت کرد . مانند فلوید میودر بوکسور پرافتخار امریکایی که پردرامدترین ورزشکار دنیا هم میباشد که در 50 مسابقه 50 پیروزی رو کسب کرد و در سن 40 سالگی در مبارزه ای که مبارزه قرن شناخته شد در مقابل حریف قدرتمند ایرلندی خود کانر مک گریگور که بسیار جوان تر بود و در سن 29 سالگی که همچنان در دوران اوجش بسر میبرد به خوبی پیروز شد و یه مبارزه عالی را از خود به نمایش گذاشت و جایزه 180 میلیون دلاری ان مسابقه را از ان خود کرد (اینجا با خودم گفتم اشاره ای به باورهای ثروت افرین هم داشته باشم که فردی فقط با یک مسابقه همچین ثروتی را کسب کرد) در صورتی که به عقیده خیلی ها یه فرد 40 ساله دیگر نمیتواند مثل قبل در حد حرفه ای همچنان قهرمان بماند اما این باور انهاست و فقط در مورد انها صدق میکند . البته این ها الگو های مورد علاقه من هستند وگرنه افرادی در سنین بسیار بالاتر از این نمونه ها (80 الی 90 سالگی) هم به همچین موفقیتهایی دست یافتند که دوستان به انان اشاره کردند و قطعا از ان حدود بالاتر هم میتوان رفت به شرطی که افراد باور کنن که میشود . کافیست در اینترنت سرچ کنید و ببینید که چه انسان هایی بودند و هستند که محدودیت را نپذیرفتند وبه سمت خواسته هایشان حرکت کردند . در کل همه چیز و همه چیز باور های ماست اگر گذشتگان رو ببینید متوجه میشید که عمر های طولانی تری داشتن و بدن هایی سالم و این از باورهایشان سرچشمه میگیرد . اگر خیلی به قبل عقب برگردین انسان هایی رو میبینید عمر بسیار بسیار طولانی داشتن مثل نوح پیامبر که با وجود سن بسیار بسیار بالایش از لحاظ بدنی بسیار توانمند بود و کشتی به ان عظمت را ساخت و این نشانگر قدرت بینهایت خداوند هست که فقط شامل حال بندگانی میشود که ان را باور میکنند و توجه خود را بر روی خوبی ها و فراوانی ها معطوف میکنند نه روی کمبود ها . محدودیتی وجود ندارد ما از خداییم و او هم از ماست و اون سلول های بدن ما رو همیشه ریکاوری و بازسازی میکنه کافیست که با تمام وجود باور کنیم و از زندگی لذت ببریم . هیچوقت و هیچوقت برای شروع هیچ کاری دیر نیست اگر این خواسته در وجودتان هست که ورزشکار حرفه ای شوید اما به نظرتان از سنتان گذشته به سمتش حرکت کنید شاید شما یکی از این الگو ها شدید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
    • -
      بردیا مددی گفته:
      مدت عضویت: 3577 روز

      خدا قوت دوست گلم,من خودم این مشکلو در فیتنس داشتم,نتایجم رفته رفته کمرنگتر میشد,ولی اون موقع مقوله باورها رو نمیدونستم و فک میکردم مربی هر چی میگه حتما درسته,درصورتیکه اونم خیلی باورهای اشتباهی داشت,مثالهایی هم ک زدین جالب بود,??

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    سید رهام گفته:
    مدت عضویت: 4141 روز

    سلام به همه ی دوستان خوبم

    در اول صحبتم می خوام از عباس منش عزیز برای فراهم کردن این فضای دوستانه، صمیمی و لذت بخش که برای همه ما پرورش دهنده و رشد دهنده است، تشکر کنم.

