این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/07/abasmanesh-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-07-12 05:06:582025-07-12 05:14:15live | در هر شرایطی، خالق زندگی خود باشیم
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدارو صدهزار مرتبه شکرت که امروز هم روزی فوقالعاده به من هدیه کرد
از ابتدای صبح اتفاقات جالبی پر از خنده و شادی رو دارن تجربه میکنم به لطف خدا و هر روز برای من اینجوریه
خدایا شکرت که امروز هم میتونم توی سایت فعالیت داشته باشم و با احساس عالی دارم این فایل رو گوش میدم
اما در بدو گوش دادن به این فایل یاد ی مسأله ای افتادم که با استفاده از همین آموزه ها و با استفاده از شناسایی ذهن تونستم به راحتی حلش کنم و نه تنها اون مسأله که ظاهرن قابل حل نبود تونستم کنترلش کنم بلکه کلی کار انجام دادم که باعث پیشرفت و یقین و امید در من شد
یعنی زمان شروع اون مسأله که باید حل میشد
ی احساسی بهم میگفت نمیشه چطوری و از این حرفا
به خودم گفتم این مسأله و این نجواها رو باید ی طوری مدیریت کنم
و به خودم میگفتم تنها چیزی که لازمه باید وقت بخرم در عین حال احساس خوبم رو نگهدارم و ندارم قدرت بگیره ندارم ذهنم بره سمت اون چیز بده
و کلی کار میکردم و کلی از کلامم استفاده میکردم برای جهت دهی به ذهنم
و در آخر ی ایمانی در من زنده شد ی انرژی رو احساس کردم که کلی کار بعد اون انجام دادم با استفاده از اون تضادی که خودم برای خودم درستش کرده بودم .
یه شب به خودم گفتم انتخاب کن میتونی غرق بشی یا میتونی احساس خوبی در خودت نگه داری و این احساس خوب در آینده هم زندگیت رو رقم میزنه
و دیگه سر نخ رو گرفتم سرنخ این بود که به اون اتفاق تمرکز نکنم نذارم ذهنم بره سمتش
و میخوام اینو بگم استاد این نیست که مسأله ای برای من توی این مسیر پیش نیاد بلکه مسأله های که پیش میاد رو با استفاده از قانون جوری حل میکنم که بهم احساس توانایی بده
من به شخصه مسأله های رو بهش خوردم و به راحتی هم خودم رو عبور دادم هم خانوادم رو که اگه دیدگاه توحیدی نداشتم اگه آگاهی های این سایت رو نداشتم به راحتی من رو در هم میشکست
به خودم میگم همیشه این چیزی نیست که من رو بشکنه یا نابود کنه بلکه این مسأله باعث رشد من میشه
یادمه رفته بودم ی معامله ای با برادرم انجام بدم خوب ایشون خیلی آدم محترم با عذت نفس موفق خوش برخورد و خیلی آدم حسابگر و واقعا توانایی مدیریت مسایل مختلف زندگی رو من در ایشون دیدم
هم زمان ساختمون میسازه
هم زمان مدیریت میکنه کسب و کار گسترده ای که داره
هم زمان مدیریت میکنه خونه خودش و پدر رو
و واقعا خداونده که انرژی در ایشون جاری و کارهاش رو مدیریت میکنه و ظرفیتش رو داره
خلاصه ما رفتیم ی معامله ای کنیم
من دیدم اون موقع ی مبلغ قابل توجهی بود برای من
پدرم گفت میثم چقدر کم از فلان مبلغ حرف بزن
ی لحظه تخت تاثیر قرار گرفتم پیش خودم فکر کردم من مبلغ بالای دارم میدم
و سریع خودم رو جمع کردم .گفتم حالا که اینجوری شد سری بعدی با مبلغی خیلی بالاتر میام
حالا سری بعدی ی معامله جای دیگه کردم که مبلغش تقریبا سه برابر اون مبلغی بود که پدرم گفته
و دیگه چیزی به اون نگفتم و توی ذهنم گفتم ببین چطور جور شد و از کجا نشأت گرفت
حالا میتونست اون حرف منو خورد کنه ادامه بهش بدم
و میتونست این اتفاق برام بیوفته که خانواده خوشحال بچه ها خوشحال خودم خوشحال باشم
پس من همیشه راه احساس خوب رو انتخاب میکنم و این به من کمک کرده شرایط نادلخواه به نفع من باشن
یادمه توی همه گیری اون بیماری
به جای پس انداز کردن خورد و خوراک و دارو و الکل و ماسک برای خودم خداوند بهم میگفت که بهترین راهه برای کمک کردن به دیگران و انجام میدادم و چقدر من بزرگتر شدم چقدر احساسم خوب شد
جالبه کسایی هم که احساس میکردم با من دشمنی دارن توی اولویت بودن
به نام خداوند مهربانم خدایی که ساعت نمیشناسه هر ساعتی از شب و روز باشی هدایتت میکنه فقط باید بدونی فرکانست چیه و با خودت چند جندی
خدایا صد هزاران مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
سلام به استاد جان جانانم و مریم عزیزم
شاید موضوعی که میخوام تعریف کنم با این
فایل تطابق نداشته باشه اما دوست داشتم بنویسم اولا ردپا برای خودم باشه و بعد هم شاید برای دوستانم خوب باشه
از ایمان و هدایت و عمل کردن به قوانین و هدابتها رو فهمیدن و عمل کردن و مدارت بالا رفتن میخوام براتون بنویسم
دختر دومم چند روزه پیش چون تازه گواهینامه گرفته موقع رانندگی خاموش کرده بود با باباش یکم بحث شده بود بین این دو عزیز
و یه هفته میشه دخترم خیلی اذیت بود یکمم حساسه و با ما قهر بود
و خیلی خودمون ناراحت بودم چرا ابن رفتار رو داره همش از کلمه چرا استفاده میکردم کاملا استفاه بود
در این مواقع باید از کلمه چگونه استفاده کنیم چون گفتن اون کلمه باعث میشه راهها برات باز بشه و خداوند هدایتت میکنه به مسیر راحت تر
تا امشب باهاش صحبت کردم و دیدم خیلی عصبیه سریع سکوت کردم و اومدم تو سایت و رفتم عقل کل البته ناگفته نمونه همه رو هدایت خداوند میدونم و سپاسگزارش هستم
قشنگ دستمو گرفت برد کامنته یکی از دوستان نازنینم حالا ببینبن چه هدایت قشنگی الله اکبر
اون آقای عزیز با دخترش به مشکلی خورده بود و میگه انگار خداوند به من گفت اون بچته چی میشه بری بگی ببخش من اشتباه کردم بعضی اوقات ما بزرگترها اشتباه میکنیم بعد از خوندن کامنتش
من سریع بهم تلنگر خورد و به خودم گفتم آره این هدایته ، منی که دارم روی خودم و باورها و رفتارم کار میکنم باید قبول کنم که اشتباه کردم و اون بچه منه
و سریع رفتم بغلش کردم و و بوسیدمش و گفتم بخش دخترم حتما تو ناراحتی و عصبانی ما هم اشتباه کردیم ما رو ببخش و کلا صلح شد بینمون و با احساسه خوب و آرامش رفت خوابید
من از خداوند صد هزاران مرتبه تشکر میکنم که منو هر لحظه داره آگاهتر میکنه در این مسیر زیبا و با هر قدم برداشتنم با ایمان مسیر رو برام روشن تر میکنه
خدایا برای امشبم برای آگاهیهابم برای هدایت و حمایتت برای درک این قوانین برای رفتن به مدار بالاتر برای تغییر باورها و افکار و رفتارم برای تغییر فرکانسهایم صد هزاران هزار مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
استاد دوستتون دارم در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
دیروز اتفاقی برام افتاد طبق قوانین خدا من بهش میگم معجزه ی زندگیم ودلم میخواست راجبش بنویسم اما میگفتم کجا بنویسم واسه کدوم کلیپ کامنت بزارم قلبم میگفتم بزن روی این کلیپ و واقعا هم درست میگفت
قبل از اینکه قضیه دیروز 8/15 تعریف کنم میخواستم ازتون راجب این لایو تشکر کنم
استاد من این لایو تو زمان جنگ و زمانی که در پرسهی کنکور بودم تو یکی از کانال ها وقتی حالم خیلی بد بود واشک میریختم بهش برخورد کردم وخدا میدونه چقدر بهم کمک کرد من در دوران جنگ تنها ویسی که گوش میدادم همین حرف های شما بود شاید بارهای بار گوشش دادم
ماجرا از این بود کا ما در منطقه ای از استان اصفهان زندگی میکنیم که صنایع وجود داره وکلی ابزار های جنگی ساخته میشد و فضای خیلی ترسناک تر از محیط های شهر های دیگه داشت وبارها مورد اصابت حمله قرار گرفت و ترس خیلی عجیبی تو وجود تک تکمون به وجود امده بود خیلی ها داشتن شهر تخلیه میکردند هر لحظه تلوزیون. روشن بود ومن هم وجودم پر از استرس بود بارها موشک را بالای حیاط خونمون در فاصله خیلی کم به طوری که همه اجزایش معلوم بود دیدم شب ها بخاطر نزدیکی خونمون به صنایع با صدای انفجار ولرزش شیشه ها از خواب بیدار میشدیم و این باعث کابوس های پشت سر هم من شد اما یه روز صبح بیدار شدم ساعت 6 صبح بود گنجیشک ها را دیدم که چقدر آواز میخوانند رفتم تو حیات دیدم چجوری تو اسمان پرواز میکنند لانه شون که تو آجر ها بود نگاه کردم دیدم چجوری به زندگیشون ادامه دادم با خودم گفتم شیوا یعنی تو کمتر از این پرنده هایی که داری به فرار و مخفی شدن و رفتن جای امن فکر میکنی ببیین این پرنده ها اصلا به موشک ها توجه نمیکنند دارند زندگی میکنند بعد گوشیم برداشتم از تمام کانال های خبر امدم بیرون و از خودم ویدیو گرفتم وراجب قشنگی ها حرف زدم راجب پرنده ها و به خودم تو ویدیو میگفتم شیوا ببین به جای اخبار این ویدیو ببین وکلی حرف دیگه… وتو این مدت هر وقت وسوسه میشدم برم پای اخبار این ویدیو میدیدم و تمام وجو م گذاشتم روی کنکور تو اون موقع بابام تهران بود باید بر میگشت تو مسیر از پشت سر وجلو ماشین های مختلفی از اسمان زدند وقتی با بابام تماس گرفتم وقتی شرایط گفت ترسی وجودم گرفت اره اون موقع ادم نگران میشد قلبم تند تند میزد من داخل اتاقم بودم وداشتم واسه کنکور میخوندم شروع کردم به گریه کردن دست خودم نبود تنها اسمی که به زبانم میآمد اسم حضرت رقیه بود به اون حضرت متوسل شدم وگفتم تو بیشتر از هر کس میدونی پدر برای یه دختر چه حکمی داره لطفا از بابای من هم مراقبت کن بعد اشکام پاک کردم و گفتم نباید تو این فرکانس به مونم یه ایه از قران داخل اتاقم بزرگ نوشتم که( شما خودتان سرنوشتان خلق میکنید) الان یادم نمیاد دقیقا چه جمله ای نوشتم ولی شبیه این جمله بود بد بلند شدم ویدیو هایی که بابام فرستاده بود حذف کردم وگفتم هیچ اتفاقی نمیافتد الان که یادم میاد اون موقع متوجه چیزی شدم انگار روحم اون موقع باز شد چیزی که باعث شد من از اون فرکانس بیام بیرون روی سجاده روبه روی قبله داشتم از خدا یاری میخواستم نمیدونم چجوری شد اما این آگاهی تو وجودم جریان یافت اون موقع ایه ای از قران که خدا به حضرت نوح گفت تو با فرزندت رابطه ای نداری از جاهلان مباش وحرف های استاد که میگفت شما تو زندگی حتی فرزندتان تاثیری نداری دانه دانه تو وجودم جریان یافت اما اون بار واسهی اولین بار متوجه شدم که من یه روح جدا یه وجود جدا نمیدونم اون چیزی کا اون موقع فهمیدم با کلمات قابل وصف نیست ولی واسه اولین بار فهمیدم من وابسته به هیچ وجودی نیستم تا قبل از ان فکر میکردم من بدون وجود بابام یا هرکس دیگه ای که دوستش دارم میمیرم اما اون موقع به آگاهی رسیدم و وجو م آرامشی گرفت که قابل وصف نبود نمیدونم انگار متوجه شده بودم وجود من ماندن من. روی زمین بستگی به بابام نداره میدونید الان اشک تو چشمام که این حرف مینویسم اما اون موقع نمیدونم چیشد که کاملا وجودم همه چیزم جدا از هر کسی روی زمین حس کردم نمیدونم آگاهی ان روز واقعا عجیب بود ولی میدونید دیگه نترسیدم دیگه ذهنم از هیچ اتفاقی نترسید دیگه ذهنم مرگ بابام برام نساخت ذهنم ساکت شد اونقدر ساکت که نمیتونم الان وصفش کنم قلبم اروم شد گفتم خدایا هر اتفاقی که تو رقم بزنی من راضیم الان نمیدونم چجوری اون موقع این حرفا را زدم اما خیلی راحت به زبان اوردم نه از صدای بمب نه از نگرانی پدرم خبری نبود نشستم پای درسم خداراشکرت واسه هدایتت خداراشکرت واسه آگاهیت خدایاشکرت واسه اون آرامش واسه اون روز
راستی خدایا شکرت بابام سالم برگشت ومن اون موقع هم خدا را شکر کردم
بعد شهرمون ترک کردیم رفتیم خانه مامان بزرگم اونجا شهر آرامی بود اونجا در خانه مامان بزرگم همه دایی هام بابام هرکدوم شده بودن متفکر که اگه اینجوری بشه اونجوری بشه چیکار کنیم و کلی حرف دیگه این شبکه خبر همش روشن و کل روز باور کنید صحبت از جنگ بود هر دفعه یکی یه خبری میگفت دوستام درس ول کردن گفتن معلوم نیست زنده باشیم یا نه ولی من اون موقع با این لایو روبه روشدم وبارها گوشش دادم حتی سر سفره که تلوزیون روشن و همه راجب جنگ صحبت میکردند من تو گوشم این ویس و ویسی که گفته بودید نمیدونم این ویس کسی میشنوه تو ایران یا نه را بارها گوش دادم اون موقع این حرفا ها قوت قلب من شد وبه هیچ ماجرایی توجه نکردم تو یه لایو یکی از استاد هام میگفت سنگرتون پیدا کنید وکار خودتون درست انجام بدید سنگر من هم کتابم شد از 6 صبح تا نصفه شب تو شرایطی که دیگران حواسشون به جنگ بود من روی خودم تمرکز کردم من کنکور دیر شروع کردم وجنگ برای من شد نعمت من از خدا میخواستم کنکور عقب بیافته خدا شاهده هیچ وقت فکر نمیکردم یه اتفاقی بیافته وکنکور عقب بیافته جنگ واسه من شد فرصت نه ترس واسه من شد یه راه واسه رشدم نه فرار من هیچ وقت آرزوی جنگ نکردم اما من به جنگم توجه نکردم اون موقع که همه میگفتند این جنگ تا کجا میره و.. من فقط حواسم روی درسم بود و اصلا نفهمیدم چطور گذشت وتندی صلح شد خداراشکرت
اما دیروز من دلم میخواست کاری شروع کنم پول داشته باشم درآمد کسب کنم من رشته روانشناسی میخونم دوست داشتم مشاور بشم اما نمیدونستم چجوری تو ذهنم این کار بود اما راهش نمیدوستم یه شب نماز عشا را که داشتم میخوندم گوشیم زنگ خورد بعد نماز تماس گرفتم یه استادی میگفت دانشجو ها بعد ماها دوباره دوره تربیت مشاورمون باز شده من اون موقع خداراشکر کردم اصلا نمیدونستم تو این دوره چیه چجوریه من هر دوره ای که میخواستم بخرم کلی راجبش تحقیق میکردم کلی رضایت میدیدم اما این بار قلبم میگفت این دوره را بخر قیمت دوره 4 ملیون خورده ای بود و گفت شما میتوانید با دومیلیون نهصد بخرید اونجا خداراشکر کردم اما هزینش باز برای من زیاد بود گفت کسایی که از دوره های قبلن ما فرهنگیان و.. خرید کردند 300 تخفیف دارند قیمت شد 2 ملیون ششصد اما اونجا تایپ کردن دومیلیون شصد و من فکر کردم دومیلیون 60 هزار تومانه من با پولای پس اندازم یک ملیون 700 خوردهای داشتم 300 تومانش برای هزینه هام میخواستم و فقط 1500 داشتم گفتم چیکار کنم پیام دادم گفتم میشه بقیشو چند روز دیگه جور کنم ذهنم میگفت چجوری تا چند روز دیگه جورش کنی گفتم خدا بزرگه یه جور جور میشه بعد چند ساعت جوابم داد گفت میشه خداراشکر کردم و خوشحال شدم ولی باز تو فکر بقیه پول بودم علاوه بر اون شهریه باشگاه هم بود که بابام به کارتم واریز کرده بود گفتم چجوری بدمش واسه شرایطی نمیتونستم از خانواده ام بخوام رفتم پول عیدم پیدا کردم دیدم 700 دارم 400 برای باشگاه گذاشتم گفتم خداراشکر 300 ان ماند به ذهنم رسید این 300 به داداشم بدم و ازش 500 بگیرم تنها کسی بود که به ذهنم رسید ازش درخواست کردم حرفم قبول کرد و خدا شاهده برام 600 زد بجای 500 وخیلی خوشحال شدم وخدارا شکر کردم من بعدش 2 ملیون 60 واریز کردم وعکسش براش فرستادم بعد بهم پیام داده بود که ببخشید من اشتباه کردم گفتن دوره را به هیچ وجه نمیتونید درچند روز پرداخت کنید ومن خندیدم گفتم چک کنید من پول دوره را همش دادم بعد بهم گفتند نه عزیزم این دومیلیون ششصد نه 60 اونجا دو دل شدم و گفتم خدایا چجوری من 600 بریزم اصلا کاش نمیخریدم دیگه پیامی ندادم گفتم خدا بزرگه فرداش تو دانشگاه تو فکرش بودم به دوستم راجبش گفتم ارزش خرید داره گفت اره و این بهم گفت منم میخواهم بخرمش باورتون نمیشه همون موقع دیدم توی دوره شرایط هست که اگه با دوستت خرید کنی 600 تخفیف میگیری گفتم این شرایطم داره گفت خیلی خوبه باهم میخریمش اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت جورش کردی برام رسیدیم به ظهر بعد نماز ظهر تو ذهنم بود کاش دوباره بهش بگم واسه دوره کاش بخواهدش به ثانیه نکشید خداشاهده بدون اینکه به زبان بیارم دختره گفت راستی بیا دوره مشاوره را بگیریم و چقدر من اون موقع حالم خوب شد به پشتیبان پیام دادم گفتم دونفره میگیریم 600 تخفیف بهمون بدید بهم گفت نه عزیزم اگر دونفر به غیر از خودت معرفی کنی 600 میگری الان میشه 300 وفقط یه نفرتون میتوانید استفاده کنید یا نفری 150 باز خدایا شکرت طوری نیست 150 جور شد بعد دوره را برام فرستاد وگفت طوری نیست تا جمعه واریز کنید وچند روز وقت داد خدایا شکرت چند روز بهم مهلت داده شد فرداش دوستم زنگ زد گفت خانواده ام اجازه نمیدند ناراحت شدم اما گفتم طوری نیست یه جوری جور میشه خدا بزرگه خدا کمکم میکنه وباور داشتم پولش جور میشه دوروز بعد دوستم زنگ زد گفت نمیدونم چیشد مامان بابام گفتند نه بعد یهو امروز بهم گفتند برو بخرش اصلا نفهمیدم چرا یهو نظرشون عوض شد اینقدر خوشحال شدم پریدم تو هوا گفتم خداراشکرت بابام گفت چت شده دختر خیلی خوشحال بودم ومیدونستم قوانین خدا کار کرده الان فقط باید 390 واریز میکردم تو یه کارتم 350 داشتم تو یکی 105 تومان گفتم 300 از یکی میزنم 90 از کارت دیگم امدم 300 بزنم گفت مبلغ کارتون کمه نمیشه زد گفتم خدا به کی رو بزنم فردا جمعه است آخرین روز بعد گفتم خدایا من فقط از تو میخواهم نه بندت بعد یهو به فکرم رسید اون 100 تومان بزنم به کارت که 350 توشه وبعد 390 بزنم نمیدونم چیشد اما باورم نمیشد واقعا 390 واریز شد خیلی تعجب کردم بارها عکس ارسال فیش دانلد کردم نگاهش میکردم که با پول خودم جور شد من اون روز باورم نمیشد به تونم با پول تو کارتم این دوره را بخرم اما خدا اینقدر قشنگ بهم کمک کرد که قابل وصف نیست الان حس میکنم ایمانم قوی تر شده با خودم میگفتم چه فایده ای داره این همه نوشتن و وقت گذاشتن اما الان تو وجودم حس خیلی قشنگی دارم امروز جمعه است دوره برام فعال شده خدایا شکرت بقیشم به تو میسپارم
سلام به استادعزیزودوستان سایت من یک سنگ کارساختمان هستم به طوراتفاقی بااستادآشناشدم وحرفهای که استادمیزدبه دلم نشست من اون موقع ازنظرروحی خیلی افسرده بودموازنظرکاری خیلی کسی منونمیشناخت ودرامدخوبی نداشتم واین همین جورادامه داشت تازمستان سال گذشته که تصمیم روی خودم کارکنم وبه گفته های استادگوش بدم وبه طرزمعجزه آسای همه چیز تغیرکردالان که دارم مینویسم من ازنظرکاری چندتاکاربزگ دارم 10تاشاگرددارم ودستگاه سنگ بری که من دارم توی این شهرهیچ کس نداره ولوازمهای که دارم درنوع خودبهترین هستن وازنظرروحی وجسمی مثل یک نوجوان انرژی وحال خوب دارم وکلی اعتبارکه توکارمن خیلی مهمه دارم خداروشکرخداروشکرکه من روهدایت کردی بازهم استادسپاس گذارم ازشما وتمام بچه های سایت پیروزوسربلندباشید
به نام خداوند بخشنده و مهربانم سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
امروز رفتم خرید برای مغازه ام و از خداوند خواستم که هدابت کنه در زمان مناسب و مکان مناسب باشم و خداوند هم قشنگ با قدرتش منو برد پیش انسانهای خوب و مهربان و قیمتهای عالی
و راحت بودن اذیت نشدم چانه نزدم خودشون قیمت رو پایین میآوردن
چون به قدرتش سپردم
و کلی فراوانی و ثروت دیدم و انرژی گرفتم و خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر کردم
وقتی باورش داری فراوانی و قدرتشو برات معجزه میکند من عاشقتم ای خدای خوبم
باور کنین لذت بردم از این خرید امروز که واقعا قدرتشو دیدم کنارم بود با من بود میگفت اینجا برو اونجا نرو
استاد ممنونتم که یاد گرفتم ازتون دیدگاهمو مثبت کنم عجله نکنم و به او بسپارم
امشب یه اتفاقی افتاد که منو تشویق کرد بیام بعد مدت ها کامنت بنویسم،البته قبلش احساس کردم به شنیدن این فایل نیاز دارم، اول گوش کردم و بعد دارم این کامنت رو مینویسم…
من نقاش پرتره هستم و اینستاگرام فعالیت میکنم و امشب سر یه سوتفاهمی که ایجاد شده بود سر موضوعات سیاسی به پیج من گیر دادن و خلاصه مجبور شدم یه سری از پست هام که خیلی خوب هم دیده شده بودن پاک کنم…
و چقد دوباره قانون برام مرور شد ،به هرچیزی توجه کنی از جنس همون وارد زندگیت میشه، سر اینکه چقد این مدت از افراد شنیدم که بهت گیر میدن وازاین صحبتا ومن ناخوداگاه ذهنم درگیر این حرف افراد شده بود و امشب اتفاق افتاد ،این داستان بیشتر برام واضح کرد که به هرچیزی توجه کنی ازجنس همون میاد توو زندگیت…بعد اینکه اون تماس تلفنی رو قطع کردم همش حرف شما توی دوره 12 قدم توو ذهنم میچرخید که میگفتید اگه دارید رو خودتون کار میکنید هرررر اتفاقی که میفته به نفع شماست …و تاکید میکردید هررر اتفاقیییی…همش این جمله تون توو ذهنم تکرار و مرور میشد و اون ایه ی معروفی که همیشه میگید ؛ الخیر فی ماوقع
و من الان مصمم تر شدم که باید بیشتر رو خودم کارکنم، خواستههای جدید به خواسته هام اضافه شد و بیشتر فهمیدم که چیو میخوام …
و حتی یادم میومد از صحبتاتون دوباره توی 12 قدم که میگفتید هرکشوری برای خودش قوانینی داره که باید رعایت کنید…اون موضوع اهرم رنج و لذت که توی قرآن هم ازش صحبت شده.
استاد خواستم همینجا دوباره ازتون تشکر کنم بخاطر آگاهیایی که به ما میدید که توو شرایط حساس زندگی بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و از این شرایط به ظاهر ناجالب اعراض کنیم و عبور کنیم…کلی پیام برای من اومد که هرکس بهم ناسزا میگفت و قضاوتم میکرد اما هیچ تاثیری روی من نمیذاشت و داشتم به این فک میکردم که قبلا که پیجم رشد نمیکرد و گاهی اوقات غر میزدم که خدایا چرا نمیشه!؟! الان میفهمم که همه چی در زمان درستش اتفاق میفته ،اگه اون زمان اتفاق میفتاد و پیجم رشد میکرد شاید من اینقد قوی نبودم از پس این مسئله بر بیام…
خداروشکر بخاطر این مسیری که توش هستم ،خداروشکر بخاطر وجود شما توو زندگیم،خداروشکر بخاطر آگاهی ای که ازشما میشنوم و…
سلام خدمت استاد عزیزم مریم جان زیبا و دوستان بی نظیرم در این سایت مقدس
من یه مدت بود فایل گوش میدادم دوره گوش میدادم اما حالم تغییر نمیکرد مشکلات داشتم و نمیدونستم آبشخورش کجاست با خودم میگفتم من ک کار میکنم پس چرا درست پیش نمیرم
گام به گام و خیلی دومینویی به این فایل هدایت شدم چندباری گوش دادم حدود 3 بار
بار اول چیزی نفهمیدم چون گوش من عادت کرده بود فایل پخش بشه اما ذهنم جای دیگه پرسه بزنه
من متوجه شدم وقتی که زمان خالی نمیکنم که در تمرکز خالص فایل گوش بدم میخوام همزمان کارهای دیگه رو هم انجام بدم به قول یه فایلی که استاد داشتن وقتی تمرکزت نصف بشه نتیجه کمتر از نصفه میشه
من تمرکز درستی نمیذاشتم انتظار داشتم آگاهی به جسمم و روحم بشینه یا در حال رانندگی بودم یا مشغول به کار دیگه
کمالگرایی هم اینجا باز منو رها نمیکرد الان به این نتیجه رسیدم روزی یکساعت خالص خالص تمرکز کنم و وقتی جهان ببینه من برای این قوانین و آگاهی ارزش قائل هستم زمان میذارم تمرکز میذارم من رو لایق میدونه تا به بطن وجودم بشینن این آگاهی ها
در مورد فایل بگم که واقعا در شگفتم خداوند چطور منو هدایت کرد این قدر دقیق به این فایل تمامی مطالبی که استاد مثال زد من این مدت درگیرشون بودم از گذشته و والدین تا همسر و …
مادامی که به رفتار های بد فرزندم دقت میکنم و به همسرم میگم که چقدر رفتارای بدی داره بازهم و بازهم تکرار میکنه چرا چون کانون توجه من روی بدی های فرزندم و وقتی با احساس درماندگی به همسرم میگم یعنی من قربانی هستم قوی تر از این دو مورد چی هست
زمانی که آرامم در فرکانس عالی هستم و در مسیر دریافت آگاهی ها اطرافیانم بهترین شکل خودشون را به من نشون میدن همسرم عشق میده فرزندم همین طور
در محیط دانشگاه کارهای من به آسان ترین شکل حل میشه اما اما اما زمانی که تمرکز صد درصدی روی آگاهی ها نمیذارم همه چیز کم کم به شکل قبل برمیگرده
چه باور اشتباهی که امان از وقتی خدا بخواد اتفاقا دیشب هم تکرارش کردم در صورتی که کل این صحبت دارع جبرگرایی رو فریاد میزنه خداوند تنها و تنها آن چیزی را میخواهد که با بخواهیم
زیرا جهان برپایه عدالت بنا شده است عدالتی از جنس اینکه آنچه بخواهی به تو خواهیم داد خواسته ما خواسته خود توست از این آزادی عمل بیشتر کجا میشه پیدا کرد؟
در مورد آدم های که هم فرکانس من نبودند و حذف شدند بگم که من با دوستانی در ارتباط بودم که در یک مدار نبودیم من وارد دانشگاه شدم و تمرکزم روی خودم بود به شکل راحت دیگه ندیدمشون
امسال با من تماس گرفتند و خواستن هم را ببینیم باور کنید تمام اون مواردی که من را در رفت و آمد با آن ها اذیت کرد الان رفع شده به طرز عجیبی هم مدار شده بودیم
قبلا وقتی همسرم از سرکار میومد و مشکلات کارش رو مطرح میکرد مدام نگران بودم نکنه از کار بیکار بشه نکنه چیزی بشه الان نه نصیحت میکنم نه ناراحت میشم نه دلسوزی میکنم چون هر ان چیزی ایشون تجربه میکنه نتیجه باورهای خودشه
فقط سعی میکنم آگاهانه کانون توجه خودم را و غیر مستقیم کانون توجه ایشون را به غذای خوشمزه که پختم سفره شام زیبایی که چیدم فیلم خوبی که دیدم گل های زیبای باغچه یا شیرین کاری فرزندم جلب کنم
من ادامه ندادم گوش دادم اما تکاملی نه بخاطر همین این مدت از لحاظ فرکانس میزون نبودم جواب تمام سوالای من تو این فایل بی نظیر بود هر مشکلی این مدت داشتم جوابش تو همین بود انگار استاد با من صحبت میکرده
خدایا شکرت خدایا قربونت برم که انقدر دقیق به من جواب میدی خدایا شکرت برای این فایل
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش و گروه تحقیقاتی عباسمنش و آقای عرشیانفر برای اجرای این برنامه ای ارزشمند.
شاید آنقدر انرژی این آگاهی ها مثبت بود که باعث شد فرکانس مردم منطقه خاورمیانه تغییر کند و آتش بس در منطقه شکل بگیرد و خداوند متعال صلح و دوستی را جایگزین جنگ و دشمنی کند و واقعاً هم همین جوری است که استاد عباسمنش توضیح دادن،زندگی ما با فرکانس های خودمان شکل میگیرد و افراد سیاسی کشور قادر به خوشبخت کردن و یا بدبخت کردن ما نیستند و تنها دستاورد جنگ کشته شدن انسان ها و نابودی زیرساخت های کشور میباشد و بودن و نبودن جمهوری اسلامی هیچ تأثیری در زندگی مردم ندارد و این خود مردم هستند که با باورها و فرکانس های خودشان سرنوشت خودشان را رقم میزنند.
واقعاً شادی مردم در سال 1357پس از پیروزی انقلاب اسلامی وصف ناپذیر بود و همان گونه که استاد عباسمنش اشاره کردند جمهوری اسلامی با آرای بیش از 99٪بر حکومت پادشاهی پیروز شد ولی این شادی زیاد برای افرادی که در مدار درستی هستند ادامه دار بود و افرادی که در مدار اشتباهی بودند خیلی زود جشن و شادی انقلاب اسلامی جایش را بر فقر و مشکلات داد و اوضاع برای این دسته بدتر از قبل هم شد و این روند منفی همچنان در زندگی این افراد ادامه دار بوده است.
واقعاً در همین اوضاع و شرایط نیز به خاطر خیلی چیزها میتوانیم شکر گذار الله یکتا باشیم و احساس خوب و شکر گذاری در هر شرایطی ما را به سعادت و کامیابی میرساند.
یا الله شکرت برای صلح حاکم بر کشورم
یا الله شکرت برای سایت استاد عباسمنش.
یا الله شکرت برای وجود سیاست مدارانی با غیرت ایرانی.
سلام استادجان ، سلام بر مریم جون و همچنین سلام بر دوست های دوست داشتنی سایت
من کلا قبلنا همش فایل گوش میدادم و اصلا کامنت نمینوشتم و نمیخوندم اما الان مینویسم شکر خدا ولی کمی در خوندن کامنت ها حوصلم سر میره « و مطمعنن در زمان درستش هم چندین کامنت میخونم، انگاری اولین روز یه کامنت بخونم و فرداش دوتا و…. تا این کار رو بتونم خوب انجامش بدم»
خلاصه بازم خوشحالم که میتونم ردپایی از خودم بجا بزارم تا سالهای آینده خودمو بررسی کنم که از کجا به کجا رسیدم
« واقعا این سایت بینظیره»
برگردم به موضوع خالق بودن
من قبلا که فایل استاد رو گوش میدادم و استاد تاکید داشتن که خودمون رو خالق شرایط بدونیم، من واقعا فکر میکردم که این موضوع رو باور کردم ولی عمیق این موضوع رو درک نکرده بودم
تا اینکه چند روز پیش با خانوادم بدجور دعوام شد و منو از رفتن به شهر دیگه منع کردن، من حسابی ناراحت شدم و اومدم تو سایت سوال در مورد این موضوع پرسیدم « قبلا هم دعوا پیش میومد اما این دفعه انگار خیلی جدی تر و عمیق تر بود»
بعدش که ظهر شد به خودم اومدم و گفتم دختر بیا دنبال ایراد بگردیم، استاد که میگن ما خالقیم اما چرا پدر و مادرم این کار رو با من میکنن؟؟
« البته اینم بگم من تو هر اتفاقی که برام رخ میداد نمیدونستم پایه اون اتفاق یا بقولی چطور خلق کردنم رو نمیدونستم اما فقط میگفتم به ناچار «خودم خلق کردماا، اوووف» ولی عمرا تو قضیه پدر و مادرم اینو نمیتونستم قبول کنم
میگفتم اونا دعوام میکنن
اونا محدودم میکنن
اونا بهم دستور میدن
اونا بهم زور میگن
و….
تا اینکه این اتفاق بشدت ناراحت کننده برام رخ داد و باعث شد من بشینم و در موردش فکر کنم « و الان میگم اون اتفاق یه نعمت بود برام»
خلاصه بعد اون اتفاق که ظهر بود با خودم نشستم و گفتم دختر بیا ببینیم چی به چیه
چرا این اتفاق برای ما رخ میده
تقریبا از اون روز ظهر تا دو روز بعدش فکر و ذکرم این بود که من چه باور مخربی دارم
رفتم بخش عقل کل کامنت بچه هارو خوندم
اومدم فایلهایی که کلا مربوط به این قضایا نبود رو جوری تحلیل کردم که انگار مربوط به این قضیست
در اخر رسیدم بع «/:
اولا من اصلا خودمو خالق شرایط نمیدونستم و تصلا این موضوع رو باور نکرده بودم
دوم فکر میکردم اجازه زندگی من دست پدر و مادرمه
سوم فکر میکردم «یعنی منظورم باورم این بوده» که من نمیتونم از خودم مراقبت کنم و باید مطیع پدر و مادرم باشم
چهارم پدر و مادرم همیشه منو محدود میکنن
پنجم من در هرکاری باید با رضایت اونا پیش برم اگه اونا راضی نباشن امکان نداره من بهذخواسته هام برسم
ششم پدر و مادرم همیشه آدم های خشنی هستن و با خواسته من کاملا مخالفن
هفتم چون من دخترم اختیاری از خودم ندارم
و….
یهو به خودم گفتم دختر تو با این همه باور های محدود کننده خوب معلومه جوابت محدود کنندست
تازه وقتی اومدم توجهمو بررسی کنم که ایا من به این موضوع توجه میکنم یا نه
دیدم اوووو بله خیلی توجه میکردم
میرفتم با خواهرم در مورد بدبختیام صحبت میکردم
به تک تک تهدید های پدر و مادرم گوش میدادم
و بدتر از همه تو جایی مینشتم و برای اینکه دچار اون تهدید ها نشم دنبال راه حل میگشتم اونم با چه ترسی و نگرانی
و همش توی ذهنم اون حرفا میچرخید
یا حتی من چون باورم این بود که پدرم خیلی عصبیه: وقتی از خونه میومد داخل دقت میکنم ذهنم خیلی فوری عصبی بودن پدرم رو داشت میساخت و انگاری پدرم اومده و منو دعوام کرده درحالی که این اتفاق نیوفتاده بود
یا مثلا این باور رو دارم که میگم پدرم وقتی منو با گوشی ببینه دعوام میکنه، به محض اینکه من دستم گوشی باشع و پدرم بیاد داخل فورا توجهم میره به دعوا کردن پدرم و انگاری واقعا منتظر اینم که منو دعوا کنه « اونم نااگاهانه»
یا وقتی خلاف گفته پدر و مادرم پیش برم ذهنم فورا عصبی بودن پدر و مادرم رو جلوی چشام میاره « یعنی واقعا خیلی عالی تجسم ناآگاهانه میکنم که خودمم در عجبم» و این اتفاقات برام رخ میده
یا اینکه با جنس مخالف صحبت کنم اصلا هیچی نمیشه اما ذهنم تصور میکنه و توجه میکنه به دعوا کردن پدرم در مورد این قضیه،
و….
هزاران تا مثال از این قبیل که وقتی من به این دعوا پیش خوردم و دنبال راه حل گشتم خداروشکر بهتر فهمیدم خودمو، و اینکه چطور توجه میکردم اونم خیلی زیرکانه که اصلا خودمم نمیدونستم
میدوتی استلد جان شما گفتی یه مسیری هست بین شنیدن و درک کردن
و این موضوع واقعا با پوست و جانم میپذیرم، کاملا درست میگی
من قبلا خیلی شنیدم اما چند روز پیش درک کردم و امیدوارم این قضیه رو درست کنم
خداروشکر الان وقتی که اتفاق ناخواسته یا اینکه ذهنم شروع به تجسم ناخواسته میکنه من خودمو به چیزی سرگرم میکنم « مثل اینکه بچه رو سرگرم میکنی /ههههههه»
حالا وقتی اینارو بررسی کردم بیشتر مطمعن شدم که من خودم خالق زندگیمم
یعنی من توجه میکنم و احساس ایجاد میشه، اون احساس یه فرکانس ارسال میکنه که جهان طبق اون فرکانس به من جواب میده»
تصمیم دارم به امیدخدا اول این موضوع رو با جان و دل قبول کنم و برای خودم منطقی کنم که حسنا جان تو هستی که زندگیت رو خلق میکنی ــ
و بعد از اینکه این موضوع رو قبول کردم برم به سمت اون باورهای مخرب بالایی که بتونم آزادیم رو بدست بیارم « آزادی مکانی و زمانی»
تا اینکه بتونم هر وقت تصمیمی گرفتم بدون موانع انجامش بدم، برم بسمتش، از چیزی و تهدیدی نترسم، و مثل دختر شجاع زندگیم رو زیبا و زیبا تر کنم
« نمیدونم چرا یه حسی درونم بهم گفت اینجا این موضوع رو بنویسم اما انگار یه ردپاییست برای امید دادن بهم»
خداروشکر،،،، خدایا مرسی که تونستم باورهای مخرب رو پیدا کنم
کافیه روش کار کنم و این زنجیر های ذهنی رو قطع کنم تا زندگی زیبایی رو خلق کنم
به نام الله یکتا
سلام به استاد عزیز
خدارو صدهزار مرتبه شکرت که امروز هم روزی فوقالعاده به من هدیه کرد
از ابتدای صبح اتفاقات جالبی پر از خنده و شادی رو دارن تجربه میکنم به لطف خدا و هر روز برای من اینجوریه
خدایا شکرت که امروز هم میتونم توی سایت فعالیت داشته باشم و با احساس عالی دارم این فایل رو گوش میدم
اما در بدو گوش دادن به این فایل یاد ی مسأله ای افتادم که با استفاده از همین آموزه ها و با استفاده از شناسایی ذهن تونستم به راحتی حلش کنم و نه تنها اون مسأله که ظاهرن قابل حل نبود تونستم کنترلش کنم بلکه کلی کار انجام دادم که باعث پیشرفت و یقین و امید در من شد
یعنی زمان شروع اون مسأله که باید حل میشد
ی احساسی بهم میگفت نمیشه چطوری و از این حرفا
به خودم گفتم این مسأله و این نجواها رو باید ی طوری مدیریت کنم
و به خودم میگفتم تنها چیزی که لازمه باید وقت بخرم در عین حال احساس خوبم رو نگهدارم و ندارم قدرت بگیره ندارم ذهنم بره سمت اون چیز بده
و کلی کار میکردم و کلی از کلامم استفاده میکردم برای جهت دهی به ذهنم
و در آخر ی ایمانی در من زنده شد ی انرژی رو احساس کردم که کلی کار بعد اون انجام دادم با استفاده از اون تضادی که خودم برای خودم درستش کرده بودم .
یه شب به خودم گفتم انتخاب کن میتونی غرق بشی یا میتونی احساس خوبی در خودت نگه داری و این احساس خوب در آینده هم زندگیت رو رقم میزنه
و دیگه سر نخ رو گرفتم سرنخ این بود که به اون اتفاق تمرکز نکنم نذارم ذهنم بره سمتش
و میخوام اینو بگم استاد این نیست که مسأله ای برای من توی این مسیر پیش نیاد بلکه مسأله های که پیش میاد رو با استفاده از قانون جوری حل میکنم که بهم احساس توانایی بده
من به شخصه مسأله های رو بهش خوردم و به راحتی هم خودم رو عبور دادم هم خانوادم رو که اگه دیدگاه توحیدی نداشتم اگه آگاهی های این سایت رو نداشتم به راحتی من رو در هم میشکست
به خودم میگم همیشه این چیزی نیست که من رو بشکنه یا نابود کنه بلکه این مسأله باعث رشد من میشه
یادمه رفته بودم ی معامله ای با برادرم انجام بدم خوب ایشون خیلی آدم محترم با عذت نفس موفق خوش برخورد و خیلی آدم حسابگر و واقعا توانایی مدیریت مسایل مختلف زندگی رو من در ایشون دیدم
هم زمان ساختمون میسازه
هم زمان مدیریت میکنه کسب و کار گسترده ای که داره
هم زمان مدیریت میکنه خونه خودش و پدر رو
و واقعا خداونده که انرژی در ایشون جاری و کارهاش رو مدیریت میکنه و ظرفیتش رو داره
خلاصه ما رفتیم ی معامله ای کنیم
من دیدم اون موقع ی مبلغ قابل توجهی بود برای من
پدرم گفت میثم چقدر کم از فلان مبلغ حرف بزن
ی لحظه تخت تاثیر قرار گرفتم پیش خودم فکر کردم من مبلغ بالای دارم میدم
و سریع خودم رو جمع کردم .گفتم حالا که اینجوری شد سری بعدی با مبلغی خیلی بالاتر میام
حالا سری بعدی ی معامله جای دیگه کردم که مبلغش تقریبا سه برابر اون مبلغی بود که پدرم گفته
و دیگه چیزی به اون نگفتم و توی ذهنم گفتم ببین چطور جور شد و از کجا نشأت گرفت
حالا میتونست اون حرف منو خورد کنه ادامه بهش بدم
و میتونست این اتفاق برام بیوفته که خانواده خوشحال بچه ها خوشحال خودم خوشحال باشم
پس من همیشه راه احساس خوب رو انتخاب میکنم و این به من کمک کرده شرایط نادلخواه به نفع من باشن
یادمه توی همه گیری اون بیماری
به جای پس انداز کردن خورد و خوراک و دارو و الکل و ماسک برای خودم خداوند بهم میگفت که بهترین راهه برای کمک کردن به دیگران و انجام میدادم و چقدر من بزرگتر شدم چقدر احساسم خوب شد
جالبه کسایی هم که احساس میکردم با من دشمنی دارن توی اولویت بودن
و این باعث شد خیلی اعتماد به نفسم بالا بره
به نام خداوند مهربانم خدایی که ساعت نمیشناسه هر ساعتی از شب و روز باشی هدایتت میکنه فقط باید بدونی فرکانست چیه و با خودت چند جندی
خدایا صد هزاران مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
سلام به استاد جان جانانم و مریم عزیزم
شاید موضوعی که میخوام تعریف کنم با این
فایل تطابق نداشته باشه اما دوست داشتم بنویسم اولا ردپا برای خودم باشه و بعد هم شاید برای دوستانم خوب باشه
از ایمان و هدایت و عمل کردن به قوانین و هدابتها رو فهمیدن و عمل کردن و مدارت بالا رفتن میخوام براتون بنویسم
دختر دومم چند روزه پیش چون تازه گواهینامه گرفته موقع رانندگی خاموش کرده بود با باباش یکم بحث شده بود بین این دو عزیز
و یه هفته میشه دخترم خیلی اذیت بود یکمم حساسه و با ما قهر بود
و خیلی خودمون ناراحت بودم چرا ابن رفتار رو داره همش از کلمه چرا استفاده میکردم کاملا استفاه بود
در این مواقع باید از کلمه چگونه استفاده کنیم چون گفتن اون کلمه باعث میشه راهها برات باز بشه و خداوند هدایتت میکنه به مسیر راحت تر
تا امشب باهاش صحبت کردم و دیدم خیلی عصبیه سریع سکوت کردم و اومدم تو سایت و رفتم عقل کل البته ناگفته نمونه همه رو هدایت خداوند میدونم و سپاسگزارش هستم
قشنگ دستمو گرفت برد کامنته یکی از دوستان نازنینم حالا ببینبن چه هدایت قشنگی الله اکبر
اون آقای عزیز با دخترش به مشکلی خورده بود و میگه انگار خداوند به من گفت اون بچته چی میشه بری بگی ببخش من اشتباه کردم بعضی اوقات ما بزرگترها اشتباه میکنیم بعد از خوندن کامنتش
من سریع بهم تلنگر خورد و به خودم گفتم آره این هدایته ، منی که دارم روی خودم و باورها و رفتارم کار میکنم باید قبول کنم که اشتباه کردم و اون بچه منه
و سریع رفتم بغلش کردم و و بوسیدمش و گفتم بخش دخترم حتما تو ناراحتی و عصبانی ما هم اشتباه کردیم ما رو ببخش و کلا صلح شد بینمون و با احساسه خوب و آرامش رفت خوابید
من از خداوند صد هزاران مرتبه تشکر میکنم که منو هر لحظه داره آگاهتر میکنه در این مسیر زیبا و با هر قدم برداشتنم با ایمان مسیر رو برام روشن تر میکنه
خدایا برای امشبم برای آگاهیهابم برای هدایت و حمایتت برای درک این قوانین برای رفتن به مدار بالاتر برای تغییر باورها و افکار و رفتارم برای تغییر فرکانسهایم صد هزاران هزار مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
استاد دوستتون دارم در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خداوند یکتا
سلام به استاد عزیزم بابت این لایو فوق العاده
من قبل از جنگ ایران و اسرائیل قالب سایت داشتم روش کار می کردم و موقعی که پابلیش کردم قالب جدید، فرداش کل نت هارو قطع کردن.
این اتفاق باعث شد ورودی سایتم چند برابر بشه به دلیل اینکه هاست سایتم ایران بود نه خارج.
این اتفاق باعث شده سایت من روند صعودی رو تا همین الان داشته باشه تا همین امروز خداروشکر.
از توی دل جنگ میشه نعمت های خدارو کشید بیرون واقعا.
ممنونم
به نام خالق یکتا
وبا یاری مولایم امام زمان مربی مهربانم مینویسم
سلام استاد جان امیدوارم حال دلتون عالی باشد
دیروز اتفاقی برام افتاد طبق قوانین خدا من بهش میگم معجزه ی زندگیم ودلم میخواست راجبش بنویسم اما میگفتم کجا بنویسم واسه کدوم کلیپ کامنت بزارم قلبم میگفتم بزن روی این کلیپ و واقعا هم درست میگفت
قبل از اینکه قضیه دیروز 8/15 تعریف کنم میخواستم ازتون راجب این لایو تشکر کنم
استاد من این لایو تو زمان جنگ و زمانی که در پرسهی کنکور بودم تو یکی از کانال ها وقتی حالم خیلی بد بود واشک میریختم بهش برخورد کردم وخدا میدونه چقدر بهم کمک کرد من در دوران جنگ تنها ویسی که گوش میدادم همین حرف های شما بود شاید بارهای بار گوشش دادم
ماجرا از این بود کا ما در منطقه ای از استان اصفهان زندگی میکنیم که صنایع وجود داره وکلی ابزار های جنگی ساخته میشد و فضای خیلی ترسناک تر از محیط های شهر های دیگه داشت وبارها مورد اصابت حمله قرار گرفت و ترس خیلی عجیبی تو وجود تک تکمون به وجود امده بود خیلی ها داشتن شهر تخلیه میکردند هر لحظه تلوزیون. روشن بود ومن هم وجودم پر از استرس بود بارها موشک را بالای حیاط خونمون در فاصله خیلی کم به طوری که همه اجزایش معلوم بود دیدم شب ها بخاطر نزدیکی خونمون به صنایع با صدای انفجار ولرزش شیشه ها از خواب بیدار میشدیم و این باعث کابوس های پشت سر هم من شد اما یه روز صبح بیدار شدم ساعت 6 صبح بود گنجیشک ها را دیدم که چقدر آواز میخوانند رفتم تو حیات دیدم چجوری تو اسمان پرواز میکنند لانه شون که تو آجر ها بود نگاه کردم دیدم چجوری به زندگیشون ادامه دادم با خودم گفتم شیوا یعنی تو کمتر از این پرنده هایی که داری به فرار و مخفی شدن و رفتن جای امن فکر میکنی ببیین این پرنده ها اصلا به موشک ها توجه نمیکنند دارند زندگی میکنند بعد گوشیم برداشتم از تمام کانال های خبر امدم بیرون و از خودم ویدیو گرفتم وراجب قشنگی ها حرف زدم راجب پرنده ها و به خودم تو ویدیو میگفتم شیوا ببین به جای اخبار این ویدیو ببین وکلی حرف دیگه… وتو این مدت هر وقت وسوسه میشدم برم پای اخبار این ویدیو میدیدم و تمام وجو م گذاشتم روی کنکور تو اون موقع بابام تهران بود باید بر میگشت تو مسیر از پشت سر وجلو ماشین های مختلفی از اسمان زدند وقتی با بابام تماس گرفتم وقتی شرایط گفت ترسی وجودم گرفت اره اون موقع ادم نگران میشد قلبم تند تند میزد من داخل اتاقم بودم وداشتم واسه کنکور میخوندم شروع کردم به گریه کردن دست خودم نبود تنها اسمی که به زبانم میآمد اسم حضرت رقیه بود به اون حضرت متوسل شدم وگفتم تو بیشتر از هر کس میدونی پدر برای یه دختر چه حکمی داره لطفا از بابای من هم مراقبت کن بعد اشکام پاک کردم و گفتم نباید تو این فرکانس به مونم یه ایه از قران داخل اتاقم بزرگ نوشتم که( شما خودتان سرنوشتان خلق میکنید) الان یادم نمیاد دقیقا چه جمله ای نوشتم ولی شبیه این جمله بود بد بلند شدم ویدیو هایی که بابام فرستاده بود حذف کردم وگفتم هیچ اتفاقی نمیافتد الان که یادم میاد اون موقع متوجه چیزی شدم انگار روحم اون موقع باز شد چیزی که باعث شد من از اون فرکانس بیام بیرون روی سجاده روبه روی قبله داشتم از خدا یاری میخواستم نمیدونم چجوری شد اما این آگاهی تو وجودم جریان یافت اون موقع ایه ای از قران که خدا به حضرت نوح گفت تو با فرزندت رابطه ای نداری از جاهلان مباش وحرف های استاد که میگفت شما تو زندگی حتی فرزندتان تاثیری نداری دانه دانه تو وجودم جریان یافت اما اون بار واسهی اولین بار متوجه شدم که من یه روح جدا یه وجود جدا نمیدونم اون چیزی کا اون موقع فهمیدم با کلمات قابل وصف نیست ولی واسه اولین بار فهمیدم من وابسته به هیچ وجودی نیستم تا قبل از ان فکر میکردم من بدون وجود بابام یا هرکس دیگه ای که دوستش دارم میمیرم اما اون موقع به آگاهی رسیدم و وجو م آرامشی گرفت که قابل وصف نبود نمیدونم انگار متوجه شده بودم وجود من ماندن من. روی زمین بستگی به بابام نداره میدونید الان اشک تو چشمام که این حرف مینویسم اما اون موقع نمیدونم چیشد که کاملا وجودم همه چیزم جدا از هر کسی روی زمین حس کردم نمیدونم آگاهی ان روز واقعا عجیب بود ولی میدونید دیگه نترسیدم دیگه ذهنم از هیچ اتفاقی نترسید دیگه ذهنم مرگ بابام برام نساخت ذهنم ساکت شد اونقدر ساکت که نمیتونم الان وصفش کنم قلبم اروم شد گفتم خدایا هر اتفاقی که تو رقم بزنی من راضیم الان نمیدونم چجوری اون موقع این حرفا را زدم اما خیلی راحت به زبان اوردم نه از صدای بمب نه از نگرانی پدرم خبری نبود نشستم پای درسم خداراشکرت واسه هدایتت خداراشکرت واسه آگاهیت خدایاشکرت واسه اون آرامش واسه اون روز
راستی خدایا شکرت بابام سالم برگشت ومن اون موقع هم خدا را شکر کردم
بعد شهرمون ترک کردیم رفتیم خانه مامان بزرگم اونجا شهر آرامی بود اونجا در خانه مامان بزرگم همه دایی هام بابام هرکدوم شده بودن متفکر که اگه اینجوری بشه اونجوری بشه چیکار کنیم و کلی حرف دیگه این شبکه خبر همش روشن و کل روز باور کنید صحبت از جنگ بود هر دفعه یکی یه خبری میگفت دوستام درس ول کردن گفتن معلوم نیست زنده باشیم یا نه ولی من اون موقع با این لایو روبه روشدم وبارها گوشش دادم حتی سر سفره که تلوزیون روشن و همه راجب جنگ صحبت میکردند من تو گوشم این ویس و ویسی که گفته بودید نمیدونم این ویس کسی میشنوه تو ایران یا نه را بارها گوش دادم اون موقع این حرفا ها قوت قلب من شد وبه هیچ ماجرایی توجه نکردم تو یه لایو یکی از استاد هام میگفت سنگرتون پیدا کنید وکار خودتون درست انجام بدید سنگر من هم کتابم شد از 6 صبح تا نصفه شب تو شرایطی که دیگران حواسشون به جنگ بود من روی خودم تمرکز کردم من کنکور دیر شروع کردم وجنگ برای من شد نعمت من از خدا میخواستم کنکور عقب بیافته خدا شاهده هیچ وقت فکر نمیکردم یه اتفاقی بیافته وکنکور عقب بیافته جنگ واسه من شد فرصت نه ترس واسه من شد یه راه واسه رشدم نه فرار من هیچ وقت آرزوی جنگ نکردم اما من به جنگم توجه نکردم اون موقع که همه میگفتند این جنگ تا کجا میره و.. من فقط حواسم روی درسم بود و اصلا نفهمیدم چطور گذشت وتندی صلح شد خداراشکرت
اما دیروز من دلم میخواست کاری شروع کنم پول داشته باشم درآمد کسب کنم من رشته روانشناسی میخونم دوست داشتم مشاور بشم اما نمیدونستم چجوری تو ذهنم این کار بود اما راهش نمیدوستم یه شب نماز عشا را که داشتم میخوندم گوشیم زنگ خورد بعد نماز تماس گرفتم یه استادی میگفت دانشجو ها بعد ماها دوباره دوره تربیت مشاورمون باز شده من اون موقع خداراشکر کردم اصلا نمیدونستم تو این دوره چیه چجوریه من هر دوره ای که میخواستم بخرم کلی راجبش تحقیق میکردم کلی رضایت میدیدم اما این بار قلبم میگفت این دوره را بخر قیمت دوره 4 ملیون خورده ای بود و گفت شما میتوانید با دومیلیون نهصد بخرید اونجا خداراشکر کردم اما هزینش باز برای من زیاد بود گفت کسایی که از دوره های قبلن ما فرهنگیان و.. خرید کردند 300 تخفیف دارند قیمت شد 2 ملیون ششصد اما اونجا تایپ کردن دومیلیون شصد و من فکر کردم دومیلیون 60 هزار تومانه من با پولای پس اندازم یک ملیون 700 خوردهای داشتم 300 تومانش برای هزینه هام میخواستم و فقط 1500 داشتم گفتم چیکار کنم پیام دادم گفتم میشه بقیشو چند روز دیگه جور کنم ذهنم میگفت چجوری تا چند روز دیگه جورش کنی گفتم خدا بزرگه یه جور جور میشه بعد چند ساعت جوابم داد گفت میشه خداراشکر کردم و خوشحال شدم ولی باز تو فکر بقیه پول بودم علاوه بر اون شهریه باشگاه هم بود که بابام به کارتم واریز کرده بود گفتم چجوری بدمش واسه شرایطی نمیتونستم از خانواده ام بخوام رفتم پول عیدم پیدا کردم دیدم 700 دارم 400 برای باشگاه گذاشتم گفتم خداراشکر 300 ان ماند به ذهنم رسید این 300 به داداشم بدم و ازش 500 بگیرم تنها کسی بود که به ذهنم رسید ازش درخواست کردم حرفم قبول کرد و خدا شاهده برام 600 زد بجای 500 وخیلی خوشحال شدم وخدارا شکر کردم من بعدش 2 ملیون 60 واریز کردم وعکسش براش فرستادم بعد بهم پیام داده بود که ببخشید من اشتباه کردم گفتن دوره را به هیچ وجه نمیتونید درچند روز پرداخت کنید ومن خندیدم گفتم چک کنید من پول دوره را همش دادم بعد بهم گفتند نه عزیزم این دومیلیون ششصد نه 60 اونجا دو دل شدم و گفتم خدایا چجوری من 600 بریزم اصلا کاش نمیخریدم دیگه پیامی ندادم گفتم خدا بزرگه فرداش تو دانشگاه تو فکرش بودم به دوستم راجبش گفتم ارزش خرید داره گفت اره و این بهم گفت منم میخواهم بخرمش باورتون نمیشه همون موقع دیدم توی دوره شرایط هست که اگه با دوستت خرید کنی 600 تخفیف میگیری گفتم این شرایطم داره گفت خیلی خوبه باهم میخریمش اینقدر خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت جورش کردی برام رسیدیم به ظهر بعد نماز ظهر تو ذهنم بود کاش دوباره بهش بگم واسه دوره کاش بخواهدش به ثانیه نکشید خداشاهده بدون اینکه به زبان بیارم دختره گفت راستی بیا دوره مشاوره را بگیریم و چقدر من اون موقع حالم خوب شد به پشتیبان پیام دادم گفتم دونفره میگیریم 600 تخفیف بهمون بدید بهم گفت نه عزیزم اگر دونفر به غیر از خودت معرفی کنی 600 میگری الان میشه 300 وفقط یه نفرتون میتوانید استفاده کنید یا نفری 150 باز خدایا شکرت طوری نیست 150 جور شد بعد دوره را برام فرستاد وگفت طوری نیست تا جمعه واریز کنید وچند روز وقت داد خدایا شکرت چند روز بهم مهلت داده شد فرداش دوستم زنگ زد گفت خانواده ام اجازه نمیدند ناراحت شدم اما گفتم طوری نیست یه جوری جور میشه خدا بزرگه خدا کمکم میکنه وباور داشتم پولش جور میشه دوروز بعد دوستم زنگ زد گفت نمیدونم چیشد مامان بابام گفتند نه بعد یهو امروز بهم گفتند برو بخرش اصلا نفهمیدم چرا یهو نظرشون عوض شد اینقدر خوشحال شدم پریدم تو هوا گفتم خداراشکرت بابام گفت چت شده دختر خیلی خوشحال بودم ومیدونستم قوانین خدا کار کرده الان فقط باید 390 واریز میکردم تو یه کارتم 350 داشتم تو یکی 105 تومان گفتم 300 از یکی میزنم 90 از کارت دیگم امدم 300 بزنم گفت مبلغ کارتون کمه نمیشه زد گفتم خدا به کی رو بزنم فردا جمعه است آخرین روز بعد گفتم خدایا من فقط از تو میخواهم نه بندت بعد یهو به فکرم رسید اون 100 تومان بزنم به کارت که 350 توشه وبعد 390 بزنم نمیدونم چیشد اما باورم نمیشد واقعا 390 واریز شد خیلی تعجب کردم بارها عکس ارسال فیش دانلد کردم نگاهش میکردم که با پول خودم جور شد من اون روز باورم نمیشد به تونم با پول تو کارتم این دوره را بخرم اما خدا اینقدر قشنگ بهم کمک کرد که قابل وصف نیست الان حس میکنم ایمانم قوی تر شده با خودم میگفتم چه فایده ای داره این همه نوشتن و وقت گذاشتن اما الان تو وجودم حس خیلی قشنگی دارم امروز جمعه است دوره برام فعال شده خدایا شکرت بقیشم به تو میسپارم
تو هدایتم کن
تو مسیر نشانم بده
خدایا شکرت که هستی
خدایا شکرت که هوامو داری
دوست دارم دوست دارم
ممنون واسه کسی که وقت گذاشت کامنت من خوند ممنون
خدا را صد مرتبه سپاس
سلام به استادعزیزودوستان سایت من یک سنگ کارساختمان هستم به طوراتفاقی بااستادآشناشدم وحرفهای که استادمیزدبه دلم نشست من اون موقع ازنظرروحی خیلی افسرده بودموازنظرکاری خیلی کسی منونمیشناخت ودرامدخوبی نداشتم واین همین جورادامه داشت تازمستان سال گذشته که تصمیم روی خودم کارکنم وبه گفته های استادگوش بدم وبه طرزمعجزه آسای همه چیز تغیرکردالان که دارم مینویسم من ازنظرکاری چندتاکاربزگ دارم 10تاشاگرددارم ودستگاه سنگ بری که من دارم توی این شهرهیچ کس نداره ولوازمهای که دارم درنوع خودبهترین هستن وازنظرروحی وجسمی مثل یک نوجوان انرژی وحال خوب دارم وکلی اعتبارکه توکارمن خیلی مهمه دارم خداروشکرخداروشکرکه من روهدایت کردی بازهم استادسپاس گذارم ازشما وتمام بچه های سایت پیروزوسربلندباشید
به نام خداوند بخشنده و مهربانم سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
امروز رفتم خرید برای مغازه ام و از خداوند خواستم که هدابت کنه در زمان مناسب و مکان مناسب باشم و خداوند هم قشنگ با قدرتش منو برد پیش انسانهای خوب و مهربان و قیمتهای عالی
و راحت بودن اذیت نشدم چانه نزدم خودشون قیمت رو پایین میآوردن
چون به قدرتش سپردم
و کلی فراوانی و ثروت دیدم و انرژی گرفتم و خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر کردم
وقتی باورش داری فراوانی و قدرتشو برات معجزه میکند من عاشقتم ای خدای خوبم
باور کنین لذت بردم از این خرید امروز که واقعا قدرتشو دیدم کنارم بود با من بود میگفت اینجا برو اونجا نرو
استاد ممنونتم که یاد گرفتم ازتون دیدگاهمو مثبت کنم عجله نکنم و به او بسپارم
الهی شکرت سپاسگزارتم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
گرنگهدارمن آنست که من می دانم
شیشه را دربغل سنگ نگه می دارد…
سلام خدمت استاد عزیزم و خانواده ی دوس داشتنیم.
امشب یه اتفاقی افتاد که منو تشویق کرد بیام بعد مدت ها کامنت بنویسم،البته قبلش احساس کردم به شنیدن این فایل نیاز دارم، اول گوش کردم و بعد دارم این کامنت رو مینویسم…
من نقاش پرتره هستم و اینستاگرام فعالیت میکنم و امشب سر یه سوتفاهمی که ایجاد شده بود سر موضوعات سیاسی به پیج من گیر دادن و خلاصه مجبور شدم یه سری از پست هام که خیلی خوب هم دیده شده بودن پاک کنم…
و چقد دوباره قانون برام مرور شد ،به هرچیزی توجه کنی از جنس همون وارد زندگیت میشه، سر اینکه چقد این مدت از افراد شنیدم که بهت گیر میدن وازاین صحبتا ومن ناخوداگاه ذهنم درگیر این حرف افراد شده بود و امشب اتفاق افتاد ،این داستان بیشتر برام واضح کرد که به هرچیزی توجه کنی ازجنس همون میاد توو زندگیت…بعد اینکه اون تماس تلفنی رو قطع کردم همش حرف شما توی دوره 12 قدم توو ذهنم میچرخید که میگفتید اگه دارید رو خودتون کار میکنید هرررر اتفاقی که میفته به نفع شماست …و تاکید میکردید هررر اتفاقیییی…همش این جمله تون توو ذهنم تکرار و مرور میشد و اون ایه ی معروفی که همیشه میگید ؛ الخیر فی ماوقع
و من الان مصمم تر شدم که باید بیشتر رو خودم کارکنم، خواستههای جدید به خواسته هام اضافه شد و بیشتر فهمیدم که چیو میخوام …
و حتی یادم میومد از صحبتاتون دوباره توی 12 قدم که میگفتید هرکشوری برای خودش قوانینی داره که باید رعایت کنید…اون موضوع اهرم رنج و لذت که توی قرآن هم ازش صحبت شده.
استاد خواستم همینجا دوباره ازتون تشکر کنم بخاطر آگاهیایی که به ما میدید که توو شرایط حساس زندگی بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و از این شرایط به ظاهر ناجالب اعراض کنیم و عبور کنیم…کلی پیام برای من اومد که هرکس بهم ناسزا میگفت و قضاوتم میکرد اما هیچ تاثیری روی من نمیذاشت و داشتم به این فک میکردم که قبلا که پیجم رشد نمیکرد و گاهی اوقات غر میزدم که خدایا چرا نمیشه!؟! الان میفهمم که همه چی در زمان درستش اتفاق میفته ،اگه اون زمان اتفاق میفتاد و پیجم رشد میکرد شاید من اینقد قوی نبودم از پس این مسئله بر بیام…
خداروشکر بخاطر این مسیری که توش هستم ،خداروشکر بخاطر وجود شما توو زندگیم،خداروشکر بخاطر آگاهی ای که ازشما میشنوم و…
حس کردم نیازه این کامنت رو اینجا بنویسم.
بازم یه دنیا ممنون استاد ، عاشقتونم
سلام خدمت استاد عزیزم مریم جان زیبا و دوستان بی نظیرم در این سایت مقدس
من یه مدت بود فایل گوش میدادم دوره گوش میدادم اما حالم تغییر نمیکرد مشکلات داشتم و نمیدونستم آبشخورش کجاست با خودم میگفتم من ک کار میکنم پس چرا درست پیش نمیرم
گام به گام و خیلی دومینویی به این فایل هدایت شدم چندباری گوش دادم حدود 3 بار
بار اول چیزی نفهمیدم چون گوش من عادت کرده بود فایل پخش بشه اما ذهنم جای دیگه پرسه بزنه
من متوجه شدم وقتی که زمان خالی نمیکنم که در تمرکز خالص فایل گوش بدم میخوام همزمان کارهای دیگه رو هم انجام بدم به قول یه فایلی که استاد داشتن وقتی تمرکزت نصف بشه نتیجه کمتر از نصفه میشه
من تمرکز درستی نمیذاشتم انتظار داشتم آگاهی به جسمم و روحم بشینه یا در حال رانندگی بودم یا مشغول به کار دیگه
کمالگرایی هم اینجا باز منو رها نمیکرد الان به این نتیجه رسیدم روزی یکساعت خالص خالص تمرکز کنم و وقتی جهان ببینه من برای این قوانین و آگاهی ارزش قائل هستم زمان میذارم تمرکز میذارم من رو لایق میدونه تا به بطن وجودم بشینن این آگاهی ها
در مورد فایل بگم که واقعا در شگفتم خداوند چطور منو هدایت کرد این قدر دقیق به این فایل تمامی مطالبی که استاد مثال زد من این مدت درگیرشون بودم از گذشته و والدین تا همسر و …
مادامی که به رفتار های بد فرزندم دقت میکنم و به همسرم میگم که چقدر رفتارای بدی داره بازهم و بازهم تکرار میکنه چرا چون کانون توجه من روی بدی های فرزندم و وقتی با احساس درماندگی به همسرم میگم یعنی من قربانی هستم قوی تر از این دو مورد چی هست
زمانی که آرامم در فرکانس عالی هستم و در مسیر دریافت آگاهی ها اطرافیانم بهترین شکل خودشون را به من نشون میدن همسرم عشق میده فرزندم همین طور
در محیط دانشگاه کارهای من به آسان ترین شکل حل میشه اما اما اما زمانی که تمرکز صد درصدی روی آگاهی ها نمیذارم همه چیز کم کم به شکل قبل برمیگرده
چه باور اشتباهی که امان از وقتی خدا بخواد اتفاقا دیشب هم تکرارش کردم در صورتی که کل این صحبت دارع جبرگرایی رو فریاد میزنه خداوند تنها و تنها آن چیزی را میخواهد که با بخواهیم
زیرا جهان برپایه عدالت بنا شده است عدالتی از جنس اینکه آنچه بخواهی به تو خواهیم داد خواسته ما خواسته خود توست از این آزادی عمل بیشتر کجا میشه پیدا کرد؟
در مورد آدم های که هم فرکانس من نبودند و حذف شدند بگم که من با دوستانی در ارتباط بودم که در یک مدار نبودیم من وارد دانشگاه شدم و تمرکزم روی خودم بود به شکل راحت دیگه ندیدمشون
امسال با من تماس گرفتند و خواستن هم را ببینیم باور کنید تمام اون مواردی که من را در رفت و آمد با آن ها اذیت کرد الان رفع شده به طرز عجیبی هم مدار شده بودیم
قبلا وقتی همسرم از سرکار میومد و مشکلات کارش رو مطرح میکرد مدام نگران بودم نکنه از کار بیکار بشه نکنه چیزی بشه الان نه نصیحت میکنم نه ناراحت میشم نه دلسوزی میکنم چون هر ان چیزی ایشون تجربه میکنه نتیجه باورهای خودشه
فقط سعی میکنم آگاهانه کانون توجه خودم را و غیر مستقیم کانون توجه ایشون را به غذای خوشمزه که پختم سفره شام زیبایی که چیدم فیلم خوبی که دیدم گل های زیبای باغچه یا شیرین کاری فرزندم جلب کنم
من ادامه ندادم گوش دادم اما تکاملی نه بخاطر همین این مدت از لحاظ فرکانس میزون نبودم جواب تمام سوالای من تو این فایل بی نظیر بود هر مشکلی این مدت داشتم جوابش تو همین بود انگار استاد با من صحبت میکرده
خدایا شکرت خدایا قربونت برم که انقدر دقیق به من جواب میدی خدایا شکرت برای این فایل
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام و خسته نباشید
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش و گروه تحقیقاتی عباسمنش و آقای عرشیانفر برای اجرای این برنامه ای ارزشمند.
شاید آنقدر انرژی این آگاهی ها مثبت بود که باعث شد فرکانس مردم منطقه خاورمیانه تغییر کند و آتش بس در منطقه شکل بگیرد و خداوند متعال صلح و دوستی را جایگزین جنگ و دشمنی کند و واقعاً هم همین جوری است که استاد عباسمنش توضیح دادن،زندگی ما با فرکانس های خودمان شکل میگیرد و افراد سیاسی کشور قادر به خوشبخت کردن و یا بدبخت کردن ما نیستند و تنها دستاورد جنگ کشته شدن انسان ها و نابودی زیرساخت های کشور میباشد و بودن و نبودن جمهوری اسلامی هیچ تأثیری در زندگی مردم ندارد و این خود مردم هستند که با باورها و فرکانس های خودشان سرنوشت خودشان را رقم میزنند.
واقعاً شادی مردم در سال 1357پس از پیروزی انقلاب اسلامی وصف ناپذیر بود و همان گونه که استاد عباسمنش اشاره کردند جمهوری اسلامی با آرای بیش از 99٪بر حکومت پادشاهی پیروز شد ولی این شادی زیاد برای افرادی که در مدار درستی هستند ادامه دار بود و افرادی که در مدار اشتباهی بودند خیلی زود جشن و شادی انقلاب اسلامی جایش را بر فقر و مشکلات داد و اوضاع برای این دسته بدتر از قبل هم شد و این روند منفی همچنان در زندگی این افراد ادامه دار بوده است.
واقعاً در همین اوضاع و شرایط نیز به خاطر خیلی چیزها میتوانیم شکر گذار الله یکتا باشیم و احساس خوب و شکر گذاری در هر شرایطی ما را به سعادت و کامیابی میرساند.
یا الله شکرت برای صلح حاکم بر کشورم
یا الله شکرت برای سایت استاد عباسمنش.
یا الله شکرت برای وجود سیاست مدارانی با غیرت ایرانی.
سربلند و پیروز و موفق باشید
خدانگهدار.
به نام خالق زیبایی ها
امشب 1404/6/31
سلام استادجان ، سلام بر مریم جون و همچنین سلام بر دوست های دوست داشتنی سایت
من کلا قبلنا همش فایل گوش میدادم و اصلا کامنت نمینوشتم و نمیخوندم اما الان مینویسم شکر خدا ولی کمی در خوندن کامنت ها حوصلم سر میره « و مطمعنن در زمان درستش هم چندین کامنت میخونم، انگاری اولین روز یه کامنت بخونم و فرداش دوتا و…. تا این کار رو بتونم خوب انجامش بدم»
خلاصه بازم خوشحالم که میتونم ردپایی از خودم بجا بزارم تا سالهای آینده خودمو بررسی کنم که از کجا به کجا رسیدم
« واقعا این سایت بینظیره»
برگردم به موضوع خالق بودن
من قبلا که فایل استاد رو گوش میدادم و استاد تاکید داشتن که خودمون رو خالق شرایط بدونیم، من واقعا فکر میکردم که این موضوع رو باور کردم ولی عمیق این موضوع رو درک نکرده بودم
تا اینکه چند روز پیش با خانوادم بدجور دعوام شد و منو از رفتن به شهر دیگه منع کردن، من حسابی ناراحت شدم و اومدم تو سایت سوال در مورد این موضوع پرسیدم « قبلا هم دعوا پیش میومد اما این دفعه انگار خیلی جدی تر و عمیق تر بود»
بعدش که ظهر شد به خودم اومدم و گفتم دختر بیا دنبال ایراد بگردیم، استاد که میگن ما خالقیم اما چرا پدر و مادرم این کار رو با من میکنن؟؟
« البته اینم بگم من تو هر اتفاقی که برام رخ میداد نمیدونستم پایه اون اتفاق یا بقولی چطور خلق کردنم رو نمیدونستم اما فقط میگفتم به ناچار «خودم خلق کردماا، اوووف» ولی عمرا تو قضیه پدر و مادرم اینو نمیتونستم قبول کنم
میگفتم اونا دعوام میکنن
اونا محدودم میکنن
اونا بهم دستور میدن
اونا بهم زور میگن
و….
تا اینکه این اتفاق بشدت ناراحت کننده برام رخ داد و باعث شد من بشینم و در موردش فکر کنم « و الان میگم اون اتفاق یه نعمت بود برام»
خلاصه بعد اون اتفاق که ظهر بود با خودم نشستم و گفتم دختر بیا ببینیم چی به چیه
چرا این اتفاق برای ما رخ میده
تقریبا از اون روز ظهر تا دو روز بعدش فکر و ذکرم این بود که من چه باور مخربی دارم
رفتم بخش عقل کل کامنت بچه هارو خوندم
اومدم فایلهایی که کلا مربوط به این قضایا نبود رو جوری تحلیل کردم که انگار مربوط به این قضیست
در اخر رسیدم بع «/:
اولا من اصلا خودمو خالق شرایط نمیدونستم و تصلا این موضوع رو باور نکرده بودم
دوم فکر میکردم اجازه زندگی من دست پدر و مادرمه
سوم فکر میکردم «یعنی منظورم باورم این بوده» که من نمیتونم از خودم مراقبت کنم و باید مطیع پدر و مادرم باشم
چهارم پدر و مادرم همیشه منو محدود میکنن
پنجم من در هرکاری باید با رضایت اونا پیش برم اگه اونا راضی نباشن امکان نداره من بهذخواسته هام برسم
ششم پدر و مادرم همیشه آدم های خشنی هستن و با خواسته من کاملا مخالفن
هفتم چون من دخترم اختیاری از خودم ندارم
و….
یهو به خودم گفتم دختر تو با این همه باور های محدود کننده خوب معلومه جوابت محدود کنندست
تازه وقتی اومدم توجهمو بررسی کنم که ایا من به این موضوع توجه میکنم یا نه
دیدم اوووو بله خیلی توجه میکردم
میرفتم با خواهرم در مورد بدبختیام صحبت میکردم
به تک تک تهدید های پدر و مادرم گوش میدادم
و بدتر از همه تو جایی مینشتم و برای اینکه دچار اون تهدید ها نشم دنبال راه حل میگشتم اونم با چه ترسی و نگرانی
و همش توی ذهنم اون حرفا میچرخید
یا حتی من چون باورم این بود که پدرم خیلی عصبیه: وقتی از خونه میومد داخل دقت میکنم ذهنم خیلی فوری عصبی بودن پدرم رو داشت میساخت و انگاری پدرم اومده و منو دعوام کرده درحالی که این اتفاق نیوفتاده بود
یا مثلا این باور رو دارم که میگم پدرم وقتی منو با گوشی ببینه دعوام میکنه، به محض اینکه من دستم گوشی باشع و پدرم بیاد داخل فورا توجهم میره به دعوا کردن پدرم و انگاری واقعا منتظر اینم که منو دعوا کنه « اونم نااگاهانه»
یا وقتی خلاف گفته پدر و مادرم پیش برم ذهنم فورا عصبی بودن پدر و مادرم رو جلوی چشام میاره « یعنی واقعا خیلی عالی تجسم ناآگاهانه میکنم که خودمم در عجبم» و این اتفاقات برام رخ میده
یا اینکه با جنس مخالف صحبت کنم اصلا هیچی نمیشه اما ذهنم تصور میکنه و توجه میکنه به دعوا کردن پدرم در مورد این قضیه،
و….
هزاران تا مثال از این قبیل که وقتی من به این دعوا پیش خوردم و دنبال راه حل گشتم خداروشکر بهتر فهمیدم خودمو، و اینکه چطور توجه میکردم اونم خیلی زیرکانه که اصلا خودمم نمیدونستم
میدوتی استلد جان شما گفتی یه مسیری هست بین شنیدن و درک کردن
و این موضوع واقعا با پوست و جانم میپذیرم، کاملا درست میگی
من قبلا خیلی شنیدم اما چند روز پیش درک کردم و امیدوارم این قضیه رو درست کنم
خداروشکر الان وقتی که اتفاق ناخواسته یا اینکه ذهنم شروع به تجسم ناخواسته میکنه من خودمو به چیزی سرگرم میکنم « مثل اینکه بچه رو سرگرم میکنی /ههههههه»
حالا وقتی اینارو بررسی کردم بیشتر مطمعن شدم که من خودم خالق زندگیمم
یعنی من توجه میکنم و احساس ایجاد میشه، اون احساس یه فرکانس ارسال میکنه که جهان طبق اون فرکانس به من جواب میده»
تصمیم دارم به امیدخدا اول این موضوع رو با جان و دل قبول کنم و برای خودم منطقی کنم که حسنا جان تو هستی که زندگیت رو خلق میکنی ــ
و بعد از اینکه این موضوع رو قبول کردم برم به سمت اون باورهای مخرب بالایی که بتونم آزادیم رو بدست بیارم « آزادی مکانی و زمانی»
تا اینکه بتونم هر وقت تصمیمی گرفتم بدون موانع انجامش بدم، برم بسمتش، از چیزی و تهدیدی نترسم، و مثل دختر شجاع زندگیم رو زیبا و زیبا تر کنم
« نمیدونم چرا یه حسی درونم بهم گفت اینجا این موضوع رو بنویسم اما انگار یه ردپاییست برای امید دادن بهم»
خداروشکر،،،، خدایا مرسی که تونستم باورهای مخرب رو پیدا کنم
کافیه روش کار کنم و این زنجیر های ذهنی رو قطع کنم تا زندگی زیبایی رو خلق کنم
خدایا مرسی،،،، استادجونم عاشقتم، واقعا بینظیری،،
امیدوارم همه و همه موفق و سربلند باشیم…