اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
روز 51 ام از سفر پر رمز و راز آگاهی و تغذیه ذهن و روحم هستش.
راستش توی این سفر چقدر به قول استاد چک و لقد های تضادی ،
هدایت های به جا خداوند ،
تلنگر های عمیق در تصمیم گیری های مهم زندگی وجود دارد که همه این ها در کنار هم به مصمم تر شدن در این مسیر و رشد و تکامل انسان کمک میکنه!
این فایل دقیقا مُهرمحکمی بود بر روی تمام پرونده های بازو بلاتکلیف زندگی ام !
باعث شد دوباره بشینم فکر کنم به اعمال و نتایجم و دوباره به خودمتعهد بدمکه این من هستم که دارم زندگیمو خلق میکنم…
اگر دارم برخلاف اون چیزی که میخوامنتیجه میگیرم چون روی تصمیماتم متعهدانه و روشن فکر نکردم و عمل نمیکنم!
به قول استاد توی رویاهام دارم موج میزنم و بلاتکلیف ادامه میدم …
واقعا فاصله زیادی هستش بین دانستن این آگاهی ها و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها…
نتیجه دست کسی هستش که عضله تصمیم گیریشو واقعا تقویت کرده باشه!
وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم چقدر روی این امر تصمیم گیری و عمل کردن باید بیشتر کار کنم ،
خدایا من و دوستانی که میخوان عالی باشند در زندگی و سعادتمندانه در تمام زمینه ها زندگی کنند رو هدایت کن تا تصمیمات مهم زندگیشون رو پیدا کنن و بی تردید عمل کنن…
خدایا همه مارو کمک کن تا بتونیم از این آگاهی ها در مسیر درست استفاده کنیم و روز به روز بهتر و سعادتمندانه تر و عزتمندانه تر زندگی کنیم…
روز 51 ام از سفر پر رمز و راز آگاهی و تغذیه ذهن و روحم هستش.
راستش توی این سفر چقدر به قول و استاد چک و لقد های تضادی ،
هدایت های به جا خداوند ،
تلنگر های عمیق در تصمیم گیری های مهم زندگی وجود دارد که همه این ها در کنار هم به مصمم تر شدن در این مسیر و رشد و تکامل انسان کمک میکنه!
این فایل دقیقا مُهرمحکمی بود بر روی تمام پرونده های بازو بلاتکلیف زندگی ام !
باعث شد دوباره بشینم فکر کنم به اعمال و نتایجم و دوباره به خودمتعهد بدمکه این من هستم که دارم زندگیمو خلق میکنم…
اگر دارم برخلاف اون چیزی که میخوامنتیجه میگیرم چون روی تصمیماتم متعهدانه و روشن فکر نکردم و عمل نمیکنم!
به قول استاد توی رویاهام دارم موج میزنم و بلاتکلیف ادامه میدم …
واقعا فاصله زیادی هستش بین دانستن این آگاهی ها و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها…
نتیجه دست کسی هستش که عضله تصمیم گیریشو واقعا تقویت کرده باشه!
وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم چقدر توی امر تصمیم گیری عمل کردن باید بیشتر کار کنم ،
خدایا من و دوستانی که میخوامعالی باشند در زندگی و سعادتمندانه در تمام زمینه ها زندگی کنند رو کمک کن و هدایت کن تا تصمیمات مهم زندگیشون رو پیدا کنن و بی تردید عمل کنن…
خدایا همه مارو کمک کن تا بتونیم از این آگاهی ها در مسیر درست استفاده کنیم و روز به روز بهتر و سعادتمندانه تر و عزتمندانه تر زندگی کنیم…
استاد ازونجایی که تعهد دادم هرروز یک فایل گوش بدم و کامنت بذارم
دوباره یه کامنت دیگه اینجا میذارم
فایل جدید هم گوش کردم ولی حس میکنم هنوز روی این گیر کردم
هنوز توی این مسئله مشکل دارم
حتی همین الانم ذهنم میخواد منو برگردونه به هیچ کاری نکردن همش میگه خب چندماه پشت سر هم میخوای کامنت بنویسی هیچکس نمیخونه خیلی طولانی میشه اون همهههههه کامنت میخوای بذاری جدا؟ خز میشی دیگه هیچکس کامنت هاتو نمیخونه میگن این زیر همه پست ها یچیزی مینویسه:)
انگار مثلا کم کامنت گذاشتن مده:))))
ولی خب تعهد دادم دیگه نمیتونم ننویسم، نمیتونم له حرف ذهنم گوش کنم، ذهن عزیزم حداقل بذار یک ماه تعهدم رو انجام بدم داداش بعذ غر بزن:)))))
اره خلاصه من خیلی توی تصمیم گیری مشکل دارم
همیشه ینفر راحت میتونه منو پشیمون کنه
مثلا توی کلاس موسیقی تصمیم گرفتم بیس بزنم(یه سازی شبیه الکتریک گیتار)ولی باز الان که یاد گرفتمش دلم میخواد بخونم
درحالی که اول ووکال بودم بعذ تغییر ش دادم به بیس
الان دلم میخواد هم بیس بزنم هم ووکال باشم:)))
یعنی تصمیم گیری صفر
اونقدر درباره این موضوع اورثینک کردم که به اجرا مون فکر میکنم از استرس قلبم میاد تو دهنم
که تو هنوز انتخاب نکردی میخوای بخونی یا نه
بیس رو که میزنی درست میزنی اوکی
ولی حس میکنم بیس خیلی کمه
خیلی واسم آسون عه
حس میکنم از همه توانایی هام استفاده نمیکنم و دلم میخواد یه کار بیشتری هم بکنم، نه بخاطر اینکه حس کنم کم کاری میکنم
اتفاقا کم کاری نمیکنم گروه موسیقی مون واقعا بهم نیاز داره من بهترین بیسیست شونم
گیتاریست خوب هم داریم لازم ندارن به من
ولی بیسیست لازم داریم و نقش خودمو درست انجام میدم
ولی حس میکنم میتونم ووکال(خوانندگی) رو هم انجام بدم و الان احساس میکنم توانایی هامو نادیده میگیرم اگه نرم ووکال… ازون طرف میترسم بچه های مدرسه از صدام خوششون نیاد:)))))
به هرکدوم از دوستام میگم خیلی راحت میگن خب برو بخون ولی برای من اصلا راحت نیست چون با اینکه میدونم صدام خوبه میتونم بخونم ولی عمرا جلوی بچه های مدرسه این کارو بکنم خیلی میترسم ازینکه مسخره بشم:)))))
درحالی که اینکار کار مورد علاقمه:))))
واقعا گیر کردم سرش
یا مثال قدیمی تر…که نتیجه داده باشه…
مثلا خیلی وقت پیش
میخواستم برم سر یه کاری که کار واقعی باشه چون کار اولم کار واقعی همچین حساب نمیشد(پخش روزنامه بود)من کار واقعی میخپاستم با همکار و رییس و چمیدونم کار درست حسابی
بعد کار واقعی که میخواستم پیدا کنم مثل چی میترسیدم
ولی نمیتونستم عقب بندازمش
زبانم به اندازه کافی خوب نبود(مهاجرت کردیم بکسال پیش)ولی مجبووووووور بودم چون اصلا پول نداشتم و خیلی بهم فشار میومد که نیاز های عادی خودمم نتونم هندل کنم و بابامم که هیچی واقعا پول نمیداد بهم هیچی . یه چیپس میخواستم بگیزم هژاربار حساب کتاب میکردیم
خلاصه اگه توی موقعیت سخت و پر فشاری نبودم اصلا سرکار نمیرفتم جون حس میکردم زبانم اصلا به اندازه کافی خوب نیست و هیچکس منو قبول نمیکنه و اصن قبول هم کرد چجوری نجات پیدا کنم سر کار چجوری قراره survive کنم. واقعا هم هیچی بلد نبودم
ولی وقتی زفتم سرکار خیلی برخورد خوبی باهام شد درسته میترسیدم و برام عجیب بود خودمم انتظار نداشتم بفهمم ولی میفهمیدم دیگه حرف هاشون رو…و خب اصلا اونقدر مه فک میکردم سخت نبود
در واقع اصلا سخت نبود
فقط خیلی بنظرم ترسناک میومد
دفعه اول با ترس و لرز رفتم سرکار
و گرنه اگه ترس هارو حذف کنیم واقعا کار آسونی بود هیچ چیز سختی نداشت همه همکار هامم خداروشکر بی نهایت مهربونن و اصن اینجوری نیست که بگی یه کلمه رو اشتباه گفتم(اصن پیش نمیاد اشتباه بگم حتی) مسخره کنن و فلان
خودشون هم توی زبان خودشون خیلی اشتباه میکنن و اصن به تو خرده نمیگیرن
خلاصه توی اون تصمیم گیری موقعیت م سخت بود مجبور بودم کار کنم وگرنه پول به دست نمیاوردم اژ کار های الکی
مجبور بودم کار واقعی داشته باشم…
میدونید وقتی توی فشار باشم تصمیم های خوبی میگیرم چون سریع باید تصمیم بگیزم
ولی بقیه مواقع
مثل الان که وقت دارم انتخاب کنم
هی دودل میمونم و نمیتونم تصمیم درست بگیرم چون هی از تصمیمم برمیگردم…
باید تصمیم های سریع و یهویی بگیرم جون هرچقدر بیشتر زمان داشته باشم بیشتر فکر میکنم بیشتر اورثینک میکنم حالم بدتر هم میشه…
کاش نزدیک بودید و شما رو با تمام وجودم در آغوش میگرفتم .
متشکرم برای هر فایل و این فایل که هدایت های واضح و آیات نازل شده ی خداوندند
با گوش جانم شنیدم و بارها فایل رو stop کردم و صفحه ها در مورد تصمیمم نوشتم و باز مصمم تر شدم و از خداوند میخوام لحظه ای که زمان اقدام شد بال برای پروازم بشه قلبم رو محکم نگه داره و ایمانم رو به حضور و همراهی خودش بیشتر از همیشه کنه تا به دور از احساسی شدن بزرگترین و مهم ترین تصمیممو که هر روز دارم براش قدم برمیدارم رو بردارم .
بذر ایمان وجسارتِ عزت نفس؛ کلید رهایی از بدبینی و رسیدن به خواسته ها
میخوام از یه چیزی بگم که همه ما یه جورایی باهاش درگیریم. همهمون توی زندگی، یه عالمه خواسته داریم: پول بیشتر، شغل بهتر، آرامش، رابطهی سالم، خونهی قشنگ، سفرهای باحال. ولی چیزی که خیلی وقتا جلو ما رو میگیره، اصلاً نبودن پول یاشرایط نیست، بدبینی خودمونه.
همون صدای توی ذهنمون که مدام میگه:
• اگه شکست بخوری چی؟
• اگه لیاقت نداشته باشی چی؟
• اگه مثل دفعه قبل دوباره خراب بشه چی؟
این صداها یه جورایی مثل ترمزدستی ماشینن. تو هرچی گاز بدی، این ترمز دستی ول نمیکنه. نتیجه؟ یا حرکت نمیکنی، یابا کلی فشار و زور میلی متری جلو میری.
ریشهی ماجرا کجاست؟
ایمان وجسارت برای من از آسمون نیومدن. منم مثل بقیه با جسارت به دنیا نیومدم. یادمه از بچگی ترس داشتم؛ یکی از تاریکی، یکی ازتنها خوابیدن، یکی هم ازامتحان. کم کم توی مسیر زندگیم یه چیزی به اسم عزت نفس تو وجودم شکل گرفت.
وقتی عزت نفس داشتم، جرات میکردم حرکت کنم، امتحان کنم، ریسک کنم. ولی هروقت عزتنفس ضعیف بود، تا میخواستم یه قدم بردارم، هزار تا “اما” و “اگر” جلو پام سبز میشد. برا همین فهمیدم ریشهی ایمان و جسارت من همون عزتنفسه. وقتی عزت نفس خودمو تقویت کردم، دیدم بذر ایمان و جسارت خودبه خود تو وجودم سبزشد.
بدبینی؛ قاتل نامرئی
خودم بارها دیدم چرا بدبین شدم. چون سالها دور و برم آدمها بهم گفتن: “مواظب باش”، “گول نخوری”، “زیادی خوشبین نباش”، “واقع بین باش.” منم فکرمیکردم واقع بینی یعنی هی نیمهی خالی لیوان رونگاه کنم.
بدبینی برای من مثل یه ویروس بود. خیلی آروم اومد، اما همهجا پخش شد. اول یه بار گفتم: “اگه نشه چی؟” باردوم گفتم: “شاید من نتونم.” بارسوم دیگه خودمو قانع کرده بودم که اصلاً امتحان نکنم.
نتیجهاش چی شد؟ کلی فرصت از دست دادم. کلی تصمیم نصفه نیمه مونده. کلی لذتهایی که میتونستم تجربه کنم، پشت سد تردید قفل شد.
جهاد اکبر واقعی
برا من بزرگترین جنگ زندگی نه جنگ با رقیب کاری بوده، نه جنگ اقتصادی، نه حتی مشکلات بیرونی. جنگ اصلی همیشه باشَک و تردیدهای درونم بوده.
همون ندای درونی که میگفت:
نکنه نشه… نکنه خراب بشه… نکنه ضرر کنی…
این بدبینی و ترسها همون “نفس” ی بودن که عرفا میگن باید باهاش جهاد کنی. برای من این شد جهاداکبـــــر. یعنی مقابله با خودم، با ترسهام، با صداهای فلج کننده ای که نمیذاشتن حرکت کنم.
انتظارات مثبت؛ مثل بنزین برای حرکت
خب حالا سؤال: چطور از این جنگ پیروز بیرون بیایم؟
جواب: انتظارات مثبت.
یعنی چی؟ یعنی یاد بگیری بجای اینکه هی فکر کنی “نشه چی میشه؟” به این فکر کنی که “اگه شد چی؟”
همین یه تغییر کوچیک، زندگی رو زیر و رو میکنه. چون مغز مامثل موتور جستوجوه. هرچی بهش بگی، همونو پیدا میکنه. توبگو “راه شکست رو پیدا کن”، سریع برات دلیل میاره. بگو “راه موفقیت کجاست”، همونو نشونت میده.
دانشگاهی ها اسمشو گذاشتن “اثر انتظارات مثبت.” ما خودمونیتر میگیم: “هرچی از خدا و زندگی انتظار داشته باشی، همونو میگیری.”
همین تغییرنگاه، واقعاًسرعت زندگیمو برد بالا. دیگه وقتم صرف دودلی و استرس نمیشد. بیشتر انرژیم صرف حرکت شد. و نتیجه؟ خواستههام یکی یکی سریعتر ازقبل بهم رسیدن.
خاطره بامزه : خرید گوشی
یادمه یه بار میخواستم گوشی بخرم. یه مدل خاصی بود ک ِ خیلی دلم میخواست. قیمتش هم نسبت به جیبم اون موقع سنگین بود. مغزم شروع کرد:
“اگه پولتو بدی و خراب از آب دربیاد چی؟”
“اگه بعدش ارزونتر شد چی؟”
“اگه فردا یه مدل جدیدتر اومد چی؟”
منم انقدرفکر کردم و دودل شدم که فروشنده کلافه شد! آخر سر گوشی رو داد به یکی دیگه. جالب اینجاست که بعداً همون گوشی گرونتر شد و من مجبور شدم گرونتربخرم. هم ضرر کردم، هم اعصابم خورد شد.
اونجا فهمیدم که بدبینی فقط فرصتها رو میسوزونه.
پشت صحنهی علمی ماجرا
نمیخوام این متن تبدیل به مقالهی خشک علمی بشه، ولی بذار همینو راحت بگم:
وقتی تو انتظارت مثبته، مغزت یه سری مواد شیمیایی خوشحال کننده آزادمیکنه، مثل دوپامین. اینا باعث میشن انرژی بگیری، انگیزه بگیری وحال خوب پیدا کنی. وقتی حال خوب داشته باشی، بیشتر اقدام میکنی. وقتی بیشتر اقدام کنی، شانس موفقیتت چندبرابر میشه.
از اونطرف، وقتی مدام بدبین باشی، مغزت میره روی حالت بقا. یعنی فقط دنبال خطرمیگرده. اونوقت فرصتها رونمیبینه.
یه باردیگه هم توی بازار ارز بود. یه سیگنال خوب داشتم که همه چیزش عالی بود. ولی صدای بدبینی شروع کرد:
“اگه سقوط کنه چی؟” “اگه این یکی فیک باشه چی؟” “اگه دستت بسوزه چی؟”
منم انقدر فکر کردم که معامله رو نصفه و نیمه بستم. یعنی نه اونجوری وارد شدم که سود درست حسابی کنم، نه اونجوری کنارکشیدم که ضررنکنم. آخرش دیدم قیمت رفته بالا، منم وسط گیر کردم وهیچی به هیچی.
اون روز باخودم گفتم: “محسن! یا برو یا نرو. این دودلی و بدبینی فقط زندگیو تلخ میکنه.”
جمعبندی خودمونی
حرف حساب برای من اینه:
ایمان وجسارت من از عزت نفس خودم شروع میشه.
بدبینی برا من مثل یه زهر آروم بوده که سالها جلو زندگیموگرفت .
جهاداکبـــــر برای من همین جنگیدن باتردیدهای لعنتیه که همیشه میخواستن منو فلج کنن.
راه پیروزی من فقط تمرین انتظارات مثبت بوده.
هربار ذهنم میگفت “نمیشه”، به خودم میگفتم: “اگه شد چی؟”
هربار ترسیدم، به خودم گفتم: “من لیاقت بهترینها رو دارم.”
هربار دودل شدم، فقط یه قدم کوچیک برداشتم.
همین قدمهای کوچیک، همین تغییر نگاه، همین تمرین ساده باعث شد من ازفلج بودن دربیام و بیفتم توی جریان.
و حالا خودم دارم میبینم که چطورسرعت من توی مسیر ثروت و رسیدن به خواسته هام چند برابرشده.
سلام به دوست توحیدیم؛اقا محسن هروقت کامنتهای شمارا میخونم ارامشی تمام وجودم را میگیرد ولذت میبرم;وکمی هم حسرت میخورم؛ که چرا من نمیتونم،من روی کنترل ذهن خیلی کم میارم؛مثلا باشوهر وبچه هام وقتی بحثی میشه نمیتونم خودم وکنترل کنم وجوابشونا میدم؛خیلی دوست تو رابطه تغییر کنم؛خیلی شخصیتم تغییر کنه ؛شما که اینقدر نتیجه های خوب گرفتین منا راهنمایی کنید ؛که چه طور این اسب چموش را به کنترل خودم در بیارم؛وبتونم رامش کنم؛واقعا وقتی میام تو این خانواده وکامنتای عزیزانم را میخونم یه ارامشی میگیرم؛خیلی دلم میخواد منم باتمام وجودم تغییر کنم؛ممنونم از شما دوست عزیز که چقدر صادقانه میاین کامنت مینویسن؛خدا یا شکرت برای این خانواده بزرگودوست داشتنی؛دوست عزیزم درپناه خداوند شاد؛سلامت؛وخوشبخت وثروتمند باشی
آدمایی که صادقانه اعتراف میکنن “این بخش وجودم هنوز رام نشده” ، همونایی هستن که خدا زودتر از بقیه بلندشون میکنه.
بذار یه چیز خیلی مهمو از دل تجربه هام بگم؛ چیزی که هرکس واقعا بفهمه، از همون روز زندگیش یه پله میره بالاتر:
1. تو مشکل کنترل ذهن نداری؛
تو فقط هنوز قدرت آگاهیت از قدرت احساست بیشتر نشده.
وقتی بحث میشه، وقتی یکی چیزی میگه، وقتی شوهر یا بچه ها حرفی میزنن که میسوزونه، ==> اونجا «فکر» واکنش نشون نمیده… اونجا زخمه ست که واکنش نشون میده. و زخم ها همیشه تندتر از عقل حرف میزنن.
نگران نباش وبدون: هیچکس اول راه بلد نیست خودشونو کنترل کنه.
🟣 کنترل ذهن مهار اسب وحشی نیست… آروم کردن یه حیوان ترسیده ست. اسب چموشی که گفتی، چموش نیست ، ترسیده. وقتی تو عصبی میشی، وقتی جواب میدی، اون لحظه وجودت میگه: “من تنها هستم… من امن نیستم… من یه کسی ندارم که پشتم باشه.”
اولین قدم این نیست که خودتو آروم کنی.
اولین قدم اینه که خودتو بفهمی. این اسب وحشی رو بنشون و بگو بیاد بشینه باهات حرف بزنه، به صرف یک استکان چای
2. تو باید قبل از هر تغییری، باخودت “دوست” بشی
الهام جان… آدم وقتی از خودش توقع صددرصدی داره، وقتی هر دفعه خراب میکنه خودشو سرزنش میکنه،
وقتی میگه «چرا مثل بقیه نمیشم؟»
اون موقع ذهنش نمیخواد کنترل بشه،
چون احساس میکنه «مورد پذیرش نیست».
کنترل ذهن از جایی شروع میشه که
تو به خودت بگی:
«الهام… اشکال نداره. منم در مسیرم. من حق دارم زمان بدم به خودم.» => وقتی آدم خودش رو میفهمه
اونوقت تازه میتونه خودشو آروم کنه.
3. یه تمرین طلایی که مسیر منو متحول کرد
این تمرین ساده ست، ولی اگه انجامش بدی، تا سه ماه آینده خودتو نمیشناسی:
تمرین “سه ثانیه ی خدا”
هر وقت خواستی جواب بدی
هر وقت حس کردی میخوای بپری وسط بحث
هر وقت حرصت گرفت
همین یک کارو بکن:
سه ثانیه مکث کن. فقط سه ثانیه. و توی دلت بگو: «خدایا… الان تو چی میگی؟»
همین.
هیچ کار دیگه ای نکن. => این سه ثانیه ناخودآگاهتو از حالت حمله ، میاره تو حالت هدایت.
بعد کمکم اتفاقی میفته که به ظاهر کوچیکه
ولی در عمق، عظیمترین تحولی هست که یک انسان میتونه تجربه کنه:
تو قبل از واکنش، آگاه میشی.
و آدمی که آگاه میشه
دیگه اسیر احساسش نمیشه.
4. رابطهها زمانی تغییر میکنن که «تو» آروم بشی، نه وقتی «اونا» خوب بشن
هیچ شوهر، هیچ فرزند، هیچ انسانی تا وقتی تو از درون آروم نشده باشی؛ نمیتونه بهت آرامش بده.
آرامش از بیرون نمیاد،
بیرون فقط ماشهس.
آرامش هدیهی خداست وقتی تو درونت ساکت میشه.
با همین سه ثانیه مکث
کم کم میبینی حرفایی که قبلاً آتیشت میزد،
دیگه اثرشو از دست میده.
چون تو داری بزرگتر میشی.
5. الهام… تو از همین الآن تغییر کردی
میخوای دلیلشو بدونی؟
چون کسی که میتونه این درخواستو بکنه:
«میخوام شخصیتم تغییر کنه… کمکم کن»
یعنی «من پذیرفتم مشکل از بیرون نیست، از درونه».
این آگاهی،
ده برابر ارزشش از کنترل ذهن بیشتره.
تو همین الان وارد مسیر اصلی شدی.
6. و آخرش اینو از ته دلم بگم:
الهام عزیز…
تو خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی توانایی.
تو خیلی بیشتر از چیزی که خانواده ات میبینن رشد کردی.
این که میای اینجا، میخونی، یاد میگیری، اعتراف میکنی،
وقتی صبح سرویسامو انجام دادم توماشین بودم صدای گوشیم امد دیدم پیام ازسایت است ؛خیلی منتظر پیامت بودم؛وقتی پلی اش کردم وشروع کردم به خوندن یه ارامشی تمام وجودم را گرف اشک درچشمانم جمع شد؛ونمیدونستم بخندم یا گریه کنم؛انگار خدا داشت از زبان شما داداش گلم باهام صحبت میکرد؛خیلی صبح خوبی را شروع کردم ومدام مبخواستم این متن زبیا را بخونم؛وبعد اون کامنت قشنگت که برام ارسال کردم وخوندم ولذت بردم;وخودم راجای شما گذاشتم وتوی اون هوای بارانی؛شما شمالی هستین؛وچقدر من عاشق شمال هستم وازخداخواستم که منا به این شهر زیبا هدایت کنه برای زندگی؛داداش گلم خیلی خوشحالم که ازاین داداش توحیدی که دارم؛ودوست دارم ازتجربیات قشنگت بازهم برام بنویسی که عاشق خوندن تجربیات قشنگ هستم ولذت میبرم ؛وانگیزه ای میشه برام که من هم میتونم به این نتایج برسم؛خیلی خداراشکر میکنم که هرروز به خانوادم افزوده میشن؛ن از این ادم. های بیخودی؛ادمهایی که پاره ای از خداوند هستن؛خدایا شکرت برای روز خوبی که شروع کردم واشناییم بااین داداش گل؛درپناه خداوندشاد؛سلامت ؛خوشبخت ؛وثروتمند باشی داداش عزیزم
یه محله ای تو شیراز هست که توش مواد غذایی ارزون و خوش قیمت با تنوع و گستردگی خیلی زیاد پیدا میشه. از ماهیهای بنادر جنوب بگیر تا شلغم و تربچه!
حجم آت و آشغالی که هر شب از این محله جمع آوری میشه، قد یه شهر کوچیکه.
به بهونه شلوغی، شلوغی و شلوغی بی حساب این محله و خیابانهای اطرافش، کسی حتی فکر جابجایی این مغازه ها را به ذهنش نمیآورد. ضمن اینکه سالها بود که شهرداری، برای جابجایی مغازه های این محله، یک بازارچه شیک و به روز، در نزدیکی این محله و با بار ترافیکی محاسبه شده تاسیس کرده بود، ولی کاسبها، خاکریز اینجا رو تسلیم نمیکردند!! میگفتن: سرقفلی مغازه های ما چند ده میلیاردیه!! اینجا رو مفت بدیم، بریم تو اون پاساژ الکی سوسولی؟؟
وجود این محله، یکی از دلایلی هست که من هنوز نتونسته م خریدهام رو اصولی و تر و تمیز و به اندازه انجام بدم، اونجور که استاد همیشه توصیه میکنه.
تا یه پولی دستم میاد، میرم اونجا تا بقول خودم یخچالمون رو پر کنم… بماند که چقدر خود این فکر شرک آلوده و بر پایه باور کمبود هستش ولی خب، اونجا هم فال بود، هم تماشا… من نوستالژیکم و اونجا خاطره بازی هم میکردم حین خرید.. آخه سی سال بود هیچ تغییری نکرده بود، حتی فحشهای کاسباش:)))
هفته گذشته،شهرداری شیراز اون محله رو به بهانه احداث مترو تماما تخته کرد. بازار چند ده ساله اونجا به تاریخ پیوست.
اولش کمی جا خوردم، ولی بعدش برای خودم اینا رو لیست کردم:
چقدر خوب شد که معبر ترافیکی بزرگ مرکز شهر، با این کار باز شد!
چقدر خوب شد که بوی تعفن ماهی فروشیها به یک بازار مدرن خوشگل، همراه با تهویه و تنظیم دما منتقل شد!
چقدر خوب شد که دیگه جنس آشغالی درجه 5 رو به بهانه خوشقیمت بودن به مردم فرو نمیکنند!
چقدر خوبه که دیگه ماهیهای گندیده فاسد رو که از صبح تا شب زیر آفتاب مونده ن رو به مردم قالب نمیکنن!
چقدر خوبه که دیگه کاسبهای بد دهن و نا منصف رو نمیبینیم تا بخوایم تحمل کنیم!!
این اتفاق، و کنده شدن این دمل از بدنه شهر ما، یک تصمیم گیری جنگی لازم داشت که از همه کس بر نمیومد! ولی وقتی عملی شد، منی که باور نداشتم، دیدم چقدر مثبت و سازنده بوده و چقدر پوئن های مثبت به شهر تزریق کرده.
تحمل نکردن… این چیزی بود که توی یک فایل دیگر از شما یاد گرفتم و با مفاهیم این فایل همپوشانی داشت.
به نام خدای مهربانم سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبا
خدایا شکرت میگویم که هر لحظه منو هدابت مبکنی و مسیر درست و هموار و آسان رو به من نشان میدهی هر لحظه به من میگویم چکار کنم و جه بگویم
هر زمان که تلاش کردم برای بهتر شدنم نتایج خوب و عالی دیدم و احساسم خوب بود
از چند روز پیش که دوباره همت واراده و جسارت و تعهد رو همه رو به کار انداختم تا از درون از ریشه خودمو اصلاح کنم خدا هم کنارم بود و
گفت اصلا ناراحت و نگران نباش من هستم تو قدم بردار من بهت میگم
باور کنین وقتی شروع کردم به شخم زدم درون خودم شخم زدن باورها و ترسها و کشوندم بیرون
خداوند مهربانم از درو دیوار از زمین و آسمون از هر جایی منو هدایت میکرد و دستانشو نیفرستاد و کاری کرد که فهم و درکم از این مطالب بالا بره و قانون رو بهتر درک کنم
پشت سر هم ایده ها اومد راهکارها اومد
و من هم دارم همینطور میرم بالا
دارن به عمل میرسم توانایی کنترل ذهنمو دستم گرفتم کانون توجهمو آگاهانه جهت دهی میکنم
به سمته خوبی و زیبایی
و واقعا دارم نتایج رو میبینم
این نتایج تا زمانی هستن که من ادامه بدم و
هر زمان من دست بکشم نتایج هم متوقف میشن
ولی من با ایمان به خدا و توکل بهش ادامه میدم چون میخوام هر روز بهترین خودم باشم
و الان بالاترین اولویت رو کار کردن روی خودم میدانم و در هر کاری روی جریان خداوند حساب میکنم و میسپارم به قدرت او
خدایا من از تو میخواهم در این مسیر زیبا کمکم کن و کنارم باش و راه درست رو نشانم بده و هموار کن برام جاده خوشبختی و ثروت رو
سلام وعرض ادب واحترام خدمت استاد عزیز ومریم جان وسایر دوستان هم مسیر.
خدا را هزاران بار شکر بابت دوره ی عزت نفس که اگر در کنار عشق ومودت استفاده شود کولاک میکند.
بعضی وقت ها کبر وغرور با عزت نفس واعتماد به نفس اشتباه گرفته می شود.
خیلی وقت ها خود برتر بینی با عزت نفس اشتباه گرفته می شود.
وقتی انسانی تو خیلی از مواقع خودش را برتر از دیگران ببینه واز اعمال ورفتار دیگران ایراد بگیره وبه قول معروف منم منم کنه این عزت نفس نیست. به این میگن کبر وغرور.. واین دقیقا کاری است که ابلیس کرد.
ابلیس چون عبادت های زیادی داشت واحساس نزدیکی زیادی با خدا می کرد دچار اعتماد به نفس کاذب شد وبر طبل من بهترم کوفت.
یکی از نشانه های عزت نفس حلال بودنه. یعنی هر موضوع به ظاهر ناراحت کننده را در خودمون حل کنیم. نزاریم یه حرف یا یه حرکت در ما این احساس را ایجاد کنه که من بهتر از فلانی ام واون حق نداشته با من همچین کاری بکنه.
مثلا مادر شوهری که بی سواد تر از ماست یه حرفی بزنه که به دل ما نشینه. خودمون رو میخوریم که فلانی مگه کیه که این جوری بامن حرف زد. من از اون خیلی بهترم. باید بفهمه که با من درست رفتار کنه.
میخوام بگم عزت نفس خیلی خوبه ولی باید در کنارش احترام وعزت به دیگران هم باشه تا شکل معنوی به خودش بگیره.
باید عشق ومودت در روابط هم کنارش کار بشه تا نتایج دو چندان بشه.
خیلی وقت ها آسیب هایی که به خودمون می زنیم ازحرف یا رفتار کس بیرونی نیست بلکه از نجوای ذهن واحساس خود برتر بینی است.
همه ی ما از خداییم وهمه از روح وفطرت پاک آفریده شدیم. حالا اگر کسی از لحاظ مالی. مکانی یا عقل ومنطق از ما پایین تر بود این نباید دلیلی بشه که ما خودمون رو بهتر بدونیم.
مثل یه دانش آموزی که تو کلاسی که همه تنبل هستن زرنگه. ولی اگر همین دانش آموز بره تو یه کلاس زرنگ جز و تنبلا میشه.
ابلیس هم احساس کرد زرنگه. ولی غافل از اینکه خدا به شدت به بنده هاش غیرت داره. وبنده هاش هیچ فرقی براش ندارند.
مثل یه پدر ومادر ی که 10 تا بچه هم داشته باشن همه رو به یک اندازه دوست دارند. هر چند به ظاهر با هم فرق داشته باشن.
یکی از راه های سرمایه گذاری رو خودمون اینه که به خدا نزدیک تر بشیم. با همه مهربان باشیم. به همه احترام بزاریم.حالا اگر کسی این بین لایق احترام نبود اون مشکل خودشه. به ما آسیبی نمی زنه.
چیزی که باعث رانده شدن ابلیس شد همین احساس غرور وخود برتر بینی شد. اگر سجده ی بر آدم را در بزرگی خودش حل می کرد وبرای خودش سخت وسنگینش نمی کرد آسیب نمی دید.
نمیخوام ابلیس را قضاوت کنم. نه. بلکه میخوام به خودم وهمه ی دوستانم در سایت اینو بگم که حواسمون باشه شیطان از بالا وپایین وچپ و راست در کمین ماست. واین یعنی خیلی نزدیکه نزدیک. حواسمون باشه گولش رو نخوریم.
چقدر موضوع زیبا و مهمی را استاد در این فایل توضیح دادین ،
قدرت تصمیم گیری واقعا مهمه توی زندگی ،چقدر آدم ها اینجوری هیتیم و هستند که کل سال های زندگی دارن میگن ما میخوایم فلان روز و فلان ساعت این کارو انجام بدیم و سال هاست که نشستیم و کاری نمیکنیم،
چقدر آدم ها چقدر مهارت دارن ولی همیشه از عمل کردن و انجام دادن کسانی دیگه صحبت میکنند ،
به خاطر اینکه نتونستن تصمیم بگیرند و پای تعهدی که دادن بمونن ،
چقدر مهمه از تصمیم های کوچیک کوچیک روزانه این تمرین و واسه خودمون انجام بدیم ، حتی با یه لباس شستن شروع کنیم ، با یه خرید کوچیک، با یه کار بانکی ، که قراره بوده چند وقتیه انجامش بدیم،
با یه تغییر دکوراسیون که میخواستیم انجام بدیم ، این کارا باعث میشه ما عادت کنیم به اینکه تعهد داریم روی تصمیمی که گرفتیم و میتونیم تصمیم های بزرگ ترو راحت تر انجام بدیم، و اروم اروم اعتماد به نفسمون هم رشد میکنه ، به شرطی که وقتی انجام دادیم از خودمون قدردانی وتشکر کنیم ،همش به خودمون یاد آوری کنیم که چه کارهایی انجام دادیم ،
خدای من ممنونم ازت به خاطر بودن در مسیر درست ، له خاطر گوش دادن این فایل ارزشمند که امروز ازش کلی یاد گرفتم، خداروشکرت
سلام به استاد عزیز
سلام مریم جان
سلام دوستان
امروز شنبه 19 مهرماه 1404 /
روز 51 ام از سفر پر رمز و راز آگاهی و تغذیه ذهن و روحم هستش.
راستش توی این سفر چقدر به قول استاد چک و لقد های تضادی ،
هدایت های به جا خداوند ،
تلنگر های عمیق در تصمیم گیری های مهم زندگی وجود دارد که همه این ها در کنار هم به مصمم تر شدن در این مسیر و رشد و تکامل انسان کمک میکنه!
این فایل دقیقا مُهرمحکمی بود بر روی تمام پرونده های بازو بلاتکلیف زندگی ام !
باعث شد دوباره بشینم فکر کنم به اعمال و نتایجم و دوباره به خودمتعهد بدمکه این من هستم که دارم زندگیمو خلق میکنم…
اگر دارم برخلاف اون چیزی که میخوامنتیجه میگیرم چون روی تصمیماتم متعهدانه و روشن فکر نکردم و عمل نمیکنم!
به قول استاد توی رویاهام دارم موج میزنم و بلاتکلیف ادامه میدم …
واقعا فاصله زیادی هستش بین دانستن این آگاهی ها و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها…
نتیجه دست کسی هستش که عضله تصمیم گیریشو واقعا تقویت کرده باشه!
وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم چقدر روی این امر تصمیم گیری و عمل کردن باید بیشتر کار کنم ،
خدایا من و دوستانی که میخوان عالی باشند در زندگی و سعادتمندانه در تمام زمینه ها زندگی کنند رو هدایت کن تا تصمیمات مهم زندگیشون رو پیدا کنن و بی تردید عمل کنن…
خدایا همه مارو کمک کن تا بتونیم از این آگاهی ها در مسیر درست استفاده کنیم و روز به روز بهتر و سعادتمندانه تر و عزتمندانه تر زندگی کنیم…
شجاع باشیم در امر تصمیم گیری و عمل گرا باشیم!
نه فقط بیننده و شنونده!
خدایا با حال عالی شکرت!
سلام به استاد عزیز
سلام مریم جان
سلام دوستان
امروز شنبه 19 مهرماه 1404 /
روز 51 ام از سفر پر رمز و راز آگاهی و تغذیه ذهن و روحم هستش.
راستش توی این سفر چقدر به قول و استاد چک و لقد های تضادی ،
هدایت های به جا خداوند ،
تلنگر های عمیق در تصمیم گیری های مهم زندگی وجود دارد که همه این ها در کنار هم به مصمم تر شدن در این مسیر و رشد و تکامل انسان کمک میکنه!
این فایل دقیقا مُهرمحکمی بود بر روی تمام پرونده های بازو بلاتکلیف زندگی ام !
باعث شد دوباره بشینم فکر کنم به اعمال و نتایجم و دوباره به خودمتعهد بدمکه این من هستم که دارم زندگیمو خلق میکنم…
اگر دارم برخلاف اون چیزی که میخوامنتیجه میگیرم چون روی تصمیماتم متعهدانه و روشن فکر نکردم و عمل نمیکنم!
به قول استاد توی رویاهام دارم موج میزنم و بلاتکلیف ادامه میدم …
واقعا فاصله زیادی هستش بین دانستن این آگاهی ها و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها…
نتیجه دست کسی هستش که عضله تصمیم گیریشو واقعا تقویت کرده باشه!
وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم چقدر توی امر تصمیم گیری عمل کردن باید بیشتر کار کنم ،
خدایا من و دوستانی که میخوامعالی باشند در زندگی و سعادتمندانه در تمام زمینه ها زندگی کنند رو کمک کن و هدایت کن تا تصمیمات مهم زندگیشون رو پیدا کنن و بی تردید عمل کنن…
خدایا همه مارو کمک کن تا بتونیم از این آگاهی ها در مسیر درست استفاده کنیم و روز به روز بهتر و سعادتمندانه تر و عزتمندانه تر زندگی کنیم…
شجاع باشیم در امر تصمیم گیری و عمل گرا باشیم!
نه فقط بیننده و شنونده!
خدایا با حال عالی شکرت!
به نام خدایی که رحمتش بی اندازه است
ومهربانی اش همیشگی است.
سلام به استاد جانم وخانمِ شایسته جانم وهمه ی عزیزانِ جان ودلم دراین فضای آرامشبخش ودلنشین.
من چطور می تونم امروز زندگی کنم
،رفتارکنم که درلحظه ی مرگ یا
حتی فرداااااهاااا حسرت نخورم وپشیمان
نباشم؟
جوابِ این سوال رادراین فایل که به صورت هدایتی ،هدایت شدم،پیدا کردم.
بلی ،روی خودم سرمایه گذاری کنم.
روی ورودی های که وارد ذهنم میشود کار کنم.
روی ارزش های خودم کار کنم.
روی عزت نفس وباورهایی که به من قدرت میدهد کار کنم.
روی ایمان به خدا وتوکل واعتماد به ربّ کار کنم.
در لحظه زندگی کنم.
هر لحظه از زنده ماندنم را شکرگذار باشم.
هر لحظه روی هدف وبرنامه ام تمرکز کنم.
هر لحظه برای شادی دل خودم واطرافیانم اقدام عملی انجام دهم نه حرفِ مفت بزنم.
اهلِ عمل باشم نه اهلِ نصیحت و هدایتِ دیگران.
خدایا شکرت که من هرروز بهتر وبهتر می شوم وبه تونزدیکتر.
((((((((((((((((((الله))))))))))))))))
روز دوم تعهد
استاد ازونجایی که تعهد دادم هرروز یک فایل گوش بدم و کامنت بذارم
دوباره یه کامنت دیگه اینجا میذارم
فایل جدید هم گوش کردم ولی حس میکنم هنوز روی این گیر کردم
هنوز توی این مسئله مشکل دارم
حتی همین الانم ذهنم میخواد منو برگردونه به هیچ کاری نکردن همش میگه خب چندماه پشت سر هم میخوای کامنت بنویسی هیچکس نمیخونه خیلی طولانی میشه اون همهههههه کامنت میخوای بذاری جدا؟ خز میشی دیگه هیچکس کامنت هاتو نمیخونه میگن این زیر همه پست ها یچیزی مینویسه:)
انگار مثلا کم کامنت گذاشتن مده:))))
ولی خب تعهد دادم دیگه نمیتونم ننویسم، نمیتونم له حرف ذهنم گوش کنم، ذهن عزیزم حداقل بذار یک ماه تعهدم رو انجام بدم داداش بعذ غر بزن:)))))
اره خلاصه من خیلی توی تصمیم گیری مشکل دارم
همیشه ینفر راحت میتونه منو پشیمون کنه
مثلا توی کلاس موسیقی تصمیم گرفتم بیس بزنم(یه سازی شبیه الکتریک گیتار)ولی باز الان که یاد گرفتمش دلم میخواد بخونم
درحالی که اول ووکال بودم بعذ تغییر ش دادم به بیس
الان دلم میخواد هم بیس بزنم هم ووکال باشم:)))
یعنی تصمیم گیری صفر
اونقدر درباره این موضوع اورثینک کردم که به اجرا مون فکر میکنم از استرس قلبم میاد تو دهنم
که تو هنوز انتخاب نکردی میخوای بخونی یا نه
بیس رو که میزنی درست میزنی اوکی
ولی حس میکنم بیس خیلی کمه
خیلی واسم آسون عه
حس میکنم از همه توانایی هام استفاده نمیکنم و دلم میخواد یه کار بیشتری هم بکنم، نه بخاطر اینکه حس کنم کم کاری میکنم
اتفاقا کم کاری نمیکنم گروه موسیقی مون واقعا بهم نیاز داره من بهترین بیسیست شونم
گیتاریست خوب هم داریم لازم ندارن به من
ولی بیسیست لازم داریم و نقش خودمو درست انجام میدم
ولی حس میکنم میتونم ووکال(خوانندگی) رو هم انجام بدم و الان احساس میکنم توانایی هامو نادیده میگیرم اگه نرم ووکال… ازون طرف میترسم بچه های مدرسه از صدام خوششون نیاد:)))))
به هرکدوم از دوستام میگم خیلی راحت میگن خب برو بخون ولی برای من اصلا راحت نیست چون با اینکه میدونم صدام خوبه میتونم بخونم ولی عمرا جلوی بچه های مدرسه این کارو بکنم خیلی میترسم ازینکه مسخره بشم:)))))
درحالی که اینکار کار مورد علاقمه:))))
واقعا گیر کردم سرش
یا مثال قدیمی تر…که نتیجه داده باشه…
مثلا خیلی وقت پیش
میخواستم برم سر یه کاری که کار واقعی باشه چون کار اولم کار واقعی همچین حساب نمیشد(پخش روزنامه بود)من کار واقعی میخپاستم با همکار و رییس و چمیدونم کار درست حسابی
بعد کار واقعی که میخواستم پیدا کنم مثل چی میترسیدم
ولی نمیتونستم عقب بندازمش
زبانم به اندازه کافی خوب نبود(مهاجرت کردیم بکسال پیش)ولی مجبووووووور بودم چون اصلا پول نداشتم و خیلی بهم فشار میومد که نیاز های عادی خودمم نتونم هندل کنم و بابامم که هیچی واقعا پول نمیداد بهم هیچی . یه چیپس میخواستم بگیزم هژاربار حساب کتاب میکردیم
خلاصه اگه توی موقعیت سخت و پر فشاری نبودم اصلا سرکار نمیرفتم جون حس میکردم زبانم اصلا به اندازه کافی خوب نیست و هیچکس منو قبول نمیکنه و اصن قبول هم کرد چجوری نجات پیدا کنم سر کار چجوری قراره survive کنم. واقعا هم هیچی بلد نبودم
ولی وقتی زفتم سرکار خیلی برخورد خوبی باهام شد درسته میترسیدم و برام عجیب بود خودمم انتظار نداشتم بفهمم ولی میفهمیدم دیگه حرف هاشون رو…و خب اصلا اونقدر مه فک میکردم سخت نبود
در واقع اصلا سخت نبود
فقط خیلی بنظرم ترسناک میومد
دفعه اول با ترس و لرز رفتم سرکار
و گرنه اگه ترس هارو حذف کنیم واقعا کار آسونی بود هیچ چیز سختی نداشت همه همکار هامم خداروشکر بی نهایت مهربونن و اصن اینجوری نیست که بگی یه کلمه رو اشتباه گفتم(اصن پیش نمیاد اشتباه بگم حتی) مسخره کنن و فلان
خودشون هم توی زبان خودشون خیلی اشتباه میکنن و اصن به تو خرده نمیگیرن
خلاصه توی اون تصمیم گیری موقعیت م سخت بود مجبور بودم کار کنم وگرنه پول به دست نمیاوردم اژ کار های الکی
مجبور بودم کار واقعی داشته باشم…
میدونید وقتی توی فشار باشم تصمیم های خوبی میگیرم چون سریع باید تصمیم بگیزم
ولی بقیه مواقع
مثل الان که وقت دارم انتخاب کنم
هی دودل میمونم و نمیتونم تصمیم درست بگیرم چون هی از تصمیمم برمیگردم…
باید تصمیم های سریع و یهویی بگیرم جون هرچقدر بیشتر زمان داشته باشم بیشتر فکر میکنم بیشتر اورثینک میکنم حالم بدتر هم میشه…
سلام به خانواده ی عزیزم .
استاد جان .مریم جان متشکرررم.
کاش نزدیک بودید و شما رو با تمام وجودم در آغوش میگرفتم .
متشکرم برای هر فایل و این فایل که هدایت های واضح و آیات نازل شده ی خداوندند
با گوش جانم شنیدم و بارها فایل رو stop کردم و صفحه ها در مورد تصمیمم نوشتم و باز مصمم تر شدم و از خداوند میخوام لحظه ای که زمان اقدام شد بال برای پروازم بشه قلبم رو محکم نگه داره و ایمانم رو به حضور و همراهی خودش بیشتر از همیشه کنه تا به دور از احساسی شدن بزرگترین و مهم ترین تصمیممو که هر روز دارم براش قدم برمیدارم رو بردارم .
دوستتون دارم بهترین دوستان دنیا
🟣 “آن تردیدهای لعنتی”
بذر ایمان وجسارتِ عزت نفس؛ کلید رهایی از بدبینی و رسیدن به خواسته ها
میخوام از یه چیزی بگم که همه ما یه جورایی باهاش درگیریم. همهمون توی زندگی، یه عالمه خواسته داریم: پول بیشتر، شغل بهتر، آرامش، رابطهی سالم، خونهی قشنگ، سفرهای باحال. ولی چیزی که خیلی وقتا جلو ما رو میگیره، اصلاً نبودن پول یاشرایط نیست، بدبینی خودمونه.
همون صدای توی ذهنمون که مدام میگه:
• اگه شکست بخوری چی؟
• اگه لیاقت نداشته باشی چی؟
• اگه مثل دفعه قبل دوباره خراب بشه چی؟
این صداها یه جورایی مثل ترمزدستی ماشینن. تو هرچی گاز بدی، این ترمز دستی ول نمیکنه. نتیجه؟ یا حرکت نمیکنی، یابا کلی فشار و زور میلی متری جلو میری.
ریشهی ماجرا کجاست؟
ایمان وجسارت برای من از آسمون نیومدن. منم مثل بقیه با جسارت به دنیا نیومدم. یادمه از بچگی ترس داشتم؛ یکی از تاریکی، یکی ازتنها خوابیدن، یکی هم ازامتحان. کم کم توی مسیر زندگیم یه چیزی به اسم عزت نفس تو وجودم شکل گرفت.
وقتی عزت نفس داشتم، جرات میکردم حرکت کنم، امتحان کنم، ریسک کنم. ولی هروقت عزتنفس ضعیف بود، تا میخواستم یه قدم بردارم، هزار تا “اما” و “اگر” جلو پام سبز میشد. برا همین فهمیدم ریشهی ایمان و جسارت من همون عزتنفسه. وقتی عزت نفس خودمو تقویت کردم، دیدم بذر ایمان و جسارت خودبه خود تو وجودم سبزشد.
بدبینی؛ قاتل نامرئی
خودم بارها دیدم چرا بدبین شدم. چون سالها دور و برم آدمها بهم گفتن: “مواظب باش”، “گول نخوری”، “زیادی خوشبین نباش”، “واقع بین باش.” منم فکرمیکردم واقع بینی یعنی هی نیمهی خالی لیوان رونگاه کنم.
بدبینی برای من مثل یه ویروس بود. خیلی آروم اومد، اما همهجا پخش شد. اول یه بار گفتم: “اگه نشه چی؟” باردوم گفتم: “شاید من نتونم.” بارسوم دیگه خودمو قانع کرده بودم که اصلاً امتحان نکنم.
نتیجهاش چی شد؟ کلی فرصت از دست دادم. کلی تصمیم نصفه نیمه مونده. کلی لذتهایی که میتونستم تجربه کنم، پشت سد تردید قفل شد.
جهاد اکبر واقعی
برا من بزرگترین جنگ زندگی نه جنگ با رقیب کاری بوده، نه جنگ اقتصادی، نه حتی مشکلات بیرونی. جنگ اصلی همیشه باشَک و تردیدهای درونم بوده.
همون ندای درونی که میگفت:
نکنه نشه… نکنه خراب بشه… نکنه ضرر کنی…
این بدبینی و ترسها همون “نفس” ی بودن که عرفا میگن باید باهاش جهاد کنی. برای من این شد جهاداکبـــــر. یعنی مقابله با خودم، با ترسهام، با صداهای فلج کننده ای که نمیذاشتن حرکت کنم.
انتظارات مثبت؛ مثل بنزین برای حرکت
خب حالا سؤال: چطور از این جنگ پیروز بیرون بیایم؟
جواب: انتظارات مثبت.
یعنی چی؟ یعنی یاد بگیری بجای اینکه هی فکر کنی “نشه چی میشه؟” به این فکر کنی که “اگه شد چی؟”
همین یه تغییر کوچیک، زندگی رو زیر و رو میکنه. چون مغز مامثل موتور جستوجوه. هرچی بهش بگی، همونو پیدا میکنه. توبگو “راه شکست رو پیدا کن”، سریع برات دلیل میاره. بگو “راه موفقیت کجاست”، همونو نشونت میده.
دانشگاهی ها اسمشو گذاشتن “اثر انتظارات مثبت.” ما خودمونیتر میگیم: “هرچی از خدا و زندگی انتظار داشته باشی، همونو میگیری.”
تجربهی خودم
خیلی رک بگم ؛ من خودم مدتها گیرهمین بدبینی بودم. میخواستم یه سرمایهگذاری بکنم، یهو صدا توی ذهنم میگفت: “بازم ضرر میکنی!”
میخواستم یه کار جدید راه بندازم، صدا میگفت: “تو هنوزآماده نیستی!”
میخواستم توی یه معامله وارد بشم، صدا میگفت: “مطمئنی کلاه سرت نمیره؟”
نتیجه؟ یا اصلاً شروع نمیکردم، یا انقدر دست دست میکردم که فرصت از دست میرفت.
تااینکه کم کم یادگرفتم انتظار مثبت تمرین کنم.
• بجای “اگه ضررکنم چی؟” میگفتم: “اگه این بهترین سود زندگیم باشه چی؟”
• بجای “نکنه نشه؟” میگفتم: “اگه شد چی؟”
• بهجای “لیاقتشو ندارم” میگفتم: “من همون بندهی خدایی هستم که برا بهترینها آفریده شده.”
همین تغییرنگاه، واقعاًسرعت زندگیمو برد بالا. دیگه وقتم صرف دودلی و استرس نمیشد. بیشتر انرژیم صرف حرکت شد. و نتیجه؟ خواستههام یکی یکی سریعتر ازقبل بهم رسیدن.
خاطره بامزه : خرید گوشی
یادمه یه بار میخواستم گوشی بخرم. یه مدل خاصی بود ک ِ خیلی دلم میخواست. قیمتش هم نسبت به جیبم اون موقع سنگین بود. مغزم شروع کرد:
“اگه پولتو بدی و خراب از آب دربیاد چی؟”
“اگه بعدش ارزونتر شد چی؟”
“اگه فردا یه مدل جدیدتر اومد چی؟”
منم انقدرفکر کردم و دودل شدم که فروشنده کلافه شد! آخر سر گوشی رو داد به یکی دیگه. جالب اینجاست که بعداً همون گوشی گرونتر شد و من مجبور شدم گرونتربخرم. هم ضرر کردم، هم اعصابم خورد شد.
اونجا فهمیدم که بدبینی فقط فرصتها رو میسوزونه.
پشت صحنهی علمی ماجرا
نمیخوام این متن تبدیل به مقالهی خشک علمی بشه، ولی بذار همینو راحت بگم:
وقتی تو انتظارت مثبته، مغزت یه سری مواد شیمیایی خوشحال کننده آزادمیکنه، مثل دوپامین. اینا باعث میشن انرژی بگیری، انگیزه بگیری وحال خوب پیدا کنی. وقتی حال خوب داشته باشی، بیشتر اقدام میکنی. وقتی بیشتر اقدام کنی، شانس موفقیتت چندبرابر میشه.
از اونطرف، وقتی مدام بدبین باشی، مغزت میره روی حالت بقا. یعنی فقط دنبال خطرمیگرده. اونوقت فرصتها رونمیبینه.
خیلی راحت: مثبت بینی موتور موفقیته، بدبینی ترمز مخفی.
یه خاطره بامزه : معاملهی نصفه
یه باردیگه هم توی بازار ارز بود. یه سیگنال خوب داشتم که همه چیزش عالی بود. ولی صدای بدبینی شروع کرد:
“اگه سقوط کنه چی؟” “اگه این یکی فیک باشه چی؟” “اگه دستت بسوزه چی؟”
منم انقدر فکر کردم که معامله رو نصفه و نیمه بستم. یعنی نه اونجوری وارد شدم که سود درست حسابی کنم، نه اونجوری کنارکشیدم که ضررنکنم. آخرش دیدم قیمت رفته بالا، منم وسط گیر کردم وهیچی به هیچی.
اون روز باخودم گفتم: “محسن! یا برو یا نرو. این دودلی و بدبینی فقط زندگیو تلخ میکنه.”
جمعبندی خودمونی
حرف حساب برای من اینه:
ایمان وجسارت من از عزت نفس خودم شروع میشه.
بدبینی برا من مثل یه زهر آروم بوده که سالها جلو زندگیموگرفت .
جهاداکبـــــر برای من همین جنگیدن باتردیدهای لعنتیه که همیشه میخواستن منو فلج کنن.
راه پیروزی من فقط تمرین انتظارات مثبت بوده.
هربار ذهنم میگفت “نمیشه”، به خودم میگفتم: “اگه شد چی؟”
هربار ترسیدم، به خودم گفتم: “من لیاقت بهترینها رو دارم.”
هربار دودل شدم، فقط یه قدم کوچیک برداشتم.
همین قدمهای کوچیک، همین تغییر نگاه، همین تمرین ساده باعث شد من ازفلج بودن دربیام و بیفتم توی جریان.
و حالا خودم دارم میبینم که چطورسرعت من توی مسیر ثروت و رسیدن به خواسته هام چند برابرشده.
سلام به دوست توحیدیم؛اقا محسن هروقت کامنتهای شمارا میخونم ارامشی تمام وجودم را میگیرد ولذت میبرم;وکمی هم حسرت میخورم؛ که چرا من نمیتونم،من روی کنترل ذهن خیلی کم میارم؛مثلا باشوهر وبچه هام وقتی بحثی میشه نمیتونم خودم وکنترل کنم وجوابشونا میدم؛خیلی دوست تو رابطه تغییر کنم؛خیلی شخصیتم تغییر کنه ؛شما که اینقدر نتیجه های خوب گرفتین منا راهنمایی کنید ؛که چه طور این اسب چموش را به کنترل خودم در بیارم؛وبتونم رامش کنم؛واقعا وقتی میام تو این خانواده وکامنتای عزیزانم را میخونم یه ارامشی میگیرم؛خیلی دلم میخواد منم باتمام وجودم تغییر کنم؛ممنونم از شما دوست عزیز که چقدر صادقانه میاین کامنت مینویسن؛خدا یا شکرت برای این خانواده بزرگودوست داشتنی؛دوست عزیزم درپناه خداوند شاد؛سلامت؛وخوشبخت وثروتمند باشی
الهام عزیزم… سلام به روی ماهت .
آدمایی که صادقانه اعتراف میکنن “این بخش وجودم هنوز رام نشده” ، همونایی هستن که خدا زودتر از بقیه بلندشون میکنه.
بذار یه چیز خیلی مهمو از دل تجربه هام بگم؛ چیزی که هرکس واقعا بفهمه، از همون روز زندگیش یه پله میره بالاتر:
1. تو مشکل کنترل ذهن نداری؛
تو فقط هنوز قدرت آگاهیت از قدرت احساست بیشتر نشده.
وقتی بحث میشه، وقتی یکی چیزی میگه، وقتی شوهر یا بچه ها حرفی میزنن که میسوزونه، ==> اونجا «فکر» واکنش نشون نمیده… اونجا زخمه ست که واکنش نشون میده. و زخم ها همیشه تندتر از عقل حرف میزنن.
نگران نباش وبدون: هیچکس اول راه بلد نیست خودشونو کنترل کنه.
🟣 کنترل ذهن مهار اسب وحشی نیست… آروم کردن یه حیوان ترسیده ست. اسب چموشی که گفتی، چموش نیست ، ترسیده. وقتی تو عصبی میشی، وقتی جواب میدی، اون لحظه وجودت میگه: “من تنها هستم… من امن نیستم… من یه کسی ندارم که پشتم باشه.”
اولین قدم این نیست که خودتو آروم کنی.
اولین قدم اینه که خودتو بفهمی. این اسب وحشی رو بنشون و بگو بیاد بشینه باهات حرف بزنه، به صرف یک استکان چای
2. تو باید قبل از هر تغییری، باخودت “دوست” بشی
الهام جان… آدم وقتی از خودش توقع صددرصدی داره، وقتی هر دفعه خراب میکنه خودشو سرزنش میکنه،
وقتی میگه «چرا مثل بقیه نمیشم؟»
اون موقع ذهنش نمیخواد کنترل بشه،
چون احساس میکنه «مورد پذیرش نیست».
کنترل ذهن از جایی شروع میشه که
تو به خودت بگی:
«الهام… اشکال نداره. منم در مسیرم. من حق دارم زمان بدم به خودم.» => وقتی آدم خودش رو میفهمه
اونوقت تازه میتونه خودشو آروم کنه.
3. یه تمرین طلایی که مسیر منو متحول کرد
این تمرین ساده ست، ولی اگه انجامش بدی، تا سه ماه آینده خودتو نمیشناسی:
تمرین “سه ثانیه ی خدا”
هر وقت خواستی جواب بدی
هر وقت حس کردی میخوای بپری وسط بحث
هر وقت حرصت گرفت
همین یک کارو بکن:
سه ثانیه مکث کن. فقط سه ثانیه. و توی دلت بگو: «خدایا… الان تو چی میگی؟»
همین.
هیچ کار دیگه ای نکن. => این سه ثانیه ناخودآگاهتو از حالت حمله ، میاره تو حالت هدایت.
بعد کمکم اتفاقی میفته که به ظاهر کوچیکه
ولی در عمق، عظیمترین تحولی هست که یک انسان میتونه تجربه کنه:
تو قبل از واکنش، آگاه میشی.
و آدمی که آگاه میشه
دیگه اسیر احساسش نمیشه.
4. رابطهها زمانی تغییر میکنن که «تو» آروم بشی، نه وقتی «اونا» خوب بشن
هیچ شوهر، هیچ فرزند، هیچ انسانی تا وقتی تو از درون آروم نشده باشی؛ نمیتونه بهت آرامش بده.
آرامش از بیرون نمیاد،
بیرون فقط ماشهس.
آرامش هدیهی خداست وقتی تو درونت ساکت میشه.
با همین سه ثانیه مکث
کم کم میبینی حرفایی که قبلاً آتیشت میزد،
دیگه اثرشو از دست میده.
چون تو داری بزرگتر میشی.
5. الهام… تو از همین الآن تغییر کردی
میخوای دلیلشو بدونی؟
چون کسی که میتونه این درخواستو بکنه:
«میخوام شخصیتم تغییر کنه… کمکم کن»
یعنی «من پذیرفتم مشکل از بیرون نیست، از درونه».
این آگاهی،
ده برابر ارزشش از کنترل ذهن بیشتره.
تو همین الان وارد مسیر اصلی شدی.
6. و آخرش اینو از ته دلم بگم:
الهام عزیز…
تو خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی توانایی.
تو خیلی بیشتر از چیزی که خانواده ات میبینن رشد کردی.
این که میای اینجا، میخونی، یاد میگیری، اعتراف میکنی،
این یعنی خدا چشمش روی توست.
اگه این مسیر رو بری
اگه سه ثانیه هارو انجام بدی
اگه خودتو سرزنش نکنی
قسم به خدای همین خانواده توحیدی…
تو یه زن جدید میشی.
اونقدر آروم، اونقدر عمیق، اونقدر محترم…
که خودت از خودت شگفت زده میشی.
من همینو از خدا برات میخوام:
آرامشِ لحظهبهلحظه…
ذهنی رام…
قلبی سبک…
و نوری که ازت پخش بشه توی زندگی شوهر و بچه هات.
~~~
چند ماه پیش اینو نوشتم… فکرکنم بدرد الانت بخوره
https://abasmanesh.com/fa/empower-your-belief-instead-of-quit/comment-page-117/#comment-1688461
~~~
در پناه خدا مهربـــــون ِ مهربون باشی خواهر توحیدی من.
سلام به داداش گلم ایشالا هرکجاهستی تنت سالم باشه
وقتی صبح سرویسامو انجام دادم توماشین بودم صدای گوشیم امد دیدم پیام ازسایت است ؛خیلی منتظر پیامت بودم؛وقتی پلی اش کردم وشروع کردم به خوندن یه ارامشی تمام وجودم را گرف اشک درچشمانم جمع شد؛ونمیدونستم بخندم یا گریه کنم؛انگار خدا داشت از زبان شما داداش گلم باهام صحبت میکرد؛خیلی صبح خوبی را شروع کردم ومدام مبخواستم این متن زبیا را بخونم؛وبعد اون کامنت قشنگت که برام ارسال کردم وخوندم ولذت بردم;وخودم راجای شما گذاشتم وتوی اون هوای بارانی؛شما شمالی هستین؛وچقدر من عاشق شمال هستم وازخداخواستم که منا به این شهر زیبا هدایت کنه برای زندگی؛داداش گلم خیلی خوشحالم که ازاین داداش توحیدی که دارم؛ودوست دارم ازتجربیات قشنگت بازهم برام بنویسی که عاشق خوندن تجربیات قشنگ هستم ولذت میبرم ؛وانگیزه ای میشه برام که من هم میتونم به این نتایج برسم؛خیلی خداراشکر میکنم که هرروز به خانوادم افزوده میشن؛ن از این ادم. های بیخودی؛ادمهایی که پاره ای از خداوند هستن؛خدایا شکرت برای روز خوبی که شروع کردم واشناییم بااین داداش گل؛درپناه خداوندشاد؛سلامت ؛خوشبخت ؛وثروتمند باشی داداش عزیزم
سلام به رفقای عزیزم
یه محله ای تو شیراز هست که توش مواد غذایی ارزون و خوش قیمت با تنوع و گستردگی خیلی زیاد پیدا میشه. از ماهیهای بنادر جنوب بگیر تا شلغم و تربچه!
حجم آت و آشغالی که هر شب از این محله جمع آوری میشه، قد یه شهر کوچیکه.
به بهونه شلوغی، شلوغی و شلوغی بی حساب این محله و خیابانهای اطرافش، کسی حتی فکر جابجایی این مغازه ها را به ذهنش نمیآورد. ضمن اینکه سالها بود که شهرداری، برای جابجایی مغازه های این محله، یک بازارچه شیک و به روز، در نزدیکی این محله و با بار ترافیکی محاسبه شده تاسیس کرده بود، ولی کاسبها، خاکریز اینجا رو تسلیم نمیکردند!! میگفتن: سرقفلی مغازه های ما چند ده میلیاردیه!! اینجا رو مفت بدیم، بریم تو اون پاساژ الکی سوسولی؟؟
وجود این محله، یکی از دلایلی هست که من هنوز نتونسته م خریدهام رو اصولی و تر و تمیز و به اندازه انجام بدم، اونجور که استاد همیشه توصیه میکنه.
تا یه پولی دستم میاد، میرم اونجا تا بقول خودم یخچالمون رو پر کنم… بماند که چقدر خود این فکر شرک آلوده و بر پایه باور کمبود هستش ولی خب، اونجا هم فال بود، هم تماشا… من نوستالژیکم و اونجا خاطره بازی هم میکردم حین خرید.. آخه سی سال بود هیچ تغییری نکرده بود، حتی فحشهای کاسباش:)))
هفته گذشته،شهرداری شیراز اون محله رو به بهانه احداث مترو تماما تخته کرد. بازار چند ده ساله اونجا به تاریخ پیوست.
اولش کمی جا خوردم، ولی بعدش برای خودم اینا رو لیست کردم:
چقدر خوب شد که معبر ترافیکی بزرگ مرکز شهر، با این کار باز شد!
چقدر خوب شد که بوی تعفن ماهی فروشیها به یک بازار مدرن خوشگل، همراه با تهویه و تنظیم دما منتقل شد!
چقدر خوب شد که دیگه جنس آشغالی درجه 5 رو به بهانه خوشقیمت بودن به مردم فرو نمیکنند!
چقدر خوبه که دیگه ماهیهای گندیده فاسد رو که از صبح تا شب زیر آفتاب مونده ن رو به مردم قالب نمیکنن!
چقدر خوبه که دیگه کاسبهای بد دهن و نا منصف رو نمیبینیم تا بخوایم تحمل کنیم!!
این اتفاق، و کنده شدن این دمل از بدنه شهر ما، یک تصمیم گیری جنگی لازم داشت که از همه کس بر نمیومد! ولی وقتی عملی شد، منی که باور نداشتم، دیدم چقدر مثبت و سازنده بوده و چقدر پوئن های مثبت به شهر تزریق کرده.
تحمل نکردن… این چیزی بود که توی یک فایل دیگر از شما یاد گرفتم و با مفاهیم این فایل همپوشانی داشت.
ممنونم که هستید.
سلام داداش عزیزم
واقعا جابه جا کردن ماهی فروشهای دروازه کازرون
یک جهاد اکبر بود
تغییری که شیراز بهش نیاز داشت
واقعا تبریک میگم به کسانی که
پا روی ترسهاشون گذاشتند
و این
تصمیم را عملی کردند
مثال خوبی زدید
از یک تغییر عظیم
و بنیادی
از تصمیمی که سالهای خاک میخورد
و
کسی جرات انجامش را نداشت
و چقدر
مقاومت زیاد بود
باز هم ممنونم ازت برای یاداوری اینکه میشود
به نام خدای مهربانم سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبا
خدایا شکرت میگویم که هر لحظه منو هدابت مبکنی و مسیر درست و هموار و آسان رو به من نشان میدهی هر لحظه به من میگویم چکار کنم و جه بگویم
هر زمان که تلاش کردم برای بهتر شدنم نتایج خوب و عالی دیدم و احساسم خوب بود
از چند روز پیش که دوباره همت واراده و جسارت و تعهد رو همه رو به کار انداختم تا از درون از ریشه خودمو اصلاح کنم خدا هم کنارم بود و
گفت اصلا ناراحت و نگران نباش من هستم تو قدم بردار من بهت میگم
باور کنین وقتی شروع کردم به شخم زدم درون خودم شخم زدن باورها و ترسها و کشوندم بیرون
خداوند مهربانم از درو دیوار از زمین و آسمون از هر جایی منو هدایت میکرد و دستانشو نیفرستاد و کاری کرد که فهم و درکم از این مطالب بالا بره و قانون رو بهتر درک کنم
پشت سر هم ایده ها اومد راهکارها اومد
و من هم دارم همینطور میرم بالا
دارن به عمل میرسم توانایی کنترل ذهنمو دستم گرفتم کانون توجهمو آگاهانه جهت دهی میکنم
به سمته خوبی و زیبایی
و واقعا دارم نتایج رو میبینم
این نتایج تا زمانی هستن که من ادامه بدم و
هر زمان من دست بکشم نتایج هم متوقف میشن
ولی من با ایمان به خدا و توکل بهش ادامه میدم چون میخوام هر روز بهترین خودم باشم
و الان بالاترین اولویت رو کار کردن روی خودم میدانم و در هر کاری روی جریان خداوند حساب میکنم و میسپارم به قدرت او
خدایا من از تو میخواهم در این مسیر زیبا کمکم کن و کنارم باش و راه درست رو نشانم بده و هموار کن برام جاده خوشبختی و ثروت رو
از همه عزیزانوممنونم
در پناه خداوند مهربان باشین
سلام وعرض ادب واحترام خدمت استاد عزیز ومریم جان وسایر دوستان هم مسیر.
خدا را هزاران بار شکر بابت دوره ی عزت نفس که اگر در کنار عشق ومودت استفاده شود کولاک میکند.
بعضی وقت ها کبر وغرور با عزت نفس واعتماد به نفس اشتباه گرفته می شود.
خیلی وقت ها خود برتر بینی با عزت نفس اشتباه گرفته می شود.
وقتی انسانی تو خیلی از مواقع خودش را برتر از دیگران ببینه واز اعمال ورفتار دیگران ایراد بگیره وبه قول معروف منم منم کنه این عزت نفس نیست. به این میگن کبر وغرور.. واین دقیقا کاری است که ابلیس کرد.
ابلیس چون عبادت های زیادی داشت واحساس نزدیکی زیادی با خدا می کرد دچار اعتماد به نفس کاذب شد وبر طبل من بهترم کوفت.
یکی از نشانه های عزت نفس حلال بودنه. یعنی هر موضوع به ظاهر ناراحت کننده را در خودمون حل کنیم. نزاریم یه حرف یا یه حرکت در ما این احساس را ایجاد کنه که من بهتر از فلانی ام واون حق نداشته با من همچین کاری بکنه.
مثلا مادر شوهری که بی سواد تر از ماست یه حرفی بزنه که به دل ما نشینه. خودمون رو میخوریم که فلانی مگه کیه که این جوری بامن حرف زد. من از اون خیلی بهترم. باید بفهمه که با من درست رفتار کنه.
میخوام بگم عزت نفس خیلی خوبه ولی باید در کنارش احترام وعزت به دیگران هم باشه تا شکل معنوی به خودش بگیره.
باید عشق ومودت در روابط هم کنارش کار بشه تا نتایج دو چندان بشه.
خیلی وقت ها آسیب هایی که به خودمون می زنیم ازحرف یا رفتار کس بیرونی نیست بلکه از نجوای ذهن واحساس خود برتر بینی است.
همه ی ما از خداییم وهمه از روح وفطرت پاک آفریده شدیم. حالا اگر کسی از لحاظ مالی. مکانی یا عقل ومنطق از ما پایین تر بود این نباید دلیلی بشه که ما خودمون رو بهتر بدونیم.
مثل یه دانش آموزی که تو کلاسی که همه تنبل هستن زرنگه. ولی اگر همین دانش آموز بره تو یه کلاس زرنگ جز و تنبلا میشه.
ابلیس هم احساس کرد زرنگه. ولی غافل از اینکه خدا به شدت به بنده هاش غیرت داره. وبنده هاش هیچ فرقی براش ندارند.
مثل یه پدر ومادر ی که 10 تا بچه هم داشته باشن همه رو به یک اندازه دوست دارند. هر چند به ظاهر با هم فرق داشته باشن.
یکی از راه های سرمایه گذاری رو خودمون اینه که به خدا نزدیک تر بشیم. با همه مهربان باشیم. به همه احترام بزاریم.حالا اگر کسی این بین لایق احترام نبود اون مشکل خودشه. به ما آسیبی نمی زنه.
چیزی که باعث رانده شدن ابلیس شد همین احساس غرور وخود برتر بینی شد. اگر سجده ی بر آدم را در بزرگی خودش حل می کرد وبرای خودش سخت وسنگینش نمی کرد آسیب نمی دید.
نمیخوام ابلیس را قضاوت کنم. نه. بلکه میخوام به خودم وهمه ی دوستانم در سایت اینو بگم که حواسمون باشه شیطان از بالا وپایین وچپ و راست در کمین ماست. واین یعنی خیلی نزدیکه نزدیک. حواسمون باشه گولش رو نخوریم.
البقره
وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا وَذِی الْقُرْبَىٰ وَالْیَتَامَىٰ وَالْمَسَاکِینِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا وَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنکُمْ وَأَنتُم مُّعْرِضُونَ
ﻭ [ ﻳﺎﺩ ﻛﻨﻴﺪ ] ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻨﻲ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﺘﻴﺪ ، ﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺎﻥ ﻭﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﻭﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﻧﻴﻜﻲ ﻛﻨﻴﺪ ، ﻭ ﺑﺎ ﻣﺮﺩم ﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﺳﺨﻦ ﮔﻮﻳﻴﺪ ، ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺩﺍﺭﻳﺪ ، ﻭ ﺯﻛﺎﺕ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻳﺪ ، ﺳﭙﺲ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﺰ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﺭﻭﻱ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻳﺪ ; ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ .(٨٣)
بعد از بندگی خدا ونیکی کردن به پدر ومادر وخویشاوندان یتیمان ودر راه ماندگان ووووبعدش میگه با مردم خوب سخن بگویید.
نگفته کدوم مردم. استثناء هم نزاشته. بلکه فقط گفته مردم. یعنی همه.
یعنی ما باید به همه احترام بزاریم وکسی را بهتر یا بدتر از خودمان ندونیم.
اگر خودمان را کمتر از دیگران بدانیم میشه کمبود عزت نفس. واگر بهتر از دیگران بدانیم میشه کبر وغرور. پس این دوتا را با هم اشتباه نگیریم.
برای سرمایه گذاری کردن روی خودمان دست از قضاوت آدم ها برداریم. دست از سنجیدن اعمال ورفتارشون با ترازوی خودمون برداریم.
ما فقط وفقط مسئول اعمال ورفتار خودمون هستیم.
ما همه از خداییم وبه سوی او باز می گردیم. پس جوری برخورد نکنیم که مثل ابلیس از مدار خدا بیرون رانده بشیم.
هرروز بیشتر روی خودمون کار کنیم وپیش خودمون وخدای خودمون بهتر از قبل بشیم. دیگران در زندگی ما مهم نیستند ولی لایق احترام وخوبی هستند.
به امید سرمایه گذاری بیشتر روی خودمون.
در پناه خدا باشید.
بسم االه الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که بزرگترین تصمیم گیرنده هست،
چقدر موضوع زیبا و مهمی را استاد در این فایل توضیح دادین ،
قدرت تصمیم گیری واقعا مهمه توی زندگی ،چقدر آدم ها اینجوری هیتیم و هستند که کل سال های زندگی دارن میگن ما میخوایم فلان روز و فلان ساعت این کارو انجام بدیم و سال هاست که نشستیم و کاری نمیکنیم،
چقدر آدم ها چقدر مهارت دارن ولی همیشه از عمل کردن و انجام دادن کسانی دیگه صحبت میکنند ،
به خاطر اینکه نتونستن تصمیم بگیرند و پای تعهدی که دادن بمونن ،
چقدر مهمه از تصمیم های کوچیک کوچیک روزانه این تمرین و واسه خودمون انجام بدیم ، حتی با یه لباس شستن شروع کنیم ، با یه خرید کوچیک، با یه کار بانکی ، که قراره بوده چند وقتیه انجامش بدیم،
با یه تغییر دکوراسیون که میخواستیم انجام بدیم ، این کارا باعث میشه ما عادت کنیم به اینکه تعهد داریم روی تصمیمی که گرفتیم و میتونیم تصمیم های بزرگ ترو راحت تر انجام بدیم، و اروم اروم اعتماد به نفسمون هم رشد میکنه ، به شرطی که وقتی انجام دادیم از خودمون قدردانی وتشکر کنیم ،همش به خودمون یاد آوری کنیم که چه کارهایی انجام دادیم ،
خدای من ممنونم ازت به خاطر بودن در مسیر درست ، له خاطر گوش دادن این فایل ارزشمند که امروز ازش کلی یاد گرفتم، خداروشکرت