    من خودم درگیر این سوال و این باور بودم و دوست دارم داستان خودم را به اختصار بیان کنم. از 7 سالگی ورزش می کردم و حدود 19 سالگی وارد ورزش کاراته شدم و از اونجا که کاراته و مربی خوبم (که الان مربی تیم ملی است) باعث پیشرفت من در همه ی ابعاد و تقابل با بسیاری از ترس هام شدن تصمیم گرفتم حرفه ای تر ادامه بدم. خلاصه توی کمتر از 6 ماه با کمربند نارنجی داشتم توی لیگ استان مبارزه می کردم و روند پیشرفتم عالی بود. انگیزه ی زیادی داشتم و هر روز تمرین می کردم ولی در 21 سالگی یک روز وقتی مبحث حرفه ای ادامه دادن مطرح شد و مربیان به من گفتن اگر چند سال زودتر وارد این ورزش می شدم می تونستم و الان دیر شده!!!! معمولا مربیان توی سنین تا 18 سالگی با استعدادها قرارداد امضا می کنن که به صورت توافقی در ازای درصدی از درآمد دوران ورزش حرفه ای به اون ها به صورت تخصصی آموزش بدن. نمی شه باور کرد که 21 سالگی دیر شده باشه ولی باور اکثر مربی ها که باعث ایجاد باور در شاگرداشون هم میشه اینه که سن شروع دوران حرفه ای کمتر از 18 سالگیه!!! خلاصه بعد از ریختن ترسم از مبارزه دیگه انگیزه ی مبارزه را از دست دادم و بخش کاتا برام جذاب تر شد چون ترکیب هنر و ورزشه و هنری بودن کاتا را دوست داشتم. کاراته را ادامه دادم و الان دان 3 دارم ولی شاید اگر اون روزها می دونستم این باور اونهاست که ورزش حرفه ای را باید قبل از 18 سالگی شروع کرد و دیر شده و من باید با باور خودم حرکت کنم که هیچ وقت دیر نیست و فقط باید باورهای موافق با خواسته ام ایجاد می کردم و تلاش بیشتری می کردم و …

    از اون دوران یاد گرفتم و با دانسته ها و باورهای امروزم می تونم تحلیلش کنم و البته خوشحالم که به مسیرهای بهتری هدایت شدم و افسوس اون دوران را نمی خورم چون با علاقه و لذت ورزش کردم.

    اما جواب سوال:

    یکی از اولین دلایلی که به ذهنم می رسه اینه که ما حتی توی پیر شدن هم چشم و هم چشمی می کنیم. برای حرف خودم دلیل دارم. فامیلی مادرم قرنی هست و اکثرشون حدود یک قرن عمر می کنن. جالبه که باور دارن آدم می تونه صد سال در سلامت زندگی کنه ولی توی خیلی از خانواده ها سن مسن ترین فرد کمتر از 60 ساله!!! اصلا به 50 ساله می گن پیر و بعد از اون طوری بهش تلقین می کنن که فرد روش نمی شه بیشتر از 60 سال عمر کنه!!!

    یادمون باشه حضرت نوح حدود 1000 سال عمر کرده و روایت های زیادی از عمر های زیاد در گذشته وجود داره و همین الان هم شهری در ژاپن هست که متوسط عمر 120 ساله.

    توی ورزش هم به نظرم همینه. یعنی الان همه منتظر افت کردن رونالدو و مسی و … هستن. یادمه بارسلونا به راحتی ساموئل اتوئو را داد به اینتر چون سنش بالا رفته بود ولی همین کار برای اتوئو انگیزه شد و توی اون سال اتوئو با اینتر 4 جام گرفت و قهرمان اروپا و لیگ و حذفی شد. انقدر همه می پرسن چه زمانی خداحافظی می کنی تا بتونن بهش القا کنن که پیر شده و بالاخره معمولا موفق هم می شن. همین امشب بوفون با 40 سال سن توی دروازه یونتوس می درخشه و واقعا با صلابت و جوان بازی می کنه. باید دید چه باوری ساخته که تونسته به باورهای غالب جامعه غلبه کنه.

    یه دلیل برای خداحافظی به ذهنم می رسه و اون دلیل پیری نیست بلکه افت کردن انگیزه است. ما برای شروع هر کاری خیلی انگیزه داریم ولی در ادامه کم کم یادمون می ره چرا شروع کردیم و لذت کار برامون کم می شه. شاید شبیه آب خوردن در زمان تشنگی باشه. لیوان اول حس بی نظیر زندگی را برامون داره. لیوان دوم تازه می فهمیم داریم آب می خوریم!!! لیوان سوم هم می تونه بی تفاوت باشه برامون ولی بعدش دیگه دلمون آب نمی خواد. می تونین 10 لیوان آب بخورین؟ 20 لیوان؟ 100 لیوان؟ حتی با شنیدنش هم حالت تهوع می گیریم.

    روز اول ورزش انرژی داریم. سال اول و دوم دنبال قهرمانی هستیم. بعد از 10 سال چی؟ بعد 20 سال؟ شاید نشه تصور کرد کسی 50 سال یک ورزش را به صورت حرفه ای ادامه بده. یکی از مهمترین دلایلش اینه که انگیزش را از دست می ده و انسان منهای انگیزه یعنی رسیدن انسان به سکون و این یعنی مرگ حرکت به سوی پیشرفت.

    یه چیزی از زندگی خودم مثال می زنم. از بابام که بیش از 50 ساله حرفه ای کوهنوردی می کنه و هنوزم هفته ای 3 روز تمرین داره. دیدن تمرین بابام خیلی آموزنده است. شکرگزاری و خوندن نماز در حین کوهنوردی شاید برای خیلی ها عجیب باشه. تا حال توی پیاده روی با هر قدم شکرگزاری کردین؟!! شاید این یکی از رمزهاش باشه که برای یک کار بیش از 50 سال انگیزه داشت. داشتن سلامتی و لذت از مسیر حرکت و … توی هر حرفه ای می تونه عامل حرکت باشه.

    به نظرم پول برای شروع انگیزه ی مناسبیه ولی برای ادامه نه. یادمه مجید جلالی می گفت ظرفیت اکثر فوتبالیستای ایران یکی دو میلیارده و بعدش دیگه روند رشدشون کند می شه!!!به نظرتون آیا رونالدو با درآمد هفتگی چند میلیارد آیا باز هم برای پول فوتبال بازی می کنه؟ به نظرم انگیزه های این افراد فراتر از پول و شهرت و … یه عشق عجیبی به کارشون دارن که باعث می شه حتی مصدومیتشون هم زودتر از پیش بینی پزشکان خوب بشه!!

    جالبه که عضلات با ورزش جوان می مونن. یه قانون توی دنیا هست و اون اینه که از هر چیزی استفاده نکنی و براش شکر گزار نباشی ازت گرفته می شه. افرادی که ورزش نمی کنن عضلاتشون ضعیف می شه چون بدن می بینه از این عضله استفاده ای نمی شه پس به مرور از کار میندازش. تجربه ی گچ گرفتن قسمتی از بدن اینو اثبات می کنه. اگر قسمتی از بدن یک ماه توی گچ باشه عضلش به شدت ضعیف می شه و نیاز به فیزیوتراپی پیدا می کنه. پس بازم می گم اگر برای هر چیزی شکرگزار نباشی ازت گرفته می شه و نشانه شکرگزاری علاوه بر بیان کلامی استفاده کردن درست ولذت از داشته هاته. مثلا اگر از پولت استفاده نکنی می گنده و از بین میره چون یکی از راه های شکرگزاری پول خرج کردن و لذت بردن بابت داشتن پولیه که داری خرج می کنی. مالک یکی از بزرگترین کارخانه های ایران گفت خوشحالم که بیش از 3000 خانواده از طریق من روزیشون را از خدا میگیرن و این یعنی اینکه من عامل توزیع رزق برای بیش از 10000 نفر هستم. این فرد روز به روز ثروتمند تر می شه چون از داشتن و خرج کردن پولش لذت می بره. ورزشکار هم اگه از داشتن سلامتی وعضلات قوی و ورزش لذت ببره می تونه هر روز پیشرفت کنه.

    من به عشق می گم موتور محرک. موتوری که سوختش ایمانه. اگر به کاری عشق داشته باشیم برامون مهم نیست کی داره تشویقمون می کنه و کی داره مسخرمون می کنه. حتی مهم نیست که کسی نگاهمون می کنه یا نه. اگر عاشق کاری باشی سن مهم نیست. افراد زیادی بودن که توی سنین بالا کسب و کارهای فوق العاده موفقی را شروع کردن و با ایمان حرکت کردن. همین چند سال پیش یکی از دوستای بابام توی سن هفتاد و چند سالگی قهرمان وزنه بردای پیشکسوتان جهان شد!!!

    خیلیا بودن با باورهاشون تابوی ناباوری ما را شکستن و باعث شدن باور کنیم. بگردیم دنبال این افراد. همه چیز امکان پذیر و شدنیه.

    یه بیت از شعر خودم برای آخر صحبتم می نویسم:

    تو دیر باور نکن عشقو

    بی باور عشق می میره

    من عشقو باورش کردم

    می رم سمتی که اون می ره

    یه چیز دیگه دوست دارم بگم و می خوام نظرتون را هم بدونم. من نظرم اینه که اکثز افراد روزی می میرن که دیگه انگیزه ای برای زندگی ندارن و می خوان بمیرن. نظرتون چیه؟؟؟

    عاشق باشین در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      کیانوش نسیم سبحان گفته:
      مدت عضویت: 3166 روز

      سلام و درود بر سید رهام عزیز دوست مقتدر و مهربانم

      اول تبریک میگم به خاطر برنده شدن در مسابقه ی قبلی و

      دقیقا با نظر پر از راستی و درستی شما موافقم

      به هرچی عشق بورزی و انگیزه انجام دادنش و داشتنش را داشته باشی زمان برات بی معنا میشه ،سن واست فقط یه عدد میشه،

      من 36 تا بهار در زندگیم دیدم ولی تو هر جمعی که هستم چشمم دنبال بچه هاست که باهاشون بازی کنم و حرف بزنم و سربه سرشون بزارم یه جورایی حرف هم سنام یا بزرگتر های جمع را درک نمیکنم به خودم میگم بچه هارو عشقه

      کودک درونم هنوز دنبال بازیگوشی و هیجان و تجربه هست

      عالی بود

      در پناه خدا شاد و پر روزی باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      ابوالفضل اشرفی گفته:
      مدت عضویت: 3037 روز

      سلام دوست عزیزم سید رهام امیدوارم که حالت همیشه عااالی باشه

      سپاسگزار خداوندم که آگاهی منو در هر لحظه بیشتر میکنه.

      بسیار لذت بردم و آگاه تر شدم مخصوصا در مورد قانون استفاده کردن گفتید و از شعر و سوال زیباتون که منو به فکر واداشت سپاسگزارم و منم همین عقیده رو دارم

      و ?نمیگم تا وقتی که زنده ام به کار مورد علاقم می پردازم بلکه میگم

      تا وقتی که به کار مورد علاقم میپردازم زنده ام?

      عجب چیزی گفتم? یادم باشه اینو بزارم توی کلکسیون باورهام.

      آرزوی عشق الهی براتون دارم ? چراکه با عشق الهی به همه چیز میرسید.

      ? ? ? ? ? ? ? ? ? ?

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      مریم م گفته:
      مدت عضویت: 3003 روز

      آقای سید رهام لذت بردم از نظرتون ، بله واقعا انگیزه دلیل خیلی مهمیه و خودم هم که بهش فکر میکنم میبینم توی خیلی از چیزها وقتی اون انگیزه رو نداشتم دیگه دلیلی برای ادامه برام وجود نداشته

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      وریا گنجی گفته:
      مدت عضویت: 2602 روز

      سلام

      آقای رهام عزیز به شکرگزاری و استفاده از داشته ها به خوبی اشاره کردند.

      منظور از شکرگزاری به نظر من همون بهره برداری درست هست

      قران در داستان موسی و بنی اسرائیل به این موضوع اشاره میکند که قوم بنی اسرائیل تحت شدیدترین فشارهای فراعنه مصر بودند و بخشی از شرایط سختشون رو هم توصیف میکنه : فرعونیان شما رو به بردگی میگرفتند و اگر هم کسی اعتراض میکرد پسرانشان را سر میبریدن و دختر و زنانشان را به بردگی… میگرفتند..

      و در اون شرایط سخت گفته میشود : شکرگزار باشید : به نظر من در همچین شرایط سختی هیچ آدمی نمیتونه بگه خدایا شکرت : پیام قران این هست که حتی در بدترین شرایط یه امکانات و داشته ها و استعدادهایی هست که میشه ازش بهره برداری کرد و تغییر رو ایجاد کرد

      استاد عباسمنش هم خیلی خوب به این موضوع اشاره میکنند در صحبتهاشون : همیشه میگن اگر شرایط به ظاهر سخت بود بازم تمرکزتون روی چیزای مثبت و داشته هاتون باشه ، در فایل رویاهایت را باور داشته باش به این موضوع خیلی خوب اشاره کردند که همون موقه که توی اون اتاق سیمانی بودیم من خوشحال بودم ، من با کفش های کتونی که جایزه گرفته بودم (از دانشگاه) روزها و هفته ها پیاده میرفتم و فایل هام رو گوش میدادم و داشتم اون آینده ای رو که میخواستم میساختم…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    لیلاسادات حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2386 روز

    خدای من ساکن قلبمه ، همیشه صداشو میشنوم ،صبحا که بیدارمیشم ،میگه سلام بنده ی زیبارو وارزشمندم به امروز خوشامدی ، حال بندم چطوره ،من کنارت هستم ، عاشقانه دوستت دارم لیلا ،

    حدای من بمن وعده ی روزهای حوب و ارامش بخش میده همیشه میگه درست میشه نترس ، میگه لیلا خواسته ات رو برات توجای امن نگه داشتم تا در روزی خوب بهت بدمش فقط بایدقول بدی بهم حالتو واسه هیچی بد نکنی

    .ازصبح تاشب نوازشم میکنه ،میبوستم ، توگوشم میگه لیلا لیاقتت خیلی بالاس

    لیلای من تو خیلی ارزشمندی

    دوس نداره غمگین باشم ،خیلی دوس داره بحندم و شاد باشم میگه بنده جانم باخنده بیشتر دوست دارم ،

    وقتی یکی حرفی میزنه ،تامیخوام ناراحت بشم میگه لیلای من ب چیزای خوب کن

    توبهترینی زیبارو ی منی

    تابهش میگم خدایا راهنمایم کن ،بعد چند لحظه راهو عملی بهم نشون میده

    خدای من چون خودش ثروت منده ،دوس داره پولدار بشم و پول برام ازجاهای مختلف و دستای متفاوت میاره

    وقتی ذهنم آشفته میشه بغلم میکنع آرومم میکنع و میبوستم میگه بهت گفته بودم بحرفای شیطان گوش نده اون بامن دشمنه و به من گفته بود ک اذیتت میکنع ، بیا بغل خودم به من پناه بیار ،،قدرتمند منم بنده ی من نع اون پس حرفاشو باورنکن

    وقتی دیگران میخوان نا امیدم کنن میگه من کنارتم ب حرف اونا گوش نده

    خدای من

    هیچوقت بامن قهرنمیکنع ،هیچ وقت قضاوتم نمیکنع همیشه پشت و پشتیبانمه و ازم دفاع میکنع

    هروقت خطا میکنم ،یا گناه میکنم یع زیرچشمی نگام میکنع میگه ،بهت گفته بودم من توبه پذیرو مهربانم ،بیا بغلم ، اما قول بده تکرارش نکنی باشه؟

    منم میپرم بغلش

    خدای من اصلا عوامل بیرونی رو درنظرنمیگیره ،تو هرشرایطی وعده بهترین هارو میده و میگه ،باهم جبرانش میکنیم لیلای من نگران نباش ،من پیشتم

    تاوقتی من هستم نباید کم بخوای ،فقط باورم کن

    خدای من شبا ک میخوابم تاصبح روسرم بیدارمیمونع و مواظبمه

    خدای من انقد قدرتمنده ک همیشه میگه ،تو دستامو محکم بگیر ،گمم نکن خودم برات تمام موانعو کنار میزنم و همه چیرو برات رام میکنم

    وقتی همه میگن نمیشه نمیتونی ،خداجونم میگه

    چرا نشه ؟ چرا نتونی ؟ادامه بده ،خودم باهاتم

    وقتی یاد گذشته می افتم ،فوراصدام میزنع میگه لیلا دیگه نبینم به اون وقتا فک کنی ، بازم ارزشمندی بازم لایقی ،ار الان لذت ببر و مواظب خودت باش ،تو نباید غصه بخوری تو باید همیشه بخندی .تامن هستم

    هروقت خواسته هامو میخوام کوجیک کنم میگه ،کم نخواه ،زیاد بخوا ازم ،بهترینارو بخوا چون لایقشی

    چون من توانا و ثروت مندم

    این خدارو تاپیش ازین نداشتم ، تازه یافتمش

    خدای من ساکن قلبمه و همیشه صداشو میشنوم

    عاشقشم ،توم عاشقش باش ،تا حسش کنی

    خداهمان صدای ارامش بخشی هست ک شب و روز باهات سخن عشق میگه

    باورش کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      علی ملکی گفته:
      مدت عضویت: 1332 روز

      درود

      چقدر عاشقانه و زیبا نوشتید

      خیلی خیلی لذت بردیم

      بهترین لحظه های زندگی ، لحظه هایی هستند که با یاد خدا سپری می شوند

      خوشا به حال کسانی که خدا را لحظه ای فراموش نمی‌کنند

      وقتی با خدا هستی از هیچ چیز و هیچ کس هراسی نداری

      وقتی با خدا هستی تمام جهان مسخر تو می شوند

      وقتی با خدا هستی دیگر نیازی به هیچ چیز و هیچ کس نداری

      وقتی با خدا هستی هیچ نگرانی نداری

      خدا آن حس زیباست که در تاریکی صحرا، زمانیکی هراس مرگ میدزدد سکوتت را

      یکی مثل نسیم دشت آهسته میگوید،

      کنارت هستم ای تنها،دلت آرام میگیرد…

      خدایا شکرت

      ممنونم از نظر بسیار زیبا و عاشقانه شما خانم لیلا سادات حسینی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      فرشاد نصیری گفته:
      مدت عضویت: 1341 روز

      درود به بانوی یکتاپرست

      چقدر این دیدگاه شما روی من تاثیر گذاشت

      به خدا قسم تا پایان خوندنم اشکم در اومد،

      چون توی یک مسیری هستم و دارم کاری انجام میدم که فقط و فقط ذهنم به خداوند وصله و فقط اون رو صدا میکنم و آنقدر هر لحظه در این مسیر باهامه که الان با خوندن دیدگاه شما دوباره اشکم در اومد،دوباره حالم جوری شد که نمیشه وصفش کنم

      خداوند در مسیر من ،هاله ای از مراقبت،هدایت و دست آورد و لمس خواسته هامو بدست آوردن ثروت است،خداوند خوده خوده سلامتی است،خداوند خوده ثروت است و خوده انرژی هدایت گر به سوی ثروت است،خداوند تنفس من است و خودش تمام جسم من است، خداوند روح من است،خداوند آرامش خیال من است،خداوند هموار کننده مسیر من است،خداوند خداوند خداوند،همه چیز است

      ممنونم از شما که این متن زیبا رو نوشتید

      شاد و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      زهرا دشتی گفته:
      مدت عضویت: 1239 روز

      لیلای عزیز واقعا از دیدگاهت نسبت یه معبودم لذت بردم

      چه نگاه قشنگی

      چه احساس صمیمیتی

      میتونم لمس کنم آرامشی که موقع نوشتن این مطالب حاکم بهت بود

      جمله جمله آنقدر زیبا گفتی که من حس میکنم خداوند تو خط به خط این متن زیبات جاری بود

      خدا راشاکرم

      برای آدم های دوست داشتنی مثل شما

      که آنقدر قلم زیبایی داره

      جوری که هرکی که متن میخونه یه بار دیگه عاشق خدا میشه.

      زیر سایه آرامش الهی در نهایت شادی و هماهنگ بودن با منبع عشق و آرامش و خداوند یکتا باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      لیلی کرمی گفته:
      مدت عضویت: 2387 روز

      سلام به شما لیلاسادات حسینی عزیز دوست هم فرکانسی

      چقدرررررر زیبا بود نوشته شما

      من به شدت شما را تحسین میکنم برای این کامنت زیبا من اونو تو دفترم نوشتم و از خواندنش لذت میبرم

      چه بسا خداوند جملات زیباتر از این و عاشقانه تر از این هم به ما میگوید باید بیشتر باهاش دوست و رفیق شد تا تا بیشتر ازش شنید

      راستی من یه سوال دارم شما یا هر کسی از دوستان میتونه به من پاسخ بده لطفا

      اون فایلی که استاد تو این فایل ازش نام برده که بهترین باور در مورد خداوند است و میگه سه هزار کامنت بچه ها نوشتن اسمش چیه کجای سایت است من همه حا رو گشتم پیداش نکردم لطفاً به من بگین اسمش چیه و کجای سایت است سپاسگزارم؟؟؟؟

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        مهدي داج@ بنده خوب و هدايت شده خدا گفته:
        مدت عضویت: 1388 روز

        سلام دوست عزیز وهم فرکانسی ام توهمین صفحه ی فایل پایین تر از فایل هس،بالای 3000 تا کامنت داره،امیدوارم کمکی کرده،باشم،وسپاسگزار قدرت مطلق هستم ک ب این سایت الهی هدایتم کرد،بهترینا رو برای همه ی دوستان هم فرکانسی خانواده بزرگ عباسمنش خواستارم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          لیلی کرمی گفته:
          مدت عضویت: 2387 روز

          مهدی عزیز سلام ازت بسیار سپاسگزارم که وقت گذاشتی و پاسخ دادی

          یه چیز بگم اینکه فقط کافیه بخوایم به خواسته ما پاسخ داده میشود اون روزی که من این درخواست رو نوشتم به فاصله کمی بدون اینکه سرچ کنم و بگردم

          داشتم یه کامنت رو میخوندم نمیدونم چطور شد موس رو روی چی کلیک کردم که این فایل روی صفحه ظاهر شد

          خداوند به همه درخواستها پاسخ مثبت میدهد این باور عمیق برای همیشه و همه جا کارگشا است

          باز هم سپاسگزارم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: