چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
در این فایل استاد عباس منش با ذکر مثالهای بسیار کلیدهایی اساسی توضیح می دهد درباره:
- شیوه ذهن برای شکل دهی باورهای محدود کننده؛
- و راهکار سازنده برای متوقف ساختن آن باورها در همان ابتدای روند؛
آگاهی های این فایل را بشنوید و در مثالها تعمق کنید. سپس برای درک و اجرای این کلید حیاتی در زندگی روزمره خود، در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود درباره موارد زیر را بنویسید:
الف) بنویسید کجاها ذهن شما به خاطر یک اتفاق نامناسب توانست بنیان باوری شما را بر اساس آن ناخواسته شکل دهد، امیدواری و خوشبینی را از شما بگیرد و شما را به این نتیجه برساند که از این به بعد قرار است همین نتایج بد رخ بدهد. سپس به خاطر این باور، هیچ قدمی برای بهبود آن روند بر نداشتید؟
ب) بنویسید کجاها با اینکه اوضاع خوب پیش نرفت و نتیجه ناخواسته رخ داد اما شما افسار ذهن را در دست گرفتید و توانستید به ذهن خود بگویید:
“درست است که این بار اوضاع خوب پیش نرفت اما 100 ها بار اوضاع خوب پیش رفت. در نتیجه این اتفاق هیچ معنایی ندارد و قرار نیست دوباره این ناخواسته رخ دهد. تنها کار من این است که: ایراد کارم را پیدا کنم، بهبودها را ایجاد کنم تا نتایج حتی بهتر از قبل ایجاد شود” و به این شکل خوشبینی و امیدواری خود را همچنان حفظ کردید؛
ج) درباره تجربیاتی بنویسید که: به خاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید؛
به عنوان مثال:
رابطه عاطفی نامناسبی تجربه می کردی و به این نتیجه رسیده بودی که: رابطه همین است، زندگی پر از دعوا و مشکلات است، عشق و مودت در رابطه، خواب و خیال است و… اما وقتی تغییرات اساسی در شخصیت خود ایجاد کردی، همان رابطه عاطفی تبدیل به زیباترین رابطه عاطفی ممکن شد؛
یا درباره کسب و کار نیز مرتباً درگیر مسائل تکرار شونده ای بودی، سود و رونقی نداشتی و به این نتیجه رسیده بودی که در این شغل، پول نیست. اما وقتی تغییرات اساسی را در باورهایت ایجاد کردی، همان کسب و کار به ظاهر بی رونق، تبدیل به کسب و کاری پر رونق شد.
د) با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:
چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.
منتظر خواندن پاسخ ها و تجربیات تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد298MB41 دقیقه
- فایل صوتی چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد39MB41 دقیقه














سلام و درود خداوند به بهشت همیشه نشانه ام…
استادم!!!چقدر ماها خوش سعادتیم که در مسیر درستیم…
و دارییم هر لحظه با نشانهای خداوند قدم به قدم زندگیمونو میسازییم….
و من عاشق این ورژن از زندگی ام هستم.که به کمک خداوند سدهای جلومو میشکنم و کارامو پیش میبرم…
……..
این فایل فایل نشانهای روزم بود….فایلی که منو برانگیخته کرد که بیام از تجربیاتم توی این چهار سالی” که دارم قدمهای الهامیمو برمیدارم…
از درسهایی که یاد گرفتمو با این بهشتم در میون بزارم..
که اینم لطف خداست..
و اینو فهمیدم!!!تا من درونی تعقییر نکنم…اون درون من که سر یه موضوع خاص یا یه پاشنه ایی هست رو”””روش کار نکنم…نمیتونم تعقییر خاصی توی اون پاشنه داشته باشم….
و لطف خداوند و همبن یاداوریها باعث شد تا پاشنهامو درک کنم…
و بیارمشون روی آب و اونو بندازم بیرون…
خداوند رو شاکرم ..
که خوب زندگی میکنم ..و جهان اطرافمو دارم زیباتر میکنم…
…راجع به این موضوعات مثالهای مختلفی هست..که باعث شده توی یسری جنبه ها فریز بشم و نخام تعقییر کنم…
و یجایی ذهنم کاری کرده تا از تجربیاتی که میتونست بال پروازی برام بشه…
باعث شد بال پروازم چیده بشه…
استاد عزیزم…من سالها توی شهری که زندگی میکردم.هیچ وقت تجربش نکرده بودم…که کجاها چه چیزهایی داره..و همیشه بخاطر ترس باید با افراد نزدیکم اونم با وسیله نقلیه میرفتم”و” اون قسمتا رو میدیدم…و اونم توی ساعتی که هیچ وقت بهم خوش نمیگذشت…
تا اینکه سال 402 هدایت اومد..اونم توی 6 روز…
ناگفته نمونه من قدم به قدم تکاملی” به اون سفر 6 روزه رسیدم…
و تمام وقت کل شهرمونو گشتم…
یه روز صبح که پیاده روی میکردم..یه فردی پشت سر من چند مسیر رو .با وسیله شخصیش اومد…
و این اتفاق توی اون 6 روزه..دو بار برام تکرار شد…
و من چون میدونستم این هدایت خداست و داره پاشنهامو بهم نشون میده مقاومت نکردم…
ناگفته نمونه احساسم بد شد…
ولی گفتم نرگس نترس..بزار پشت سرت بیاد…
و من سعی کردم سرمو بالا بگیرم…
و قدمهامو قوی تر بردارم..
و اتفاقی که افتاد ..اون فرد وقتی فرکانس منو دریافت کرد.حتی ” بدون نبود شخصی توی اون مسیر چند بار رفت و اومد….و…وقتیکه شهامت منو دید که من با قدرت راه میرم..
و اون فهمید! من اینکاره نیستم…
…و چیشد!!!
اون شخص اون فضا رو ترک کرد!!!!
میخام بگم!!!
دقیقا”این موضوع بسیار پاشنه من بود!!!
…که اگر من برم جایی که خودم تنها باشم..یه شخصی میتونه مزاحم من باشه و کاری باهام انجام بده و اتفاقی ناجالبی بیفته ..و همین ترس منو از دیدن خیلی از زیباییها دور کرده بود..
ولی وقتی به این درک رسیدم این پیاده روی برای برطرف کردن پاشنهامه…
از خداوند گفتم لبیک!!!!را بیفتیم ..
و صبحهایی که حوصلم نمیشد..خداوند نوری به چشماممم میزد و منو بیدار میکرد که نرگس راه بیفت..
عجیب پدرمممم وقتی منو میدید مخالفتی نمیکرد..یه روز؟صبح بهم گفت آفرین نرگس که میرری پیاده روی..و اونم نرم کردن دلها بوددد که خداوند برات بخاد همه کاری رو انجام میده.
…..
و بازم یه مورد دیگه…..که اونم همین رفتار رو برای روز بعداش انجام داد…
ولی من کم نیوردم استادم …و به مسیرم ادامه دادم!!!!
و با این باور که خداوند همراه منه..و هیچ اتفاقی نمیفته…
مبخام بگم!!!
الان چهار ساله من هر سری میرم پیاده رویهای طولانی ..
اونم توی شب…و جاهایی که هیچکسی نیست..
هر جا ذهنم میگه نرو یکی مزاحمت میشه من بیشتر میرم تو دلش ..
چون میدونم این نجوا از طرف شیطان هست و اومده منو از این مسیر بسمت خودش دعوت کنه..
و اتفاقی که افتاد ..من توی تاریکی توی قبرستان.توی باغ نخلستان.توی بیراه ها..هر جا هر جا که ترس بود رفتم….
هر جا…
یه شب ذهنم گفت اگه رفتی فلان مسیر یه بلایی بسرت میاد…
و رفتم بسمتش و رفتم تو دلش….
و هیچ اتفاقی نیفتاد..و ناگفته نمونه از خداوند هدایت خاستم ..
و خداوندمممم هدایتم کرد و نزاشت ترسها بهم غلبه کنه!!!….
و میدونم رسیدن به نتیجه….فقط بر ترس غلبه کردن هست…
و منم سعی کردم این مسیر رو “تا زنده ام پیش ببرم..و ناگفته نمونه ترسم وجود داره…
ولی من سعی کردم قوی تر عمل کنم…ووو هدایتتتتت بشم …و هدایت دریافت کنمممم
و میدونم استاد…ذهنم کارش همینه…اگه من بحرف نجوای ذهنم گوش بدم.حتما ” از ترسش فریز میشم……
باعث میشه من همیشه اندر خم یه کوچه باشم..
….در ادامه….مسیر جدید…
که…
اینروزا در مسیر دستکشهام قدم برمیدارم..الان نزدیک به چهار ساله…
استاد عزیزم!….
اگه من نرگس…همون روز اول بعد از 18 سال…از سال 80 من توی این رشته محصل بودم……
و به این فکر میکردم که من تحصیل کرده این رشته هستم!!و نباید از اول برم سراغ درس خوندن توی این موضوع….هیچ وقت هیچ وقت نمیتونستم .تجربه صحیح الگوشناسی رو یاد بگیرم..
…….
یادمه” من مدرسه ایی که بودم..بخاطر همین نگرش ضربه ها خوردم..اون موقع هم با خطکش کتک میزدن…واقعا ادم یادش از جهنم میاد…
که خداوند میگه خودتون به خودتون ظلم میکنید…و اونجا کافران هیچ سوال و جوابی نمیشن!!
میدونی چرا!؟
چون خودشون میدوننن هیچ وقت راه هدایت الهی رو بروی زندگیشون باز نکردن..
هدایتی که میتونست مسیرها رو بهشون نشون بده..
هدایتی که میتونست اونا رو از گمراهی بسوی خوشبختی هدایت کنه..
هدایتی که میتونست سعادت دنیا و اخرت رو براشون بنا کنه…
هدایتی که اصل اساس زندگیشون بود ولی اونا نااگاه بودن….
استاد همین اصله…..من نرگس باید همجوره مواظب ذهنم باشم که ببینم باورش چیه!؟؟
و نزاره من نرگس دست از خوشبختی ام بردارم..
چون به من وحی میشود برای تک به تک کارام و یسری اقدامات بهم میگه…
و میگه نرگس پیاده روی…و تا گفتم باید ادامه بدی..و اگه هم اتفاقی افتاد باید ادامه بدم..
حتی اگه شرایطش ناجالب باشه…
باید ادامه بدم…
و همین دریافت الهام ..باعث شد تا تعقییرات بنیادی توی درونم بوجود بیاد…و باعث بشه من بکارم ادامه بدم…
و ذهنمو در جای خودم فریز کنم..و من از خداوند هر روز میخام که بهم قدرت بده…
و نزاره ذهنم برام تصمیم بگیره…
چون میدونم عواقبش کشنده هست…
.
و در ادامه….صحبتم…
مسیر الگوشناسی قدم به قدم و تکامل خودشو گذروند و باورام قوی شد…
و جوری شد…که من نرگس…هر بار پروجکتام قوی شد..
و دستکشها از بی هویتی..بجایی رسید که به 5 ورژن و شایدم در ادامه بیشترم بشه..و اونم توی سه سایز….
و من کم نیوردم..
یجاهایی طاقتم کم میشد و یه روز براش گریه کردم..
یه لحظه بخودم برگشتم گفتم!!نرگس گریه میکنی ای وای…
زود اشکامو پاک کردم..حالمو خوب کردم بخاطر مسیرهام سپاسگزاری کردم..الهام اومد کاملا بزار کنار برو سراغ قدم بعدی…
و من پروجکتام از یه نمیشگاه کوچک شهری..به مسیر فروشگاهای شهرم و به سایت های ایرانی معتبر.و بعد به عروشگاه بزرگ توی شهر بزرگ و بعد به فشن شوی دبی و به استانبول ووووو هر سری با هر پروجکتی قوی و قوی قوی قوی تر شد…
و مهارتم گسترش پیدا کرد…اصلا یه انقلابی هم از نظر شخصیت و هم از نظر مهارت توی درونم بولد شد…
تا اینکه توی این اتفاق اخیر …هدایت شدم به مسیر پروجکت حضوری…
پروجکتی که باید از نزدیک دیده بشه…
و برای اینکه قوی نشون داده بشه باید یسری باورا رو بسازم و حرکت کنم اونم با کمک الهامات خداوند…
اگه من نرگس اینروزا میخام…بی حوصله باشم که کارمو باید تعطیل کنم.و مثل همون موقعها باید کتک برند روز مدیر و معلمممو بخورم…
چی میشه ادامه پیدا میکنه!!!؟؟؟
بخاطر اینکه من نرگس میخام جهانی بشم..
میخام یه شخصیت قوی باشم..
میخام دست از شرک و دیگران حیاب باز کردنها بر بیام…
میخام آزادی داشته باشم..
میخام آقا!!!خوب زندگی کنم…و روزیکه سفر دنیاییم تمام شد با عشق بسمت خداوند باز گردمم.
من بخودم قول دادم..استاد …درسته هنوز نتیجه خاص مالی نگرفتم..همیشه لطف خدا شامل حالم بوده..حتی بهتر از اون موقعها که من درآمد داشتم..
ولی الان ندارم…ولی خیلی پُر تر از اون موقعها هستم…
چی میشه!!!که این اتفاق میفته…
چون دارم شبانه روز روی خودم کار میکنم.
من میشه ماها..هیچ جا نمیرم..
من شبانه روز فقط فقط روی خودم کار میکنم..
که بتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم…
استادم از شما یاد گرفتم..که زندگیم در تمامی موارد بهترینهای خودش باشه…
ایلان ماسک خیلی ثروتمنده…ولی همین نارضایتی میتونه اون ثروت رو کم رنگ کنه….
ولی میبینم شما ..داریید شاهانه زندگی میکنید…
و منم میخام شاهانه زندگی کنم..
نه شاهانه ایی پر غرور!!!
بلکه زندگی شاهانه که رضایت کامل رو داشته باشم و روزیکه وعده مرگم رسید با حال خوب بسویش بازگردم …
استاد عزیز..الهاماتی که از جهنم و آخرت بهم میرسه…
و حتی روند جنبه های زندگیم..
اگه من نرگس کافر بشم…
هیچ وقت خودمو نمیبخشم…
اگه بشم..خیلی خیلی ناسپاسن و عذابم هم در این دنیا و آخرت خیلی بدتر از اون اشخاصیه که ناآگاهانه دارن این مسیر ناجالب رو پیش میبرن..
چون من قانون رو بخوبی درک کردم…و الان بازگردم بدترین کاریه که میتونم در حق خودم انجام بدم…
و من این مسیر راه راست تا سعی کردم تا پای جانم پیش ببرم..و این مسیر الهامات را تا نفس در جانم هست ادامه خاهم داد…
الله اکبر…..خداوند بزرگه….
ای عاشقان…
ای عاشقان..
ای عاشقان ای عاشقان؛ دل را چراغانی کنید!
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش…
تا سر کشم من جرعه ای؛ از ساغر و پیمانه اش
بزم است و رقص است و طرب مطرب نوایی ساز کن…
در مقدم او، بهترین تصنیف را آواز کن
مجنون بوی لیلیم در کوی او جایم کنید
همچون غلام خانه اش زنجیر در پایم کنید!
ای عاشقان ای عاشقان؛ دل را چراغانی کنید!
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
……
استاد عزیزم اینروزا دارم” بخودم یاداوری میکنم..که نرگس کارت نیاز به زمان بیشتری داره..
عجله نکن…
قدم به قدم پیش برو…
و بزار کارت به بهترین شکل انجام بشه…
و نباید احساست بد باشه…
تو باید ادامه بدی و کم نیاری
و همین باعث شده من بشکافم و هر بار بهتر و بهتر بشم…
و من بخودم مدام میگم نرگس بخودت ظللم نکن..خداوند میخاد توی در تمامی جکبه های زندگیت بهترین باشی..
و یه ازدواج خوب…
یه زندگی عالی داشته باشی…
پس ادامه بده….
و نباید فکر کنی این مسیر یعنی مسیر ذهن..
باید بدونی این مسیر مسیر هدایت و الهامات خداونده…
این مسیر مسیر راه خداونده…
پس در ادامه….
و من سعی کردم و سعی میکنم روی خودم کار کنم و دست شیطان رو قفل کنم..
استادم من شیطان رو خیلی جاها دیدم اونم جلوی چشممم.برام اتفاق افتاده…مقل کلوله اتش از شدت خشمممش به اینبرو اونور میپرید..
ندا آمد که نرگس آرام باش…
آرام باش…
و لطف خداوند شامل حالم شده…و من با ارامشم تونستم اونو بنفع خودم تمام کنم….
الحمدالله رب العالمین…
استاد عزیزم…
الله اکبر…
الله اکبر
الله اکبر..
صحبتم با الله اکبر 22 بهمن هماهنگ شد…
خدایا شکرت که نامت پابرجایت…
نامی که توی قلبمه…
الحمدالله رب العالمین…
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته ی عزیز و خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی عباسمنش.
فایل چگونه ذهنمان مارا فریب میدهد نشانه ی امروز من بود و چقدرررر کمک کرد بهم و چقدر اگاهی بهم داد.
استاد منم در گذشته بارهای بارها اتفاقاتی افتادن که همینطور که شما عرض کردید ذهنم من رو فریب میداد و یه عامل بازدارنده بود برای من.
در گذشته من وارد هر رابطه ای میشدم به بدترین نحو بهم خیانت میشد و ترکم میکردن.حالا چرا من اولین باری که این اتفاق افتاد ذهنم باور کرد که دیگه رابطه اینه و زندگی اینه و تو همیشه همین اتفاقا برات میوفتن در روابط.
تا اینکه یه مدت تصمیم گرفتم تنها باشمو توی تنهاییم روی خودم کار کردم و خداوند یه رابزه ی فوق العاده بهم داد یه چیز پرفکت. الان 5 ساله که با معشوقه ام هستم و مدیون این هستم که باورم از رابطه داشتن عوض شده و روز به روزم داره بهتر میشه.
در موردی دیگه که داشتم این بود که من در زمان بچگیم خیلی ادم دعوایی بودم و از پس خودم برمیومدم و با هرکی دعوام میشد کم نمیاوردم تا اینکه یروز با یکی از دوستام کل انداختیم شوخی به شوخی کشتی بگیریم و من اون روز شگست خوردم از اون دوستم و از اونموقعست من هنوزم که هنوزه از دعوا کردن میترسم..چون هربار ذهنم بهم میگه تو فلان جا کتک خوردی پس دوباره این اتفاق میوفته درسته من خداروشکر میکنم که اون اتفاق باعث شد که من از مدار دعوا و این چیزا خارج بشم اما خب خالی از لطف نبود که بگمش.
و اما امروز از زمانی که دوره ی عزت نفس رو خریداری کردم باورتوووون نمیشه چقدررر اتفاقات جالبی در کنترل ذهنم بهم دست داده امروز به خودم میگم مهدی همیشه باید از زاویه ی بهتری نگاه کنی به مسائل و باید عینک خوشبینی برنی.
من چند وقت پیش یه تصادف خیلی کوچیک داشتم و ذهنم دوباره شروع کرد به نجوا اما درجا شروع کردم از زاویه ی دیگه نگاه کردم به مسئله به خودم گفتم شاید میرفتم تو جاده اتفاق بدتری میوفتاد شاید خدا خواست بهم بگه که احساست رو خوب کن(چون من زمانی که حسم بد میشه کائنات درجا بهم هشدار میده) و هر مسئله ای که باعث میشد من زاویه ی نگاهم رو عوض کنم برای خودم بازگو کردم. به راحت ترین شکل ماشینم درست شد.و درسی شد برای من که بیشتر باور کنم که با کنترل ذهن میشه جلوی اتفاقات بدتر رو گرفت.
امروز تنها چیزی که بهم کمک میکنه اینه که عینک خوشبینی میزنم و سعی میکنم توکل کنم و دعا کنم دعا کردن هم خیلی کمکم میکنه که زورم نسبت به نجواهای ذهنم زیاد بشه.
خلاصه که عاشقتونمم استاد خیلی خوشحالم که روز به روز دارم در کنار شما که دستی از دستان خدا هستید رشد میکنم.
انشالله در پناه خدا باشید
سلام
نشانه ی من : چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد .
امروز خیلی به این صحبت های شما با دقت گوش دادم و به این نتیجه رسیدم که ذهن میتونه چقدر حالمو بگیره وقتی افسارش رو دستم نگیرم .
این موضوع برای من در رابطه و سلامتی شکل میگرفت .
مثلا در رابطه ای به مشکل میخوردم و کات میشد اگه میخواستم با فرد جدیدی آشنا بشم اون ذهنیت قبلی با من بود .
خیلی از مشکلهایی که توی رابطم داشتم، نه به خاطر آدما بود، نه به خاطر شرایط ، به خاطر یه فکر اشتباه توی ذهن خودم بود.
فکری که باعث میشد بد بفهمم، بد برداشت کنم و بد واکنش نشون بدم.
شاید تغییر رابطهها از جایی شروع میشه که باورمون رو عوض کنیم و ذهنمون رو کنترل .
وقتی ما کنترل ، ذهنمون رو نداشته باشیم،
وقتی نتونیم افسارش رو بگیریم،
این ذهنه که شروع میکنه ما رو کنترل کردن.
یه اتفاق ساده ممکنه بیفته،
و ذهن فوراً بگه:
«دیدی؟ الانم همون میشه، مثل قبل…»
و در مورد سلامتی :
یه وقتایی فقط یه حس آشنا ، یه آلارم کوچیک بدن،
یه خاطره از یک مریضی کوچیک ، یا حال بد قبلی ، کافی بوده که ذهنم شروع کنه سناریو ساختن.
و دقیقاً همون ترسها،
همون فکرها،
باعث میشد حالم بد بشه.
انگار خودم داشتم اون اتفاق رو جذب میکردم و میساختم.
و بعد به خودم میگفتم:
«دیدی؟ گفتم میشه…»
وقتی به این موضوع فکر میکنم، میبینم چه زمان هایی اجازه دادم ذهن کنترل کنه منو .
اصل ماجرا اینه که :
از این به بعد، افسار ذهنم باید دست خودم باشه. اینکه من ذهنم رو کنترل کنم به چی فکر کنه و چه باوری داشته باشه .
همین که قبل از شروع روز ، قبل از هر کاری ،
بگم :
«خدایا، خودت هدایتم کن
مکان درست، زمان درست، تصمیم درست.»
حتی همین جملهی ساده،
یه آرامش عمیق میاره.
انگار بار از روی شونههات برداشته میشه.
برای من، این سپردن، این اعتماد، یه نقطهی امن شده.
یه حس مطمئن که میگه:
لازم نیست در مورد همه چیز فکر کنی فقط کافیه ذهنت رو کنترل کنی و بعد رها کنی و بسپاری به دستای خدا.
ممنونم ازتون استاد مهربون سپاسگزارم
هم از شما و هم از خانم شایسته عزیز
سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم
به نام خدای مهربان
خداوندی که ایمان بهش باعث پیشرفت روزافزون و بهبود مداوم شرایط زندگی ما میشه.
مخصوصا در 3 سال اخیر، خیلی وقت ها پیش اومده که خواستم کاری رو شروع کنم یا در راستای اصلاح اتفاقی که برام افتاده قدم بردارم، اما ذهنم به طرز خیلی شدیدی به دلیل یک اتفاق بدی که افتاده بود و من با عدم کنترل ذهنم و عدم درک این موضوع که این ترس منه که داره ذهنم رو رهبری میکنه تا من نتونم در راستای بهبود و اصلاح اون کارم قدم بردارم، همواره داشتم در اون موضوع پسرفت می کردم و هیچ کاری در موردش نمیکردم و کاملا بی انگیزه شده بودم و راه برگشتی برای خودم نمیدیدم.
بخوام به طور شفاف و واضح بگم، من از پیش دبستانی تا پایه نهم، شاگرد اول بودم و بسیار بسیار نمرات خوبی داشتم، همه معلم ها منو بعنوان یکی از برترین شاگرداشون میدونستن و توی مدرسه همه کادر من رو بعنوان یک شاگرد نمونه و یک الگو به یاد میاوردن. اما وقتی وارد کلاس دهم شدم این موضوع تغییر کرد. از اونجایی که از اواسط کلاس هشتم تا اواخر کلاس دهم، برهه ای بود که بیماری کرونا وارد زندگیهامون شده بود و مردم همه خونه نشین شده بودن، این طبیعی بود که کلاس های ما هم به صورت مجازی پیش بره و من از خونه درس رو دنبال کنم. اما نکته اینجا بود که من بدلیل اینک هاز لحاظ ذهنی اونقدرا آرامش نداشتم، نمیتونستم روی درس تمرکز کنم و میتونم بگم اصلا درسی نمیخوندم و کل اون سال دهم من به بازی کردن، یوتیوب دیدن و فیلم و سریال دیدن گذشت. و طبیعتا در امتحانات پایان ترم نتایج خوبی رو هم نگرفتم. و ای موضوع برای سال یازدهم من هم به شدت صادق بود و همچنین تا حد زیادی سال دوازدهم من هم درگیر این باور بود که:
اون دوران بچگی تو بود که میتونستی درس بخونی و درس رو بفهمی و الان دیگه هرچقدر هم که بخونی هیچی متوجه نمیشی
در حالی که این باور به شدت اشتباه بود؛ چون من اصلا درسی نمیخوندم که بخوام چیزی متوجه بشم و صرفا با گذشت زمان چون خودم رو با بقیه افراد مقایسه میکردم که اونها از من بهترن و اوضاع اونها خیلی بهتر از منه، من هرگز نمی تونم به اون حد از فهم در مورد فلان موضوع درسی برسم.
در حالی که سه تا مثال نقض در همونجا وجود داشت که من اصلا بهشون توجه نمیکردم.
1. پیشرفت بسیار شدید من در بحث فوتسال اونم بعد از 2 سال بی تحرکی و بازی نکردن بخاطر مصدومیت
2. بالاترین حد زبان در مدرسه بالاتر از هرکس دیگه ای (چون از 7 سالگی داشتم زبان میخوندم و هنوزم با علاقه میخونم و دنبال میکنم)
و 3. تمامی دفعاتی که معلم ها چیزی پرسیدن و من تونستم به راحتی جواب بدم یا تمامی مثال هایی که حل کردم و تمامی موضوعاتی که تونستم در اونها حرفی برای گفتن داشته باشم.
و وقتی که تازه وارد دانشگاه شدم فهمیدم که چقدر این باور ناشی از احساس عدم لیاقت و البته عدم درک قاون تکامل بوده که من رو از خودم (و نه از هیچ کس دیگه ای) عقب نگه میداشته و من رو محدود میکرده.
ب) مدت ها بود که من میخواستم تمام وقتم رو صرف کارهایی که عمیقا بهشون علاقه دارم بکنم و هر روز زندگیم رو به انجام اون کارها بگذرونم و نکته اینجا بود که اون کارها رو تا حد امکان در هر روز از زندگیم انجام میدادم و شاید بگم تنها بخش مورد علاقهم در روز که با اشتیاق فراوان منتظرش بودم همون بخشی بود که از دانشگاه میرسیدم خونه و شروع میکردم به کار کردن بر روی خودم، ورزش کردن،طراحی و زبان خوندن. اما یه نکته ای وجود داشت و اون هم این بود که نمیتونستم تمامی انرژیم رو صرف اون کارها کنم چون زمان زیادی از روز من صرف رفت و آمد دانشگاه و خود دانشگاه میشد و این مسئله علاوه بر عدم علاقه من به درس های رشتهم باعث شده بود که من در طول روز حجم عظیمی از انرژی رو در راستایی به نام دانشگاه که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و بدون انگیزه و عشق میرفتم هدر بدم و طبیعتا هیچ بازدهی بالایی ازش نداشته باشم. (که همین احساس عدم لیاقت من برای اینکه زمانم رو برای آنچه که میخوام صرف کنم و این احساس ترس از اینکه اگر مادرم یا فلانی بفهمن قراره چه واکنشی نشون بدن و من رو شماتت کنن باعث شده بود من 1 سال و نیم در این رشته بمونم و دانشگاه برم چون میترسیدم و خودم رو و خدای خودم رو باور نداشتم.)
اما الان که بر سر این فایل در حال کامنت گذاشتن هستم، چند هفته ای میشه که از دانشگاه اومدم بیرون، کلاس ها رو شرکت نمیکنم، تنها دلیل رفت و آمد من به دانشگاه اون بخشی ازه که هنوز باهاش ارتباط خوبی دارم و ازش لذت میبردم که انجمن باشه، هر روز من از صبح که بیدار میشم تا لحظه ای که به خواب میرم به کار کردن بر روی خودم، انجام کارهای مورد علاقهم و بهبود دادن عملکردم در حوزه های مختلف زندگیم میگذره و اون لحظه ای که تصمیم گرفتم به خاطر خودم، بخاطر کسی که بیشتر از همه دنیا براش ارزش قائلم و میخواستم برای اثبات این حرفم کاری رو در راستای رضایتش و پیشرفتش انجام بدم، از دانشگاه بیام بیرون و دیگه هرگز توی زندگیم کاری رو که بهش علاقه ای ندارم نجام ندم، پرافتخارترین لحظه زندگی منه و من بخاطرش به خودم به شدت افتخار میکنم و از خدای خودم ممنونم که به من این شهامت رو داد که من این کار رو برای خودم انجام بدم.
ج)
بنام خالق یکتا رب عالمین
خداوندی که رهبری میکند برای تمام جهان قرار نیست من از ذهن خودم بترسم چون من از ویژگی ذهنم خودم اگاه شدم وموچ ذهنم را گرفتم بارها بوده با ترس برمن غلبه شده همون موقع با همون شکل ترس ها اومدم از خداوند درخواست کردم می خواهم زنذگیم را تعغیر دهم با این هیچ شناختی از خودم از قانون نه ذهنم داشته وخداوند کمک کرده همون اضاع وشرایط ناجالبی ذهن تبدل به کوه یک جهنم کرده بود تو ذهنم برعکس شده
ولی چون باورهای نامناسب داشتم نیومدم باورهایم را ارریشه حل کنم خیلی زود اون حس وانرژی دوباره به شکل همون ترس وارد زندگیم شده
چون از قانون باور اصلن سر نمی اوردم
یا دنبال تعغیر دیگران بودم
یا دنبال یک شب ثرومندشدن بودم
یادنبال راضی نگه داشتن افراد از خودم بودم
یا به خاطر احساس عدم لیاقتی بوده که من از درون برای خودم نزاشتم
چرا الان با ورود به قانون باید فکر کنم شرایط سخت تر شدن چرا باید فکر اوضاع داره خراب میشه
مگه به غیر از اینه که من وارد دل خیلی از ترس ها شدم دیدم هیچ اتفاقی هم نیافتاده فارغ از اینه که من دارم یک ادم دیگه میشم
چه زمانی شما خیلی اوضاع خوب پیش رفته وچه اتفاقی افتاده که شما فکر کردید که دیگه از اوضاع وشرایط زندگی بر نمی آید
زمانی بوده که در شرایط کاملن نامناسب تصمیم به تعغیر زندگیم گرفتم پر انرژی بودم سپاسگزار بودم اوصاع خوب پیش می رفت پر از انگیزه وشور شوق واشتیاق بودم ولی چون باورهای بنیادی وایمان درونی خوب شکل نگرفته بود وفقط یک ایمان سطی به وجود اومده بود برای پیشرفت با اولین تضاد همه چیز با یک فکره منفی شروع شده واین افکار منفی تبدیل باورهای محدود کننده ای شده که فکر می. کردم از اوضاع هیچ چیز بر نمی آیم ودیگه بدبخت شدم دوباره اون رابط ناسالم واوضاع وشرایط ناجالب وشخصیت منفی دوباره داره اتفاق می افته برام همه چیز با یک تضاد کوچیک ویا با یک درک نادرست ویا حرف شروع به حد از افکار منفی شده بود گاهی فکر می کردم مغزم داره منفجر شده ویا فکر می کردم اصلن حتی نمی توانم به چیزی دیگه فکر کنم وه هیچ گونه حرکتی نکنم
ولی من به لطف خداوند وتوامندی که از درون داشتم ودارم تو همچون شرایطی از خداوند درخواست کمک کردم خداوند هدایت کرده حالا اون فکر می کردم خداوند هی قضاوت میکنه من چون اون مثل خودم انسان تصور می کردم هزاران قسم به قران می خوردم که دیگه اونا کار نمیکنم وبیشتر از اینکه از این مسیر لذت ببرم همش به فکر این بودم که نکنه تهدم نسبت به خداوند شکسته شود همین موضوع باعث جذب همون افکار منی می شدن از همون مسیر
ولی الان من از خداوند می خواهم بدون هیچ تهدی خداوند مرا در مسیر در هدایت میکند
بدون اینکه بخوام چیزی را به خودم سخت بگیرم
به یاد میارم کجا شیطان با ترس ها مرا احاده کرده توی همون شرایط اوصاع بهتر شده بیاد میارم که چه تعغیراتی کردم پا روی ترس هام گذاشتم
به یاد میارم که امروز چه اگاهی های در اختیار من هست چه نعمت های خداوند در اختیار گذاشته مثل این سایت بیاد میارم دستان خداوند چقدر زیاد هستن به یاد میاورم چقدر خداوندبه من لطف کرده ومیکند اصلن دلیل اینکه من اینجام لطف خداوند وبه خودم میگم درست اول این قانون قانون بلد نبودم وکلی قانون به شکل ترس دریافت کرده بودم ایران از قانون نبوده چون من توی مدار ترس بودم اون چیزی که ذهن قانون به شکل ترس برای تجزیه تحیلل می کرد کاملن اشتباه بود بلکه با درک قانون وتجربیات گذشته فهمیدم تنها چیزی قدرت نداره ترس هست از تجربیات گذشته استفاده میکنم اونجا یک کم به ترس ها بها داد یک اتفاق کوچک افتاد ولی امروز با درک قانون وکار کردن روی خودم خیلی امید ورانه و قط باورهای نامناسب وتعغیر شخصیتم قرار نیست نگران اون شرایط باشم چون من از قدرت قلبم اگاه شدم اون وقت از درون خودم اگاه نبودم وی تونم از طریق. درونم هه چیز رو تعغیر من بدهم به جای نگران شده مغزم مهمم تر از همه خداوند همیشه کمک کرده وکمک میکنه تا اون شور شوق انگیزه برای حرکت کردن ایجاد بشه خوبی این مسیر هست یه کم انگیزه که میگری غز درون برای حرکت کردن تمام ترس ها محو می شون ولی با این تجربه که اگر با یک تضاد بر خوردم بهم نریزم من الان دارم روی باورهایم کار میکنم خداوند هم را از درون محکم میکنه
عرض سلام و ادب و احترام خدمت استاد عزیز کسی که تا الان فوق العاده زیاد آموزشهاش کمکم کرده توی زندگیم و خدا رو سپاسگزارم بابت این مسیری که درش هستم و این راهنما که در مسیر من قرار داده
این فایل که من الان دیدم جزو نشانههای امروز من بوده و خدا را شکر میکنم بابت اینکه به این فایل ارزشمند هدایت شدم و باعث شد که من به فکر فرو برم بابت یه سری مسائلی که خودم فراموش کرده بودم اما الان کاملاً به خاطر میارم و میشه گفت من رو به فکر فرو برده نسبت به قوانینی که در این جهان کاملاً استوار و محکم هستش
راجع به مطالبی که استاد فرمودند مطلبی که به ذهنم میرسه اینه
سالها پیش وقتی به همراه خونواده داشتیم سفر میرفتیم و من راننده بودم من متوجه نبودم که لاستیک سمت راننده کاملا بادش خالی شده و همینطور ماشین در حال حرکت بود بعد از حدود یک کیلومتر یا دو کیلومتر من تازه متوجه شدم که ماشین یه حالت نامتعادلی داره وقتی که اومدم پایین دیدم کاملاً لاستیک ماشین بادش خالی شده و کوچکترین بادی در اون وجود نداره اون موقع فوری اومدم زاپاس ماشینو درآوردم و لاستیک رو عوض کردم اما بدون اینکه خودم متوجه بشم یه چیزی توی ذهن من نقش بست که باعث شد دیگه از اون به بعد شاید صدها مرتبه یعنی من به شما بگم صدها مرتبه فرقی نمیکنه کجا بوده باشه چه در سفر چه توی خیابونهای شهری چه اتوبان چه حتی موقعی که من ماشین رو میخوام از پارکینگ بیرون بیارم این فکر میومد توی ذهنم که ممکنه لاستیک ماشین پنچر شده باشه و دقیقاً اون اتفاق باعث شد که به این شکل توی ذهن من سنجاق بشه
مورد بعدی اینه که خب ما هر موقع به شهرستان میریم باید از یک گردنهای عبور بکنیم و من تا به حال به کرات از خیلی از افراد شنیدم که به من هشدار میدادند من رو به عبارتی میترسوندن هشدار میدادند که مراقب باش در اون گردنه خیلیها تصادف کردن خیلیها در اون گردنه به دره رفتن و کشته شدن چیزی که خاطرم هست اینه که حتی از اون موقعی که اولین بار به من این مطلب رو میگفتند تا همین الان حتی یک بار هم این رو باور نکردم و گفتم توی ذهن خودم که این مسئله برای من پیش نمیاد چون من مراقبم هوشیارم و حواسم هست و در عین حال باورهای خیلی خوبی نسبت به رانندگی دارم طوری که کلاً در طول زندگیم که حدوداً 8 یا 9 سال میشه که رانندگی میکنم فقط یک بار تصادف کردم و بعد از اون باورهای خوبی در مورد رانندگی و احساس خوبی نسبت به رانندگی داشتم و خدا را شکر تا الان تکرار نشده
مطلب بعدی اینه که من یک زمانی خیلی ترس داشتم از اینکه خرید بکنم حالا نسبت به خیلی موارد میخواد لباس باشه میخواد وسیله باشه میخواد میوهای که میرم از میوه فروشی بخرم باشه نسبت به هر چیزی احساس میکردم که توانایی یا قدرت انتخاب یک کالای خوب رو من ندارم و همین باعث شده بود که ترس داشته باشم از خرید به همین خاطر یک روز نشستم و حدود 100 باور در مورد خرید کردن نوشتم در مورد اینکه به بهترین فروشگاهها هدایت میشم به بهترین افراد فروشنده هدایت میشم اخلاق خوب و فروشنده حتی در مورد رسیدن اون کالا به من و کلاً تمام ابعاد خرید کردن رو در موردش باورسازی کردم نتیجهاش بسیار برای من شگفتانگیز بود به عنوان مثال میخواستم ماشین بخرم و خیلیها بودند که به من میگفتند ممکنه کلاه سرت بذارن ممکنه تو از عهدهاش بر نیای و از نگاهشون میتونستم بفهمم که یه جوری حس میکنن که من نمیتونم از پس این کار بر بیام اما به لطف خدا چون باورسازی خیلی خوبی انجام داده بودم هدایت شدم به یک ماشینی با کیفیت بدون اینکه مشکلی داشته باشه اتفاقاً یک سری متعلقات هم روی اون ماشین بود صاحب ماشین اونها رو به من داد و همه تعجب میکردند چطور من این ماشین با این کیفیت رو و با این تعلقات مثل رینگ اسپرت لاستیک خارجی و غیره تونستم بخرم با این قیمت خوب و یا مثلاً کالایی رو سفارش میدم از کشور دیگه در کمال اصالت و امنیت و راحتی به دستم میرسه و یا از اطرافیانمون کسی اگر میخواد یک لوازم خانگی خرید بکنه میاد به من زنگ میزنه و میگه لطفاً تو برای من جستجو کن و و خریداری کن چرا چون بعد از اینکه من روی باورهام کار کردم به طرز خیلی عجیبی هدایت میشدم به بهترین افراد فروشنده و صادقترین فروشندهها به طوری که از لوازم خانگی گرفته اون هم با قیمت خیلی بالا به طوری که از 4 تا استان اون طرفتر من سفارش میدادم و خیلی راحت در کمال سلامتی صداقت به دست من میرسید الان هر کس چیزی میخواد بخره از اطرافیان من میاد به من میگه میگه تو بلدی چه جور خرید بکنی اونها فکر میکنند یک رمز و رازی داره اما اینکه من خودم میدونم به خاطر باورهامه یا وگرنه اصلاً کار خاصی انجام نمیدم
مورد بعدی در گذشته از خیلیها میشنیدم که میگفتند وقتی یک نفر توی شهرداری کاری اداره خیلی دیر کارش رو انجام میدن خیلی اذیتش میکنن من بر حسب اتفاق یک کار خیلی خیلی مهمی توی شهرداری داشتم و چون میدونستم گفتههای اون افراد به احتمال زیاد روی باورهای من کار کرده فوری نشستم و باورسازی رو شروع کردم از کارکنان شهرداری از بخشهای مختلف شهرداری از نحوه برخوردشون از اطلاعاتی که در اختیار من میذارن از کارهایی که در کمال صداقت برای من انجام میدن شروع کردم باورسازی کردن که اینطوری کار من به سرعت انجام شد مثلاً یکی از کارکنان خودش بلند شد رفت و یه کاری که مربوط میشد به یه سازمان دیگهای خودش رفت برای من انجام داد من کاملاً تعجب کرده بودم اون موقع اما به یاد خودم آوردم که اینها نتیجه باورسازی درسته
این بود اون چیزی که من به ذهنم رسید با اینکه موارد خیلی زیادی وجود داره و میتونم راجع بهشون بیان کنم اما اکتفا کردم به همین چند مورد امیدوارم که بتونه اثر بذاره روی دوستان هم فرکانسی خودم و باعث بشه که یک جرقهای در اونها زده بشه که شروع بکنند به ساختن باورهای عالی و سازنده در موضوعات مختلف زندگیشون
با سلام
این فایل در جواب نشانه امروز من اومد. همین چند ساعت پیش یک ناخوواسته ای برای من پیش اومد که من در موردش خیلی خوش بین بودم که میشه. همه مدارک مورد نیاز رو اماده کرده بودم. باورهای مناسب رو با خودم تکرار میکردم و اینکه با خودم تجسم میکردم که اتفاق افتاده ولی نشد. الان یه حس حماقت بهم دست داده که اولا من که فکر میکرددم هدایت خداونده که برم این کار رو انجام بدم، اصلا درست نبوده و ذهنم گولم زده. ثانیا این همه انرژی موبت فرستادن هیچ فایده ای نداشت. البته اگر منفی بودم شاید این مدت به خودم سخت میگذشت اما در هر حال تاثیری در جواب نداشت.
من همیشه از بچگی دنبال به راهی بودم که میزان رسیدن به خواسته هام رو درصدش رو بالا ببرم. وقتی بهم گفتن که اگر نماز بخونی و بنده خوب خدا باشی اونم هرچی بخای بهت میده، منم شروع کردم نماز سر وقت و بنده خوب بودن و.. اما بعد از چند سال خسته شدم وقتی دیدم اون چیزی که من میخام هنوز اتفاق نیفتاده. بعد با خدا فهر کردم.
تا اینکه چند سال پیش با استاد اشنا شدم و از فایل های رایگان شروع کردم و بعد هم چند تا دوره. خوشحال بودم که راه رو پیدا کردم. با خودم میگفتم قبلا به خدا اعتقاد زیادی داشتم ولی باورهای مناسب نداشتم. شروع کردم روی باورهام کار کردن.
تو این مدت ارامشم بیشتر شده ولی نتایج رو نمیتونم ارزیابی کنن. مثل همیشه یه سری اتفاقات خوب میفته و یه سری ناخواسته. کیفیت زندگیم شدیدا بهتر شده ولی کیفیت رسیدن به خواسته ار رو نمیتونم بگم روش تاثیری داشته.
داشتم فکر میکردم شاید اصلا راه حلی که همه خواسته های ما رو با ضریب اطمینان بالا ضمانت کنه که اتفاق میفته وجود نداره. فقط با داشتن باورهای بهتر، رویکرد ما به زندگی بهتر میشه. وگرنه همیشه به سری خواسته و ناخواسته اتفاق میفته. تو روی خواسته ها توجه کن تا از زندگی لذت بیشتری ببری.
شاید از اول هم انتظار من از اینکه بتونم راهی پیدا کنم که همه خواسته ها با ضریب اطمینان بالا اتفاق بیفته خیلی منطقی نبوده.
واقعا نمیدونم این نشانه رو چطور تفسیر کنم. به نظرم سعی میکنم ادم موبتی باشم وو روی خوبی ها و خواسته ها تمرکز کنم اما انتظار نداشته باشم که خواسته …. حتی از گفتنش هم واهمه دارم. چون فکر میکردم قدرت خلق زندگیم رو دارم. ولی شاید قدرت اینکه به زندگی چطور نگاه کنی و احساس بهتری داشته باشی رو فقط دارم.