پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 90 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    کامران گفته:
    مدت عضویت: 1550 روز

    با نام خداوند مهربان

    سلام به دوست مهربان و عالیم

    من واقعا تحسینتون میکنم بابت این کامنت های واقعا عالی

    سلام به استاد فوقعالده عالی

    من تمام سعی خودمو میکنم که همسرمو در حال خوب واحساس خوب نگه دارم و ناراحت نشه فقط خوشحال باشه و به نظر من اینکه ما قول میدیم به اطرافیانمون که من خوشبختت میکنم این کار اصلا دست ما نیست و ما قادر به این کار نیستیم و هرکسی هر اتفاقی و هر شرایطی که داره رو خودش خلق کرده و این خلق هم به توجه و فرکانس های خودش بستگی داره

    اگه قرار بود من بتونم کسی رو تغییر بدم خوب خدا اصلا چرا این قانون رو وضع کرده که هرکسی خالق شرایط خودش هست

    من خودم الان بعداز چند بار خوندن کامنت متوجه این پاشنه شدم که نیاز به توجه دارم و دنبال اینم که کسی به من توجه کنه و وقتی توی یک جمعی نشستم میبینم با ی نفر وقتی ی فرد دیگه ای باهاش بیشتر صحبت میکنه من حسادت میکنم و این ریشه رو من احساس میکنم در عزت نفس پایین من و عدم لیاقت خودم میدونم

    و زمانی که کسی رو میبینم ناراحت هست به ی بهونه ای دوست دارم سر حرف رو باهاش باز کنم تا بهش بفهمونم که بابا این چیزی که تو میگی نیست قانون اینه باید طبق قانون بری و رگ گردن باد کرده و بعداز کلی حرف احساسا غرور گرفتن که من تونستم اینو به یک طرفی هدایت کنم که اینم ریشه در بی ایمانی داره که شرک هست چون من احساس کردم که من تونستم اینو هدایت کنم ولی تنها چیزی که نصیب من میشه احساس بد طرف مقابل من بوده چون من به احساس بد اون طرف مقابل توجه کردم و براش سخنرانی کردم و طبق قانون جهان و کیهان به احساس ما یا همون فرکانس ما پاسخ میده

    خوب بریم سراغ قانون

    قانون طبق قران میگه هیچ کس قادر نیست کسی رو تغییر بده تا خودش نخواد فرزند نوح با نوح پدر و پسر ولی فرکانس ها فرق داشتن

    پاشنه اشیل من انتظار توجه از سمت دیگران این شرک هست و محتاج به انسانی که فانی هست

    خدارو شکر که من دوتا از پاشنه های اشیلمو پیدا کردم

    محتاج توجه دیگران بودن

    من باعث تغییر دیگران و احساس خوبشون بشم

    دنبال افرادی میگردم تا ببینم چه مشکلاتی دارن تا من قانون رو براشون توضیح بدم

    من فقط و فقط روی خودم میتونم کار کنم و خودمو بهبود بدم و شرایط و افراد و موقیعت ها در مسیر من قرار بگیرن

    خدارو سپاسگزارم بابت این همه اتفاقات عالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    Z_Kashani گفته:
    مدت عضویت: 1213 روز

    سلام بر دوستان و استاد عزیزم.

    ممنونم از بچه ها که اینقدر صادقانه ترمزهاشونو می نویسند و به ما در شناخت خودمان کمک می کنند.

    حقیقتش من خیلی موقع خرید کردن بهم میریزم.یکی از جاهایی که اعصابم بهم میریزه موقع خرید لباسه.

    چون غالبا هر لباسی پیدا می کنم یه عیبی داره نسبت به خواسته های من.حالا یا خیلی کوتاهه یا بلنده یا گرمه یا نازکه….همه هم که خوب باشه میگم قیمتش زیادی بالاست…یا خیلی وقتها بین 2تا چیز مردد میشم کدوم رو بخرم که البته اون لحظه احساس خوبی اصلا ندارم…..

    و این قضیه منو سالهاست اذیت می کنه.حالا با این شرایط اگر چیزی نسبتا بپسندم و بخرم بیام خونه پشیمون میشم چرا خریدم.

    اگر نخرم بیام خونه به خودم میگم اینهمه تا پاساژ فلان رفتم کاش می خریدم تموم میشد میرفت!

    اما هیچ راه حلی برای این مردد بودن در خرید و حس بد آن ندارم.و نتوانستم آن را ریشه یابی کنم…امیدوارم از آموزه های استاد بتوانم این مشکل را رفع کنم و به آرامش و لذت در خرید برسم.

    استاد بسیار سپاسگزارم از محصولات خوبتون.موفق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 1634 روز

    سلام استاد عزیزم

    اومدم یه تجربه کوچولو از کنترل ذهن که امشب داشتم و ثبت کنم و برم

    امشب یه تضاد کوچکی تو رابطه با همسرم برام پیش

    اومد که ذهنم میخاست خیلی بزرگ جلوه بده و کللی افکار منفی دیگه م چاشنیش بکنه تا حال منو بد کنه

    منم اول گفتم بزا ذهنمو کنترل کنم دیدم نمیتونم و خیلی داره این فکرا رو ذهنم رژه میرن

    گفتم حالا چکار کنم که حالم و بد نکنه

    همون لحظه خدا یه ایده بهم الهام کرد و اونم این بود که به همسرم که هموم لحظه از خونه رفته بود بیرون پیام بدم و خیلی منطقی در مورد اون مسالع به ظاهر کوچک و بی ارزش که ذهن من داشت ازش غول درست میکرد صحبت کنیم و بعداز چند جمله صحبت کردن و پیام دادن مساله حل شد و وقتی همسرم برگشت خونه حضوری خیلی مفصلتر قضیه رو براش باز کردم و دلیل ناراحتیم و بهش گفتم

    و بعد از شنیدن حرفام اتفاقا همسرم گفت من اصلا به اینجور مسائل هیچوقت فکر نکردم و الان که دارم به حرفات فک میکنم میفهمم که کاملا حق با توعه و تو حق داشتی ازین رفتارم ناراحت بشی،

    و اینجوری شد که مساله ای که قبلنا کار ما رو به قهر و ناراحتی می کشوند خیلی راحت حل شد و همه چی م به نفع من تموم شد و باعث حسم خوب شه دوباره

    و منم حس رضایتمندی داشتم ازینکه نذاشتم ذهنم منو بازی بده و آرامشم و حفظ کردم و خدا هم بقول استاد ایده هاشو به ذهن آرام الهام میکنه

    من خیلی خوشحالم که تونستم این کار و بکنم و این پیروزی کوچک بر ذهن، خیلی برام شیرینه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    مصطفی مجیدی گفته:
    مدت عضویت: 2570 روز

    به نام تنها خالق زیبایی‌های بی‌پایان

    سلام به استاد عزیز و مریم بانوی گل و تک تک اعضای خانواده من

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی من شدیدترین احساسات را در وجود من برانگیخته می‌کند؟

    +وقتی فردی مرا قضاوت می‌کند و مورد تمسخر واقع می‌شوم

    +وقتی با وضعیت مالی نامناسب برخورد می‌کنم

    +وقتی با همسرم بحث می‌کنم و بهم بی توجهی می‌کنه

    +وقتی همسرم شرایط بد مالیم رو تو سرم می‌زنه و می‌خواد با خرج کردن و نشون دادن پولش قدرتشو به رخم بکش

    +وقتی که نیاز به توجه دیگران دارم و کسی بهم توجه نمی‌کند

    +وقتی که کاری برای کسی انجام می‌دهم و او به جای تشکر با چهره حق به جانب یا می‌گوید وظیفت است یا می‌گوید می‌خواستی نکنی و کارم را بی‌ارزش نشان می‌دهد

    +وقتی از تلاش کردن خسته میشم و ناامید می‌شم

    +وقتی بدهی‌هایم زیاد می‌شود و طلبکارها پشت سر هم تماس می‌گیرند

    مرسی استاد بابت سوال های که باعث میشه فکر کنیم و خودمون رو بهتر بشناسیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فائزه اسدیان گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام خدمت استاد عزیز.

    من یه موردی که خیلی روی احساساتم تاثیر میزاره بدقولی طرف مقابل هست

    خیلی عصبی میشم از بدقولی و بی برنامگی و هر چی بیشتر پیش میرم این قضیه انگار بیشتر میشه

    مورد دوم هم اینه که وقتی توی کارم افت میکنم یا اون پیشرفتی که انتظار داشتم اتفاق نمیوفته به شدت ناامید میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    ملیحه امامی گفته:
    مدت عضویت: 1102 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم مریم شایسته مهربانم و همه همفرکانسی های فعالم

    استاد عزیز

    من دوره کشف قوانین زندگی رو خریداری کردم خیلی عالیه بقدری محو حرفهای زیباتون میشم که گذر زمان ازدستم خارج میشه تا دوره 5 بارها و بارها گوش دادم وخیلی روی خودم دارم کار میکنم امید دارم که بتونم مثل بچه های توی سایت قوانین رو درک کنم

    استاد عزیز دررابطه به این سوالتون میخوام بگم من وقتی از طرف همسرم نادیده گرفته میشم خیلی ناراحت و احساس پوچی میکنم وقتی در مورد مسئله ای با هم صحبت میکنیم و اون قانع نمیشه من عصبانی میشم فقط با یک کلمه که بهش میگم من برای درکت متاسفم جایگاهم را ترک میکنم و اصلا باهاش بحث نمیکنم من شخصیتی ارام دارم و وقتی از چیزی ناراحتم فقط در خلوت با خدای خودم حرف میزنم این حس ارامش بهم میده ولی احساس میکنم وقتی در برابر همه ی چیزها سکوت اختیار میکنم این نشانه ی ضعف من است لطفا منو راهنمایی کنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    ریحانه گفته:
    مدت عضویت: 2192 روز

    سوال : چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    موقعیت های زیادی هست که احساسات منفیمو به شدت برانگیخته میکنه، اگه بخوام دقیق نام ببرم میتونم این شرایطو بگم:

    وقتی احساس طرد شدن یا کمبود توجه مخصوصا در خصوص دوستام بهم دست میده (که این حس با ظاهر متفاوت به صورت تکرار شونده برام اتفاق افتاد)یا اینکه کسی دیگه نخواد رابطشو باهام به عنوان دوست یا هر چیز دیگه ادامه بده به شدت احساس ضعف و ناراحتی و تنهایی و کم ارزشی و افسردگی میکنم و یه جورایی انگار کمیت ادمای دور و برم در اولویت قرار داره تا کیفیتیش جوری که دوستای نزدیک خیلی زیادی دارم اما دوست صمیمی اونطوری با رابطه دو طرفه نه!

    حرف دیگران، علی رغم اینکه شاید وانمود کنم برام مهم نیست اما مهمه و وقتی نظر منفی ای راجبم پارن به شدت احساس ناراحتی و ترس از قضاوت و طرد شدن بهم دست میده به طوری که سناریو های منفی تو ذهنم میچینم و خود خوری میکنم و شاید یه جورایی برای تسکین دادن خودم این کارو میکنم چون احساس میکنم اگه بگم نه چیزی نیست بعضا بدتر میشه چون همیشه برام اتفاقات غیر منتظره و مخالف تصوراتم میوفته پس یه جورایی منفی فکر کردن، شده امید دادن به خودم!!

    وقتی محبتی که در حق بقیه کردم در حقم انجام نمیشه و اونقدر که ارزش و اهمیت میدم به بقیه بهم ارزش و اهمیت داده نمیشه، احساس ناراحتی شدیدی بهم دست میده و یه جورایی پر توقع شدم انگار که ظلمی در حقم صورت گرفته

    وقتی راجب اتفاق یا مکانی نظرات منفی یا خاطرات و شرح وقایع منفی و ترسناک میشنوم یا یه بار میبینم، تو نظرم منفی و خراب میشه و به شدت اونجا احساس ترس میکنم دیگه

    وقتی تاریک باشه یا توی جنگل و طبیعت باشم یا تنها باشم علی رغم چیزی که تو ظاهر نشون میدم، حس نا امنی بهم دست میده مخصوصا درخصوص مار، همش تصور میکنم الان ماری یا موجود خطرناکی یا جن و پری ای چیزی ممکنه پیدا بشه و در این مواقع سعی میکنم تصوراتمو مثلا با گربه جا به جا کنم! اما در کل این ترس در من هست مخصوصا بعد شنیدن داستنایی در این خصوص که خب به خاطر همین ترس هام یا به قول بعضیا جنبه پایین تو این موضوع، معمولا حدالامکان سعی میکنم فیلم ترسناکی نبینم یا داستان ترسناکی نشنوم ولی خب داستان قبلیا یا اتفاقاتی که بعضیا تعریف کردن و تصورات منفی ذهنم که ناشی از اینا بوده تاثیرشو گذاشته

    هرموقع جوش زیاد میزنم یا یه تغییر ناخوشایندی توی صورتم دست میده به شدت احساس زشت بودن بهم دست میده مخصوصا وقتی به قبل فکر میکنم (بینیمو عمل کردم و دوتا خال که تو صورتم بود رو برداشتم) به اون موقع که فکر میکنم حس میکنم خیلی زشت و کم ارزش بودم و الان اگه اون بینی و اون خال قبلو داشتم ارزشی نداشتم یا نمیتونستم مثل الان با بقیه رابطه خوبی برقرار کنم و خلاصه اینطور مواقع حس کم ارزشی و ترس از نظر بقیه و تمسخر و طرد شدن و اینا دست میده بهم انگار که دوست داشتنی نیستم یا نه لایق دوست داشته شدن نیستم چون وقتی خودمم کسی با این شرایط میبینم، سعی میکنم خیلی خوب برخورد و رفتار کنم و جلوی افکار زشت و مزخرف و مخرب ذهنمو بگیرم اما خب گاهی وقتا هم از دستم در میره و هم شرمنده میشم هم ناراحت از دست خودم چرا باید برام مهم باشه الان ظاهر اینی که جلومه چه شکلیه؟ یا چرا بترسم از اینکه دوستام بخوان ظاهر یه دوست دیگم که شاید چندان مطلوب نباشه رو مسخره کنن؟ ترسای این چنینی

    وقتی دوستام با هم دعوت میکنن، چون نمیخوام انگار هیچکدومو از دست بدم، از اینکه بخوام حرفی بزنم، یا اونا منو دخالت بدن به شدت میترسم، این اتفاق وقتی که مخالف اونا میخوام عمل کنم (مثلا وقتی اونا میخوان تقلب کنن تو فلان امتحان ولی من نمیخوام) هم این حس ترسه بهم دست میده

    وقتی چیزی که بقیه میفهمنو متوجه نمیشم یا چیزی که دوست دارمو اون دوست ندارن یا نکنه کاری که دارم انجام میدم براشون مطلوبشون نباشه و فلان حرفو بهم بزنن سا الان من اینو معطل خودم کردم حالا بهش بگم نه نمیخوام روم نمیشه و اینا و خلاصه از قضاوتا و فکری که راجبم میکنن میترسم و یعدش که کاری دلم میخواد و فکر میکنم درسته رو انجام میدم، چون حرف اونا برام مهمه کلی خودخوری میکنم و اظهار ناراحتی و شرمندگی میکنم پیش اونا

    و اینکه انگار دوست دارم کسیو مثلا نصیحت کنم یا به قول استاد انگار دوست دارم مشکل کسیو حل کنم و به درد و دلاش گوش بدم و اینا برای همین علی رغم اینکه دوست دارم شخص قوی ای رو به عنوان دوست ملاقات کنم، کسایی رو میبینم که باورهایی دارن که میدونم اینا باورای مخرب و محدود کننده ان و درخواست هایی دارن یا کارایی ازشون سر میزنه که میدونم اینا درست نیستن و انگار هی میخوام نصیحت کنم ولی بعضی وقتام نمیشه چون میدونی عکس العمل طرف مقایل اصلا جالب نیست… چون خودم خواستم مشکل بقیه رو حل کنم یا کسی باشه که انگار مثلا پیش خودم بگم من بیشتر حالیمه! انگار بیشتر همیشه دنبال یاد دادن بودم تا یادگرفتن که چی؟ که فکر کنم من خیلی خفنم و حالیمه یا سر ترم؟ یا اینجوری اعتماد به نفسمو ببرم بالاتر و بگم اره حالا که من لینو میفهمم بقیه متوجه نیستن من ارزشمند ترم و بخوام با دیدن کسی که مشکلی داره یا باوری داره که بنظر من محدود کنندس با نصیحت کردن بهش احساس خودم نسبت به خودم بهتر بشه؟

    و یا بعضی کارامو میترسم بقیه با اون قضاوتاشون بو ببرن

    با خونوادمم وقتی دعوا میکنم و یا قضاوتم میکنن خیلی احساس منفی شدیدی بهم دست میدهاز نوع عصبانیت شدید از بچگی هم وضعم همین بود برای همین نسبت به ری اکشناسون و درکشون از خودم و صحبتا و نصیحتاشون گارد دارم و جالبه سر خونوادم و کسایی که بهم نزدیکترن خیلی راحت تر عصبانیت و خشم و نارضایتی و ناراحتیمو ابراز میکنم تا غریبه .. از دعوا با غریبه ها و ابراز نا رصایتیم (حتی بابت خدمات نادرست اون غریبه که مثلا من مشتری بودم بهم خدمات نا درستی ارائه داده) از دعوا و بحث با اینا بیشتر میترسم و جلوگیری میکنم مگه اینکه کار از کار بگذره و مجبور شم

    یا وقتی چیز ارزشمندی که تازه به دستم رسیده رو از دست میدم به شددددت احساس خشم و ناراحتی بهم دست میده

    کلا مهم بودن حرف مردم باعث شده تو موقعیتای مختلف زیادی، میخواد مراسم خوشحالی باشه، یا غم و عزا، یا اتفاقات روزمره زندگی، تو همه اینا باعث شده احساساتی نظیر ترس، افسردگی، خشم، کم ارزشی، نارضایتی و ناراحتی و نگران بودن بهم دست بده

    از درد کشیدن جسمانی هم به شدت میترسم و ضعف دارم نسبت بهش

    راجب پول درآوردن و کار پیدا کردن هم میترسم و نمیدونم مثلا چطوری باید از صفر شروع کنم به جذب کردن ادما و در این خصوص هم حس ترس و نگرانی بهم دست میده

    جالبه حتی الان هم یه لحظه راجب اینکه بعد خوندن اینا اعضای سایت چه فکری راجب من ممکنه کنن به ذهنم زد چقدر جالب ادم میتونه اینطوری پاشنه آشیلا رو به قولا پیدا کنه

    اینا احساساتی بودن که بعضا سعی میکردم سرکوب کنم یا خیلی واضح بروز دادم خب البته مطمئنن خیلیای دیگم هستن باید برای خودم لیست کنم اینا چیزایی بودن که الان به ذهنم رسید و خیلیاشونم منشا های مشترک دارن… ممنونم که کمک میکنین اینا رو بکشیم بیرون و شناسایی کنیم تا بتونیم از ریشه بررسی و حذفشون کنیم و بهشون غلبه کنیم

    حس کردم اینایی که الان به ذهنم رسیدو اینجا بنویسمبهتره چون ممکنه بعدا راجب حل همینا دوباره فایلی تهیه بشه که بهم کمک کنه…

    ممنونم ازتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    سعید کاجی گفته:
    مدت عضویت: 1442 روز

    بنظرم شدیدترین احساسات منفی در من زمانی شکل میگیرد که احساس میکنم تنهام ، زمانی که مشکلات زندگی زیاد میشند و افراد پا پس میکشند ، به خصوص همسرم ، و من مجبور میشم یه تنه وارد میدان بشم و کسی نیست که کمک و دلگرمی برام باشه ،. اونجاس که احساس بی کسی و تنهایی میاد سراغم و مثل یک بیماری تمام بدنم رو سست و میکنه و احساس میکنم این زندگی هیچ مفهومی نداره ، ساعات زیادی سکوت میکنم و دوست دارم تنهاتر باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      وحید رمضانی گفته:
      مدت عضویت: 1223 روز

      سلام اتفاقا من هم روزهایی در زندگیم احساس تنهایی میکردم و حتی احساس میکردم که هیچکس به من توجه نداره و کسی ندارم که باهاش درد و دل کنم. اینجا بود که حضور خدا و نیروی درونم برام پررنگ تر میشد و باعث رشد معنویم میشد.به نظر بنده شما هم از این فرصت برلی رشد شخصیت و قابلیتهای درونتان استفاده نمایید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    محسن محمدی گفته:
    مدت عضویت: 750 روز

    سلام و درود فراوان به استاد عباس منش عزیز بنده حدود 10 روزه از طریق یکی از دوستان درجه یکم با این سایت آشنا شدم از موقعی که فایلهای استاد گوش کردم و هر موقع گوش میکنم یه حس و حال فوق‌العاده بهم دست میده وصف ناپذیر بنده تو بدترین شرایط زندگیم در 40 سالگی هستم و تازه فهمیدم که دیدگاه و باور من این زندگی برای من تداعی کرده دارن با خودم و شرایط فعلیم می‌جنگم و خیلی خیلی امید دارم که با تغییر خودم و باورهام داره معجزه تو زندگیم رخ میده و خدا راسپاسگذارم بابت این همه نعمت و فراوانی که چشمما رو همشون بسته بودم خدا را شاکرم برای حال خوبی که دارم و روز به روز بهتر میشه خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    مهرداد جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1194 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت استاد عزیز و گرانقدر و خانوم شایسته

    الگوهای تکرار شونده من

    1 هرچند وقت یکبار ماشینم خراب میشه و کلی خرج رودستم می‌زاره اصلا بعضی وقتها یه خرج های الکی الکی در میاد

    2همیشه یه چیزی گم میکنم البته جدید ا خیلی زیاد شده مثلاا کارت ملیمو گم کردم چند وقت دیگه شناسنامو گم کردم چند وقت دیگه چک مشتریمو گم کردم وغیره….

    3خیلی وقته درگیر مریضی خانوم هستم همش بیماری هست جدیدا افسردگی گرفتار شده دکتر میگه پیش فعال بودید درمان نشدی این بلا سرت آمده خلاصه که همش مریض و حالش بده این موضع خیلی منو اذیت می‌کنه جالب اینحاست که من از قانون اعراض عمل میکنم ولی هرروز این ماجرا شدیدتر ادامه دار میشه حتی پدر و مادرم هم درگیر بیماری شدن و کلی از وقتمو من باید درگیر بیمارستان و غیره باشم.. نمی‌دونم باید چکار کنم وچطوری ارتعاش یا فرکانس بفرستم که ازین ماجرا خلاص شوم من خودم یه باور محدود کننده لابه لای ذهنم پیدا کردم نمیدونم چقدر درست باشه این باور اینکه من همش توی ذهنم میگفتم که آدمای مجرد خیلی زود پیشرفت میکند بیشتر آزادی دارن هم مالی م زمانی هم همجوره در عشق حال هستن مسولیت خانواده ندارن و خیلی مسافرت‌های خارجی میتونن برن البته این الگو رو توی دوستم دارم عیناً میبینم که اون داره خیلی لذت میبره از مجردی .ولی من همش درگیر مسولیت خانواده و خانوم بچه ها هستم یجورایی ته ذهنم اینه که زندگی با متاهلی خیلی مسولیت داره و همش هم حاشیه داره و نمیشه مثل دوستم از زندگی لذت برد .

    4همش مشترهای که نسیه خرید میکنن یا پول نقد ندارن به گیرم میاد

    5اینکه بعضی روزها کارام روی نظم پیش نمیره همش عقب می افته

    6خواب های که ماشین یا وسایلمو میدوزدن یا اینکه حیوانی منو دنبال می‌کنه یا سگ یا مار تکرار میشه

    دوستان ممنون میشم راهنمایم کنید که چطور این باورهارو اصلاح کنم ممنون میشم. با تشکر از همه شادو پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: