معرفی دوره احساس لیاقت | قسمت 1


در تمام دوره‌های آموزشی ام، همواره سعی من این بوده تا مفهوم و فاکتوری را در هر دوره آموزش بدهم که:

  • اولاً: نتایج شگفت‌انگیز و پایدار آن را در زندگی‌ام تجربه کرده باشم.
  • ثانیاً: به این اطمینان برسم که این مفهوم، بیشترین تأثیر مثبت را بر کیفیت زندگی دانشجو در تمام جنبه‌ها می‌گذارد.

چندین ماه مشغول مطالعه و تحقیق پیرامون عوامل موثر در رشد فردی بودم. پس از بررسی موضوعات مختلف و مطالعات گسترده پیرامون آن‌ها، به فاکتوری هدایت شدم به نام احساس لیاقت ” یا ” احساس خود ارزشمندی”.
در روند تحقیق و مطالعه پیرامون این فاکتور مهم، هرچه نتایج زندگی‌ام را بیشتر کنکاش کردم، متوجه شدم در تمام مواردی که من به نتایج مد نظرم رسیده ام، آنجایی بود که درباره آن خواسته از درون احساس لیاقت داشته ام. اما آنجایی که فاکتور احساس لیاقت درونی در من کمرنگ بوده، بدون استثناء مسیر ناهموار پیش رفته و نتایج راضی کننده نبوده است.
وقتی این شواهد عینی از نقش احساس لیاقت را کنار اساسی‌ترین قانون جهان قرار می‌دهم که می‌گوید: تمام تجربه‌های زندگی ما بازتاب فرکانس‌های خودمان است، به خوبی متوجه قدرت تعیین کننده‌ی ” احساس لیاقت ” در میزان تجربه خوشبختی می‌شوم. زیرا غالب‌ترین فرکانس ارسالی ما به جهان، نگاه و باوری است که نسبت به خودمان و میزان ارزشمندی‌مان داریم. از آنجا که «احساس لیاقت»، هسته‌ی اصلی فرکانس ماست، کیفیت زندگی ما دقیقاً بازتاب این فرکانس است.

فرکانس «احساس لیاقت» – با اختلاف – قدرتمندترین عاملی است که تعیین می‌کند مسیر زندگی ما چقدر روان باشد؛ چقدر نعمت‌ها به راحتی و از مجراهای مختلف وارد زندگی ما بشود و چقدر در رضایت درونی زندگی کنیم و در یک کلام، چقدر آسان شویم برای آسانی ها.
کافی است کمی به تجربه‌های زندگی‌ات فکر کنی تا بفهمی کدامیک از رفتارهای شما در هر جنبه از زندگی، از احساس‌عدم لیاقت نشأت گرفته و چطور زندگی را بر شما دشوار کرده است و کدامیک از احساس لیاقت سرچشمه گرفته و مسیر پیشرفت را برای شما هموار کرده است. برای اینکه ضرورت کار کردن روی احساس لیاقت را بهتر درک کنی، در بخش نظرات این فایل به این سوال جواب بده.

سوال:

  • چه مثالهای داری از ضربه‌هایی که به خاطر «احساس‌عدم لیاقت» خورده ای؟
  • در چه مقاطعی از زندگی، احساس‌عدم لیاقت، مانع پیشرفت شما شده است؟

بعنوان مثال آنجایی که:

  • به خاطر احساس‌عدم لیاقت، از معلم خود درخواست توضیح اضافه و دوباره درس را نداشتی؛
  • به خاطر احساس‌عدم لیاقت، رابطه‌ات را با فرد نامناسب قطع نکردی؛
  • به خاطر احساس‌عدم لیاقت، نتوانستی به درخواست نامعقول دیگران «نه» بگویی؛
  • به خاطر احساس‌عدم لیاقت، به دیگران باج دادی و رفتار نامناسب آن‌ها را تحمل کردی؛
  •  به خاطر احساس‌عدم لیاقت، پیشنهاد ارتقاء شغلی به مدیر خود ندادی و درخواست افزایش حقوق نداشتی؛
  •  جرأت برقراری ارتباط با فرد مناسب را نداشتی به این دلیل که خود را لایق ارتباط با او ندانستی؛
  • با افراد موفق و ارزشمند هم‌نشین شدی اما آنقدر خودت را ارزشمند ندانستی که بتوانی در آن جمع اظهار نظر کنی؛
  • آنجایی که مرتباً به دنبال تأیید دیگران بودی؛
  • آنجایی که آسایش خودت را فدای جلب رضایت افراد مهم زندگی‌ات کردی؛
    و…

یادآوری این مثال‌ها به خوبی ضرورت بازسازی احساس لیاقت درونی را به ما می‌فهماند. زیرا طبق قانون، تا وقتی از درون احساس لیاقت نداشته باشیم، جهان ما را لایق تجربه نعمت‌ها نمی‌داند. البته که بازسازی احساس لیاقت، یک دکمه نیست که با فشردن آن، همه چیز یک شبه تغییر کند. بلکه یک فرایند است که قدم به قدم باید طی شود.


فرایند آموزشی تمرین محور این دوره به شما کمک می‌کند تا در سطح فرکانسی و باوری احساس لیاقت درونی خود را پرورش دهید. سپس جهان در پاسخ به این احساس لیاقت خالص و درونی، خود به خود شرایط بیرونی شما را بهبود می‌دهد؛ مسیر پیشرفت را برای شما هموار می‌کند و درهایی از خیر و برکت به زندگی شما می گشاید.


اطلاعات کامل درباره محتوای آموزشی دوره احساس لیاقت و نحوه خرید این دوره را از اینجا مطالعه کنید.

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

523 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «م امیری» در این صفحه: 1
  1. -
    م امیری گفته:
    مدت عضویت: 2688 روز

    12 بهمن 1404

    شاید اولین بار باشه با این میزان از خواستن، درخواست میکنم

    خدایا من معتادم به یک احساس، به یک سراب به یک خیال

    الان که درخواست ترک میدم واقعیت کلام رو بگم، سخته

    احساس میکنم این سالها تو سوگ بودم

    الان انگار می‌خوام از یه سوگ چند ساله بیرون بیام

    سخته یه حاشیه امن، یه مأمن رو از دست بدم

    احساس خلأ دارم، احساس تنها شدن، احساس کسی که وسط مونده و همه ترکش کردن

    احساس تنهایی…

    احساس بی کسی..

    احساس ترس…

    سخته این درخواست رو بدم

    سالهاست که سختم بوده و دلش رو نداشتم

    انقد تو این احساسم که دوست دارم زمان متوقف شه و فقط به، فکر کردن به اون احساس بپردازم

    این مدت که تلاش کردم این موضوع رو برای همیشه به خدا بسپارم تازه دارم متوجه میشم چرا من سالهاست رشد چندانی نداشتم و تقریبا متوقف بودم چون اصل زندگی که فکر کردن و تجسم خواسته ها هست که متوقفش کردم و فقط به، با اون بودن می‌گذراندم تو خیال و رویام…. همین

    شب و روز وقت و نیمه وقت….

    یعنی اینجور بگم اصل تایم من به، بودن در خیال و رویا بود، فرعش کارهای اولیه زیست کردم مثل خوردن پختن سرویس رفتن، دقیقا همین.

    از طرفی دارم متوجه میشم که این سالها رو باختم

    هیچ هدفی ام رو تیک نکردم

    گاها اصلا اهدافم یادم میرفته

    فقط زیست کردم(بیدار شدم کارهای روتین زیست کردن رو انجام دادم خوابیدم و…. دوباره)

    احساس میکنم الکی زمانم گذشته

    از طرفی انقد این احساس پر رنگه این روزها که جلوی تمام نعمانی که روزی برام آرزو بود رو گرفته، نمیبینمش فقط اونو تمنا میکنم

    حالم، حال خوبی نیست

    راضی نیستم از حالم و روزم‌‌.‌‌….

    خدایا چیکار کنم؟ چطوری حلش کنم؟ خدایا هنگم، گیجم …و فقط تو میفهمی چی میگم….

    الان دیگه تصمیم گرفتم این احساس رو برای همیشه ترکش کنم

    احساس میکنم مثل فردی هستم که به محصولات یه مغازه عادت کرده و اون مغازه می‌بنده و می‌ره شهر دیگه ای، ولی هنوزم هر روز میرم همون مغازه رو میزنم و منتظر میمونم تا بیاد…

    دقیقاااا مثل مادری که سالهاست بچه اش مرده ولی اون هر پنجشنبه می‌ره سر قبرش….

    خدایا احساس میکنم سالهاست خودم رو حبس و وابسته یه احساس کردم و چشمم رو روی همه خودم و توانایی هام بستم

    خودم رو به تو میسپارم،

    همه جوره، همه روزه، روزها و سالها بهش پرداختم با عقل خودم

    با تدبیر خودم( که تا نوک بینی ام رو میبینم….)

    نتونستم،

    اعتراف میکنم من عاجز و ناتوانم….

    اعتراف میکنم که تو کننده ای….

    یه بار این کار رو کردی، عالی انجام دادی،

    این بار هم اینکار رو بکن

    تو انجام بده، من دستم بالاس، من تسلیمم، من نتونستم و نمیتونم، اما یقین دارم تو میتونی

    تو سریع الجوابی

    تو جوابی، راه حلی، روشی میگی که اگر تمام عالم دست به دست هم بدن نمیتونن اونجوری که تو موضوع رو در آنی، حل میکنی، حل کنن

    پس بسم الله…‌

    تنها کننده ی غیر ممکن ها خودتی…

    خدایا من که یادمه هفته اول مهر، اندازه 3 ماه بر من گذشت… روز 5 شنبه اومدم لب دریا نشستم و به تو گفتم بریدم، راه حل بده من ناتوانم گفتم می‌خوام برم درس های روز چهارشنبه رو حذف کنم من تا حالا مطالعات نهم درس ندادم نمیتونم نمیکشم، بچه ها که خودت می‌دونی چطورین، درس ها هم سنگین….

    حرف هام تموم شد، سبک شدم… پاشدم بیام خونه هنوز 2 قدم بر نداشته بودم که گفتی برو تو سایت، بزن رو نشانه امروز من، زدم

    اون فایل استاد اومد که تدریس کلاس تندخوانی رو خودش بعهده گرفته بود و بچه ها خیلی اذیت کرده بودن ولی تونسته بود مثل یه بازی چالش هاش هضم کنه و آخرین جلسه بچه ها اومده بودن بغلش کرده بودن و….

    با این فایل بهم گفتی برو جلو کمکت میدم، رفتم جلو…. آسفالت کردی نرم کردی حل کردی هضم کردی موضوع رو و من هزاران بار از تو سپاسگزارم….

    خدایا این بار با آگاهی با صد اطمینان از تو میخوام

    خدایا این احساس و هر آنچه که مربوط به این احساس هست که من نمیینم ولی تو میبینی، با تمام ریشه های باریک و نازک و ضخیمی که داره، با تمام عمقی و سطحی که داره، همه رو یکجا بگیر و بکن، از وجودم جدا کنه برای همیشه…

    به مثابه درختی که یواش یواش می‌کشی و ریشه اش شل و شل تر میشه(این روزها و سالها شده) و دفعه آخر(الان) یه آدم یا دستگاه قدرتمندی میاد درخت رو محکم میگیره و با تمام ریشه ها از زمین جدا میکنه و هیچ ریشه ای ازش در زمین باقی نمیازه…

    خدایا تو هم بکَن از ریشه بکَن

    مثل یه قسمتی از خونه که نامرتب بوده همیشه، و صاحب خونه طی سالها هیچ ایده ای برای اون قسمت نداشته ولی همیشه شلخته و بهم ریخته و بی نظم بوده و صاحب خونه چون علاقمند به وسایل اون قسمت بوده نتوانسته کاری بکنه، اما یه روز یه فرد میاد خونه و بی خبر از همه جا یه جارو برمیداره اون قسمت رو جارو میزنه بعد با دستمال کامل تمیز می‌کنه و کل وسایل اون قسمت رو می‌ذاره تو سطل اشغال و یه گلدونه خیلی بزرگ با یه درختچه خیلی بزرگ می‌زاره… و صاحب خونه که بعد از چند وقت وارد خونه میشه اصلا یادش نمیاد قبلاً اینجا چی بوده بقدری که تغییرات جدید زیبا، خوش بو، جذاب، خوش انرژی است

    حالا خدا جون من

    جاشو پر کن با عشق ورزیدن بخودم

    دوست داشتن خودم

    اعتماد بخودم

    عزت نفس بالا

    احساس ارزشمندی

    کافی بودن

    بدرد بخور بودن

    پذیرش خودم

    با خودم در صلح بودن

    پذیرش گذشته

    سرشار از حال خوب با خودم،

    احساس امیدواری

    رضایت از خودم

    بخشش خودم

    ایمان به خودم و تو

    انگیزه ی بالا

    دنبال رشد و ترقی بودن…

    واسه خودم بشم همون دوست صمیمیه که آسمون و ریسمون رو بهم می دوزیم که آب تو دلش تکون نخوره

    همون که تمام علم مشاوره رو بکار میگیریم برکه احساس گناه نکنه از کاری که کرده…

    همون که اگر قتل کنه ما جوری براش مسیله رو حل می‌کنیم که هیچ خبری نیست…

    نمی‌ذاریم لحظه ای تو فکر بره

    همون دوستی که تحت هر شرایطی به قول مون بهش، عمل میکنم

    خنده هامون باهاش از ته دله

    همون که از بین همه دنیا اون پر رنگ تر از همه است برامون…

    همون که نداریم باهاش

    همون که در هر صورت تو هر مشکلی با هر کسی که براش پیش بیاد یا حق رو بهش میدیم یا اگه نتونیم حق رو بهش بدیم، نمی‌ذاریم احساسش بد بشه

    خدایا خودم رو واسه خودم همون رفیق بُکن…

    خدایا من اینها رو با اون پیدا کردم

    من تو عمرم به اندازه اون روز و سالها احساس مفید بودن

    ارزشمند بودن

    بدرد بخور بودن

    کافی بودن

    مهم بودن

    دوست داشته شدن و…نکرده بودم

    شاید تو اون روزها طعم این احساس ها رو به من چشاندی که بگی میتونی بازم تجربه اش کنی اما این بار توسط خودت

    که بهم بگی این و ببین و حس کن، این احساس رو تو باید توسط خودت از درون تجربه کنی

    من بهت نشون دادم که بدونی چیه….

    حالا

    خودت برو خودتُ بسازش

    خدایا تا الان نتونستم ولی الان پا رو تمام اون حاشیه امن احساسیم گذاشتم و تکیه ام رو از همه برداشتم و دستم رو می‌خوام بذارم تو دست تو

    لطفاً دستم رو محکم بگیر و محکم‌تر فشار بده

    خدایا من به تو توکل کردم

    روزهایی بود که من شناخت درستی از تو نداشتم اما با همه اون احوالات، به تو توکل کردم و تو من رو به سمت دیگری هدایت کردی چون قصد من رشد و تعالی بود

    اما واقعیت رو بگم

    بعد از یه مدت یادم رفت که من خودم از تو یاری و هدایت خواستم

    خودم درخواست هدایت به تو دادم

    تو کمک دادی

    ولی بعدش همه چی یادم رفت…

    میفهمم که شیطان از چپ و راست با بردن من به گذشته، احساسم را بد میکنه

    سالهاست که احساس خوبی ندارم از همه چی

    احساس موندن

    احساس باخت

    احساس ناراضی بودن از خودم

    احساس ناکافی بودن

    احساس کم بودن

    احساس وابسته بودن

    منتظر خوشبخت شدن از طرف دیگران

    خدایا این درخواست من رو، نقطه عطفی کن در روابطم

    احساس خوب بخودم

    پذیرفتن 0 تا 100 مسیولیت خوشبختی ام

    بالغ بودن از لحاظ کنترل احساسات

    ریشه وابستگی رو در وجودم خشک کن، روابطم بر پایه عشق و لذت و احترام و محبت و البته آزادی باشه

    خدایا من رو به مسیری هدایت کن که انتخابم از سر آزادی باشه

    خدایا امروز بعد از صحبت باهاش و دیدن پیشرفت هاش و پی بردن به موفقیت ها و کنترل ذهنش و هندل کردن چالش ها…

    متوجه شدم چقد کسانی که در گذشته نمی‌مونن، کنترل ذهن دارن، مدام خودشون رو از زیر چالش ها میکشن بیرون و در لحظه و با دیدن نقاط مثبت شون زندگی میکنن، متمرکز بر خودشون و توانمندی ها و اهدافشون هستن، تو مسیر گیر نمیکنن چون اهدافشان برای خودشون واضح هست….، زیبا و قدرتمند هستن

    آفرین بهشون

    واقعا قابل تحسین هستن

    مثل همین فرد

    مثل استاد که با اون همه چالش باز سر بلند بیرون اومد

    خدایا من از درخواست میکنم منطق من رو راضی کن که کلا تو گذشته نرم،

    منطقم رو هدف بگیر، و این موضوع شروعی باشه برای بزرگ و متحول کردن من، منطقه رو هدف بگیر که نه فقط این بار و برای این موضوع بلکه بصورت اصولی و عملی سنسور هام فعال شدن که گذشته، در گذشته و به هزاران دلیل که تو بهم میگی نباید لحظه ای در گذشته موند…

    الان من از تو می‌خوام این درد ده سال رو تبدیل کنی به برکت، به نکته، به انگیزه ای برای حرکت، به گشایش هزاران در، در زندگیم

    خدایا ازت می‌خوام منطقه رو راضی کنید که گذشته رو بپذیرم، به صلح برسم و رها کنم

    ازت درخواست میکنم گذشته رو سوخت جتی برای پیشرفت و رشدم بکنی

    خدایا الان که دقت میکنم میبینم انقد اون احساس برام پر رنگ بوده که نتونستم احساس قلبی با اینکه که حضور داره برقرار کنم

    مثل مادری که به فرزندش وابسته بوده و الان که اون مرده و یه فرزند جدید بدنیا آورده نمیتونه باهاش ارتباط قلبی بگیره بقدریییی که اون فرزند قلبی رو بهش وابسته بوده….

    خدایا این همه مورد رو به تو میسپارم همه رو خودت برام حل کن

    انقد اون احساس پر رنگ بوده که نتونستم قدر این نعمت های فعلیم رو باشم، ندیدمش تا حالا ….

    خودم رو تو گذشته حبس کرده بودم

    با گذشته بودم….

    ازت می‌خوام خودم رو پیدا کنم

    بنای زندگیم رو روی خودم ببندم

    امیدم فقط به تو باشه

    من رو هدایت کنی تا توانایی هامون پیدا کنم

    با توانایی هام پول بسازم

    باور کنم خودم و توانایی هایم را

    ایمان بیارم به خودم به تو

    خدایا هدایت کن من رو به این مسیرها

    …..

    خدایا من رو به مسیری هدایت کن که 3 سال بعد زندگیم انتخابم باشه

    از خودکار و گوشی و وعده غذایی گرفته تا لباس و پوشش و ماشین و محل زندگی و خونه و شغل و درآمد و رقم حساب بانکی و شهر و کشور محل زندگیم و حتی اطرافیانم

    خدایا با تو همه چی ممکنه

    به هیچ بنده ای حتی فرزندم وابسته نباشم

    اول و آخر به تو وابسته و دلبسته باشم

    خدایا چندتا واژه تو زندگی من هست که دوست دارم رنگ بگیرن، پر رنگ بشن، در عمل بفهممشون

    یکی لذت، خدایا تا همین اذرماهِ امسال که داشتم فایل های گام سوم 12 قدم رو گوش میدادم و مریم جان در صحبت با استاد معنا و مفهوم لذت رو باز نکرده بود، من دید بدی نسبت به لذت داشتم و یککککک عمر لذت از زندگی نبرده بودم و حسم به لذت مثل خطایی در سطح کوچیک بود… مثل خوردن نوشابه که بهت حال میده ولی تهش ناراحتی که مضر بوده….

    دیگری، آزادی در همه جنبه ها، در همه جنبه ها مالی ارتباطی سلامتی روابط ….

    دیگری آرامش در همه زمینه هاست

    موفقیت های محسوس که خودم ببینمشون

    سپاسگزاری، خدایا من اعتراف میکنم من ناسپاسم، من بینا نیستم به نعمت هایی که بهم دادی، من رو بینا کن، من رو تبدیل کن به یک شخصیت سپاسگزار

    دیدن نقاط مثبت خودم، زندگیم ، اطرافیانم

    انجام کار مورد علاقه که به هدایت تو شکل گرفته باشه و آگاه باشم که هدایت تو پشتشه

    خنده از اعماق وجودم

    رها بودن از همه چیز و همه کس و احساس سبکیِ لذت بخش

    احساس لیاقت ، احساس رضایت، احساس خوب ، احساس مفید و بدرد بخور بودن نسبت بخودم…

    امروز که داشتم صحبت میکردم فردی بودم که موفقیت محسوس قابل چندانی کسب نکرده بودم و ناامید و نالان بودم

    اما خدایا دوست دارم فردی باشم که پیشرفت کرده، در بیرون و نهان مشخص باشه، امیدوار، شاد، سرزنده، سرحال ، پر انگیزه، حال خوب، موفق، فردی که بیزنس خودش رو با هدایت خدا پیدا کرده …

    خدایا من رو به این مسیرها هدایت کن

    خدایا به سمتی هدایت کن که هیچ جایی از گذشته نتونه ثانیه ای من رو متوقف کنه

    خدایا جسارت و جرات انجام کارهای بزرگ بمن بده، کی به من بده؟ تو

    مقدماتش رو خودت مهیا کن

    خودت دل و جرات جسارت ایمان توکل اعتماد به مسیر رو بده

    خدایا کمک کن درجا نزنم، رشد کنم در همه جنبه ها

    خدایا هزاران بار سپاسگزارم نسبت به گذشته هزاران بار بهتر شدم

    خیلی از قسمت های گذشته رو کات کردم که حتی یادم نمیاد

    آدم های زیادی در گذشته بودن که محال بود در روز باهاشون در تماس نباشم اما الان سالهای که صداشون رو نشنیدم

    تو خدای غیرممکن هایی

    تو همون هستی که هر وقت هر جا هر چی که خواستم انجام دادی و هزاران بار تو را سپاس خدای خوبم

    خدایا دیشب یه فایل از استادِ جان گوش دادم گف ببین کجای زندگیت رو داری تحمل میکنی، می‌خوام جواب بدم

    بعد مالی

    بعد شغلی

    را دارم تحمل میکنم، خدایا تو به سمت آزادی و استقلال مالی شغلی و روابط هدایتم کن، جوری که به مرحله لعلکم الترضی برسم

    چند نکته ای که جا داره تحسین کنم

    من متوجه شدم یک دهه در بند یک احساس موندم و چقددددد کار استاد قابل تحسین هست و واقعا خداوند به شجاعان پاسخ میده که زمانی که بچه اش از دنیا رفته در فاصله بسیار کوتاه شرایط رو پذیرفته

    واقعا که استاد میگه من کنترل ذهن میکنم و یقین دارم که خداوند پاداش می‌دهد، زندگیِ استاد گویای یقین شون به این عبارت هست

    استاد صدها و صدها بار آفرین به کنترل ذهنی که داشتین و دارین و هر روز پرورشش می‌دین

    هزاران بار آفرین بر شما

    هزاران آفرین بر اراده شما

    یه روز من تو کامنت های دوستان، پاسخی که آقای ثانی به عزیزی داده بود، گفته بود

    کنترل ذهن همه چیزه

    من ذهنم ارور داد، حقیقت رو بگم تا روزها نتونستم این جمله رو درک کنم و هر چه جلوتر رفتم یه کم بیشتر متوجه شدم….

    تا اینکه وقتی پا پیچ خودم شدم متوجه شدم که پاشنه آشیل من کجاست….

    خدایا ازت درخواست میکنم که پاداش این کنترل ذهن، اینکه به تو درخواست دادم که این احساس رو تبدیل کنی به خیر برکت عزت رشد در همه جنبه ها،پاداش ، انگیزه، امید، خوباوری، پیدا کردن توانایی هام، استفاده از توانایی هام ، ایمان به تو، اعتماد به خودم….

    و انقد این پاداش ملموس باشه که دیگه نه تنها به ده سال نکشه بلکه به ده روزم نکشه یعنی سنسورهای من انقد فعال بشن….

    خدایا استاد تو حرفاش می‌گفت که شیطان تو رو از راه بدر می‌کنه با بردن تو به گذشته و غمگین کردن، و بردن تو به آینده با نگران کردنت اما من حتی فک نمی‌کردم که برگشتن به این احساس، یعنی رفتن به گذشته….

    خدایا من این بنده خدا رو بسیار تحسین می‌کنم….

    بدون اینکه بصورت رسمی(مثل ما که دوره خریدیم و…) رو خودش کار بکنه خیلی حواس جمع بوده و از روزگار درس گرفته و رفته جلو….

    مصداق واقعی همون علی بی غم هست که نه نگران میشه

    نه در گذشته گیر می‌کنه

    نه نگران آینده است

    نه عجله داره چون ایمان داره به وقتش خدا انجامش میده…

    بسیار بخودش اعتماد داره و بلند میشه کاری می‌کنه، آهسته می‌ره اماااا پیوسته….

    خوب یاد گرفته که گیر نکنه نه در گذشته نه در آینده

    از روزگار بلد شده در لحظه جوری به زندگی نگاه کنه که حالش رو خوب نگه داره.‌‌

    زاویه دیدش به دنیا و اتفاقات واقعا قابل تحسینه

    مسایل زیادی برایش پیش اومده ولی هیچ کدوم نتوانسته خللی به مسیر رشدش وارد کنه….

    خدایا شکرت شاید این پوست اندازی برای من سخت بود اما خوشحالم که یکی از بندهامو دارم رها میکنم و سبکبال میشم برای صعود و رفتن به مراحل بعدی و بعدتر …..

    تا قبل از اینکه به خدا درخواست هدایت بدم، فک میکردم من خیلی از لحاظ رابطه مستقلم!

    ولی این روزها که خدا این آگاهی رو بهم داد متوجه داستان شدم

    خدایا شکر بابت این آگاهی خدایا شکر بابت حضورت در زندگیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: