ما به اندازه ای که می توانم ذهن خود را کنترل کنیم، می توانیم زندگی خود را کنترل کنیم.
یکی از موضوعاتی که نقش کنترل ذهن را خیلی شفاف به ما نشان داده است، بازی پینگ پونگ است.
در خلال بازی پینگ پونگ، ما به وضوح می بینیم که اگر بتوانیم ذهن خود را در بازی کنترل کنیم، اتفاقات در بازی به نفع ما پیش می رود و اگر از عهده ی کنترل ذهن بر نیاییم، در هر صورت اوضاع سخت پیش می رود.
به عنوان مثال، حین بازی اتفاقی رخ می داد و مرا عصبان یا ناراحت می کرد. به محض اینکه ذهنم از کنترل خارج می شد، می دیدم که به طرز عجیبی مهارت هایم مثل قبل جواب نمی دهد و امتیازها را از دست می دهم.
حتی می دیدم هرچه احساس من بدتر می شد، به طرز عجیبی جهان اتفاقاتی را رقم می زد که ناراحتی ام را بیشتر کند:
مثلا توپ حریف من به تور می خورد و به نحوی در زمین من می افتاد که دفع آن غیر ممکن می شد.
یا ضربه های که همیشه نقطه برتری من حساب می شد به طرز عجیبی خارج از میز زده می شد و امتیاز به حریف من داده می شد
یعنی جهان بدون توجه به مهارت یا عملکرد من، جوابی درخور با احساس و کانون توجه من می داد. فارغ از اینکه من چه دلایلی برای احساس بد داشتم، جهان طبق قانون احساس بد = اتفاقات بد، به من پاسخ می داد.
بازی پینگ پونگ – در لحظه – قانون احساس خوب = اتفاقات خوب و احساس بد = اتفاقات بد را در سریعترین و دقیق ترین حالت ممکن به ما نشان داد و به ما کمک کرده تا نقش حیاتی عمل به این قاون را در زندگی خود جدی بگیریم.
این بازی ما را به شهود رساند که کنترل ذهن، بالاترین مهارت و مهم ترین اصل در تجربه خوشبختی است.
ما نتیجه ی مستقیم احساسات خود را در حین بازی تجربه کرده ایم. بعنوان مثال اگر به خاطر کنترل ذهن، من احساس خود را خوب نگه می داشتم، فارغ از اینکه چقدر بازی به ضرر من بود و چقدر امتیازهایم کم بود، در نهایت اوضاع به نفع من تمام می شد. برعکس وقتی کنترل ذهن ندارشتم، نمی توانستم از مهارت هایم در بازی بهره ببرم.
پیام این فایل این است که:
وقتی اوضاع ناجالب است، به آن شرایط نگاه نکن. بلکه سعی کنیم بهترین عملکرد خودت را در کنترل ذهن انجام دهی و خواهی دید که اگر از عهده کنترل ذهن خود بر بیایی، اوضاع به نفع تو چرخش می کند.
اگر در شرایط به ظاهری بد، بتوانی ذهن خود را کنترل کنی، مثلا بگویی من تلاش می کنم تا اعراض کنم و همین امروز حالم را خوب نگه دارم و دوباره سعی کنی روز بعد هم به همین منوال برای یک روز حال خود را خوب نگه داری،
هم خواهی دید که چطور به طرز معجزه وار شرایط به نفع شما تغییر می کند.
برای بهره برداری از درس های این فایل، درباره این دو مورد در بخش نظرات بنویس:
مورد اول: رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمت ها:
در بخش نظرات، در باره تجربه هایی بنویس که احساس عدم لیاقت باعث شد نعمت هایی که داشتید را از دست بدهید.
بنویسید که چه افکاری در ذهن تان آمد و چه افکاری به شما احساس عدم لیاقت داد
به عنوان مثال:
رابطه ی عاطقی شما به طرز جادویی خوب پیش می رفت و این فکر در ناخودآگاه شما شروع به چرخش کرد که:
من آنقدر ها لیاقت ندارم که این حد از عشق را در رابطه ام تجربه کنم؛
یا من آنقدر ها لایق نیستم که اینقدر در حق من خوبی باشد؛
یا احساس گناه کنی که “وقتی خانواده من یا خواهر من رابطه ی خوبی ندارد، این ناجوانمردانه است که من اینقدر از رابطه ام لذت ببرم؛
سپس به محض شروع این افکار و ادامه یافتن آنها، رابطه شما به طرز عجیبی با مشکل مواجه شد…
یا درباره موضوعات مالی، فروش شما عالی شده، درآمد شما زیاد شده، پول ساختن برایت راحت تر شده، سپس افکاری به ذهن شما آمده که شما را به احساس عدم لیاقت درباره دریافت این نعمت ها رسانده که:
آنقدر ها هم حقم نیست که اینقدر راحت پول بسازم؛
وقتی بقیه در فقر هستند این انصاف نیست که اینقدر من خوب پول بسازم و …
سپس دیدی که با ادامه ی این افکار، نه تنها جریان پول در زندگی ات کم و کمتر شده، حتی قطع هم شده است.
این تجربیات را بنویس تا همه ما درسهای این قانون را بگیریم که:
در چنین لحظاتی باید بتوانیم این نجواها را کنترل کنیم. و گرنه اگر این فکر و فرکانس ادامه پیدا کند ،این جنس از فرکانس نه تنها مانع ورود نعمت ها می شود بلکه نعمت ها ی کنونی زندگی ات را نیز از تو می گیرد.
مورد دوم:احساس قربانی شدن
احساس قربانی شدن، پاشنه آشیل همه ماست. یعنی هر کدام از ما کم یا زیاد، از این ضعف ضربه می خوریم و همه ما نیاز داریم تا ریشه های این احساس را بهتر بشناسیم تا بتوانیم در این مواقع ذهن خود را راحت تر و سریعتر کنترل کنیم.
زیرا این احساس مخرب، به سرعت رشد می کند و تبدیل می شود به خشم نفزت کینه افسردگی و…
به این شکل اوضاع را بدتر و بدتر می کند و شما بدون اینکه آگاه باشی، با ماندن در این احساس به خودت ظلم می کنی و مانع ورود نعمت ها به زندگی ات می شوی.
برای درک رابطه میان “احساس قربانی شدن” و “بسته شدن جریان نعمت ها به زندگی”، در بخش نظرات، در باره تجربه هایی بنویس که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشی.
تجربیاتی را به یاد بیاور که احساس کردی قربانی شرایطی شده ای یا در حق شما بی عدالتی شده است. مثلا در موضوعاتی مثل رابطه عاطفی یا درآمد یا کسب و کار، شما سمت خودت را خوب انجام دادی، اما اتفاقاتی رخ داده و ظاهرش این بوده که در حق شما بی انصافی شده است.
مثلا با اینکه شما به خوبی کسب و کار خود را مدیریت کرده ای، ناگاهان لایحه ای تصویب شده که جلوی صادرات شما را گرفته است یا هر مثال دیگری که باعث شده بعد از آن اتفاق به ظاهر ناجالب، افکار منفی شروع به رشد کرده و شما را به این احساس رسانده که در حق من بی عدالتی شده است؛
یا من هرچقدر هم خوب عمل کنم، عوامل بیرونی باعث می شود به حقم نرسم و …
در یک کلام، درباره تجربیاتی بنویس که در احساس قربانی شدن گیر افتاده اید و بدون اینکه متوجه موضوع باشید، به خاطر ماندن در این احساس، اتفاقات ناجالب بیشتری را وارد زندگی خود کرده اید.
بنویسید این احساس قربانی شدن از کجا شروع شد و چه افکاری در ذهن خود چرخاندی که این احساس را تشدید کرد؟
بنویس در آن زمان شرایط به چه شکل پیش رفت و چه ناخواسته های بیشتری به جمع ناخواسته های قبلی افزوده شد.
و چه نگاهی به شما کمک کرد تا بتوانی ذهن خود را کنترل کنی و از احساس قربانی شدن خارج شوی؟
نوشتن درباره این موضوع به شما کمک می کند تا رابطه بین “احساس قربانی شدن” و “اتفاقات ناخواسته ای که زنجیره وار رخ می دهد” را درک کنی و بفهمی تمام بلاهایی که فکر می کردی عواملی بیرون از شما برایت رقم زده را، چطور خودت با ماندن در احساس قربانی شدن رقم زده ای. چون نتوانستی در این شرایط ذهن خود را کنترل کنی و جلوی ادامه ی این افکار رو بگیری.
هرچه این رابطه را بهتر بفهمی، سریعتر می توانی در این مواقع، از رشد افکار منفی خودداری کنی
هرچه این رابطه را بهتر بفهمی، راحت تر می توانی این احساس مخرب را با این افکار منفی تغذیه نکنی.
منتظر خواندن تجربیات شما و درس هایی که از این تجربیات گرفته اید، هستیم.
این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2023/05/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-05-14 01:05:402025-03-07 07:49:43درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
717نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هرچقدرم اشتباه می کنیم و سر میخوریم بازم میبینیم همونجاییم.
از بس دوشش بزرگه.
دوش خدا انتها نداره.
شاعر مسگه همه جای جهان سرای من است.
منم میگم هرجا میرم روی دوش اونم.
سعیده جان بیا کمال گرا نباشیم.
مگه میشه اشتباه نکنیم.
درسته اون موقع هایی که فکر میکنیم خیلی باهوشیم و زرنگ هستیمو چون قوانینو میدونیم و بقیه نمیدونن یه آدمای خاصی هستیمو هزار جور فکر بیمار گونه دیگه که جلوی تسلیم شدن مارو میگیره.
رب من کمکم کن. دائم بیاد خودم بیارم فقیر بودنم به تو رو.
دائم بیاد خودم بیارم احساس لیاقتم رو.
دائم در احساس خوب بمونم.
یکی از بچه ها تو کامنتش نوشته بود وقتی میخوای بی ایمان بشی و از یه چیزی بترسی یادت بیار که تو فرزند پادشاهی.
فرزند پادشاه از چی میخواد بترسه.
پادشاه جهانیان.
ای کاش بتونم دائم رها باشم و از حالت کنترل خارج بشم.
مقاومت خودم رو با احساس خوب در برابر ورود خواسته ها کم کنم.
سعیده خانم ، میخوام بگم همون نسیمی که تو صورت تو میخوره تو صورت منم میخوره، اون نوری که قلب تو رو قلقلک میده و چشمات خیس میشه قلب منم قلقلک میده و اینجا خوب جاییه .
روی دوش خدا خوب جاییه.
فقط من یکم از ارتفاع میترسم ، وقتی داره کارامو انجام میده چشمامو میبندم.
معجزه میشه.
زندگیم پر از معجزس.
سعیده خانوم یه سوال ازت دارم و نمیدونم چرا خدا گفت از شما بپرسم.
کسب و کار جدیدم رو راه انداختم جگرکی کنار جاده.
خداروشکر در ماه اول خداوند بیش از اون چیزی که درخواست داشتم بمن داده.
اما خیلی از مشتری هام از اینکه چرا مغازه تابلو نداره شاکی هستن.
دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که یکی از مشتری هام گفت وقتی یه وانت میخواد هندوانه بفروشه . قبلش تابلو میزنه و 1 کیلومتر قبلش یه نفر هندونه بدست وامیسته که تو بتونی ترمز کنی .
و تو اینجا مغازه زدی و تو شب .
حداقل 500 متر قبل یه بنر بزن که راننده بتونه با اون بار سنگینش ترمز کنه.
واقعا گیج شدم.
هر وقت از خدا هدایت میخوام شب که میرم مغازه مشتری ها میگن تابلو نداری.
نمیتونم دیگه انرژی بزارم.
خدا هم ساکته و هیچی نمیگه.
گیج شدم ، شایدم داره از زبون مشتری ها میگه تابلو بزن من چشمشون میشم و میچرخم رو تابلو تا بتونن ترمز کنن.
نمی تونم کار درست رو تشخیص بدم تا ایمانمو کامل بزارم.
میدونم چند ماه دیگه به این سوالات این روزهام میخندم و با لبخند این کامنتو میخونم.
حتی اگر بنر زدن کار اشتباهی باشه قطعا چون اصل نیست مشکلی ایجاد نمیکنه.
نمیدونم والا بعضی وقتام فکر میکنم این همه آدم موفق همشونم تابلو دارن ، و این اصل نیست و انقدر بزرگش نکن.
بعضی وقتام میگم توحید اصله و دوباره میگم من قرار نیست اعتبار رشد و پیشرفتمو به بنر بدم. و بخاطر اطلاع رسانی و اینکه تریلی ها بتونن ترمز کنن این کارو میکنم.
راستش چون شروع کارمه برام مهمه.
و میخواستم نظرت رو بدونم. هرچی که خدا هدایت کرد بهم بگو .
نمیدونم شایدم دارم بخودم سخت میگیرم و باید بزارم تکاملم طی بشه.
به هر حال منتظر پاسخ و راهنماییت هستم.
راستی خیلی وقت بود برات کامنت ننوشته بودم و دلتنگ بودم.
سلام سعیده جان خواهر توحیدی من.
ما یه تعدادی هستیم اینجا کنار هم نشستیم.
هرچقدرم اشتباه می کنیم و سر میخوریم بازم میبینیم همونجاییم.
از بس دوشش بزرگه.
دوش خدا انتها نداره.
شاعر مسگه همه جای جهان سرای من است.
منم میگم هرجا میرم روی دوش اونم.
سعیده جان بیا کمال گرا نباشیم.
مگه میشه اشتباه نکنیم.
درسته اون موقع هایی که فکر میکنیم خیلی باهوشیم و زرنگ هستیمو چون قوانینو میدونیم و بقیه نمیدونن یه آدمای خاصی هستیمو هزار جور فکر بیمار گونه دیگه که جلوی تسلیم شدن مارو میگیره.
رب من کمکم کن. دائم بیاد خودم بیارم فقیر بودنم به تو رو.
دائم بیاد خودم بیارم احساس لیاقتم رو.
دائم در احساس خوب بمونم.
یکی از بچه ها تو کامنتش نوشته بود وقتی میخوای بی ایمان بشی و از یه چیزی بترسی یادت بیار که تو فرزند پادشاهی.
فرزند پادشاه از چی میخواد بترسه.
پادشاه جهانیان.
ای کاش بتونم دائم رها باشم و از حالت کنترل خارج بشم.
مقاومت خودم رو با احساس خوب در برابر ورود خواسته ها کم کنم.
سعیده خانم ، میخوام بگم همون نسیمی که تو صورت تو میخوره تو صورت منم میخوره، اون نوری که قلب تو رو قلقلک میده و چشمات خیس میشه قلب منم قلقلک میده و اینجا خوب جاییه .
روی دوش خدا خوب جاییه.
فقط من یکم از ارتفاع میترسم ، وقتی داره کارامو انجام میده چشمامو میبندم.
معجزه میشه.
زندگیم پر از معجزس.
سعیده خانوم یه سوال ازت دارم و نمیدونم چرا خدا گفت از شما بپرسم.
کسب و کار جدیدم رو راه انداختم جگرکی کنار جاده.
خداروشکر در ماه اول خداوند بیش از اون چیزی که درخواست داشتم بمن داده.
اما خیلی از مشتری هام از اینکه چرا مغازه تابلو نداره شاکی هستن.
دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که یکی از مشتری هام گفت وقتی یه وانت میخواد هندوانه بفروشه . قبلش تابلو میزنه و 1 کیلومتر قبلش یه نفر هندونه بدست وامیسته که تو بتونی ترمز کنی .
و تو اینجا مغازه زدی و تو شب .
حداقل 500 متر قبل یه بنر بزن که راننده بتونه با اون بار سنگینش ترمز کنه.
واقعا گیج شدم.
هر وقت از خدا هدایت میخوام شب که میرم مغازه مشتری ها میگن تابلو نداری.
نمیتونم دیگه انرژی بزارم.
خدا هم ساکته و هیچی نمیگه.
گیج شدم ، شایدم داره از زبون مشتری ها میگه تابلو بزن من چشمشون میشم و میچرخم رو تابلو تا بتونن ترمز کنن.
نمی تونم کار درست رو تشخیص بدم تا ایمانمو کامل بزارم.
میدونم چند ماه دیگه به این سوالات این روزهام میخندم و با لبخند این کامنتو میخونم.
حتی اگر بنر زدن کار اشتباهی باشه قطعا چون اصل نیست مشکلی ایجاد نمیکنه.
نمیدونم والا بعضی وقتام فکر میکنم این همه آدم موفق همشونم تابلو دارن ، و این اصل نیست و انقدر بزرگش نکن.
بعضی وقتام میگم توحید اصله و دوباره میگم من قرار نیست اعتبار رشد و پیشرفتمو به بنر بدم. و بخاطر اطلاع رسانی و اینکه تریلی ها بتونن ترمز کنن این کارو میکنم.
راستش چون شروع کارمه برام مهمه.
و میخواستم نظرت رو بدونم. هرچی که خدا هدایت کرد بهم بگو .
نمیدونم شایدم دارم بخودم سخت میگیرم و باید بزارم تکاملم طی بشه.
به هر حال منتظر پاسخ و راهنماییت هستم.
راستی خیلی وقت بود برات کامنت ننوشته بودم و دلتنگ بودم.