«گاریِ زهوار در رفته ی افکار محدودکننده» را رها کن - صفحه 26


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

312 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عرفان گفته:
    مدت عضویت: 1723 روز

    همیشه ذهنم بهم می‌گفت عرفان بذار وقتی نتایج بزرگی گرفتی بیا و کامنت بذار. تو هنوز چیز بزرگی ایجاد نکردی.

    تا اینکه امشب کلیک کردم رو گزینه نشانه امروز من و به این فایل هدایت شدم. شروع کردم به دیدنش و تقریبا سه دقیقه از فایل رو دیدم که نتم ضعیف شد و نتونستم ادامه فایل رو ببینم. با خودم گفتم عیب نداره حتما یه خیری داره. من میرم کامنتارو میخونم. شروع کردم به خوندن کامنتا و دیدم بچه ها از نتایج کوچیک و بزرگشون که از عمل به آموزه های دوره 12 قدم گرفتن، گفتن. با خودم گفتم این هدایت خداوند بوده که من بیام این فایل رو ببینم و نتم یاری نکنه که بعدش بیام کامنت بچه هارو بخونم تا این ذهن منطقی یکمی آروم بگیره و جسارت کنم و از نتایجی که تا الان گرفتم بنویسم.

    من حدود سه سال پیش چهار قدم اول دوره رو خریدم. پول خرید قدم اول رو نداشتم. نشستم فایلای هدیه رو کامل کامل گوش میکردم و باورشون کرده بودم تا به یه شغلی هدایت شدم و تونستم خیلی راحت قدم اول رو تهیه کنم. این روال ادامه پیدا کرد تا قدم چهارم.

    تقریبا تا یک ماه پیش خیلی تمرکزی روی قانون کار نمی‌کردم.

    این نتایجی که می‌خوام بنویسم، از اول دی ماه تا الان هستش که برای خودم رد پایی بذارم و بعد ها بیام بخونمش که ایمانم قوی تر بشه.

    1- عطری که داشتم تموم شده بود و چند روزی تو این فکر بودم که برم یه عطر برای خودم بخرم.

    حالا به هر دلیلی من نرفتم بگیرم و کلا هم این موضوع رو فراموش کرده بودم. یه روزی که داشتم درس می‌خوندم، خواهرم اومد داخل اتاقم یه عطر بهم داد. گفتم این از کجا؟ گفتش که بابا رفته عطر خریده گفته اینو بدین به عرفان.

    یادم نمیره همون جا تو دلم گفتم میبینی عرفان.

    چقدر قانون خوبیه. اینا همش نتیجه کار کردن روی خودته. نتیجه عمل به آموزه های استاده. نتیجه عمل به قانون.

    تقریبا یک هفته از این داستان گذشت که دوستام اومدن شهر ما و چند روزی پیشمون بودن.

    داشتیم با بچه ها می‌رفتیم سمت بازار و وقتی من داخل ماشین نشستم، شعیب( یکی از همین بچه ها) پرسید چه عطری زدی؟ گفتم چطور مگه؟ گفت خیلی بوش خوبه و این حرفا.

    خلاصه بهش گفتم و گفت منم می‌خوام. عطرمو همون لحظه دادمش بهش گفتم بیا برای خودت.

    قرار شد بریم پیش همون مغازه ایی که بابام این عطرو خریده بود ازش.

    رفتیم اونجا و شعیب 15 گرم از اون عطر رو خرید و منم 10 گرم برای خودم سفارش دادم.

    موقع پرداخت مبلغ شد که شعیب گفتش من دوتاشو حساب می‌کنم.

    بعد این لحظه دوباره سپاسگزاری خداوند رو کردم بابت این قوانین بی نقصش.

    من تا یک ماه پیش اصلا همچین تجربیاتی نداشتم.

    2- مورد بعدی که برام خیلی شیرینه که به اتفاق همکلاسی‌هام رفته بودیم پارک آزادی شیراز و اونجا افرادی رو دیدیم که داشتن ورزش میکردن.

    اسپیکر بزرگی گذاشته بودن و با آهنگ ورزش میکردن. من به دوستام گفتم بریم و رفتیم. اولش برای خنده رفتیم ولی یکم بعدش انرژی فوق العاده اون افراد به ما هم سرایت کرد و ما هم جدی ورزش می‌کردیم و حال خوبی داشتیم.

    اون وسط هم چون ما سه نفر از همه کوچیک تر بودیم، بقیه خیلی مارو تحویل می‌گرفتن و رفتار بینظیری باهامون داشتن.

    آخر تمرین که وقت تغذیه بود، همه رفتن مشغول خوردن کافی شدن و من و دوستام یه گوشه وایساده بودیم تا خداحافظی بکنیم باهاشون که دیدم خانمی که حین تمرین نفر کناریم بود، با یه لیوان کافی اومد پیشم و بهم تعارف کرد. بدون اینکه من درخواست کنم یا چیز دیگه. حتی بعدش برام شکلات هم آورد.

    یاد اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت افتادم که استاد رفته بودن به یک فستیوال شبانه و یه سری افراد گردنبند پرتاب می‌کردند بین مردم و بقیه تلاش می‌کردند تا اینارو زودتر از همه بگیرن ولی برای استاد یه آقایی خیلی محترمانه اومد و خودش شخصا گردنبند رو انداخت دور گردن استاد.

    دقیقا این صحنه یادم اومد و اون سخن حضرت علی که گفتن رزق دو نوعه، یکی اینه تو میری دنبالش و یکی هم اینه که خودش میاد دنبالت.

    اون روز اینقدر به این موضوع فکر میکردم و حالم خوب بود که حد و حساب نداشت.

    3- مورد بعدی همزمانی بین رسیدن من و رسیدن مامورین بهداشت، جلوی مرکز بهداشت محله بود.

    داداشم رو برده بودم برای خوردن قطره و وقتی من ماشین رو جلوی در مرکز پارک کردم، دیدم همون لحظه کارمندای مرکز با باکس مخصوص قطره ها پیاده شدن و رفتن داخل. با خودم گفتم عرفان کافی بود پنج دقیقه زود تر از این افراد میومدی اون وقت می‌رفتی داخل و بهت میگفتن مأمورین ما الان نیستن برو یه وقت دیگه بیا. ولی خداوند طوری برنامه رو ریخت که رسیدن شما ها همزمان باشه.

    4- من اول بهمن ماه هدف‌گذاری کردم و گفتم باید تا آخر بهمن یک تومن پول بسازم و دقیقا روز بعد این کار خداوند بهم گفت چیکار کنم. من اون ایده رو عملی کردم و الان هنوز بهمن ماه تموم نشده و من تونستم دو تومن بسازم که احتمالاً تا پایان بهمن به سه تومن برسه.

    با خودم گفتم ببین تو که تونستی این کارو انجام بدی، پس میتونی کارای بزرگ تری هم انجام بدی.

    فقط باید تکاملت رو طی کنی. روی باورات کار کنی و ایمان داشته باشی.

    همه‌ش همینه.

    اینارو نوشتم برای خودم تا به ذهنم بفهمونم نتیجه کوچیک و بزرگ نداره. باید همه نتایج رو تحسین کرد و بارها و بارها اونارو تکرار کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: