اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
🟣 جهاد من با باورهای بیمارگونه؛ پیروزی من با خدای ِ کافی
به نام خدای مهربـــــون ِ مهربون ؛
یه روزی رسیدم به جایی که دیگه نتونستم خودمو گول بزنم. باورام مثل یه خونهی قدیمی بودن که همه جاش ترک برداشته بود. هی میخواستم روش رنگ بزنم، اما بوی پوسیدگی میزدبیرون. ازبچگی یه عالمه حرف خورده بودم توی گوشم؛ حرفایی که مثل زهر آروم آروم روحمو مریض کرده بودن. بهم میگفتن: اگه کارت فلانجور نباشه، اون دنیا شفاعتت نمیکنن ! میگفتن فلان سختی یعنی خدا قهرکرده. میگفتن ثروت خطرناکه، شادی دنیاییه وآدم باید هی بسوزه وبسازه تا بهشت نصیبش بشه!
این حرفا یه «خدای ترسناک» ساخته بودن توی ذهن من. خدایی که بیشتر شبیه یه نگهبان سختگیربود تا معشوق مهربون. نتیجهش چی شد؟ یه زندگی پر از ناامیدی، کمبود وحسرت.
اما یه روز انگارصدایی از درونم اومد. همونطور که خدا به مریم (ع) گفت:
بمن هم گفت: محسن! وقتشه بایستی. وقتشه خم بشی، نه جلوی دنیا، بلکه جلوی خدایی که همیشه کنارت بوده.
همون لحظه فهمیدم جهادواقعی اینه: «جهاداکبـــــر». مقابله با همین باورهای پوسیده وشرک آلود.
جنگیدن باصدایی که توی گوشم میگفت: “تو نمیتونی. تو لیاقت نداری. اگه پولداربشی از خدا دور میشی. اگه بخوای خوشبخت باشی، داری دنیا رو می پرستی.”
یه جایی به خودم گفتم: محسن! یا همینجوری توی باتلاق شک وترس می مونی، یا پا میشی وبه خدا اعتماد میکنی. همون لحظه مثل یه سرباز که وسط میدون تصمیم میگیره دیگه عقب نشینی نکنه، منم تصمیم گرفتم بجنگم؛ نه با دنیا، نه با مردم، فقط بااون صدای خفه کننده ای که میگفت: «تو نمیتونی، تو لیاقت نداری.»
زانو زدم و از ته دل گفتم:
«خدایا! من نمیخوام دیگه زندگیم رو باکمبود و ترس تعریف کنم. میخوام نشونهی تو باشم. میخوام وقتی به زندگی من نگاه میکنن، ببینن خدایی هست که شادی میده، خدایی هست که دلِ شکسته رو آروم میکنه، خدایی هست که ثروت و برکت هم از دستش میریزه. من میخوام خودم سند زندهی این ماجراباشم.»
من دنبال ثروت نبودم برای اینکه به کسی چیزی ثابت کنم. نه دنبال چشم و همچشمی بودم، نه دنبال فخرفروختن. فقط میخواستم دلم مطمئن بشه که این خدایی که همیشه باهاش زمزمه میکنم، واقعا جواب میده، واقعا دستشو میاره جلو، واقعا همون «کافی بودنش» رونشون میده.
اونروز تازه فهمیدم راز نزدیک بودن خدا یعنی چی. مثل کسی که همیشه توی خونه ت بوده، اما چون چراغ خاموش بوده، نمیدیدیش. وقتی روشن شد، دیدم چقدر به من نزدیک بوده. همونجا فهمیدم هرچی بخوام، اگه از راه خودش برم، میده. شرطش فقط یه چیزه: دلم به هیچکس جزاون بند نباشه.
من دیگه خدا رو دور نمیدیدم. حسش کردم همینجاست. مثل یه رفیق، مثل یه معشوق. انگاربهم میگفت: «محسن! تو فقط دستتو بیاربالا، من خودم میگیرم.»
⭕️ راستشو بخواید تغییر این باورهای اشتباه آسون نبود. خیلی وقتا صدای گذشته دوبــــــــــاره میومد توی گوشم: «محسن! زیادی خوشبینی. دنیا اینطوری نیست.» ولی اون لحظه ها یاد مریم ( ع) میفتادم. یاداینکه خدا بهش گفت: «بایست، سجده کن، رکوع کن.» یعنی فقط کارمورد علاقه خودتو بکن، بقیش با منه.
منم همین کارو کردم. هرروز شروع کردم به شکرگزاری ازکوچیکترین چیزا. از نفس کشیدن صبح، تا یه لیوان آب خنک. هر روز یه ذره بیشتر باورکردم که خدافقط مهربون نیس، بلکه میخواد من خوشبخت باشم.
کم کم معجزه ها شروع شدن. نه مثل فیلمای هالیوودی، نه یهویی و پر زرق وبرق. بلکه آروم آروم.
● یه معامله درست شد.
● یه آدم خوب وارد زندگیم وکارم شد.
● یه کارقفل شده باز شد.
و من هربار لبخند زدم وگفتم: «اینم از خدا.»
یواش یواش یادگرفتم از خدا بخوام
○ ثروت بده، چون اون خسیس نیست.
○ عشق بده، چون خودش سرچشمه عشقه.
○ حال خوب بده، چون خودش آرامشه.
وعجیب اینجاست: هرچی بیشتر میگفتم «خدایا تو کافی هستی»، بیشتر برام کافی میشد 🩵
این جهاد اکبر برای من جنگ بیرونی نبود. نه شمشیری، نه دشمنی جلوچشم. فقط من بودم و باورهایی که باید فرو می
ریختن. وچه لذتی داشت وقتی هر کدوم از اون باورای پوسیده رو میدیدم که دارن جاشونو به ایمان وآرامش میدن.
الان وقتی از توحید حرف میزنم، دیگه یه تئوری نیست. اینو زندگی کردم. با گوشت وپوستم لمسش کردم. وقتی میگم «خدا کافیه»، پشت این کلمات تجربهی زندهست.
میدونم هرکسی این مسیر رو بره، فارغ از دین ومذهب و گذشته ش، همون نتیجه رومیگیره. چون قانون خدا واسه همه یکیه.
محسن امروز دیگه اون محسن پر از ترس وشک نیست. محسن امروز یاد گرفته باخـــــدا معامله کنه. بلد شده بخواد، ومطمئن باشه که اجابت میشه. چون همونطورکه خدا گفته: «من نزدیکم.»
🟡 جهاد اکبر = ایستادن مقابل باورهایی که سالها ما رو بردهی ترس وکمبود کرده بود… تو ازکـــــدوم باور آزاد شدی؟؟
~~~~~
🪶 سخنی جز بازتاب نور او ندارم؛ اگر ذره ای روشنی در دلت نشست، آن ازاوست .
دلنوشتهت مثل وقتی بود که بعد از مدتها برمیگردی به یک کوچه قدیمی و همون بوی آشنای نون تازه رو حس میکنی؛ انگارزمان دور زده وهدایت دوباره از همون نقطه صدات زده. یه طیالزمان درونی برام اتفاق افتاد، اما اینبار به گذشته.
اینکه دوسال پیش یه جمله توی واتساپت موند و حالا دوباره همون جمله اومده جلوی چشمِ دلت، فقط بوی همون قانونِ هدایت و عشق خداست. همون خدایی که توی متن خودت گفتی «نفسهامو میکشه و قلبمو میتپه»… الحق چه تصویری ساختی سمیه جان 🩵
خوندن این بخش که گفتی «وقتی پام به گوشهٔ مبل میخوره و غر نمیزنم، خدا مثل یه کودک چهار ساله میاد پامو میبوسه» یهو منو متوقـــــف کرد. این استعارت خیلی قشنگ بود… همون لحظهٔ نرمی دل که خدا رو میتونی بچشی = رابطهٔ زنده با او، یعنی معاملهٔ واقعی با او.
وقتی نوشتی «خدایا دارم یاد میگیرم با تو معامله کردن رو…» انگار داشتی یک نقشهٔ تازه برای زندگی میکشیدی؛ نقشه ای که هر آجرش ایمان و عزتمندی و قدردانیه = همون جاییه که اجابت قبل از دریافت شکل میگیره.
نمیدونم ، شاید این سوال و جواب باید هر روز صبح که میخوام از خونه بزنم بیرون بعنوان آلارم از یک جایی به چشمم و گوشم گوشزد بشه =>
«آیا چیزی هست که انجام دادنش برای خدا غیرممکن باشد؟» و دوباره توی دلم این پاسخ بلند شد: «نه، هیچچیز…»
شاید باید سوابق تاییدیه این جمله توی دفترهامون درج بشه… تامطمئن بشیم که قدرت خلق کنندگی زندگیمون از سمت خالق هفت آسمون ، از سمت خالق کشتی نوح ، از سمت خالق چشمه آب زیرپای اسماعیلِ ابراهیم ، از سمت خالق ماهوارهبر های ایلان ماسک ، از سمت خالق تمام سلامتیها ، از سمت خالق تمام عزت و آبروها ؛ ؛ بهمون تفویض شده …. .
امیدوارم هر روز بیشتر و بیشتر، این هدایتهای ریز و کلیدواژههای عاشقانه جلو چشمِ دلت بیاد، نشونههات روشنتر بشن و مسیرت نرمتر و پرنورتر.
تو داری درست میری؛ همونطور که نوشتی، عزتمندانه و به آسانی دریافت کردن = وارد شدن بهمان حالتی که «خداوند نفسهامو میکشه» .
مرسی که این لحظهٔ زندهٔ رابطهت با خدا رو باهام شریک شدی. من هم برا تو آرزو میکنم این «یاد گرفتن معامله با خدا» هر روز عمیقتر و لذیذتر بشه؛ همونطور که خودت گفتی: پر ازعشق، پر از فراوانی، پر از آرامش.
شیرین خانم سلام بر قلب لطیف و بینای شما . چقدر زیبا نوشتی… جملهت “اومدیم ثروتمند بشیم ولی عاشق شدیم” بمعنای واقعی حقیقت راهه. همینجوری علیبنابیطالب(ع) میگن :
«ما رأیتُ شیئاً إلّا ورأیتُ اللهَ قبلهُ وبعدهُ ومعهُ.» یعنی هیچ چیزی رو ندیدم مگر اینکه خدا رو پیش از اون، با اون، و پس از اون دیدم.
این یعنی مسیر توحید همون لحظه ای شروع میشه که “دیدن خدا در همهچیز” میشه عادت قلب من و تو… از همونجا ثروت واقعی و آرامش حقیقی زاده میشه.
منم ، اول دنبال تغییر بیرون بودم ؛ اما وقتی مسیر رو ادامه دادم فهمیدم “توحیدی شدن” یعنی برگشتن به اصل خودم، همونجایی که فقط خدا فرمانروای درون و بیرونه. از اونجا هر برکت و عشقی جاری میشه، حتی ثروت.
توی حکمت 89 نهجالبلاغه دیدم: «مَن أصلحَ ما بینهُ و بینَ اللهِ أصلحَ اللهُ ما بینهُ و بینَ الناس.» / کسی که رابطهش رو با خدا درست کنه، خدا رابطهش رو با همهچیز و همهکس درست میکنه.
و تو دقیقاً در همین مسیر عشقی، همین کار رو داری انجام میدی. ( یهو به قلبم الهام شد که باید اینو اینجا برات بنویسم، نمیدونم چرا . شما خودت حتما میدونی)
● در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد (حافظ)
~~~~~~
از ته دل میگم شیرین جان، کامنتت برا من هم مثل یه تلنگر بود، یه یادآوری دوباره که “راه خدا همیشه ازعشق میگذره، نه از عجله.” خدا رو شاکرم که در جمعی هستم که هر کلمهش عطرحضور جانان رو داره.
سلام منو برسون به آقا فرهادِ مهربون و اون دو شازدهی عزیزِ حاصل سالهای سال عشق و همراهیاتون. خدا سایهی مهرش روهمیشه بر سر خونهتون نگه داره، که روشنایی دلهاتون هیچوقت غروب نکنه.
زکیه جانِ روشن و پرنور ، سلام به دلی که داره با خدای خودش زندگی میکنه، نه فقط درباره ش حرف میزنه. سلام به دختری که داره باورهای قدیمی رو میشکونه تا به خـــــدای حقیقی درونش برسه.
جمله به جمله ش بوی حضورمیداد. بویِ “من از درون دارم بیدار میشم”…
مجدد گفتی: «خدایی که تونست منو اینقدرتغییر بده، میتونه ثروت هم بده»، دقیق همون لحظهی تولد یک ایمان جدیده. اون لحظهای که روح آدم میفهمه: ثروت وبرکت، یه چیز بیرونی نیست؛ یه حالت درونی از اطمینان به ربه.
و تودقیقاً در اون مدار قرار گرفتی. بهت تبریک میگم…
هربار که گفتی “منم میخوام”
زمین لرزید،
جهان شنید،
و خدا لبخند زد…
چون بندهای داشت با عشق، به او اجازهی بیشتر بخشیدن میداد.
یادت بمونه زکیه جان، تو داری باتغییر باورهات، ازخاک بیرون میزنی. مثل بذری که دیگه طاقت تاریکی نداره. بذری که میدونه، حتی شکافته شدن هم ی ِ جور تولد وشکوفاییه.
خدا توی هر خواسته ت، خودش رو قایم کرده تا بارسیدن بهش، بیشتر ببینیش.
تو هرلذتی که قراره ببری، بخشی ازشکرگزاری بزرگتری نهفته ست.
و همونطور که نوشتی، وقتی تو بالا میری، ده ها نفر از مسیر تو نورمیگیرن.
آره رفیق، توفقط برای خودت ثروتمند نمیشی ؛ تو به دست خدا تبدیل شدی برا پخش کردن خیر.
محکم ادامه بده، دختر خوب . باآرامش، با ایمان، بااون صدای ملایم قلبت که داره میگه: «من میتونم، چون خدا درونمه.»
و بذار آخرش رومثل خودت عاشقانه تر تموم کنم:
زکیه جان، دلنوشته ت برا من هم یه نشونه بود، هم یه یادآوری. یادآوری اینکه وقتی از دل مینویسی، خـــــداخودش جواب میده… حتی از مسیر قلم یک دوست.
خدا خیر و نور وبرکت رو درمسیرت جاری نگه داره
اگربخوام این حس رو با یه بیت از نشاطاصفهانی جمع کنم:
🪶 طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
بنابراین : برای رسیدن به عشق خدا، باید جسارتِ رهایی ازترسها رو داشت ؛ همون کاری که تو داری انجام میدی رفیق خوبم.
سلام سمیهی عزیز ؛ از اون نوشته هاست که حس میکنی از روی فکر نوشته نشده، از روی حضور نوشته شده. چی بگم دختر خوب ؟! بوی “با خدا بودن” میداد.
اونجایی که گفتی بذر کاشتی و باعشق بهش آب دادی، ناخودآگاه لبخند زدم… چون واقعاً مسیر رشد روحی هم همینه.
• یه بذر کوچیک از ایـــــمان،
• یه قطره آب ازتوجـــــه،
• یه خورشید ازلطف خـــــدا …. کم کم همون بذر میشه درخت هدایت.
و چقدرقشنگ گفتی که “رفاقت با خدا ساده ست” ؛ آره سمیه بخدا همینه… مامعمولاً زیادی پیچیدهش میکنیم. خدا نه دنبال تشریفاته، نه شرط میذاره. فقط یه دلِ صادق میخواد که بگه: «خدایا، من باهاتم».همین ؛؛؛ همون لحظه انگاردنیا ساکت میشه و قلب آدم یه آه سبک میکشه…
وقتی خوندم گفتی صدای آهنگ رو شنیدی و پروانه دیدی، حس کردم خود خدا بااون نشونه ها داشت بهت لبخند میزد…
پروانه همیشه برام نشونهی “آزاد شدن از پیلهی ذهن” بوده ==> یعنی دقیقاًهمون درسی که گفتی:
▪︎ جدی نگرفتن زندگی،
▪︎ تسلیم بودن،
▪︎ زندگی درلحظه.
شک داری تو الان داری ازهمون مدار عشق حرف میزنی که نه برا رسیدن به چیزی، بلکه برای بودن باخودش انجام میدی؟؟؟
شک داری که این یعنی رشد واقعی؟!
خب آگاهی داره ازحالت دانستن، تبدیل میشه به زیستن ت. الحمدلله رب العالمین که این مسیر رو بااین دقت ولطافت تجربه میگنی.
من که مطمئنم هرچی جلوتر بری، اون احساس صلح وعشق درونت محکمتر میشه، چون خدا خودش هدایتِ درونی روهیچوقت ناقص نمیذاره.
ممنون ازت برا این همه حضور، برای اینکه با حرفات یادم انداختی خدا چقدرنزدیکه… که رفاقت باهاش واقعاً سادس، فقط باید یادمون بمونه:
اون هیچوقت قطع نمیکنه، ما فقط گاهی ازخط دور میشیم.
در آغوش نور وعشق الهی باشی همیشه ؛ خوش قدم درمسیر ایمان وآرامش.
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / دلانه ینی: او با توست… همون موقع که میخندی، همونموقع که گریه میکنی، حتی وقتی یادت میره باهاش حرف بزنی،
زکیهی عزیز سلام ، دخترِ روشنِ خدا، همموجِ نور و حضور
اونجایی که گفتی: «ثروت خودِ خداست، اطمینانی که به خدا داری» … این همون حقیقتیه که همه مون سالهاست دنبالش بودیم. یه لحظهی ناب از یادآوریِ اصلِ خودمون ؛ همون که گفتی: من از اونم، من جزئی از منبعم …> آره زکیه… ما از سرچشمه ایم. و فقط وقتی کم میاریم، که فراموش کردیم از کجای رود اومدیم.
اونجایی که گفتی: «من وجودم ثروته، فقط یادم رفته کی ام» …> انگار داشتی از دل من میخوندی. این “یادآوری” همون کلیدیه که تمام قفل های ذهن باز میکنه. ثروت، عشق، آرامش، همهش اون لحظهایِ که آدم میفهمه ==> من از خدا جدا نیستم. من فقط دارم با تجربهی انسانی، خدایی بودنمو یاد میگیرم.
زیبا از توبه گفتی… نه از ترس، نه از احساس گناه… از عشق. از برگشتنِ عاشق به آغوش معشوق. اون “بازآ” که نوشتی، از اون جملاتیه که تا ابد تو گوش دل می مونه.
گفتی “خدایا منو ببخش بخاطر شرکهای ناخودآگاهم” ==> ما هر بار که به بیرون چنگ میزنیم، یه لحظه از خودمون دور میشیم. ولی خدا، اونقدر مهربونه که با هر بازدم، دوباره مارو صدا میزنه: برگرد، من هنوز همینجام.
⭕️ مثل حضرت یونس….. مثل حضرت آدم…. .
در مورد اسمت…زکیه، چه فرکانس نرمی داره. انگار خودش یه ذکره.یه نغمهی آرام، مثل صدای آب وقتی از روی سنگ رد میشه. اسم تو خودش حاملِ نوره، خودتم که گفتی ؛ هر بار که تکرارش می کنی، یه موجِ تازه از آگاهی تو وجودت پخش میشه.
~~~~~
زکیهی عزیزم، همیشه هم فرکانس با نور باش، چون خودِ نوری.
سلام آجی لیلیِ خودم ؛ خوندم و… چند لحظه فقط نشستم ولبخند زدم. از اون لبخندایی که از ته دل میاد، نه از روی ادب صرف.
گفتی «زندگیم افتاده روی چرخ نرم و قشنگ خدا» رو چند بار خوندم، چون بوی همون ایمان ابراهیمی(ع) میداد که همیشه ازش حرف میزنیم. آفرین بهت… واقعاً آفرین.
گفتی «جواب داد، مثل همیشه» یعنی رسیدی بهمون نقطه ای که میفهمی دعاها جواب نمیدن، خودت شدی جوابِ دعاها.
اون حس آرامشی که گفتی… همونیه که هیچ بادی نمیتونه بهش بزنه.چون اینبار، خودت شدی بادِ ایمان. خودت شدی اون نسیمی که شعله ی درونت روبیشتر میکنه، نه خاموش.
گفتی “آسون شدم برای آسونی ها” خیلی قشنگ بود… یه جمله ست اما بوی یه عالمه تجربه و تسلیم و رهایی میده… آره، مسیر خدا همینه؛ وقتی رها میشی، خودش میگیره افسار رو، و می بردت جایی که فقط نور باشه.
اون قسمت منبرت هم :)
قسم میخورم لبخندم تا چند دقیقه رو صورتم موند. آجیِ لُرم، با اون قدرت وشوخ طبعی و اون «زور زیادِ شیرینت» کاش بدونی چقدر انرژیت بین این همه کلماتت پخش بود. ممنونم عزیزدلم.
نمیدونم هفت لنگی یا چهارلنگ اما خدا پشتت باشه که هر جا میری، خنده و حال خوب میبری.
میدونی چی قشنگ تره؟
اینکه با همهی شوخی ها، ته دلِ حرفات یه ایمان عمیقه، یه حضور زنده از خدا توی لحظه لحظه ی زندگیت هست. خب یعنی راه رو درست رفتی، یعنی واقعاً «ما رأیت شیئاً إلّا ورأیت الله قبلهُ و معهُ و بعدهُ» رو داری زندگی میکنی، نه فقط میخونی.
و اون دعای آخرِ قشنگت… رسید لیلی، رسید.
رفتنش از دل خدا ب ِ دل من فقط چند ثانیه طول کشید. خدا خودش مراقبِ توئه، همونطور که تو مراقبِ دوستیات هستی.
میدونی آجی، گاهی یه جملهی ساده مثل «برقرار باش» از یه کتاب هزارصفحه ای قوی تره.
برقرار باش لیلی، همونجوری که هستی…
با اون خندهی از ته دل، با اون زورِ لرونه، بااون منبر قشنگ و وبا اون ایمانِ گرم و زنده ت
قلمت همیشه متصــــــــــل بمونه به دستِ خدا
و دلت همیــــــــــشه گرم بمونه به یادش .
دعا کن برام ؛ دلم یه جایی تنگه که خودمم نمیدونم کجاست.
سلام زهرا خانم عزیز ؛ ممنون که اینقدر با دل و جزئیات نوشتی. اول بگم: کارت فوق العادهست ؛ که خودت رو میشناسی، دنبال تغییر اومدی، تمرین میکنی، و از هدایت و شکرگزاری استفاده میکنی. همینا پایه های اصلیِ تحول هستن. حالا با زبانی روشن و کاربردی میخوام مرحله بِ مرحله چیزهایی اضافه کنم که دیدت رو بازتر کنه و ابزارِ عملی بهت بده تا بفهمی تغییر شخصیت چطور نتایج زندگی رو عوض میکنه.
⭕️ میخوام یه کم رسمی برات بنویسم که جدی بگیری.
⭕️ امــــــــــا شما باید دورهها و آموزههای استاد عباسمنش رو نه فقط گوش کنی و مرورکنی… بلکه باید مثل وحی خدا زندگیش کنی . یعنی هر کاری گفت بدون تحلیل کردن توی زندگیت پیاده ش کنی ، حداقــــــــــل یکسال اینجوری زندگی کنی.
~~~~~
1 — سهلایه: روح، ذهن، نفس ؛ و نقش هر کدام
• روح (ارتباط با خدا، هویت حقیقی) : این لایه مرکز حسِ امنیته ؛ جایگاه اعتماد و تسلیم. وقتی باور داشته باشی «خدا برای من کافیست»، ریشهٔ وابستگیهات ضعیف میشه. کارهای عملی: ذکرهای کوتاهِ صبحگاهی، تمرین سپاسگزاریِ مشخص ( مرور کل دوره همجهت با جریان خداوندی )، و لحظاتِ سکوت برای شنیدن هدایت.
• ذهن (باورها و روایتها) : اینجا برنامه ریزیهای قدیمی (مثل «اسم من باعث بدبختیه») ذخیره شده. باید این روایتها را شناسایی، چالشی و بازنویسی کنی. کار عملی: فهرست باورهای محدودکننده بنویس . بعد روبهروشون، شواهد مقابل پیدا کن و جملاتِ تقویتی بساز + جملاتی که در واقعیت باورهای محدود کننده رو نقض کرده باشه.
• نفس / شخصیت (رفتار، عادتها، مهارتها): تغییر این لایه یعنی عادتها، مهارتها و اقدامهای روزانه که نتایجِ ظاهری را میسازند. اگر ذهن و روح را تغذیه کنی اما عمل نداشته باشی، نتیجه محدود می ماند. پس روزانه باید «عمل» داشته باشی: یادگیری زبان، ارائه خدمات، گرفتن بازخورد، و کسب تجربه و نوشتن و مرور همه اینها.
2 — چطور از «اسم و فامیل» بعنوان منبع قدرت استفاده کنی / ابزار
• بنویس «نامه به نام خودت»: یک صفحه دربارهٔ معنای اسم و فامیلت بنویس—ریشهها، تاریخچه، ویژگیهایی که بهت الهام میده. این کار نمادین، هویت پذیری است.
• بازنویسیِ داستان: هر بار که در ذهنت دنبال مقصر میگردی (اسم، فامیل، خانواده)، فوراً جملهٔ مخالفی که باورش رو داری توی دلت پرورش میدی را بگو: «اسم من مانع نیست؛ ⬅️ من با این اسم میتوانم خدمت و ثروت بسازم.»
• نشانِ اجتماعی کوچک بساز: یک نوشتهٔ کوتاه یا استوری (اگر میخوای) دربارهٔ تجربهٔ مثبتت منتشر کن یا با یک نفر قابلاعتماد به اشتراک بگذار تا شواهد بیرونی بسازی ، شواهد بیرونی باور درونی را تقویت میکنن + مستندسازی کردن نتایجت.
5 دقیقه تجسمِ با جزئیاتِ یک نتیجهٔ مالی (مبلغ یا حس مشخص، مثلاً «قبضها پرداخت، درآمدی که حس امنیت میدهد»). وقتی تجسم میکنی، حتماً احساس را هم وارد کن=> تجسم ِ بی احساس بی ارزش است
ب) عصر:
• یادداشت چند اقدام کوچک که امروز برای زبان یا کسب درآمد انجام دادی.
• شکرگزاری برای یک نشانهٔ کوچک (هر چیزی: تماس، درسِ خوب، ذوقِ کسی).
پ) تمرین مهارتی زبان (روال ساده و مفرح):
• هر روز حداقل 45 دقیقه «فعال» زبان کار کن و آن را به قطعات کوچک تقسیم کن: 10 دقیقه شنیدن جمله به جمله (فیلم/کارتون کوتاه)، 10 دقیقه «shadowing» (تکرار همزمان با گوینده)، 10 دقیقه گفتار ساده با خودت یا با یک پارتنر آنلاین.
[[ اما قبلش باید باورهای ثروت ساز مشخص و معینی برای کسب ثروت از طریق زبان ، اولا) برای خودت نوشته باشی،،، ثانیا) در وجودت نهادینه کرده باشی ==> شعار نباشه واقعا باور باشه.]]
• از «موضوعات زندگی روزمره» شروع کن (مکالمهٔ کافه، سفارش غذا، معرفی خود). اینا سریع نتیجه میدهند و انگیزه .
• بلافاصله یکی ذو جلسه امتحان مکالمه با یک معلم آنلاین یا تبادل زبانی رایگان بگذار ؛ حتی 15 دقیقه درهفته کافیست تا تسلط گفتاری را راه بیندازی.
ت) درآمدزایی با مهارت فعلی (اقدامات اولیه، کمریسک):
• که الان زوده درموردش بنویسم برات؛ اما باید توی چشم اندازت بنویسی و روی دیوار کمدت بچسبونیش .
4 — بازسازیِ باورها دربارهٔ ثروت (کار عملی، نه فقط تئوری)
• اسم و اعداد را مشخص کن: «من هر ماه به چه رقم از درآمذ نیاز دارم تا احساس آزادی کنم؟» عدد را بنویس. این عدد هدفِ جهت دهنده است، نه فشاردهنده.
• سرمایهٔ شکرگزاری ماهانه: هر ماه یک صفحه بنویس از چیزهایی که با همان درآمد کوچک در گذشته رخ داده ؛ این نشان میدهد که «با هر پولی میتوان شروع کرد و نتیجه گرفت».
• تمرین «دادن و گرفتن» کوچک: هدیهٔ کوچک یا وقتت را به کسی بده و ببین حسِ فراوانی چطور تقویت میشود. عملِ بخشش نشانهٔ درونیِ وفور است. [[ تمام باورهای ثروتمندی یهودیان رو سرچ کن بنویس و در خودت نهادینه کن]]
• یادداشتِ شواهد: روزانه یا هفتگی، سه مورد بنویس که نشان میدهد مسیرِ برکت وجود دارد (مثلاً تأخیر مالی حل شد، مشتری کوچک آمد، فرصتی باز شد ، راهنمایی گرفته شد و…… ).
5 — روبه رو شدن با «ترس ها و اعتراضاتِ درونی» (روشِ عملی)
• بنویس: «اگر ثروتمند شوم، از چه میترسم؟» ؛ معمولاً ترسها شامل «قضاوت»، «فقدان کنترل»، «مسئولیت بیشتر» هستند. هر ترس را جدا باز کن و برایش «یک طرح حفاظتِ ساده» بنویس (مثلاً برای قضاوت: مرزبندی آنلاین، حفظ حریم شخصی، توضیح کوتاه وقتی لازم است). [[ کل دوره کشف قوانین زندگی استاد رو باید توی زندگی پیــــــــــاده کنی ،مخصوصـــــا قسمت حذف ترمزهای ذهنی ]]
• تمرین «دادگاهِ شواهد»: هر بار که فکر «نمیتونم» و «دیگران باور ندارند» میآید، سه شواهد نقض آن فکر بیاور. این کار ذهن را آگاه و ضعیف کنندهٔ الگوهای قدیمی است. [ روزی یک دونه ش رو باید حتما بنویسی]
6 — وقتی پیشرفتِ دیگران را میبینی وحسادت یا غرق شدن در احساس میاد
• تبدیل حس به انرژی دعا و شکر: همان کاری که میکنی خیلی عالیست ؛ ذوق کردن واقعی برای دیگران تمرینی برای وفور است. اما اگر حسادت میآید، سریع آن را با یک جملهٔ اصلاحی جایگزین کن: «خوشحالم برای او ؛ و راستش، راه من هم دارد باز میشود.»
• الگوگیری عملی: از کسی که موفق شده، یک نکته عملی بردار ؛ نه فقط حسِ او. مثلاً: «او هفته ای چند جلسه تدریس داشت؟ کجا تبلیغ کرد؟ چه بسته ای فروخت؟ چطور خودش را پرزنت و معرفی کرد؟ » و بعد آنرا امتحان کن.
1 روز تولید محتوا کوچک (یک جملهٔ انگلیسی کاربردی با ترجمه)
1 روز تبلیغ/تماس برای پیدا کردن یک شاگرد یا کار ترجمه یا رفتن و صحبت کردن به زبان انگلیسی در بین عوام
• حتــــــــــما هر شب 5 دقیقه یادداشت پیشرفت + چند شکرگزاری مختصر
(این فهرست را ساده نگه دار؛ ثبات بیش از شدت، اهمیت دارد.)
8 — تمرین های خاص برا تغییر شخصیت (نقشِ «من جدید»)
• «تمرین نقش» : 5 دقیقه در روز خودت را مثل کسی تصور کن که به هدف رسیده ؛ چطور حرف میزند؟ چطور صبحش را شروع میکند؟ همین نقش ورزیِ کوچک، رفتار را شکل میدهد.
• «سوالِ کارساز» را هر روز بپرس و بنویس: «امروز چه کاری انجام میدهم که آدمِ مستقل تر و باارزش تری بسازد؟» و پاسخ را اجرا کن و بنویس 🟣
• «محدودیت زدایی لایه به لایه»: هر هفته یک باور محدود کننده را انتخاب کن، آن را بنویس، ادلهٔ مخالف را بنویس، و یک عمل کوچک انجام بده که آن باور را به چالش بکشد. [[ باورهای جدید و آزادانه و بدون قید و شرط برای خودت بساز و در خودت رشدش بده و آنها رو زندگی کن ==> واجـــــب ]] 🟣
9 — چند جملهٔ تاکیدی و دعاکه میتوانی استفاده کنی
• «خدایا، تو برای من کافی هستی. هر روز مرا به سمت فرصت هایی می فرستی که شایسته ام.»
• «من لیاقت ثروتِ پاک و فراوان و خدمت به دیگران را دارم.»
• «هر قدم کوچک من را به سمت آزادی مالی می برد.»
~~~
آخرش ▪︎ چند نکتهٔ تلنگری وتشویق
• «نتیجهٔ خارجی = عادت ها + مهارت ها + باورهای جدید.» هر کدام را که تقویت کنی، نتیجه تغییر میکند.
• توجه کن که تو همین حالا شواهدِ تغییر داری ؛ خانه بهتر، خریذهایی که رخ داد، شادی برای دیگران ؛ اینها معتبرند؛ ==> رویِ بزرگنماییِ آنها تمرکز کن تا باور داخلی بزرگتر شود.
• از کوچک شروع کن، کنجکاو باش، و شکستها را اطلاعات بدان (نه حکم نهایی). هر تجربهٔ کوچک معلمِ بزرگیه.
~~~~~~~~~~~~~~
‼️‼️‼️
• مهم = درگیر زمان ِ رسیدن به خواسته ت نبــــــــــاش ؛ هدف اصلی ما لذت بردن از مسیر ِ است. بدون لذت بردن از مسیر ِ رسیدن به خواسته ت ، هیچگاه به خواسته نمیرسی . برسی هم پایدار نیست.
• مهم = باید خیلی خیلی بیشتر از اینها روی “قانون رهایی” در شخصیتت و در زندگی ت کار کنی.
• یادت نره قانون رهایی زیرمجموعه قانون فراوانی درجهان هستی است… روی این موضوع زیاد فکر کن و بنویس.
• مهم = از هرچیزی که در توان و محدوده اختیارات تو نیست اعراض کن . “به من چه” و “سپردم به خدا ” باید بشه لق لقه زبونت==> حتی در برابر عزیزترین کسانت.
• مهم = فقط و فقط روی کارت متمــــــــــرکز باش ؛ باید به این مقام برسی که هرجیزی که ربطی به کار تو نداره ارزش درگیر شدن ذهنت رو نداره. [[ اهرم ِ کمک کننده ی اینموضوع “احساس خوب تر داشتن” برای هرکاری که میخوای بکنی هست]]
الحمدلله رب العالمین بخاطر این زبانِ عشق، صداقت وحضور
اینکه گفتی «عشق به خودم»… همین یه جمله خودش عمیقترین نوع ایمانِ زندهست ==> هروقت انسان خودش رو واقعاً دوست داره، یعنی به خدا نزدیک شده، یعنی داره خدا رو درخودش می بینه، همون خدایی که گفت: «من از رگ گردن به تو نزدیکترم»
آره ؛ ایمان یعنی تجلی، یعنی حضور در عمل. و وقتی گفتی نوشتههات ازاحساس درونی میان، معلومه که داری ازمسیر تجربه حقیقی ایمان عبورمیکنی، نه فقط حرفش. همینه که کلماتت زندهست، جاریه .
«برگشتن به خودِ واقعی و اصیل، بهاء داره، باید پاش وایسی» => آره، خواهرِ نازنین من… این مسیر، مسیرِ آدمهای واقعیه، نه ظاهرسازها.
خبر داری که خدا برای هر قدمی که باصداقت برداشتی، یه لبخند کنار گذاشته؟؟؟ => و وقتی گفتی “دلبر جانم دیروز الهام کرد زمانش نزدیکه”… حس کردم خودِ خدا داره از لای حرفات بِ منم لبخند می زنه .
خوشحالم که الهامِ امروزت «تمرکز و موندن در مسیر» بوده ===> وقتی تمرکزت برحضور و سپاسه، خدا خودش میذاره مسیر بالطافت ونظم پیش بره.
سمیه جان، مطمئن باش اون قدمایی که گفتی به زودی زیر کامنت مینویسی، پر ازنشونه های خدایی خواهند بود.و وقتی نوشتی شون، خودم با لبخند میام وایستاده برات کف میزنم، چون مطمئنم اینا ، یه هدیهست ازسوی آگاهی الهی ِ
سلام زهرای مهربون . همیشه میگم حتی تأخیرها هم بخشی اززمانبندی خداست؛ همین صبر قشنگت یعنی «ایمان در عمل».
لذت بردم از رؤیاهات ، اون تصویر ازخودت تو سالن بزرگ آمریکا، با لبخند و اعتمادبنفس… . بدون که اون صحنه همین حالا درجهان غیب وجود داره. هر بار که تجسم میکنی ==> باهاش همفرکانس میشی
و اینکه جمله ی «خدایا تو کافی هستی، حله» رو گذاشتی رو گوشیت، عالیه! اون لحظه ای که مشکلی پیش اومد وبا دیدنش آروم شدی ==> باور زنده داری، نه فقط تئوری.
اونجاخـــــدا از درونت پاسخ داده بود: «من هستم، نترس.»
در مورد سردردهات هم بدون، بدن با ما حرف میزنه نه قهر. گاهی میگه «یه کم آروم تر… یه کم مهربون تر باخودت.» ===> هروقت درد اومد، فقط بگو: «مرسی از پیغامت، خدا شفات بده» همین عشق، خودش درمانه
خوابت هم پیام واضحی بود ==> «کارو سخت نکن، همون چیزایی که یادگرفتی رو با عشق انجام بده، من بقیهشو ردیف میکنم.»
تومسیرت درسته، ادامه بده، حتی با قدمهای کوچیک اماپیوسته ==> باید تجربه کنی ، بنویسی ، عمل کنی ، رشد کنی .
خوشحالم از حس قشنگت و ایمان زنده ت . یادت نره خدا همیشه نزدیکه، فقط دل آروم میخواد تاصداش شنیده بشه.
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا
درهر سختی، خدا یه هدیه ی پنهون گذاشته؛ فقط کافیه لبخند بزنی وبگی: «خدایا، تو کافی هستی، حله.»
🟣 جهاد من با باورهای بیمارگونه؛ پیروزی من با خدای ِ کافی
به نام خدای مهربـــــون ِ مهربون ؛
یه روزی رسیدم به جایی که دیگه نتونستم خودمو گول بزنم. باورام مثل یه خونهی قدیمی بودن که همه جاش ترک برداشته بود. هی میخواستم روش رنگ بزنم، اما بوی پوسیدگی میزدبیرون. ازبچگی یه عالمه حرف خورده بودم توی گوشم؛ حرفایی که مثل زهر آروم آروم روحمو مریض کرده بودن. بهم میگفتن: اگه کارت فلانجور نباشه، اون دنیا شفاعتت نمیکنن ! میگفتن فلان سختی یعنی خدا قهرکرده. میگفتن ثروت خطرناکه، شادی دنیاییه وآدم باید هی بسوزه وبسازه تا بهشت نصیبش بشه!
این حرفا یه «خدای ترسناک» ساخته بودن توی ذهن من. خدایی که بیشتر شبیه یه نگهبان سختگیربود تا معشوق مهربون. نتیجهش چی شد؟ یه زندگی پر از ناامیدی، کمبود وحسرت.
اما یه روز انگارصدایی از درونم اومد. همونطور که خدا به مریم (ع) گفت:
«یٰمَریَمُ اقنُتی لِرَبِّکِ وَاسجُدی وَارکَعی مَعَ الرّاکِعین»
بمن هم گفت: محسن! وقتشه بایستی. وقتشه خم بشی، نه جلوی دنیا، بلکه جلوی خدایی که همیشه کنارت بوده.
همون لحظه فهمیدم جهادواقعی اینه: «جهاداکبـــــر». مقابله با همین باورهای پوسیده وشرک آلود.
جنگیدن باصدایی که توی گوشم میگفت: “تو نمیتونی. تو لیاقت نداری. اگه پولداربشی از خدا دور میشی. اگه بخوای خوشبخت باشی، داری دنیا رو می پرستی.”
یه جایی به خودم گفتم: محسن! یا همینجوری توی باتلاق شک وترس می مونی، یا پا میشی وبه خدا اعتماد میکنی. همون لحظه مثل یه سرباز که وسط میدون تصمیم میگیره دیگه عقب نشینی نکنه، منم تصمیم گرفتم بجنگم؛ نه با دنیا، نه با مردم، فقط بااون صدای خفه کننده ای که میگفت: «تو نمیتونی، تو لیاقت نداری.»
زانو زدم و از ته دل گفتم:
«خدایا! من نمیخوام دیگه زندگیم رو باکمبود و ترس تعریف کنم. میخوام نشونهی تو باشم. میخوام وقتی به زندگی من نگاه میکنن، ببینن خدایی هست که شادی میده، خدایی هست که دلِ شکسته رو آروم میکنه، خدایی هست که ثروت و برکت هم از دستش میریزه. من میخوام خودم سند زندهی این ماجراباشم.»
من دنبال ثروت نبودم برای اینکه به کسی چیزی ثابت کنم. نه دنبال چشم و همچشمی بودم، نه دنبال فخرفروختن. فقط میخواستم دلم مطمئن بشه که این خدایی که همیشه باهاش زمزمه میکنم، واقعا جواب میده، واقعا دستشو میاره جلو، واقعا همون «کافی بودنش» رونشون میده.
اونروز تازه فهمیدم راز نزدیک بودن خدا یعنی چی. مثل کسی که همیشه توی خونه ت بوده، اما چون چراغ خاموش بوده، نمیدیدیش. وقتی روشن شد، دیدم چقدر به من نزدیک بوده. همونجا فهمیدم هرچی بخوام، اگه از راه خودش برم، میده. شرطش فقط یه چیزه: دلم به هیچکس جزاون بند نباشه.
من دیگه خدا رو دور نمیدیدم. حسش کردم همینجاست. مثل یه رفیق، مثل یه معشوق. انگاربهم میگفت: «محسن! تو فقط دستتو بیاربالا، من خودم میگیرم.»
⭕️ راستشو بخواید تغییر این باورهای اشتباه آسون نبود. خیلی وقتا صدای گذشته دوبــــــــــاره میومد توی گوشم: «محسن! زیادی خوشبینی. دنیا اینطوری نیست.» ولی اون لحظه ها یاد مریم ( ع) میفتادم. یاداینکه خدا بهش گفت: «بایست، سجده کن، رکوع کن.» یعنی فقط کارمورد علاقه خودتو بکن، بقیش با منه.
منم همین کارو کردم. هرروز شروع کردم به شکرگزاری ازکوچیکترین چیزا. از نفس کشیدن صبح، تا یه لیوان آب خنک. هر روز یه ذره بیشتر باورکردم که خدافقط مهربون نیس، بلکه میخواد من خوشبخت باشم.
کم کم معجزه ها شروع شدن. نه مثل فیلمای هالیوودی، نه یهویی و پر زرق وبرق. بلکه آروم آروم.
● یه معامله درست شد.
● یه آدم خوب وارد زندگیم وکارم شد.
● یه کارقفل شده باز شد.
و من هربار لبخند زدم وگفتم: «اینم از خدا.»
یواش یواش یادگرفتم از خدا بخوام
○ ثروت بده، چون اون خسیس نیست.
○ عشق بده، چون خودش سرچشمه عشقه.
○ حال خوب بده، چون خودش آرامشه.
وعجیب اینجاست: هرچی بیشتر میگفتم «خدایا تو کافی هستی»، بیشتر برام کافی میشد 🩵
این جهاد اکبر برای من جنگ بیرونی نبود. نه شمشیری، نه دشمنی جلوچشم. فقط من بودم و باورهایی که باید فرو می
ریختن. وچه لذتی داشت وقتی هر کدوم از اون باورای پوسیده رو میدیدم که دارن جاشونو به ایمان وآرامش میدن.
الان وقتی از توحید حرف میزنم، دیگه یه تئوری نیست. اینو زندگی کردم. با گوشت وپوستم لمسش کردم. وقتی میگم «خدا کافیه»، پشت این کلمات تجربهی زندهست.
میدونم هرکسی این مسیر رو بره، فارغ از دین ومذهب و گذشته ش، همون نتیجه رومیگیره. چون قانون خدا واسه همه یکیه.
محسن امروز دیگه اون محسن پر از ترس وشک نیست. محسن امروز یاد گرفته باخـــــدا معامله کنه. بلد شده بخواد، ومطمئن باشه که اجابت میشه. چون همونطورکه خدا گفته: «من نزدیکم.»
🟡 جهاد اکبر = ایستادن مقابل باورهایی که سالها ما رو بردهی ترس وکمبود کرده بود… تو ازکـــــدوم باور آزاد شدی؟؟
~~~~~
🪶 سخنی جز بازتاب نور او ندارم؛ اگر ذره ای روشنی در دلت نشست، آن ازاوست .
به نام جانان یکتا و مهربونِ مهربون.
سلام سمیه عزیز ؛
دلنوشتهت مثل وقتی بود که بعد از مدتها برمیگردی به یک کوچه قدیمی و همون بوی آشنای نون تازه رو حس میکنی؛ انگارزمان دور زده وهدایت دوباره از همون نقطه صدات زده. یه طیالزمان درونی برام اتفاق افتاد، اما اینبار به گذشته.
اینکه دوسال پیش یه جمله توی واتساپت موند و حالا دوباره همون جمله اومده جلوی چشمِ دلت، فقط بوی همون قانونِ هدایت و عشق خداست. همون خدایی که توی متن خودت گفتی «نفسهامو میکشه و قلبمو میتپه»… الحق چه تصویری ساختی سمیه جان 🩵
خوندن این بخش که گفتی «وقتی پام به گوشهٔ مبل میخوره و غر نمیزنم، خدا مثل یه کودک چهار ساله میاد پامو میبوسه» یهو منو متوقـــــف کرد. این استعارت خیلی قشنگ بود… همون لحظهٔ نرمی دل که خدا رو میتونی بچشی = رابطهٔ زنده با او، یعنی معاملهٔ واقعی با او.
وقتی نوشتی «خدایا دارم یاد میگیرم با تو معامله کردن رو…» انگار داشتی یک نقشهٔ تازه برای زندگی میکشیدی؛ نقشه ای که هر آجرش ایمان و عزتمندی و قدردانیه = همون جاییه که اجابت قبل از دریافت شکل میگیره.
نمیدونم ، شاید این سوال و جواب باید هر روز صبح که میخوام از خونه بزنم بیرون بعنوان آلارم از یک جایی به چشمم و گوشم گوشزد بشه =>
«آیا چیزی هست که انجام دادنش برای خدا غیرممکن باشد؟» و دوباره توی دلم این پاسخ بلند شد: «نه، هیچچیز…»
شاید باید سوابق تاییدیه این جمله توی دفترهامون درج بشه… تامطمئن بشیم که قدرت خلق کنندگی زندگیمون از سمت خالق هفت آسمون ، از سمت خالق کشتی نوح ، از سمت خالق چشمه آب زیرپای اسماعیلِ ابراهیم ، از سمت خالق ماهوارهبر های ایلان ماسک ، از سمت خالق تمام سلامتیها ، از سمت خالق تمام عزت و آبروها ؛ ؛ بهمون تفویض شده …. .
امیدوارم هر روز بیشتر و بیشتر، این هدایتهای ریز و کلیدواژههای عاشقانه جلو چشمِ دلت بیاد، نشونههات روشنتر بشن و مسیرت نرمتر و پرنورتر.
تو داری درست میری؛ همونطور که نوشتی، عزتمندانه و به آسانی دریافت کردن = وارد شدن بهمان حالتی که «خداوند نفسهامو میکشه» .
مرسی که این لحظهٔ زندهٔ رابطهت با خدا رو باهام شریک شدی. من هم برا تو آرزو میکنم این «یاد گرفتن معامله با خدا» هر روز عمیقتر و لذیذتر بشه؛ همونطور که خودت گفتی: پر ازعشق، پر از فراوانی، پر از آرامش.
شیرین خانم سلام بر قلب لطیف و بینای شما . چقدر زیبا نوشتی… جملهت “اومدیم ثروتمند بشیم ولی عاشق شدیم” بمعنای واقعی حقیقت راهه. همینجوری علیبنابیطالب(ع) میگن :
«ما رأیتُ شیئاً إلّا ورأیتُ اللهَ قبلهُ وبعدهُ ومعهُ.» یعنی هیچ چیزی رو ندیدم مگر اینکه خدا رو پیش از اون، با اون، و پس از اون دیدم.
این یعنی مسیر توحید همون لحظه ای شروع میشه که “دیدن خدا در همهچیز” میشه عادت قلب من و تو… از همونجا ثروت واقعی و آرامش حقیقی زاده میشه.
منم ، اول دنبال تغییر بیرون بودم ؛ اما وقتی مسیر رو ادامه دادم فهمیدم “توحیدی شدن” یعنی برگشتن به اصل خودم، همونجایی که فقط خدا فرمانروای درون و بیرونه. از اونجا هر برکت و عشقی جاری میشه، حتی ثروت.
توی حکمت 89 نهجالبلاغه دیدم: «مَن أصلحَ ما بینهُ و بینَ اللهِ أصلحَ اللهُ ما بینهُ و بینَ الناس.» / کسی که رابطهش رو با خدا درست کنه، خدا رابطهش رو با همهچیز و همهکس درست میکنه.
و تو دقیقاً در همین مسیر عشقی، همین کار رو داری انجام میدی. ( یهو به قلبم الهام شد که باید اینو اینجا برات بنویسم، نمیدونم چرا . شما خودت حتما میدونی)
● در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد (حافظ)
~~~~~~
از ته دل میگم شیرین جان، کامنتت برا من هم مثل یه تلنگر بود، یه یادآوری دوباره که “راه خدا همیشه ازعشق میگذره، نه از عجله.” خدا رو شاکرم که در جمعی هستم که هر کلمهش عطرحضور جانان رو داره.
سلام منو برسون به آقا فرهادِ مهربون و اون دو شازدهی عزیزِ حاصل سالهای سال عشق و همراهیاتون. خدا سایهی مهرش روهمیشه بر سر خونهتون نگه داره، که روشنایی دلهاتون هیچوقت غروب نکنه.
زکیه جانِ روشن و پرنور ، سلام به دلی که داره با خدای خودش زندگی میکنه، نه فقط درباره ش حرف میزنه. سلام به دختری که داره باورهای قدیمی رو میشکونه تا به خـــــدای حقیقی درونش برسه.
جمله به جمله ش بوی حضورمیداد. بویِ “من از درون دارم بیدار میشم”…
مجدد گفتی: «خدایی که تونست منو اینقدرتغییر بده، میتونه ثروت هم بده»، دقیق همون لحظهی تولد یک ایمان جدیده. اون لحظهای که روح آدم میفهمه: ثروت وبرکت، یه چیز بیرونی نیست؛ یه حالت درونی از اطمینان به ربه.
و تودقیقاً در اون مدار قرار گرفتی. بهت تبریک میگم…
هربار که گفتی “منم میخوام”
زمین لرزید،
جهان شنید،
و خدا لبخند زد…
چون بندهای داشت با عشق، به او اجازهی بیشتر بخشیدن میداد.
یادت بمونه زکیه جان، تو داری باتغییر باورهات، ازخاک بیرون میزنی. مثل بذری که دیگه طاقت تاریکی نداره. بذری که میدونه، حتی شکافته شدن هم ی ِ جور تولد وشکوفاییه.
خدا توی هر خواسته ت، خودش رو قایم کرده تا بارسیدن بهش، بیشتر ببینیش.
تو هرلذتی که قراره ببری، بخشی ازشکرگزاری بزرگتری نهفته ست.
و همونطور که نوشتی، وقتی تو بالا میری، ده ها نفر از مسیر تو نورمیگیرن.
آره رفیق، توفقط برای خودت ثروتمند نمیشی ؛ تو به دست خدا تبدیل شدی برا پخش کردن خیر.
محکم ادامه بده، دختر خوب . باآرامش، با ایمان، بااون صدای ملایم قلبت که داره میگه: «من میتونم، چون خدا درونمه.»
و بذار آخرش رومثل خودت عاشقانه تر تموم کنم:
زکیه جان، دلنوشته ت برا من هم یه نشونه بود، هم یه یادآوری. یادآوری اینکه وقتی از دل مینویسی، خـــــداخودش جواب میده… حتی از مسیر قلم یک دوست.
خدا خیر و نور وبرکت رو درمسیرت جاری نگه داره
اگربخوام این حس رو با یه بیت از نشاطاصفهانی جمع کنم:
🪶 طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
بنابراین : برای رسیدن به عشق خدا، باید جسارتِ رهایی ازترسها رو داشت ؛ همون کاری که تو داری انجام میدی رفیق خوبم.
سلام سمیهی عزیز ؛ از اون نوشته هاست که حس میکنی از روی فکر نوشته نشده، از روی حضور نوشته شده. چی بگم دختر خوب ؟! بوی “با خدا بودن” میداد.
اونجایی که گفتی بذر کاشتی و باعشق بهش آب دادی، ناخودآگاه لبخند زدم… چون واقعاً مسیر رشد روحی هم همینه.
• یه بذر کوچیک از ایـــــمان،
• یه قطره آب ازتوجـــــه،
• یه خورشید ازلطف خـــــدا …. کم کم همون بذر میشه درخت هدایت.
و چقدرقشنگ گفتی که “رفاقت با خدا ساده ست” ؛ آره سمیه بخدا همینه… مامعمولاً زیادی پیچیدهش میکنیم. خدا نه دنبال تشریفاته، نه شرط میذاره. فقط یه دلِ صادق میخواد که بگه: «خدایا، من باهاتم».همین ؛؛؛ همون لحظه انگاردنیا ساکت میشه و قلب آدم یه آه سبک میکشه…
وقتی خوندم گفتی صدای آهنگ رو شنیدی و پروانه دیدی، حس کردم خود خدا بااون نشونه ها داشت بهت لبخند میزد…
پروانه همیشه برام نشونهی “آزاد شدن از پیلهی ذهن” بوده ==> یعنی دقیقاًهمون درسی که گفتی:
▪︎ جدی نگرفتن زندگی،
▪︎ تسلیم بودن،
▪︎ زندگی درلحظه.
شک داری تو الان داری ازهمون مدار عشق حرف میزنی که نه برا رسیدن به چیزی، بلکه برای بودن باخودش انجام میدی؟؟؟
شک داری که این یعنی رشد واقعی؟!
خب آگاهی داره ازحالت دانستن، تبدیل میشه به زیستن ت. الحمدلله رب العالمین که این مسیر رو بااین دقت ولطافت تجربه میگنی.
من که مطمئنم هرچی جلوتر بری، اون احساس صلح وعشق درونت محکمتر میشه، چون خدا خودش هدایتِ درونی روهیچوقت ناقص نمیذاره.
ممنون ازت برا این همه حضور، برای اینکه با حرفات یادم انداختی خدا چقدرنزدیکه… که رفاقت باهاش واقعاً سادس، فقط باید یادمون بمونه:
اون هیچوقت قطع نمیکنه، ما فقط گاهی ازخط دور میشیم.
در آغوش نور وعشق الهی باشی همیشه ؛ خوش قدم درمسیر ایمان وآرامش.
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / دلانه ینی: او با توست… همون موقع که میخندی، همونموقع که گریه میکنی، حتی وقتی یادت میره باهاش حرف بزنی،
بازم اون داره بهت لبخند میزنه ومیگه:
«من همینجام عزیزم… ادامه بده.»
~~~~~
با عشق و نور
زکیهی عزیز سلام ، دخترِ روشنِ خدا، همموجِ نور و حضور
اونجایی که گفتی: «ثروت خودِ خداست، اطمینانی که به خدا داری» … این همون حقیقتیه که همه مون سالهاست دنبالش بودیم. یه لحظهی ناب از یادآوریِ اصلِ خودمون ؛ همون که گفتی: من از اونم، من جزئی از منبعم …> آره زکیه… ما از سرچشمه ایم. و فقط وقتی کم میاریم، که فراموش کردیم از کجای رود اومدیم.
اونجایی که گفتی: «من وجودم ثروته، فقط یادم رفته کی ام» …> انگار داشتی از دل من میخوندی. این “یادآوری” همون کلیدیه که تمام قفل های ذهن باز میکنه. ثروت، عشق، آرامش، همهش اون لحظهایِ که آدم میفهمه ==> من از خدا جدا نیستم. من فقط دارم با تجربهی انسانی، خدایی بودنمو یاد میگیرم.
زیبا از توبه گفتی… نه از ترس، نه از احساس گناه… از عشق. از برگشتنِ عاشق به آغوش معشوق. اون “بازآ” که نوشتی، از اون جملاتیه که تا ابد تو گوش دل می مونه.
گفتی “خدایا منو ببخش بخاطر شرکهای ناخودآگاهم” ==> ما هر بار که به بیرون چنگ میزنیم، یه لحظه از خودمون دور میشیم. ولی خدا، اونقدر مهربونه که با هر بازدم، دوباره مارو صدا میزنه: برگرد، من هنوز همینجام.
⭕️ مثل حضرت یونس….. مثل حضرت آدم…. .
در مورد اسمت…زکیه، چه فرکانس نرمی داره. انگار خودش یه ذکره.یه نغمهی آرام، مثل صدای آب وقتی از روی سنگ رد میشه. اسم تو خودش حاملِ نوره، خودتم که گفتی ؛ هر بار که تکرارش می کنی، یه موجِ تازه از آگاهی تو وجودت پخش میشه.
~~~~~
زکیهی عزیزم، همیشه هم فرکانس با نور باش، چون خودِ نوری.
با تمام عشق، محسن.
سلام آجی لیلیِ خودم ؛ خوندم و… چند لحظه فقط نشستم ولبخند زدم. از اون لبخندایی که از ته دل میاد، نه از روی ادب صرف.
گفتی «زندگیم افتاده روی چرخ نرم و قشنگ خدا» رو چند بار خوندم، چون بوی همون ایمان ابراهیمی(ع) میداد که همیشه ازش حرف میزنیم. آفرین بهت… واقعاً آفرین.
گفتی «جواب داد، مثل همیشه» یعنی رسیدی بهمون نقطه ای که میفهمی دعاها جواب نمیدن، خودت شدی جوابِ دعاها.
اون حس آرامشی که گفتی… همونیه که هیچ بادی نمیتونه بهش بزنه.چون اینبار، خودت شدی بادِ ایمان. خودت شدی اون نسیمی که شعله ی درونت روبیشتر میکنه، نه خاموش.
گفتی “آسون شدم برای آسونی ها” خیلی قشنگ بود… یه جمله ست اما بوی یه عالمه تجربه و تسلیم و رهایی میده… آره، مسیر خدا همینه؛ وقتی رها میشی، خودش میگیره افسار رو، و می بردت جایی که فقط نور باشه.
اون قسمت منبرت هم :)
قسم میخورم لبخندم تا چند دقیقه رو صورتم موند. آجیِ لُرم، با اون قدرت وشوخ طبعی و اون «زور زیادِ شیرینت» کاش بدونی چقدر انرژیت بین این همه کلماتت پخش بود. ممنونم عزیزدلم.
نمیدونم هفت لنگی یا چهارلنگ اما خدا پشتت باشه که هر جا میری، خنده و حال خوب میبری.
میدونی چی قشنگ تره؟
اینکه با همهی شوخی ها، ته دلِ حرفات یه ایمان عمیقه، یه حضور زنده از خدا توی لحظه لحظه ی زندگیت هست. خب یعنی راه رو درست رفتی، یعنی واقعاً «ما رأیت شیئاً إلّا ورأیت الله قبلهُ و معهُ و بعدهُ» رو داری زندگی میکنی، نه فقط میخونی.
و اون دعای آخرِ قشنگت… رسید لیلی، رسید.
رفتنش از دل خدا ب ِ دل من فقط چند ثانیه طول کشید. خدا خودش مراقبِ توئه، همونطور که تو مراقبِ دوستیات هستی.
میدونی آجی، گاهی یه جملهی ساده مثل «برقرار باش» از یه کتاب هزارصفحه ای قوی تره.
برقرار باش لیلی، همونجوری که هستی…
با اون خندهی از ته دل، با اون زورِ لرونه، بااون منبر قشنگ و وبا اون ایمانِ گرم و زنده ت
قلمت همیشه متصــــــــــل بمونه به دستِ خدا
و دلت همیــــــــــشه گرم بمونه به یادش .
دعا کن برام ؛ دلم یه جایی تنگه که خودمم نمیدونم کجاست.
سلام زهرا خانم عزیز ؛ ممنون که اینقدر با دل و جزئیات نوشتی. اول بگم: کارت فوق العادهست ؛ که خودت رو میشناسی، دنبال تغییر اومدی، تمرین میکنی، و از هدایت و شکرگزاری استفاده میکنی. همینا پایه های اصلیِ تحول هستن. حالا با زبانی روشن و کاربردی میخوام مرحله بِ مرحله چیزهایی اضافه کنم که دیدت رو بازتر کنه و ابزارِ عملی بهت بده تا بفهمی تغییر شخصیت چطور نتایج زندگی رو عوض میکنه.
⭕️ میخوام یه کم رسمی برات بنویسم که جدی بگیری.
⭕️ امــــــــــا شما باید دورهها و آموزههای استاد عباسمنش رو نه فقط گوش کنی و مرورکنی… بلکه باید مثل وحی خدا زندگیش کنی . یعنی هر کاری گفت بدون تحلیل کردن توی زندگیت پیاده ش کنی ، حداقــــــــــل یکسال اینجوری زندگی کنی.
~~~~~
1 — سهلایه: روح، ذهن، نفس ؛ و نقش هر کدام
• روح (ارتباط با خدا، هویت حقیقی) : این لایه مرکز حسِ امنیته ؛ جایگاه اعتماد و تسلیم. وقتی باور داشته باشی «خدا برای من کافیست»، ریشهٔ وابستگیهات ضعیف میشه. کارهای عملی: ذکرهای کوتاهِ صبحگاهی، تمرین سپاسگزاریِ مشخص ( مرور کل دوره همجهت با جریان خداوندی )، و لحظاتِ سکوت برای شنیدن هدایت.
• ذهن (باورها و روایتها) : اینجا برنامه ریزیهای قدیمی (مثل «اسم من باعث بدبختیه») ذخیره شده. باید این روایتها را شناسایی، چالشی و بازنویسی کنی. کار عملی: فهرست باورهای محدودکننده بنویس . بعد روبهروشون، شواهد مقابل پیدا کن و جملاتِ تقویتی بساز + جملاتی که در واقعیت باورهای محدود کننده رو نقض کرده باشه.
• نفس / شخصیت (رفتار، عادتها، مهارتها): تغییر این لایه یعنی عادتها، مهارتها و اقدامهای روزانه که نتایجِ ظاهری را میسازند. اگر ذهن و روح را تغذیه کنی اما عمل نداشته باشی، نتیجه محدود می ماند. پس روزانه باید «عمل» داشته باشی: یادگیری زبان، ارائه خدمات، گرفتن بازخورد، و کسب تجربه و نوشتن و مرور همه اینها.
2 — چطور از «اسم و فامیل» بعنوان منبع قدرت استفاده کنی / ابزار
• بنویس «نامه به نام خودت»: یک صفحه دربارهٔ معنای اسم و فامیلت بنویس—ریشهها، تاریخچه، ویژگیهایی که بهت الهام میده. این کار نمادین، هویت پذیری است.
• بازنویسیِ داستان: هر بار که در ذهنت دنبال مقصر میگردی (اسم، فامیل، خانواده)، فوراً جملهٔ مخالفی که باورش رو داری توی دلت پرورش میدی را بگو: «اسم من مانع نیست؛ ⬅️ من با این اسم میتوانم خدمت و ثروت بسازم.»
• نشانِ اجتماعی کوچک بساز: یک نوشتهٔ کوتاه یا استوری (اگر میخوای) دربارهٔ تجربهٔ مثبتت منتشر کن یا با یک نفر قابلاعتماد به اشتراک بگذار تا شواهد بیرونی بسازی ، شواهد بیرونی باور درونی را تقویت میکنن + مستندسازی کردن نتایجت.
3 — کارهای روزانه وتمرینهای عملی (که واقعاً نتایج مختلف میدهند)
الف) صبح:
5 دقیقه سکوت/نیایش + چند جملهٔ شکرگزاریِ مشخص.
5 دقیقه تجسمِ با جزئیاتِ یک نتیجهٔ مالی (مبلغ یا حس مشخص، مثلاً «قبضها پرداخت، درآمدی که حس امنیت میدهد»). وقتی تجسم میکنی، حتماً احساس را هم وارد کن=> تجسم ِ بی احساس بی ارزش است
ب) عصر:
• یادداشت چند اقدام کوچک که امروز برای زبان یا کسب درآمد انجام دادی.
• شکرگزاری برای یک نشانهٔ کوچک (هر چیزی: تماس، درسِ خوب، ذوقِ کسی).
پ) تمرین مهارتی زبان (روال ساده و مفرح):
• هر روز حداقل 45 دقیقه «فعال» زبان کار کن و آن را به قطعات کوچک تقسیم کن: 10 دقیقه شنیدن جمله به جمله (فیلم/کارتون کوتاه)، 10 دقیقه «shadowing» (تکرار همزمان با گوینده)، 10 دقیقه گفتار ساده با خودت یا با یک پارتنر آنلاین.
[[ اما قبلش باید باورهای ثروت ساز مشخص و معینی برای کسب ثروت از طریق زبان ، اولا) برای خودت نوشته باشی،،، ثانیا) در وجودت نهادینه کرده باشی ==> شعار نباشه واقعا باور باشه.]]
• از «موضوعات زندگی روزمره» شروع کن (مکالمهٔ کافه، سفارش غذا، معرفی خود). اینا سریع نتیجه میدهند و انگیزه .
• بلافاصله یکی ذو جلسه امتحان مکالمه با یک معلم آنلاین یا تبادل زبانی رایگان بگذار ؛ حتی 15 دقیقه درهفته کافیست تا تسلط گفتاری را راه بیندازی.
ت) درآمدزایی با مهارت فعلی (اقدامات اولیه، کمریسک):
• که الان زوده درموردش بنویسم برات؛ اما باید توی چشم اندازت بنویسی و روی دیوار کمدت بچسبونیش .
4 — بازسازیِ باورها دربارهٔ ثروت (کار عملی، نه فقط تئوری)
• اسم و اعداد را مشخص کن: «من هر ماه به چه رقم از درآمذ نیاز دارم تا احساس آزادی کنم؟» عدد را بنویس. این عدد هدفِ جهت دهنده است، نه فشاردهنده.
• سرمایهٔ شکرگزاری ماهانه: هر ماه یک صفحه بنویس از چیزهایی که با همان درآمد کوچک در گذشته رخ داده ؛ این نشان میدهد که «با هر پولی میتوان شروع کرد و نتیجه گرفت».
• تمرین «دادن و گرفتن» کوچک: هدیهٔ کوچک یا وقتت را به کسی بده و ببین حسِ فراوانی چطور تقویت میشود. عملِ بخشش نشانهٔ درونیِ وفور است. [[ تمام باورهای ثروتمندی یهودیان رو سرچ کن بنویس و در خودت نهادینه کن]]
• یادداشتِ شواهد: روزانه یا هفتگی، سه مورد بنویس که نشان میدهد مسیرِ برکت وجود دارد (مثلاً تأخیر مالی حل شد، مشتری کوچک آمد، فرصتی باز شد ، راهنمایی گرفته شد و…… ).
5 — روبه رو شدن با «ترس ها و اعتراضاتِ درونی» (روشِ عملی)
• بنویس: «اگر ثروتمند شوم، از چه میترسم؟» ؛ معمولاً ترسها شامل «قضاوت»، «فقدان کنترل»، «مسئولیت بیشتر» هستند. هر ترس را جدا باز کن و برایش «یک طرح حفاظتِ ساده» بنویس (مثلاً برای قضاوت: مرزبندی آنلاین، حفظ حریم شخصی، توضیح کوتاه وقتی لازم است). [[ کل دوره کشف قوانین زندگی استاد رو باید توی زندگی پیــــــــــاده کنی ،مخصوصـــــا قسمت حذف ترمزهای ذهنی ]]
• تمرین «دادگاهِ شواهد»: هر بار که فکر «نمیتونم» و «دیگران باور ندارند» میآید، سه شواهد نقض آن فکر بیاور. این کار ذهن را آگاه و ضعیف کنندهٔ الگوهای قدیمی است. [ روزی یک دونه ش رو باید حتما بنویسی]
6 — وقتی پیشرفتِ دیگران را میبینی وحسادت یا غرق شدن در احساس میاد
• تبدیل حس به انرژی دعا و شکر: همان کاری که میکنی خیلی عالیست ؛ ذوق کردن واقعی برای دیگران تمرینی برای وفور است. اما اگر حسادت میآید، سریع آن را با یک جملهٔ اصلاحی جایگزین کن: «خوشحالم برای او ؛ و راستش، راه من هم دارد باز میشود.»
• الگوگیری عملی: از کسی که موفق شده، یک نکته عملی بردار ؛ نه فقط حسِ او. مثلاً: «او هفته ای چند جلسه تدریس داشت؟ کجا تبلیغ کرد؟ چه بسته ای فروخت؟ چطور خودش را پرزنت و معرفی کرد؟ » و بعد آنرا امتحان کن.
7 — روتینِ هفتگیِ پیشنهادی (قابل انطباق) ==> حداقل برای یکسال
3 روز زبان فعال (هر روز 30-45 دقیقه)
1 روز تولید محتوا کوچک (یک جملهٔ انگلیسی کاربردی با ترجمه)
1 روز تبلیغ/تماس برای پیدا کردن یک شاگرد یا کار ترجمه یا رفتن و صحبت کردن به زبان انگلیسی در بین عوام
• حتــــــــــما هر شب 5 دقیقه یادداشت پیشرفت + چند شکرگزاری مختصر
(این فهرست را ساده نگه دار؛ ثبات بیش از شدت، اهمیت دارد.)
8 — تمرین های خاص برا تغییر شخصیت (نقشِ «من جدید»)
• «تمرین نقش» : 5 دقیقه در روز خودت را مثل کسی تصور کن که به هدف رسیده ؛ چطور حرف میزند؟ چطور صبحش را شروع میکند؟ همین نقش ورزیِ کوچک، رفتار را شکل میدهد.
• «سوالِ کارساز» را هر روز بپرس و بنویس: «امروز چه کاری انجام میدهم که آدمِ مستقل تر و باارزش تری بسازد؟» و پاسخ را اجرا کن و بنویس 🟣
• «محدودیت زدایی لایه به لایه»: هر هفته یک باور محدود کننده را انتخاب کن، آن را بنویس، ادلهٔ مخالف را بنویس، و یک عمل کوچک انجام بده که آن باور را به چالش بکشد. [[ باورهای جدید و آزادانه و بدون قید و شرط برای خودت بساز و در خودت رشدش بده و آنها رو زندگی کن ==> واجـــــب ]] 🟣
9 — چند جملهٔ تاکیدی و دعاکه میتوانی استفاده کنی
• «خدایا، تو برای من کافی هستی. هر روز مرا به سمت فرصت هایی می فرستی که شایسته ام.»
• «من لیاقت ثروتِ پاک و فراوان و خدمت به دیگران را دارم.»
• «هر قدم کوچک من را به سمت آزادی مالی می برد.»
~~~
آخرش ▪︎ چند نکتهٔ تلنگری وتشویق
• «نتیجهٔ خارجی = عادت ها + مهارت ها + باورهای جدید.» هر کدام را که تقویت کنی، نتیجه تغییر میکند.
• توجه کن که تو همین حالا شواهدِ تغییر داری ؛ خانه بهتر، خریذهایی که رخ داد، شادی برای دیگران ؛ اینها معتبرند؛ ==> رویِ بزرگنماییِ آنها تمرکز کن تا باور داخلی بزرگتر شود.
• از کوچک شروع کن، کنجکاو باش، و شکستها را اطلاعات بدان (نه حکم نهایی). هر تجربهٔ کوچک معلمِ بزرگیه.
~~~~~~~~~~~~~~
‼️‼️‼️
• مهم = درگیر زمان ِ رسیدن به خواسته ت نبــــــــــاش ؛ هدف اصلی ما لذت بردن از مسیر ِ است. بدون لذت بردن از مسیر ِ رسیدن به خواسته ت ، هیچگاه به خواسته نمیرسی . برسی هم پایدار نیست.
• مهم = باید خیلی خیلی بیشتر از اینها روی “قانون رهایی” در شخصیتت و در زندگی ت کار کنی.
• یادت نره قانون رهایی زیرمجموعه قانون فراوانی درجهان هستی است… روی این موضوع زیاد فکر کن و بنویس.
• مهم = از هرچیزی که در توان و محدوده اختیارات تو نیست اعراض کن . “به من چه” و “سپردم به خدا ” باید بشه لق لقه زبونت==> حتی در برابر عزیزترین کسانت.
• مهم = فقط و فقط روی کارت متمــــــــــرکز باش ؛ باید به این مقام برسی که هرجیزی که ربطی به کار تو نداره ارزش درگیر شدن ذهنت رو نداره. [[ اهرم ِ کمک کننده ی اینموضوع “احساس خوب تر داشتن” برای هرکاری که میخوای بکنی هست]]
🟢 پول درآوردن و ثروتمندی راحت ترین کار دنیاست.
~~~
رفیقت ؛ محسن
الحمدلله رب العالمین بخاطر این زبانِ عشق، صداقت وحضور
اینکه گفتی «عشق به خودم»… همین یه جمله خودش عمیقترین نوع ایمانِ زندهست ==> هروقت انسان خودش رو واقعاً دوست داره، یعنی به خدا نزدیک شده، یعنی داره خدا رو درخودش می بینه، همون خدایی که گفت: «من از رگ گردن به تو نزدیکترم»
آره ؛ ایمان یعنی تجلی، یعنی حضور در عمل. و وقتی گفتی نوشتههات ازاحساس درونی میان، معلومه که داری ازمسیر تجربه حقیقی ایمان عبورمیکنی، نه فقط حرفش. همینه که کلماتت زندهست، جاریه .
«برگشتن به خودِ واقعی و اصیل، بهاء داره، باید پاش وایسی» => آره، خواهرِ نازنین من… این مسیر، مسیرِ آدمهای واقعیه، نه ظاهرسازها.
خبر داری که خدا برای هر قدمی که باصداقت برداشتی، یه لبخند کنار گذاشته؟؟؟ => و وقتی گفتی “دلبر جانم دیروز الهام کرد زمانش نزدیکه”… حس کردم خودِ خدا داره از لای حرفات بِ منم لبخند می زنه .
خوشحالم که الهامِ امروزت «تمرکز و موندن در مسیر» بوده ===> وقتی تمرکزت برحضور و سپاسه، خدا خودش میذاره مسیر بالطافت ونظم پیش بره.
سمیه جان، مطمئن باش اون قدمایی که گفتی به زودی زیر کامنت مینویسی، پر ازنشونه های خدایی خواهند بود.و وقتی نوشتی شون، خودم با لبخند میام وایستاده برات کف میزنم، چون مطمئنم اینا ، یه هدیهست ازسوی آگاهی الهی ِ
درآغوش لطف و جریان خدا بمونی.
سلام زهرای مهربون . همیشه میگم حتی تأخیرها هم بخشی اززمانبندی خداست؛ همین صبر قشنگت یعنی «ایمان در عمل».
لذت بردم از رؤیاهات ، اون تصویر ازخودت تو سالن بزرگ آمریکا، با لبخند و اعتمادبنفس… . بدون که اون صحنه همین حالا درجهان غیب وجود داره. هر بار که تجسم میکنی ==> باهاش همفرکانس میشی
و اینکه جمله ی «خدایا تو کافی هستی، حله» رو گذاشتی رو گوشیت، عالیه! اون لحظه ای که مشکلی پیش اومد وبا دیدنش آروم شدی ==> باور زنده داری، نه فقط تئوری.
اونجاخـــــدا از درونت پاسخ داده بود: «من هستم، نترس.»
در مورد سردردهات هم بدون، بدن با ما حرف میزنه نه قهر. گاهی میگه «یه کم آروم تر… یه کم مهربون تر باخودت.» ===> هروقت درد اومد، فقط بگو: «مرسی از پیغامت، خدا شفات بده» همین عشق، خودش درمانه
خوابت هم پیام واضحی بود ==> «کارو سخت نکن، همون چیزایی که یادگرفتی رو با عشق انجام بده، من بقیهشو ردیف میکنم.»
تومسیرت درسته، ادامه بده، حتی با قدمهای کوچیک اماپیوسته ==> باید تجربه کنی ، بنویسی ، عمل کنی ، رشد کنی .
خوشحالم از حس قشنگت و ایمان زنده ت . یادت نره خدا همیشه نزدیکه، فقط دل آروم میخواد تاصداش شنیده بشه.
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا
درهر سختی، خدا یه هدیه ی پنهون گذاشته؛ فقط کافیه لبخند بزنی وبگی: «خدایا، تو کافی هستی، حله.»