اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این کامنت رو اول میخواستم در پاسخ به دیدگاه دوست عزیزم مهدی وجدی بنویسم البته نوشتم و کلمات همینجوری میومد
بعد یه حسی گفت اینجا بنویسم شاید حکمتی هست نمیدونم
مهدی جون خیلی دوستت دارم و انرژی تک تک کلماتت رو دریافت کردم
سلام مهدی وجدی عزیز واقعا به وجد اومدم از این همه صداقت تو گفتههات رفیق،
همه این مواردی که گفتی من تک به تکشون رو تجربه کردم
مخصوصا اون قسمتهایی که در مورد خدمت سربازی بود و نکته اضافهش برای من این بود که من خیلی قبل از زمان خدمتم بابام به رحمت خدا رفته بود، و من بودم و یک مادر و یک خواهر و برادر. و دقیقا تو سن 18 سالگی
هرکس من رو میدید که دارم اقدام میکنم برای دفترچه اعزام به خدمت، میگفتن تو ….ای،بچه یتیم
خدمت نرو ، کسی باهات کاری نداره،
البته ناگفته نمونه من اقوام زیادی دارم تو نظام و سپاه، بهشون رو انداختم و پیگیر بودم برای اینکه نزدیک خونه ه باشم و مسائل دیگه!!!
اما همش وعده و وعید
اما بدون داشتن آگاهیهای امروزم، یه جایی دیگه از قید همه آدمها زدم و گفتم خدای خودت میبینی خودت میدونی من نمیدونم،
و دستان خدا از راه رسیدن و من در بهترین زمان و بهترین مکان مشغول گذروندن خدمت واقعا مقدس سربازی شدم ، تحصیلات من تا پایان دوره راهنمایی بود،
من بعد از دوره آموزشی که هنوز هم هر زمان از جلو پادگان آموزشیمون رد میشم حالم دگرگون میشه، در قسمت آشپزخانه مرکزی تهیه غذای پایگاهها و ستاد کل سپاه در استانمون مشغول گذرون خدمت سربازی شدم یک مسول بهداشت(افسروظیفه)هم مسول بهداشت بود هم در هفته یک یا دو روز مسول شب، داشتیم از اهالی شهر مرند، امیدوارم هرکجا هست در پناه خدا روزگار عالی داشته باشه ایشون تحصیلات تکمیلی داشت. هروقت من رو میدید میگفت خوش بحالتون ، شما باید شبها استراحت کنید ، و من نگهبانی بدم از شما،
بعد از مدتی من منتقل شدم آشپزخانه به پادگان ستاد مرکزی در استان، دیگه اونجا نگم براتون ، مسول توزیع غذا برای کادر، پرسنل و دوستان سرباز، یه جورایی ما ستاد فرماندهی بودیم(استیکرخنده)
این داستانی که مسول بهداشتموارد در آشپزخانه مرکزی به من میگفت تو پادگان و ستاد مرکزی بینهایت برای من تکرار شد اینکه شما میخوابید و ما باید نگهبان شما باشیم
هر کسی از دوستان حتی برادر خودمم میومد میگفت داداش تو چکار داری میکنی،
من قبل از خدمت همش نگران سختیهای نگهبانی دادن و نگران هزینه های مورد نیاز برای گذروندن دوره سربازی بودم و مواردی که همیشه یه اهرم رنجه،
چون از بیرون هیچ منبعی نبود که من رو ساپورت کنه ،
ولی وقتی که دست تو دستش باشه میبرد اونجا که ساحل همونجاست
باید پارو نزد باید وا داد،
من در تمام مدت خدمت به جز اون روزی که میخواستیم تقسیم بشیم اونم 3 تا دو ساعت پست دادم اونم چی تو برجک نگهبانی داشتم جا برای دراز کشدن ردیف میکردم اونم چی با یک اسلحه با خشاب پر و ساختمان ستاد فرماندهی ( خدایا از سر تقصیرات ما یکی یکی بگذر)
من همه حقوق ماهیانهم رو ذخیره کردم، حضور ذهن ندارم
اما یک ریال هزینه نداشتم به جز هزینه رفت و آمد که اکثرش هم رایگان تموم میشد برام
داستان ازدواجم
باز هم حرف مردم مگه…ای تو این دور و زمونه کی ازدواج میکنه، “بچه یتیم”
تو آه نداری با ناله سودا کنی
مراسم عقد و ازدواج مخصوصا جشن ازدواج رو خدا جوری برنامه ریزی کرد و برگزار کرد که قابل توصیف نیست
نه این که خودم بخوام از خودم تعریف کنم
این رو همه شرکت کنندهها در جشن میگفتن چه آشنا چه غریبه
دوباره برای بچه دار شدنم
حرفهای مردم تمومی نداره همه هزار ماشالله تو همه زمینهها کار شناسن و صاحب نظر،
کی تو این دور و زمونه بچه دار میشه وحرفهایی که تمومی نداره
بچه اولم به دنیا اومد، یه دختر سالم، زیبا فرشته صورت
برای بجه دوم باز همون حرفها و نظریه های همیشگی مردم همیشه در صحنه،
هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خداوند نیست فقط باید ما با ایمانمون کارها را به خدا بسپریم
تو این مدتی که از راهنماییهای استاد بزرگوار استفاده میکنم سعی کردم روی خدا حساب کنم نه کسی دیگه و همین باعث شده سبک شخصی برای خودم داشته باشم و متفاوت از دیگران رفتار کنم بدون توجه به رفتارهای عموم جامعه و این دیدگاه چقدر باعث عزت و توانمندی من شده
از وقتی که فهمیدم فقط باید روی خدا حساب کنم خداوند هم دست به کار شد و کارها را برام روبراه کرد
خداوند وقتی وارد عمل میشه که ما اجازه حاکمیت زندگیمون را به خدا بدیم خدا بدون اجاره هیچ دخالتی در زندگی ما نمیکنه
وقتی گفتید دوران سربازیتون خیلی راحت پیش رفت یاد یکی از بستگان نزدیک افتادم که حدود یک سال پیش بود که پسر ایشون رفت سربازی و فکر کنم افتاد اصفهان و پدر و مادر این پسر دست به دامن یکی از فامیلها که خودش تو تهران نظامی بود شدن که پسرشون را انتقال بده به تهران و چقدر خودشون را کوچیک کردن و همه امیدشون به اون شخص بود که بچشون را یه جای خوب ببره تو نگاه خودشون این جور تصور میکردن که تهران سربازی خیلی راحت تره و کمی هم نزدیکتر به شهرشون هست اما وقتی به جای اینکه کارت را به خدا بسپری خودت بارت را به دوش میگیری و چشم امیدت به یه انسان هست و به خدا اعتماد نمیکنی همه چی برعکس میشه از قضا اتفاقی که امسال تو تهران افتاد و همه پادگانهای تهران مورد حمله قرار گرفت این بچه تا الان زجر کشید و هنوز هم سربازیش تمام نشده تا جایی که پدر و مادرش تو استرس و نگرانی این مدت را گذروندن
وقتی کارها را به خدا بسپاری و پارو نزنی و بهش اعتماد کنی خودش میبره جایی که ساحل همونجاست خودش قایقت را به جایی میبره که آرامش داری و لذت میبری
«به زودی نشانههای خود را در افقهای جهان و در وجود خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برایشان روشن شود که او حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است؟»
—
این آیه خیلی زیبا میگه:
خدا با نشانههای بیرونی (طبیعت، حوادث، جهان)
و با نشانههای درونی (وجود، روح، قلب و تجربههای خودمان)
با ما حرف میزند.
“خدایا کمکم کن آگاه بشم و درسهارو بگیرم
باز هم نشانه امروز من و بهتره بگم روزی امروزم شنیدن فایل ارزشمند.
با توجه به اینکه چندین و چند بار برام پیش اومده و تجربه کردم ولی باز هم خیلی کار داره که بخواهیم به این باور برسیم که فقط باید از فقط باید از خودش بخوایم چند روز پیش من برای انجام کاری که باید میشد چندین و چند بار به مسئول مافوقمون یادآوری میکردم که چی شد موضوع از چه قراره هی اطلاعات در مورد روند انجام کار در واحدهای دیگه میدادم بهشون که داره چه اتفاقاتی میافته و اکثر مواقع هم با برخورد سرد و جواب رد مواجه میشدم، دقیقاً همون زمان یادم اومد که سری قبل بر خلاف خیلی از دوستان که خیلی اصرار میکردند که اون کار انجام بشه ولی من خیلی راحت و ریلکس و بیخیال بودم کار من به راحتی و بدون هیچگونه مراجعه انجام شد در صورتی که هیچگونه تلاشی نکرده بودم برای انجام رسیدنش فقط ناآگاهانه سپرده بودم به خدا برعکسش خیلی از دوستان خیلی پیگیر بودن خیلی دوندگی میکردند برای به نتیجه رسیدن لبته اونها هم به نتیجه رسیدن ولی لذتی که من از به نتیجه رسیدن کاربرد بردم هیچ کدوم از اونها تجربه نکردند ، من اون زمان هم عضو سایت بودم مثل الان،
ولی تو این چند روز قتی که این اتفاقات افتاد و حرکت و تلاشهای خودم را دیدم خیلی از خودم دلخور شدم که با توجه به اینکه من تجربه را دارم چرا باز هم از بنده خدا میخوام که پیگیر کار من بشه و کار من رو درست کنه همه ما از این نمونهها تو زندگیمون زیاد داریم ولی مهم اینه که بتونیم عبرت بگیریم از نتیجه کارهایی که انجام دادیم جاهایی که سپردیم به رب و جاهایی که خودمون خواستیم تلاش بکنیم و نتیجه بگیریم خداوند همیشه با نشانههاش با ما صحبت میکنه تلنگروار بهمون یادآوری میکنه و این ماییم و این منم که درست رو در پیش بگیرم و ادامه بدم مورد دیگهای که همین الان به ذهنم رسید این بود که تعدادی از همکاران با توجه به بخشنامهای که شده بود در اداره برای تبدیل وضعیت که همکارانی که با داشتن شرایط خاص میتونن تبدیل وضعیت بشن ولی باز هم پیگیر از افراد مختلف بودند و اسرار به اینکه که کارشون زودتر پیگیری و انجام بشه و این کار انجام شد و خیلی از دوستان تبدیل وضعیت شدند و بعدش که تبدیل وضعیت علناً و شخصاً اعلام میکردند که کاش این اتفاق واسمون نمیافتاد چون الان که این اتفاق افتاده شرایط حقوقیمون خیلی بدتر و کمتر شده
زودا که آنچه را که اکنون میگویم به یاد خواهید آورد. و من کار خویش به خدا واگذار کردم، زیرا او بندگانش را میبیند.(44)
—-
هر وقت امور زندگی رو سپردیم به رب نتایج شگفت زدمون کرده حالا چه نا آگاهانه قبل از پیدا کردن این مسیر و سایت الهی و چه حتی بعد از آشنایی با این قوانین و آگاهانه
ممنونم از شما استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته بزرگوار
تقریبا یک ماهی میشه که دوباره اومدم سایت و اینبار خیلی محکم تصمیم گرفتم که این مسیر و ادامه بدم و دوباره از فایل های دانلودی شروع کردم و فایل های توحید عملی و بعضی از فایل های دیگه که در مورد خدا بود رو گوش دادم و نوشتم و ادامه دادم
چند روزی بود که خیلی عالی با من صحبت میکرد چطور از طریق آیه های قرآنی که پشت شیشه ماشین ها نوشته شده بود
اولین بار با آیه صحبت کرد لاتحزن ان الله معنا
ناراحت نباش خدا با توست ..
دفعه بعدی با این آیه تعز من تشاء و تزل من تشاء
دفعه بعدی این آیه هذا من فضل ربی
دفعه بعدی با این آیه حسبی الله و نعم الوکیل
اولش نمیدونستم و امروز خیلی جالب بود پیاده یک مسیری رو میرفتم و با خودم صحبت میکردم میگفتم راستی که خدا از این طریق باهات صحبت میکنه و چقدر قشنگ بود تا این جمله گفته شد دوباره پشت به ماشین نوشته شده بود که خدایا تو بساز تو بسازی قشنگه وااووو خیلی حالم خوب شد خیلی آرامش عجیبی بهم دست داد گفتم این رو باید بیام به عنوان رد پا اینجا بنویسم خیلی خیلی خدایا عاشقتم …
عاشق شدم استاد عاشق این خدای خودم ، هیچ وقت فکر نمیکردم مفهوم توحید تا این حد برای بخواد جذاب باشه ، آرامش بخش باشه حتی راهنما و هدایت گر باشه _ باورتون میشه من یکی از مهمترین مقاومت و ترمز های بیزینسی خودم رو تو این فایل پیدا کردم!!!
من چیزی رو اینجا پیدا کردم که انرژی خیلی زیادی رو ازم میگرفت همیشه
باورتون میشه اگر بگم که همیشه فکر میکردم مشکل من عزت نفسه در صورتی که هرچی با توحید بیشتر آشنا میشم میفهمم که مشکل من توحید بوده نه عزت نفس ، اینکه هیچ درکی ازش نداشتم ، باورتون میشه دارم نترس تر میشم هربار که به توحید فکر میکنم یا راجبش میشنوم و بعد تعقل میکنم!؟؟؟
خدای من واقعا عاشقتم ، عاشقتم که اینطوری من رو با خودت آشنا و همدل و همسو کردی
خدای من تو واقعا آرامش بخشی و من دارم این رو حس میکنم
همیشه ازینکه خودم باشم لذت میبردم و میبرم استاد همیشه و همیشه و وقتی به توحید فکر میکنم و معناش رو بهتر میفهمم واقعا میبینم که آره من راحت تر میتونم خودم باشم و بگم مردم کین و چین !!
من در حین این جلسه به مثال های عینی از زندگی خودم خوردم که میخوام بیان کنم
من اون لحظه ای رو به یاد میارم که به شدت مشرک بودم و به شدت شک می ورزیدم نسبت به همکار مستقیم و مربی خودم و از نتایج اون ها می خواستم استفاده کنم برای اینکه خیر و برکت به زندگیم بیاد و اعتبارم رو از حضور و وجود اون ها بگیرم ، میخواستم با وجود اون ها کمبودهام رو جبران کنم خاطرم هست که دفعات زیادی می شد که بخاطر عدم رشدم توی بیزینسم و داشتن لول های پایین ؛ تو خیلی از جلسات و ایونتهای مختلف نمی تونستم حضور پیدا کنم یا اصلا حساب نمی شدم و انقدر تشنه این بودم که موفق بشم و بعد از اینکه به جریان خوبی رسیدم و بعد از اینکه موفقیت هایی رو به دست آوردم کاملا نسبت به اون موفقیت ها مشرک شدم قدرت رو به اون ها دادم به خاطر اینکه اون ها منو به ایونت های مختلف رسوندن اون ها باعث شدن که مشهور و معروف بشم باعث بشم که الگوی خیلی از افراد بشم اونا باعث شدن یا حتی یک جاهایی مغرور میشدم که خودم کردم و ناخودآگاه بگم خدا کیه!؟
من رو مثال بزنن توی خیلی از صحبتهاشون و از من به عنوان یک الگو یاد کنن در صورتی که نمیدونستم اینها همش بخاطر لطف و موهبت یک قدرت دیگست و بعد ازین موفقیت ها چند سال فرجه گرفتم و چند سال خدا بهم فرصت داد که پیدا کنم ، بفهمم ، بگردم و برگردم حتی به اصل خودت ولی نمیدونستم آگاهی نداشتم و از بالا پرت شدم پایین همون کسی که حس می کردم خیلی میتونه دستمو بگیره حتی دیگه یه جای جواب تماسمو نمی داد اون کسی که خیلی ازم تشکر می کرد و منو منجی خودش می نامید دیگه حتی باهام ارتباطی رو نداشت و تنهای تنها شدم و اون موقع به خودم خاطرم هست که یه صدایی اومد و گفت که این تنهایی هم نگاه پروردگار توئه و قراره یک چیزی رو پیدا کنی که خیالت راحت بشه و واقعا آرومم کرد و خداروشکر که خیلی اون لحظات احساس نمی کردم که من تنها و بی کسم و از این صحبت ها
یادآوری این قضیه برای من خیلی حیاتی بود که این ویدیو الهی بهم کمک کرد…
یک موضوع دیگه ای که خیلی برای من عالی بود این بود که چه موقع میتونیم توحید عملی رو تشخیص بدیم
تشخیص توحید که به درون آدم ها برمیگرده و ما واقعا هیچ دسترسی نداریم ، هیچ دسترسی نداریم به درون آدم ها و توحید چیزی نیست جز یکتاپرستی توحید چیزی نیست جز اینکه همه قدرت دست اونه و برای تشخیصش دو تا راه هست
1. اگر به اون آدم که میخوای ازش درخواست کنی یا کمک بگیری داری قدرت میدی و همش مِن مِن میکنی چطوری بگم چطوری نگم و احساس می کنی که زندگیت توی دستای اونه به اون بند شده
2. اما اگر که توکلت به خدا باشه به راحتی درخواست می کنی ، مثبت بود که مثبت بود نبود میگی خدا از یه جای دیگه میخواد بهم بده و این دید آرامش فوق العاده ای داره ، من معاملم با خودشه
خیلی مهمه که درون ما چی میگذره و واقعا واقعا این موضوع بسیار اهمیت داره موضوع بعدی که خیلی برای من جذاب بود این بود که کسی که روی خدا حساب میکنه و هیچ قدرتی رو به آدم ها نمیده به هم نمیریزه ″به هم نریختن″ کلمه کلیدیه که من اینجا پیداش کردم و یک مثال عینی دیگه هم دارم که در مورد کانال تلگرامم هستش که با یکی از دوستان بی نظیرم که ویژگی های بسیار فوق العاده ای داره شروع کردم به کار کردن ازش درخواست کردم که کنارم باشه در صورتی که ایشون متخصص حوزه پوست و مو بودن (اسکین تراپیست هستن) و همه قدرت رو من ناخودآگاه بهشون داده بودم علنا داشتم شرک می ورزیدم و همش محتاج این بودم و چسبیده بودم که ایشون از اطلاعاتش استفاده کنه برای اینکه من پول در بیارم و به موقعیت ایشون قدرت داده بودم که برام مشتری بیاره _ اینکه مردم ببینن که یه متخصص کنار من هست این برام مشتری بیاره این برام اعتبار بیاره و کلا خدا فراموش شده بود ؛ کلا خدا فراموش شده بود و جایی که خدا اونو ازم گرفت انقدر دوسم داشت و من نتیجه کارکردن روی خودم رو با جدا شدن ایشون گرفتم!!!! ایشون کلا مسیرشو عوض کرد و گفت من نمیخوام باشم اولش به هم ریختم الان می فهمم اصلا اوضاع فوق العاده است
الان میفهمم تنها شدنم و کار کردنم روی اطلاعات محصولاتم چه اعتماد به نفسی داره بهم میده ،
اصلا داره راه رو برام باز میکنه که از طریق ترکیبی که دارم درک میکنم چقدر راحت تر میتونم تو آموزشام ازشون استفاده کنم
چقدر راحت تر میتونم احساس لیاقت کنم که محصولات ارزشمندی رو دارم و همش بازتاب مثبتی بود که من خودم رو کافی بدونم ، از همه مهمتر خدا رو کافی بدونم و حرکت کنم در مسیر و ببینم که چه احساس خوبی رو دارم که این احساس خوب خودش قطب نمایی هست از اینکه مسیرت درسته ادامش بده
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان باز هم از شما سپاسگذارم بابت این فایل فوق العاده و پر از آگاهی
روز شما تحول زندگی روز سی و چهارم
چقدر این جمله طلایی هست استاد ، تغییر آدم ها وقتی که رو شون حساب باز میکنیم ،
چقدر شرک ورزیدن ساده هست و چه راحت در طول روز دارم شرک میورزم ناخواسته ، چقدر باید حواسم باشه ، چقدر باید روی خودم کار کنم که فقط روی خدا حساب کنم.
خدایا آگاهی و ایمانی در هر لحظه به من بده که لحظه ای شرک نورزم ، کسی یا چیزی رو در جایگاه تو قرار ندم ، روی کسی جز تو حساب نکنم ، به آدم ها قدرت ندم ، از کسی نترسم و به کسی جز تو پناه نبرم و فقط به تو تکیه کنم.
استاد با توجه به صحبت های شما متوجه شدم که چقدر موضوع شرک مهم هست و چقدر ساده ما میتونیم شرک بورزیم ، به شکلی که خودم هم متوجه نشم ، برای همین خیلی خیلی بیشتر از اینها باید روی خودم و ذهنم کار کنم و بتونم افکارم رو کنترل کنم و به هیچکس هیچ قدرتی ندم حتی خودم ، حتی روی خودمم حساب نکنم و این باور رو تقویت کنم که قدرت مطلق فقط خداست و به این آگاهی ها عمل کنم ، از خدا میخوام قدرتی بهم بده که تو این مسیر ثابت قدم باشم و به هر آگاهی که دریافت میکنم عمل کنم .
بنام خداوندبخشنده ومهربان بنام تنها خالق هستی فرامان روی کل کیهان چه اون چیزی دیده میش چه چیزهای دیده نمی شون وبه دستور وامر عمل میکنن
خدایا شکرت من لیاقتمند این مسیر توحیدی وبا ارزش هستم هیچ چیزی با ارزش تر از این نیست در دنیا برای من به نیروی ایمان بیاورم که نمبینش ولی با توکل بر او وامید به او به هرچیزی که دوست دارم برسم با حرکت کردن وعمل کردن به ندای درونم به صدای خداوند به این باور که خداوند دردرون من است هیچ چیز با ارزش تر از این نیست که عمل کردن وحرکت کردن وبا تعغیر باورم نسبت به خداوند نتایج رو به دست بیاورم که برای خودم یک معجزه ونتایج اون باور نسبت خداوند در زندگی هزاران نفر تاثیر گزار باشد که می شود با توکل بر خداوند وتسلیم شدن در برابر او به مقدرای باورش کنی این نتایج رو خلق میکنه زنذگی گذشته من ترس های من شرک های که داشتم ودارم ترس های داشتم ودارم وفضای زندگی گذشته من این انگیزه رو در من ایجاد وابستگی های گذشته من رابطه های گذشته من باعث انگیزه شدن من شد به خداوند در غیب ایمان بیاورم که توی درونم من هست وتمام اخلاق رفتار وعمل کرددارمدم وکلن زندگیم رو به خداوند بسپارم خداوند بسپارم که خالق زمین اسمان است وکارهای رو بکنم که تنها خداوند توان خلق کنندگی شون داره نه فکر نه فکر دیگران من فقط باورش کنم وحرکت کنم واینکه من هیچ وقت ادم کاملی نمیشم وفقط در مسیر تکاملم حرکت میکنم به اندازه ای خداوند رو باور کردم در مسیر درست در مستقیم قدم بردارم واصلن منتظر نتیجه نباشم وفقط حرکت کردن هست که باعث میشه مه این نیرو بیشتر باور کنم حرکت کردن عمل کردن به ندای درونم وتمام توجه ام رو از روی بیرون خودم بردارم نگاهی که سال ها توان حرکت کردن توان درخواست کردن رو از من گرفته وشخصتی رو در من ایجاد کرده بود که فقط دنبال تایید کردن خودم باشم از نگاه دیگران ولی امروز فقط می خوام هم خودم ثابت کنم روی قدرت خداوند حساب کردن رو وهم با نتایج ام نشانه ای باشد برای هزاران نفری که می خوان خداوند باور کنن وحرکت کنن همه خداوند باور دارن ولی همه دست کارهای نمیزن که ابراهیم زد همه دنبال ساختن باورهای نیستن که پیامبران نسبت به خداوند داشتن وچه زندگی پر خیر برکت های نصیب شون شده همه در اینا ودر اخرت این برام مهم است خیلی ها دوست دارن از نقطه امن خودشون بیا بیرون می ترسن ولی من این کار با ایمان خداوند کردم واصلن برام مهم نبود چه نتیچه ام اتفاق میوفته چون من دونستم در راه ودر مسیر باور به چه نیروی دارم قدم برمی دارم همه دوست داشتن اون مسیر مرا برن ولی می دیم چطور ذهنشون با چه ترس کد کذاری شده که نمی خوان بر طرفشون کنن ولی من سعی کردن بارو کنم به این نیرو رو سعی کردم اخرت باور کنم وسوال های که خداوند صدرصد برخلاف باورهای اون سوال مذهبی از من مبپرسه احساحس میکنم خداوند از من میپرسه به چی باور داشته چرا از من نخواسته ای چرا هدایت پیامبران وانسان ونشانه ای برات گذشته عمل نکردی چرا در فضای ذهنی که هیچ گونه احساس خوبی به تو نمیداد ماندی چرا از خداوند کم خواستی این باور بیشتر ایمان مرا قوی میکنه شک ندارم خداوند ازم میپرسه چرا واسه دل خودت وخواست های خودت وباور خودت زندگی نکردی چرا از کن کم خواستی وقتی دیدی من هستم تو وجودت که دارم ررزق جهان رو می دیدم وسوال اخر چرا در کار من دخالت کردی تو فقط خالق زندگی خودت بودی نه پدر نخ مادر نه دوست وهیچ کسی دیگر تو فقط باید به خواسته خودت که مال من بودن می رسیدی این سوالات باعث شده فضای در ذهن من ایجاد بشه حال هوای درونم عوض بشه پاک تر بشم اگاه تر بشم هدفم خالص تر بشه وانگیزه تعغیر افکار رو شروع کنه که بخوام وبتونم فکر خداوند رو بخونم چون من فکر اون به دنیا اومدم وحرکت به سمت مسیرهای بگنم که یک روز هم تو خوابم هم نمی دیدم این باور به نیرو باعث بشه به رویای مالی امیدورام باشم که دست رسه هیچ کس نیست جز خداوند به رابطی که ارزوی هیمشگی بود به ارمشی بود که دست رس هیچ حساب بانکی وهیچ مادیاتی نبود به باور به اینکه هر چیزی که از بچگی شنیده ای افکار بیهود پوچی بیشه نود اپن خداوند ناپا ک .الوده کننده وضعفی که نتونه بنده. اش پاک کنه وهدایت کنه در دست رس اون خداوند نبود این در دست خداوند موس هست که من باورش کردم واو رو پیامبری رساند این تلاش وتعغیر باورهایم که درگذشته همش فکر می کردم به خاطر کردم منی یک عمر قربانی مردم شدم وهیچ کاری برای جهان نکردم داره به خوبی جایگاه مرا در جهان هستی تعغیر میده وباور دارم هر انچه خداوند وعده داده بهم صدرصد اتفاق میوفته چون می دونم این اتفاقات تنها در رس یک نیرو براورده میشه که از درون من از هدف من وکه هر چقدر میرم جلو شکل هدفم خالص تر میشه واینها همه بهانه ای شدن برای من که خداوند خودم رو باور کنم واز اون فضای ترس الود واز اون فضای بیهوده فکر کردن بیام بیرون ونتها توکل کنم یک نیرو ویک قدرت درونی خودم اون خداوند مهربان هست که بامهربانی می خواد مرا هدایت کنه خدای که در لحظه در کنار من به فکرمنه و درون منه چیزی یک عمر من تجربه اش کردم این بود که فکر می کردم خداوند جدا از من هست وهمیشه دنبال خدای میشگتم حیران ولی امروز به اندازه باور خداوند در وجودم خودم ودر وجود کل هستی میبنم ومن فقط مسولیت خودم به خدای خودم می سپارم واو به همان شکلی که قبل تولد در وجودمن چدر فکرمن بوده باور کنم ازاو هدایت بخوام
سلام خدمت استاد عزیزم و سرکار خانم شایسته من آمنه هستم و چندسال پیش روی آموزش های شما کار کردم و نتایج بی نهایت شروع شد ولی بعد تمرکزم برداشتم و کلا برگشتم به قبل الان تاریخ 23/5/1404
من خودم متعهد کردم که هرروز یه فایل گوش کنم و هرشب گزارشش رو تو سایت بنویسم و دستاوردهای اون روزم رو بنویسم امروز فایل توحیدی گوش کردم و خیلی برام جالب بود که باور من با رسیدن به خواسته هام جهان رو جای قشنگ تری میکنم برای زندگی کردن هم برای خودم و هم بقیه ابه طور ناخوداگاه هنوز که پول دار تر میشم عذاب وجدان میگیرم ولی این باور برام خیلی خوب بود و همین که من خودم میتونم بخرم چرا چشمم به بقیه باشه انگار خودمو باور ندارم و اینکه هرچقدر هم باورهام مشکل داشته باشند من با کار کردن روی خودم میتونم از صفر به 80 برسم و اینکه من فقط باید بچشبم به آموزش ها و تا آخر عمر لذتشو ببرم .
دستاوردهای امروزم : دفترچه نکات مثبت همسرم و بچه ها باعث شده فقط زیبایی هاشون ببینم و سپاسگزار باشم ، امروز همسرم مارو برد بیرون دور داد با خانواده کنار هم بودیم و شام بیرون خوردیم همسرم خیلی بااحترام و محبت بیشتری صحبت میکنم و پسرمم خیلی باادب تر و به حرفم گوش میکنه و خیلی حرفه ای تر توی خوندن زبان شده امروز اولین روزی بود که با پسرم سر زبان خوندن بحثمون نشد چون من فقط تمرکزم روی موارد مثبت بود خداروشکر من هرشب میام مینویسم دستاوردها و نکات مثبت جلسه
سلام و درود به استاد عزیزم ، خانم شایسته زیبا و همراهان دوست داشتنی سایت.
داشتم فکر میکردم چقدر هرقدر که با خودم تکرار میکنم که من روی خدا حساب کردم و میکنم و بهش ایمان دارم ، واقعا 90 درصدش حرفه. یعنی نسبت به قبلا خیلی بهتره ، ولی درست همون لحظه ای که گفتم نه دیگه من کامل حساب کردم روی خدا و این حرفا تلنگری بهم زده شد که گفتم ببینننن!!!
داستان از این قراره که قرار بود بریم جایی و مادرم از این لیوان های در دار مخصوص قهوه خریده بود که جایی میریم خواستیم، ببریم.
من و پدرم قرار بود بریم اونجا دو سه روز و من قصدم بود قهوه درست کنم بریزم توش و تو ماشین بخورم ، هرچقد گشتم پیدا نکردم کارهامون هم یکم عجله ای شده بود و یکم حالت عصبی بهم دست داده بود ولی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم. ، زنگ زدم به مادرم گفت یادش نمیاد کجا گذاشته حالا من خیلی از درون عصبی شدم ولی چون از قبل تصمیم داشتم رفتارم با خانوادم رو بهتر و ملایم تر کنم سعی کردم بهتر رفتار کنم و حداقل بحث نکنم اگر لحنم عالی نیست.
یکدفعه یک جرقه ای اومد که اخخخخ اخخخخخ!
به این فکر میکردم که خب الان پیدا نمیشه چیکار کنم از اون طرف عجله هم داشتیم، که یکدفعه گفتم ببیییییین!
تو دلم گفته بودم از خدا بخوام برام پیدا کنه ذهنم اومد گفت فکر کردی واقعا خدا پیدا میکنه؟ توهم زدی؟ اها بشین تا خدا برات پیدا کنه و دیدم اهاااااا !!!! من حتی در حد اینکه خدا لیوان توی خونمو برام پیدا کنه بهش ایمان ندارم و فکر میکردم خواسته بزرگ و عجیبی بود دیگه خدا که انقدر علنی عمل نمیکنه!!
اصلا تو ذهنم عجیب بود که به خدا بگم لیوانو پیدا کن و واقعا پیدا شه، حالا تو خواسته های بزرگ تر فکر میکردم اره اعتماد کامل دارم بعد به خودم گفتم ببین تو وقتی خدا رو حتی توی پیدا کردن لیوانی که تو اشپزخونته ناتوان میدونی فکر میکنی ایمانت بهش تو اون مسائل بزرگتر بالاست؟!
اون لحظه فقط خواستم بهش ایمان بیارم و انگار جسارت نداشتم ازش بخوام پیدا کنه چون میترسیدم که نکنه و دلسرد بشم ، ولی دل روزدم به دریا و گفتم خدایا من بهت ایمان دارم لیوانمو پیدا کن و از ته قلبم بود.
و دوباره کابینت هارو یک نگاه کردم و چی شددددد؟؟؟؟؟؟؟!!!!! بعلههه عشقم پروردگار مهربانم عزیز دلمممم بهم گفتتت برو پشت اون لیوان یکبار مصرفارونگاه کن و بعلههههه پیدااااا شددددددد=))))
شاید به چشم، یک اتفاق کوچیک به نظر بیاد ولی واقعاا برای من خیلی خیلی خیلی دلچسب و بزرگ بود چون از خدا خواستم و همون لحظه جوابم رو داد همون لحظه اجابتم کرد:)
و وقتی اومدم تو ماشبن دیدم این ایه برام نوتیف
اومده:
«و هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم و دعای دعا کننده را هرگاه مرا بخواند اجابت میکنم”
خیلی خیلی خیلی برام شیرین بود. خیلی واقعی خدا رو تجربه کردم ، قبلا به خدا گفته بودم خدایا من کاری با حرفا و کتابا ندارم من میخوام خودت خودتو به من بشناسونی میخوام تجربه شخصی ازت داشته باشم و این بک تجربه فوق العاده برای من بود.
و گفتم برای خدا یک قطره با یک اقیانوس یکیه پس وقتی خداوند انقدر علنی من رو اجابت کرد در همون لحظه ، قطعا بر بزرگترین خواسته هامم قادره و انگار بک احساس ارامش نرم و لطیفی اومده بود تو وجودم از جنس ایمان و اعتماد.
خیلی چیزها هست که الان میخوام و میدونم اگه بخوام به چجورش فکر کنم باید صدسال فکر کنم تازه با روش خودم که تا الان روش خودم بسم بود و نتیجش رو دیدم قبل از اشنا شدن با این مطالب توحیدی. من به خدا سپردم و (چجوریش) با خودش . اون راه های فوق العاده قشنگی بلده روش هاش میلیون برابر از روش های من قشنگ تره ، من فقط لذت میبرم و تماشاگر اینهمه شاهکار بودنش میخوام باشم:)
و ادامه این ایه که چقدر زیباست:
[[و هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم و دعای دعا کننده را هرگاه مرا بخواند اجابت میکنم. پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند]].
خداوندا من بی تو ، بی هدایت تو ، بی عشق تو هیچم . ای جان جانانم ، در این شب بارانی زیبا ، میخوام بگم یک لحظه من رو از آغوشت رها نکنیا؟ خدایا ،پروردگارا من عاشقتم . میفهمی؟؟؟؟عاشقتممممممم . قربونت بشم انقدر قشنگی؟ انقدر ماهی؟ چقدر قشنگه که حتی کوچیکم شده پیدات کردم ، میخوام بگم من هر ثانیه برای هرچیزی نیازمندتم ، روش های تو باشه ، چون روش های تو نگمممم چقدر قشنگه چقدر لذتبخشه ، خدای مهربونم عشق منی. ، نفس منی چقدر قشنگه داشتنت و باهات حرف زدن البته اینبار حرفامونو احتمالا آدم های دیگه هم میبینن ولی باشه :) اینبار این شکلی بوده.
عاشقتم، عاشقتممم ، عاشقتممممممم.
من همون بچه دوساله ام که خیلی مامانیه و اصلا دوست نداره از بغل مامانش پایین بیاد ، همونجوری میخوام تو بغلت باشم.
پروردگار خوب من ، ازت ممنونم ، که هدایتم کردی ، هدایتم میکنی به شنیدن توحید ، به شنیدن از تو
استاد عزیزم سلام
قدردان حضورتون هستم برای این سلسله مباحث توحیدی ، 12 روز گذشته و من دارم دلیل تاریکی هام رو متوجه میشم .
جلسه های پیش ریشه نرسیدن هام رو پیدا کردم و رسیدم به ترس ، دیروز ریشه ترس هام رو پیدا کردم و رسیدم به باور واقعی نداشتن به قدرت محض بودن پروردگار .
از دیروز حس میکنم خیلی چیز ها تو ذهنم تغییر کرده ، انگار آگاهی به این که من باور واقعی به قدرت پروردگار نداشتم ، حتی همین آگاهی کلی حسم رو تغییر داده .
حس میکنم یک منبع قدرت پیدا کردم ، که وجود داره ولی از من فاصله داره ، کافیه من بهش نزدیک شم .
همین که فهمیدم یک منبع قدرت هست که فراتر از ذهن منه ، کلی بهم قدرت داده .
انگار بهتر میتونم ذهنم رو خاموش کنم .
انگار این قدرت دور مثل گرمای شعله های آتیش تو دل یه یخ بندون ،داره انرژی ش رو به صورت من میتابونه .
همین که میتونم به ذهنم بگم ، تو هنوز خیلی خامی ، چیز های خیلی بزرگ تر و جدی تری وجود داره که تو توانایی درکش رو نداری ، برای من مث برد می مونه .
چقدر خوشحالم که تک تک چیز هایی که مینویسم واقعیه ، از روی تقلا نیست ، حسی که میگم بهش رسیدم واقعا داره کار میکنه و من چقدر دنبال این حس و شور زندگی بودم .
حس میکنم یه پله ی ده هزار تایی رو به ورمه و من هنوز روی پله اول هم نیستم ولی همین که پله میبینم رو به روم انگاری دنیا رو بهم دادن.
دنیایی که توش سیر میکردم و توهم اینو داشتم پروردگار قدرت محضه ( هر چند هنوز هم فقط تکرار میکنم ، و به باور قلبی نرسیدم ، ولی اینکه فهمیدم قبلا به این موضوع آگاهی نداشتم باعث تفاوتم شده ) یه دنیای مث حباب بود .
امروز چند تا موضوع پیش اومد که ذهنم رفت همون تفکر قبلی رو اپلای کنه ، کمتر از یک ثانیه بعدش گفتم ، یادت رفته تو اون دنیا دیگه نیستم ؟
یادت رفته قدرت محض یک نفر دیگه ست ؟
من کاره ای نیستم .
و جریان فکر م قطع شد، باورتون میشه ؟
اگه این خوش بختی نیست ، پس تعریف خوش بختی چیه ؟
امروز ظهر تا قبل نوشتن این کامنت تو ذهنم میومد برو سوره نمل رو بخون ، هنوزم نمیدونم چرا ،
و عصایت را بیفکن پس چون آن را همچون مارى دید که مى جنبد پشت گردانید و به عقب بازنگشت اى موسى مترس که فرستادگان پیش من نمى ترسند (10)
به طرز عجیبی حس کردم این آیه نشونه ایه برای این روز های من ،
نترس که فرستادگان ، پیش من نمیترسند
عاشق اون بخشی شدم که میگه پیش من
کی یه نفر میگهه وقتی پیش من هستی ، نترس؟
وقتی خودش رو قدرتمند بدونه و بدونه تو اون فضایی که تحت اختیارشه هیچ خطری فرد مقابل رو تهدید نمیکنه .
وقتی آسمان ها و زمین برای خودشه ، وقتی قدرت محضه ، وقتی رب جهانیانه ، وقتی میگه پیش من نترس ،
چرا بترسم؟؟
به جاش بیام معنی کنم پیش من یعنی چی ؟ یعنی کی میتونم پیشش باشم ؟
وقتی در مسیرش باشم؟
وقتی با نگاه اون به جهان نگاه کنم ؟
وقتی تو احساس خوب باشم؟
با نگاه امروز من ، معنی پیش من این هاست .
و من با تموم وجودم میخوام پیشش باشم و دارم این روز ها سعی میکنم .
این روزا میام رو نقطه ی صفر و یه وقتایی رو نقطه ی منفی ، ولی اهرم رنج و لذت ذهنم بهم هشدار میده ، از حس تجربه ی تاریکی ها میترسم و هر طوری شده دست خودم رو میگیرم و بر میگردم .
این کامنت رو اول میخواستم در پاسخ به دیدگاه دوست عزیزم مهدی وجدی بنویسم البته نوشتم و کلمات همینجوری میومد
بعد یه حسی گفت اینجا بنویسم شاید حکمتی هست نمیدونم
مهدی جون خیلی دوستت دارم و انرژی تک تک کلماتت رو دریافت کردم
سلام مهدی وجدی عزیز واقعا به وجد اومدم از این همه صداقت تو گفتههات رفیق،
همه این مواردی که گفتی من تک به تکشون رو تجربه کردم
مخصوصا اون قسمتهایی که در مورد خدمت سربازی بود و نکته اضافهش برای من این بود که من خیلی قبل از زمان خدمتم بابام به رحمت خدا رفته بود، و من بودم و یک مادر و یک خواهر و برادر. و دقیقا تو سن 18 سالگی
هرکس من رو میدید که دارم اقدام میکنم برای دفترچه اعزام به خدمت، میگفتن تو ….ای،بچه یتیم
خدمت نرو ، کسی باهات کاری نداره،
البته ناگفته نمونه من اقوام زیادی دارم تو نظام و سپاه، بهشون رو انداختم و پیگیر بودم برای اینکه نزدیک خونه ه باشم و مسائل دیگه!!!
اما همش وعده و وعید
اما بدون داشتن آگاهیهای امروزم، یه جایی دیگه از قید همه آدمها زدم و گفتم خدای خودت میبینی خودت میدونی من نمیدونم،
و دستان خدا از راه رسیدن و من در بهترین زمان و بهترین مکان مشغول گذروندن خدمت واقعا مقدس سربازی شدم ، تحصیلات من تا پایان دوره راهنمایی بود،
من بعد از دوره آموزشی که هنوز هم هر زمان از جلو پادگان آموزشیمون رد میشم حالم دگرگون میشه، در قسمت آشپزخانه مرکزی تهیه غذای پایگاهها و ستاد کل سپاه در استانمون مشغول گذرون خدمت سربازی شدم یک مسول بهداشت(افسروظیفه)هم مسول بهداشت بود هم در هفته یک یا دو روز مسول شب، داشتیم از اهالی شهر مرند، امیدوارم هرکجا هست در پناه خدا روزگار عالی داشته باشه ایشون تحصیلات تکمیلی داشت. هروقت من رو میدید میگفت خوش بحالتون ، شما باید شبها استراحت کنید ، و من نگهبانی بدم از شما،
بعد از مدتی من منتقل شدم آشپزخانه به پادگان ستاد مرکزی در استان، دیگه اونجا نگم براتون ، مسول توزیع غذا برای کادر، پرسنل و دوستان سرباز، یه جورایی ما ستاد فرماندهی بودیم(استیکرخنده)
این داستانی که مسول بهداشتموارد در آشپزخانه مرکزی به من میگفت تو پادگان و ستاد مرکزی بینهایت برای من تکرار شد اینکه شما میخوابید و ما باید نگهبان شما باشیم
هر کسی از دوستان حتی برادر خودمم میومد میگفت داداش تو چکار داری میکنی،
من قبل از خدمت همش نگران سختیهای نگهبانی دادن و نگران هزینه های مورد نیاز برای گذروندن دوره سربازی بودم و مواردی که همیشه یه اهرم رنجه،
چون از بیرون هیچ منبعی نبود که من رو ساپورت کنه ،
ولی وقتی که دست تو دستش باشه میبرد اونجا که ساحل همونجاست
باید پارو نزد باید وا داد،
من در تمام مدت خدمت به جز اون روزی که میخواستیم تقسیم بشیم اونم 3 تا دو ساعت پست دادم اونم چی تو برجک نگهبانی داشتم جا برای دراز کشدن ردیف میکردم اونم چی با یک اسلحه با خشاب پر و ساختمان ستاد فرماندهی ( خدایا از سر تقصیرات ما یکی یکی بگذر)
من همه حقوق ماهیانهم رو ذخیره کردم، حضور ذهن ندارم
اما یک ریال هزینه نداشتم به جز هزینه رفت و آمد که اکثرش هم رایگان تموم میشد برام
داستان ازدواجم
باز هم حرف مردم مگه…ای تو این دور و زمونه کی ازدواج میکنه، “بچه یتیم”
تو آه نداری با ناله سودا کنی
مراسم عقد و ازدواج مخصوصا جشن ازدواج رو خدا جوری برنامه ریزی کرد و برگزار کرد که قابل توصیف نیست
نه این که خودم بخوام از خودم تعریف کنم
این رو همه شرکت کنندهها در جشن میگفتن چه آشنا چه غریبه
دوباره برای بچه دار شدنم
حرفهای مردم تمومی نداره همه هزار ماشالله تو همه زمینهها کار شناسن و صاحب نظر،
کی تو این دور و زمونه بچه دار میشه وحرفهایی که تمومی نداره
بچه اولم به دنیا اومد، یه دختر سالم، زیبا فرشته صورت
برای بجه دوم باز همون حرفها و نظریه های همیشگی مردم همیشه در صحنه،
در پایان کار خوبه خدا درست کنه…..
پس باورش کن و بسپر به خودش
سلام به دوست عزیز آقای ابراهیمی
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خره کیه
یدالله فوق ایدیهم
دست خدا بالاترین دست هاست
هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خداوند نیست فقط باید ما با ایمانمون کارها را به خدا بسپریم
تو این مدتی که از راهنماییهای استاد بزرگوار استفاده میکنم سعی کردم روی خدا حساب کنم نه کسی دیگه و همین باعث شده سبک شخصی برای خودم داشته باشم و متفاوت از دیگران رفتار کنم بدون توجه به رفتارهای عموم جامعه و این دیدگاه چقدر باعث عزت و توانمندی من شده
از وقتی که فهمیدم فقط باید روی خدا حساب کنم خداوند هم دست به کار شد و کارها را برام روبراه کرد
خداوند وقتی وارد عمل میشه که ما اجازه حاکمیت زندگیمون را به خدا بدیم خدا بدون اجاره هیچ دخالتی در زندگی ما نمیکنه
وقتی گفتید دوران سربازیتون خیلی راحت پیش رفت یاد یکی از بستگان نزدیک افتادم که حدود یک سال پیش بود که پسر ایشون رفت سربازی و فکر کنم افتاد اصفهان و پدر و مادر این پسر دست به دامن یکی از فامیلها که خودش تو تهران نظامی بود شدن که پسرشون را انتقال بده به تهران و چقدر خودشون را کوچیک کردن و همه امیدشون به اون شخص بود که بچشون را یه جای خوب ببره تو نگاه خودشون این جور تصور میکردن که تهران سربازی خیلی راحت تره و کمی هم نزدیکتر به شهرشون هست اما وقتی به جای اینکه کارت را به خدا بسپری خودت بارت را به دوش میگیری و چشم امیدت به یه انسان هست و به خدا اعتماد نمیکنی همه چی برعکس میشه از قضا اتفاقی که امسال تو تهران افتاد و همه پادگانهای تهران مورد حمله قرار گرفت این بچه تا الان زجر کشید و هنوز هم سربازیش تمام نشده تا جایی که پدر و مادرش تو استرس و نگرانی این مدت را گذروندن
وقتی کارها را به خدا بسپاری و پارو نزنی و بهش اعتماد کنی خودش میبره جایی که ساحل همونجاست خودش قایقت را به جایی میبره که آرامش داری و لذت میبری
سلام ممنونم دوست عزیزم از پیامتون کاش بتونیم این دست در دست خدا داشتن رو در لحظه لحظه های زندگی حفظ کنیم
فَسَتَذْکُرُونَ مَآ أَقُولُ لَکُمْ ۚ وَأُفَوِّضُ أَمْرِیٓ إِلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ
پس به زودی [درستیِ] آنچه را [که امروز درباره عذاب اسرافکاران] میگویم [و شما باور نمیکنید] متوجّه خواهید شد،
و من کارم را به خدا وامیگذارم؛ زیرا خدا به بندگان بیناست. (44)غافر
بهترینها رو براتون آرزو میکنم
سلام به خدای همه
سوره فصلت، آیه 53
سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّىٰ یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ
«به زودی نشانههای خود را در افقهای جهان و در وجود خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برایشان روشن شود که او حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است؟»
—
این آیه خیلی زیبا میگه:
خدا با نشانههای بیرونی (طبیعت، حوادث، جهان)
و با نشانههای درونی (وجود، روح، قلب و تجربههای خودمان)
با ما حرف میزند.
“خدایا کمکم کن آگاه بشم و درسهارو بگیرم
باز هم نشانه امروز من و بهتره بگم روزی امروزم شنیدن فایل ارزشمند.
با توجه به اینکه چندین و چند بار برام پیش اومده و تجربه کردم ولی باز هم خیلی کار داره که بخواهیم به این باور برسیم که فقط باید از فقط باید از خودش بخوایم چند روز پیش من برای انجام کاری که باید میشد چندین و چند بار به مسئول مافوقمون یادآوری میکردم که چی شد موضوع از چه قراره هی اطلاعات در مورد روند انجام کار در واحدهای دیگه میدادم بهشون که داره چه اتفاقاتی میافته و اکثر مواقع هم با برخورد سرد و جواب رد مواجه میشدم، دقیقاً همون زمان یادم اومد که سری قبل بر خلاف خیلی از دوستان که خیلی اصرار میکردند که اون کار انجام بشه ولی من خیلی راحت و ریلکس و بیخیال بودم کار من به راحتی و بدون هیچگونه مراجعه انجام شد در صورتی که هیچگونه تلاشی نکرده بودم برای انجام رسیدنش فقط ناآگاهانه سپرده بودم به خدا برعکسش خیلی از دوستان خیلی پیگیر بودن خیلی دوندگی میکردند برای به نتیجه رسیدن لبته اونها هم به نتیجه رسیدن ولی لذتی که من از به نتیجه رسیدن کاربرد بردم هیچ کدوم از اونها تجربه نکردند ، من اون زمان هم عضو سایت بودم مثل الان،
ولی تو این چند روز قتی که این اتفاقات افتاد و حرکت و تلاشهای خودم را دیدم خیلی از خودم دلخور شدم که با توجه به اینکه من تجربه را دارم چرا باز هم از بنده خدا میخوام که پیگیر کار من بشه و کار من رو درست کنه همه ما از این نمونهها تو زندگیمون زیاد داریم ولی مهم اینه که بتونیم عبرت بگیریم از نتیجه کارهایی که انجام دادیم جاهایی که سپردیم به رب و جاهایی که خودمون خواستیم تلاش بکنیم و نتیجه بگیریم خداوند همیشه با نشانههاش با ما صحبت میکنه تلنگروار بهمون یادآوری میکنه و این ماییم و این منم که درست رو در پیش بگیرم و ادامه بدم مورد دیگهای که همین الان به ذهنم رسید این بود که تعدادی از همکاران با توجه به بخشنامهای که شده بود در اداره برای تبدیل وضعیت که همکارانی که با داشتن شرایط خاص میتونن تبدیل وضعیت بشن ولی باز هم پیگیر از افراد مختلف بودند و اسرار به اینکه که کارشون زودتر پیگیری و انجام بشه و این کار انجام شد و خیلی از دوستان تبدیل وضعیت شدند و بعدش که تبدیل وضعیت علناً و شخصاً اعلام میکردند که کاش این اتفاق واسمون نمیافتاد چون الان که این اتفاق افتاده شرایط حقوقیمون خیلی بدتر و کمتر شده
_
فَسَتَذْکُرُونَ مَآ أَقُولُ لَکُمْ ۚ وَأُفَوِّضُ أَمْرِیٓ إِلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ
غافر – 44
زودا که آنچه را که اکنون میگویم به یاد خواهید آورد. و من کار خویش به خدا واگذار کردم، زیرا او بندگانش را میبیند.(44)
—-
هر وقت امور زندگی رو سپردیم به رب نتایج شگفت زدمون کرده حالا چه نا آگاهانه قبل از پیدا کردن این مسیر و سایت الهی و چه حتی بعد از آشنایی با این قوانین و آگاهانه
ممنونم از شما استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته بزرگوار
که این محفل الهی رو برای ما آماده کردید
چون این حرفها رو هیچ جای دیگه نمیشه گفت
به جز تو این خانواده الهی
بهترینها رو براتون آرزو میکنم
سلام به استاد عزیز و هم فرکانسی های عزیز
تقریبا یک ماهی میشه که دوباره اومدم سایت و اینبار خیلی محکم تصمیم گرفتم که این مسیر و ادامه بدم و دوباره از فایل های دانلودی شروع کردم و فایل های توحید عملی و بعضی از فایل های دیگه که در مورد خدا بود رو گوش دادم و نوشتم و ادامه دادم
چند روزی بود که خیلی عالی با من صحبت میکرد چطور از طریق آیه های قرآنی که پشت شیشه ماشین ها نوشته شده بود
اولین بار با آیه صحبت کرد لاتحزن ان الله معنا
ناراحت نباش خدا با توست ..
دفعه بعدی با این آیه تعز من تشاء و تزل من تشاء
دفعه بعدی این آیه هذا من فضل ربی
دفعه بعدی با این آیه حسبی الله و نعم الوکیل
اولش نمیدونستم و امروز خیلی جالب بود پیاده یک مسیری رو میرفتم و با خودم صحبت میکردم میگفتم راستی که خدا از این طریق باهات صحبت میکنه و چقدر قشنگ بود تا این جمله گفته شد دوباره پشت به ماشین نوشته شده بود که خدایا تو بساز تو بسازی قشنگه وااووو خیلی حالم خوب شد خیلی آرامش عجیبی بهم دست داد گفتم این رو باید بیام به عنوان رد پا اینجا بنویسم خیلی خیلی خدایا عاشقتم …
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید ….
عاشق شدم استاد عاشق این خدای خودم ، هیچ وقت فکر نمیکردم مفهوم توحید تا این حد برای بخواد جذاب باشه ، آرامش بخش باشه حتی راهنما و هدایت گر باشه _ باورتون میشه من یکی از مهمترین مقاومت و ترمز های بیزینسی خودم رو تو این فایل پیدا کردم!!!
من چیزی رو اینجا پیدا کردم که انرژی خیلی زیادی رو ازم میگرفت همیشه
باورتون میشه اگر بگم که همیشه فکر میکردم مشکل من عزت نفسه در صورتی که هرچی با توحید بیشتر آشنا میشم میفهمم که مشکل من توحید بوده نه عزت نفس ، اینکه هیچ درکی ازش نداشتم ، باورتون میشه دارم نترس تر میشم هربار که به توحید فکر میکنم یا راجبش میشنوم و بعد تعقل میکنم!؟؟؟
خدای من واقعا عاشقتم ، عاشقتم که اینطوری من رو با خودت آشنا و همدل و همسو کردی
خدای من تو واقعا آرامش بخشی و من دارم این رو حس میکنم
همیشه ازینکه خودم باشم لذت میبردم و میبرم استاد همیشه و همیشه و وقتی به توحید فکر میکنم و معناش رو بهتر میفهمم واقعا میبینم که آره من راحت تر میتونم خودم باشم و بگم مردم کین و چین !!
من در حین این جلسه به مثال های عینی از زندگی خودم خوردم که میخوام بیان کنم
من اون لحظه ای رو به یاد میارم که به شدت مشرک بودم و به شدت شک می ورزیدم نسبت به همکار مستقیم و مربی خودم و از نتایج اون ها می خواستم استفاده کنم برای اینکه خیر و برکت به زندگیم بیاد و اعتبارم رو از حضور و وجود اون ها بگیرم ، میخواستم با وجود اون ها کمبودهام رو جبران کنم خاطرم هست که دفعات زیادی می شد که بخاطر عدم رشدم توی بیزینسم و داشتن لول های پایین ؛ تو خیلی از جلسات و ایونتهای مختلف نمی تونستم حضور پیدا کنم یا اصلا حساب نمی شدم و انقدر تشنه این بودم که موفق بشم و بعد از اینکه به جریان خوبی رسیدم و بعد از اینکه موفقیت هایی رو به دست آوردم کاملا نسبت به اون موفقیت ها مشرک شدم قدرت رو به اون ها دادم به خاطر اینکه اون ها منو به ایونت های مختلف رسوندن اون ها باعث شدن که مشهور و معروف بشم باعث بشم که الگوی خیلی از افراد بشم اونا باعث شدن یا حتی یک جاهایی مغرور میشدم که خودم کردم و ناخودآگاه بگم خدا کیه!؟
من رو مثال بزنن توی خیلی از صحبتهاشون و از من به عنوان یک الگو یاد کنن در صورتی که نمیدونستم اینها همش بخاطر لطف و موهبت یک قدرت دیگست و بعد ازین موفقیت ها چند سال فرجه گرفتم و چند سال خدا بهم فرصت داد که پیدا کنم ، بفهمم ، بگردم و برگردم حتی به اصل خودت ولی نمیدونستم آگاهی نداشتم و از بالا پرت شدم پایین همون کسی که حس می کردم خیلی میتونه دستمو بگیره حتی دیگه یه جای جواب تماسمو نمی داد اون کسی که خیلی ازم تشکر می کرد و منو منجی خودش می نامید دیگه حتی باهام ارتباطی رو نداشت و تنهای تنها شدم و اون موقع به خودم خاطرم هست که یه صدایی اومد و گفت که این تنهایی هم نگاه پروردگار توئه و قراره یک چیزی رو پیدا کنی که خیالت راحت بشه و واقعا آرومم کرد و خداروشکر که خیلی اون لحظات احساس نمی کردم که من تنها و بی کسم و از این صحبت ها
یادآوری این قضیه برای من خیلی حیاتی بود که این ویدیو الهی بهم کمک کرد…
یک موضوع دیگه ای که خیلی برای من عالی بود این بود که چه موقع میتونیم توحید عملی رو تشخیص بدیم
تشخیص توحید که به درون آدم ها برمیگرده و ما واقعا هیچ دسترسی نداریم ، هیچ دسترسی نداریم به درون آدم ها و توحید چیزی نیست جز یکتاپرستی توحید چیزی نیست جز اینکه همه قدرت دست اونه و برای تشخیصش دو تا راه هست
1. اگر به اون آدم که میخوای ازش درخواست کنی یا کمک بگیری داری قدرت میدی و همش مِن مِن میکنی چطوری بگم چطوری نگم و احساس می کنی که زندگیت توی دستای اونه به اون بند شده
2. اما اگر که توکلت به خدا باشه به راحتی درخواست می کنی ، مثبت بود که مثبت بود نبود میگی خدا از یه جای دیگه میخواد بهم بده و این دید آرامش فوق العاده ای داره ، من معاملم با خودشه
خیلی مهمه که درون ما چی میگذره و واقعا واقعا این موضوع بسیار اهمیت داره موضوع بعدی که خیلی برای من جذاب بود این بود که کسی که روی خدا حساب میکنه و هیچ قدرتی رو به آدم ها نمیده به هم نمیریزه ″به هم نریختن″ کلمه کلیدیه که من اینجا پیداش کردم و یک مثال عینی دیگه هم دارم که در مورد کانال تلگرامم هستش که با یکی از دوستان بی نظیرم که ویژگی های بسیار فوق العاده ای داره شروع کردم به کار کردن ازش درخواست کردم که کنارم باشه در صورتی که ایشون متخصص حوزه پوست و مو بودن (اسکین تراپیست هستن) و همه قدرت رو من ناخودآگاه بهشون داده بودم علنا داشتم شرک می ورزیدم و همش محتاج این بودم و چسبیده بودم که ایشون از اطلاعاتش استفاده کنه برای اینکه من پول در بیارم و به موقعیت ایشون قدرت داده بودم که برام مشتری بیاره _ اینکه مردم ببینن که یه متخصص کنار من هست این برام مشتری بیاره این برام اعتبار بیاره و کلا خدا فراموش شده بود ؛ کلا خدا فراموش شده بود و جایی که خدا اونو ازم گرفت انقدر دوسم داشت و من نتیجه کارکردن روی خودم رو با جدا شدن ایشون گرفتم!!!! ایشون کلا مسیرشو عوض کرد و گفت من نمیخوام باشم اولش به هم ریختم الان می فهمم اصلا اوضاع فوق العاده است
الان میفهمم تنها شدنم و کار کردنم روی اطلاعات محصولاتم چه اعتماد به نفسی داره بهم میده ،
اصلا داره راه رو برام باز میکنه که از طریق ترکیبی که دارم درک میکنم چقدر راحت تر میتونم تو آموزشام ازشون استفاده کنم
چقدر راحت تر میتونم احساس لیاقت کنم که محصولات ارزشمندی رو دارم و همش بازتاب مثبتی بود که من خودم رو کافی بدونم ، از همه مهمتر خدا رو کافی بدونم و حرکت کنم در مسیر و ببینم که چه احساس خوبی رو دارم که این احساس خوب خودش قطب نمایی هست از اینکه مسیرت درسته ادامش بده
مسیرررر خدای قشنگم ، در پناه نور و عشق الهی باشید
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان باز هم از شما سپاسگذارم بابت این فایل فوق العاده و پر از آگاهی
روز شما تحول زندگی روز سی و چهارم
چقدر این جمله طلایی هست استاد ، تغییر آدم ها وقتی که رو شون حساب باز میکنیم ،
چقدر شرک ورزیدن ساده هست و چه راحت در طول روز دارم شرک میورزم ناخواسته ، چقدر باید حواسم باشه ، چقدر باید روی خودم کار کنم که فقط روی خدا حساب کنم.
خدایا آگاهی و ایمانی در هر لحظه به من بده که لحظه ای شرک نورزم ، کسی یا چیزی رو در جایگاه تو قرار ندم ، روی کسی جز تو حساب نکنم ، به آدم ها قدرت ندم ، از کسی نترسم و به کسی جز تو پناه نبرم و فقط به تو تکیه کنم.
استاد با توجه به صحبت های شما متوجه شدم که چقدر موضوع شرک مهم هست و چقدر ساده ما میتونیم شرک بورزیم ، به شکلی که خودم هم متوجه نشم ، برای همین خیلی خیلی بیشتر از اینها باید روی خودم و ذهنم کار کنم و بتونم افکارم رو کنترل کنم و به هیچکس هیچ قدرتی ندم حتی خودم ، حتی روی خودمم حساب نکنم و این باور رو تقویت کنم که قدرت مطلق فقط خداست و به این آگاهی ها عمل کنم ، از خدا میخوام قدرتی بهم بده که تو این مسیر ثابت قدم باشم و به هر آگاهی که دریافت میکنم عمل کنم .
خدایا شکرت.
بنام خداوند یکتا
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته نازنین
روز شمار تحول زندگی من .تعهد روز چهارم
توحید در عمل
ما موجودات فرکانسی هستیم
تمام اتفاقات زندگیمان را با فرکانس هایمان به وجود می آوریم .
ما خالق زندگی خودمان هستیم
ما اتفاقاتی رو تجربه میکنیم که منشا اون باورهای خودمونه
حضرت علی (ع) می فرماید :شرک در دل مومن مانند راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه در دل تاریکی است
توحید یعنی کنترل ذهن
وکنترل ذهن خیلی کار سختیه اما به قول استاد از بیل زدن بهتره
اگر من به خداوند ایمان دارم اما رابطه خوبی با اطرافیانم ندارم یعنی خداوند رو باور ندارم
در قدم اول دوره 12قدم استاد از کنترل ذهن گفتن همین یک جمله همه چیز است اگر ما بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم به همه چی میرسیم
در پناه خدا شاد و سلامت و ثروتمندو سعادتمند باشید
بنام خداوندبخشنده ومهربان بنام تنها خالق هستی فرامان روی کل کیهان چه اون چیزی دیده میش چه چیزهای دیده نمی شون وبه دستور وامر عمل میکنن
خدایا شکرت من لیاقتمند این مسیر توحیدی وبا ارزش هستم هیچ چیزی با ارزش تر از این نیست در دنیا برای من به نیروی ایمان بیاورم که نمبینش ولی با توکل بر او وامید به او به هرچیزی که دوست دارم برسم با حرکت کردن وعمل کردن به ندای درونم به صدای خداوند به این باور که خداوند دردرون من است هیچ چیز با ارزش تر از این نیست که عمل کردن وحرکت کردن وبا تعغیر باورم نسبت به خداوند نتایج رو به دست بیاورم که برای خودم یک معجزه ونتایج اون باور نسبت خداوند در زندگی هزاران نفر تاثیر گزار باشد که می شود با توکل بر خداوند وتسلیم شدن در برابر او به مقدرای باورش کنی این نتایج رو خلق میکنه زنذگی گذشته من ترس های من شرک های که داشتم ودارم ترس های داشتم ودارم وفضای زندگی گذشته من این انگیزه رو در من ایجاد وابستگی های گذشته من رابطه های گذشته من باعث انگیزه شدن من شد به خداوند در غیب ایمان بیاورم که توی درونم من هست وتمام اخلاق رفتار وعمل کرددارمدم وکلن زندگیم رو به خداوند بسپارم خداوند بسپارم که خالق زمین اسمان است وکارهای رو بکنم که تنها خداوند توان خلق کنندگی شون داره نه فکر نه فکر دیگران من فقط باورش کنم وحرکت کنم واینکه من هیچ وقت ادم کاملی نمیشم وفقط در مسیر تکاملم حرکت میکنم به اندازه ای خداوند رو باور کردم در مسیر درست در مستقیم قدم بردارم واصلن منتظر نتیجه نباشم وفقط حرکت کردن هست که باعث میشه مه این نیرو بیشتر باور کنم حرکت کردن عمل کردن به ندای درونم وتمام توجه ام رو از روی بیرون خودم بردارم نگاهی که سال ها توان حرکت کردن توان درخواست کردن رو از من گرفته وشخصتی رو در من ایجاد کرده بود که فقط دنبال تایید کردن خودم باشم از نگاه دیگران ولی امروز فقط می خوام هم خودم ثابت کنم روی قدرت خداوند حساب کردن رو وهم با نتایج ام نشانه ای باشد برای هزاران نفری که می خوان خداوند باور کنن وحرکت کنن همه خداوند باور دارن ولی همه دست کارهای نمیزن که ابراهیم زد همه دنبال ساختن باورهای نیستن که پیامبران نسبت به خداوند داشتن وچه زندگی پر خیر برکت های نصیب شون شده همه در اینا ودر اخرت این برام مهم است خیلی ها دوست دارن از نقطه امن خودشون بیا بیرون می ترسن ولی من این کار با ایمان خداوند کردم واصلن برام مهم نبود چه نتیچه ام اتفاق میوفته چون من دونستم در راه ودر مسیر باور به چه نیروی دارم قدم برمی دارم همه دوست داشتن اون مسیر مرا برن ولی می دیم چطور ذهنشون با چه ترس کد کذاری شده که نمی خوان بر طرفشون کنن ولی من سعی کردن بارو کنم به این نیرو رو سعی کردم اخرت باور کنم وسوال های که خداوند صدرصد برخلاف باورهای اون سوال مذهبی از من مبپرسه احساحس میکنم خداوند از من میپرسه به چی باور داشته چرا از من نخواسته ای چرا هدایت پیامبران وانسان ونشانه ای برات گذشته عمل نکردی چرا در فضای ذهنی که هیچ گونه احساس خوبی به تو نمیداد ماندی چرا از خداوند کم خواستی این باور بیشتر ایمان مرا قوی میکنه شک ندارم خداوند ازم میپرسه چرا واسه دل خودت وخواست های خودت وباور خودت زندگی نکردی چرا از کن کم خواستی وقتی دیدی من هستم تو وجودت که دارم ررزق جهان رو می دیدم وسوال اخر چرا در کار من دخالت کردی تو فقط خالق زندگی خودت بودی نه پدر نخ مادر نه دوست وهیچ کسی دیگر تو فقط باید به خواسته خودت که مال من بودن می رسیدی این سوالات باعث شده فضای در ذهن من ایجاد بشه حال هوای درونم عوض بشه پاک تر بشم اگاه تر بشم هدفم خالص تر بشه وانگیزه تعغیر افکار رو شروع کنه که بخوام وبتونم فکر خداوند رو بخونم چون من فکر اون به دنیا اومدم وحرکت به سمت مسیرهای بگنم که یک روز هم تو خوابم هم نمی دیدم این باور به نیرو باعث بشه به رویای مالی امیدورام باشم که دست رسه هیچ کس نیست جز خداوند به رابطی که ارزوی هیمشگی بود به ارمشی بود که دست رس هیچ حساب بانکی وهیچ مادیاتی نبود به باور به اینکه هر چیزی که از بچگی شنیده ای افکار بیهود پوچی بیشه نود اپن خداوند ناپا ک .الوده کننده وضعفی که نتونه بنده. اش پاک کنه وهدایت کنه در دست رس اون خداوند نبود این در دست خداوند موس هست که من باورش کردم واو رو پیامبری رساند این تلاش وتعغیر باورهایم که درگذشته همش فکر می کردم به خاطر کردم منی یک عمر قربانی مردم شدم وهیچ کاری برای جهان نکردم داره به خوبی جایگاه مرا در جهان هستی تعغیر میده وباور دارم هر انچه خداوند وعده داده بهم صدرصد اتفاق میوفته چون می دونم این اتفاقات تنها در رس یک نیرو براورده میشه که از درون من از هدف من وکه هر چقدر میرم جلو شکل هدفم خالص تر میشه واینها همه بهانه ای شدن برای من که خداوند خودم رو باور کنم واز اون فضای ترس الود واز اون فضای بیهوده فکر کردن بیام بیرون ونتها توکل کنم یک نیرو ویک قدرت درونی خودم اون خداوند مهربان هست که بامهربانی می خواد مرا هدایت کنه خدای که در لحظه در کنار من به فکرمنه و درون منه چیزی یک عمر من تجربه اش کردم این بود که فکر می کردم خداوند جدا از من هست وهمیشه دنبال خدای میشگتم حیران ولی امروز به اندازه باور خداوند در وجودم خودم ودر وجود کل هستی میبنم ومن فقط مسولیت خودم به خدای خودم می سپارم واو به همان شکلی که قبل تولد در وجودمن چدر فکرمن بوده باور کنم ازاو هدایت بخوام
سلام خدمت استاد عزیزم و سرکار خانم شایسته من آمنه هستم و چندسال پیش روی آموزش های شما کار کردم و نتایج بی نهایت شروع شد ولی بعد تمرکزم برداشتم و کلا برگشتم به قبل الان تاریخ 23/5/1404
من خودم متعهد کردم که هرروز یه فایل گوش کنم و هرشب گزارشش رو تو سایت بنویسم و دستاوردهای اون روزم رو بنویسم امروز فایل توحیدی گوش کردم و خیلی برام جالب بود که باور من با رسیدن به خواسته هام جهان رو جای قشنگ تری میکنم برای زندگی کردن هم برای خودم و هم بقیه ابه طور ناخوداگاه هنوز که پول دار تر میشم عذاب وجدان میگیرم ولی این باور برام خیلی خوب بود و همین که من خودم میتونم بخرم چرا چشمم به بقیه باشه انگار خودمو باور ندارم و اینکه هرچقدر هم باورهام مشکل داشته باشند من با کار کردن روی خودم میتونم از صفر به 80 برسم و اینکه من فقط باید بچشبم به آموزش ها و تا آخر عمر لذتشو ببرم .
دستاوردهای امروزم : دفترچه نکات مثبت همسرم و بچه ها باعث شده فقط زیبایی هاشون ببینم و سپاسگزار باشم ، امروز همسرم مارو برد بیرون دور داد با خانواده کنار هم بودیم و شام بیرون خوردیم همسرم خیلی بااحترام و محبت بیشتری صحبت میکنم و پسرمم خیلی باادب تر و به حرفم گوش میکنه و خیلی حرفه ای تر توی خوندن زبان شده امروز اولین روزی بود که با پسرم سر زبان خوندن بحثمون نشد چون من فقط تمرکزم روی موارد مثبت بود خداروشکر من هرشب میام مینویسم دستاوردها و نکات مثبت جلسه
سلام و درود به استاد عزیزم ، خانم شایسته زیبا و همراهان دوست داشتنی سایت.
داشتم فکر میکردم چقدر هرقدر که با خودم تکرار میکنم که من روی خدا حساب کردم و میکنم و بهش ایمان دارم ، واقعا 90 درصدش حرفه. یعنی نسبت به قبلا خیلی بهتره ، ولی درست همون لحظه ای که گفتم نه دیگه من کامل حساب کردم روی خدا و این حرفا تلنگری بهم زده شد که گفتم ببینننن!!!
داستان از این قراره که قرار بود بریم جایی و مادرم از این لیوان های در دار مخصوص قهوه خریده بود که جایی میریم خواستیم، ببریم.
من و پدرم قرار بود بریم اونجا دو سه روز و من قصدم بود قهوه درست کنم بریزم توش و تو ماشین بخورم ، هرچقد گشتم پیدا نکردم کارهامون هم یکم عجله ای شده بود و یکم حالت عصبی بهم دست داده بود ولی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم. ، زنگ زدم به مادرم گفت یادش نمیاد کجا گذاشته حالا من خیلی از درون عصبی شدم ولی چون از قبل تصمیم داشتم رفتارم با خانوادم رو بهتر و ملایم تر کنم سعی کردم بهتر رفتار کنم و حداقل بحث نکنم اگر لحنم عالی نیست.
یکدفعه یک جرقه ای اومد که اخخخخ اخخخخخ!
به این فکر میکردم که خب الان پیدا نمیشه چیکار کنم از اون طرف عجله هم داشتیم، که یکدفعه گفتم ببیییییین!
تو دلم گفته بودم از خدا بخوام برام پیدا کنه ذهنم اومد گفت فکر کردی واقعا خدا پیدا میکنه؟ توهم زدی؟ اها بشین تا خدا برات پیدا کنه و دیدم اهاااااا !!!! من حتی در حد اینکه خدا لیوان توی خونمو برام پیدا کنه بهش ایمان ندارم و فکر میکردم خواسته بزرگ و عجیبی بود دیگه خدا که انقدر علنی عمل نمیکنه!!
اصلا تو ذهنم عجیب بود که به خدا بگم لیوانو پیدا کن و واقعا پیدا شه، حالا تو خواسته های بزرگ تر فکر میکردم اره اعتماد کامل دارم بعد به خودم گفتم ببین تو وقتی خدا رو حتی توی پیدا کردن لیوانی که تو اشپزخونته ناتوان میدونی فکر میکنی ایمانت بهش تو اون مسائل بزرگتر بالاست؟!
اون لحظه فقط خواستم بهش ایمان بیارم و انگار جسارت نداشتم ازش بخوام پیدا کنه چون میترسیدم که نکنه و دلسرد بشم ، ولی دل روزدم به دریا و گفتم خدایا من بهت ایمان دارم لیوانمو پیدا کن و از ته قلبم بود.
و دوباره کابینت هارو یک نگاه کردم و چی شددددد؟؟؟؟؟؟؟!!!!! بعلههه عشقم پروردگار مهربانم عزیز دلمممم بهم گفتتت برو پشت اون لیوان یکبار مصرفارونگاه کن و بعلههههه پیدااااا شددددددد=))))
شاید به چشم، یک اتفاق کوچیک به نظر بیاد ولی واقعاا برای من خیلی خیلی خیلی دلچسب و بزرگ بود چون از خدا خواستم و همون لحظه جوابم رو داد همون لحظه اجابتم کرد:)
و وقتی اومدم تو ماشبن دیدم این ایه برام نوتیف
اومده:
«و هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم و دعای دعا کننده را هرگاه مرا بخواند اجابت میکنم”
خیلی خیلی خیلی برام شیرین بود. خیلی واقعی خدا رو تجربه کردم ، قبلا به خدا گفته بودم خدایا من کاری با حرفا و کتابا ندارم من میخوام خودت خودتو به من بشناسونی میخوام تجربه شخصی ازت داشته باشم و این بک تجربه فوق العاده برای من بود.
و گفتم برای خدا یک قطره با یک اقیانوس یکیه پس وقتی خداوند انقدر علنی من رو اجابت کرد در همون لحظه ، قطعا بر بزرگترین خواسته هامم قادره و انگار بک احساس ارامش نرم و لطیفی اومده بود تو وجودم از جنس ایمان و اعتماد.
خیلی چیزها هست که الان میخوام و میدونم اگه بخوام به چجورش فکر کنم باید صدسال فکر کنم تازه با روش خودم که تا الان روش خودم بسم بود و نتیجش رو دیدم قبل از اشنا شدن با این مطالب توحیدی. من به خدا سپردم و (چجوریش) با خودش . اون راه های فوق العاده قشنگی بلده روش هاش میلیون برابر از روش های من قشنگ تره ، من فقط لذت میبرم و تماشاگر اینهمه شاهکار بودنش میخوام باشم:)
و ادامه این ایه که چقدر زیباست:
[[و هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم و دعای دعا کننده را هرگاه مرا بخواند اجابت میکنم. پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند]].
خداوندا من بی تو ، بی هدایت تو ، بی عشق تو هیچم . ای جان جانانم ، در این شب بارانی زیبا ، میخوام بگم یک لحظه من رو از آغوشت رها نکنیا؟ خدایا ،پروردگارا من عاشقتم . میفهمی؟؟؟؟عاشقتممممممم . قربونت بشم انقدر قشنگی؟ انقدر ماهی؟ چقدر قشنگه که حتی کوچیکم شده پیدات کردم ، میخوام بگم من هر ثانیه برای هرچیزی نیازمندتم ، روش های تو باشه ، چون روش های تو نگمممم چقدر قشنگه چقدر لذتبخشه ، خدای مهربونم عشق منی. ، نفس منی چقدر قشنگه داشتنت و باهات حرف زدن البته اینبار حرفامونو احتمالا آدم های دیگه هم میبینن ولی باشه :) اینبار این شکلی بوده.
عاشقتم، عاشقتممم ، عاشقتممممممم.
من همون بچه دوساله ام که خیلی مامانیه و اصلا دوست نداره از بغل مامانش پایین بیاد ، همونجوری میخوام تو بغلت باشم.
ایمان دارم بهت عزیزم ، ایمان دارم.
به نام پروردگار مهربان
اجرای توحید در عمل 12
پروردگار خوب من ، ازت ممنونم ، که هدایتم کردی ، هدایتم میکنی به شنیدن توحید ، به شنیدن از تو
استاد عزیزم سلام
قدردان حضورتون هستم برای این سلسله مباحث توحیدی ، 12 روز گذشته و من دارم دلیل تاریکی هام رو متوجه میشم .
جلسه های پیش ریشه نرسیدن هام رو پیدا کردم و رسیدم به ترس ، دیروز ریشه ترس هام رو پیدا کردم و رسیدم به باور واقعی نداشتن به قدرت محض بودن پروردگار .
از دیروز حس میکنم خیلی چیز ها تو ذهنم تغییر کرده ، انگار آگاهی به این که من باور واقعی به قدرت پروردگار نداشتم ، حتی همین آگاهی کلی حسم رو تغییر داده .
حس میکنم یک منبع قدرت پیدا کردم ، که وجود داره ولی از من فاصله داره ، کافیه من بهش نزدیک شم .
همین که فهمیدم یک منبع قدرت هست که فراتر از ذهن منه ، کلی بهم قدرت داده .
انگار بهتر میتونم ذهنم رو خاموش کنم .
انگار این قدرت دور مثل گرمای شعله های آتیش تو دل یه یخ بندون ،داره انرژی ش رو به صورت من میتابونه .
همین که میتونم به ذهنم بگم ، تو هنوز خیلی خامی ، چیز های خیلی بزرگ تر و جدی تری وجود داره که تو توانایی درکش رو نداری ، برای من مث برد می مونه .
چقدر خوشحالم که تک تک چیز هایی که مینویسم واقعیه ، از روی تقلا نیست ، حسی که میگم بهش رسیدم واقعا داره کار میکنه و من چقدر دنبال این حس و شور زندگی بودم .
حس میکنم یه پله ی ده هزار تایی رو به ورمه و من هنوز روی پله اول هم نیستم ولی همین که پله میبینم رو به روم انگاری دنیا رو بهم دادن.
دنیایی که توش سیر میکردم و توهم اینو داشتم پروردگار قدرت محضه ( هر چند هنوز هم فقط تکرار میکنم ، و به باور قلبی نرسیدم ، ولی اینکه فهمیدم قبلا به این موضوع آگاهی نداشتم باعث تفاوتم شده ) یه دنیای مث حباب بود .
امروز چند تا موضوع پیش اومد که ذهنم رفت همون تفکر قبلی رو اپلای کنه ، کمتر از یک ثانیه بعدش گفتم ، یادت رفته تو اون دنیا دیگه نیستم ؟
یادت رفته قدرت محض یک نفر دیگه ست ؟
من کاره ای نیستم .
و جریان فکر م قطع شد، باورتون میشه ؟
اگه این خوش بختی نیست ، پس تعریف خوش بختی چیه ؟
امروز ظهر تا قبل نوشتن این کامنت تو ذهنم میومد برو سوره نمل رو بخون ، هنوزم نمیدونم چرا ،
ده آیه اول رو خوندم و رسیدم به این آیه :
وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّی لَا یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ ﴿10﴾
و عصایت را بیفکن پس چون آن را همچون مارى دید که مى جنبد پشت گردانید و به عقب بازنگشت اى موسى مترس که فرستادگان پیش من نمى ترسند (10)
به طرز عجیبی حس کردم این آیه نشونه ایه برای این روز های من ،
نترس که فرستادگان ، پیش من نمیترسند
عاشق اون بخشی شدم که میگه پیش من
کی یه نفر میگهه وقتی پیش من هستی ، نترس؟
وقتی خودش رو قدرتمند بدونه و بدونه تو اون فضایی که تحت اختیارشه هیچ خطری فرد مقابل رو تهدید نمیکنه .
وقتی آسمان ها و زمین برای خودشه ، وقتی قدرت محضه ، وقتی رب جهانیانه ، وقتی میگه پیش من نترس ،
چرا بترسم؟؟
به جاش بیام معنی کنم پیش من یعنی چی ؟ یعنی کی میتونم پیشش باشم ؟
وقتی در مسیرش باشم؟
وقتی با نگاه اون به جهان نگاه کنم ؟
وقتی تو احساس خوب باشم؟
با نگاه امروز من ، معنی پیش من این هاست .
و من با تموم وجودم میخوام پیشش باشم و دارم این روز ها سعی میکنم .
این روزا میام رو نقطه ی صفر و یه وقتایی رو نقطه ی منفی ، ولی اهرم رنج و لذت ذهنم بهم هشدار میده ، از حس تجربه ی تاریکی ها میترسم و هر طوری شده دست خودم رو میگیرم و بر میگردم .
پروردگار خوب من به قلب من نور بتابون
به من نور بتابون
از منبع بی نهایتت به من نور بتابون