اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ممنونم استاد جانم که از اگاهی هاتون از حال خوبتون از حس خوبتون از لحظاتی که نور خداوند به درونتون میتابه و با این نور همه جا را روشن میکنید
کلماتی که از دهان شما بیرون میاد از جنس نوره از جنس خداونده و برای همینه که هر بار گوش میدیم یک تکه از وجودمون رو بیرون میکشه ، یه لحظه استاپ میکنیم و به خودمون نگاه میکنیم ،نگاهمون به دیگران نیست، بلکه فقط به خودمونه و ترس ها و افکار و باورهای نادرست خودمون رو میبینیم که چقدر به خودمون ظلم کردیم و از خوشبختی دور شدیم
استاد جانم می خوام از خودم رد پا بذارم از عبورم از ترس ها و از مرزها ،جای پای خودم رو بزارم
استاد جانم شما اشاره کردید این مدت زمانی که در اختیار دارید با روزمرگی نگذرونید بیاید و روی خودتون با قاطعیت کار کنید بهونه نیار ،نگو دو تا بچه کوچیک دارم، تو برای این ،اینجایی که خودت رو بسازی ،پس این همه تاخیر برای چیه؟بیا و خودت رو برای تغییرات جهان اماده کن نیروی هدایت همراهته
استاد جان وقتی از فروردین 1401 به شدت رو خودم کار کردم و روی دوره راهنمای عملی کار میکردم بهم الهام شد که باید کارم رو بزارم کنار ،کاری که بعد از 6سال تازه داشت جوانه میداد با کار روی خودم مهرماه به نتیجه رسیدم باید ول کنم و اعلام کردم ولی کنترل ذهن برام خیلی سخت بود در برابر انتقادها و قضاوت ها و اصلا جرات نداشتم که به کسی بگم چرا میخوام ول کنم و یک مدت بعدش باردار شدم و فهمیدم این هدایت الهی بوده که هم شک نداشته باشم و هم راحت رها کنم و هم با خیال راحت رو خودم کار کنم و در واقع جهان من رو اماده تغییرات کرده بود و الان خدا رو شکر میکنم که در کنار بچه هام دارم رو خودم کار میکنم و توی این مدت تغییرات زیادی رو داشتم و تونستم ورودی هام رو کنترل کنم مثلا زیاد بازار نمیرم ماهی بکدفعه و اینکه تو هر مغازه ایی سر نمیکشم سعی میکنم یکی دوتا مغازه برم و خریدام رو انجام بدم و باعث شده ذهنم متمرکز بشه و احساس کمبود کمتر کنم و وارد هر مداری نشوم و در مدار درستی باشم و اینکه رفتن به خونه پدرم و سایر نزدیکان رو هم کنترل کردم چون با زیاد رفتن به جایی وارد مدار اون افراد میشیم و ورودی های نامناسب بیشتر رو دریافت میکنیم حتی به جاهای شلوغ مثل پارک های شلوغ هم نمیرم اینطوری بیشتر در مدار ارامش هستم کلا کنترل بیشتری روی خودم دارم و سعی میکنم اگاهانه از کسی انتقاد نکنم حتی از رفتارهای بچه 3ساله ام انتقاد نکنم و خداییش کار راحتی نیست و باید روی این مورد خیلی کار کنم و بیشترین انتقادی که میکردم از خودم بود ولی به لطف هدایت های الله تونستم با دیدن الگوها انگشت انتقاد رو از خودم بردارم مثلا همیشه از اشپزی خودم انتقاد میکردم ولی وقتی با منطق و دیدن الگو ها دیدم اشپزی من مشکلی نداره و خیلی هم عالیه باعث شد اشپزیم خیلی عالیتر بشه و هم خودم و هم دیگران بیشتر از دست پختم لذت ببرند یا انتقاد در مورد سلیقه و خریدهام و لباسام که همشون برمیگرده به عزت نفس و وقتی این مسایل و کلی چیزای دیگه در موردم خودم حل شد حس کردم شخصیتم داره تغییر میکنه
و اگه در مورد اگاهی ها و هدایت ها و نعمت هایی که وارد زندگیم شدند بیام صحبت کنم باید یه کتاب بنویسم ولی هدف اصلی من که باعث شد من بیام تو این مسیر رو فراموش نمیکنم و همیشه از خدا خواستم من رو مسیر علایقم هدایت کنه ،مسیری که بتونم رشد کنم بتونم ارزش خلق کنم بتونم ثروت خلق کنم ،ازاد و مستقل باشم میخوام تو جهان ردپای من باشه میخوام تاثیر گذار باشم ولی نکته اینجاست که نمیخواد من کاری انجام بدم بلکه خداوند مرا هدایت میکند ،خداوند نام مرا بلند میکند خداوند به من عزت و احترام میدهد خداوند به من رزق بیحساب میدهد من تسلیم اوامر خداوندم ،من تسلیم هدایت های خداوندم من جای پای خداوند رو تو زندگیم دیدم من هزار بار خواسته هام رو گفتم و خداوند اجابت کرده دیگه ایمان اوردم که هدایت منو بر خودش واجب کرده میدونم هر لحظه شیطان هست وجاهایی صدای شیطان بلند شده ولی دوباره هدایت شدم واسه همینه دارم مینویسم چون فراموش میکنم یه وقتایی هر چه رشته کردم رو پنبه میکنم
خدایا یا رب العالمین خودت بهم گفتی خودت بهم الهام کردی که مولانا واعظ بود من او را مولانا (شاعر)کردم عباس منش استاد نبود من او را استاد کردم و مردم را اطرافش جمع کردم و تو هم با من باش ،همانی میشوی که باید باشی
خداروشکر میکنم که امروز هم این فایل لایو در مورد کنترل ذهن و عمل به الهامات و استفاده از فرصتها رو دیدم و شنیدم اگه مصمم و جدی برای تغییر باشم وقت و زمان مناسب برای کار کردن روی خودم هم بوجود میاد و اگه هدف نداشته باشم و تغییر نکنم جهان هم همش دوندگیهای بیهوده رو فراهم میکنه که فقط ضرر و زیانه .
باید کاری کرد هدفی داشت سکون زندگی رو بی معنی میکنه انجام یه سری کارهای روتین و تکراری خسته کنندست و آدم رو به پوچی و بیماری میره بسمت راههای ناخوشایند و گرفتاری پیش میره. غلبه برترس و کنترل ذهن و عمل به الهامات راهکشای پیشرفت هستن هر تضادی که میاد مارو رشد میده اما هرکسی از تضادی که بعدش نعمت هست نفع نمیبره باید قوانین رو شناخت و از اونها بهره جست.
خداوند از طریق قلبمان با ما صحبت میکند و همه ی ما میتوانیم از این الهامات بهره مند شویم اگر باور و ایمان داشته باشیم و به الهامات عمل کنیم
استاد شما بهترین الگو برای ما هستید شما تونستید ایمان و عمل صالح رو به خوبی در زندگیتون اجرا کنید و یک زندگی بهشتی برای خودتون بسازید
واقعاً این درسته که اگر تغییری نکنی جهان با تضادهایی که برات به وجود میآورد تورو مجبور میکنه که تغییر کنی من مصداق این موضوع هستم انقدر ترس ها نگرانی ها اضطراب ها در زندگی بر من چیره شده بودند که من باز هم نمیفهمیدم فکر میکردم زندگی همه همینطوریه و این طبیعیه همه به نوعی این مشکلات و بیماری ها رو دارند هیچ وقت با خودم با دنیای اطرافم در صلح نبودم همش ترس داشتم از بیماری از مرگ از اینکه من بمیرم پسر کوچکم تنها خواهد ماند این افکار بیماری زا باعث شد من افسردگی بگیرم کارم به دکتر و بیمارستان کشید
از دل این افسردگی خیر بزرگی برایم رقم خورد و من با این مسیر زیبا با استاد عباسمنش آشنا شدم
حال و احوال و کل زندگی ام دگرگون شد
خداوند را هزاران مرتبه شکر میکنم که از دل این تضاد و ناراحتی روحی من رو به روشنایی به مسیری که بتوانم بهتر خداوند را بشناسم هدایتم کرد
دیگه اخبار و تلویزیون و کنار گذاشتم کلآ از اخبار جامعه بیخبرم و زمانی که چیز ناجالبی میبینم و میشنوم سعی میکنم آگاهانه توجهم رو از روش بردارم و به چیز قشنگ توجه کنم سعی میکنم که زمانی که مشکلی برام پیش میاد ذهنم رو کنترل کنم و اون چیزی رو که باید از اون مسئله یاد بگیرم و باعث قویتر شدنم بشه توجه کنم
انشاالله خداوند کمک کنه بهتر بشناسیمش قوانین رو درک بکنیم و به دانسته هامون عمل کنیم
72.هفتاد و دومین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
من این فایل قسمت لایو رو تاحالا گوش نداده بودم دانلودش کردم تا گوش بدم ولی قبلش دلیل تاخیرم رو برای رد پای روز 72 مینویسم
من دیروز باید این رد پامو میذاشتم، سرما خورده بودم
و چند تا درس از این سرماخوردگی گرفتم
چند روز پیش من به یکی از نزدیکانم که سرماخورده بود و تقریبا زود به زود سرما میخوره تو دلم گفتم که ببین این فرکانساش درست نیست و رفتارشو توی ذهنم تحلیل میکردم و یه جورایی قضاوت میکردم
قبلا هم قضاوتش کرده بودم درمورد اینکه میگفت همیشه لبای من خشک میشه و من باز خودمو نگه نداشتم و شروع کردم به گفتن اینکه باورت اینه یا توجه میکنی و از این حرفا
در صورتی که من خودم با نصیحت کردن اون فرد داشتم به خود اون موضوع خشکی لب توجه میکردم و هی ادامه میدادم به توجهم
دقیقا بعد این موضوع یه روز بعدش لبای خودم به مدت یه هفته خشک بود و درد داشت
من از این موضوع درس نگرفتم و گذشت
البته هی به خودم میگفتم که طیبه وظیفه تو نیست بیای بگی فلانی تو توجه نکن یا باورتو تغییر بده ،تو فقط روی خودت و باورات کار کن و اعراض کن
بعد اون گذشت و چون درسمو نگرفتم دوباره تکرار شد
همون فرد مریض شد و مادرش هی میگفت که مراقب باش کلاه سرت کن یا چیزای دیگه و من باز شروع کردم تو ذهنم به گفتن حرفایی که یه جورایی قضاوت بود و اینکه باوراش ایراد داره و به زبون نمیاوردم
قبلا به زبون میاوردم ولی جدیدا یه وقتایی حس میکردم تو ذهنم دارم حرف میزنم و متوجهش شدم
فردای اون روز من بیدار شدم دیدم احساس سرماخوردگی دارم
اولین چیزی که پرسیدم از خودم گفتم من که اصلا این روزا سردم نشده یا باد بهم نخورده چی شد یهویی مریض شدم ؟؟
بلافاصله یه صدایی تو دلم بهم یادآور کرد که توجه کردی ببین فکر کن که کجای کارت ایراد داره
یکم که فکر کردم دیدم بله من هم توجه کردم به سرماخوردگی نزدیکانم و سعی داشتم توی دلم قضاوتش کنم
و دو سه روز بود فقط من یکم آبریزش بینی داشتم و اصلا دردی نداشتم خوب خوب بودم
که دو روز پیش رفتم برای نقاشی رنگ روغنم بوم و رنگ روغن و قلمو بگیرم هوا سرد بود و باد سردی داشت من خیلی داشتم از اون هوا لذت میبردم و زیر بارون قدم برمیداشتم که انقدر حالم خوب بود حتی یه ذره آبریزش بینیمم متوجهش نبودم
من برگشتم خونه و سر یه موضوعی که تو دلم یه صدایی میگفت بحث نکن گوش نکردم و با اون فرد دوباره بحث کردم
اون صدا تو دلم انقدر بلد تکرار میکرد با تو نیستم بحث نکن ولی من گوش نکردم و ادامه دادم
دقیقا شب که خوابیدم صبح دیدم حال من بد تر شده
اولش خواستم اون فردو مقصر بدونم و بگم اون مریض بود منو مریض کرد ولی بعد
اونجا بود که باز خدا بهم یادآوری کرد که خودت بودی
تو مسئول همین سرماخوردن خودت هستی
موقع گرفتن درست هست دیگه باید از این اتفاقات که هروقت تو به هر رفتار اون فرد توجه میکنی برای تو هم جریانی شبیه به اون رخ میده الان باید دقت کنی و فکر کنی که درست رو بگیری وگرنه تکرار میشه برات
درس گرفتن از این فرد که بارها داری به تمام رفتاراش توجه میکنی و تا زمانی که توجهتو از روش برنداری ،به شکل های مختلف دوباره برات تکرار خواهد شد
و من دیروز که حالم بدتر بود قشنگ فکر کردم که چه کارایی تو این چند روز کردم و خدا یکی یکی بهم یادآوری کرد تا درسمو ازش بگیرم
1. درس اول این بود که به هر طریقی با هرکسی که از رفتارش خوشم نیاد یا حتی ببینم باورش درست نیست
بهترین کار اعراض کردن باشه که بارها استاد عباس منش گفته که تو قرآن هم هست که خدا گفته اعراض کن
اعراض کنم
2. دومین درسم این بود که من مسئول دیگران نیستم که بخوام چه تو دلم، چه بیام بخوام بهش بگم
که مثلا کمکی بهش کرده باشم
من هیچ کمکی نمیتونم برای کسی بکنم
فقط و فقط روی خودم کار کنم
3. سومین درستم این بود که قضاوت نکنم
هر موقع خواستم کسی رو یا چیزی رو قضاوت کنم
اول به خودم بگم آیا تو اگر با این باور ها بودی امکان داشت از این بدتر رفتار کنی یا عمل کنی ؟ پس تو حق نداری قضاوتش کنی
من دیروز که داشتم فکر میکردم دیدم من خشم داشتم و چند باری خشمم رو کنترل نکردم و این باعث تب و لرز و بدن دردم تو سرماخوردگی شد
دیروز یه چیز خیلی جالبی هم برام داشت که من با همون حالم شروع کردم به رنگ کردن تمرین رنگ روغنم 7 ساعتی کار کردم و حتی یه ذره بدن درد یا آب ریزش بینی نداشتم همین که کارم تموم شد بدنم شروع کرد به درد و …
اونجا بود که یاد حرف استاد عباسمنش افتادم که میگفتن تمرکز بالا وقتی باشه آدم هیچ چیز رو متوجه نمیشه و همه چیز متوقف میشه بیکار که میشی درد خودش رو نشون میده
من خیلی خوشحالم از اینکه خدا بهم این درس رو آموخت و به قول استاد پس گردنی بهم زد که با سرماخوردن بهم یاد بده که اعراض کن
چه درمورد این فرد که بیشترین درگیری روزانه ات بود که هی میپرسیدی من چرا نمیتونم در مورد این فرد با خودم به صلح برسم ؟؟؟؟ و یا درمورد هر فرد یا چیز دیگری
دلیلش اعراض بود
الان که نوشتم دلیلش اعراض بود یه انرژی تو بدنم حس کردم یه جور آزادی انرژی
خدایا بی نهایت سپاسگزارم که این درس رو بهم یاد دادی
از این به بعد سعی خودمو میکنم تا این درس رو همیشه یادم باشه و اعراض کنم و توجهم رو به زیبایی ها و حرف زدن با خدا بدم
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم
حالا دیشب میخواستم بیام بنویسم رد پام رو گفتم صبح مینویسمش
ولی چون تعهد داده بودم، که هرچی بشه من قرآن رو میخونم و تمرینایی که استاد گفته رو تو دفترم نوشتم روزانه باید انجام بدم
و گفتم خدایا کمکم کن بلند بشم قرآن بخونم
و به طرز شگفت انگیزی یهویی بلند شدم و دو صفحه قرآن روزانه ام رو خوندم و تمریناتم رو انجام دادم و خوابیدم و صبح حالم خیلی فوق العاده بود
باید این درس رو میگرفتم تا بدنم خود به خود شروع به بهبود کنه و سپاسگزارم مجدد از خدای خوبم
سلام به بهترین وعالیترین استاد و خانم زیباروی مریم جان و خانواده بزرگ سایت استاد عباسمنش
تمام این کلیپ صحبت از الهامات وبرخورد با تضادها رو معرفی میکنه،نمیخام از بیماری صحبتی داشته باشم،اما بسیاری از الهامات می آیند و به ما گوشزد میکنن که الان وقتشه از این وضعیت خودتو رها کنی بفکر تغییرات خودت باشی به نوعی دنیا داره بسمتی حرکت میکنه که همه ی انسانها دارن غربال میشن،وباید از این سرن شدگی وغربالگری،جایگاهی فراتراز اکنون نصیبت بشه،ساختن باورهای عالی منطق میخواد فقط حرف زدن کافی نیست براش دلیل و برهان بیار،برای ذهنت دلیل منطقی بیار،راه حل تمام مسائل تغییر شخصیت هست. وعدم ترس داشتن از شرایط،عامل رشد و تغییرات میشود،هم تضادها وهم الهامات می آیندشاید نقطه عکس هم باشند اما جفتشون میان که تو رو ومدارهاتو ببرن بالا,تا با فرکانس بالا رویه ی زندگیتو عوض کنی،وغربالگری یعنی این،و این غربالگری اختلاف سطح ها رو در جهان مشخص میکنه،مثال استاد در مورد الهامات که اولین استادی در ایران بود که فایلها و کلاس هارو بصورت مجازی برقرار کرد و بسیار موفق شد همچنین تصمیم به مهاجرت گرفت با این حال که شرایط مالی بسیار ایده آل داشت،بسیاری از الهامات می آیند تا غربال وسرن شویم، من و همسرم مدتی بود بفکر خرید لوازم جدید منزل و تغییر دکوراسیون بودیم حدود3ماه همیشه میگفتم باید بریم بخریم اما هیچ حرکتی انجام نمیشد فقط راجب بهش حرف میزدیم،قبلا به ما الهام شد اما ما به الهامات گوش نکردیم،طوریکه یکی از لوازم چوبی ما حشرات ریز وحالت شپش زدگی گرفت،وگفتم تو این وضعیت که همسرم تمام خونه رو آب جارو کرد پتوهارو شست پرده ها رو تمیز کرد این چه تضادی بود که باهاش برخورد کردیم،این تضاد همون الهامات چندماه پیش بود که بهش توجه نکردیم والان در تضاد خودشو نمود پیدا کرد و باعث شد تمام اون وسایلهای قبلی جاشونو به لوازم جدید بدن،وما هم حال دلمون خوب باشه واز زندگی لذت ببریم،تضادها میآیند تا رویه ی قبلی و تکراری رو تمام کنیم همونی که مدتها درگیرش بودیم وبهش عادت کردیم،اما عملگرا بودن باعث رشد و پیشرفت در مسیر زندگانی میشه،ممنونم از استاد بابت فایل انگیزشی بسیار عالی،
همینکه حالتون خوبه و عالیه منتظر اتفاق های عالی تر باشید
خدا رو هزاران بار شکر بابت وجود چنین قوانین تغییر ناپذیرش
رمز و رازی در کار نیست
هیج چیز جادویی در کار نیست هیج چیز تصادفی وجود نداره همه چیز براساس قوانین جهان هستی رخ می دهد
وفتی که تغییر میکنی افکارت تغییر میکنه همه چیز تغییر میکنه
و مدارت هم تغییر میکنه
در مورد کنترل ذهن از زمانی که همسفر شدم در این سفرنامه و 72 روز هست که دارم خیلی نسبت به قبل تر متعهد تر و جدیتر روی خودم و ذهنم کار میکنم
و اگاهانه عمل می کنم
به اگاهی های بیشتری رسیدم
و اکنون که متعدتر شدم و از هر فرصتی استفاده میکنم نه فقط با زبانم با عملم
و فقط تمرکزم رو بزارم روی خودم و اره برای من هم شرایط پیش امده که ساعات بیشتری رو تمرکز کنم روی خودم و هدفم
امروز روز دوم ماه رمضان هست و این موهبتی عالی است چون که زمان بیشتری دارم و از طرف دیگه ایام عید نوروز هم داره میرسه
و می توانم خیلی بهتر روی. خودم کار کنم و بابت این موهبت عالی خداروشکر میکنم
تو خودت تغییر کن به مشکلات دیگران کاری نداشته باش تو خودت روی ذهن خودت کار کن جهان واکنشی متفاوت می دهد
راستش وقتی فکر می کنم به ماه رمضان
میبینم که خدواند هم بارها به ما گفته از طریق همین ماه رمضان ولی ما تو این سالهای عمرم فقط درگیر حاشیه هایش بودم درگیر چی بخورم واسه افطار چی درست کنم واسه سحر چکار کنم
و احکام روزه چیه
ولی هیج وقت بهش فکر نکردم که اصلا خداوند چرا روزه رو بیان کرده و اسون برای ما گرفتع
در حالی که درباره همین روزه گرفتن و احکامش چی هل نگفتند و چقدر می ترسیدیم و اگه روزه می گرفتم بابت ترس بود و اجبار
اما حالا با تغییر باورهایم دارم می فهمم که خدواند برای چی گفته روزه بگیرید و هیج عذاب برامون نگداشته بابت نگرفتنش خدواند به ما می گفته ولی ما در مدارش نبودیم یا هم که گوش نمی کردیم
روزه برای کنترل ذهن است اینکه در این یک ماه روی خودمون کار کنیم
اینکه تو این یک ماه کمتر بخوریم کمتر حرف بزنیم کمتر قضاوت کنیم کمتر به نجواها گوش کنیم کمتر نگران باشیم
بیشتر ببینیم بیشتر تمرکز کنیم و تعمل و تفکر کنیم نسبت به ایه های قران
و تغذیه سالم داشته باشیم
هم کنترل ذهن داشته باشیم و اعراض کنیم و هم کنترل بر تغذیه مان که سالم تر باشیم
وقتی یک ماه هر روز روی خودمون کار کنیم و متعهد باشیم این خودش میشه یک سبک زندگی
چه در حوزه سلامتی مان و چه در حوزه باورهایمان و کنترل ذهنمان
هر چند من تا امسال به این درک نرسیده بودم و روزه که می گرفتم بابت چیزهای دیگه اش بود ثواب و ترس از خدا و
و شاید هم یکم لاغر
اما اکنون دارم بهتر می فهم این یک موهبت الهی هست برای من
اینکه از این ماه زیبا استفاده کنم
و بیشتر تمرکز کنم و بیشتر روی قرآن و ایه های نابش تمرکز کنم و تفکر
و مطمیین هستم اگر متعدانه عمل کنم
وارد مدارهای بالاتری میشوم و ایمانم قویتر میشود
و این سبک زندگی من برای تمام عمرم خواهد بود
نه فقط همین یک ماه بلکه همیشه باید
روزه بگیرم و کنترل ذهن داشته باشم
و هرروز در حال یاد گیری باشم ودر حال رشد
و این طرز فکر باعث میشه که بیشتر لدت ببرم از زندگیم و متفات عمل کنم و متفاوت باشم نسبت به دیگران و من کاری به هیج کس ندارم
راستش امشب یک اتفاقی برام افتاد
بابت همین طرز فکر ها و باورهایم و یک جوری بهم گفتند که تو خیلی بیخیال شدی و دیوانه شدی بهم می گفتند باید این دور زمانه هم رنگ جماعت باشی (با خودم گفتم ببین من هم چند وقت میش همینجور فکر ها داشتم همین جور شرک ها رو داشتم )
و بهم گفتند خدا اخر عاقبتت رو بخیر کنه
اولش یکم ناراحت شدم اون هم چند دقیقه بعد به خودم امدم و گفتم پس دارم درست عمل می کنم دارم متفاوت عمل میکنم که واسه بقیه غیر قابل باور است
و بعد از نیم ساعتی که گذشت و من فقط فکر می کردم و همش به خدا می گفتم خدایا من باید اینقدر متعهد باشم و به حرف های دیگران توجه نکنم باید فقط عمل کنم تا به نتیجه برسم
اگر من با اینها بحث کنم یعنی تغییری نکردم و فقط در اون زمان من ارام بودم و لبخند بر لب داشتم و فکر میکنم همین احساسم طرف مقابل رو حالش رو بدتر کرد
و بعد از اون دفترم رو باز کردم و نشستم به مرور کردن همین فایل که صبح نوشته بودمش
و رسیدم به اونجایی که استاد در مورد حضرت نوح گفتند
که نوح در میان کوه ها کشتی میساخت و مردم بهش توهین می کردند و یا می امدند کشتی نوح رو خراب می کردند و می شکستندش و مسخره اش می کردند ولی نوح فقط کار خودش رو انجام می داد چون بهش الهام شده بود
انگار به اینجا که رسیدم میداشت با من صحبت میکرد که به راهت به مسیرت ادامه بده و نگران نباش و ارام باش و متعدتر ادامه بده
و این نشونه رو که دیدم خیلی دلم اروم گرفت
و آمدم شروع کردم به نوشتن کامنت
خداروشکر
که هر لحطه خداوند من رو هدایت میکند و من سعی میکنم با دل و جون به الهاماتش چشم مطلق باشم
و سعی میکنم اگاهانه برای هر کاری از خودش هدایت بخواهم و بدون شک او به من پاسخ میدهد
واقعا تمام فایل ها استاد چه محصول و چه دانلودی ها و چه سفربه دور امریکا و یا زندگی در بهشت
ارزشمند و گرانبها هستند و من با دل و جون بهشون گوش میکنم و عمل میکنم
و کلا این سایت شده چراع راه زندگی من
استاد ازت خیلی خیلی ممنونم
و ممنون که متعهدانه روی باورهای خودت کار کردی و موندی
ممنون که هستی استاد جون و شدی یکی از بزرگترین دستان قدرتمند خداوند برای ما عباس منشی ها
دوستتتتتتت دارم استاد جون همیشه سالم و تندرست باشید و در پناه ایزد منان
بنام خداوند که مرا هدایت کرد وبه خودم افتخار میکنم وسپاسگزاری میکنم که خداوند درخواست من پذیرفت و مرا هدایت کرد به این مسیر خوشبختی مسیر درستی مسیر توحید مسیر اینکه خداوند رفیق خوب میشه مسیری که باعث رشد پیشرفت شخصت می شود مسیری کع باعث می شود قدر خودت بدونی مسیری که باعث جایگاه خودت رو توی این جهان مادی پیدا کنی مسیری که باعث نی شود با هر تضاد رشد وپیشرفت وقدر خودت رو بیشتر بدونی خدایا شکرت بابت اینکه مرا هدایت کردی خدایا بدون مقاومت آمادگی دریافت الهمات تو رو دارم مسیری که سال برای رسیدن به خداوند باید هزارن سختی به دل میکشیدی تا خداوند احساحس کنی اون. هم روی ترس،خدا به پرستی مسیری که. هر با ایمان تر میشوی عشق بیشتری رو از خداوند دریافت میکنی خدایا شکرت تضادهای در زندگی پیش اومد که اول،بخ خاطر عدآگاهی واکنش،نشون دادم بهشون باهاشون جنگیدم ولی امروز همون تزادها باعث شدن به من ارزش درونی خودم پی ببرم که چقدر ارزشمندم که خداوند مرا هدایت کرده ارزشمندی رو گره نزنم به هیچ عوامل بیرونی خدایا شکر که تضاد ها باعث شدن که باورهای مثبتی نسبت ثروت پیدا کنم که من هر چه ثروتمند باشم پاک درستکار ومعنوی تر می شدم وباور نسب به ثروتمند شدن یک باور معنوی وروحانی شده واز این بابت این تضادی قبلن نسبت به ثروت داشتم برطرف شد خدایا شکرت توحضور رابط اینقدر خداوند توی رابط کمک وابستگی ها خداوند طوری در درون شکل گرفته ارزشمندی خودم رو به هیچ واول بیرونی وهیچ وابستگی گره نمی زنم واز این بابت از خداوند سپاسگزارم که خودش همیشه هوامو داره خدایا شکرت با بت این ایمان تو بحث شرک خدایا شکرت که تضادی که تو زندگی پیش اومد با توجه به خداوندی هدایت کرد وتوانایی که روح خودم دیدم وشجاعت خداوند دردرون من موقع تولد به این دنیا همه چیز رو پذیرفتم وبه دنیا اومد باعث شد ایمان به تنها یک قدرت در عالم غیب باشه اون خداوند مهربان وتنها منیع ثروت جهان اون با درک این آگاهی ها خدایا شکرت در ک این آگاهی ها باعث شده فضای رو ذهنم خودم شکل بدم که این تضاد که پیش اومد با خودشون یک سریع خیر برکعت بودن برای من آین که به توانایی های درون خودم پی ببرم که خداوندچقدر توانایی در درون من ایجاد کرده واین به درک درستی از خداوندرسیدم وخدای که سال فکر مثل خودم داره قضاوتم میکنه وحکم صادر میکه به خدای تبدیل شد که هیچ وقت وهیچ موقع مرا قضاوت نکرده به نیرو وقدرت تبدیل شد که رفیق خوب منه که جز عشق ثروت سلامتی وخوشبختی چیزی رو برای من نمی خواهد همون خداوندایمانی رو در وجودم شکل داده کهدر پی تمام امتحانات الهی که در پی تضادها به وجود میاد رو به خداوند کنم وبگم خدایا شکرت همچون ایمانی رو در وجودم خودم تصور میکنم واز ابابت از خداوند یکتا سپاس بیکران دارم همین شناخت از خداونددرمان کرد کمال گرای که سال به خاطر عدم آگاهی با خودم حمل کردم وبهبود ی گرای شخصتم رو شروع کروم
سلام بعد از یک روز نبودن ! استاد از نتیجه های قشنگ این پروژه و کنترل ذهن یه چیز قشنگی براتون بگم!
استاد تا الان دو سه تا نتیجه عالی از این پروژه دارم که قراره براتون تعریف کنم! ولی اول از زیبایی این فایل بگم ! استاد اول اینکه چقد اینکع الان توی خونم و فایل گوش میدم و هنوز نه دانشگاهم نه کارم شروع نشده بهترین تایم برای کار کردن روی خود
یادمه قبلا ها من کلا خونه بودم و کارام همش توی خونه بود و قبلا میگفتم چرا من همش خونم؟ چرا هیچ کاری نیست و… الان میفهمن بهترین فرصت بود برای کار ولی خب گذشت و خودمو سرزنش نمیکنم
استاد من استاددددد فیلم دیدن تو تایم های مختلفم حتی الان ولی الان چون کار کردن روی سایت و خودم بیشتر شده فقط شبا قبل خواب فیلم میبینم و قراره همونم کمتر کنم و چقد عالی که این تایم ازادم بیشتره و میتونم کل تایممو بزارم برای خودم چقد خوبه که خدا اتقد هوای منو داشته من یادمه برای اینکه بیکارم توی خونم مینالیدم الان میفهمم خدا داشته برام تایم ازاد میکرده من کار کنم ولی…
خدایاشکر هنوزم دیر نشده و من هنوزم همون تایم های ازاد رو دارم!
استاد این داستان الهامات واقعا عالیه من سع سال پیش برای گواهی نامه اقدام کردم و یادمه همون روزا بود که بعدش هزینه ثبت نامش انقد بالا رفت که اصلا نمیشد ثبت نام کرد و من راحت شدم یا حتی وقتایی که خدا بهم الهام کرده از اسانسور استفاده نکنم میدونم این ربطی به مثال شما نداره ولی برام درس داشته بعد دقیقا دو دقیقه بعدش برق رفته بود و اسانسور ادما به مدت 2 ساعت توش گیر افتادن یا حتی دیروز رفتیم یه مجتمع تجاری خیلی بزرگ و ما رفتیم کلی خرید هامونو حساب کردیم و بعدش که داشتیم میرفتیم یهو گفتن دستگاه عابرش خراب شده کلا! و من فعمیدم ما چقد در زمان و مکان درستیم خدایاشکرت !
استاد بزارید از نتیجه این چند روزم بگم!! دقیقا نمیدونم تو کدوم فایلتون بود که گفتید شما تلوزیون های قدیمی رو درستش میکردید پیش رعیس تون و بعد از چند وقتی خودتون یه کار جداگونه برای خودتون زدید
حالا دقیقا داستان منم اینه! این سمت شهر که ما هستیم کلا یه سری کلاس های اموزشی کودکان و… نیست و من وقتی مردکم رو گرفتم با شجاعت رفتم یه موسسه ایی و درخواست کار دادم و چقد استقبال کردن ازم ولی خب گفتن بهت خبر میدیم استاد کلا 1 ماه ازشون خبری نبود من پوسترم رو درست کردم همه کاراشو کردم و رها کردم اولاش تو فکر بودم چرا زنگ نمیزنن! ولی رهاش کردم گفتم خدا درسش میکنه بعد که گذشت داشتم کارامو میکردم و درگیر بودم گوشیم زنگ خورد گفتن از همون موسسه هست و گفتن بیا تا قراردادو بنویسیم این خودش قشنگ ترین نتیجه بود بعد که رفتم بعد از کلی حرف و توضیح و … مربیه بهم گفت خب در رابطه با هزینه هم ( استاد کلا اکثر جاها و باشگاه ها 30 درصد هزینه رو به مربی میدن حتی مربی فعال و با تجربه و من قبل اینکه کارم اوکی شه همش میگفتم اینا به من میگن 50 درصد برای تو 50 ما. و انقد اینو تکرار میکردم و تجسم میکردم که باورم شده بود ) بعد دقیقا همون حرفایی که تجسم کرده بودم بهم گفت!! استاد باورتون نمیشه خانومه برگشت بهم گفت هزینه هم همون پنجاه درصد برای شما و ماست استاد انقد بغض کردم که حت نداشت خدا داشت به باور هام به چیزایی که کفتم به ایمانم پاداش میداد انقد خوشحال شدم و تشکر کردمو اومدم خونه چقد خوشحال کنننده وقتی ادم توی مکان زمان درسته وقتی روی خودش کار میکنه بایددددد نتیجه عالی بیاد
عاشقتونم استاد هر کجا هستید یادتون باشه کلی براتون دعای خیر میکنم بابت اینکه منو با خودم با خدا با مسیر عالی اشنا کردید و چه عالی که این پروژه عالی قرار گرفته خدایاشکرت
وسلام به پدرومادرخانواده واعضای خانواده صادق سایت الهی استادم.خداراشاکرم که مدام هندزفری توگوشمه،ظرف میشورم. ،غذادرست میکنم،غذایاهرچیزی میخورم باخداشریکم حتی توی حمام لباس میشورم اگه تنهاباشم،پیاده روی والی آخرفقط میگم به قول استادالخیروفی ماوقع ومن توی فایلهای دیگه اعتراف کردم که من هیچکاری بلدنیستم فقط رفت وآمدهاباهمه به 1٪رسیده بارضایت ولی باخواهرم که قبل خودمه بانارضایتی اونم من همیشه سلامش میکنم ودخترهاشودرآغوش میگیرم. آخه خواسته من این بودوکارکائنات.خداروشکرمیکنم زمانی که شوهرم بازنشسته شدبعداین نعمت پندمیک راخدابه ماهدیه دادبادستای قدرتمندش فرستادولی من که نمیشناختم.ودرحین این پندمیک دنبال خانه اجاره ای بودیم وپول قرعه کشی روتوی مسیربه حساب صندوقدارمیخواستم بریزم که زنگزدم اطلاع بدم گفت نه الان واریزنکن تاروزقرعه کشی منم به پسرم گفتم دوربزن قسط واریزنمیکنم پسرم گفت منومسخره کردین بااین حرف من خیلی ناراحت شدم اشکهام سرازیرشدگفتم منوببرخانه همسایه که 100٪به همسایه وابسته بودم پسرم لبخندزدومنم عصبانی شدم ومرابردخانه همسایه وازدیدن من حالمو پرسید.پریشان بودم میگم پریشان شماتصورکنیدپرسیدچه شده گفتم دنبال خانه ام وصبحت وگریه وازدهان خداوقدوبالای خداواجدادواولادی که میدونستم نداره ولی من آآآآآبااااااادش کردم وصاحب صنوق هم رسیداونم دیدچه حالی دارم چی بود100٪مظلوم نمایی روزبعد،روزبعدوروزهای ماه رمضان پی خانه تااینکه یک روزنزدیک افطاریک خانه پیداکردیم درحال بنایی بودن،و کرایه خانه قبلی50هزارتومان هرماه و50میلیون تومان پول رهن داشتیم هرچی گفتندکرایه رو500زارتومان کن بشین گفتم الابالله تخلیه حاضرم3برابرکرایه راجای دیگه بدم ولی ازاینجامیریم من4تاپسردارم خیلی مردم دارن وآقاوخانم صاحب خانه ازبس که تعریف خانواده مارومیکردن یکجورایی احساس پسرهاشون نصبت به مابدبودحالابرج50هزارتومان روشوهرم به زورمیدادالان خانه دیدیم10میلیون رهن فکرکنم600هزارتومان کرایه شوهرم هرروزحالش منقلب میشدقصدش ازاول روستابود20سال توی شرکت اتوبوسرانی کارکردهمیشه میگفت کیف میکنی توشهرزندگی میکنی چون نقطه ضعف مرابه دست آورده بودکه زندگی روستایی راحتریم حالامیدونست من نمیرم روستاوالان رهن واجاره روستاازشهرهم گرونتره چون روستای ماتوریستی هست. بالاخره جابجاشدیم توی اثاث کشی پسرداییم آمددنبال شوهرم برای کارکردن روی کامیون مصالح خداراشکربه محض اضافه شدن کرایه خانه شغل دوباره براشوهردرست شدقبل ازآشنایی باقانون جذب خدااول محله ماراتغییردادوکرایه خانه وقسط همه باهم شوهرم حق داشت شکایت کنه چون بچه هابه خاطرپندمیک بیکاربودن کارشون شرکت نظافتی بودولی خودشون بازحمت کارمیکردن دستهای پسر25ساله ازیک پیرمرد120ساله کشاورزبدتربودشب به شب شوهرم دستاشوباگریسرین چرب وبه پلاستیک تاصبح بازروزازنوروزی ازنو خدایاشکرت جابه جاشدیم پسرم گفت مامان این محله مثل مرز میمونه چپ بی بضاعتهاراست ثروتمندنشین گفتم سال دیگه محله ثروت نشین رفتیم دوتایی گفتیم آمین حالابرای اقساط وکرایه خونه دعواهرروزکه دیگه آرزوی مرگ شوهرم یاخودموداشتم درتاریخ به یادماندنیم تولددوباره 1399/11/4پسرم گفت مامان بابادوست دارین سخنرانی این آقای روحانی روصوتی بودگوش کنین ماهم گفتیم یک شیخ دلقک بازی دیگه بااین روان خرابمون نمیدانم بگم زیرآب اقیانوسهای یخ زده تاریک وظلمات به خواب غفلت بودم که دستای خدارسیدوناجی کل خانواده شد.باشروع صحبتهای استاد ناله هاداشتم ببخشیدهمگی مثل شیرنعره میزدم دیگه کم آورده بودم ازیکطرف صدای عشقم خدادرابعاداستادنازنینم سیدبحال عرشیانفروازطرفی دلداری پسردومم انیس ومونسم شده بودن استادشمامنودرک میکنی چی میگم کم کم خریدین دورههای استادکه پسرم بلدنبوده ازجای دیگه خریده بودکه بااستاددرمیون گذاشت گفتنداگه روشمااثرگذاشته اشکال نداره وباخریددورهای دیگه جبران کردیم من این نجات یافتنم رامدیون پسرم واستادم سیدعرشیانفرهستم .که بازدوباره پسرم گفت مامان این آقاراننده تاکسی بوده وبالباس پلنگی ومرغ وخروس آشناشدم ولی بالایواستادعزیزم بیشترآشناشدم.دیگه توی اینستاسرگردون بودم اصلامن اهل این کارباگوشی نبودم خدایاشکرت اینستاقطع شدمن موندمونیمه ی گمشده ام راننده تاکسی کجاست؟فهمیدم استادسایت داره ازگوشی فقط پیام ساده وزنگزدن وجواب دادن رویادگرفته بودم میترسیدم دست به گوشی بزنم یکجایی برم ازمن سواستفاده بشه به قول بچهها چی داری میگفتم نه دوست ندارم کسی بفهمه من توزندگیم چکارمیکنم وسرازکارکسی هم درنیارم ازاول تنهایی روترجیح میدادم الهی شکرت .وبه پسرم گفتم منوواردسایت کن که اینجابود1401/12اوایلش بودگفتم زندگی تکرای رفته خدایاچکارکنم دستموگرفت انداخت توی اقیانوس جدیداینوبگم که پندمیگ فرشته ی نجات منوخانواده ام تااولادخاتممون هست خدایاشکرت وبی منت بگم اینهارونوشتم که خانم رحیمی ازخودت دلسردنشو دمنم اوایل شروع هیچی نمیفهمیدم والان هم هیچ ادعایی ندارم ولی اینوبگم همش میگفتم علی جان مامان شرایط،وبقیه ش چی بودمیگفت موقعیت افرادامکانات مثل بچه مهدکودکی رفتارمیکردتایک روزیکی ازبچه هاگفت یکم روخودت کارکن خیلی سوال میکنی مامان منم گریه کردم ازاعماق قلب من چیزی یادنمیگیرم خوب کسی نبودبه من بگه خانم خوشگله مگرچی میخوای یادبگیری؟شب خوابیدم استادعرشیانفررادیدم که گفت حرفهای اینهارولش کن به هم لجه ی مشهدی خودم بالاخره آخرش مجبوره درست بشه خدادرست میکنه ادامه بده ازفرداش انگارآبی روی آتش ریختن وحالاهم تاخودموبابچه های سایت مقایسه میکنم میرم قعرجهنم ولی خودموبادیروزم مقایسه میکنم بازجون میگرم وکامنتهامواگه کسی هم نخونه اصلامهم نیست مهم اینه که من وقت میزارم مینویسم ولذت میبرم وقت شامه بفرماییدبه امیدروزهای موفقیت وسلامتی وثروت سازی آسان شبخیر.همه تونودوست دارم.
استاد جان چققققد خوووشحال شدم امروز دیدمتون تو اینستا
یامن یادم نیست یا اولین باره دارم ترکیب هیبت جدیدتون با آر وی رو میبینم
همیشه شما رو با آر وی تو سریال ها قبل از قانون سلامتی دیده بودم
وااااقعا زیبا و باشکوه هستین
چقد این پیوستگی و هم هدف بودنتون با خانم شایسته رو تحسین میکنم
چقدررررر فوق العادست که دارین باعث خلق معجزه ها میشید
این پروژه ی 30روزه خودش یک دوره ی جدیده ک به رایگان دراختیارمون قراردادین و بهترین گیفته برای ما
من خودم رو متعهد کردم ک ادامه بدم و هروقت ک میخوام سست بشم یاده این فرصت فوووق طلایی میوفتم و بعددیگه نمیتونم لذت چشیدن طعم شیرینه انتهای این مسیر رو از خودم دریغ کنم وادامه میدم
عاشقانه دوستتون دارم و عاااااشقانه ازتون سپاسگزارم
واقعا فایل های شما همیشه و همیشه هدایتگره
چقدرررر فووووق العاده بود کلامتون درمورد خبردادن خدااز اینده
چقدررر مطابقت داره باالانه من
ینی بهتره اینطوربگم ک من حدودا 7ماه پیش بهم یچیزایی الهام شد ک خیییلی انجام دادنشون برام عجیب بود ولی از اونجایی ک من واقعا به اون صدااعتماد داشتم انجامشون دادم
و الان بعد از 7ماه تازه دارم دلیلش رو میفهمم
و بقول استادخدامیدونه چه چیزهایی ک بعدها خواهم فهمید
خلاصه ی داستانم رو روایت میکنم:
من شهریور پارسال باورودم به سایت یعنی( به محض ورودم به سایت) به مسیرعلایقم ک دندانپزشکی هست هدایت شدم از شرکتی ک داشتم دراون استخدام رسمی میشدم کاملا هدایتی اومدم بیرون وقتی تصمیم گرفتم برم سراغ عشق و علاقم هدایت شدم به دوره های دستیاری.
درخلال کار درمطب یه ایده ای بم گفته شد که وقتی در درونم شنیدمش خشکم زد و برای چندثانیه از این جهان کنده شدم
تابه اونموقع هررررررگز حتی یکبار بش فکر نکرده بودم اصلا هیییییچوقت حتی درحد یه خیال ساده!!!
ولی اون صدا گفت انجامش بده
اما من جز اون دسته افرادی بودم ک نفهمیدم باید چیکارش کنم و چجوری انجامش بدم وفقط برام شد یه هدف و همیشه درخواستش کردم چون ازش خوشم اومد(بعدا میگم ک دقیقا چی بوده)
من واااااقعا درگیر مسائل مالی بودم
هیچ شغل و پولی نداشتم
فقط وفقط خوشحال بودم ک تو مشهدم شهر رویاهام و هرروز تو مطب دندانپزشکیم در شغل رویاهام
حالا اینکه دستیار بودم و فرق دستیار با دکتر بودن مثل پادشاه و پیشخدمته که هردو درقصر هستند برام خیلی اذیت کننده نبود
فقط از محیط وتمااام اتفاقای درون اون محیط عاشقانه لذت میبردم و تو درونمم هرلحظه تمنای بیزینس شخصی وپول و ثروت میکردم
دی ماه پارسال دوره ی عزت نفس رو تهیه کردم و دیگه رفتم تو دنیای خودم
چقددددر لذتبخش بود
پیدا کردن خودم
پیدا کردن رسالتم
ولی خب واضح نبود
ولی خدا بهم ثابت کرده بود ک حرکت کردن و قدم برداشتن واضحترش میکنه
من نمیدونستم باید چیکار کنم ولی میدونستم چیکار نباید کنم
سعی کردم اون نباید ها رو ازشون اجتناب کنم بااینکه بعضیاشون اصلا باعقل و منطق جوردرنمیومد
اینا اون خبرهایی از اینده هستن ک خدا میگه و ماشاید اونموقع نفهمیم وقطعا نمیفهمیم فقط باید بشون عمل کنیم
مثلا یکی از کارایی ک فهمیدم نباید انجام بدم ادامه دادن کار دستیاری بود
واقعا عجیب بود بقول استاد همه مسخرم میکردن
من در به در دنبال کار تو کلینیکا و مطبا بودم چون هییییچ پولی نداشتم تو اون مشهد درن دشت حتی پول مترو هم نداشتم ومیدونستم باید کار کنم ولی خدا خیلی واضح میگفت نباید ادامش بدی
فک کنین از کلینیکای عالی درخواستم رو قبول کردن ولی چون حسم میگفت نباید ادامش بدم بشون گفتم نمیام
این هیچ
از این عجیبتر این بود که من تمااااام خوشحالیم این بود ک تو مشهد بودم و از هوای خوب و زیبایی هاش داشتم لذت میبرم
حتی وقتی پول نداشتم از دیدن مغازه های قشنگ طبیعت قشنگ تمیزیه شهر و مردم قشنگ حرم و هوای عالی واااقعا لذت میبردم
و دقیقا همون روزی ک من درخواست کلینیک مورد علاقمو ریجکت کردم خداوند بم گفت ک باید مهاجرت کنی از مشهد
به کجااااااااااااااااااااا؟!!!!؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟
به خرمشهر:-/
وای ک بیزار بودم ازش فرار کرده بودم ازش از محرومیتش از گرمای مذخرفش از ادماش از خاکش از همه چیش
حالا خدا میگه باید برگردی
من میخواستم برم تهران تاتوتهران یه مسیری برام باز شه
چرا؟چون تو مخیلم مهاجرت از جایی به جای بهتر تعریف شده بود نه به یه جای وحشتناک !!!!
ولی خدا ینی اون صدا واااضح میگفت ک نه جایی ک باید بری خرمشهره وباید برگردی
تو یکی دوروز کارای رفتنم رو کردم
این اتفاق در بهمن 1402افتاد
برای هرکی من رو میشناخت یه شوک بزرگ بود
همه از تعجب شاخ دراورده بودن
چون همه میدونستن مائده شاید جنازش بره خرمشهر ولی خودش نمیره
حالا چی شده ک الان ک کار عالی داره کلللی تلاش کرده و کلاس رفته و کارورزی گذرونده و کارتومحیط مورد علاقش بش داده شده باحقوقخوب میخوات بره اونم کجا ؟خرمشهر!!
خلاصه برگشتم و بایه هجومی از تضادهای بزرگ و کوچیک مواجه شدم
و حرکت کردم و حرکت کردم و کار کردم و هی پیشرفتم و از صفر واقعا شاید از زیر صفر ساختم وکارکردم ده ها بار تو دل ترسهام رفتم تااینکه یک ماه و نیم پیش بعد از تجربه کاردر دوتاحوزه ی کاری درخرمشهر خییییلی معجزه وار به کاری هدایت شدم ک میرسونتم به همون ایده ای ک تو مطب دندانپزشکی بم الهام شد و من رو از این جهان کَند !!!!!
اینکار درخرمشهر خیییلی راحتتر انجام میشه بخاطر اینکه خرمشهر ابادان منطقه ازاده
و راحتترین جا برای اجرایی کردن اون ایده خرمشهره و من اینو تازه فهمیدم
تازه فهمیدم ک بهترین جا برای شروع فعالیتم فعالیت من ک ن ایده ی خدا،گمرکه خرمشهره!!!!
من همه ی اینا رو تو همین چندروزه فهمیدم
تو این مدت یکماه و نیم خدا منو به ادمایی وصل کرده ک همه از کله گنده های اداره بندر و منطقه ازاد و اتاق بازرگانی خرمشهرن
و این رو مدیون تمرین فوق العاده ی استادم
تمرین اگهی تبلیغاتی!!!!!!
خلاصه ک دلیل اومدنم به خرمشهر تازه بعد از تقریبا7 ماه برام داره روشن میشه
الان تازه یذرررره برام روشن شده
خیلی فوق العادست واقعا
البته بگم ک خانوادم خرمشهرن و من الان پیش خانوادم هستم
و ایضا دوسدارم این رو هم بگم ک حسم همون حسی ک گفت باید بری خرمشهر داره بم میگه ک ملکه طوری برمیگردی مشهد مائده خانوووم!میری در ناز و نعمت مستقل و باشکوه وسربلند و ثروتمند تو مشهد زندگی میکنی
زندگیه لوکس و راحت
چون من خیییلی تو مشهد اوارگی کشیدم اون اواخر
خیییلی بی پولی کشیدم
پول کارت مترو و اتوبوسم نداشتم
از ایستگاه مترو غدیر تاااااااااااااا خیام پیاده میرفتم
ینی سه ساعت بیشتر هرروز راه میرفتم
از غدیر میرفتم فدائیان اسلام بعد نخریسی بعد فلکه برق بعد چهارراه لشکر بعد تقی اباد بعد احمداباد بعد راهنمایی بعد فلسطین بعد میرسیدم خیام
بچه های مشهد میدونن چقدددد راهه
اونجا یه کلیلنکه دندونپزشکیه خیلی خوشگلی هست به نام دکتر نیک کنار ایستگاه متروعه اونجا یمدت میرفتم
خلاصه ک خدا سعی و تلاش و سختیای من رو دیده
درواقع تعهد من رو به اجرای الهاماتم دیده
و بهم قول داده ک دست پر برمیگردم
باماشین خوشگل خودم باعزت از همونجاهایی رد میشم که یک عالمه تو سرما پیاده میرفتم!
و تو خونه هایی ک ارزو داشتم یه لحظه برم تا یکم گرم بشم یا چیزی بخورم و ارزومیکردم کاش مال من بود،زندگی میکنم.حتی اجاره نمیکنم ،میخرم
والبته من درقدم دوم هم هستم و ایضا دوره ی فووق العاده ی ثروت1 رو هم کار میکنم ک داره ب تغییر مدارم خیییییییلی کمک میکنه به شرط اینکه بیشتر و بیشتر باورش کنم و بیشتر و بیشتر عمل کنم به اگاهی هاش!
راجب اون ایده یچیزی یادم اومد
اون ایده ک الان بخاطرش خرمشهر هستم کااااااااملا مرتبط به رشته ایی ک عاشقشم و دندانپزشکیه هست
سلام به استاد عزیزم
ممنونم استاد جانم که از اگاهی هاتون از حال خوبتون از حس خوبتون از لحظاتی که نور خداوند به درونتون میتابه و با این نور همه جا را روشن میکنید
کلماتی که از دهان شما بیرون میاد از جنس نوره از جنس خداونده و برای همینه که هر بار گوش میدیم یک تکه از وجودمون رو بیرون میکشه ، یه لحظه استاپ میکنیم و به خودمون نگاه میکنیم ،نگاهمون به دیگران نیست، بلکه فقط به خودمونه و ترس ها و افکار و باورهای نادرست خودمون رو میبینیم که چقدر به خودمون ظلم کردیم و از خوشبختی دور شدیم
استاد جانم می خوام از خودم رد پا بذارم از عبورم از ترس ها و از مرزها ،جای پای خودم رو بزارم
استاد جانم شما اشاره کردید این مدت زمانی که در اختیار دارید با روزمرگی نگذرونید بیاید و روی خودتون با قاطعیت کار کنید بهونه نیار ،نگو دو تا بچه کوچیک دارم، تو برای این ،اینجایی که خودت رو بسازی ،پس این همه تاخیر برای چیه؟بیا و خودت رو برای تغییرات جهان اماده کن نیروی هدایت همراهته
استاد جان وقتی از فروردین 1401 به شدت رو خودم کار کردم و روی دوره راهنمای عملی کار میکردم بهم الهام شد که باید کارم رو بزارم کنار ،کاری که بعد از 6سال تازه داشت جوانه میداد با کار روی خودم مهرماه به نتیجه رسیدم باید ول کنم و اعلام کردم ولی کنترل ذهن برام خیلی سخت بود در برابر انتقادها و قضاوت ها و اصلا جرات نداشتم که به کسی بگم چرا میخوام ول کنم و یک مدت بعدش باردار شدم و فهمیدم این هدایت الهی بوده که هم شک نداشته باشم و هم راحت رها کنم و هم با خیال راحت رو خودم کار کنم و در واقع جهان من رو اماده تغییرات کرده بود و الان خدا رو شکر میکنم که در کنار بچه هام دارم رو خودم کار میکنم و توی این مدت تغییرات زیادی رو داشتم و تونستم ورودی هام رو کنترل کنم مثلا زیاد بازار نمیرم ماهی بکدفعه و اینکه تو هر مغازه ایی سر نمیکشم سعی میکنم یکی دوتا مغازه برم و خریدام رو انجام بدم و باعث شده ذهنم متمرکز بشه و احساس کمبود کمتر کنم و وارد هر مداری نشوم و در مدار درستی باشم و اینکه رفتن به خونه پدرم و سایر نزدیکان رو هم کنترل کردم چون با زیاد رفتن به جایی وارد مدار اون افراد میشیم و ورودی های نامناسب بیشتر رو دریافت میکنیم حتی به جاهای شلوغ مثل پارک های شلوغ هم نمیرم اینطوری بیشتر در مدار ارامش هستم کلا کنترل بیشتری روی خودم دارم و سعی میکنم اگاهانه از کسی انتقاد نکنم حتی از رفتارهای بچه 3ساله ام انتقاد نکنم و خداییش کار راحتی نیست و باید روی این مورد خیلی کار کنم و بیشترین انتقادی که میکردم از خودم بود ولی به لطف هدایت های الله تونستم با دیدن الگوها انگشت انتقاد رو از خودم بردارم مثلا همیشه از اشپزی خودم انتقاد میکردم ولی وقتی با منطق و دیدن الگو ها دیدم اشپزی من مشکلی نداره و خیلی هم عالیه باعث شد اشپزیم خیلی عالیتر بشه و هم خودم و هم دیگران بیشتر از دست پختم لذت ببرند یا انتقاد در مورد سلیقه و خریدهام و لباسام که همشون برمیگرده به عزت نفس و وقتی این مسایل و کلی چیزای دیگه در موردم خودم حل شد حس کردم شخصیتم داره تغییر میکنه
و اگه در مورد اگاهی ها و هدایت ها و نعمت هایی که وارد زندگیم شدند بیام صحبت کنم باید یه کتاب بنویسم ولی هدف اصلی من که باعث شد من بیام تو این مسیر رو فراموش نمیکنم و همیشه از خدا خواستم من رو مسیر علایقم هدایت کنه ،مسیری که بتونم رشد کنم بتونم ارزش خلق کنم بتونم ثروت خلق کنم ،ازاد و مستقل باشم میخوام تو جهان ردپای من باشه میخوام تاثیر گذار باشم ولی نکته اینجاست که نمیخواد من کاری انجام بدم بلکه خداوند مرا هدایت میکند ،خداوند نام مرا بلند میکند خداوند به من عزت و احترام میدهد خداوند به من رزق بیحساب میدهد من تسلیم اوامر خداوندم ،من تسلیم هدایت های خداوندم من جای پای خداوند رو تو زندگیم دیدم من هزار بار خواسته هام رو گفتم و خداوند اجابت کرده دیگه ایمان اوردم که هدایت منو بر خودش واجب کرده میدونم هر لحظه شیطان هست وجاهایی صدای شیطان بلند شده ولی دوباره هدایت شدم واسه همینه دارم مینویسم چون فراموش میکنم یه وقتایی هر چه رشته کردم رو پنبه میکنم
خدایا یا رب العالمین خودت بهم گفتی خودت بهم الهام کردی که مولانا واعظ بود من او را مولانا (شاعر)کردم عباس منش استاد نبود من او را استاد کردم و مردم را اطرافش جمع کردم و تو هم با من باش ،همانی میشوی که باید باشی
به نام خدا
سلام
روزشمار تحول زندگی من روز 72
خداروشکر میکنم که امروز هم این فایل لایو در مورد کنترل ذهن و عمل به الهامات و استفاده از فرصتها رو دیدم و شنیدم اگه مصمم و جدی برای تغییر باشم وقت و زمان مناسب برای کار کردن روی خودم هم بوجود میاد و اگه هدف نداشته باشم و تغییر نکنم جهان هم همش دوندگیهای بیهوده رو فراهم میکنه که فقط ضرر و زیانه .
باید کاری کرد هدفی داشت سکون زندگی رو بی معنی میکنه انجام یه سری کارهای روتین و تکراری خسته کنندست و آدم رو به پوچی و بیماری میره بسمت راههای ناخوشایند و گرفتاری پیش میره. غلبه برترس و کنترل ذهن و عمل به الهامات راهکشای پیشرفت هستن هر تضادی که میاد مارو رشد میده اما هرکسی از تضادی که بعدش نعمت هست نفع نمیبره باید قوانین رو شناخت و از اونها بهره جست.
فایل خوبی بود خداروشکر میکنم که در این مسیر هستم.
شاد و موفق باشید.
بنام خداوند هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی مهربان
روز 72 ام
خداوند از طریق قلبمان با ما صحبت میکند و همه ی ما میتوانیم از این الهامات بهره مند شویم اگر باور و ایمان داشته باشیم و به الهامات عمل کنیم
استاد شما بهترین الگو برای ما هستید شما تونستید ایمان و عمل صالح رو به خوبی در زندگیتون اجرا کنید و یک زندگی بهشتی برای خودتون بسازید
واقعاً این درسته که اگر تغییری نکنی جهان با تضادهایی که برات به وجود میآورد تورو مجبور میکنه که تغییر کنی من مصداق این موضوع هستم انقدر ترس ها نگرانی ها اضطراب ها در زندگی بر من چیره شده بودند که من باز هم نمیفهمیدم فکر میکردم زندگی همه همینطوریه و این طبیعیه همه به نوعی این مشکلات و بیماری ها رو دارند هیچ وقت با خودم با دنیای اطرافم در صلح نبودم همش ترس داشتم از بیماری از مرگ از اینکه من بمیرم پسر کوچکم تنها خواهد ماند این افکار بیماری زا باعث شد من افسردگی بگیرم کارم به دکتر و بیمارستان کشید
از دل این افسردگی خیر بزرگی برایم رقم خورد و من با این مسیر زیبا با استاد عباسمنش آشنا شدم
حال و احوال و کل زندگی ام دگرگون شد
خداوند را هزاران مرتبه شکر میکنم که از دل این تضاد و ناراحتی روحی من رو به روشنایی به مسیری که بتوانم بهتر خداوند را بشناسم هدایتم کرد
دیگه اخبار و تلویزیون و کنار گذاشتم کلآ از اخبار جامعه بیخبرم و زمانی که چیز ناجالبی میبینم و میشنوم سعی میکنم آگاهانه توجهم رو از روش بردارم و به چیز قشنگ توجه کنم سعی میکنم که زمانی که مشکلی برام پیش میاد ذهنم رو کنترل کنم و اون چیزی رو که باید از اون مسئله یاد بگیرم و باعث قویتر شدنم بشه توجه کنم
انشاالله خداوند کمک کنه بهتر بشناسیمش قوانین رو درک بکنیم و به دانسته هامون عمل کنیم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
72.هفتاد و دومین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
من این فایل قسمت لایو رو تاحالا گوش نداده بودم دانلودش کردم تا گوش بدم ولی قبلش دلیل تاخیرم رو برای رد پای روز 72 مینویسم
من دیروز باید این رد پامو میذاشتم، سرما خورده بودم
و چند تا درس از این سرماخوردگی گرفتم
چند روز پیش من به یکی از نزدیکانم که سرماخورده بود و تقریبا زود به زود سرما میخوره تو دلم گفتم که ببین این فرکانساش درست نیست و رفتارشو توی ذهنم تحلیل میکردم و یه جورایی قضاوت میکردم
قبلا هم قضاوتش کرده بودم درمورد اینکه میگفت همیشه لبای من خشک میشه و من باز خودمو نگه نداشتم و شروع کردم به گفتن اینکه باورت اینه یا توجه میکنی و از این حرفا
در صورتی که من خودم با نصیحت کردن اون فرد داشتم به خود اون موضوع خشکی لب توجه میکردم و هی ادامه میدادم به توجهم
دقیقا بعد این موضوع یه روز بعدش لبای خودم به مدت یه هفته خشک بود و درد داشت
من از این موضوع درس نگرفتم و گذشت
البته هی به خودم میگفتم که طیبه وظیفه تو نیست بیای بگی فلانی تو توجه نکن یا باورتو تغییر بده ،تو فقط روی خودت و باورات کار کن و اعراض کن
بعد اون گذشت و چون درسمو نگرفتم دوباره تکرار شد
همون فرد مریض شد و مادرش هی میگفت که مراقب باش کلاه سرت کن یا چیزای دیگه و من باز شروع کردم تو ذهنم به گفتن حرفایی که یه جورایی قضاوت بود و اینکه باوراش ایراد داره و به زبون نمیاوردم
قبلا به زبون میاوردم ولی جدیدا یه وقتایی حس میکردم تو ذهنم دارم حرف میزنم و متوجهش شدم
فردای اون روز من بیدار شدم دیدم احساس سرماخوردگی دارم
اولین چیزی که پرسیدم از خودم گفتم من که اصلا این روزا سردم نشده یا باد بهم نخورده چی شد یهویی مریض شدم ؟؟
بلافاصله یه صدایی تو دلم بهم یادآور کرد که توجه کردی ببین فکر کن که کجای کارت ایراد داره
یکم که فکر کردم دیدم بله من هم توجه کردم به سرماخوردگی نزدیکانم و سعی داشتم توی دلم قضاوتش کنم
و دو سه روز بود فقط من یکم آبریزش بینی داشتم و اصلا دردی نداشتم خوب خوب بودم
که دو روز پیش رفتم برای نقاشی رنگ روغنم بوم و رنگ روغن و قلمو بگیرم هوا سرد بود و باد سردی داشت من خیلی داشتم از اون هوا لذت میبردم و زیر بارون قدم برمیداشتم که انقدر حالم خوب بود حتی یه ذره آبریزش بینیمم متوجهش نبودم
من برگشتم خونه و سر یه موضوعی که تو دلم یه صدایی میگفت بحث نکن گوش نکردم و با اون فرد دوباره بحث کردم
اون صدا تو دلم انقدر بلد تکرار میکرد با تو نیستم بحث نکن ولی من گوش نکردم و ادامه دادم
دقیقا شب که خوابیدم صبح دیدم حال من بد تر شده
اولش خواستم اون فردو مقصر بدونم و بگم اون مریض بود منو مریض کرد ولی بعد
اونجا بود که باز خدا بهم یادآوری کرد که خودت بودی
تو مسئول همین سرماخوردن خودت هستی
موقع گرفتن درست هست دیگه باید از این اتفاقات که هروقت تو به هر رفتار اون فرد توجه میکنی برای تو هم جریانی شبیه به اون رخ میده الان باید دقت کنی و فکر کنی که درست رو بگیری وگرنه تکرار میشه برات
درس گرفتن از این فرد که بارها داری به تمام رفتاراش توجه میکنی و تا زمانی که توجهتو از روش برنداری ،به شکل های مختلف دوباره برات تکرار خواهد شد
و من دیروز که حالم بدتر بود قشنگ فکر کردم که چه کارایی تو این چند روز کردم و خدا یکی یکی بهم یادآوری کرد تا درسمو ازش بگیرم
1. درس اول این بود که به هر طریقی با هرکسی که از رفتارش خوشم نیاد یا حتی ببینم باورش درست نیست
بهترین کار اعراض کردن باشه که بارها استاد عباس منش گفته که تو قرآن هم هست که خدا گفته اعراض کن
اعراض کنم
2. دومین درسم این بود که من مسئول دیگران نیستم که بخوام چه تو دلم، چه بیام بخوام بهش بگم
که مثلا کمکی بهش کرده باشم
من هیچ کمکی نمیتونم برای کسی بکنم
فقط و فقط روی خودم کار کنم
3. سومین درستم این بود که قضاوت نکنم
هر موقع خواستم کسی رو یا چیزی رو قضاوت کنم
اول به خودم بگم آیا تو اگر با این باور ها بودی امکان داشت از این بدتر رفتار کنی یا عمل کنی ؟ پس تو حق نداری قضاوتش کنی
من دیروز که داشتم فکر میکردم دیدم من خشم داشتم و چند باری خشمم رو کنترل نکردم و این باعث تب و لرز و بدن دردم تو سرماخوردگی شد
دیروز یه چیز خیلی جالبی هم برام داشت که من با همون حالم شروع کردم به رنگ کردن تمرین رنگ روغنم 7 ساعتی کار کردم و حتی یه ذره بدن درد یا آب ریزش بینی نداشتم همین که کارم تموم شد بدنم شروع کرد به درد و …
اونجا بود که یاد حرف استاد عباسمنش افتادم که میگفتن تمرکز بالا وقتی باشه آدم هیچ چیز رو متوجه نمیشه و همه چیز متوقف میشه بیکار که میشی درد خودش رو نشون میده
من خیلی خوشحالم از اینکه خدا بهم این درس رو آموخت و به قول استاد پس گردنی بهم زد که با سرماخوردن بهم یاد بده که اعراض کن
چه درمورد این فرد که بیشترین درگیری روزانه ات بود که هی میپرسیدی من چرا نمیتونم در مورد این فرد با خودم به صلح برسم ؟؟؟؟ و یا درمورد هر فرد یا چیز دیگری
دلیلش اعراض بود
الان که نوشتم دلیلش اعراض بود یه انرژی تو بدنم حس کردم یه جور آزادی انرژی
خدایا بی نهایت سپاسگزارم که این درس رو بهم یاد دادی
از این به بعد سعی خودمو میکنم تا این درس رو همیشه یادم باشه و اعراض کنم و توجهم رو به زیبایی ها و حرف زدن با خدا بدم
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم
حالا دیشب میخواستم بیام بنویسم رد پام رو گفتم صبح مینویسمش
ولی چون تعهد داده بودم، که هرچی بشه من قرآن رو میخونم و تمرینایی که استاد گفته رو تو دفترم نوشتم روزانه باید انجام بدم
و گفتم خدایا کمکم کن بلند بشم قرآن بخونم
و به طرز شگفت انگیزی یهویی بلند شدم و دو صفحه قرآن روزانه ام رو خوندم و تمریناتم رو انجام دادم و خوابیدم و صبح حالم خیلی فوق العاده بود
باید این درس رو میگرفتم تا بدنم خود به خود شروع به بهبود کنه و سپاسگزارم مجدد از خدای خوبم
نوزدهمین روز و نشانه امروزم
سلام به بهترین وعالیترین استاد و خانم زیباروی مریم جان و خانواده بزرگ سایت استاد عباسمنش
تمام این کلیپ صحبت از الهامات وبرخورد با تضادها رو معرفی میکنه،نمیخام از بیماری صحبتی داشته باشم،اما بسیاری از الهامات می آیند و به ما گوشزد میکنن که الان وقتشه از این وضعیت خودتو رها کنی بفکر تغییرات خودت باشی به نوعی دنیا داره بسمتی حرکت میکنه که همه ی انسانها دارن غربال میشن،وباید از این سرن شدگی وغربالگری،جایگاهی فراتراز اکنون نصیبت بشه،ساختن باورهای عالی منطق میخواد فقط حرف زدن کافی نیست براش دلیل و برهان بیار،برای ذهنت دلیل منطقی بیار،راه حل تمام مسائل تغییر شخصیت هست. وعدم ترس داشتن از شرایط،عامل رشد و تغییرات میشود،هم تضادها وهم الهامات می آیندشاید نقطه عکس هم باشند اما جفتشون میان که تو رو ومدارهاتو ببرن بالا,تا با فرکانس بالا رویه ی زندگیتو عوض کنی،وغربالگری یعنی این،و این غربالگری اختلاف سطح ها رو در جهان مشخص میکنه،مثال استاد در مورد الهامات که اولین استادی در ایران بود که فایلها و کلاس هارو بصورت مجازی برقرار کرد و بسیار موفق شد همچنین تصمیم به مهاجرت گرفت با این حال که شرایط مالی بسیار ایده آل داشت،بسیاری از الهامات می آیند تا غربال وسرن شویم، من و همسرم مدتی بود بفکر خرید لوازم جدید منزل و تغییر دکوراسیون بودیم حدود3ماه همیشه میگفتم باید بریم بخریم اما هیچ حرکتی انجام نمیشد فقط راجب بهش حرف میزدیم،قبلا به ما الهام شد اما ما به الهامات گوش نکردیم،طوریکه یکی از لوازم چوبی ما حشرات ریز وحالت شپش زدگی گرفت،وگفتم تو این وضعیت که همسرم تمام خونه رو آب جارو کرد پتوهارو شست پرده ها رو تمیز کرد این چه تضادی بود که باهاش برخورد کردیم،این تضاد همون الهامات چندماه پیش بود که بهش توجه نکردیم والان در تضاد خودشو نمود پیدا کرد و باعث شد تمام اون وسایلهای قبلی جاشونو به لوازم جدید بدن،وما هم حال دلمون خوب باشه واز زندگی لذت ببریم،تضادها میآیند تا رویه ی قبلی و تکراری رو تمام کنیم همونی که مدتها درگیرش بودیم وبهش عادت کردیم،اما عملگرا بودن باعث رشد و پیشرفت در مسیر زندگانی میشه،ممنونم از استاد بابت فایل انگیزشی بسیار عالی،
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به همگی به همه خانواده عزیز استاد عباس منش
روز 72 از روز شماره تحول زندگی من
چطور از قوانین استفاده کنیم ؟
همینکه حالتون خوبه و عالیه منتظر اتفاق های عالی تر باشید
خدا رو هزاران بار شکر بابت وجود چنین قوانین تغییر ناپذیرش
رمز و رازی در کار نیست
هیج چیز جادویی در کار نیست هیج چیز تصادفی وجود نداره همه چیز براساس قوانین جهان هستی رخ می دهد
وفتی که تغییر میکنی افکارت تغییر میکنه همه چیز تغییر میکنه
و مدارت هم تغییر میکنه
در مورد کنترل ذهن از زمانی که همسفر شدم در این سفرنامه و 72 روز هست که دارم خیلی نسبت به قبل تر متعهد تر و جدیتر روی خودم و ذهنم کار میکنم
و اگاهانه عمل می کنم
به اگاهی های بیشتری رسیدم
و اکنون که متعدتر شدم و از هر فرصتی استفاده میکنم نه فقط با زبانم با عملم
و فقط تمرکزم رو بزارم روی خودم و اره برای من هم شرایط پیش امده که ساعات بیشتری رو تمرکز کنم روی خودم و هدفم
امروز روز دوم ماه رمضان هست و این موهبتی عالی است چون که زمان بیشتری دارم و از طرف دیگه ایام عید نوروز هم داره میرسه
و می توانم خیلی بهتر روی. خودم کار کنم و بابت این موهبت عالی خداروشکر میکنم
تو خودت تغییر کن به مشکلات دیگران کاری نداشته باش تو خودت روی ذهن خودت کار کن جهان واکنشی متفاوت می دهد
راستش وقتی فکر می کنم به ماه رمضان
میبینم که خدواند هم بارها به ما گفته از طریق همین ماه رمضان ولی ما تو این سالهای عمرم فقط درگیر حاشیه هایش بودم درگیر چی بخورم واسه افطار چی درست کنم واسه سحر چکار کنم
و احکام روزه چیه
ولی هیج وقت بهش فکر نکردم که اصلا خداوند چرا روزه رو بیان کرده و اسون برای ما گرفتع
در حالی که درباره همین روزه گرفتن و احکامش چی هل نگفتند و چقدر می ترسیدیم و اگه روزه می گرفتم بابت ترس بود و اجبار
اما حالا با تغییر باورهایم دارم می فهمم که خدواند برای چی گفته روزه بگیرید و هیج عذاب برامون نگداشته بابت نگرفتنش خدواند به ما می گفته ولی ما در مدارش نبودیم یا هم که گوش نمی کردیم
روزه برای کنترل ذهن است اینکه در این یک ماه روی خودمون کار کنیم
اینکه تو این یک ماه کمتر بخوریم کمتر حرف بزنیم کمتر قضاوت کنیم کمتر به نجواها گوش کنیم کمتر نگران باشیم
بیشتر ببینیم بیشتر تمرکز کنیم و تعمل و تفکر کنیم نسبت به ایه های قران
و تغذیه سالم داشته باشیم
هم کنترل ذهن داشته باشیم و اعراض کنیم و هم کنترل بر تغذیه مان که سالم تر باشیم
وقتی یک ماه هر روز روی خودمون کار کنیم و متعهد باشیم این خودش میشه یک سبک زندگی
چه در حوزه سلامتی مان و چه در حوزه باورهایمان و کنترل ذهنمان
هر چند من تا امسال به این درک نرسیده بودم و روزه که می گرفتم بابت چیزهای دیگه اش بود ثواب و ترس از خدا و
و شاید هم یکم لاغر
اما اکنون دارم بهتر می فهم این یک موهبت الهی هست برای من
اینکه از این ماه زیبا استفاده کنم
و بیشتر تمرکز کنم و بیشتر روی قرآن و ایه های نابش تمرکز کنم و تفکر
و مطمیین هستم اگر متعدانه عمل کنم
وارد مدارهای بالاتری میشوم و ایمانم قویتر میشود
و این سبک زندگی من برای تمام عمرم خواهد بود
نه فقط همین یک ماه بلکه همیشه باید
روزه بگیرم و کنترل ذهن داشته باشم
و هرروز در حال یاد گیری باشم ودر حال رشد
و این طرز فکر باعث میشه که بیشتر لدت ببرم از زندگیم و متفات عمل کنم و متفاوت باشم نسبت به دیگران و من کاری به هیج کس ندارم
راستش امشب یک اتفاقی برام افتاد
بابت همین طرز فکر ها و باورهایم و یک جوری بهم گفتند که تو خیلی بیخیال شدی و دیوانه شدی بهم می گفتند باید این دور زمانه هم رنگ جماعت باشی (با خودم گفتم ببین من هم چند وقت میش همینجور فکر ها داشتم همین جور شرک ها رو داشتم )
و بهم گفتند خدا اخر عاقبتت رو بخیر کنه
اولش یکم ناراحت شدم اون هم چند دقیقه بعد به خودم امدم و گفتم پس دارم درست عمل می کنم دارم متفاوت عمل میکنم که واسه بقیه غیر قابل باور است
و بعد از نیم ساعتی که گذشت و من فقط فکر می کردم و همش به خدا می گفتم خدایا من باید اینقدر متعهد باشم و به حرف های دیگران توجه نکنم باید فقط عمل کنم تا به نتیجه برسم
اگر من با اینها بحث کنم یعنی تغییری نکردم و فقط در اون زمان من ارام بودم و لبخند بر لب داشتم و فکر میکنم همین احساسم طرف مقابل رو حالش رو بدتر کرد
و بعد از اون دفترم رو باز کردم و نشستم به مرور کردن همین فایل که صبح نوشته بودمش
و رسیدم به اونجایی که استاد در مورد حضرت نوح گفتند
که نوح در میان کوه ها کشتی میساخت و مردم بهش توهین می کردند و یا می امدند کشتی نوح رو خراب می کردند و می شکستندش و مسخره اش می کردند ولی نوح فقط کار خودش رو انجام می داد چون بهش الهام شده بود
انگار به اینجا که رسیدم میداشت با من صحبت میکرد که به راهت به مسیرت ادامه بده و نگران نباش و ارام باش و متعدتر ادامه بده
و این نشونه رو که دیدم خیلی دلم اروم گرفت
و آمدم شروع کردم به نوشتن کامنت
خداروشکر
که هر لحطه خداوند من رو هدایت میکند و من سعی میکنم با دل و جون به الهاماتش چشم مطلق باشم
و سعی میکنم اگاهانه برای هر کاری از خودش هدایت بخواهم و بدون شک او به من پاسخ میدهد
واقعا تمام فایل ها استاد چه محصول و چه دانلودی ها و چه سفربه دور امریکا و یا زندگی در بهشت
ارزشمند و گرانبها هستند و من با دل و جون بهشون گوش میکنم و عمل میکنم
و کلا این سایت شده چراع راه زندگی من
استاد ازت خیلی خیلی ممنونم
و ممنون که متعهدانه روی باورهای خودت کار کردی و موندی
ممنون که هستی استاد جون و شدی یکی از بزرگترین دستان قدرتمند خداوند برای ما عباس منشی ها
دوستتتتتتت دارم استاد جون همیشه سالم و تندرست باشید و در پناه ایزد منان
بنام خداوند که مرا هدایت کرد وبه خودم افتخار میکنم وسپاسگزاری میکنم که خداوند درخواست من پذیرفت و مرا هدایت کرد به این مسیر خوشبختی مسیر درستی مسیر توحید مسیر اینکه خداوند رفیق خوب میشه مسیری که باعث رشد پیشرفت شخصت می شود مسیری کع باعث می شود قدر خودت بدونی مسیری که باعث جایگاه خودت رو توی این جهان مادی پیدا کنی مسیری که باعث نی شود با هر تضاد رشد وپیشرفت وقدر خودت رو بیشتر بدونی خدایا شکرت بابت اینکه مرا هدایت کردی خدایا بدون مقاومت آمادگی دریافت الهمات تو رو دارم مسیری که سال برای رسیدن به خداوند باید هزارن سختی به دل میکشیدی تا خداوند احساحس کنی اون. هم روی ترس،خدا به پرستی مسیری که. هر با ایمان تر میشوی عشق بیشتری رو از خداوند دریافت میکنی خدایا شکرت تضادهای در زندگی پیش اومد که اول،بخ خاطر عدآگاهی واکنش،نشون دادم بهشون باهاشون جنگیدم ولی امروز همون تزادها باعث شدن به من ارزش درونی خودم پی ببرم که چقدر ارزشمندم که خداوند مرا هدایت کرده ارزشمندی رو گره نزنم به هیچ عوامل بیرونی خدایا شکر که تضاد ها باعث شدن که باورهای مثبتی نسبت ثروت پیدا کنم که من هر چه ثروتمند باشم پاک درستکار ومعنوی تر می شدم وباور نسب به ثروتمند شدن یک باور معنوی وروحانی شده واز این بابت این تضادی قبلن نسبت به ثروت داشتم برطرف شد خدایا شکرت توحضور رابط اینقدر خداوند توی رابط کمک وابستگی ها خداوند طوری در درون شکل گرفته ارزشمندی خودم رو به هیچ واول بیرونی وهیچ وابستگی گره نمی زنم واز این بابت از خداوند سپاسگزارم که خودش همیشه هوامو داره خدایا شکرت با بت این ایمان تو بحث شرک خدایا شکرت که تضادی که تو زندگی پیش اومد با توجه به خداوندی هدایت کرد وتوانایی که روح خودم دیدم وشجاعت خداوند دردرون من موقع تولد به این دنیا همه چیز رو پذیرفتم وبه دنیا اومد باعث شد ایمان به تنها یک قدرت در عالم غیب باشه اون خداوند مهربان وتنها منیع ثروت جهان اون با درک این آگاهی ها خدایا شکرت در ک این آگاهی ها باعث شده فضای رو ذهنم خودم شکل بدم که این تضاد که پیش اومد با خودشون یک سریع خیر برکعت بودن برای من آین که به توانایی های درون خودم پی ببرم که خداوندچقدر توانایی در درون من ایجاد کرده واین به درک درستی از خداوندرسیدم وخدای که سال فکر مثل خودم داره قضاوتم میکنه وحکم صادر میکه به خدای تبدیل شد که هیچ وقت وهیچ موقع مرا قضاوت نکرده به نیرو وقدرت تبدیل شد که رفیق خوب منه که جز عشق ثروت سلامتی وخوشبختی چیزی رو برای من نمی خواهد همون خداوندایمانی رو در وجودم شکل داده کهدر پی تمام امتحانات الهی که در پی تضادها به وجود میاد رو به خداوند کنم وبگم خدایا شکرت همچون ایمانی رو در وجودم خودم تصور میکنم واز ابابت از خداوند یکتا سپاس بیکران دارم همین شناخت از خداونددرمان کرد کمال گرای که سال به خاطر عدم آگاهی با خودم حمل کردم وبهبود ی گرای شخصتم رو شروع کروم
سلام بعد از یک روز نبودن ! استاد از نتیجه های قشنگ این پروژه و کنترل ذهن یه چیز قشنگی براتون بگم!
استاد تا الان دو سه تا نتیجه عالی از این پروژه دارم که قراره براتون تعریف کنم! ولی اول از زیبایی این فایل بگم ! استاد اول اینکه چقد اینکع الان توی خونم و فایل گوش میدم و هنوز نه دانشگاهم نه کارم شروع نشده بهترین تایم برای کار کردن روی خود
یادمه قبلا ها من کلا خونه بودم و کارام همش توی خونه بود و قبلا میگفتم چرا من همش خونم؟ چرا هیچ کاری نیست و… الان میفهمن بهترین فرصت بود برای کار ولی خب گذشت و خودمو سرزنش نمیکنم
استاد من استاددددد فیلم دیدن تو تایم های مختلفم حتی الان ولی الان چون کار کردن روی سایت و خودم بیشتر شده فقط شبا قبل خواب فیلم میبینم و قراره همونم کمتر کنم و چقد عالی که این تایم ازادم بیشتره و میتونم کل تایممو بزارم برای خودم چقد خوبه که خدا اتقد هوای منو داشته من یادمه برای اینکه بیکارم توی خونم مینالیدم الان میفهمم خدا داشته برام تایم ازاد میکرده من کار کنم ولی…
خدایاشکر هنوزم دیر نشده و من هنوزم همون تایم های ازاد رو دارم!
استاد این داستان الهامات واقعا عالیه من سع سال پیش برای گواهی نامه اقدام کردم و یادمه همون روزا بود که بعدش هزینه ثبت نامش انقد بالا رفت که اصلا نمیشد ثبت نام کرد و من راحت شدم یا حتی وقتایی که خدا بهم الهام کرده از اسانسور استفاده نکنم میدونم این ربطی به مثال شما نداره ولی برام درس داشته بعد دقیقا دو دقیقه بعدش برق رفته بود و اسانسور ادما به مدت 2 ساعت توش گیر افتادن یا حتی دیروز رفتیم یه مجتمع تجاری خیلی بزرگ و ما رفتیم کلی خرید هامونو حساب کردیم و بعدش که داشتیم میرفتیم یهو گفتن دستگاه عابرش خراب شده کلا! و من فعمیدم ما چقد در زمان و مکان درستیم خدایاشکرت !
استاد بزارید از نتیجه این چند روزم بگم!! دقیقا نمیدونم تو کدوم فایلتون بود که گفتید شما تلوزیون های قدیمی رو درستش میکردید پیش رعیس تون و بعد از چند وقتی خودتون یه کار جداگونه برای خودتون زدید
حالا دقیقا داستان منم اینه! این سمت شهر که ما هستیم کلا یه سری کلاس های اموزشی کودکان و… نیست و من وقتی مردکم رو گرفتم با شجاعت رفتم یه موسسه ایی و درخواست کار دادم و چقد استقبال کردن ازم ولی خب گفتن بهت خبر میدیم استاد کلا 1 ماه ازشون خبری نبود من پوسترم رو درست کردم همه کاراشو کردم و رها کردم اولاش تو فکر بودم چرا زنگ نمیزنن! ولی رهاش کردم گفتم خدا درسش میکنه بعد که گذشت داشتم کارامو میکردم و درگیر بودم گوشیم زنگ خورد گفتن از همون موسسه هست و گفتن بیا تا قراردادو بنویسیم این خودش قشنگ ترین نتیجه بود بعد که رفتم بعد از کلی حرف و توضیح و … مربیه بهم گفت خب در رابطه با هزینه هم ( استاد کلا اکثر جاها و باشگاه ها 30 درصد هزینه رو به مربی میدن حتی مربی فعال و با تجربه و من قبل اینکه کارم اوکی شه همش میگفتم اینا به من میگن 50 درصد برای تو 50 ما. و انقد اینو تکرار میکردم و تجسم میکردم که باورم شده بود ) بعد دقیقا همون حرفایی که تجسم کرده بودم بهم گفت!! استاد باورتون نمیشه خانومه برگشت بهم گفت هزینه هم همون پنجاه درصد برای شما و ماست استاد انقد بغض کردم که حت نداشت خدا داشت به باور هام به چیزایی که کفتم به ایمانم پاداش میداد انقد خوشحال شدم و تشکر کردمو اومدم خونه چقد خوشحال کنننده وقتی ادم توی مکان زمان درسته وقتی روی خودش کار میکنه بایددددد نتیجه عالی بیاد
عاشقتونم استاد هر کجا هستید یادتون باشه کلی براتون دعای خیر میکنم بابت اینکه منو با خودم با خدا با مسیر عالی اشنا کردید و چه عالی که این پروژه عالی قرار گرفته خدایاشکرت
هرکجا هستید در پناه خدا شاد و سالم باشید
ششمین ردپای اسما
1403/7/5
به نام خداسلام به رفیق شفیقم باباخدا.
وسلام به پدرومادرخانواده واعضای خانواده صادق سایت الهی استادم.خداراشاکرم که مدام هندزفری توگوشمه،ظرف میشورم. ،غذادرست میکنم،غذایاهرچیزی میخورم باخداشریکم حتی توی حمام لباس میشورم اگه تنهاباشم،پیاده روی والی آخرفقط میگم به قول استادالخیروفی ماوقع ومن توی فایلهای دیگه اعتراف کردم که من هیچکاری بلدنیستم فقط رفت وآمدهاباهمه به 1٪رسیده بارضایت ولی باخواهرم که قبل خودمه بانارضایتی اونم من همیشه سلامش میکنم ودخترهاشودرآغوش میگیرم. آخه خواسته من این بودوکارکائنات.خداروشکرمیکنم زمانی که شوهرم بازنشسته شدبعداین نعمت پندمیک راخدابه ماهدیه دادبادستای قدرتمندش فرستادولی من که نمیشناختم.ودرحین این پندمیک دنبال خانه اجاره ای بودیم وپول قرعه کشی روتوی مسیربه حساب صندوقدارمیخواستم بریزم که زنگزدم اطلاع بدم گفت نه الان واریزنکن تاروزقرعه کشی منم به پسرم گفتم دوربزن قسط واریزنمیکنم پسرم گفت منومسخره کردین بااین حرف من خیلی ناراحت شدم اشکهام سرازیرشدگفتم منوببرخانه همسایه که 100٪به همسایه وابسته بودم پسرم لبخندزدومنم عصبانی شدم ومرابردخانه همسایه وازدیدن من حالمو پرسید.پریشان بودم میگم پریشان شماتصورکنیدپرسیدچه شده گفتم دنبال خانه ام وصبحت وگریه وازدهان خداوقدوبالای خداواجدادواولادی که میدونستم نداره ولی من آآآآآبااااااادش کردم وصاحب صنوق هم رسیداونم دیدچه حالی دارم چی بود100٪مظلوم نمایی روزبعد،روزبعدوروزهای ماه رمضان پی خانه تااینکه یک روزنزدیک افطاریک خانه پیداکردیم درحال بنایی بودن،و کرایه خانه قبلی50هزارتومان هرماه و50میلیون تومان پول رهن داشتیم هرچی گفتندکرایه رو500زارتومان کن بشین گفتم الابالله تخلیه حاضرم3برابرکرایه راجای دیگه بدم ولی ازاینجامیریم من4تاپسردارم خیلی مردم دارن وآقاوخانم صاحب خانه ازبس که تعریف خانواده مارومیکردن یکجورایی احساس پسرهاشون نصبت به مابدبودحالابرج50هزارتومان روشوهرم به زورمیدادالان خانه دیدیم10میلیون رهن فکرکنم600هزارتومان کرایه شوهرم هرروزحالش منقلب میشدقصدش ازاول روستابود20سال توی شرکت اتوبوسرانی کارکردهمیشه میگفت کیف میکنی توشهرزندگی میکنی چون نقطه ضعف مرابه دست آورده بودکه زندگی روستایی راحتریم حالامیدونست من نمیرم روستاوالان رهن واجاره روستاازشهرهم گرونتره چون روستای ماتوریستی هست. بالاخره جابجاشدیم توی اثاث کشی پسرداییم آمددنبال شوهرم برای کارکردن روی کامیون مصالح خداراشکربه محض اضافه شدن کرایه خانه شغل دوباره براشوهردرست شدقبل ازآشنایی باقانون جذب خدااول محله ماراتغییردادوکرایه خانه وقسط همه باهم شوهرم حق داشت شکایت کنه چون بچه هابه خاطرپندمیک بیکاربودن کارشون شرکت نظافتی بودولی خودشون بازحمت کارمیکردن دستهای پسر25ساله ازیک پیرمرد120ساله کشاورزبدتربودشب به شب شوهرم دستاشوباگریسرین چرب وبه پلاستیک تاصبح بازروزازنوروزی ازنو خدایاشکرت جابه جاشدیم پسرم گفت مامان این محله مثل مرز میمونه چپ بی بضاعتهاراست ثروتمندنشین گفتم سال دیگه محله ثروت نشین رفتیم دوتایی گفتیم آمین حالابرای اقساط وکرایه خونه دعواهرروزکه دیگه آرزوی مرگ شوهرم یاخودموداشتم درتاریخ به یادماندنیم تولددوباره 1399/11/4پسرم گفت مامان بابادوست دارین سخنرانی این آقای روحانی روصوتی بودگوش کنین ماهم گفتیم یک شیخ دلقک بازی دیگه بااین روان خرابمون نمیدانم بگم زیرآب اقیانوسهای یخ زده تاریک وظلمات به خواب غفلت بودم که دستای خدارسیدوناجی کل خانواده شد.باشروع صحبتهای استاد ناله هاداشتم ببخشیدهمگی مثل شیرنعره میزدم دیگه کم آورده بودم ازیکطرف صدای عشقم خدادرابعاداستادنازنینم سیدبحال عرشیانفروازطرفی دلداری پسردومم انیس ومونسم شده بودن استادشمامنودرک میکنی چی میگم کم کم خریدین دورههای استادکه پسرم بلدنبوده ازجای دیگه خریده بودکه بااستاددرمیون گذاشت گفتنداگه روشمااثرگذاشته اشکال نداره وباخریددورهای دیگه جبران کردیم من این نجات یافتنم رامدیون پسرم واستادم سیدعرشیانفرهستم .که بازدوباره پسرم گفت مامان این آقاراننده تاکسی بوده وبالباس پلنگی ومرغ وخروس آشناشدم ولی بالایواستادعزیزم بیشترآشناشدم.دیگه توی اینستاسرگردون بودم اصلامن اهل این کارباگوشی نبودم خدایاشکرت اینستاقطع شدمن موندمونیمه ی گمشده ام راننده تاکسی کجاست؟فهمیدم استادسایت داره ازگوشی فقط پیام ساده وزنگزدن وجواب دادن رویادگرفته بودم میترسیدم دست به گوشی بزنم یکجایی برم ازمن سواستفاده بشه به قول بچهها چی داری میگفتم نه دوست ندارم کسی بفهمه من توزندگیم چکارمیکنم وسرازکارکسی هم درنیارم ازاول تنهایی روترجیح میدادم الهی شکرت .وبه پسرم گفتم منوواردسایت کن که اینجابود1401/12اوایلش بودگفتم زندگی تکرای رفته خدایاچکارکنم دستموگرفت انداخت توی اقیانوس جدیداینوبگم که پندمیگ فرشته ی نجات منوخانواده ام تااولادخاتممون هست خدایاشکرت وبی منت بگم اینهارونوشتم که خانم رحیمی ازخودت دلسردنشو دمنم اوایل شروع هیچی نمیفهمیدم والان هم هیچ ادعایی ندارم ولی اینوبگم همش میگفتم علی جان مامان شرایط،وبقیه ش چی بودمیگفت موقعیت افرادامکانات مثل بچه مهدکودکی رفتارمیکردتایک روزیکی ازبچه هاگفت یکم روخودت کارکن خیلی سوال میکنی مامان منم گریه کردم ازاعماق قلب من چیزی یادنمیگیرم خوب کسی نبودبه من بگه خانم خوشگله مگرچی میخوای یادبگیری؟شب خوابیدم استادعرشیانفررادیدم که گفت حرفهای اینهارولش کن به هم لجه ی مشهدی خودم بالاخره آخرش مجبوره درست بشه خدادرست میکنه ادامه بده ازفرداش انگارآبی روی آتش ریختن وحالاهم تاخودموبابچه های سایت مقایسه میکنم میرم قعرجهنم ولی خودموبادیروزم مقایسه میکنم بازجون میگرم وکامنتهامواگه کسی هم نخونه اصلامهم نیست مهم اینه که من وقت میزارم مینویسم ولذت میبرم وقت شامه بفرماییدبه امیدروزهای موفقیت وسلامتی وثروت سازی آسان شبخیر.همه تونودوست دارم.
به نام یزدان پاک
سلام به خانم شایسته ی نازنینم
و استاد بزرگوارم
رد پای من درگام ششم:
استاد جان چققققد خوووشحال شدم امروز دیدمتون تو اینستا
یامن یادم نیست یا اولین باره دارم ترکیب هیبت جدیدتون با آر وی رو میبینم
همیشه شما رو با آر وی تو سریال ها قبل از قانون سلامتی دیده بودم
وااااقعا زیبا و باشکوه هستین
چقد این پیوستگی و هم هدف بودنتون با خانم شایسته رو تحسین میکنم
چقدررررر فوق العادست که دارین باعث خلق معجزه ها میشید
این پروژه ی 30روزه خودش یک دوره ی جدیده ک به رایگان دراختیارمون قراردادین و بهترین گیفته برای ما
من خودم رو متعهد کردم ک ادامه بدم و هروقت ک میخوام سست بشم یاده این فرصت فوووق طلایی میوفتم و بعددیگه نمیتونم لذت چشیدن طعم شیرینه انتهای این مسیر رو از خودم دریغ کنم وادامه میدم
عاشقانه دوستتون دارم و عاااااشقانه ازتون سپاسگزارم
واقعا فایل های شما همیشه و همیشه هدایتگره
چقدرررر فووووق العاده بود کلامتون درمورد خبردادن خدااز اینده
چقدررر مطابقت داره باالانه من
ینی بهتره اینطوربگم ک من حدودا 7ماه پیش بهم یچیزایی الهام شد ک خیییلی انجام دادنشون برام عجیب بود ولی از اونجایی ک من واقعا به اون صدااعتماد داشتم انجامشون دادم
و الان بعد از 7ماه تازه دارم دلیلش رو میفهمم
و بقول استادخدامیدونه چه چیزهایی ک بعدها خواهم فهمید
خلاصه ی داستانم رو روایت میکنم:
من شهریور پارسال باورودم به سایت یعنی( به محض ورودم به سایت) به مسیرعلایقم ک دندانپزشکی هست هدایت شدم از شرکتی ک داشتم دراون استخدام رسمی میشدم کاملا هدایتی اومدم بیرون وقتی تصمیم گرفتم برم سراغ عشق و علاقم هدایت شدم به دوره های دستیاری.
درخلال کار درمطب یه ایده ای بم گفته شد که وقتی در درونم شنیدمش خشکم زد و برای چندثانیه از این جهان کنده شدم
تابه اونموقع هررررررگز حتی یکبار بش فکر نکرده بودم اصلا هیییییچوقت حتی درحد یه خیال ساده!!!
ولی اون صدا گفت انجامش بده
اما من جز اون دسته افرادی بودم ک نفهمیدم باید چیکارش کنم و چجوری انجامش بدم وفقط برام شد یه هدف و همیشه درخواستش کردم چون ازش خوشم اومد(بعدا میگم ک دقیقا چی بوده)
من واااااقعا درگیر مسائل مالی بودم
هیچ شغل و پولی نداشتم
فقط وفقط خوشحال بودم ک تو مشهدم شهر رویاهام و هرروز تو مطب دندانپزشکیم در شغل رویاهام
حالا اینکه دستیار بودم و فرق دستیار با دکتر بودن مثل پادشاه و پیشخدمته که هردو درقصر هستند برام خیلی اذیت کننده نبود
فقط از محیط وتمااام اتفاقای درون اون محیط عاشقانه لذت میبردم و تو درونمم هرلحظه تمنای بیزینس شخصی وپول و ثروت میکردم
دی ماه پارسال دوره ی عزت نفس رو تهیه کردم و دیگه رفتم تو دنیای خودم
چقددددر لذتبخش بود
پیدا کردن خودم
پیدا کردن رسالتم
ولی خب واضح نبود
ولی خدا بهم ثابت کرده بود ک حرکت کردن و قدم برداشتن واضحترش میکنه
من نمیدونستم باید چیکار کنم ولی میدونستم چیکار نباید کنم
سعی کردم اون نباید ها رو ازشون اجتناب کنم بااینکه بعضیاشون اصلا باعقل و منطق جوردرنمیومد
اینا اون خبرهایی از اینده هستن ک خدا میگه و ماشاید اونموقع نفهمیم وقطعا نمیفهمیم فقط باید بشون عمل کنیم
مثلا یکی از کارایی ک فهمیدم نباید انجام بدم ادامه دادن کار دستیاری بود
واقعا عجیب بود بقول استاد همه مسخرم میکردن
من در به در دنبال کار تو کلینیکا و مطبا بودم چون هییییچ پولی نداشتم تو اون مشهد درن دشت حتی پول مترو هم نداشتم ومیدونستم باید کار کنم ولی خدا خیلی واضح میگفت نباید ادامش بدی
فک کنین از کلینیکای عالی درخواستم رو قبول کردن ولی چون حسم میگفت نباید ادامش بدم بشون گفتم نمیام
این هیچ
از این عجیبتر این بود که من تمااااام خوشحالیم این بود ک تو مشهد بودم و از هوای خوب و زیبایی هاش داشتم لذت میبرم
حتی وقتی پول نداشتم از دیدن مغازه های قشنگ طبیعت قشنگ تمیزیه شهر و مردم قشنگ حرم و هوای عالی واااقعا لذت میبردم
و دقیقا همون روزی ک من درخواست کلینیک مورد علاقمو ریجکت کردم خداوند بم گفت ک باید مهاجرت کنی از مشهد
به کجااااااااااااااااااااا؟!!!!؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟
به خرمشهر:-/
وای ک بیزار بودم ازش فرار کرده بودم ازش از محرومیتش از گرمای مذخرفش از ادماش از خاکش از همه چیش
حالا خدا میگه باید برگردی
من میخواستم برم تهران تاتوتهران یه مسیری برام باز شه
چرا؟چون تو مخیلم مهاجرت از جایی به جای بهتر تعریف شده بود نه به یه جای وحشتناک !!!!
ولی خدا ینی اون صدا واااضح میگفت ک نه جایی ک باید بری خرمشهره وباید برگردی
تو یکی دوروز کارای رفتنم رو کردم
این اتفاق در بهمن 1402افتاد
برای هرکی من رو میشناخت یه شوک بزرگ بود
همه از تعجب شاخ دراورده بودن
چون همه میدونستن مائده شاید جنازش بره خرمشهر ولی خودش نمیره
حالا چی شده ک الان ک کار عالی داره کلللی تلاش کرده و کلاس رفته و کارورزی گذرونده و کارتومحیط مورد علاقش بش داده شده باحقوقخوب میخوات بره اونم کجا ؟خرمشهر!!
همین الانم دارم بش فک میکنم برام خیلی جالبه اون تسلیم بودنم
خلاصه برگشتم و بایه هجومی از تضادهای بزرگ و کوچیک مواجه شدم
و حرکت کردم و حرکت کردم و کار کردم و هی پیشرفتم و از صفر واقعا شاید از زیر صفر ساختم وکارکردم ده ها بار تو دل ترسهام رفتم تااینکه یک ماه و نیم پیش بعد از تجربه کاردر دوتاحوزه ی کاری درخرمشهر خییییلی معجزه وار به کاری هدایت شدم ک میرسونتم به همون ایده ای ک تو مطب دندانپزشکی بم الهام شد و من رو از این جهان کَند !!!!!
اینکار درخرمشهر خیییلی راحتتر انجام میشه بخاطر اینکه خرمشهر ابادان منطقه ازاده
و راحتترین جا برای اجرایی کردن اون ایده خرمشهره و من اینو تازه فهمیدم
تازه فهمیدم ک بهترین جا برای شروع فعالیتم فعالیت من ک ن ایده ی خدا،گمرکه خرمشهره!!!!
من همه ی اینا رو تو همین چندروزه فهمیدم
تو این مدت یکماه و نیم خدا منو به ادمایی وصل کرده ک همه از کله گنده های اداره بندر و منطقه ازاد و اتاق بازرگانی خرمشهرن
و این رو مدیون تمرین فوق العاده ی استادم
تمرین اگهی تبلیغاتی!!!!!!
خلاصه ک دلیل اومدنم به خرمشهر تازه بعد از تقریبا7 ماه برام داره روشن میشه
الان تازه یذرررره برام روشن شده
خیلی فوق العادست واقعا
البته بگم ک خانوادم خرمشهرن و من الان پیش خانوادم هستم
و ایضا دوسدارم این رو هم بگم ک حسم همون حسی ک گفت باید بری خرمشهر داره بم میگه ک ملکه طوری برمیگردی مشهد مائده خانوووم!میری در ناز و نعمت مستقل و باشکوه وسربلند و ثروتمند تو مشهد زندگی میکنی
زندگیه لوکس و راحت
چون من خیییلی تو مشهد اوارگی کشیدم اون اواخر
خیییلی بی پولی کشیدم
پول کارت مترو و اتوبوسم نداشتم
از ایستگاه مترو غدیر تاااااااااااااا خیام پیاده میرفتم
ینی سه ساعت بیشتر هرروز راه میرفتم
از غدیر میرفتم فدائیان اسلام بعد نخریسی بعد فلکه برق بعد چهارراه لشکر بعد تقی اباد بعد احمداباد بعد راهنمایی بعد فلسطین بعد میرسیدم خیام
بچه های مشهد میدونن چقدددد راهه
اونجا یه کلیلنکه دندونپزشکیه خیلی خوشگلی هست به نام دکتر نیک کنار ایستگاه متروعه اونجا یمدت میرفتم
خلاصه ک خدا سعی و تلاش و سختیای من رو دیده
درواقع تعهد من رو به اجرای الهاماتم دیده
و بهم قول داده ک دست پر برمیگردم
باماشین خوشگل خودم باعزت از همونجاهایی رد میشم که یک عالمه تو سرما پیاده میرفتم!
و تو خونه هایی ک ارزو داشتم یه لحظه برم تا یکم گرم بشم یا چیزی بخورم و ارزومیکردم کاش مال من بود،زندگی میکنم.حتی اجاره نمیکنم ،میخرم
برا خودم
خودم براخودم میخرم
الله لایخلف المیعاد
من رو قولش حساب کردم
اییییمان دارم ک بزودی اتفاق میوفته ومن میام مینویسم همینجا ک بله!!اتفاق افتاد!!!شد!!
والبته من درقدم دوم هم هستم و ایضا دوره ی فووق العاده ی ثروت1 رو هم کار میکنم ک داره ب تغییر مدارم خیییییییلی کمک میکنه به شرط اینکه بیشتر و بیشتر باورش کنم و بیشتر و بیشتر عمل کنم به اگاهی هاش!
راجب اون ایده یچیزی یادم اومد
اون ایده ک الان بخاطرش خرمشهر هستم کااااااااملا مرتبط به رشته ایی ک عاشقشم و دندانپزشکیه هست
ینی یک کارخیللللی باحال درهمین حوزه هست
به خوده علاقمم درمسیر خواهم رسید
عجله ای نیست
من به برنامه و زمانبندی های خدااعتماددارم
انشالله ک خیییره
عاشقتونم
درپناه الله یکتا باشید
مائده سازگار
6/7/1403
خرمشهر