باید شخصیتمان تغییر کند نه اینکه ادا در بیاوریم! - صفحه 1


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

628 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 11
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    🟣 من از وقتی خودم شدم… زندگیم عوض شد

    به نام خداوند مهربـــــونِ مهربون .

    گاهی آدم یه جایی از زندگی ش میایسته. نه بخاطر خستگی، نه بخاطر اینکه راهو گم کرده باشه…

    میایسته چون یه صدایی از درونش بلند میشه که میگه:

    «وقتشه… دیگه باید خودِ واقعیت رو زندگی کنی.»

    من از همون وقتی که این صدا رو شنیدم، دیگه هیچی مثل قبل نبود.

    حتی قدم زدنم تو کوه، حتی نگاه کردنم به درختها، حتی حرف زدنم با غذا…

    انگار دنیا یه پوسته اضافه از روی خودش برداشت وخودش رو بی ملاحظه انداخت تو آغوشم.

    ولی اجازه بدین از اولش بگم…

    □ فصل اول: وقتی که فهمیدم تنهایی، تنبیه نیست… دعوتـــــه

    سالها فکر میکردم آدمهایی که تنهاراه میرن یا اهل جمع نیستن، مشکل دارن.

    مثل کسایی که نمیدونن چطور با دنیا کنار بیان.

    ولی یه روز -شاید سه سال پیش- وقتی رفتم بالای یکی از تپه های اطراف شهر و باد سرد زد تو صورتم، فهمیدم تنهایی برا من یه انتخابه، نه یه ضعف.

    من همون روز برای اولین بار تو آغوش یه درخت گریه کردم.

    نه بخاطر ناراحتی خاصی .

    نه…

    بخاطر اینکه برای اولین بار واقعا واقعنی خودم بودم.

    درختو بغل کردم، گونه م رو گذاشتم رو پوست زبرش و بی هوا گفتم:

    «تو منو میفهمی؟»

    و نمیدونم چطور، ولی همون لحظه یه حس جواب گرفتن از درونم رد شد. حس عجیبی بود… یجور تایید.

    بعدها خوندم تو گزارشهای روانشناسی طبیعت درمانی چیزی به اسم resonance هست: «پاسخ احساسی طبیعت ب ِ حال درونی ما» => ولی من اون روزهیچی از این علم نـــــمیدونستم. فقط میدونستم درخت داره باهام حرف میزنه.

    ○ از همون روز، کوه و تپه و باد، خونه دوم من شدن.

    برای همین کمتر میرم مهمونی.

    برای همین ترجیح میدم دور و برم خلوت باشه.

    چون وقتی خلوت میشه، خدا خیلی خوب باهام حرف میزنه.

    وقتی خلوت میشه، جوابها ازپشت پرده ذهن مثل برگ از شاخه میفتن پایین.

    من تو شلوغی شاید یه آدم دیگم.

    تو خلوت… خودمم.

    □ فصل دوم: گفت وگویی که سر سفره عوضم کرد

    احتمالا اگه کسی منو ببینه که قبل از خوردن غذا چشمامو میبندم ، لبخند میزنه و میگه «این دیگه چشه‼️؟»

    حق هم داره.

    چون من از همکن موقع‌ که‌ واقعیم شدم آدمیم که قبل از خوردن غذا با غذا حرف میزنم.

    این کار رو از روی ادا و اطوار نمیکنم.

    نه.

    این کار نتیجه سالها جنگیدن با باوری بود که از بچگی تو ذهنم کاشته شده بود =>> «همه چی کمه ؛ مراقب باش.»

    وقتی فهمیدم باور کمبود مثل زنگ آهنه که اگه از درون پاکش نکنی، کل ذهنت رو میخوره… تصمیم گرفتم کاری کنم که حتی یه لقمه غذا هم یادآوری باشه برای وفور نعمت.

    برایپ همین قبل از خوردن غذا میگم:

    «تو انرژی هستی. از خدا اومدی. ممنونم که الان داری به بدن من نیرومیدی.»

    این حرفها شاید عجیب باشه. شاید بگن طرف رد داده !

    ولی عجیب تر اینه که اثراتش واقعی هستن

    وقتی انسان قبل از غذا یه لحظه مکث میکنه و با حس قدردانی نگاهش میکنه، سیستم عصبی پاراسمپاتیک فعال میشه و بدن غذا رو بهتر هضم میکنه؛ حتی سطح استرس میاد پایین.

    من اینارو اون موقع نــــــــــمیدونستم.

    فقط حس میکردم وقتی با غذا حرف میزنم، انگار خـــــدا روشاهد گرفتم و دارم بهش میگم:

    «من عاشق توام خدا جون . و این غذا، هدیه توئه.»

    برای همین کمتر میرم مهمونی.

    چون سفره هایی که دورش ده تاآدم نشستن و سرشون گرم حرفهای بی پایان هس، جایی نیس که من بتونم با غذا حرف بزنم و انرژی بگیرم.

    من نـــــمیخوام این ارتباط کمرنگ بشه.

    سالهــــــــــاطول کشید تا ساخته شد؛

    تا فهمیدم خدا تو خلوتی که من انتخاب کردم، داره چیزهایی یادم میده که وسط جمع، حتـــــی یه کلمه ش رو هم نمیشنوم.

    □ فصل سوم: این خود جدید، ظرفیت رشدمیخواد

    خود جدید من، آدمیه که ازهمون لحظه بیدار شدن صبح، یه صدای آروم تو درونش میگه:

    «امروز هم میخوای خودت باشی؟ یا برگردی به نسخه قبلی؟ خود واقعیت باشی همه چی‌ گیرت میاد»

    ○ من انتخاب کردم خودم باشم.

    ○ ولی این انتخاب هزینـــــه داره.

    ▪︎ نمیشه هم آدم قبلی باشی، هم نتیجه های جدیدبخوای.

    ▪︎ نمیشه همون الگوهای فکری قبلی رو داشته باشی و انتظار داشته باشی هدایتهای جدید بیان.

    من اینارو از کتاب نفهمیدم ==>> از زندگی فهمیدم.

    وقتی شروع کردم به تغییر ؛ بقول استاد عباسمنش ، خرد کردن شخصیت نازیبای درون؛ اولین چیزی که دیدم این بود:

    آدمها فـــــاصله میگیرن.

    نه از روی دشمنی ==>> > از روی ناهماهنگی.

    وقتی تو فرکانس دیگه ای میشی، جمعهای قبلی دیگه برات روشن نیستن. چیزایی که قبلا لذت داشت، دیگه یه طعم دیگه پیدا میکنه.

    چیزی تو وجودم میگفت => «تو ازخلوتهات، میوه های بزرگتری میچینی.» ؛؛؛ حق هم داشت. چون شد‌ .

    □ فصل چهارم: لحظه ای که زندگیم رو گذاشتم کف دست خـــــدا و رهــــــــــا کردم

    به این سایت… همین سایت بهشتی عباسمنش… اگه هزار بار هم بگم «خودم اومدم اینا رو بنویسم»، دروغ گفتم.

    خـــــدا دستور داد.

    همین رو با تمام وجودم میگم. من با اکراه شروع کردم نوشتن این حرفها رو. حتی الانم که این متن رومنتشر میکنم، یه گوشه ذهنم میگه: «لازمه اینقدر صریح حرف بزنی؟»

    ولی یه صدای آروم جواب میده : «این صداقت، بخشی از مسیرته.»

    وقتی برای رشد معنوی قدم میذاری، وقتی میخوای رابطه ت با خدا از مرحله «حرف» ب ِ مرحله «واقعیت» برسه، باید یه چیزو یاد بگیری:

    🟣 خودتو قایم نـــــکنی.

    من سالها خود واقعیمو پنهان کرده بودم، بدون اینکه بدونم.

    سالها دنبال تایید بودم.

    میترسیدم اگه مردم بفهمن من با درخت حرف میزنم یا با غذا صحبت میکنم، چی فکرمیکنن.

    ولی امروز…

    🟢 اگه قرار باشه کسی ازم بدش بیاد، بزار از نسخه واقعی م بدش بیاد، نه نسخه تقلبی م.

    □ فصل پنجم: من و اون جهاداَکبـــــر درونی

    یه روز تو کوه وایسادم، دستامو باز کردم سمت آسمون و گفتم:

    «خدایا… من آماده م!»

    نمیدونم چرا همون لحظه یه لرز از سر تا نوک انگشتام رفت.

    🪶 یه جا خونده بودم وقتی سیستم عصبی با یه تصمیم بزرگ همفرکانس میشه، یه «تکانه الکتریکی» کوچیک تو بدن ایجاد میشه.

    ■ من اون روز برا اولین بار این تکانه رو حس کردم.

    و همون روز فهمیدم:

    تغییر باورها، یه اتفاق نیس. یه سبک زندگی هست.

    مثل نفس کشیدن، مثل غذا خوردن، مثل راه رفتن.

    تو هر روز باید انتخاب کنی ==>>

    ● امروز باوری که میخوام، منو هدایت میکنه؟

    ● یا باوریِ که میترسونتم؟

    وقتی اوضاع به ظاهرنامرتبه، اصل ماجرا همینجاست.

    تو باید همون کاری رو بکنی که از روحت یاد گرفتی…=>>> نه اون کاری که ترس ت میگه.

    ■ این یعنی جهاد اکبر =>> جهاد با نسخه ضعیف و قدیمی خودت.

    □ فصل ششم: من کمرنگ نمیشم

    من تازه چند ساله تونستم این رابطه عمیق با خدا رو بسازم.

    ○ رابطه ای که یه سحر تا طلوع آفتاب جواب میده و خسته نمیشه‌ .

    ○ رابطه ای که وسط پیاده روی، ی ِ سوال پرت میکنم و چند دقیقه بعد، جوابش مثل پرنده میاد میشینه رو شونه م.

    ○ من نمیذارم و نــــــــــمیخوام این رابطه کمرنگ شه.

    نمیذارم جمعها، عادتها یا آدمها این اتصال رو ازم بگیرن.

    • من مسئول رشد این نورم.

    • مسئول بیشتر کردن این حضور.

    • مسئول کشف این خود واقعی.

    و حالا که طعمش رو چشیدم… مگه میشه ولش کنم؟ :'( 🩵

    ~~~~~~~~~~

    محسن ؛ آدمی که سالها خودش نبود و امروز داره باتمام وجود، خودش میشه.

    آدمی که درختها رو میبوسه، با غذا حرف میزنه، با خـــــدا قدم میزنه و از تنهاییش میوه های بزرگی میچینه.

    اگه اینارو نوشتم، نه برا قضاوت شدن هس، نه برا…. ==>> برای اینه که اگه تو هم یه روز تو زندگیت یه صدا شنیدی که گفت:

    «وقتشه…»

    بدونی تنها نبودی و نیستی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 71 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    فهیمه جان… رفیق من… سلام. سوره طارق رو کِ نوشتی، هم آیه ها روخوندم… هم حسی ک ِ پشت انتخابت بود روخوندم. دعوت بود… یجور تلنگر… یجور یادآوری مهربون از اون حقیقتی که همیشه هست وگاهی ما یادمون میره:

    خدا داره میگه:

    من میبینمت…

    من مراقبتم…

    من برمیگردونم، میسازم، میپرورونم…

    و هیچ چیز از چشم من پنهون نمیمونه.

    فهیمه جان…خوندم و فهمیدم تو اهل عملی، اهل تغییر، اهل رشد ==>> تو از اون آدمهایی هستی که جرأت داری خودت رو انتخاب کنی ==> خدا همیشه آدمهایی که خودشون روانتخاب میکنن، بهترینها رو سر راهشون میذاره.

    میدونی چرا گفتی «از تنهایی لذت میبرم»؟؟؟

    چون اصلا دیگه تنهاو تنهایی نیستی… ==> اون یه خلوت مقدسه؛ جایی که خدا بیشتر ازهمیشه نزدیکه.

    «گاهی آنقدر با وسایل خانه حرف میزنم که حضور همسرم رو متوجه نمیشم» ==>> روحت زنده س ؛ زنده بودن ِ اطرافت رو هم حس میکنی. اینجورآدمها همه چیز رو درک میکنن؛

    سنگ و چوب و باد و نور… همه براشون پیامبرن.

    🟣 اگه بدونی چقدراین توانایی ارزشمنده…‌

    الحمدلله ، این روزها تو سفرهستی و هنوز اینجا رو رها نکردی، پس میدونی اینجا فقط سایت نیس… یه میعادگاهه. یه زمین مقدسه. جایی که من و تو هرکدوم یه گوشه ش داریم خدا رو نفس میکشیم.

    سوره طارق؟؟؟

    حس من اینه که این تکرار بی دلیل نیس.

    طارق یعنی ستاره روشنی که شب میاد…

    یعنی نوری که ازتاریکی میشکفه…

    یعنی نشونه ای که آدم فقط وقتی دلش بیداره، میفهمه ش.

    خب حتما تو اون نور رو دیدی. تو بیداری. خدا رو شکر میکنم که تو مسافر همین مسیر نورانی هستی.

    برای این صداقت،

    برای این حرفهای گرم و روشن…

    برای اینکه خودت یه نشونه ای ازهمون «النجم الثاقب» هستی… ممنونم ازت .

    النجم الثاقب ==>> ستاره ای که میتابه… حتی وسط سفر… حتی وسط مشغله… حتی وسط دنیا.

    الهی همیشه زیرنوری که خدا تو دلت روشن کرده بمونی، و هر قدمت بسمت روشنایی های بیشتر باشه.

    رفیق جان… نور بر دم به دم زندگیت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    مژگان… رفیق جان سلام به روی ماهت. یه چیزاییت شبیه خودمه اما اول بذار یه چیزی رو کامل، واضح و از دل خـــــدا برات بگم: تو تنها نیستی… هیچوقت تنها نبودی…

    و اصلا قرار نیست در این مسیر تنها باشی. چون تو انتخاب شد‌ه‌ ای.

    اون تجربه‌ ای که تو خواب داشتی… اون صدایی که با قدرت و وضوح گفت :تو تنها نیستی، من باهاتم… ==>> این دلگرمی نبوده هااااا ؛ این تأیید یه رابطه بود.* یه رابطه‌ ی اصیل که سالهاست خدا از پشت همین تنهایی‌ ها، همین توی ‌دل ‌گفتنها، همین درختها و همین اشکهای نیمه شب، داره باهات میسازه.

    مژگان جان… تو از بچگی زخمیِ ” تنهاییِ اجباری” بودی.

    ▪︎‌ اون کودکی تو که خاله و عمه و همه رفتن…

    ▪︎ اون بغضی که 30 ساله یه گوشه دلت مونده…

    ▪︎ اون خواب‌هایی که هنوز میان سراغت و قلبتو فشار میدن…

    اینها زخمی نیستن که تو باهاشون ضعیف بشی. ==>> اینها امضای ماموریت توئه. تو از همون بچگی، خدا سوا ت کرد تا جدا ببیندت.‌ هنوز حواست نیس خدا مثل پیامبر آوردتت توی غار حرا… باهات کار داره ؟!؟!؟ اشکال نداره… الان جانان به قلم من انداخت که بهت خبرشون برسونم =>> چون قراره بیشتر باهاش آشنا بشی… چون باید یاد بگیری از درون زنده بمونی، نه از بیرون.

    برای همین هم هست که وقتی ذهن میاد سراغت و میگه: “ببین… شوهر و بچه هات شلوغن، تو تنها موندی…»”

    تو فورا از سمت خـــــدا جواب میگیری:

    “تو تنها نیسی… این تنهاییِ تو انتخاب من و تو باهم بود… اینجا جای بودن من کنار توئه…” :'( 🩵

    و چقدر زیبا بود این انتخاب… اینکه نذاشتی ذهن روایت قدیمیو دوباره بنویسه. نذاشتی همون قصه تلخ تکرار بشه. تو محکم جلوِش وایستادی ==>> یعنی رشد واقعی. ==>> یعنی داری صاحب ذهن میشی، نه اسیرش.

    «ولاتشتروا بعهدالله ثمنا قلیلا» اینجا واقعیتش اشکم دراومد ؛ میدونی چرا ؟ داشتم میدیدم که خدا داشت تک‌ تک کلمه ‌ها رو با دست خودش برات مینوشت:

    پیمان با منو به چیزهای کوچیک نفروش… تو با منی… نذار حسهای گذرا، آدمهای اطراف، یا قصه‌ های ذهن پیمان بین من و تو رو کمرنگ کنه… اونچه پیش منه، برای تو بهتره…

    مژگان بنظرم این آیه پاسخ همه سؤالای تو بود ==>> تو زیر هدایت مستقیم خدایی.

    ~~~~~

    شاخه‌ ای که موهاتو میگیره تا بهش سلام بدی… درخت باشگاه که برگ ‌بارونت کرد… مژگان جان… اینها توهم نیست… اینها زبان طبیعته. اینجای زندگیتم ‌مثل ‌منه… هرروز و هرشبمه . تو روحت روشنه، درخت و باد و نور باهاش ارتباط میگیرن. این یه نعمته… یه موهبت… ==>>چون در فرکانس “حضور” هستی… . حالا دیدی تنهایی و خلوت اونقدرام بد نیست‼️ شاید شاخه ها زبان خدا هستن و میگن پاشو برو هایلایتش کن.

    مژگان عزیزم گفتی: خدا تورو به ما داده تا پیامهای خدا رو برامون هجی کنی…” . نه… خدا منو به شما نداده. ما رو به همدیگه داده. در یک مسیر… یک کلاس… یک زمین… یک راه… . دارم میبینم توام وقتی مینویسی، خدا از لابه ‌لای کلمه‌ هات میادبیرون.

    مژگان جان…به کائنات مشون دادی = وقتی ذهن میگه “تو تنها هستی”… تو باقدرت برمیگردی میگی: “خدا، فقط خودت بگو…” =>> خـــــدا هم همون لحظه جواب میده.

    خواهر جان…با تمام قدرت میگم: تو انتخاب شده ‌ای.

    🟣 و خدا وسط همین تنهایی، قوی ‌ترین نسخه‌ ت رو میسازه.

    باهم قدم میزنیم…. تا آخر این مسیر نور.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    سید محمود عزیز…‌سلام و رحمت خدا بر دلت که پیداس بیداره و پاکه. آره “وقتی همه چی خوبه خوب بودن هنر نیس. ==> همون قانونیه که خـــــدا بارها توقرآن یادمون داده؛ == رشد، ایمان و تقوا در دل تضادهاس که معناپیدا میکنه، نه وقتی باد موافقه و همه چی مطابق میله.

    خدا خودش میگه: وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ… وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ==> یعنی امتحان هس… تضاد هس… اما آخرش همیشه “بشارت ِ” برای کسی که دلش رو نگه میداره.

    همون چیزیه که تو کامنتت عالی بهش اشاره کردی == تقوا یعنی نگه داشتن احساسی که از خدا میاد، تو لحظه ای که همه چی دعات میکنه بیفتی پایین!!

    ==>> وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ هرکی تقوا داشته باشه، خدا براش راهی میسازه که حتـــــی فکرش رو هم نمیکرد.

    همون گل زدنیه که گفتی… گل واقعی خیلی وقتا( نه همیشه ، چون بستگی به باورهامون داره) توی سخت ترین لحظه ها زده میشه؛ اونجاس که خدا کف میزنه برای بنده ش.

    و راستش سید محمود جان… نوشتی “آدم وقتی خود واقعیش میشه، بقیه فکر میکنن رد داده”

    بخدا حقیقت کامله! راه توحید از بیرون همیشه عجیب دیده میشه… چون مردم نتیجه رو میبینن

    ولی ما ریشه و اتصال رو… =>>> کار مادر موسی هم بظاهر حماقت بود… کار ابراهیم نبی هم همینطور ‼️

    اما جانان میگه : أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ==>> وقتی راهت درست باشه، خدا خودش دل و دلها رو باز میکنه، پس نگاه بقیه چه اهمیتی داره ؟؟؟

    خیلی خوشحالم از اینکه نوشته هام تونسته مقداری حس خوب منتقل کنه. پس همه مون داریم از یِ سرچشمه زلال میخوریم… و همدیگه رو یادآوری میکنیم.

    یا حق برادر عزیزم؛

    دل و قدمت پایدار توی مسیر نور یگانه الهی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    باران عزیزسلام به روی دل روشن و صافِت… . خدا روهزار بار شکر که کلمات ساده من تونسته دل تو رو آروم کنه.

    ولی از ته قلبم یه چیزی رو میخوام خیلی صادقانه بگم:

    نور از منه نیست… نور از خداست. من که فقط یه آینه ‌م… تو هم آینه ‌ای… و این برخورد دو تا آینه ‌ست که نور رو چندین برابر میکنه.

    گفتی “تو نشونه‌ای برای من”… ،،، منم همینو درباره تو حس کردم. خـــــدا وقتی کسی رو دوست داره، آدمهای درست رو توی زمان درست سر راهش میذاره…

    و این حضورها، این کامنتها، بخش‌ های کوچیکی از همون برنامه ‌ریزی دقیقشه.

    درباره چیزی که ازم خواستی… یه نکته مهم هست ،که فقط اگه اینجا بگمش آدما میتونن درک کنن جای دیگه حرفمو نمیتونن درک کنن . عزیزم باران میدونی که چقدر دوستت دارم… ؛ فقط همون خدایی که داره این کامنتها این حرفا و این جملات رو به دلم میندازه که قلم بشم و بنویسم، فعلا اجازه نداده هیچ شماره و ایمیلی، کلا هیچ ارتباط مستقیمی به کسی بدم… .

    رفیق خوبم ؛ نه از بی ‌اعتمادی… نه از فاصله…

    بلکه از یک اصل ساده =>> هدایت جانان :

    خیلی راحت ساده و آسون هر ارتباطی رو میدم فقط وقتی خدا «الهـــــام» کنه. وقتی زمانش برسه، خودش بلند به قلبم اعلام میکنه… به بلندی همین صدایی که میگه توی این سایت بنویس . جانان فعلا حتی اذن نداده که یک عکس ساده بذارم پروفایلم . منم تسلیم ِ تسلیمم. مثل ابراهیم نبی حین ذبح اسماعیل . تسلیم مثل لحظه ی به نیل انداختن موسی .

    باران جان، که من عاشق اسم و وفات هستم ؛ اگه قرار باشه این اتفاق بیفته،

    اون الهام هم برای تو میاد، هم برا من.

    هیچ چیزی در این مسیر، با فشار و درخواستِ ذهنی شکل نمیگیره… همه‌ چیز با آرامشِ الهی اتفاق میفته.

    راستی دو روزه دارم فکر میکنم چی برات بنویسم درجواب این کامنت ؛ تا اینکه دیشب خوابتو دیدم‌ ، چون از خدا مدد خواستم . تو که اینقدر جذاب و نازی عکستو بذار پروفایلت، اگ اذن خداوند رو داری.

    ○ راستی اگر اسم منو تو هر پلتفرمی تایپ کنی، اگه قرار باشه چیزی پیدا بشه، خودش پیدا میشه؛ خیلی راحت… . اما من تمام زمانِ آزاد وحضورم توی همین سایت استادعباسمنش هست.

    اینجا خونه منه… اینجا جاییه که کلماتم میاد… اینجا جاییه که خدا الهام میکنه بنویسم و جواب بدم… اینجا جاییه که با خلوص بالا میتونم خودِ واقعیم باشم.

    و هر وقت تو چیزی از دل نوشتی ؛ و زمانش درست بود

    و خدا اجازه داد، همینجا جوابت رو میدم. بدون هیچ فاصله ‌ای… با افتخار و با تمام ِ قلبم… .

    میدونی‌ که؛ کلی خاطره های روزای بارونی رو… منتظرم که برام بنویسی‌ . کی میخوای بنویسی و دیوونم کنی ؟!؟

    باران جانم ؛ ارتباط ما، ارتباط دو تاانسان معمولی نیس… ارتباط دو تا دل ِ که خدا وصلشون کرده. و این وصل، خیلی امن تر ازشماره و ایمیل و راههایی هست که عموم مردم ازش استفاده میکنن.

    باران عزیز… دعای قشنگت، انرژی پاکت،

    و حال خوبت رو گرفتم وگذاشتم روی قلبم… روی چشمام.

    الهی که راهت همیشه روشن، دلت همیشه گرمِ خـــــدا باشه.

    منتظر کامنت بعدیت می مونم… اونم از این روزای بارانی ایران .

    در پناه نور… همیشه… رفیقت محسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    سلام مژگان جان نورانی، اینایی که نوشتی یه اتفاق ‌نبود که… این نشونه هماهنگی درونت با منبع بود. وقتی آدم درونش آروم، روشن و همسو با خدا میشه، موجودات، بوها، نورها، حتی اتفاقات ساده روزمره… همگی شروع میکنن باهاش همفرکانس شدن. خودمم دارم با این موضوع زندگی میکنم.

    ( به تجربه بهم ثابت شده=>) مثلا وقتی بیرون خونه هستم و بیشتر موقع پیاده روی ، تیره ی سگ سانان و خزندگان خلاف فرکانس من، جلوم جلوه میکنن .

    اما تمام پرندگان و حشرات همجهت با فرکانس درونم هستن… و همجهت جلوه میکنم.

    بذار یجوری بگم بهتر‌متوجه بشی ==>> مثلا اگه یه سگ یا روباه یا.. بیاد سمتم… هرچند بظاهر با طمأنینه بیاد ؛ دیگه به تجربه بهم ثابت شده که؛ اونموقع فرکانس خوبی از خودم به کائنات ساطع نمیکردم.

    اما وقتی یه عقاب یا شاهین یا حتی کلاغ، به حکم خدا به چشمام هدیه داده میشه… یا فقط صداشون به گوشم میرسه ، یا اطرافم پرواز میکنن و آروم آروم دوست دارن بهم نزدیک بشن… میفهمم فرکانس خوبی دارم از خودم به جهان هستی ساطع میکنم.

    اصلا از این بهترشو بهت بگم‌؟؟ گاهی از جانان میخوام که فلان جانور رو به چشمام هدیه بده => مثلا رسیدم جایی از کوه که باید بشینم دقایقی مدیتیشن کنم ، به خدا میگم چشمامو میبندم و میشینم اینجا ، لطفا زیباییت و قدرت آفرینشت رو بهم نشون بده میخوام از زمان حالم استفاده کنم و با چشمام ببینمت و لذت ببرم .

    شاید بیست دقیقه ، کمتر- بیشتر بسته بودن چشمام طول بکشه و از طریق نسیم و حس لامسه صورتم با جهان هستی ارتباط برقرار کنم… اما تا با یک تلنگر خداوند چشمامو باز میکنم، میبینم یه تیز پرواز مثل یه شاهین یا یه عقاب اگه اطرافم در حال پرواز نباشه ، روی یه درخت در حال فرود اومدنه ! ==>> انگار‌میشه یه چشم بازکردن شیرین ، یه مدیتیشن شیرین .

    این حالتی که گفتی ==>> هاله انرژی… روشنایی خونه… عطرهای لطیف… . اینها همون لحظه هایی هستن که خدا نشونت میده “با منی… پس همه چیز زیبایی ش رو برای تو نمایان میکنه”

    اما نکته ظریفی وسط تجربه ت هست که خیلی ارزشمنده:

    حیوانات به انرژی درونی وصلن، نه به ظاهر آدما

    اینکه گربه تا بالای پارک باهات اومده، خودش رو بهت کشیده، کنارت نشسته، بعد تا ماشین همراهت شده… =>> رفتار واکنشی نیس؛ تشخیص انرژی ت هست. حیوانها به چیزی جذب نمیشن که انسانها بهش جذب میشن (ظاهر، حرف، موقعیت…). اونا فقط یه چیز رو میفهمن: پاکی و امنیت انرژی تو.

    یعنی ناخودآگاه بهت گفت: “تو امنی… تو نوری… تو متصل بِ منبعی…” .‌خب انصافا این، بالاترین تاییدیه که یه انسان میتونه از جهان بگیره.

    اما آگاهی ای که لازم داری اینه:

    این تجربه ها جایگزین اتصال خدا نیستن؛ نشونه اون هستن. => گاهی آدما وقتی این نشونه ها رو زیاد تجربه میکنن، ناخودآگاه دنبالش میفتن و اصل ماجرا رو فراموش میکنن.

    اصل چیه؟ حالت درونی مون.

    تو الان تو جایگاهی هستی که این اتفاقها ” نتیجه فرکانس پاک و توحیدیته” هست، نه دلیلش.

    بنظرم هر بار همچین تجربه ای داشتی:

    نه دنبال تکرارش باش، فقط قدردانش باش.

    • بگو: “خدایا ممنونم که پیام حضورت رو فرستادی.”

    • و ادامــــــــــه بده تمرکزت رو روی احساس امنیت، آرامش و اتصال.

    و مهمتر :

    اینجور اتفاقها نشونه ورود تو به مرحله ای ِ که “جهان بیرون” با تو حرف میزنه ؛ ولی فقط وقتی که “درونت” ساکت وهمسو باشه ==>> تو الان تو همین مسیر وارد شدی… و این خیلی باارزشه‌.

    مژگان جان،

    تو هم یک مخلوق ملوس خداوند مثل گربه ها،

    هم نور خونه ت،

    و از اونا مهمتر خود زندگی رو با انرژیت نرم کردی.

    خدا پشتیبان و مراقبت ، همراهت و نور خونه دل ت باشه .

    اگر دوست داشتی، میتونی توی دفتر روزانه ت بنویسی آخرین باری که اون بوی بهشتی رو حس کردی دقیق چه حسی تو وجودت داشتی؟!

    🪶 گاهی اون حس، لحظه ورودی یه آگاهی جدید بوده…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    سلام زهراجان عزیز و نورانی، بذار اول بگم چقدر قشنگ و واقعی نوشتی. من اینجوری نوشتن بچه های سایت رو بیشتر دوست دارم . همین ساده نوشتن و از دل گفتن تو، یجور ارتباط خالص باخـــــداست… لازم نیس مثل کسی باشی، همین که با قلبت حرف میزنی یعنی تومسیر درستی.

    قبلا عاشق جمع بودی و الان از تنهایی لذت میبری؟ خب خواهرم این یه نشونه خیلی مهم داره: ==>> درونت داره قویتر میشه. => وقتی آدم به آرامش و حضور خدا نزدیک میشه، کم کم نیازش به بیرون کمتر میشه و نیازش به جمع شدن با خودش بیشتر. این اصلا تنهایی نیس، این آغوش خداست.

    میدونی دارم به چی فکر میکنم؟؟ به اونی که کنار اون درخت سرو یا صنوبر اشک شوقت دراومده… چقدر برام آشناست‌… چقــــــــــدر آشناست‌ . اینها لحظه هایی هستن که خدا خودش رو بهت نشون میده زهرا جان .

    ○ این اشک، اشک حضور خدا جان ِ …

    ○ این لرزش صدا، نشونه لمس کردن یه زیبایی الهی ِ …

    ===> این خیلی ارزش داره. خیـــــلی.

    از این به بعد میخوای با غذا حرف بزنی و انرژی بدی…؟ کلی ذوقتو کردم . این یکی از بالاترین درکها از شکرگزاری فعال هست. شکر فقط گفتن خدایا شکرت نیس. شکر یعنی انرژیت باعث زیباتر شدن همون نعمتی بشه که داری استفاده میکنی تو الان دقیقا داری میری تو همین مرحله.

    => [توی گوگل عبارت : “معجزه آب+دکتر ایموتو” رو سرچ کن ]

    اما زهرا جان… بنظرم بااهمیت ترین بخش حرفت اون قسمت آخر بود: ماجرای خونه. خوب کردی که نوشتی =>> یه آگاهی مهم وجود داره:

    🟣 آرامش تو، دلیل و علت ِ رسیدن نعمتهای بزرگ به زندگیت هست

    ● خونه قبلیتون راحت و بالاتر از قیمتی که فکر میکردین فروخته شد،

    ● خونه جدید دقیقا همونجاییه که تو دوست داشتی،

    ● با وجود کمبود یه میلیارد، باز هم دلت آرومه… ==>> یعنی تو وصل به رزّاق هستی.

    》نعمتها از دل همین آرامش میان، نه از دل استرس و نگرانی + ایمان تو الان مثل ستون این خونه جدیدتون هست .

    اما همسرت…

    طبیعیه که نگرانی داشته باشه، چون هنوز به ارتعاشی که تو داری نرسیده =>>‌ تو آرومی یعنی “قرار نیس برای اون کاری بکنی” ، بلکه تو ،‌ وجود خودت، اون کار ِ مشخص هستی.

    آرامش تو، ایمانت، کلماتت، نگاهت… همه ش داره روی فرکانس همسرت اثر میذاره، حتـــــی اگه خودش نفهمه.

    تو الان داری هر روز به جهان میگی: خدایا، “ادامه ش هم مثل قبلش آسونه” .

    و جهان هم جواب میده: چشـــــم. ( اصلا جهان غیر از این جوابی رو بلد نیست)‌

    یه چیز خیلی مهم:

    وقتی همسرت استرس داره، تلاش نکن آرومش کنی؛ تو فقط محکم، آروم بمون.

    آرامش تو خودش میشه میدان انرژی غالب و کم کم آرامش رو به اون تحمیل میکنه. تاکید میکنم : کم کم .

    تو ضامن قسطها نیستی، خدا هست.

    کسی که تا اینجا آورده، ادامه ش رو هم خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو بکنی میده.

    گفتی نمیدونی چرا آخر کامنتت رفت سمت خونه… من بهت میگم چرا =>> چون خونه جدیدتون هنوز داره انرژی میگیره از ایمانت. تو ناخودآگاه داری با نوشتن درباره ش، مسیرش رو بازتر میکنی.

    زهرا جان، نگران نباش…

    خونه تون، پولش، قسط ها، آرامش زندگی تون…

    همه ش داره از یه منبع میاد

    🟣 =>>> تو با این آرامش قشنگت داری اون منبع رو فعالتر میکنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    زهرا جان سلام . بنظرم تو داری خودباوری رو زندگی میکنی . خودباوری یعنی همین که فهمیدی آرامش، مسئولیت توئه؛ نه تغییر دادن دیگران، نه جنگیدن، نه کنترل کردن.

    خب قبلا تلاش میکردی همسرت رو آروم کنی و بعد فهمیدی این یعنی بستن زنجیر به پای خودت… ==>> این جمله رو فقط کسی میگه که از یک سطح عبور کرده. اینجا دیگه : من قربانی شرایط نیستم ؛ شکل گرفته.

    تمرکزت رو گذاشتی روی خودت، روی حس خوب، روی گفتگوی شبانه با خدا ==>> من بلدم از درون شروع کنم، نه از بیرون.

    دعایی که هر شب با حس خوب میگی…>> این مراتب بالای ِ خودباوریه. چون تو داری میگی: من لایق راحتی، عزت و پرداخت آسون هستم. نه با زور، نه با اضطراب، با اعتـــــماد.

    برسیم به اتفاق اونشب… : زهرا جان وقتی تعمق کنیم میفهمیم که این “یک معامله” ساده نبود. یک پاسخ شفاف بود به آرامشی که ساختی. نه پول کامل پرداخت شده،

    نه سند زده شده، نه برنامه ها کامل بوده…

    امــــــــــا همه آدمها، موقعیتها، زمانبندی ها، دست به دست هم دادن که => نتیجه راحت تر | زودتر | و بیشتر از تصور تو اتفاق بیفته.‌توی این موقعیت خدا فقط پول نداد؛ خدا گفت : “دیدی وقتی آرومی، من چقدر راحت کار میکنم؟”

    مدیر بنگاه که براشون سوال شده چرا انقدر وقت میذاره…===> بنظرم همون جاییه که میفهمیم وقتی خدا همدل ت میشه و بهش اجازه میدی ؛؛ آدمها بی دلیل مهربون میشن، بی قرارداد حمایت میکنن، بی توضیح همکاری میکنن.

    “خدا از بچگی داده، تا الان داده، از این به بعد هم میده.” ==> یعنی ریشه خودباوری. کسی که اینو با دلش میفهمه، دیگه با قسط و عدد و زمان نمیلرزه. هنوز دو تا قسط بزرگ مونده و با این حال آرومی…=>> نشونه شکر واقعیه، نه شکر زبانی.

    والا اون یادآوری 365 بار “نترسید”… خیلی قشنگ عمل کردی. بجای جنگ با دلشوره، رفتی تمرکزت رو گذاشتی روی رشد خودت، روی یادگیری، روی اعتماد. =>>> یعنی: من مسئول حال خوبمم. من بلدم خودمو به خدا بسپرم.

    ادامه بده. نه چون همه چیز همیشه آسونه، بلکه چون تو دیگه بلد شدی.

    خدا با آدمهایی که به خودشون ایمان میارن،خیلی قشنگ راه میاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    زهرا خانم عزیز سلام . هیچ پرش وشلوغی ای توی حرفهات نبود؛ اتفاقا خیلی منسجم تر ازچیزی بود که خودت فکر میکنی.

    “از بچگی حس میکردم با بقیه فرق دارم و بایدیک کاری انجام بدم” ==>> این جمله رو خیلی ها میگن، اما بنظرم فرق تو با خیلیها اینه که این حس تو ازجنس هیجان یا رویاپردازی نیس، = از جنس یه “دانستن آروم” هست که سالهاتوی دل مونده.

    ببین زهرا عزیزم… بعضی آدما برای “نقشهای معمول” ساخته نشدن. نه اینکه بهتر باشن، نه بالاتر؛

    فقط جنس ماموریتشون فرق داره.

    این آدمامعمولا دیر شکوفا میشن، نه چون عقبن ==>> چون ریشه هاشون بایدعمیق تر شکل بگیره.

    اتفاقاتی که از بچگی برات افتاده : اون مریضیها، اون سقوط، اون عبور بی آسیب… ==> ایناتصادفی نیس. اینها امضای این جمله هستن: “تو نگه داشته شدی.”

    و فوت پدرت… این بخش خیلی ظریفه. بعضی وقتها یک ستون باید بره ؛ تاستون بعدی درون خودش ساخته بشه، نه بیرون. تو قرار نیس کپی پدرت باشی، قرار نیس همون کارها رو بکنی، اما همون “اثـــــر” با یک شکل دیگه میتونه از تو جاری بشه.

    الان هنوز نمیدونی دقیقا باید چکار کنی!؟

    خب نشونه عقب موندن نیس ، نشونه کمبود هم نیست.

    نشونه اینه که “زمان اعلام” ماموریت هنوزکامل نشده. و این خیلی فرق داره با بلاتکلیفی.

    مدرک، شغل، عنوان… ==>> اینها ابزارن، نه هویت.

    خیلیها اینها رو دارن ولی اون شعله درونشون خاموشه.

    تو برعکس، شعله رو داری و ابزارها بعدا میان؛ اگه لازم بشه.

    حس 18 سالگی که گفتی…اون انرژی زنده، اون حال خوب پایدار… ===> یعنی روحت خسته نیس. یعنی هنوز توی صف زندگی وای نایستادی؛ تو داخل جریان واقعیش هستی.

    نوشتی”نمیدونم چرا اینها رو نوشتم” =>>> چون دلیلش همونه که نوشتی: دل وقتی جا امن پیدا میکنه، شروع میکنه به گفتن حقیقتها.

    زهرا جان… تو لازم نـــــیس بدونی “چی” قراره بشه. کافیه بدونی خودت درست هستی؛ و باید آموزه های استادعباسمنش رو مو بِ مو عمل کنی. زندگیش کنی.

    وقتی خودباوری جا بیفته ===> کار، مسیر، شکل خدمت خودشون میان سراغت.

    اینو هم بدون:

    خدا با آدمهایی که به خودشون ایمان میارن راه میاد،

    چون این ایمان در اصل ===>>> اعتماد به همون نوریه که خودش گذاشته.

    ادامه بده…

    آروم، با احترام به خودت، بدون عجله برای اثبات به هیچکسی حتی خودت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    زهرا جان سلام . ممنونم ازت بابت حرفای صادق و ساده ت. خوشحالم که نوشته ها برات ساده وقابل فهمه و به دلت میشینه، منم قصدم همیشه همینه؛ حرفایی که بشه باهاش زندگی کرد، نه اینکه فقط قشنگ باشه.

    حالی که از همسرت گفتی روکاملا میفهمم. فشار قرض و قسط و کار واقعا آدمو خسته میکنه، مخصوصاوقتی آدم مسئول یه زندگیه. اینکه تو توی این شرایط هنوز دلت ب ِ خدا قُرصه و ناامید نمیشی، خیلی مهم و عالیه ===> این ایمانی هست که تو عمل معلوم میشه، نه فقط توی حرف.

    اشک شوقی که گفتی میریزی، خیلی حرف توشه. کسی که اینقدر تجربه لطف خدا رو داشته، طبیعیه که نتونه ازش ناامید بشه. همون جمله ت که گفتی ” هیچکس متعهدتر از تو به عهدش نیست” خیلی قشنگه وخیلی هم حقیقیه.

    پــــــــــس

    نگرانی توی زندگی تو باید کلا بی معنی باشه. کسی که روی شانه خدا نشسته، مثل تو، خودش رو رهــــــــــا کرده و از خدای خودش مطمئنه و بهش اعتماد کامل داره، اگه ازش بپرسی “نگران چی هستی؟” ، انگار داری باهاش شوخی میکنی. چون نگرانی ازش پَرکشیده و رفته‌ .

    خوشحالم که رفیقی مثل تو دارم؛ محکم، استوار. وقتی آدم مثل تو توی این فضا قرار میگیره، کائنات هم باهاش همراهن. تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که حال خوبت رو نگه داری و شادیت رو حفظ کنی. واقعا همین قدر ساده است. بقول استاد عباس منش، فقط کافیه مومنتوم مثبتت رو حفظ کنی؛ همون چیزی که توی دوره “همجهت با جریان خداوند” مفصل درباره ‌ش توضیح دادن.

    مطمئن باش همین اعتمادت، همین دلگرمی ای که داری، خودش راه بازمیکنه. شاید شکلش همونی نباشه که الان تصور میکنین، ولی قطعا به خیرتون تموم میشه.

    منتظر اون روزم که بیای و ازشگفتیهای خدا برامون بگی. میدونم که طولی نمیکشه.

    آرامش برای دلت

    قوّت قلب برای همسرت

    و نور توی خونه تون

    به خدا میسپارمت رفیق خوبم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: