پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 92 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مرضیه سیفی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1421 روز

    سلام بر استاد عزیزم ومریم خانم شایسته، من نزدیک 20 ساله ازدواج کردم دوتا فرزند پسر ودختر دارم همسرم سال 90 یکبار ورشکست شد، متاسفانه نمی دونم اسشمو چی بزارم بدشانسی ،خودش می گه من چوب روراستی رو می خورم، هرچه بهش می گم اشکال کارت جایی دیگه است مسخرش میاد، دقیقا چند سال یک بار ورشکست می شه،دوباره بی کار می شه، هرجا هم کار می کنه صاحب کارش حق وحسابش رو نمی ده،هنوز با وجود جند سال زندگی رو خط صفریم، منم به خاطر دیسکمرم وبردن دخترم به کلاس باشگاه وقت کار کردن ندارم دوست دارم درآمدی از خودم داشته باشم ولی هنوز موقعیتی پیش نیامده، واقعا دیگه این وصعیت برام خسته کننده شده از استاد عزیزم ودوستان عزیزدوست دارم راهنماییم کنن.بسیار سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    پیمان حسینی گفته:
    مدت عضویت: 91 روز

    درود،

    خیلی از نکاتی که شما فرمودید توی زندگی من اتفاق میوفته و روی احساسات من تاثیر میذاره مثل نداشتن توانایی کمک به دیگران مخصوصا خانواده،بی سر انجامی در عشق،نه اومدن و پیچیده شدن توی انجام کارهای ساده،تغییر شغل به طور مداوم احساس میکنم هرجایی که میرم کار کنم اون کار و شرکت دچار رکود میشه و به سمت ورشکستگی میره،کلا حس میکنم که هرجایی میرم اتفاقای بد و بدبختی همراه من به اون مکان و منطقه میاد حتی به جایی رسیدم که حس میکنم اگه از ایران برم شرایط کشور عالی میشه و خیلی سخت میتونم ذهنم رو کنترل کنم افکارم از کنترلم خارج شده و بی اراده بعضی کار ها رو انجام میدم و تصمیمات رو میگیرم. بیشتر از هرچیزی اینکه تلاش هام بی نتیجه میمونه حس نا امیدی و مأیوس بودن بهم میده این شدید ترین حس هست چون وقتی به این نقطه میرسم از تلاش دست بر میدارم و به ورژن قبل برمیگردم.دائما در حال مبارزه با خودم هستم و اخیرا این موضوع منو واقعا خسته کرده و تخریب شدم گاها به خودکشی فکر میکنم و دوست داره از این مرحله رد بشم و زندگی بعد از مرگ رو یه مرحله جدید میبینم یه شروع دوباره که میخوام بهش برسم.شدیدا احساس مسئولیت میکنم اما نمیتونم کاری کنم تو شرایط خیلی خیلی بد مالی هستیم با نامزدم چندین میلیارد بدهی داریم و اینده ایی که مشخص نیست اصلا به هرچیزی چنگ میزنم تا خودم و اطرافیانم رو نجات بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    سمانه فتح خانی گفته:
    مدت عضویت: 129 روز

    به نام خدای مهربانم

    سلام درود خدمت استاد عزیزبزرگوار

    سوال این بود چه اتفاقاتی باعث میشه من واکنش نشون بدم حالا چه منفی چه مثبت

    اول اینکه من اگه مشتری نداشته باشم کلا بهم میریزم ناامید میشم دوم اینکه اگه حسابم پول نباشه مخصوصا اخر ماه من قدری استرس میگیرم که اصلا نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم چون اخر ماه کلی اجاره قسد باید بدم سوم اینکه پسرم یه مدتی یواشکی سیگار میکشه و من وقتی میام خونه ازخونه بوی سیگار میاد بکلی بهم میریزم و حس میکنم خاطراتی که سعی کردم ازش دورشم دوباره برام تکرار میشه چون من از باباش بخاطر اعتیادش جداشدم و پسرمم پیشم نگه داشتم تا مبادا سراغ دود بره این قضیه منو خیلی ناامید میکنه حس میکنم همه تلاشام بیهوده بوده چهارم اینکه وقتی پسرم سرکارش ناراحت میشه یا اشتباهی میکنه با صاحب کارش ک برادرم باشه مشکلی پیش میاد من بازم ناراحت میشم و مورد بعدی اینه وقتی توسالنم بین پرسنل مشکلی پیش میاد من عصابم بهم میریزه نمیدونم چطوری جمعشون کنمو بی طرف هم باشم مورد بعدی من همیشه خودمو با همکارام مقایسه میکنم هرچند یکمی بهتر شدم ولی بازم هست که اونا مشتری دارن من ندارم

    با خانمایی که ماشین دارن من ندارم مقایسه میکنم هرچند خیلی بهتر شدم ولی بازم این کمبود هست اذیتم میکنه

    مورد مثبت منم اینه که به هیچ چالشی تو خانواده واکنش نشون نمیدم مثلا مشکلات خواهر برادر که قبلا خیلی درگیرش میشدم ولی الان برام اهمیت نداره مورد بعدی کسی پشت سرم حرف بزنه دیگه واکنش نشون نمیدم عصبی نمیشم مورد بعدی که من داداشمو ی سال پیش ازدست دادم اوایل خیلی داغون ناراحت بودم ولی به کمک این فایلها دیگ همش بیادش میفتم سپاس گزاری میکنم خاطرات خوبی که داشتیم رو مرور میکنم اینم بگم فک میکنم بخاطر قرص فلوکستینم هست که نوشخوار فکریم کمتر شده در کل خیلی ادم سپاس گزار آرومی شدم و هربار هم میام فایلی گوش میدم بهتر یاد میگیرم ولی استاد من با کار کردن پول دراورن تو سالنم بقدری حالم حسم خوب میشه که هیچ خستگی حس نمیکنم من عاشق اینم مشتری داشته باشمو پول بسازم

    سپاس گزارم از همه دوستانی که کامنت منو میخونن نظر میدن و سپاس گزار استاد عزیزم که کامنت منو میخونه و راهنماییم میکنه

    درپناه خداوندگار رحمان رحیم باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    جواد نجاتیان گفته:
    مدت عضویت: 121 روز

    سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش

    بازهم خداوند را برای تک تک لحظه های زندگیم سپاس گزارم

    سوال اینکه چه شرایط و اتفاقاتی شدید ترین احساسات را در شما بوجود می اورد؟

    من در زمانی که خیلی بی پول میشوم

    به شدت احساس نگرانی ترس نا امیدی میکنم و تمرکز آرامش من کم می‌شود

    یا در زمانی که میخواهم تغییر شغل دهم

    بازهم احساس ترس و نگرانی در من به شدت ایجاد می شود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    یاسر پویان گفته:
    مدت عضویت: 801 روز

    سلام و درود به استاد عزیزم و همراهان گرامی

    سوال: چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    چیزهایی که این قدرت رو داره یکیش اینه که کسی واسه کاری که میدونه مقصره و اشتباه کرده به جای پذیرفتنش دلیل بیاره اونم دلایل چرت و بی اساس به عبارتی عذر بدتر از گناه بیاره

    یکی دیگه اینکه در جایگاه مدیریتی وقتی کاری رو به کسی میسپرم هی باید دوباره گوشزد کنم تا انجامش بده این خیلی رو مخم میره

    دیگه اینکه یه بچه ای رو ببینم که نسبت به بزرگترها بی تربیت هست و مادر و پدرش هم بیخیال هستن نسبت به این موضوع

    دیگه آدمی که بیاد توی زندگیم واسه مسایل زندگی من و همسرم نظر بده و زندگی مون رو زیر سوال ببره با حالت تمسخر گونه ای بعدش هم آخرش بگه من قصد دخالت ندارم هر جور خودتون میدونید

    اینکه وقتی دارم با یکی جدی حرف میزنم مسایل رو به شوخی بگیره

    اینکه توی محیط کار وقتی از یکی کمک بخوام بگه این کار به من مربوط نیست

    راستش حالا که فکر میکنم خیلی زیاده ههههههه ولی خوشحالم تونستم چندتاشو پیدا کنم و لیست کنم اصلا خودمم فکر نمیکردم اینقدر زیاد باشه تا قبل از برخورد به این سوال

    ممنونم از همه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    غفار شریعتی گفته:
    مدت عضویت: 134 روز

    به نام خدا سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین

    چه اتفاقاتی احساسات شدید را در من برانگیخته میکنه چند سری برام این اتفاق رخ داده که سر کار دوستانم از من کمک خواستند و من سریع بهشون کمک کردم

    ولی اغلب وقتی من از اونها کمک خواستم کمکم نکردند و هر سری که این اتفاق رخ میداد من احساس خیانت میکردم

    هر سری وقتی از من کمک میخواند همکارانم خوب من تازه کارم و آنها قدیمی اند بخاطر همین این فکر تو ذهنم میاد که نکنه منم یه موقع نیاز به کمک داشته باشم بعد اونها هم به من کمک نمی‌کنند

    و میترسیدم و اغلب مواقع وقتی ازشون درخواست کمک میکنم درخواستم را رد میکنند

    من هر چند وقت یکبار سعی میکنم به آموزه های استاد عمل کنم یکی دو روز اول با انگیزه این کار را میکنم بعد یک دفعه ای یک اتفاقی میوفته و من کلا بهم میریزم و چند روز تو احساس ناامیدی و احساس بد ام بعد دوباره بعد چند روز سعی میکنم بر گردم به مسیر درست و بعد دوباره این اتفاق تکرار میشه

    از دوستانم و از استاد میخواهم تو این مورد کمکم کنند نمی‌دونم چه باوری در ذهنم است که این اتفاق را رقم می‌زند

    اگر کمکم کنید ممنون میشوم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    مهدی حوازاده گفته:
    مدت عضویت: 1560 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز

    یه الگویی که من توی خودم پیداش کردم اینه که وقتی به من بی توجهی بشه خیلی بهم میریزم البته خیلییییییییییی بهتر از قبلم شدم ولی خب پاشنه اشیل منه

    مثلا اگه یه نفر جواب سلاممو نده به هر دلیل

    یا مثلا یه عده از دوستام برن مهمونی و به من نگن و یا من دعوت نشم

    ولی به میزانی که احساس ارزشمندیم بالاتر رفته این بهتر شده

    این منطق رو به یاد اوردم که طوری که بقیه در مورد من فکر میکنن یا برخورد میکنن مربوط به خودشون هست نه من

    من در نگاه بقیه تعریف نمیشم و نگاهی که بقیه به من دارن نشعت گرفته از باور های خودشون هست نه اون چیزی که من واقعا هستم

    این به این معنا نیست که من خالق روابطم نیستم

    اگه من با همه مشکل دارم یا همش ادمای نا مناسب به تور من میخوره خب قطعا من مشکل دارم و هیچ بحثی توش نیست اما اگر به هر دلیلی یه اتفاقی پیش اومد که من برخوردم به یه ادمی که توجه کافی به من نمیکنه به هر دلیلی من نباید به ارزشمندی خودم شک کنم

    در واقع مشکل از اونجایی شروع میشه که من از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن احساس ارزشمندی کنم و یه احساس لذت توی ذهن من ایجاد بشه و به اندازه ای که این مسیر عصبی توی ذهن قوی تر بشه به همون اندازه من ضعیف تر میشم و رفتار های احمقانه میکنم فقط برای اینکه مورد توجه قرار بگیرم اما وقتی میام و به خودم میگم اقا من الان یه کاری انجام دادم و اصلا مورد توجه و قدردانی نبود هیچ اشکالی ندارا مهم اینه که من اون کار درست رو انجام دادم و همین کافیه و تعریف بقیه چیزی به کار من اضافه نمیکنه این همون داستانی هست که میگن کارو در راه خدا انجام دادم در واقع این موضوع ایجاد شده تا احساس منفی توقع از آدما گرفته بشه موقع بخشیدن و به قول قران بخشیدن رو با منت خراب نکنیم

    اینکه بقیه از من تعریف کنن ارزش نیست

    انجام کار درست ارزش هست حتی اگر مورد توهین و تخریب بقیه قرار بگیره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    انسیه دماوندی گفته:
    مدت عضویت: 81 روز

    سلام استاد عزیز عزیز و مریم خانم عزیزم

    اتفاقات تکرار شونده من یکی این بود که دوستی داشتم و دارم چندساله درگیر مشکلاتش میشدم و و هرچی کمک میکردم یا حل میشد دوباره تکرار می‌شد یا اینکه اصلا گوش نمی داد البته همیشه هم می‌گفت که من با تو خیلی آرومم می‌خواست خونه رو اجاره کنه حساب میکرد که چقدر می‌تونه بهم نزدیک باشه واکه دور از من میشد می‌گفت این خونه رو نمی‌خوام تا این چند سال دوست داشتم کمکش کنم ولی تواین یه سال واقعا میخواستم ازش فرار کنم باز نمیشد که بهش عشق دادم رفت یعنی هنوز هست ولی غمش برا من نیست

    بعد اون دوستم یکی از دوستای دیگه که یه سال بود که باهاش صمیمی شدم داشت همین شکل برخورد میکرد که گفتم خدایا به دادم برس من می‌خوام رو خودم تمرکز کنم که به لطف خدا از سرم کوتاه شد اینو بگم باهم یه روزهایی هستیم دور هم خوبن وخوشیم

    یه اتفاق دیگه که احساسات منو درگیر می‌کنه اینه که یه چند نفر تو زندگیم هستند اولا هفته ای والان شاید چند ماه به بار ازشون بی احترامی می‌دیدم که الان خیلی کم شده مثل این شده که خیلی تحویلشون نگیرم وازشون رد میشم

    یکی دیگه هم این که سر پول تا بیایم یکم اضافه بیاریم یه چیز خراب یا نیاز به تعمیر پیدا می‌کنه که از دست بره

    اگه نتونم یه مسئله ای رو حل کنم یا پول کم میاوردم خیلی داغون میشدم ولی الان خیلی بهترم چون توکل میکنم به لطف خدا و اینو از استاد عزیز بهتر دارم یاد میگیرم

    خدارو شکر خیلی از الگوهای تکرار شونده از زندگیم رفتن مثل مریض شدن که هر سه ماه دکتر بودم و وقتی از خدا خواستم حالمو خوب کنه واقعا راحت شدم

    درگیری من با مادر خواهر شوهر هام که تقریبا هفته ای بود اونم خدا عنایت کرد وقتی ازش خواستم

    والان شاید خیلی صمیمی بشم سالی یه بار اونم درحد ریز ریز

    از من هم انتقاد میشد خیلی حالم بد میشد ولی الان برام زیاد مهم نیست و تا یک هفته پیش همسرم که اونم خدارو شکر قبول کردم دو روز پیش پسرم که سعی کردم ازش انتقادشو قبول کردم

    پر خوری خیلی حالم رو بد میکرد که اونم به لطف خدا وآموزهای استاد خیلی بهتر شدم برای اینکه توضیحات دوره ی سلامتی خیلی کمکم کرد

    الان که فکر میکنم قبلاً نگاه مادر شوهرم بین من وجاریم که کلا منو میکوبید وجاریم رو بالا می‌برد خیلی حالم رو بد میکرد حتی جوری میشد که به بچه ی خردسالم اعتنا نمی‌کرد و بچه های جاریم رو تحویل می‌گرفت خواهر شوهر هام هم همینطور

    اینقدر چوب ولگرد از این موارد خوردم که نگو

    چند سال پیش با ریشه یابی آشنا شدم و فهمیدم که این مال مادرم بود که اون رو با همین جاریش شاید ده بار مقایسه کردم نیستم خیر بود که می گفتم مادر جان این جوری مثل جاریت تمیز باشد به خودت برس سر همین ده سال خوردم از همین جاری مادرم که میشه مادر شوهرم وای خدایا شکرت که الان در آرامش کامل هستم

    اینو میخواستم از استاد بپرسم که آیا همین الگوهای تکرار شونده ما کارمای ما نیست که یه روزی باکسی همون کار رو انجام دادیم

    و الگوهای تکرار شونده یک خوب اینه که من هر چی رو اراده کنم می‌خوام یاد بگیرم از حرفه ها خیلی زود یاد میگیرم وگرفتم

    مثل خیاطی آرایشگری پرورش مرغ بوقلمون دامداری باغداری البته حرفه ای خیلی خیلی نه

    چون تا اومدم ادامه بدم شکست خوردم از همشون تا بیام نتیجه بگیرم

    جوجه هام به مرغ مادر رسیدن کم آوردم وفروختم

    بوقلمون هام به تخم گذاری که رسیدن بیشترشان نصیب گرگ دو پا شدن ومن کاری نمی‌تونستم بکنم

    باغداری هم توت فرنگی مون به بار نشست پول ازش در نیومد

    آرایشگری که به اوج رسیدم تاتو اونم تو روستا که خیلی مشتری ها ازم راضی بودن با یه کار که خرابش کردم و هرچی تلاش میکردم درست کنم نشد اونم ول کردم

    سر آرایشگری هم همینطور

    چرا این همه کار کردم لذت هم با هر کدومشون بردم ولی تا میخواستم به نتیجه برسم خوردم والان یه خانم خونه دار هستم که چند ساله خودم رو از کار جدا کردم وقتی استاد میگه باید کار کنی اونم کاری که ازش لذت ببری من از همشون لذت بردم ولی خراب شدن شاید لذتش بخاطر از دست رفتن پول بود که برام اونقدر تلخ میشد

    وقتی استاد اینطور از پرورش جوجه لذت میبرم من همین لذت هارو داشتم بوقلمون ها رو تا دوماه تخم مرغ با شویت میدادم وچاق وچله شدن از دست دادم با امیدی که به پولشون شاید.داشتم البته آخرای کارم که میخواستم نتیجه بگیرم

    چون ذهنیتم خراب بود نسبت به پول

    .الان تنها پاشنه ی آشیلم که خیلی ازش فرار میکنم دست زدن به کاری باشه که بخوام شروع کنم

    ممنونم از استاد عزیز که دوباره منو به فکر انداخت و انشالله این مسئله هم حل بشه به یاری خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    مهدی وجدی گفته:
    مدت عضویت: 755 روز

    به نام خدای مهربان.

    خداوندا هرآنچه دارم از آن توست.

    تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.

    من را به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن.

    سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.

    خدایا شکرت بابت این سایت الهی

    خدایا شکرت بابت این استادان بینظیر و توحیدی

    خدایا شکرت بابت داشتن چنین دوستان فوق الاده ای

    خدایا شکرت بابت اینکه هرلحظه درحال هدایت کردن ما هستی.

    از وقتی شروع به تغیر و خودشناسی کردم انجام دادن این کار برام شده مثل غذا خوردن و اهمیت بسیار بالایی برام پیدا کرده و یه جورایی این روند تکاملی تغیر و رشد و خودشناسی شده جزئی از روند روزانه من که دارم به لطف الله مهربان از نتایج عالی آن در زندگی ام استفاده میکنم.

    من‌ جواب این سوال رو هم در جنبه مثبت و هم منفی پاسخ دادم

    سوال:

    1)چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی ما قویترین احساسات رو در ما برانگیخته میکنه؟

    در جهت مثبت:

    وقتی کسی ازم تعریف میکنه احساس خود باوری و احساس شادی و خوشحالی درون من برانگیخته میشه و باعث خودباوری بیشتر و شادی بیشتر و انرژی بیشتر در من میشه.

    وقتی کسی بهم کمک میکنه احساس ارزشمندی و احساس سپاسگزاری درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی به مهمانی و یا یک قرار دعوتم میکنه احساس ارزشمندی و لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی به کسی کمک میکنم حالا در هر زمینه ای و طرف از من تشکر میکنه احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی بهم میگه مثلا توی این موضوع ازت الهام گرفتم یا انگیزه گرفتم احساس ارزشمندی و احساس تاثیر گذاری و لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی از بدن من توی باشگاه تعریف میکنه احساس خود باوری و ارشمندی درون من برانگیخته میشه.

    وقتی توی جمعی هستیم و دیگران از ویژگی های مثبت من میگن و من رو تحسین میکنن احساس ارزشمندی و لیاقت و عزت نفس درون من برانگیخته میشه.

    تمامی این احساسات در جهت مثبت همیشه باعث شده که من بیشتر و بیشتر اشتیاق پیدا کنم برای ادامه دادن برای جلو رفتن و یه جورایی مثل سوخت میشن برای من تا با سرعت بیشتری حرکت کنم.

    در جهت منفی:

    وقتی پارتنرم نسبت به من بی توجهی میکنه مثلا مدت طولانی تماس نمیگیره یا زنگ میزنم و پیام میدم جواب نمیده احساس ناکافی بودن و یا نالایق بودن درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی قولی به من میده و اون کار انجام نمیشه مثلا بهم میگن فلان روز حقوق برات واریز میشه و یک روز میگذره احساس نالایق بودن و ارزشمند نبودن درون من به شدت برانگیخته میشه و باعث میشه من از کوره در برم و همین چند روز پیش که اتفاق رخ داد اولین حرفی که زدم گفتم من دارم کارم رو درست انجام میدم شما برای کار من ارزش قائل نیستید و بعد اینکه آروم شدم فهمیدم من در این مورد اصلا احساس لیاقت ندارم و برای همین این الگو داره برام تکرار و تکرار میشه و این جای جدید که سرکارم تا به الان سروقت برام حقوق واریز نشده و هرماه داره تگرار میشه و من همین واکنش رو نشون میدم.

    وقتی کسی به وسایل من دست میزنه احساس عصبانیت و بی توجهی اطرافیان به من در من برانگیخته میشه و باعث میشه خودخوری کنم.

    وقتی کسی از من در موضوعی راهنمایی میخواد و من بهش کمک میکنم و بعد اون شخص همون کار رو دوباره میکنه احساس عصبانیت و بی تجهی درون من برانگیخته میشه و باعث میشه خودخوری کنم.

    وقتی از جلوی جنس مخالف رد میشم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و سرم رو میندازم پایین و یا روم رو میکنم طرف دیگه که باهاشون چشم تو چشم نشم.

    وقتی میخوام از مدیرم درخواستی کنم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و ذهنم همش میگه نگو قبول نمیکنه نگو عصبانی میشه نگو زشته.

    وقتی میخوام توی جمعی که جنس مخالف هست صحبت کنم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و گلوم خشک میشه اول بار و وقتی شروع میکنم به صحبت کردن کم کم بهتر میشم.

    وقتی توی شرایط بد مالی قرار میگیرم احساس ترس و نا امیدی درون من برانگیخته میشه و ترس ها به سراغم میاد.

    وقتی کسی به حریم خصوص من بی احترامی میکنه احساس خشم و عصبانت درون من برانگیخته میشه و خودخوری میکنم و قیافه میگیرم برای طرف.

    اینکه توی خودشناسی و جواب دادن به این سوالات صادق باشیم و نخوایم خودمون رو گول بزنیم خیلی مهمه چون اگه صادقانه جواب ندیم و بخوایم خودمون رو گول بزنیم تغیری صورت نمیگیره باید رودروایسی رو با خودمون بزاریم کنار و صادقانه با کند و کاو کردن درون خودمون و واکنش هامون نسبت به شرایط پاسخ بدیم.

    عاشقتونم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    حسین نظری گفته:
    مدت عضویت: 3334 روز

    به نام خدایی که همیشگیه

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته گلم و دوستان ارزشمندم

    من متوجه شدم وقتی ارتباطم با همسرم یکم بهم میخوره اون روز دیگه خودم نیستم حالم بد میشه احساساتی مثل قربانی شدن میاد سراغم و اگر پسرم هم کار اشتباهی بکنه سر اون خالی میکنم

    بیمار شدن فرزندم منو به شدت نگران می‌کنه الان بهتر شدم اما بازهم نگرانش زیاد میشم حس وابستگی بهش دارم

    مورد تایید دیگران نبودن منو به هم میریزه و این حالت عید نوروز تا عید نوروز با مقایسه خودم با دیگران میاد و الان بهتر شدم

    تنها چیزی که هم منو عصبانی می‌کنه هم ناراحت هم خشمگین هم هرچی حس بده و کلا هر چند ماه یکبار اتفاق میوفته صفر شدن حساب بانکیه و بیکاری همسرم یعنی این موضوع پاشنه آشیل منه و هنوز درست نشده ولی خبر خوب اینکه متوجه شدم من باورام ایراد داره که این شرایط برای من اتفاق میوفته از احساس لیاقت و توحید بگیر تا باورهای ثروت و دارم روی همه کار میکنم و بیشتر از همه توی هر دوره میرسم به احساس لیاقت انگار خودم رو لایق یک حساب بانکی پر نمی‌دونم یا لایق یک زندگی راحت در استقلال مالی و بحث شرک و توحید که از بس توقعم از همسرم بوده که اون کار کنه انگار یادم رفته بود من خالق زندگی خودمم و دارم روی این موضوعات به شدت کار میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: