پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»

خداوند را سپاسگزاریم که پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر» را با هم آغاز می کنیم و بدون عجله، بدون کمالگرایی، گام به گام پیش می رویم.

آگاهی های گام امروز را با تمرکز گوش کنید، از آنها بهره برداری کنید و  تجربه های خود را پیرامون گام امروز، به عنوان رد پا در بخش نظرات همان گام ثبت کنید.



 دستور العمل پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»

759 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    شیوا جاوید گفته:
    مدت عضویت: 228 روز

    به‌نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

    ویاری دوست مهربانم

    امروز 1404/11/22 هست

    من خیلی دوست داشتم با دوستام برم راهیان نور بیشترشون اسم نوشتن من دوست نداشتم برم یهو تصمیمم عوض شدبا یکی از دوستام که خانواده سخت گیری داشت صحبت کردم ما هم اسم بنویسیم بریم ان خانوادشو راضی کردوقتی اسم نوشتیم گفتند اتبوس پرشده نمی‌توانید برین از قضا همان روز مادر یکی از دخترا امده بود مدرسه ومتوجه شد دخترش بهش دروغ گفته وکسی از کادر مدرسه نمیاد و اجازه نداد دخترش بره اون دختر اسم دوستم گفت و گفت اون به جای من بیاد 15 نفر از دوستام رفتن تو اتاقم خیلی گریه کردم

    یکی از معلمام باهاش صحبت کردم ناراحت بودم یه حرف قشنگی بهم زد گفت :هرچیزی به موقع اش اتفاق میافته ناراحت نباش

    با حرفش قلبم اروم شد

    امسال که دانشجو شدم وقتی دیدم سایت ثبت نام راهیان باز شده خیلی خوشحال شدم به کلی از دوستام زنگ زدم دونه دونه جواب نه میشنیدم منتظر بودم یکی بگه اره که باهم بریم یکیش گفت من اسم نوشتم اینقدر خوشحال بودم با دختر عمم تماس گرفتم اونم گفت اره داشتم بال درمی‌آوردم‌

    باخودم گفتم دیدی به موقع اش اتفاق میافته

    اسمم نوشتم همه چیز خوب بود یهو فرداشبش. مامانم صدام زد گفت داد بزنی گریه کنی نمیزارم بری اوضاع کشور خوب نیست من نه گریه کردم نه داد زدم گفتم مامان خدابزرگه من میرم خندیدم امدم تو اتاق تو دلم آشفته شد بود بدجور خورده بود تو ذوقم سعی کردم حالم خوب کنم از استاد یاد گرفته بودم با وجود نه شنیدن ها رو هدفت تمرکز کن وکارخودت بکن بلند شدم یه لیست وسایل تازه نوشتم گفتم میرم اروم شدم شب که رفتم بخوابم مامانم گفت زنگ زدم دختر عمت منصرفش‌ کردم چقدر حرص خوردم چقدر ناراحت شدم گفتم باشد اون نیاد من خودم میرم مامان وکمی بحث کردم مامانم گفت باید از روی جنازه من بری تا بزارم بری اون شب اصلا خوابم نبرد آخه من چیکار کردم چرا اینجوری شد من که نمیخوام مادرمو ناراحت کنم دلم میخواست برم بغلش کنم بوسش کنم از دلش دربیارم فقط سکوت کردم گریه کردم تا 2 شب بیدار بودم از ناراحتی نمی‌توانستم چشمام ببندم بعد که خوابم برد اینقدر کابوس دیدم که با صدای جیغ خودم که میگفتم مامان نصفه شب از خواب پریدم

    انگار تو خواب منصرف شدم از رفتن ولی دلم خیلی میخواست که برم فرداش گفتم میرم با مامانم رفتیم خیبان لباس جدید خریدم و مامانم ناراضی بودولی دید واسه رفتن جدی هستم فرداش دختر عمم که امده بود خونمون با مامانم سعی کردن من منصرف کنند دختر خالم تماس گرفت سعی کرد منو منصرف کنه مامان بهش گفته بود

    من به خدای خودم گفتم خدایا با تمام این نه شنیدن من دلم میخواهد برم من که میدونم اتفاقی نمی‌افته‌ خدایا خودت جورش کن حتی اگر رفتنم غیر ممکن یا سخته من باور میکنم میرم چون از تو خواستم تو خودت جورش کن همون جور که قلب ها را واسه پیامبرت نرم کردی این کار واسه منم بکن با وجود اینا همه میخواستم برنامه ریزی کنم که دوره هایی که خریدم فشرده ببینم که رفتم سفر نگران نباشم دوباره دوستم تماس گرفت گفت حق با مامانتو بش گفتم من نمیدونم چجوری ولی به خدای خودم گفتم من نمیدونم چجوری از چه طریقی اما تو برام جورش کن بهم گفت عاقلانه فکر کن دختر گفتم اگه مقرر باشه واسم اتفاقی بیافته تو خونمون هم میافته وکسی نمیتوانه جلوش بگیره ولی حرفاش ذهنم بهم ریخت شب دوباره کابوس دیدم این بارم با صدای خودم از خواب پریدم ومامانمو‌ صدا زدم ساعت 2:40دقیقه شب بود بلند شدم رفتم تو اتاق مامانم خوابیدم وگرنه از ترس خوابم نمی‌برد بعدش رفتیم خانه مامان بزرگم زنداییم‌ به مامانم میگفت اصلا نزاری بری دایی هام همین طور تنها کسی که راضی به رفتنم یعنی بابام بود را هم اون شب همه منصرف کردن داییم سعی کرد منصرفم‌کنه انگار ناامید شدم فرداش با دوستام برنامه چیدم برم بیرون حالا که اونجا نمیرم. با تمام غیر ممکن ها ولی هنوز امید داشتم شب لباسایی که قرار بود ببرم انتخاب کردم با ساکم بعد صبح به دوستام پیام دادم نمیام بیرون بعد باشگاه با کارت خودم رفتم وسیله خریدم این درحالی که بارها قبلش به مامانم گفتم و باز بهم گفت نه ولی به اون امید تو قلبم گوش کردم تو راه با دوستم تماس گرفتم گفتم من با اینکه معلوم نیست بیام ولی فردا باهم اسنپ بگیریم بریم بعد زنگ زدم بابام گفت نه اجازه نمیدم من گفتم باشه ولی امدم خانه رفتم کیفم خالی کردم تا وسیله اضافه نبرم فردا حرکت بود با وجود شنیدن نه یچی تو قلبم هنوز امید داشت نمی‌توانستم قبول کنم گفتم خدای من جورش میکنه دوباره زنگ زدم گفتم بابا میخوام با دوستام برم میدونین چی شد گفت باشد بزار نیم ساعت دیگه خبرش بهت میدم اینقدر خوشحال شدم که از خوشحالی گریه میکردم اولین بار بود که از خوشحالی گریه میکردم تو قلبم گفتم باور داشتم بهش بهش توکل کردم برام درستش کرد امدم زنگ زدم دختر عمم گفت حیف شد من ننوشتم کاش می‌نوشتم حالا تو برو بهت خوش بگذره با کلی ذوق رفتم بامامانم صحبت کنم گفت نه بابام زنگ زد باهاش صحبت کرد مامانم داد بیداد کرد بابام دوباره بهم زنگ زد گفت دیگه چیکار کنم مامانت اجازه نمیده انصراف زدی با بغض گفتم نه بابام گفت شمارشو بفرست انصراف بزنم هیچی نگفتم گفتم باشد جاروبرقی برداشتم آوردم تا اتاقمو جارو بزنم با زدن رو دکمه شروع کردم گریه کردن گفتم خدایا مگه من از تو نخواستم چرا برام جورش نکردی آخه چرا از دست خانواده ام از دست خدای خودم عصبانی بودم وگریه میکردم رفتم تو اتاق وسایلم که آماده کرده بودم جمع کنم بزارم تو کمد دلم نیامد دراز کشیدم گریه کردم گفتم خدایا یه نشانه بهم بده آخه من هنوز امید دارم بهم بگو امیدت خاموش کن بپذیر که نمیری یا بهم بگو تو میری تو همین بود یهو یاد کلاهم افتادم شروع کردم دنبالش گشتن پیداش کردم گفتم این نشونه است یعنی من میرم پاشدم وسایلم بسته بندی کردم گذاشتم تو کیفم فلاکسم‌ پیدا کردم گفتم من میرم دوباره رفتم با مامانم صحبت کنم نزاشت هرچی بهش گفتم هرچی التماسش کردم نزاشت با چشم گریون امدم دنبال ملافه وپارچه واسه روتخت‌ میگشتم با چشای گریون برشون داشتم گذاشتم تو کیفم آخه من هنوز امید داشتم دیگه تحمل شنیدن نه را نداشتم‌ نرفتم با مامانم صحبت کنم بابام زنگ زد سعی کرد قانعم کنه تصمیمشون به نفع منه و اینکه انصراف من قبول نکردن

    شبش شماره صندلیم واتبوس برام فرستادن باز امید داشتم چادر نمازم برداشتم تو کیفم گذاشتم

    آخه چرا چرا کسی منو ندید پس من چی پس احساسات من چی چرا از اولش بهم نگفتن نه چرا بهم امید دادن چرا بابام بهم گفت برو یادگاری که از دوران سربازیم نوشتم آدرس میدم برو ببین چرا مامانم گفت میرم برات چادر میخرم ولی بعد یهو همه چی عوض شد چرا نمیفهمم مگه احساستم ارزش نداره به خدای خودم گفتم مگه تو قدرت نداری مگه نمیگی ازم درخواست کنید تا اجابت کنم شمارا مگه من ازت نخواستم چرا اجابت نکردی گفتم خدایا میدونی چرا حالم اینقدر بده چون من به خدایی باور دارم که خیلی قدرتمنده اینقدر بهش امید دارم که امیدم ناامید نمیکنه همه بگن نه من میگم به اون گفتم اون جورش میکنه خدایا لواشک نخوردم گفتم میزار واسه اونجا این درحالی که بقیه گفتن نمیری خدایا آدامس که بابام خرید گذاشتم تو کیفم یه امید کوچیک واسه رفتن خودم ساختم

    چرا پس نشد بابام گفت قسمت نبود گفتم قسمت نبود یا نذاشتینم‌ برم خدایا مگه تو خدای معجزه ها نبودی چرا خواستم برآورده نکردی؟مگه من به تو امید نداشتم !مگه من با تمام اینکه گفتن نه امیدم به تو حفظ نکردم!چرا این کار باهام کردی؟

    چرا؟

    کلافه بودم به همه چی شک کردم به خدای خودم به حرفای استاد به تمام باورای قبلیم حالم بد بود من جواب میخواستم واسه سوالای تو ذهنم پاشدم وضو گرفتم گفتم خدایا مگه نمیگی از طریق قران با ما صحبت میکنی من صفحه باز میکنم باهم حرف بزن با اشک با حرص با امید که خدا دلیلی واسه برآورده نشدن خواستم داشته باشه یه صفحه باز کردم از سوره انعام بود دقیق یادم نیست ولی راجب نیکی به یتیم وحقشون نخوردن اینا بود 3 تا 2 بار هر ایه را خواندم ایه اخر خیلی خوب تو ذهنم مانده گفت از کتابم یعنی قران پیروی کنید تا سعادتمند شید این راه هدایته

    گفتم خدایا چی میخوای بگی کدوم راه میگی من نمی‌فهمم

    گوشی برداشتم امدم تو سایت یهو رسیدم به این جمله ((ذهنم انقدر با باور های محدود کننده برنامه نویسی شده بود که نمی‌توانستم دلیل زندگی در شرایط ناخواسته را باورهای محدود کننده‌ام بدانم ‌نه پدرم ،نه مادرم،نه جامعه‌ام ،نه هرعامل دیگری بیرون از من

    اما می‌دانستم قدم اول از پذیرفتن این مسئولیت شروع میشه:قدم اول این است که بپذیری شرایط سخت مالی وزندگیت‌ را خودت با باور هایت ایجاد کردی وربطی به شرایط اقتصادی مملکت ندارد

    بپذیری این تحقیر شدن ها در روابط نتیجه باور های خودت هست وربطی به ویژگی های اخلاقی همسر یا اطرافیانت ندارد،

    بپذیری شرایط زندگیت نتیجه باور های خودت هست وربطی به مکان جغرافیایی که درآن به دنیا امده‌ای ندارد

    در ابتدای مسیر وقتی هنوز نتیجه خیلی بزرگی در دست نداری که بتوانی حریف نجواهای ذهنت بشی

    باید بتوانی ایمانت را حفظ کنی برای تغیر باورهایت مصمم بمانی و ادامه دهی

    به جای واکنش نشان دادن به شرایط ناخواسته کنونی‌ احساس خوب داشتن اصل بدونی و به شیوه محدود کننده قبلی برنگردی))

    این کلمات حالم بد کرد این بار واقعا شک کرده بودم به باورام به اینکه فکر میکردم مسئولیت زندگیم خودم قبول کردم به اینکه فکر میکردم به حرفای استاد باور دارم نمی‌توانستم این کلمات بپذیرم نمی‌توانستم دلیل حال بدم خودم بدونم نمی‌توانستم مثل بقیه ادم ها هم شرایط بدم به دولت اطرافیان ربط بدم نمیخواستم شبیه اینا باشم انگار با تبر مغزم نصف کردی نمیتوانم بپذیرم آخه من خودم این شرایط به وجود آوردم خدایا دارم دیوانه میشم یا خدایا دارم اگاه میشم آخه چطوری آخه چطوری حالم بهم ریخت نمیدونم یه حس عجیبی داشت بین باورای قبلیم با چیزایی که قبول داشتم با چیزایی که یه عمر شنیدم و چیزایی که تازه فهمیدی همشون افتاده بودن در تضاد باهم نمیفهمم خدایا یعنی چه حالا دیگه نه می‌توانستم به باورای قبلیم برگردم چون دیگه به درستیشون‌ باور نداشتم نه این باور جدید میتوانستم قبول کنم که من مسئول این اتفاقم حالم خیلی بد بود همه چیز ریخته بود بهم تو ذهنم همه چیز میخواستم بفهمم واقعا خدا چی میگه واقعا این استاد عباسمنش چی میگه حقیقت واقعا چی چرا اینجوری شدم باورای قبلیم پشیزی برام ارزش دیگه نداشت حالم بد میشد نگاهشون میکرد واین مسئولیت پذیری حالم بدتر میکرد نمی‌توانستم قبول کنم نمیتوانم الانم بگم که الان قبولش کردم گفتم باید بفهمم حقیقت چی نمیتوانم اینجوری زندگی کنم یا باید دیگران وخدا رامقصر بدونم یا خودمو من وسط بود نمی‌توانستم هیچ کدوم انتخاب کنم حالم خیلی بد بود باید جواب سوالمو پیدا میکردم من کتاب چگونه فکر خدارا بخوانیم را قبلا گرفته بودم وخوانده‌ بودم اما این بار میخوام جواب سوالمو پیدا کن واقعا حقیقت چیه واقعا خدا کیه ؟من کیم واقعا ؟

    دیگه نمیفهمم چی درسته خدایا خودت هدایتم کن

    شروع کردم به خواندن کتاب یه خودکار یه دفترم گذاشتم جلوم ونوشتم در برابر کلمات کتاب مقاومت داشتم یا دارم نمیدونم! آخه چجوری من مسئول این اتفاقم خدایا نمیفهمم آخه چجوری؟ شروع کردم به خواندن ونوشتن چیزی که عجیب بود این بود که تو کتاب گفته بود اگر مقاومت دارید نسبت به حرفای من برید قران بدون هیچ عقیده وباور بخونید ببیند اصلا خدا چی میگه یهو ذهنم رفت رو اون ایه که خواندم که از کتابم پیروی کنید تا سعادتمند بشید انگار خدا وکتاب داشتن باهم حرف میزدم قران باز کردم از اول شروع کردم به خواندن اما این بار نه با نگاه خواصی نه بانگاه قبلی این بار واقعا میخوام بدونم این خدا کیه چرابهم گفت قرآنش بخونم تو این کتاب چیه من قبلا دوبار خوانده بودمش این کتاب چی میگه خدا چی داره میگه آخه چرا من مسئول این اتفاقم دوروز فقط از صبح تا اخر شب می‌خواندم می‌نوشتم از توی کتاب استاد از قران از هرچی نمیدونم فقط میخوام جواب سوالامو پیدا کنم چجوری من مسئولم؟نمیفهمم،چجوری اخه؟

    هدایت شدم به کلیپ از استاد تو سایت که میگفت برید قران بخونید تا جواب سوال هاتون پیدا کنید انگار این کلیپ یکی از کلیپ های این دوره رفتن به مدار بالاتر بود شروع کردم به خواندن قرآن و درکش کردن با هدایت خدا من نمیدونم چجوری ولی از خدای خودم میخوام منو به مسیر درست هدایت کنه دیروز رفتم دفتر جدید خودکار خریدم برای شروع این دوره وازخدا میخوام هدایتم کنه جواب سوالامو پیدا کنم واقعا میخوام بدونم من کیم ؟چه قدرتی دارم؟

    یعنی چه که من اتفاقات ناخواسته را ساختم؟

    یعنی چه من مسئولم؟ چرا اطرافیانم مسئول نیستن؟

    دیشب به دوستم گفتم یه سوالی خدا تو ذهنم به وجود آورده کلا ذهنم بهم ریخته دنبال جوابشم امیدوارم خدا منو هدایت کنه به جواب درستش

    بهم گفت:((خدا داره هدایتت میکنه که اصلا همچین سوالی برات پیش اومده عزیز دل خواهر))

    بهش گفتم تو دل یه اتفاق به ظاهر بد یه نور امید باشه یه هدایت باشه از این زاویه نگاهش نکردم چه قشنگ نگاهش کردی

    بهم گفت :((یه نگاهی به تمثیل غار افلاطون بنداز جدا که جواب خیلی از سوالاته روحیه ))

    اون موقع زبانم داشت بند میامد وقتی اینها را میچدم کنار هم انگار خودمو همون آدمی میدیدم که از زنجیر غار ازاد شده بود وحقیقت واقعی متوجه شد وبه بطلان چیزای قبلی اگاه شد میدیدم

    بازم نمیدونم از خدای خودم میخوام هدایتم کنه

    خدایا شکرت واسه این سوال واسه این راه واسه خودت دمت گرم

    خدایا شکرت که هستی به امید تو این دوره را شروع میکنم تا راهی باشه واسه فهمیدن حقیقت تو وخودم و جهان .

    خدایا شکرت که هستی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    سحر ذوالفقاری گفته:
    مدت عضویت: 185 روز

    سلام بر استاد عزیزم و دوستان خداروشکر گذارم بایت تمامی نعمتهای ک بهمون داد

    امروز صب در تاریخ1404.11.19 تمرین ستاره قطبی رو انجام دادم و شکر گزاریهارمو نوشتم و درر تمرین ستاره قطبی نوشته بودم امروز وقتی از خونه میرم سمت اداره ک اونجا کار داشتم به راحتی و به آسونی کارمو انجام میدن و نوشته بودم اون مسول و کارمند مربوط ک من میخام برم پیشش به راحتی و بدون هیچ دردسری کارمو انجام میده خدارو شکر همینارو ک نوشتم برام اتفاق افتاد شکر گزارم کلی شکر گذاری کردم شوق وذوق داشتم تو دفترچه مخصوص ک همیشه باهام نوشتم که همیشه رد پا از خودم داشته باشم و توجه کنم فقط ب خوبیا فقط به احساس قشنگ خدارو شکر میکنم تمام کائنات برای من کارمیکنند و از اوناداره ک کارم تمام شد رفتم بانک و توی بانک به راحتی کارم انجام شد خداروشکرگذارم سه صفحه فقط نوشتم شکر گذاری کردم و همش میگم دیدی شد دیدی سحر جونم عشقم خداباهات هیج وقت تنهات نمیزاره و همیشه فکرت هست

    خدارو شکر‌گذارم بابت امروز کلی مشتری داشتم خدایا شکر مشتریان پولدار و ثروتمند خدایا شکر چون توی ستاره قطبی نوشته بودم خداجون هرچه فرد ثروتمند و پولدار شهرمون به سمت من و مغازمن میاد و کارهاشون به راحتی و باآسونی انجام میدم

    همه اتفاق افتاد خدایا شکر تمام کائنات دست بکارهستند تامن به هدفم برسم کائنات تمام کارهامو انجام میده خدایا شکرت شکر گزارم بابت بدن سالمی ک دارم بابت خوش اخلاق بودنم بابت خوش رو بودنم بابت خوب رفتار بودنم بابت خوش شانس بودنم خدایا سپاسگذارم سپاسگذارم دوستدارم خدا جونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    سحر ذوالفقاری گفته:
    مدت عضویت: 185 روز

    سلام بر استاد عزیزم و دوستان خداروشکر گذارم بایت تمامی نعمتهای ک بهمون داد

    امروز صب در تاریخ 1404.11.19 تمرین ستاره قطبی رو انجام دادم و شکر گزاریهارمو نوشتم و درر تمرین ستاره قطبی نوشته بودم امروز وقتی از خونه میرم سمت اداره ک اونجا کار داشتم به راحتی و به آسونی کارمو انجام میدن و نوشته بودم اون مسول و کارمند مربوط ک من میخام برم پیشش به راحتی و بدون هیچ دردسری کارمو انجام میده خدارو شکر همینارو ک نوشتم برام اتفاق افتاد شکر گزارم کلی شکر گذاری کردم شوق وذوق داشتم تو دفترچه مخصوص ک همیشه باهام نوشتم که همیشه رد پا از خودم داشته باشم و توجه کنم فقط ب خوبیا فقط به احساس قشنگ خدارو شکر میکنم تمام کائنات برای من کارمیکنند و از اوناداره ک کارم تمام شد رفتم بانک و توی بانک به راحتی کارم انجام شد خداروشکرگذارم سه صفحه فقط نوشتم شکر گذاری کردم و همش میگم دیدی شد دیدی سحر جونم عشقم خداباهات هیج وقت تنهات نمیزاره و همیشه فکرت هست

    خدارو شکر‌گذارم بابت امروز کلی مشتری داشتم خدایا شکر مشتریان پولدار و ثروتمند خدایا شکر چون توی ستاره قطبی نوشته بودم خداجون هرچه فرد ثروتمند و پولدار شهرمون به سمت من و مغازمن میاد و کارهاشون به راحتی و باآسونی انجام میدم

    همه اتفاق افتاد خدایا شکر تمام کائنات دست بکارهستند تامن به هدفم برسم کائنات تمام کارهامو انجام میده خدایا شکرت شکر گزارم بابت بدن سالمی ک دارم بابت خوش اخلاق بودنم بابت خوش رو بودنم بابت خوب رفتار بودنم بابت خوش شانس بودنم خدایا سپاسگذارم سپاسگذارم دوستدارم خدا جونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    سحر ذوالفقاری گفته:
    مدت عضویت: 185 روز

    سلام بر استاد عزیزم و مریم شایسته و دوستان همیشگی

    درود خداروشکر گذارم بابت تمام نعمت‌ها ک بهم دادشده

    امروز ک سرکار بودم خدارو شکر میکنم بایت تمرین ستار قطبی ک توسط دوستان داخل سایت مطر ح کرد بود وقتی اول صب از خاب بیدار میشه و هر اتفاق قشنگی ک میخاد بیوفت رو مینویسه و آخر شبا میاد شکر گزارشون میشه و البته خودم قبلا اینکارو میکردم زیاد خیلی آگاهی نداشتم و توی سطح خیلی کم وبقول معروف دست کم گرفته بودمش تمرین ستاره قطبی رو

    از چنتای دیگه از دوستان ک استفاد میکردن و من واقعادرکش نکردم و یه مدتی ازش استفاد کرد و تمرین میکردم کم کم از یادم رفت و بیخیالش شد بود تا اینکه امروز صب نوشتم من در مورد همسایگان پاساژ مغاز دارهای کنار مغازم که همه بامن مهربان هستند منو دوستدارن بامن با خوش رفتاری صحبت می‌کند و رفتار و دوستدارن از هر لحاظ کمکم کنند تمام همسایگان پاساژ که دوستدارن من ثروتمند شوم افراد ثروتمندرو به سمت مغاز من و بمن معرفی وهدایت می‌کنند باور کنید بچها صب نوشتم بداظهر همین اتفاقات برام افتاد واقعا معجزه معجزه توصیه میکنم تمرین ستاره قطبی رو انجام بدید ولی من فایلش ندارم چون خریداری نکردم فقط از چنتا از بچها مطرح کرد بودن ک چطوری هست و چطور عمل میکنه درک کردم و هدایت شدم بنویسم و عمل کنم و توی ذهنم امشب میگفتم پاشو بنویس شگر گذاریهاتو نخواب پاشو اول هرچی اتفاق قشنگ افتاد بنویس بدش بخاب الانم از 12نیم شب ک عهد کردم و قول دادم بخودم همیشه اول صب و آخر شب انجام بدم تمرین ستاره قطبی رو و سریع یه دفترچه داشتم ک ازش استفاد نمیشد امشب شد دفترچه ستاره قطبی که ارزشمند هست برام خدایا شکرت شکر‌گزارم بابت امروز

    امشبم داشتم فایلهای استاد عزیزمو گوش میدادم که یهو بخودم گفتم برم داخل واتساپ دیدم داخل گروهی ک قبلا برای مربگیری رشته بانوان بوکس ثبت‌نام کردم باید جلسه‌ای آکادمی ودانش افزایی رو برم و چنتای از مربیان که ثبت‌نام انجام دادن ناراضی و شاکی که چرا نگفتید ما راهمو دور دوبار این کارها و دانش افزایی چی هست و مانمیایم و پول نداریم و هزارتا بهانه منم حرفای که منفی بودن چشم پوشی کردم و داخل گروه به مسؤل پیام دادم خانم شاه حسینی عزیز دوره چه وقتی و چه روزی هست که من ثبتنام رو انحام بدم

    در حالی که به فایلهای استاد گوش میدادم و چای میل میکردم

    بداز چند دقیقه یکی از بچه های گروه اعلام کرد من ثبت‌نام انجام دادم

    من بدون وقفه باهاشون تماس گرفتم که چه سایتی کجاها و چطور انجام دادی راهنمایم کرد و چون خودم کافینتی هستم ثبت‌نام انجام دادم و کلی خوشحال شدم ک کائنات داره کا هارو انجام میده

    خدایا شکرت شکرت بچها استاد عزیزمون میگن ک توی کامنتها که دیگاهمون مینویسم حتما توی دفترچه یا دفتر بنویسید باید یادداشت کنیم ک یادمون نره چون ذهنمون فراری باید افسارش بگیری من الان چندروز مینویسم و هم کامنتارو و دیگاهم تو سایت میزارم

    خداروشکرگذارم خدایا شکر بابت اینکه من خیلی خیلی قدرتمند هستم من توانا هستم من عاشق هستم من فرد توانمندی هستم من دوست‌داشتنیم

    خدایا شکرت بابت استادم تمام صحبتاش باید با آب طلا نوشته بشه و عمل عمل وعمل به آنچه که گفته شده

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2387 روز

    بنام الله یکتای بی همتا

    سلام به خودم در آینده و دوستان خوبم و استادان عزیزم

    الان من در اکنون، در این لحظه در مداری هستم که دریافت ها و نتیجه هام اینه

    و میخوام این پروژه رو با عشق و تمرکزی استارت بزنم و نمیدونم چطوری قراره پیش برم اما میخوام همینجا اینو ثبت کنم وقتی ما تصمیم جــدی میگیریم جهان سر تعظیم فرود میاره و تمام خورشید و ماه و فلک رو به کار میبنده تا تو تصمیمت برای رشد برای بالاتر رفتن، برای مهاجرت به مدار بالاتر رو برات عملی کنه.چیزهایی که طوفانی به یادت میاره انگیزه هایی رو بهت میده، حرف ها و دوستان و اتفاقات،… خدایا من از دیروز تا الان کلی سورپرایز شدمف کلی خبر خوب شنیدم کلی احساسم خوب شده. کلی موتور یادگیری ام روشن شده، کلی کنجکاوی مقدسم منو به حرکت واداشته و خدا چیکار میکنه هنوز فقط تصمیم گرفتی بهت پاداش میده و هِـی سورپرایزت میکنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    فرزاد گفته:
    مدت عضویت: 71 روز

    سلام دوستان .. ابن اولین باری هست که من کامنت میزارم نمیدونم چرا اما یهو دلم خواست این رو براتون بنویسم . من چند وقتی میشه به نقطه ای در زندگیم رسیدم که تا حالا نرسیده بودم انگار زندگی من به دو قسمت تقسیم شده درواقع بهتره بگم شناختی که از خودم و از خدای خودم داشتم تبدیل شد به یه شناخت جدید.. این خدایی که میشناسم اصلا ربطی به خدایی که تا قبل از این باورش داشتم نداره .. هیچ ربطی هم به مذهب و دینی که من به اشتباه تصورش کرده بودم هم نداره.. الان تا یه اتفاقی می افته به خودم میگم خدا خدای الان نیست خدای 50 سال بعد و میلیون ها سال قبل و بعد هست..چیزی که تو ازش میترسی رو اون الان داره میبینه .اصلا برای اون موقعیت جغرافیایی یا اوضاع سیاسی اقتصادی مهم نیست ..50 سال بعد تقریبا خیلی از ادمایی که الان روی کره زمین هستن زنده نیستن ولی اون هست همچنان پس با دونستن این نکته مهم همه چیز برام از ترس افتاد . من هیچ وقت در زندگی م به بی معنایی نرسیده بودم شاید این حرف فانتزی به نظر بیاد شاید حتی از نگاه ادمای دورو بر خودم از سر شکم سیری به نظر بیاد ولی واقعا من چند مدتی بود و هست که دچار بی معنایی عجیبی شده بودم نه اینکه فکر کنید افسرده هستم نه ..یه چیزی متفاوت که اصلا نمیدونستم چیه ..شاید برای اینکه همیشه یه چیزی بود تو زندگیم گه برام جذاب بود و داعم فکرم بهش مشغول مثلا یه زمان درس خوندن نمره بالا کرفتن یه زمان دانشگاه و درس و کنکور یه زمان کار یه زمان مهاجرت یه زمان ماشین خریدن یه زمان مسافرت زفتن..البته اعتراف میکنم ازدواج برای من یه ارزو و یه رویایی هست که همیشه میخاستم ولی الان بعد از این همه بالا پایین انگار اون رویا برای من به وضوح کامل رسید و خواستمش از ته دل و خودم هم به موازات اون این سالها حسابی سعی کردم با تمام اشتباهاتی که داشتم خودمو برسونم به نسخه ای که لیاقت اون زندگی و اون همسری که دوست دارم رو داشته باشم .. و الان چند وقته رها کردم تا بدستش بیارم .. اما بی معنایی برای من فراتر از این بود.. در طول این 6ماه گذشته هیج وقت خودمو انقدر به خدا نزدیک ندیده بودم .این بی معنایی برای من انگار گیر کردن بین دنیای قبلی و جدید بود.. نه میخاستم برکردم به زندگی گذشته چون انگار همه راهها رو رفته بودم و اون تیک هایی که میخاستم رو زده بودم و نه راهی میدیدم برای اینده ..رباطه من با خدا هم حیلی عوض شد به مرور.. من اونو یه چراغ حادو میدیدم که هر لحظه باید چیزی رو که میخام بهم بده و خب اون هم میداد..یاد ندارم چیزی رو در زندگی خواسته بودم از ته دل و بهم نداده بود. حتی تحصیل در خارج کشور در بهترین دانشگاهها ..دیدن خیلی از جاهای دیدنی اروپا..کار خوب درامد مناسب..منتهی حس کردم به مروز که انگار معنای زندگی من در 37 سالگی انگار فقط خودش هست… خیلی در این 6 ماه ازش جدا شدم قهر کردم گفتم لعنت به من که باز بیاد سمت تو ولی به 24 ساعت نمیکشید انگار میخاستم برم سمتش ..حتی قران خوندن برای منی که سمتش نمیرفتم هم یه چیز عادی شده بود.. و به مرور از این تنش و خشم و اشکهای زیاد من کم شد کم شد .الان حس میکنم با تمام مشکلات و وضعیتی که تو زندگیم دارم و حتی در اوضاع بیرون از زندگیم ولی وقتی به این حس میکنم که دارمش حالم خوبه ..شاید مسخره به نظر بیاد تو اوضاعی که همه دارن مهاجرت میکنن من واقعا دلم نمیخاد برم . دلم میخاد بمونم تهران و با مردی که همیشه در تصوراتم دنبالش بودم ازدواج کنم و زندگی تشکیل بدم.. من واقعا از تنهایی مهاجرت کردن بدم میاد دلم میخاد اینجا بمونم زندگیمو بسازم گرچه همزمان هم تلاش میکنم که دنبال کار باشم کشوری که درس خوندم شاید صلاح خدا به اینه من دوباره برگردم .. راستش این یکی از ابهامات منه که راه درست کدومه.. اونم برای من که 4 سال خارج از ایران درس خوندم و فوق لیسانس دومم رو گرفتم و برگشتم ایران احتمالا راه درست از نظر بقیه رفتن به حارج از کشوره .شرایط کار در ایران هم مناسب نیست و حقوق ها. حتی نتونستم کار مناسبی پیدا کنم در این مدت که برگشتم ولی از یه طرف همه چی رو سپردم به خدا و دارم تلاش میکنم .گاهی وقتا کامنتای شما رو میخونم حس خوب میگیرم و میگیم خدایا شکرت در این سن تونستم درس بخونم کار داشته باشم ماشین بخرم ..الانم به ظاهر دارم از صفر شروع میکنم ولی میدونم من رو میرسونی به اون تصویری که دوست دارم و اون تصویر دوست داشتنی برای من یه زندگی مشترک هست.مادر شدن هست و کنارش پیشرفت شخصی م ..نمیدونم چرا دلم میخاد این نسخه از خودم رو تجربه کنم چیزی که هیج وقت تجربه نکردم .. نسخه مهاجرت نسخه زندگی مستقل رو تجربه کردم ولی دلم زندگی مشترک میخاد با مردی که دقیقا مشخصاتش رو میدونم شاید از بچگی میدونستم چه مردی میتونه من رو خوشبخت کنه گرچه خیلی وقتا هم ادمای اشتباه انتخاب کردم برای اینکه انقدر مثه الان با خودم و خدا و کاعنات صادق نبودم .. معنای زندگی من شده خدا اینکه حس میکنم ته تمام دلنگرانی ها اون هست.. اون بالاتر از همه چیزه ..مثه اینکه بگی تو دوران حمله مغول به ایران هیچ کس ازدواج نکرد یا هیچ کس خوشبخت نشد.. منظورم اینه خوشبخت شدن و موفق شدن ربطی به لوکیشن و شرایط اقتصادی سیاسی نداره به این بستگی داره چقدر از اون بالایی بخای و چقدر قبولش داشته باشی و من با تمام وجودم ازش این رو میخام و حس خوبی دارم باهاش.و اتفاقا ازش ممنونم که تا قبل از این ادم زندگیم رو با من مواجه نکرد شاید باید این نسخه از خودم رو میدیدم و این عقلانیت و این وضوح رو و بعدش از ته قلبم اون زندگی رو میخاستم .خدیااا شکرت واقعا شکرت که اول و اخر توهستی.. خدایا شکرت .. نه از اون شکر کردن های سر زبونی نه .از اون شکر کردنایی که خودت ته قلبت حس میکنی برات چیکارا کرده و فقط خودت ازش خبر داری. من همیشه میگم خدا هیچ وقت شرمنده بنده ش نمیشه ..یه جوری برای ادم جبران میکنه که ادم شرمنده میشه به شرط اینکه از ته قلبت بهش باور داشته باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1133 روز

      به نام‌ خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم یگانه جانم

      چقدر چقدر کامنتت حسه خوبه واقعی داشت دو بار خوندم و خیلی احساسه خوبی گرفتم

      مرحبا مرحبا تحسینت میکنم که اینقدر به خدا نزدیک شدی

      دوست داشتم اون صبحت کردنت با خدا رو که همه چیز اوست وقتی او رو میشناسی و پیداش میکنی همه چیز برات میشه

      انشالله با همون کسی که میخوای و در تصوارتت هست ازدواج کنی و لذت ببری

      اون حسه پیدا کردن خدا در وجودت زیبا بود

      خدایا شکرت که منو به این کامنته دوستم هدایت کردی تا بخونم و لذت ببرم

      خدایا شکرت سپاسگزارتم در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    Baharak گفته:
    مدت عضویت: 356 روز

    سلام از دل

    من موفق شدم قانون آفرینش رو بگیرم و داشتم جلسه‌شو گوش می‌دادم.

    برای خودم یه برنامه گذاشتم که هر روز کنار قانون آفرینش که گوش میدم به قسمت( نشانه ی امروز من ) هم برم .

    و همزمان با هم جلو ببرم ،

    چون می‌خوام مصمم‌تر و محکم‌تر این مسیر رو ادامه بدم،

    و هواسم به باورهام باشه .

    برای اینکه واقعاً میخوام زندگیم رو ، عالی بسازم .

    البته تصمیم داشتم همون اول صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شم، نشونه ی روزم رو گوش بدم ، امروز چون تایم گذشته بود و عصر بود نخواستم گوش کنم .

    ولی یه‌دفعه یه صدایی توی دلم گفت: «شاید خدا الان می‌خواد باهات حرف بزنه.»

    گفتم خب، اشکالی نداره، الان برو نشونه روزتو گوش کن، شاید واقعاً یه حرفی باشه که باید بشنوی.

    وقتی رفتم نشونه روز رو دیدم، خیلی برام جالب بود. یهو پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر» اومد .

    برداشتم از این پیام :

    این‌ که همگام با قانون آفرینش، این پروژه رو هم گوش بدم .

    شاید این واقعاً یه الهام ناب از طرف خدا است .

    من لایق بهترین ها هستم .

    استاد عزیز،

    صحبت‌ها و آموزه‌های شما مثل چراغی مسیر زندگی من رو روشن کرده. واقعاً کلمه‌ی «تشکر» برای قدردانی از زحمات و تأثیری که روی من میزارید کمه.

    از صمیم قلب ممنونم و سپاسگزارم .

    سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    سحر ذوالفقاری گفته:
    مدت عضویت: 185 روز

    سلام و درود به استاد عزیزو خانوم شایسته خداروشکر گذارم بابت بدن سالمی که دارم خدایا شکرت من در مدار فراوانی و پول قرار دارم من در مدار قدرت قرار دارم من قدرت‌مند من ثروتمندم

    خدارو شکر زندگی عالی دارم یه مدت بود بخاطر ورزش دور بودم از سایت ونتونستم برسم و استفاده کنم ولی بااین وجود همیشه تو فکر و زمزمه میکردم در تمام چند ماهی فایلهارو و صحبتهای استادگرامی سپاسگذاریمهامو داشتم چه بصورت نوشتن و چه گفتاری خداروشکرگذارم یکم حاشیه داشتم داشتم دور میشدم از مسیر اصلیم به خودم میگفتم سحر تو قول داد بودی دیگه اون کارهای قبلی رو انجام ندی دیگه با اون افراد منفی نباشی لغزشو داشتم ولی تونستم رها کنم و دوبار به مسیر درست و راه الهی برگردم

    من تونستم با توکل بخدا و پشتکارم در ورزش همزمان مربیگری و داوریم بوکس بانوان بگیرم و قبول شم

    خداروشکر میکنم شغلمو دارم و مشتریامو دارم پول زیادی به سمت من میاد خداروشکر میکنم همه چی آرومه همه چی ب راحتی و آسونی به دست میاد (اما دو هفته ای هست ک آسیب دیدگی زانوم بر اثر ورزش دکتر رفتم خداروشکر آسیب جدی نبود و نیاز به استراحت دارم با این وجود سرکار میرم و درآمد عالی .با مربیم صحبت کردم در مورد آسیب در پی صحبت‌ها گفتن 3ماه نیاز به استراحت دارم و فعلافعالیت ورزش

    حرفه ایمو کنار گذاشتم ایشالا با کمک خداوند بزرگ )و یه نکته دیگه من موقعه ای قبول شدم درمربیگری بوکس که خیلی علاقه و عشق دارم از شهرستان به تهران رفته بودم به این باورها که من باخودم میگفتم رویا پردازی میکردم و میگفتم شاگردا دارمو و بامن تماس میگیرن و من بهترین مربی هستم و شاگردان زیادی دارم همیشه توی ذهنم بودن ولی یکم استرس و اضطرابی من توی دوره ای مربیگری و داوری داشتم وامتحانات طوری و عملی وقبول شدن

    روزی ک برای مربیگری بوکس بانوان قبول شدم با استادم تماس گرفتم قبول شدنمون در جریان گذاشتم و خیلی خوش حال شد و همیشه استادم بهم میگفت که منو شرمنده نکنی سحر من روی تو خیلی حساب باز کردم و منم بهش قول داد بودم ک قبول شم و خدارو شکر میکنم به راحتی و به آسونی قبول شدم دورهامو من در حال حاضر اولین بانوی استانمون هستم که هم مربیگری و هم داوری بوکس زنان رو قبول شدم . من قبل از اینکه به شهرستانمون برگردم شاگردام تو ذهنم داشتم و باورش کرد بوم خدارو شاهد میگیرم دو هفته ای هست وضعیت زانوم آسیب دید و نه سالنی گرفتم و نه نرخ شهریه رو میدونم همه ای شاگردانم میگن چند وقت دیگه آسیبتون خوب میشه ک ما بیام پیش خودتون با ما کار کنید و سالن چه تایمی میگیری و حتی دونفرشون از قبل پول پرداخت کردن برای شهریه واین یعنی ایمان و این یعنی ک خداوند بزرگ چقدر به ما نزدیک و این باوربزرگ و این همون باورهای ک درون ذهنمون ساختیم و پرورش دادیم و واقعا ما انسانها هرچیو بخواهیم میتونیم بدست بیارم فقط باید ایمان ایمان ایمان داشته باشیم به رب خدایا شکرت شکر گزارم بابت اینکه شغلمو دارم

    همه چی عالی بدن سالمی دارم زیبا هستم خوش رو هستم خوش برخورد هستم شکر‌گزارم

    و من چند روز جدی و به صورت عالی فایلها و گام‌های که ب مدار بالاتر گوش میدم و استفاد عالی و بهروری عالی دارم خدایا شکرت بابت استاد عزیز و دوست‌داشتنی و خانوم شایسته عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: