پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 10 - صفحه 27


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

454 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ثریا هروی گفته:
    مدت عضویت: 153 روز

    بنام. خدا

    باسلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان و بچه های پرانرژی این سایت سراسر عشق.

    بخدا این فایل نمیدونی در چی وقتی اومد نشونه

    برای من ..آقا من تو این روابط انگار که یه چیزی

    نمیخواد دست از سرم. برداره..بعضی. وقتا

    تصمیم میگیرم. که فیزیکی کات کنم و فکر می‌کنم

    دیگه چقد مسئولیت قبول کنم که..

    من خالق این اتفاقات هستم .اما باز با گوش کردن

    به این فایل دوباره می پذیرم که یه چیزی هست

    در درون من که باید اصلاح و درست بشه

    همیشه من سر روابط یه استرسی باید بهم وارد بشه

    ریشه یابی کردم که یک عمر حمایتگر بودم

    و همیشه میخواستم من مراقب بقیه بخصوص

    بچه هام یا نوه خودم. باشم

    و انگار اگر من نباشم هیچکس خوب نیس

    بنابراین هروقت یک مشکلی دارن به من زنگ

    میزنن.و من همش فک میکنم من خوبم که باشم

    اونا نمی تونن مواظب نوه من باشند

    درصورتی که نوه من نمیخواد بیاد پیش من .ولی

    من حرص میخورم که مامانش اذیتش میکنه

    من خوب مواظبشم ..خخخخ

    درصورتی که این حمایتگر عمری من رنج داد

    همه هم زندگی شونو می کنن .ومن خودم رو داغون کردم .

    که سر فشارهای عصبی کلی بیماری گرفتم

    که آلات با رعایت اونم دوره سلامتی استاد

    بعد دوماه یکم. هنوز بهترم

    بخدا قسم ما خودمون بسر خودمون میاریم اصلا

    اینطور نیس که اگر بچه هامون به ما بگن یه مشکلی دارن

    ما فقط میتونیم حل کنیم .و به ما استرس وارد بشه .سر فرکانس درونی ماست که درستش

    کنیم که دقیق موقع ناراحتی به ما زنگ میزنن .

    پس بیایم کار کنیم که وقتی خوشی ها به ما زنگ

    بزنن ..من قبول کردم و این نشانه اومد که

    آقا الگوی تکراری این حالی که من از جوانی داشتم .که من فقط میتونم و اگر نباشم اشکاله .

    درصورتی که فقط تکرار میشه

    هی من استرس میگیرم

    اونا. هم مشکلی ندارن .

    از وقتی قبول کردم و روش کار میکنم خیلی کمتر

    از من یادشون میاد

    خدارو شکر

    امیدوارم روزی برسه که کسی نگران من نباشه

    و بخصوص من نگران کسی نباشم

    آمیییییین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    نجمه منفرد گفته:
    مدت عضویت: 381 روز

    به نام الله هدایتگرم

    باز خوردی که من از بقیه گرفتم

    چقدر فعال و کاری هستی

    دلیل:شاید دلیلش از نظر بقیه این بوده مه من شخصیتم فعاله و مثلا دوست دارم خونه همیشه تمیز باشه با مدام کار کنم برای ساخت ثروت اما دلایل واقعی این بوده که من تو خانواده ای زندگی میکردم که تعداد بچه ها زباد بود و مامانم همیشه سروصدا داشت که خونه رو‌مرتب کنید به همین خاطر این رفته بود تو وجودم که اگر بیکار باشم کار زشتیه یا تنبلی کار بدیه و با این رفتار می خواستم ادم خوبی باشم

    یا دلیل بعدی که مهمتره فرار از خود واقعیم بوده من هیچ وقت دوست نداشتم خودمو بشناسم و همیشه از خودم فرار میکردم و با کار کردن و خسته کردن خودم ،از خودم فرار میکردم

    و این رفتار من از دید بقیه شده بودم ی دختر فعال و تمیز و کاری

    رفتار بعدی بهم می گفتن تو همیشه خنده رویی

    و دلیل اصلیش این نبود که من واقعا خنده رو هستم دلیلش این بود که من انقدر عزت نفس پایینی داشتم که نمی تونستم رفتارهای آزار دهنده بقیه رو بهشون بگم و با ی خنده ردش میکردم در حالیکه از درون مثل سماور در حال جوش بودم یا دلیل دیگه خنده رو بودنم تایید گرفتن از بقیه بود که بگن چه ادم خوبیه و نظر مردم برام مهم هست و دلیل دیگه اش دیدن الگو پدرم بود که این رفتار داشت

    و بازخورد بعدی بهم میگن تو خیلی مهربونی

    و دلیل اصلی این مهربونی باز تایید گرفتن از بقیه است و نادیده گرفتن خودم و در اولویت قرار ندادن خودم و مهم نبودن خودم برای خودم و کندن از وقتم یا از خودم برای بقیه

    باز خورد بعدی من درون خودم این فرکانس می فرستادم که من ناجی هستم و این باعث میشد هر کسی بهم برسه ناخوداگاه باهام درد دل کنه و گاهی به زبون می آوردن که نمی دونم چرا اینها رو به شما گفتم؟!!!

    بازخورد بعدی به دلیل عدم ارزشمندی و وجود وابستگی از همسرم قهرهای طولانی می دیدم که متوجه نمیشدم چرا این اتفاق می افته و الان متوجه هستم دلیل اصلی رنج در وابستگی و شرک من هست و دلیل بعدی ترس از صحبت کردن برای مورد انتقاد قرار نگرفتن است و اینکه خودم خودمپ تایید و تحسین نمی کردم و منتظر بودم همسرم این رفتار با من داشته باشه و دیدن همین الگو در رابطه با پدر و مادرم که با هم هیچ وقت صحبت نمی کردن و فقط قهر میکردن و من هم همین الگو را در خودم داشتم و همین بازخورد از همسرم می گرفتم

    بازخورد بعدی رفتار تند از افراد بود که دلیلش من درون خودم پر شده بودم از نقش قربانی و این رفتار توسط جهان به من برگردانده میشد و اینکه در ذهنم من فرد لایقی نیستم و منتظر رفتار تند بقیه بودم در پس پس پس ذهنم که حتی خودمم سختم بود قبولش کنم اما بود

    و اینکه آدم‌های حسود و یا سو استفاده گر سر راهم قرار می گرفتند

    چون توی باورهام این بود که مراقب باش ادم خوب وجود نداره همه ی کاری دارن ی چیزی می خوان ،یا باور اینکه یکم رشد کنی همه حسودی شون میشه باعث میشد این وجه ادم ها رو برانگیخته کنم

    و اینکه من از نظر بقیه یک دختر قوی هستم

    دلیلش رنج هایی که کشیدم من بیشتر قوی کرد تا ضعیف

    فعلا همینا یادم بود انشالله کمکی باشه برای درک بهتر بقیه دوستان از خودشون و ردپایی برای خودم

    در پناه الله باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    Baharak گفته:
    مدت عضویت: 378 روز

    سلام از دل

    مدتی طول کشید تا بفهمم چرا توی رابطه‌هام همیشه یه الگو تکرار می‌شه.

    من مدام جذب آدم‌هایی می‌شدم که برای رابطه‌ ، جدی نبودن.

    اول فکر می‌کردم اونا بد هستن و من خوبم ،

    ولی بعد فهمیدم نه… خودم داشتم این آدم‌ها رو انتخاب می‌کردم.

    ( البته وقتی با استادم آشنا شدم، تازه اینو دیدم )

    حالا چرا ؟

    چون خودم از تعهد می‌ترسیدم.

    از مسئولیتِ یه رابطه‌ی دو نفره، از نزدیک شدن واقعی، از موندن.

    پس ناخودآگاه می‌رفتم سمت کسی که اونم اهل موندن نبود، یا این فرکانس رو ارسال میکردم .

    انتخاب‌هام از روی آگاهی نبود، از روی ترس بود. و‌ جالب اینکه خودم قبلش میگفتم ما که قراره یه مدت کوتاه باشیم ( من واقعا ترس از مسئولیت داشتم )

    گاهی از ترسِ بی‌توجهی و از دست دادن، طوری رفتار می‌کردم که طرف فکر می‌کرد خیلی وابسته‌ام و قراره ولش نکنم . درحالی‌که وابستگی نبود، اضطراب بود.

    می‌ترسیدم نادیده گرفته بشم، کنار گذاشته بشم، فراموش بشم . برای همین ناخودآگاه بیشتر پیام می‌دادم، بیشتر توضیح می‌دادم و بیشتر خودمو ثابت می‌کردم.

    اما همین ترس باعث می‌شد اون‌ها عقب بکشن.

    من از ترس نزدیک‌تر می‌شدم و اون‌ها از فشار دورتر.

    یه چرخه که از عشق نمی‌اومد، از ترس می‌اومد.

    « مسئله این بود که هنوز یاد نگرفته بودم از جای امن دوست داشته باشم، نه از جای ترس. »

    باور درست :

    « من برای اینکه کسی کنارم بمونه، لازم نیست خودم رو قربانی کنم یا چیزهایی که برام مهمه رو نادیده بگیرم.»

    یه موضوع دیگه :

    من یه باور عمیق توی خودم داشتم که هر کسی میاد سمتم، حتماً یه نیت پشتشه.

    یه جور حسِ «سلام گرگ بی‌طمع نیست».

    همین باعث می‌شد همیشه گارد داشته باشم و تجسم و‌سناریو نویسی.

    الان می‌دونم اینم یه باورِ ساخته‌شده‌ست ، از تجربه‌ها و باورهای قدیمی ، نه از واقعیت امروز.

    مسئله این نبود که همه می‌خواستن سوءاستفاده کنن، مسئله این بود که من دنیا رو از پشتِ ترس‌هام می‌دیدم.

    «الان که اینا رو می‌بینم، حس می‌کنم یه قدم جلوترم.

    چون تا وقتی نفهمی چرا یه چیزی رو تکرار می‌کنی، نمی‌تونی عوضش کنی.»

    باور درست :

    «مرز گذاشتن یعنی احترام به خودم و دیگرانه.

    می‌تونم اعتماد کنم، ولی آرام و مرحله‌ای.»

    وقتی اینارو مینوشتم‌ فقط فکر میکردم و‌ بیشتر عمیق میشدم در موردش ، چون احساس کردم هنوز جای تغییر دارم .

    امروز فقط ذوق نوشتن داشتم و گوش کردن به صدای شما استاد عزیز ، چون اومدن تو سایت انگار حضور‌ زنده در کنار شماست .

    خداروشکر که هستین .

    سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: