سریال زندگی در بهشت | قسمت 232 - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

250 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Ahmad گفته:
    مدت عضویت: 1663 روز

    استاد عزیز با تقلب اومدم ک دوباره یکی از عادت هایی ک فک میکنم در ۹۰ درصد ایرانی ها باشه رو بازگو کنم..

    فایل باورهای توحیدی و ثروت ساز در نامه ۳۱ امام علی رو نگا میکردم .هر چند ک اون فایل بی نظیرع ولی یع باور ربط ب این سوالی ک پرسیدن داشت…

    یجا گفتین ک ما هر وقت میخایم با خداوند صحبت کنیم ،رازو نیاز کنیم،، سر و چشمون رو رو ب بالا میبیرم و اسمون رو نگا میکنیم .حتی وقتی تو مکانی باشیم ک سقف داشته باشع بازم همین کارو میکنیم…نمیدونم دقیقا این عادت از کجا اومده…اما معلومه ک ما ب آیه ای ک میگه از رگ گردن ب شما نزدیکتریم،،رو باور نداریم…خدایی ک همه جا هست،،،چپ و راست،،بالا و پایین،،از مشرق تا مغرب،،،

    خدایی ک اسمان ها و زمین از آن اوست،،،

    ب نظرم این عادت عدم باور ک خداوند همه جا هست رو میرسونه…

    از همون نوجونیم این سوال در من شکل گرفت ک چرا برای گفتگو با خدا حتما باید بالا رو نگا کرد؟؟

    چرا باید حتما فقد در اخر نماز دعا کرد؟؟

    چرا باید در حین نماز لباس تمیز پوشید؟

    ینی اونایی ک وضع چندانی ندارند خداوند دعایع اونها رو قبول نمیکنه؟؟؟

    و خیلی سوال هایه دیگع…

    از این سایت قدر دانم…چقد باور های خوبی بچها می نویسن.

    چقد اگاهی های نابی تو این سایت پیدا میشع..

    چقد تکامل ادم اینجا زودتر پیش میره….

    شناخت صحیح خداوند ما رو ب هر چیزی ک میخایم میرسونه…

    امیدوارم این دیدگاه براتون کار ساز بشه..

    ممنونم…دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    رخشا گفته:
    مدت عضویت: 3134 روز

    مثالهای من که این اواخر برام پیش اومد رو میگم که رعایت این قانون و تغییر چیزهای خیلی ساده چقدر زندگیم رو بهتر و لذتبخشتر کرد و البته که باید بهش فکر کنم و به جای جای زندگیم بیشتر نگاه کنم تا تغییرشون بدم.

    حالا مثال‌های من:

    همین چند وقت پیش، رفتم رو بالکن خونه و هر چیز اضافه‌ای که بود رو برداشتم و تمیز کردم و بردمشون گذاشتم تو انباری یا بردم خونه‌ی شمال. یه سری سطل بود که برای زمانی بود که فردی مییومد و خونه رو تمیز می‌کرد و حدود یک سال میشد که دیگه ایشون نمییومدن ولی سطل‌ها همچنان بودن! یا یه سطل بود که لباس‌های کثیف رو خانواده توی اون جمع میکردن تا بعد تو لباسشویی بندازن و خانواده‌ام برای مدتها بود که دیگه تهران نمییومدن. یه سری گلدون خالی بود که گلهاش خشک شده بود و یه سری خاک که برای کار گلکاری‌های گلدونها بابام گذاشته بودن و الان باز مدتها بود که خانواده نمییومدن تهران. (راستش خودم خجالت می‌کشم که انقدر طولش دادم! ولی میگم چرا) خلاصه یه سری وسیله بود که هم فضا رو اشغال کرده بود هم باعث میشد خونه کثیف بشه چون باد می‌زد و خاک‌ها مییومدن تو خونه. یه روز قشنگ بالکن رو پاکسازی کردم و از اون به بعد هر روز بعد از ظهر نزدیکای گلدن تایم صندلی و میز میبرم میذارم رو بالکن و چای عصرم رو اونجا می‌خورم و زبان می‌خونم یا فایلهای استاد رو گوش میکنم و به درخت‌ها و فضای سبز حیاطمون و همسایه‌ها و خیابون نگاه می‌کنم و باد توی موهام می‌پیچه و تا دم غروب اونجام و به آسمون رنگارنگ نگاه می‌کنم و لذت میبرم و سپاس گزار این آرامشم و واقعاً میگم حتی لذت بردن هم تکامل می‌خواد. چیزی که هست رو هم باید به اون سطح لذتش برسی تا استفاده‌ کنی.

    قبلا همین لذت رو من از روی مبل خونه می‌بردم ولی خب اون زمان باید وسایل میبودن.

    و اینکه چرا من انقدر دیر دست به این اقدام زدم، چون سال پیش که اون آقا برای خدمات نمیومدن و خانواده هم نیومدن، منم خودم خیلی کم تهران بودم و کلا اگر ایران بودم داشتم تند تندکارهام رو انجام میدادم برای سفرم و دوباره برم. این بود که من خیلی به بالکن قشنگم توجه نکرده بودم ولی از یه جایی به بعد که بیشتر خونه بودم و هوا عالی شد، گفتم خب چرا این انباشتگی رو تمیز نکنم!؟ و خب بعدش شد خیر و برکت.

    مورد دوم یه تغییر ساده ولی عالی بود. من دیدم روزها اتاق خودم که یه میز حرفه‌ای هم توش هست برای کار، خیلی نور خوبی داره نسبت به سالن خونه‌مون که من روی میز ناهارخوریش برای خودم میز کارم رو درست کرده بودم. تصمیم گرفتم روزهایی که برای کار خونه‌ام، لپ تاپم رو بردارم و تو اتاقم و با پنجره‌ی باز و هوای عالی و نور فوق‌العاده کار کنم. روزهای اول یه صندلی ساده گذاشتم و کار کردم و لذت بردم ولی کم کم احساس کردم صندلی کارم که بردمش تو سالن خیلی صندلی راحتتریه، اونو بیارم بذارم پشت میز کارم و شبها ببرمش بذارم پشت میز ناهار خوری تو سالن و اونجا کار کنم که فضاش بازتره. ولی مشکلی که این وسط بود، بخاطر وسایل اتاقم، ورودی اتاقم برای بردن صندلی حرفه‌ای کوچیک بود و من هر روز، روزی دوبار باید صندلی رو با اون چرخهای بزرگش بلند می‌کردم و از بالای میز کارم رد میکردم. چه برای بردن تو اتاقم چه اوردن بیرون. خب این پروسه‌ی سختی بود!

    یه روز که داشتم کار می‌کردم دیدم با تغییر قرار گرفتن یه وسیله توی اتاق کارم، فضای بیشتری باز میشه و من میتونم میز کارم رو یکمی هل بدم داخلتر تا ورودی اتاق بیشتر باز بشه. و ظرف 3 ثانیه، این مشکل بلند کردن صندلی حل شد و من هر روز صندلی رو با چرخهاش هل میدم به سمت اتاقم و عصرها هل میدم به سمت سالن!

    قبلا تنها فضای خصوصی من تو این خونه همون اتاق خودم بود و از وسایلم بیشتر استفاده می‌کردم ولی حالا که من تنها تو این خونه‌ی به این بزرگی دارم زندگی میکنم و وقتی از وسایل اتاقم خیلی کمتر از قبل استفاده می‌کنم و خوشگلی اتاقم دیگه برام انقدرها مهم نیست بلکه خوشگلی و دیزاین کل خونه و راحتی خودم برام مهمه، چرا اینکارو نکنم!؟

    اصلا شاید باورتون نشه ولی برای سشوار و وسایلی که روی میز کارم بود و من سختم بود از اینکه میز کارم شلوغ باشه هم با این حرکت ساده به شکل قشنگتری جا باز شد و من هر دفعه که اونجا کار میکنم به خودم میگم واقعاً‌چه کاری بودا!! چرا زودتر انجامش ندادم!

    خلاصه این دو تا تجربه‌ی اخیر من بود. اینا بهبودهایی که وقتی آدم توجه می کنه انجام میده وگرنه حتی بهبودهای ساده هم به ذهن آدم نمیرسه و تا آدم آماده‌ی تغییر و بهبود نباشه، بهش هدایت نمیشه.

    خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  3. -
    سحر کیانی گفته:
    مدت عضویت: 2422 روز

    سلام استاد و مریم عزیزم.ممنون بابت اموزشهاتون.من واقعا به حرف شما رسیدم.انگار بعد یه مدت محیط اطرافم برام عادی میشه و من بعد عادت میکنم و نمیپرسم چرا باید اینطوری باشه.من در خونه ای زندگی میکردم که موقع عروسیم خانوادم جهازم رو چیدن…منم ۳سال همونطور تو همون خونه بدون اینکه دست به وسایل بزنم زندگی کردم وهیچوقت به ذهنم نرسید که دکور رو عوض کنم و همیشه حس بدی تو اون خونه داشتم.اسباب کشی که کردم خودم تنهایی تمام وسایلم رو چیدم و تازه فهمیدم چقدر میتونستم بهتروسایل رو بچینم اگه فکر میکردم وبهش عادت نمیکردم.ازتون ممنونم بابت اینکه هر روز فیلم جدید میذارین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1159 روز

    به نام الله‌ مهربانم به‌ نام خدای هدایتگرم به مسیر زیباییها و افکار درست

    سلام و درود بر نازنین استادم و سلام بر مریم زیبایم

    خیلی خوشحالم که خداوند امروز هم فرصت به من داد تا از این بهشت زیبا استفاده کنم برای آگاهی رشد و حال و احساسه خوب برای خودم خدایا شکرت سپاسگزارتم

    وفتی تغییر میکنی چه از دورن خودت یا تغییرات کوچیک از منزل

    یه حسه خوبی داری و جهان هم به کمکت میاد به قول دوستمون هر چه تغییرات بزرگتر بشوند احساس توانمندیمون بیشتر میشه

    عزت نفسمون بالا میره

    با هر تغییر و نتایج بدست آمده خوب ایمانت بالا میره

    احساس ارزشمندی بهت دست میده

    و با خودت میگی آره شد تونستم از پسش بر بیام و هی دست به تغییر میزنی

    حالا اگه این تغییر از افکار و باورها و رفتارت باشه چی میشه کن فیکون میشه

    اون اوایل یعنی چند ساله پیش وقتی ما خانواده ی دسته جمعی ( چهار نفره خودمون) شروع کردیم به تغییر اونم از درون به طبع دیدیم چه نتیجه خوبی رو

    چون تغییرات کوچیک بودند نتایج هم کوچیک بود

    و بعد هر دفعه با انرژی بالاتری انجام می‌دادیم و هی حاله خوب و آرامش و همه پشت سر هم میومد خدارو شکرت سپاسگزارم هستم و تمامه این زیباییها و خوبیها و فراوانیها رو در زندگیم تا الان اعتبارشو به رب و فرمانروای خودم میدم

    خدایا من در برابرت تسلیمم

    وقتی هر دفعه یه تغییری انجام میشه بهتر خودتو میشناسی و نشتی انرژیتو پیدا میکنی و باورهای بهتر میسازی و مدارت بالاتر میره

    خدایا به من قدرت بده تا بهتر بهبود بدم شخصیت و افکار و باورهامو

    خدایا به من قدرت بده تا بتونم هر روز ذهنمو بهتر کنترل کنم

    استاد عزیزم من الان وقتی به قبلم نگاه میکنم 80 درصد تغییر کردم

    من ممنونتم استاد توانمند و آگاه و توحیدیم متشکرم سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 946 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 11 شهریور رو مینویسم

    الان که مینویسم 14 شهریوره و از گرگان برگشتم و این دوروز رو با عشق مینویسم اتفاقات خوبش رو و اینکه چه درس هایی یاد گرفتم تا بعد بهش سعی بکنم که عمل کنم

    تسلیم باش

    امروز خدا یه درس بزرگ رو بهم داد

    صبح قرار بود برم ورکشاپ رایگان پاساژی که تا 54 هفته هست و میرم کلاس رنگ روغن

    صبح که بیدار شدم هرچی که لازم داشتم رو جمع کردم و بافتنیام و دفتر نقاشی و تمرین خط تحریری

    همه رو گذاشتم تو یه کیف و کلی چیزا فراموشم شده بود و خدا هر بار به یادم میاورد که طیبه اینو بردار یا اونو بردار

    مثلا داشتم جمع میکردم و فکر کردم برداشتم همه چیو ، یهویی گفت مسواکت ، بعد گفت نمدی که برای پشت گیره سرا برداشتی رو بردار ،بعد گفت رنگ روغنات یادت نره حواست هست که داری میری ورکشاپ ، بعد قلمو و بعد چسب حرارتی و بعد پارچه برای تمیز کردن قلموهام

    و ….

    وای یعنی مرحلا به مرحله میگفت چیا ببرم

    وقتی همه رو برداشتم نقاشیامم برداشتم تا با خودم ببرم سر ورکشاپ که بعدش قرار بود از تجریش یه راست برم راه آهن تا بلیت قطار داشتم که برم خونه آبجیم و پس فرداش با مادرم اینا برگردم خونه

    فقط یه چیز از یادم رفت و وقتی به یادم اومد گفتم خدا تو که همه چیو گفتی ببر چرا اینو نگفتی ؟ من چون از دوشنبه بازار که کرفس گرفته بودم تو یه نایلون گذاشتم که نصفشم ببرم خونه آبجیم که کوکوسبزی درست کنیم

    چند روز پیش که برای بار اول با کرفس کوکو سبزی درست کردم خیلی خوشمزه شده بود و تاحالا با سبزیای دیگه درست میکردیم ولی این بار متفاوت بود

    و شنیدم که گفته شد نه سبزی رو نباید میبردی وبا اینکه دلیلشم نمیدونستم ، چشم گفتم

    وقتی از خونه خواستم بیام به داداشم گفتم من میرم تو هم بیدار شو برو سرکارت ،داداشم گفت وایسا من میرسونمت ، من میرم ،سر راهم نزدیک محل کارمه میرسونمت

    قبلش تو دلم گفتم که با مترو برم بهتره یا به داداشم بگم منو ببره ولی نمیدونستم چیکار کنم که داداشم گفت میرسونمت و یه نشونه ای شد که با داداشم برم

    رفتم نون خریدم و اومدم و رفتیم با داداشم ، تو راه به خدا گفتم که میشه بگی چه فایلی برای من مناسبه که باید گوش بدم

    رندم که انتخاب کردم

    فایل هدف و انگیزه در سلامتی جسم اومد

    باز کردم تا گوش بدم که متوجه شدم خدا چی میخواد بهم بگه

    تو راه داشتم فکر میکردم به حرفای استاد ، یهویی متوجه شدم که دلیل اینکه خدا این چند روزو به طرق مختلف گفت که طیبه الان در مرحله قدم برداشتن هستی

    متوجه شدی رسالتت چیه و متوجه شدی چیکار باید بکنی برای اهدافت، حالا باید بیشتر قدماتو برداری

    وقتی این فایل رو باز بهم نشونه داد ،دوباره درمورد هدف بود تک تک توضیحات و به هم پیوسته به چند روز قبلم

    جالب اینجاست من تازه داشتم یه سری حرفای استاد رو که قبلا شنیده بودم ،درک میکردم

    و چراغ جدید روشن میشد

    وقتی منو رسوند و رفتم ، دیدم یه ظرف شیر روحی گذاشتن برای مدل زنده و کنارش دو تا کتاب و یه پارچه نارنجی

    رفتم با پولایی که خدا بهم داد از فروش گیره جوانه ها یه دفترچه بوم پارچه ای خریدم و رفتم کارمو شروع کردم

    تا ساعت 4 من مشغول رنگ زدن طرح مدل زنده بودم واستادای دیگه خیلی فوق العاده داشتن کار میکردن

    و با دیدن نقاشیاشون به خودم میگفتم تو هم میتونی ،فقط باید تلاش کنی و استمرار داشته باشی تو یادگیری

    وقتی تحویل دادم کارمو رفتم نشستم تو محوطه کنارکلاسمون تو پاساژ و شروع کردم به بافتن و دیدم استادم اومد گفت طیبه کارت رو ببینم چیکار کردی ؟

    نشونش دادم گفت رنگای مرده انتخاب کردی و رنگای جون دار خود مدل رو نزدی چرا

    منم میدونستم ایراد کارم کجاست و تو تشخیص رنگ بود و قراره از هفته بعد سیاه سفید رو تموم کنیم و به رنگ بریم

    وقتی استادم رفت من نشستم و تا ساعت 6 جوانه بافتم و بعد راه افتادم

    میخواستم برم نمازمو بخونم تو نمازخونه پاساژ، که حس کردم نباید اونجا بخونم و رفتم و از بازار که اومدم بیرون دلم میخواست دوباره از پیراشکی شکلاتیا بخرم ولی رفتم سمت نون سنگکی

    همه اینا کار خداست در ادامه میگم چی شد

    وقتی خریدم رفتم تو مترو به داداشم زنگ زدم ،گفته بود بهم بگو اگر زود تعطیل شدم بیام برسونمت راه آهن

    که گفت نمیتونه بیاد و خودم باید برم راه آهن

    منم رفتم تو مترو نمازمو خوندم تا برم سوار قطار بشم

    بعد مادرم زنگ زد گفت طیبه نقاشیاتو نیار اینجا مثل تهران نیست ،فردا همه جا تعطیله و میخواستی بیاری بفروشی ،نیار برای خودت سنگین نکن بارتو

    من دلم میخواست ببرم و اصرار داشتم که با خودم ببرم ، ولی خدا جوری همه چیو چید که من نبرمشون

    وقتی قطار اومد رفتم نشستم یهویی داداشم زنگ زد گفت اگه هنوز نرفتی بیا بیرون مترو ، من بیام که من سریع تا درای مترو نبسته پیاده شدم و رفتم نشستم بیرون مترو و سنگکی که گرفته بودم رو خوردم و یکم برای داداشم نگه داشتم

    انگار خدا کاری کرد که منو داداشم بیاد ببره تا هم بهش سنگک بدم و هم اینکه نقاشیامو بدم ببره خونه

    وقتی داداشم اومد ، داشتم فکر میکردم به تک تک اتفاقات و گفتم خدایا من این همه میخواستم نقاشیامو با خودم ببرم ولی تو کاری کردی که داداشم بیاد و بدم به داداشم تا ببره خونه

    از تجریش تا قیطریه خیلی ترافیک بود داداشم دوباره گفت خب طیبه مثل اینکه باید با مترو بری ،وگرنه من تا دو ساعتم به راه آهن نمیرسم

    منو مترو اقدسیه پیاده کرد تا سریع برم وقتی سوار شدم تا راه آهن حواسم به بافت جوانه بود و از طرفی مترو شلوغ بود و نمیشد بیرونو دید که کدوم ایستگاهه

    یاد حرف استاد افتادم که میگفت انیشتین انقدر غرق فکر کردن به موضوعی بود که نمیدونست بلیت قطارش برای کجاست

    منم دقیقا اینجوری بودم انقدر محو بافت جوانه بودم که ،پرسیدم از یه خانم که ایستگاه راه آهن بعدیه؟گفت آره و منم بلند شدم تا وقتی نگه داشت پیاده بشم

    و وقتی پیاده شدم اصلا به اسم ایستگاه نگاه نکردم و رفتم وقتی خارج شدم یه حسی بهم گفت داری اشتباه میری

    از یه مسافر پرسیدم‌گفت اینجا مهدیه هست و منم گفتم وای اشتباه اومدم و دوباره برگشتم و رفتم تا سریع برسم راه آهن

    وقتی داشتم با عجله میدوییدم نجوای ذهنم گفت نمیرسی به قطار ولی گفتم طیبه عجله نکن ،اگر قرار باشه بری گرگان حتما میری بسپر به خدا ، خود خدا خوب بلده چجوری زمان رو مدیریت کنه

    الان که مینویسم واقعا خیلی پیچیده هست ولی همه اش هدایت خداست و تسلیم بودن و باوری که داری

    بعد من ته دلم گفتم خدایا من خودمو میسپرم بهت اگر قرار بر رفتنم باشه تو زمان رو کند میکنی تا من برم برسم به راه آهن

    وقتی من منتظر قطار بودم تا بیاد ،به خاله ام زنگ زدم و گفتم خاله یه خانم اشتباهی گفت من یه ایستگاه قبل پیاده شدم و خاله ام هم گفت منم اشتباهی پیاده شدم و الان منتظرم قطار بیاد

    بهم گفت وایسا تا منم بیام ولی بهش گفتم نه باید برم که اونجا وایسم و بگم تو میای که قطار نره

    وقتی رسیدم 20 دقیقه زودتر رسیدم و خدا قشنگ زمانمو مدیریت کرد

    ولب هرچی به خاله ام زنگ میزدم میگفت قطار مترو هنوز نیومده

    برام عجیب بود پیش خودم گفتم چرا نیومده یه ربع هست یعنی قطار نیومده !!محاله انقدر دیر بیاد اونم خطی از مترو که مسافرا دو تا خط رو پیاده میشن و میرن خط بعدی

    هی داشتم فکر میکردم که چجوری شده که دیر اومده

    بعد که میخواستن درای ورودی رو ببندن من رفتم تا بگم همراهم هنوز نیومده و بهم گفتن برم سوار بشم تا همراهم بیا

    هی هرچی زنگ میزدم خاله ام میگفت میام و چون نمیشناخت میگفت باید کجا بیام، انگار همه چی دست به دست هم میداد تا خاله ام با من نیاد و جا بمونه

    دقیقا وقتی خاله ام رسید راه آهن ،قطار حرکت کرد

    من وقتی بهش زنگ زدم گفت میدونستم اینجوری میشه ، پرسیدم چطور ؟

    گفت چند روز پیش یه فال باز کرده بودم که نوشته بود یه سفر داری و اون سفرت انجام نمیشه

    و اونموقع بود که گفتم منو نمیگه

    وقتی اینو گفت یاد حرفای استاد عباس منش افتادم که میگفت همه چی باوره ،حتی اگر به زبون چیزی رو بگید ولی باورتون چیز دیگه باشه ،باوره که باعث میشه اون کار انجام بشه یا نه و جهان جوری کاراشو میکنه که تو طبق باورت پیش بری

    وقتی فکر کردم فقط به این نتیجه رسیدم ،چونه خاله ام به فال حافظ باور داره که درسته و عمیقا قبول داره ،حتی اگر چیز ناخوبی هم بگه به زور میخواد قبول نکنه ولی از درون قبولش داره

    و این باور خاله ام بود که مانع از اومدنش به گرگان شد و البته خودش هم در قدم برداشتن کمی دیر قدم برداشت تا برسه راه آهن که تمام اینا عواملی بودن تا دیر برسه و نیاد و بگه میدونستم مسافرتم نمیشه

    در اصل خودش بود که این اتفاق رو رقم زده بود

    بعد که قطار رفت من نشستم دوباره این اتفاق رو مرور کردم و .فتم پس چرا من جا نموندم ؟ منم از تجریش اومدم حتی خاله ام که خونه اش نزدیک بود به راه آهن و 1 ساعت و یه ربع زودتر از خونه اومده بود و حتی مسیرش تا راه آهن نیم ساعتم نمیشد ولی چرا دیر رسید و منی که اون همه راهو از تجریش اومدم ولی 20 دقیقه زودتر رسیدم

    و با اینکه اشتباه رفتم زود رسیدم

    که فقط به این نتیجه رسیدم که طیبه باورت تغییر کرده برای همین

    چون من قبلا خیلی دلشوره میگرفتم وقتی جایی میرفتم و یا دیر میکردم و یا اشتباه میرفتم

    ولی الان با وجود اشتباه رفتنم انگار تسلیم خدا بودم و گفتم هرچی که خیره همون بشه ،و به راهم ادامه دادم

    و به موقع رسیدم و متوجه شدم کا باوری که داشتم به این بود که خدا زمانمو مدیریت میکنه و به وقتش میرسم

    و میگفتم هرچی خیره همون بشه و قدم برداشتم تا خودمو برسونم

    خدا امروز بهم فهموند که طیبه همه چی باوره و البته تسلیم بودن در برابر من

    درسته که همه چی باوره ولی باید تسلیم باشی تا هرچی که ربّ تو برای تو خیر میخواد بشه و حتی بگی اگر بهتر از خواسته من هست رو اونو بهم بده

    که من اون لحظه رو گفتم که خدا هرچی تو بگی اگر برم خوشحال میشم اگرم نرم که برمیگردم خونه و باز هم خوشحالم هرچی تو بگی

    ادامه سفر به گرگانمو که تو قطار رخ داد رو در رد پای بعدیم مینوسیم که باز هم ارتباط داره به رد پای امروزم که به هم پیوسته هستن

    خدا چقدر عظیم و قدرتمنده که همه چی رو کاملا زیبا کنار هم میچینه

    برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    مریم غدیری گفته:
    مدت عضویت: 4009 روز

    به نام خداوند جان و خرد

    کزین برتر اندیشه برنگذرد

    چقدر عالی، چهارشنبه که تعطیل بود کمد لباسهامو مرتب کردم و یک سری لباس‌های زمستانی را جدا کرده و به فضای دیگری انتقال دادم و کمدم خلوت شد. خیلی حس خوبی گرفتم.الان این فایل را دیدم و دوباره حسم بهتر شد و هی میگم خدایا شکرت.چه نکته های ارزشمندی فرمودید استاد. بازنگری به دلیل رفتارهایمان چقدر میتونه موجب رشد و پیشرفتمون بشه. این 3 روز تعطیلی خیمه زدم روی فایلها و خیلی لذت بردم. حجابی برداشته شد که ترمز مهمیه. و دست به اقدام زدم. یه آرزویی که سالهاست شکل گرفته و من جرات انجامش را نداشتم داره محقق میشه. فایل صوتی جلسه 14 دوره هم جهت با جریان خداوند بهم کمک کرد.استاد فقط میدونم تا لحظه ای که نفس میکشم باید فایل بشنوم همین. این مهمترین کارم باید باشه.هرچی غیر آن مهم نیست.هرچه بیشتر به دل ترسهام برم احساس بهتری میگیرم. خدا رو صدهزار مرتبه شکر.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    محدثه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 315 روز

    به نام خداوند مهربان هدایت گر

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم بانو عزیز

    وای استاد نمیدونید من چقد تغییر دوست دارم راستش من در سال دوبار خانه تکانی میکنم یکبار نزدیک عید نوروز یکبارهم نزدیک مهر و خیلی دوست دارم که هروقت خانه تکانی میکنم یه تغییری در چیدمان وسایل انجام میدم و این تغییر خیلی دوست دارم جای یخچال عوض میکنم جای کابینت هارو باهم عوض میکنم جای تلویزیون با ویترین عوض میکنم تاالان فکر میکردم شاید من این همه تغییر دوست دارم خوب نباشه ولی الان بادیدن این فیلم دیدم خیلی هم خوبه مثلا بهار وتابستان اتاق خواب یه جور میچینم پاییز زمستان یه جور .

    وقتی میرم توی حیاط یا انباری همیشه نگاه میکنم ببینم چیو باید جابه جا کنم تا حالم خوب شه باجابه جایی وسایل حالم خیلی خوبه میشه و اطرافیان میان خونه ام میگن چه خوب شده که جای این وسایل عوض کردی .

    وقتی این فیلم دیدم با خودم فکر کردم شاید من اینقدر تغییر دوست دارم خدا من به اینجا واین سایت بهشت هدایت کرده .از خداوند مهربان بی نهایت تشکر میکنم هرروز داره من هدایت میکنه.

    استاد از شما ومریم بانو نهایت تشکر دارم که مارو این همه خوب با خودمان آشنا میکند دست بوس شما دوتا عزیز هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3021 روز

    سلام و سپاس به استادای عزیزم و اعضای خانواده صمیمی عباسمنش

    من حس میکنم که نوشتن در این سایت میتونه کمکم کنه مدارمو ببرم بالاتر و خودمو بهبود بدم. و ننوشتن کامنت و فعال نبودن تو سایت داره مدارمو میاره پایین.

    بخاطر همین یک بار این تمرین تو دفترم نوشتم ولی حسم گفت اینجا هم بنویسم.

    فایل نشانه امروزم در مورد تغییر: سوال: چه کارهایی رو دارم تو زندگیم انجام میدم که قبلا به یه دلیلی بوده اما الان دلیله تغییر کرده ولی من همچنان دارم به اون کار ادامه میدم.

    من به خاطر فوت پدر عزیزم و تنها شدن مادر عزیزم احساس کردم که نیاز داره به وجود من و برگشتم به شهرستان و مسئولیت تمام کارها و زندگی و ملکمون رو به عهده گرفتم. با خودم قرار گذاشتم که تا وقتی مادرم هست پیشش بمونم و اگر مادرم به رحمت خدا رفت من از این شهر برم.

    بخاطر نداشتن فضای ایزوله و ارتباطات نامفید و ورودی های نامناسب.

    مادر عزیزمم چند ماه پیش به رحمت خدا رفت ولی من همچنان به موندن در این شهر ادامه دادم. برای چی؟ برای اینکه فکر کردم که من مسئول فروختن ملک پدری و تقسیم اون بین وراث هستم و این کار فقط از عهده من میاد. با این کار هم برادرام سروسامانی شاید بگیرن و هم خودم شاید یه پولی دستم بیاد و دست خالی مهاجرت نکنم.

    ولی همیشه یه نفر تو وجودم میگه اولا نه برای خودت چشم به اون ملک و ارث و میراث داشته باش. دوما نه برای برادرات تو هیچ مسئولیتی نداری. اونا خودشون مسئول زندگی خودشون هستن. تو همه چیزو رها کن بسپر به خودشون. هر کاری که خودشون میخوان و میتونن انجام بدن. تو فقط رها کن.

    خب حالا با یکسری تضادهایی که پیش اومده بیشتر مصمم شدم که رها کنم و برم.

    حالا دارم آماده تغییر میشم دارم سعی میکنم خودم رو از وابستگی ها رها کنم و از رفتن و مهاجرت کردن و تغییر کردن نترسم.

    چون قبلا یکبار مهاجرت با دست خالی رو تجربه کردم و نتیجه خوبی گرفتم حس میکنم که اینار هم میشه و میتونم هر چند که همه کسانی که باهاشون مشورت میکنم میگن نه نمیشه حداقل دست خالی نمیشه.

    ولی خودم میدونم که بالاخره باید از یک جایی شروع کنم از صفر شروع کنم تا کم کم پیشرفت کنم و موندن تو این فضا بهم کمکی نمیکنه.

    از خداوند میخوام منو هدایت کنه به مسیر درست راه راست و مستقیم راه آسون. راهی که از لحظه ای که واردش میشم ذره ذره همه چیز براحتی بهبود پیدا کنه راهی که تمام وابستگیم و چشمم به خدا باشه و توانایی هایی که خدا بهم داده.

    خدایا شکرت که هدایت من رو به عهده گرفتی و قسم خوردی که هدایتم میکنی و منو رها نکردی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 1242 روز

    سلام

    امروز زدم رو نشونه ام این فایل اومد

    گفتم بی دلیل نیست باید به خودم بیام چقدر درخواست از خدا کردم هدایتم کنه

    قشنگ دیروز داشتم فایل گوش می دادم بهم الهام شد برو کارتو شروع کن گفتم. چشم

    اومدم دو ساعتی شروع کردم بعد با بچه رفتم مقداری وسیله خریدم اومد درست کردم دیدم کاری نداره چرا سختش کردم

    الان به فکر فروشم گفتم خداوند مشتری می فرسته خودش به دلم انداخته پس به خودش سپردم

    چون تصمیم عقب افتاده ای بود اجراش کردم

    من قدم اول برداشتم بقیه با خداوند

    فهمیدم باید از جای شروع کنم

    با این فایل بیشتر مطمن شدم حرکت کنم

    تا راکد نمونم

    در پناه خداوند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    حسین وزیری گفته:
    مدت عضویت: 1801 روز

    سلام استاد جان

    اخخخخخخ ک من دور شما بگردمممممم

    استاددد عجب کار خفنیهههه پاکسازی الگوهاااا استاد جان من کارم جوری ک میز نشینم استاد جلو میز من ی تکه چوب بود ک باعث شده بود پام راحت نباشه استادد جان این حرف شمارو ک شنیدم دیدیم اره منم میزم ثابته پس نیازی ب این چوب نگهدارنده نیست

    استاد واززززش کردممممم وای مننن

    استاد یهوویی الهام شد ک کیبوردمم باز کنم ببرم بالا تر نصبش کنم استاد جان الان این کار رو کردم و انگار الان رو ابراممممم اخ خدایااا چقددددد رخفنننن بود خدای منننننن عاشقتم من استادددددد

    استاد جان د راربطه با اردک ها اینم ایده قشنگیه ک یک قسمت مخصوص نگهداری جوجه باهش و برای زیرشون ک کثیف میکنن اگر یکم از زمین ارتفاعش رو بالاتر ببرید میتونید نوار نقاله درست کنید و بزارید ک دیگه کار خیلی راحت ترترتر بشه

    استاد تو ایران جورو جزو جیره غذایی نمیدنن تو زمستون چون حیون میره تو پرریزی هواستون ب اینم باشه

    استا جان شما خرگوش نمیخرید توی اون نرمه چوبا ول کنید ک قشنگ ابیاری بشن

    و حالا درخته چ های هرز وای استاد من یطوری شده بود ک از محیط شما کلن فاصله گرفته بودم حدودا 1 ماه ولی استاد دیشب اصلا یجوری شد ک اصلا انگار تعادل نداشتم افتاده بودم تو سایت و داشتم خودم رو شخم میزدم و عاپلف چ های هرزم رو از ریشه قطع میکردم دقیقا ی فایلی خیللللللی من رو تکون داد فایل فقط رو ی خدا حساب باز کنن اخ استاددد انگار من تو این یکماه اب نخورده بودم و دیشب زلال ترین اب جهان رو نوشیدم اصلا بصورت مجزه اسااا چسبیدم ب سایت اینم بگم ک از اسیت ک دور بودم ولی قوانین رو یادم بود و با این قوانین تو نستم ثروتتت خلق کنممم

    تازهههه توی دانشگاههه تو نستم کاری کنم ک هیچ استادی ازممم درس نپرسههههه دسسسسسسسست

    ب همیننن زیبایی این قانوننن همه جوره جواب میدهههه عاشقتم من بهتریننننن استاددد جهان

    این تازه یک کم از نتایج این یکماه دوری از سایت بود حالا بیبن اگر تو این یکماه قشنگ روی خودم کار کرده بودم چ نتایجی میگرفتمممم

    الهی شکر

    عاشقتم من استاد جان

    ب قول یکی از عزیزان سایت مستتدام استاد

    عاشقتم مننن

    ارادت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: