اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هزاران مرتبه شکر از این فایل ،استاد سپاسگزارم که این فایل را گذاشتین و از شما میخواستم خواهش کنم بیشتر از این فایلهای قرآنی بگذارین ،بازم سپاسگزارم چقدر به موقع بود این فایل و چقدر بهش احتیاج داشتم و چقدر مرا دوباره به منبع وصل کرد و نگرانی من و ناامیدیم را کم کرد یا بهتر بگم از بین برد و چه حس نابی را در دلم زنده کرد الهی شکرت .
سلام استاد جان سلام مریم جان گل و سلام دوستان عزیزم یعنی هر لحظه ای که با ایمان و توحید از خدا می خوای که خودت هرچی خیر برام بیار پیش روم و خودت کارهام رو به زیبایی به انجام برسون خدا چنا شگفت زده ات می کنه که دهانت باز می مونه استاد حرفایی دارم که جز این سایت هیچ جای دیگه ای نمی فهمن امروز صبح من نوشتم ای خدای عزیزم خودت قبل من برو کارام رو راه بنداز و هر اتفاقی برام بیافته می دونم که از سوی توجه استاد عزیزم من امروز جاهایی رفتم بی برنامه قبلی و هدایتی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم و با من چنان برخورد می شد انگار جواهری پیدا کرده اند نایاب و هیجان زده از من استقبال می کردند ولی من می دونستم که چه خبره و دست چه کسی پشت پرده است من تجربیات آقای عطاروشن رو که شنیدم با خودم می گفتم و نوشتم که وچه می کنه این خدا ….. و استاد جان و چه ها که نکرده این خدا تو زندگی من هیچ کس باورش نمی شه ومن سجده می کنم به او که رب من است و یکتا
خدایا ممنون بابت این فایل زیبا که از زبان بنده و وجود خودت به ما گفتی سپاسگزارم
من با این فایلهای توحید عملی به مجموعهای از شرک که در وجودم به صورت مخفی بود پی بردم و آگاه تر شدم و تمام این آگاهی ها را مدیون خدا و بعد استاد عزیزم میدانم که مرا در این مسیر رسیدن به اهدافم راهنمایی و هدایت کرد خدایا بینهایت شکرت
نمیتوان نعمتهای خداوند را که برای ما عطا کرده بنویسم و…
سلام استاد عزیزم
اول صحبتم را با این شعر حافظ شروع میکنم که از اعماق قلبم تقدیمت میکنم، که امیدوارم قبول کنید،
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
استاد عزیزم
و یار مهربانش خانم شایسته گرانقدر
نمیدانم از کدامین زیبایی ها بگم
از کجا شروع کنم که آنجا شروع نشده بود
از کجا بگویم که خداوند آنجا را خلق نکرده و…
استاد عزیزم و دوستان گرانقدر و یاران و انصار خدایی
که در این کشتی نوح و غار حرایی،و یاران موسی و عیسی ص و ختم رسل ص، وهمه انبیا،
که داریم با سکانداری استاد عزیزمون راه خدایی را طی میکنیم
فقط من میخوام از خدای خودم سپاسگزار نعمتهایش باشم و برای خودم تبریک همچنین برای همه اعضای گرانقدر سایت آفرین بگم که با هدایت خداوند متعال ما را با استاد عباس منش عزیز آشنا ساخت،
و نحوه سپاسگزار بودن و پرهیز از ناسپاسی را برای من آموخت،
من از فایل های ارزشمند توحیدی شما کاربا خودم را شروع کردم، و خدا را شکر چنان تاثیری در نگرش من گذاشته، که خودم را یک آدم جدیدی می بینم،
هر آنچه که از دل برآید بر دل نشیند،
خیلی خواستم جلوی خودم را بگیرم و کامنت ننویسم
اما عشق و سوز علاقه ام در این مسیر الهی
که از زبان شیوای شما همچون لعل و مرجان این کره زمین را عطر آگین میکند، منو مجبور کرد که چند سطری را تقدیم شما استاد بزرگوار و دوستان گرانقدرم داشته باشم،
استاد چقدر این سفرهاتون عالی و دلنشینه،
سفری که همزمانی عرفان و اشتیاق الهی در آن همسفر شماست
سفری که با دلتون میلیونها دل همراهش هست
و میتوان گفت سفری با باری از دلهاست
دلهایی که با نور الهی مملو گشته
و…
نمیخوام تعریف و زیبایی این سفر را ادامه بدم
چون میترسم در اقیانوس این زیبایی گم بشم
برای همین میرم آن چیزیکه منو وادار کرد که بنویسم
و آن داستان کودکی حضرت موسی ص که فرعون کودک کش بود
و داستان حضرت ابراهیم ص
که نمرود کودکان را می کشت
و همزمانی این دو پیامبر
و همزمانی این دو پادشاه ستمکار
که هردو کودک کش بودن
اما این طرف داستان
چه زیبا پروین اعتصامی، به قلم کشیده،
کودکی نمرود و کودکی حضرت موسی را با توجه به مشیت الهی تشریح کرده
اینکه
هردو کودک از دریا نجات پیدا کردند
اما یکی شده
نمرود
و دیگری شده
موسی
چقدر این داستان شفافیت مشیت الهی را تبییین می کند
اینکه خداوند انسان ها را حق انتخاب داده
اینکه راه گمراهی را انتخاب کنند
یا راه
هدایت الهی را
و….
جمله طلایی که متواضع در برابر خداوند،
بودن چقدر انسان را به عرش می برد
و اینکه نعمتهای خداوند نصیب همه میشود
عده ایی مثل حضرت سلیمان میشوند و هر چیزیکه از خدا خواست گرفت و قدردانش هم بود واز طرفی، جایی که عده ایی خودشان را جای خدا میزارن
و میگویند خدا منم، مثل نمرود و فرعون،
و اعمال ناسپاسی خود آنها
خودشان را نابود میکند،
این عین عدالت خدا را نشون میده
دیروز من از پسرم سوالی کردم
که واقعا هم نمیدونم
گفتم که
اگر خداوند حق انتخاب را به انسان داده
پس چرا حضرت موسی را از بچگی در نطر داشت که پیامبر انتخاب کند
و ایشون هم گفتش که نمیدونم
صبح این فایل را دیدم
اشک از چشمام سرازیر شد،
و به خودم گفتم
پس چرا نمرود را هم ستمگر انتخاب کرد؟؟؟
مشیت الهی خیلی از مشکلات زندگی منو حل کرده است
من قبل از آشنایی معنی ان شاالله را نمیدونستم
از وقتی که از عقل کل و فایل های شما گوش دادم فهمیدم، چون قبلا همیشه معنی ان شاالله یک چیز متفاوتی در ذهنم بود و آن اگر خدا بخواهد بود، و…
خدا را هزاران مرتبه شکر، منو هدایت کرد و فعلا فقط از درگاه خداوند کمک میخواهم و تسلیم پیشگاهش هستم و…
چقدر لذت بردم از این فایل و فایل های توحیدی و سایر فایل های ارزشمند شما،
چقدر لذت بخش بود که خانم شایسته رانندگی می کرد،خیلی برام لذت بخش بود
استاد عزیزم،چه طوفانی با این فایل در دل من انداختین، در این هوای طوفانی و بارانی که خانم شایسته ناخدای حرفه ایی این کشتی را به سلامت پیش می برد و…
واقعا استاد من از صبح که فایل را دیدم
چندین بار هم صوتی و هم تصویری را گوش دادم
اما فکر میکنم
خیلی نکات زیادی در محتوای گفته های شما وجود دارد که من نشنیدم امیدوارم نوشته های دوستان منو یاری خواهد کرد و بیشتر از اینها یاد خواهم گرفت،
درود خدا بر شما استاد دلها و خانم شایسته یار لایق شما و دوستان گرانقیمت سایت خدایی
از خداوند برای شما استاد گرانمایه و دوستان عزیز سایت هرچیزیکه میخواین آرزومندم
پس براى آن دو، [گوسفندان را] آب داد، آن گاه به سوى سایه برگشت و گفت: «پروردگارا، من به هر خیرى که سویم بفرستى سخت نیازمندم.» (24)
خودش را واقعا تسلیم می بیند و ربش به دادش میرسد. تا اینکه رشد می کند و رشد می کند و در برگشت از وادی طور به رشدی رسیده است که به خانواده اش می گوید
فلما قضى موسى الأجل وسار بأهله آنس من جانب الطور نارا قال لأهله امکثوا إنی آنست نارا لعلی آتیکم منها بخبر أو جذوه من النار لعلکم تصطلون ﴿29﴾
و چون موسى آن مدت را به پایان رسانید و همسرش را[همراه ] برد،
نور آتشی را از دور در کنار طور مشاهده کرد، به خانوادهء خود گفت: «[اینجا] بمانید، که من [از دور] احساس انسی از آن نور آتش دارم ، باشد که خبرى از آن یا شعله اى آتش برایتان بیاورم، باشد که خود را گرم کنید.» (29)
موسی به رشد احساس می رسد و احساس انس با خدا را از دور تشخیص می دهد و جایزه این رشد همکلامی با خداست و مهم تر از آن برگزیده شدن به دست خداست
به نام خداوند بخشاینده مهربان.سلام به استاد توحید م که هر بار صداش رو میشنوم احساس میکنم خداوند داره باهام حرف میزنه عاشقتم استاد.این جنس از فایلتونو خیلی دوسدارم استاد. خیلی وقتا شده به خدا توکل کردم ولی بازم نگران بودم اما خداروشکر نسبت به قبل بینهایت بهترم هرروزوقت میذارم وباخدای مهربانم حرف میزنم سپاسگذاری میکنم خواسته هامو میگم کارایی که قراره تو روز انجام بدم و میگم ازش کمک میخوام دیگه احساس تنهایی نمیکنم منی که دوسنداشتم تنها باشم الان فقط میخوام تنها باشم تا باخدا حرف بزنم وقتی باهاش حرف میزنم احساس میکنم نشسته روبروم ومیگه بگو بنده من هر چی میخوای اصلا هرکار داری بیا باهم انجام بدیم .وقتی طلاق گرفتم وبه خاطر رسم ورسومات قاطی که توروستامون هست که میخوای بایه بچه چیکار کنی فقط توکل به خدا کردم وگفتم خدایا من کاری به حرف اینا ندارم تو هوای منو بچه مو داشته باش وازاون موقع تا حالا خدا میدونه که به هیچی فک نکردم که باید بایه بچه چیکارکنم به خاطر اینکه همه چیو به خدا سپردم.
امروز یکی از مهم ترین ازمون های زندگیم رو داشتم ازمونی که مرحله اولش رو واقعا خدایی انگار خدا بهم گفت بنویس برو سر جلسه من قراره درون تو حلول کنم و من برات پاسخ بدم بین 570 نفر جز نفر 10 تا برتر بودم
حدودا 4 تا 5 ماه پیش پدرم یه روز گفت فلان ارگان ازمون داره بنویس من برگشتم گفتم ای بابا اون برهه که تو فضا درس بودم و… نرفتم دنبالش یا رفتم ادامه ندادم الان که اینا سرکارین اصلا اولش واقعا تمایل نداشتم ولی یه حسی بهم گفت تو بنویس
اخه بانک ملت دو بار شرکت کردم یه بارش قبول شدم رفت که اطلاع بدن خخخخ بانک ملی هم دادم اصلا کارنامه ندادن نوشتن مردودی بدون حتی ارسال کارنامه چند تا دیگه هم دادم گفتن قبولی تا دم مصاحبه هم رفتم ولی تهش اونجا ها دلم با خدا قرص نبود به بنده خدا قرص بود به پشت پدرم به اسم و رسم دایی و عموهام نمیدونم به موقعیت شغلی پدرم یا جانبازی و ایثارگری و… حتی با اینکه اونجا ها واقعا همه جلو پام بلند میشدن نمیدونم چرا درها بسته میشدن جالبم برام بود منی که از سال 90 الی 91 کار برام عالی بود حتی اون برهه ها هم اصلا خیلی کم از روابط کمک میگرفتم تا 97 لی 98 من کلی کار از 98 درها بسته شد منی که اون سالها به سنم کلی درآمد داشتم درها بسته شد حالا کاری ندارم ریشه موضوع از دستم در نره خلاصه نوشتم دقیقا نزدیک سال نو ازمون برگزار شد من قبلش دو هفته تو رخت خواب حتی مریضی شدید داشتم حتی برنامم بود درس بخونم برا ازمون سرما خوردگی شدید گرفتم با حالی که باز نشستم به خدا گفتم دیدی دیدی مردش نیستی مردش بودی حداقل این چند مدت منو ول میکردی درسم میخوندم نه تب و لرز با حال مرگ شب و روز و روز و شب کنم
با حال بدم روز قبل ازمون رفتم پرینت برگه بگیرم برگه ورود به جلسه
یادم رفته بود
حالم خوش نبود
هی کفر می گفتم
دلم میگفتم این از بابام یکی نیست بهش بگه اصلا چرا گفتب بنویس
یکی به خدا میگفتم بابا بسکه دیگه بکش از ما بیرون
یکی به خودم لعنت میکردم که با حال بدت رفتی خودت رو مچل کردی
خلاصه رفتم ازمون با حال بد با سرفه و گلو درد
جوری که تو آزمون فقط میگفتم کی میشه دفترچه بدن بزنم برم حتی قبلش صبحش حالم به حدی بد بود گفتم ولش کن گوربابا همه چی
دفترچه دادن منپ میگی!!!! سوالات دیدم انگار از قبل یکی بهم گفته بود جواب ها چین چه عمومی چه تخصصی جدودا 120 تا سوال با نمره منفی داشتن من اصلا نفهمیدم کی 95 تا زدم اونم تازه منی که رشته ام حقوق نبود تمام سوالات حقوق زده بودم همه هم درست امدم بیرون باز برام مفهوم نداشت فقط میدونم دم ازمون رفتم دستشویی یکی گفت وضو بگیر سر سری یه وضو گرفتم رفتم فقط یادمه گفتم بهش اگر منو تا اینجا آوردی حق نداری منو شرمنده خودت کنی من به حرف تو امدم پس کمک کن
امدم بیرون اصلا نموندم ببینم کی چی زده حتی جواب کلید پاسخ هم امد نرفتم ببینم اینقدر دیر جواب اولیه دادن من گفتم برو بابا فقط مچل شدم رفتم دادم سرکاری بود یه شب اتفاقی رفیقم بهم زنگ زد گفت ازمونت چی شد گفتم نمیدونم کدوم میگی؟! گفت بابا فلان ارگان گفتم نمیدونم گفت ابله دو روزه دادن برو ببین
رفتم دیدم 10 نفر تو مرحله اول قبول شدن من نفر 3 شدم نفسم بند امد قلبم طپش نمیدونستم بگم واقعیه یا الکی منی که برا ازمون اصلا نخونده بودم حتی برامم مهم نبود شدم نفر 3 بین اون همه جمعیت تو پست سازمانی که میخوان شبش اونجا گفتم تو بارها بهم ثابت کردی مردی ولی من همیشه برات نامرد بودم (به خدا گفتم) هیچی گفتن برا مصاحبه میخوایمتون اطلاع میدیم تا زد باز شیطون رفت جلدم چند ماه گذشت باز جواب ندادن گفتم دیدی باز دیدی فقط خاله ذوقی میخواستی بشم دو سه روز حالم خوب کنی چیشد پس!
گوشیم چند هفته پیش دزدیدن هیچی گفتم خدایا دیدی اینو چکار کنم هیچی همش هی امیدوار هی نا امید ناگفته نماند گاهی تو تایم بیکاری مینشستم میخوندم
تا امروز گفتن بیا مصاحبه منم رفتم جالبه اونجا هر کی آمده بود یکی دنبال بند پارتی یکی دنبال زیر ابی من باز وضو گرفتم گفتم من کسی ندارم نه فکر میکنم پدرم اشنا داره نه کسیم تو پارتی منی تو اگر همون طوری که گوشم کشیدی گفتی بنویس گفتی بریم ازمون گفتی صبور باش الانم تو خودت میدونی
صبح مرخصی گرفتم چون جریان داره بهتون میگم مرخصی گرفتم زودتر رفتم رفتم دیدم منابع انسانی چقدر مهربون مدارکم گرفت حتی یکم بام خوش و پش کرد یه خانم بود بهم گفت عه چرا زود امدی ولی اشکال نداره بیا بشین این فرم ها رو با صبر پر کن
بیکار بودم رفتم بخش دبیرخانه یه خانم هم اونجا بود دیدم داره بهم لبخند میزنه گفتم منو این میشناسه یا نه
گفت شما چکاره ای گفتم والا برا آزمون امدم گفت اشنا داری اینجا گفتم اره گفت کی گفتم یه کی که همه کاره هست تعحب کرد گفت عه خوب بهش زنگ بزن بگو امدی گفتم بام امده گفت چکارهه گفتم ریس
گفت کجاست گفتم هر جا شما بخوای
گفت کجا ریسیه وزارت یا اینجا گفتم برو بالا تر دیدم هم ترسیده هم لبخند پوزخند مسخره میزنه گفت گرفتیمون؟ گفتم نه بخدا من خدا رو دارم اون بهم گفته بیا
گفت همه دارن اونو گفتم دارن ولی مالکیت بهش ندارن تعصب و غیرت روش ندارن تو همین حین 10 نفرمان جمع شدیم من باز یکم سرما خورده بودم گفتم زودتری بدم برم کسی که مدارک ها کنترل میکرد هی من گفتم برم هی دیدم انگار منو نمیبینه کور و کر شده
5 نفر رفتن همه رو اچمز کردن
شدیم 5 نفر گفتن بریم ناهار و پذیرایی ازتون کنیم ناهار دادن و دسر و… با خودم گفتم پس بگو تو باز خواستی من عجله نکنم پس ریش و قیچی الله قشنگه دست خود سر میز دیدم یه اقایی بام نشست کنارش دو تا اقا
بهم گفت ندیدمت گفتم کم سعادت بودم برا ازمون امدم دیدم چند تا ازم سوال کرد و… تهش هم غذاش زودتر تموم شد و رفت من با خودم گفتم این کی بود
تا شد من نفر یکی به اخر نوبتم شد رفتم داخل دیدم اون اقاهه مسئول کل هست تو بخش مصاحبه گفت ناهار خوب بود منم با خنده گفتم بهتون میگن به شما نهار دادن خندید انگار چند سال همو میشناختیم جلو پام بلند شد
سوال پرسید منم دست و پا شکسته جواب نه خیلی عالی بگم مسلط قطعی بودم نه بگم بلد نبودم ولی ای بد نبودم شکر الله
دیدم اخرش جلو پام بلند شد
امدم بیرون الانم منتظرم ببینم چی میشه به خدا گفتم خدایا من ندانم هر چه دانی خود دانی گفتم اگر حق من اگر لایق من هستم اگر رزق و برکت برام اینجا هست تو درست کن نمیخوام بابامو کی و کی درست کنه تو برام بخواه که مطمنم ته ته خوب خواستنه بهش گفتم من بهت اعتماد کردم فرمون دادم دستت من لذت میبرم از این راه حالا چه بشه چه نشه من ایمان بهت ذره ای کم نمیشه چون مطمنم همون مدل که مهر این ازمون و راه دلم انداختی قطعا ریشه و جوانه و میوه اش هم براش فکر کردی به قولی میگن وقتی جان دادی دندادن دادی دندادن دادی پس نان هم دادی
الانم دوستان برام دعای فرکانس مثبت کنید منم فقط از خودش خواستم والا با درصد جانبازی پدر با نمیدونم ایثارگری پدر با کلی اشنا هم میشد بی آزمون برم ولی با خدا معامله کردم فقط از خدا خواستم توکل اخر و اول و اول و اخرم با خداست
من الانم کار دارم وزارت دادگستری اونم دوست دارم جای عالی ولی بهش گفتم این یه جا تو بهم نشون بده خدایی نشون بده بهم بخوای میتونی چون همیشه از بچگی بهمون گفتن اون بالایی بخواد میشه نخواد نمیشه منم بهش گفتم انچه دلم خواست نه آن میشود انچه خدا خواست همان میشود تو بخواه این بار تاس دست خودت هر چند جفت اوردی خودت بازی برام کن
منتظرم انشالله نتیجه بعدی بیاد یا موفق شدم یا نه ولی اینجا نتیجه میگم
حرف اخرم حالم حال غریب قریبی هست عین چوب سبک برام دیگه مهم نیست بعدش چیه چون خدا رو دارم
همیشه صبح که بیدار میشم 1.2 لیوان آب مینوشم ، حالا یا کلا از شیر یا اگه کتری آب داغ داشته باشه با آبِ شیر مخلوط میکنم و میخورم، امروز دیدم توچایی ساز آب مونده، ریختم تو لیوان یکم خوردم و دوباره لیوان رو پر کردم اوردم با خودم تو اتاق ، کد نویسی کردم.
متن توحید عملی 9 رو خوندم ، همزمان هر جا روشای عزیز مثلا میگفت سپاسگزار نیستیم شروع میکردم به سپاسگزاری ،
واونجا که گفت برای داشته هامون شکر نمیکنیم و چشم انتظار چیزی هستیم که نداریم ، شروع کردم به نوشتن چیزهایی که آرزوی داشتنش رو داشتم اما الان طوری بدیهی شده که انگار هیچ وقت از خدا نخواسته بودم اینارو…یا از اول تو زندگیم بوده.
اونجا که گفتن الان تابستونه و چیزهایی که تو زمستون آرزوش رو داشتیم ، تو زندگیمونه ، اما ما یادمون رفته اینا خواسته ها و آزومون بوده. لیست کردم دوباره که چه چیزهاییی که الان ندارممممم و روزی آرزو چیه!! حسرت داشتنش رو داشتم و الان بهش رسیدو فراموش کردم … خدایا شکر برای تمام آرزوها و خواسته هایی که محقق شده و ببخش که فراموشکاریم و ما بد میکنیم و تو عیب مارو میپوشونی … خدایا ببخش منو..
منم خجالت کشیدم با تک تک کلمه های این شعر خجالت کشیدم که تو با ما چه رفتاری داری و در عوض ما چطوری جوابت رومیدیم.
ببخشید
کلا یادم رفت چرا این متن رو شروع کردم به نوشتن (بعد از سپاسگزاری دوباره شروع کردم فایل رودیدن ، تشنم شد… از همون اب که 1 ساعت پیش آورده بودم تو اتاق خوردم، به خودِ خدا قسم ، احساس کردم طعم شربت میده انقدر گوارا بود… به خدا آب شیرین و لذت بخش بود خوردنش ، و طعمش متفاوت… یه لحظه موندم اول تعجب کردم ، گفتم چی تو آب بود مگه!!!!
( اصلا این آب همونی بود که 1 ساعت پیش خورده بودم )چی شد! چی عوض شد!!
چی تو آب بود! هیچییی !!هیچی تو آب نبود!
هیچی به غیر از احساسِ من تغییر نکرده بود.
ظاهرا سپاسگزاری تا این حد همه چیز رو زیبا تر ، گواراتر، لذت بخش تر میکنه..خدایا شکرت برای وجود آب . این نعمت بینظیر .
برای وجود استاد ، خانم شایسته و بچه های توی این سایت ، شکر خدا
سلام به استاد عزیزم مریم جان شایسته وخانواده عباسمنشیم
چند روز بود فکر درگیر یه مساله ای بود واز خدا چیزی رو می خواستم اما به شکلی که حالم خوب نبود و خیلی با عجله می خواستم و چند روز صبح که از خواب بیدار می شدم دیگه حال روزهای قبل رو نداشتم انگار ارامشم رو داشتم از دست می دادم گفتم این کار ذهنه از خدا کمک خواستم از این مسیر خارج نشم به بیراهه نرم وخداوند چه زیبا من رو به این فایل هدایت کرد واقعا چه ایمانی داشته پروین هیچ وقت شعرهاش رو نخونده بودم مگر اونایی که توی کتاب درسی بود واقعا از شما متشکرم استاد که چشم ما رو باز می کنید این همه ادمهای خوب توی تاریخ بودند و خواستن مارو کمک کنن تا به سوی خدا هدایت بشیم ولی ما توی مدار نبودیم وخدارو هزا ن بار شکر می کنم که استاد رو در دوره ای که من زندگی می کنم افرید تا بتونم به وسیله ایشون به مسیر درست بیام
واقعا از ته دل ایمانی اینچنین خواستم ایمانی که همه ترسها استرسها نگرانیها رو از دلم ببره
چقدر خوب می شه اگه به این درجه برسی که ایمان داشته باشی همه چیز در دست خداست واون عاشق بنده هاشه و برای اونها بهترینها رو می خوادبعد چقدر اروم وراحت زندگی می کنیم
خدایا شکرت بعد از دیدن فایل پیام ودیدگاه برگزیده رو خوندم و وقتی رسیدم به جمله ای که نوشته بودن خدا بهم گفت تو شکر اون چیزی رو که بهت دادم به جا اوردی که چیز دیگه می خوای خشکم زد همینه اونی که از خدا می خوام یکیش رو قبلا بهم داده وچه زیبا ومن حواسم نیست خدایا هزاران هزار بار شکرت برای نعمت هایی که به من دادی
خدایا شکرت برای این خانواده که بهش هدایت شدم وهر وقت مشکلی پیش بیاد چقدر قشنگ من رو کمک می کنن
وچه عالی که وقتی هدایت به فایلی می شیم دقیقا همونی هست که احتیاج داریم خدایا شکرت
استاد ازتون سپاسگذارم وبهترینها رو براتون ارزو می کنم
امیدوارم همه خانواده عباسمنشیم همواره در پناه خدا شاد ثروتمند سالم و خوشبخت باشن والبته با ایمان
به نام خدای بخشنده و مهربانم به نام خدای هدایتگرم به سمت زیباییها و فراوانیها به شرطه ایمان و توکل
سلام به استاد عزیزم سلام به کسی که با سخنان زیبا و مفیدش راه رو در تاریکی زندگی پیدا کردیم استاد عباس منش دوست داشتنی که فانوس شدن در دریایی پر تلاطم زندگیم
از این فایلهای توحید عملی هر چی تشکر کنم کمه ارزش بسیار دارین برای من
چون من تازمانی که توحید عملی روگوش نکرده بودم خدا رو نفهمیده بودم درکش نکرده بودم ولی وای از اون تایمی که گوش کردم و گوش کردم و عمل کردم
چی شد معجزه شد برام زندگی
من دنبال پول و ثروت و آرامش و خوشبختی و… بودم به قول استاد دنبال فرعیات بودم اما غافل از اصل
اصل همان خداست که من در وجودم دعوتش کردم با گوش دادن به چندین فایل توحید عملی
که تا خدا رو نفهمی و درک نکنی یعنی هیچی نداری وقتی خدا رو بدست میاری اوست که همه چیز میشود همه کس را
داره برام همه چیز میشه و هر دوز فقط و فقط دوست دادم توحید عملی روگوش کنم و بس بهترین فایل ست من با این فایل تلنگر خوردم و بلند شدم خدایا شکرت سپاسگزارتم استاد عزیزم ممنونتم عزیزترین بنده خداوند هستی
اگر شما تونستی من هم میتونم محبوبه خداوند شوم با بهبود ایمان و توکلم
سلام خدمت استاد نازنینم
هزاران مرتبه شکر از این فایل ،استاد سپاسگزارم که این فایل را گذاشتین و از شما میخواستم خواهش کنم بیشتر از این فایلهای قرآنی بگذارین ،بازم سپاسگزارم چقدر به موقع بود این فایل و چقدر بهش احتیاج داشتم و چقدر مرا دوباره به منبع وصل کرد و نگرانی من و ناامیدیم را کم کرد یا بهتر بگم از بین برد و چه حس نابی را در دلم زنده کرد الهی شکرت .
سلام استاد جان سلام مریم جان گل و سلام دوستان عزیزم یعنی هر لحظه ای که با ایمان و توحید از خدا می خوای که خودت هرچی خیر برام بیار پیش روم و خودت کارهام رو به زیبایی به انجام برسون خدا چنا شگفت زده ات می کنه که دهانت باز می مونه استاد حرفایی دارم که جز این سایت هیچ جای دیگه ای نمی فهمن امروز صبح من نوشتم ای خدای عزیزم خودت قبل من برو کارام رو راه بنداز و هر اتفاقی برام بیافته می دونم که از سوی توجه استاد عزیزم من امروز جاهایی رفتم بی برنامه قبلی و هدایتی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم و با من چنان برخورد می شد انگار جواهری پیدا کرده اند نایاب و هیجان زده از من استقبال می کردند ولی من می دونستم که چه خبره و دست چه کسی پشت پرده است من تجربیات آقای عطاروشن رو که شنیدم با خودم می گفتم و نوشتم که وچه می کنه این خدا ….. و استاد جان و چه ها که نکرده این خدا تو زندگی من هیچ کس باورش نمی شه ومن سجده می کنم به او که رب من است و یکتا
الهی شکرت
خدایا ممنون بابت این فایل زیبا که از زبان بنده و وجود خودت به ما گفتی سپاسگزارم
من با این فایلهای توحید عملی به مجموعهای از شرک که در وجودم به صورت مخفی بود پی بردم و آگاه تر شدم و تمام این آگاهی ها را مدیون خدا و بعد استاد عزیزم میدانم که مرا در این مسیر رسیدن به اهدافم راهنمایی و هدایت کرد خدایا بینهایت شکرت
بنام خدایی که نوشتن آموخت
بنام خداوندنی که خواندن آموخت
بنام خداوندی که گفتن آموخت،
و…
میلیاردها نعمتی که اگر جنگلها قلم شوند و
دریاها مرکب
و زمین دفتر
نمیتوان نعمتهای خداوند را که برای ما عطا کرده بنویسم و…
سلام استاد عزیزم
اول صحبتم را با این شعر حافظ شروع میکنم که از اعماق قلبم تقدیمت میکنم، که امیدوارم قبول کنید،
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
استاد عزیزم
و یار مهربانش خانم شایسته گرانقدر
نمیدانم از کدامین زیبایی ها بگم
از کجا شروع کنم که آنجا شروع نشده بود
از کجا بگویم که خداوند آنجا را خلق نکرده و…
استاد عزیزم و دوستان گرانقدر و یاران و انصار خدایی
که در این کشتی نوح و غار حرایی،و یاران موسی و عیسی ص و ختم رسل ص، وهمه انبیا،
که داریم با سکانداری استاد عزیزمون راه خدایی را طی میکنیم
فقط من میخوام از خدای خودم سپاسگزار نعمتهایش باشم و برای خودم تبریک همچنین برای همه اعضای گرانقدر سایت آفرین بگم که با هدایت خداوند متعال ما را با استاد عباس منش عزیز آشنا ساخت،
و نحوه سپاسگزار بودن و پرهیز از ناسپاسی را برای من آموخت،
من از فایل های ارزشمند توحیدی شما کاربا خودم را شروع کردم، و خدا را شکر چنان تاثیری در نگرش من گذاشته، که خودم را یک آدم جدیدی می بینم،
هر آنچه که از دل برآید بر دل نشیند،
خیلی خواستم جلوی خودم را بگیرم و کامنت ننویسم
اما عشق و سوز علاقه ام در این مسیر الهی
که از زبان شیوای شما همچون لعل و مرجان این کره زمین را عطر آگین میکند، منو مجبور کرد که چند سطری را تقدیم شما استاد بزرگوار و دوستان گرانقدرم داشته باشم،
استاد چقدر این سفرهاتون عالی و دلنشینه،
سفری که همزمانی عرفان و اشتیاق الهی در آن همسفر شماست
سفری که با دلتون میلیونها دل همراهش هست
و میتوان گفت سفری با باری از دلهاست
دلهایی که با نور الهی مملو گشته
و…
نمیخوام تعریف و زیبایی این سفر را ادامه بدم
چون میترسم در اقیانوس این زیبایی گم بشم
برای همین میرم آن چیزیکه منو وادار کرد که بنویسم
و آن داستان کودکی حضرت موسی ص که فرعون کودک کش بود
و داستان حضرت ابراهیم ص
که نمرود کودکان را می کشت
و همزمانی این دو پیامبر
و همزمانی این دو پادشاه ستمکار
که هردو کودک کش بودن
اما این طرف داستان
چه زیبا پروین اعتصامی، به قلم کشیده،
کودکی نمرود و کودکی حضرت موسی را با توجه به مشیت الهی تشریح کرده
اینکه
هردو کودک از دریا نجات پیدا کردند
اما یکی شده
نمرود
و دیگری شده
موسی
چقدر این داستان شفافیت مشیت الهی را تبییین می کند
اینکه خداوند انسان ها را حق انتخاب داده
اینکه راه گمراهی را انتخاب کنند
یا راه
هدایت الهی را
و….
جمله طلایی که متواضع در برابر خداوند،
بودن چقدر انسان را به عرش می برد
و اینکه نعمتهای خداوند نصیب همه میشود
عده ایی مثل حضرت سلیمان میشوند و هر چیزیکه از خدا خواست گرفت و قدردانش هم بود واز طرفی، جایی که عده ایی خودشان را جای خدا میزارن
و میگویند خدا منم، مثل نمرود و فرعون،
و اعمال ناسپاسی خود آنها
خودشان را نابود میکند،
این عین عدالت خدا را نشون میده
دیروز من از پسرم سوالی کردم
که واقعا هم نمیدونم
گفتم که
اگر خداوند حق انتخاب را به انسان داده
پس چرا حضرت موسی را از بچگی در نطر داشت که پیامبر انتخاب کند
و ایشون هم گفتش که نمیدونم
صبح این فایل را دیدم
اشک از چشمام سرازیر شد،
و به خودم گفتم
پس چرا نمرود را هم ستمگر انتخاب کرد؟؟؟
مشیت الهی خیلی از مشکلات زندگی منو حل کرده است
من قبل از آشنایی معنی ان شاالله را نمیدونستم
از وقتی که از عقل کل و فایل های شما گوش دادم فهمیدم، چون قبلا همیشه معنی ان شاالله یک چیز متفاوتی در ذهنم بود و آن اگر خدا بخواهد بود، و…
خدا را هزاران مرتبه شکر، منو هدایت کرد و فعلا فقط از درگاه خداوند کمک میخواهم و تسلیم پیشگاهش هستم و…
چقدر لذت بردم از این فایل و فایل های توحیدی و سایر فایل های ارزشمند شما،
چقدر لذت بخش بود که خانم شایسته رانندگی می کرد،خیلی برام لذت بخش بود
استاد عزیزم،چه طوفانی با این فایل در دل من انداختین، در این هوای طوفانی و بارانی که خانم شایسته ناخدای حرفه ایی این کشتی را به سلامت پیش می برد و…
واقعا استاد من از صبح که فایل را دیدم
چندین بار هم صوتی و هم تصویری را گوش دادم
اما فکر میکنم
خیلی نکات زیادی در محتوای گفته های شما وجود دارد که من نشنیدم امیدوارم نوشته های دوستان منو یاری خواهد کرد و بیشتر از اینها یاد خواهم گرفت،
درود خدا بر شما استاد دلها و خانم شایسته یار لایق شما و دوستان گرانقیمت سایت خدایی
از خداوند برای شما استاد گرانمایه و دوستان عزیز سایت هرچیزیکه میخواین آرزومندم
و اما موسی کلیم الله
خدایا تو موسی را نجات دادی و رشد دادی و بعد از آن راه را گم کرد و تو هدایتش کردی
زمانی که به پیش فرعون می آید تا بنی اسرائیل را ببرد در جواب فرعون می گوید آن موقع از گمراهان بودم:
قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدًا وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ ﴿18﴾
[فرعون] گفت آیا تو را از کودکى در میان خود نپروردیم و سالیانى چند از عمرت را پیش ما نماندى (18)
وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْکَافِرِینَ ﴿19﴾
و [سرانجام] کار خود را کردى (و آن فرد را کشتی)و تو از ناسپاسانى (19)
قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ
﴿20﴾گفت آن را هنگامى مرتکب شدم که از گمراهان بودم (20)
و اما در ادامه موسی فقط از خداوند می خواهد و اظهار عجز می کند و خداوند هدایت می کند.
فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ﴿24﴾
پس براى آن دو، [گوسفندان را] آب داد، آن گاه به سوى سایه برگشت و گفت: «پروردگارا، من به هر خیرى که سویم بفرستى سخت نیازمندم.» (24)
خودش را واقعا تسلیم می بیند و ربش به دادش میرسد. تا اینکه رشد می کند و رشد می کند و در برگشت از وادی طور به رشدی رسیده است که به خانواده اش می گوید
فلما قضى موسى الأجل وسار بأهله آنس من جانب الطور نارا قال لأهله امکثوا إنی آنست نارا لعلی آتیکم منها بخبر أو جذوه من النار لعلکم تصطلون ﴿29﴾
و چون موسى آن مدت را به پایان رسانید و همسرش را[همراه ] برد،
نور آتشی را از دور در کنار طور مشاهده کرد، به خانوادهء خود گفت: «[اینجا] بمانید، که من [از دور] احساس انسی از آن نور آتش دارم ، باشد که خبرى از آن یا شعله اى آتش برایتان بیاورم، باشد که خود را گرم کنید.» (29)
موسی به رشد احساس می رسد و احساس انس با خدا را از دور تشخیص می دهد و جایزه این رشد همکلامی با خداست و مهم تر از آن برگزیده شدن به دست خداست
قَالَ یَا مُوسَى إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالاتِی وَبِکَلامِی فَخُذْ مَا آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ ﴿144﴾
فرمود: «اى موسى، تو را با رسالتها و با سخن گفتنم [با تو]، بر مردم [روزگار] برگزیدم؛ پس آنچه را به تو دادم بگیر و از سپاسگزاران باش.» (144)
به نام خداوند بخشاینده مهربان.سلام به استاد توحید م که هر بار صداش رو میشنوم احساس میکنم خداوند داره باهام حرف میزنه عاشقتم استاد.این جنس از فایلتونو خیلی دوسدارم استاد. خیلی وقتا شده به خدا توکل کردم ولی بازم نگران بودم اما خداروشکر نسبت به قبل بینهایت بهترم هرروزوقت میذارم وباخدای مهربانم حرف میزنم سپاسگذاری میکنم خواسته هامو میگم کارایی که قراره تو روز انجام بدم و میگم ازش کمک میخوام دیگه احساس تنهایی نمیکنم منی که دوسنداشتم تنها باشم الان فقط میخوام تنها باشم تا باخدا حرف بزنم وقتی باهاش حرف میزنم احساس میکنم نشسته روبروم ومیگه بگو بنده من هر چی میخوای اصلا هرکار داری بیا باهم انجام بدیم .وقتی طلاق گرفتم وبه خاطر رسم ورسومات قاطی که توروستامون هست که میخوای بایه بچه چیکار کنی فقط توکل به خدا کردم وگفتم خدایا من کاری به حرف اینا ندارم تو هوای منو بچه مو داشته باش وازاون موقع تا حالا خدا میدونه که به هیچی فک نکردم که باید بایه بچه چیکارکنم به خاطر اینکه همه چیو به خدا سپردم.
سلام
امروز یکی از مهم ترین ازمون های زندگیم رو داشتم ازمونی که مرحله اولش رو واقعا خدایی انگار خدا بهم گفت بنویس برو سر جلسه من قراره درون تو حلول کنم و من برات پاسخ بدم بین 570 نفر جز نفر 10 تا برتر بودم
حدودا 4 تا 5 ماه پیش پدرم یه روز گفت فلان ارگان ازمون داره بنویس من برگشتم گفتم ای بابا اون برهه که تو فضا درس بودم و… نرفتم دنبالش یا رفتم ادامه ندادم الان که اینا سرکارین اصلا اولش واقعا تمایل نداشتم ولی یه حسی بهم گفت تو بنویس
اخه بانک ملت دو بار شرکت کردم یه بارش قبول شدم رفت که اطلاع بدن خخخخ بانک ملی هم دادم اصلا کارنامه ندادن نوشتن مردودی بدون حتی ارسال کارنامه چند تا دیگه هم دادم گفتن قبولی تا دم مصاحبه هم رفتم ولی تهش اونجا ها دلم با خدا قرص نبود به بنده خدا قرص بود به پشت پدرم به اسم و رسم دایی و عموهام نمیدونم به موقعیت شغلی پدرم یا جانبازی و ایثارگری و… حتی با اینکه اونجا ها واقعا همه جلو پام بلند میشدن نمیدونم چرا درها بسته میشدن جالبم برام بود منی که از سال 90 الی 91 کار برام عالی بود حتی اون برهه ها هم اصلا خیلی کم از روابط کمک میگرفتم تا 97 لی 98 من کلی کار از 98 درها بسته شد منی که اون سالها به سنم کلی درآمد داشتم درها بسته شد حالا کاری ندارم ریشه موضوع از دستم در نره خلاصه نوشتم دقیقا نزدیک سال نو ازمون برگزار شد من قبلش دو هفته تو رخت خواب حتی مریضی شدید داشتم حتی برنامم بود درس بخونم برا ازمون سرما خوردگی شدید گرفتم با حالی که باز نشستم به خدا گفتم دیدی دیدی مردش نیستی مردش بودی حداقل این چند مدت منو ول میکردی درسم میخوندم نه تب و لرز با حال مرگ شب و روز و روز و شب کنم
با حال بدم روز قبل ازمون رفتم پرینت برگه بگیرم برگه ورود به جلسه
یادم رفته بود
حالم خوش نبود
هی کفر می گفتم
دلم میگفتم این از بابام یکی نیست بهش بگه اصلا چرا گفتب بنویس
یکی به خدا میگفتم بابا بسکه دیگه بکش از ما بیرون
یکی به خودم لعنت میکردم که با حال بدت رفتی خودت رو مچل کردی
خلاصه رفتم ازمون با حال بد با سرفه و گلو درد
جوری که تو آزمون فقط میگفتم کی میشه دفترچه بدن بزنم برم حتی قبلش صبحش حالم به حدی بد بود گفتم ولش کن گوربابا همه چی
دفترچه دادن منپ میگی!!!! سوالات دیدم انگار از قبل یکی بهم گفته بود جواب ها چین چه عمومی چه تخصصی جدودا 120 تا سوال با نمره منفی داشتن من اصلا نفهمیدم کی 95 تا زدم اونم تازه منی که رشته ام حقوق نبود تمام سوالات حقوق زده بودم همه هم درست امدم بیرون باز برام مفهوم نداشت فقط میدونم دم ازمون رفتم دستشویی یکی گفت وضو بگیر سر سری یه وضو گرفتم رفتم فقط یادمه گفتم بهش اگر منو تا اینجا آوردی حق نداری منو شرمنده خودت کنی من به حرف تو امدم پس کمک کن
امدم بیرون اصلا نموندم ببینم کی چی زده حتی جواب کلید پاسخ هم امد نرفتم ببینم اینقدر دیر جواب اولیه دادن من گفتم برو بابا فقط مچل شدم رفتم دادم سرکاری بود یه شب اتفاقی رفیقم بهم زنگ زد گفت ازمونت چی شد گفتم نمیدونم کدوم میگی؟! گفت بابا فلان ارگان گفتم نمیدونم گفت ابله دو روزه دادن برو ببین
رفتم دیدم 10 نفر تو مرحله اول قبول شدن من نفر 3 شدم نفسم بند امد قلبم طپش نمیدونستم بگم واقعیه یا الکی منی که برا ازمون اصلا نخونده بودم حتی برامم مهم نبود شدم نفر 3 بین اون همه جمعیت تو پست سازمانی که میخوان شبش اونجا گفتم تو بارها بهم ثابت کردی مردی ولی من همیشه برات نامرد بودم (به خدا گفتم) هیچی گفتن برا مصاحبه میخوایمتون اطلاع میدیم تا زد باز شیطون رفت جلدم چند ماه گذشت باز جواب ندادن گفتم دیدی باز دیدی فقط خاله ذوقی میخواستی بشم دو سه روز حالم خوب کنی چیشد پس!
گوشیم چند هفته پیش دزدیدن هیچی گفتم خدایا دیدی اینو چکار کنم هیچی همش هی امیدوار هی نا امید ناگفته نماند گاهی تو تایم بیکاری مینشستم میخوندم
تا امروز گفتن بیا مصاحبه منم رفتم جالبه اونجا هر کی آمده بود یکی دنبال بند پارتی یکی دنبال زیر ابی من باز وضو گرفتم گفتم من کسی ندارم نه فکر میکنم پدرم اشنا داره نه کسیم تو پارتی منی تو اگر همون طوری که گوشم کشیدی گفتی بنویس گفتی بریم ازمون گفتی صبور باش الانم تو خودت میدونی
صبح مرخصی گرفتم چون جریان داره بهتون میگم مرخصی گرفتم زودتر رفتم رفتم دیدم منابع انسانی چقدر مهربون مدارکم گرفت حتی یکم بام خوش و پش کرد یه خانم بود بهم گفت عه چرا زود امدی ولی اشکال نداره بیا بشین این فرم ها رو با صبر پر کن
بیکار بودم رفتم بخش دبیرخانه یه خانم هم اونجا بود دیدم داره بهم لبخند میزنه گفتم منو این میشناسه یا نه
گفت شما چکاره ای گفتم والا برا آزمون امدم گفت اشنا داری اینجا گفتم اره گفت کی گفتم یه کی که همه کاره هست تعحب کرد گفت عه خوب بهش زنگ بزن بگو امدی گفتم بام امده گفت چکارهه گفتم ریس
گفت کجاست گفتم هر جا شما بخوای
گفت کجا ریسیه وزارت یا اینجا گفتم برو بالا تر دیدم هم ترسیده هم لبخند پوزخند مسخره میزنه گفت گرفتیمون؟ گفتم نه بخدا من خدا رو دارم اون بهم گفته بیا
گفت همه دارن اونو گفتم دارن ولی مالکیت بهش ندارن تعصب و غیرت روش ندارن تو همین حین 10 نفرمان جمع شدیم من باز یکم سرما خورده بودم گفتم زودتری بدم برم کسی که مدارک ها کنترل میکرد هی من گفتم برم هی دیدم انگار منو نمیبینه کور و کر شده
5 نفر رفتن همه رو اچمز کردن
شدیم 5 نفر گفتن بریم ناهار و پذیرایی ازتون کنیم ناهار دادن و دسر و… با خودم گفتم پس بگو تو باز خواستی من عجله نکنم پس ریش و قیچی الله قشنگه دست خود سر میز دیدم یه اقایی بام نشست کنارش دو تا اقا
بهم گفت ندیدمت گفتم کم سعادت بودم برا ازمون امدم دیدم چند تا ازم سوال کرد و… تهش هم غذاش زودتر تموم شد و رفت من با خودم گفتم این کی بود
تا شد من نفر یکی به اخر نوبتم شد رفتم داخل دیدم اون اقاهه مسئول کل هست تو بخش مصاحبه گفت ناهار خوب بود منم با خنده گفتم بهتون میگن به شما نهار دادن خندید انگار چند سال همو میشناختیم جلو پام بلند شد
سوال پرسید منم دست و پا شکسته جواب نه خیلی عالی بگم مسلط قطعی بودم نه بگم بلد نبودم ولی ای بد نبودم شکر الله
دیدم اخرش جلو پام بلند شد
امدم بیرون الانم منتظرم ببینم چی میشه به خدا گفتم خدایا من ندانم هر چه دانی خود دانی گفتم اگر حق من اگر لایق من هستم اگر رزق و برکت برام اینجا هست تو درست کن نمیخوام بابامو کی و کی درست کنه تو برام بخواه که مطمنم ته ته خوب خواستنه بهش گفتم من بهت اعتماد کردم فرمون دادم دستت من لذت میبرم از این راه حالا چه بشه چه نشه من ایمان بهت ذره ای کم نمیشه چون مطمنم همون مدل که مهر این ازمون و راه دلم انداختی قطعا ریشه و جوانه و میوه اش هم براش فکر کردی به قولی میگن وقتی جان دادی دندادن دادی دندادن دادی پس نان هم دادی
الانم دوستان برام دعای فرکانس مثبت کنید منم فقط از خودش خواستم والا با درصد جانبازی پدر با نمیدونم ایثارگری پدر با کلی اشنا هم میشد بی آزمون برم ولی با خدا معامله کردم فقط از خدا خواستم توکل اخر و اول و اول و اخرم با خداست
من الانم کار دارم وزارت دادگستری اونم دوست دارم جای عالی ولی بهش گفتم این یه جا تو بهم نشون بده خدایی نشون بده بهم بخوای میتونی چون همیشه از بچگی بهمون گفتن اون بالایی بخواد میشه نخواد نمیشه منم بهش گفتم انچه دلم خواست نه آن میشود انچه خدا خواست همان میشود تو بخواه این بار تاس دست خودت هر چند جفت اوردی خودت بازی برام کن
منتظرم انشالله نتیجه بعدی بیاد یا موفق شدم یا نه ولی اینجا نتیجه میگم
حرف اخرم حالم حال غریب قریبی هست عین چوب سبک برام دیگه مهم نیست بعدش چیه چون خدا رو دارم
روز بخیر
سلام به استاد عزیزم خانم شایسته ی دوست داشتنی
و دوستان ماهم
سلام به روشای عزیز بابت این کامنت زیبا
همیشه صبح که بیدار میشم 1.2 لیوان آب مینوشم ، حالا یا کلا از شیر یا اگه کتری آب داغ داشته باشه با آبِ شیر مخلوط میکنم و میخورم، امروز دیدم توچایی ساز آب مونده، ریختم تو لیوان یکم خوردم و دوباره لیوان رو پر کردم اوردم با خودم تو اتاق ، کد نویسی کردم.
متن توحید عملی 9 رو خوندم ، همزمان هر جا روشای عزیز مثلا میگفت سپاسگزار نیستیم شروع میکردم به سپاسگزاری ،
واونجا که گفت برای داشته هامون شکر نمیکنیم و چشم انتظار چیزی هستیم که نداریم ، شروع کردم به نوشتن چیزهایی که آرزوی داشتنش رو داشتم اما الان طوری بدیهی شده که انگار هیچ وقت از خدا نخواسته بودم اینارو…یا از اول تو زندگیم بوده.
اونجا که گفتن الان تابستونه و چیزهایی که تو زمستون آرزوش رو داشتیم ، تو زندگیمونه ، اما ما یادمون رفته اینا خواسته ها و آزومون بوده. لیست کردم دوباره که چه چیزهاییی که الان ندارممممم و روزی آرزو چیه!! حسرت داشتنش رو داشتم و الان بهش رسیدو فراموش کردم … خدایا شکر برای تمام آرزوها و خواسته هایی که محقق شده و ببخش که فراموشکاریم و ما بد میکنیم و تو عیب مارو میپوشونی … خدایا ببخش منو..
منم خجالت کشیدم با تک تک کلمه های این شعر خجالت کشیدم که تو با ما چه رفتاری داری و در عوض ما چطوری جوابت رومیدیم.
ببخشید
کلا یادم رفت چرا این متن رو شروع کردم به نوشتن (بعد از سپاسگزاری دوباره شروع کردم فایل رودیدن ، تشنم شد… از همون اب که 1 ساعت پیش آورده بودم تو اتاق خوردم، به خودِ خدا قسم ، احساس کردم طعم شربت میده انقدر گوارا بود… به خدا آب شیرین و لذت بخش بود خوردنش ، و طعمش متفاوت… یه لحظه موندم اول تعجب کردم ، گفتم چی تو آب بود مگه!!!!
( اصلا این آب همونی بود که 1 ساعت پیش خورده بودم )چی شد! چی عوض شد!!
چی تو آب بود! هیچییی !!هیچی تو آب نبود!
هیچی به غیر از احساسِ من تغییر نکرده بود.
ظاهرا سپاسگزاری تا این حد همه چیز رو زیبا تر ، گواراتر، لذت بخش تر میکنه..خدایا شکرت برای وجود آب . این نعمت بینظیر .
برای وجود استاد ، خانم شایسته و بچه های توی این سایت ، شکر خدا
به نام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم مریم جان شایسته وخانواده عباسمنشیم
چند روز بود فکر درگیر یه مساله ای بود واز خدا چیزی رو می خواستم اما به شکلی که حالم خوب نبود و خیلی با عجله می خواستم و چند روز صبح که از خواب بیدار می شدم دیگه حال روزهای قبل رو نداشتم انگار ارامشم رو داشتم از دست می دادم گفتم این کار ذهنه از خدا کمک خواستم از این مسیر خارج نشم به بیراهه نرم وخداوند چه زیبا من رو به این فایل هدایت کرد واقعا چه ایمانی داشته پروین هیچ وقت شعرهاش رو نخونده بودم مگر اونایی که توی کتاب درسی بود واقعا از شما متشکرم استاد که چشم ما رو باز می کنید این همه ادمهای خوب توی تاریخ بودند و خواستن مارو کمک کنن تا به سوی خدا هدایت بشیم ولی ما توی مدار نبودیم وخدارو هزا ن بار شکر می کنم که استاد رو در دوره ای که من زندگی می کنم افرید تا بتونم به وسیله ایشون به مسیر درست بیام
واقعا از ته دل ایمانی اینچنین خواستم ایمانی که همه ترسها استرسها نگرانیها رو از دلم ببره
چقدر خوب می شه اگه به این درجه برسی که ایمان داشته باشی همه چیز در دست خداست واون عاشق بنده هاشه و برای اونها بهترینها رو می خوادبعد چقدر اروم وراحت زندگی می کنیم
خدایا شکرت بعد از دیدن فایل پیام ودیدگاه برگزیده رو خوندم و وقتی رسیدم به جمله ای که نوشته بودن خدا بهم گفت تو شکر اون چیزی رو که بهت دادم به جا اوردی که چیز دیگه می خوای خشکم زد همینه اونی که از خدا می خوام یکیش رو قبلا بهم داده وچه زیبا ومن حواسم نیست خدایا هزاران هزار بار شکرت برای نعمت هایی که به من دادی
خدایا شکرت برای این خانواده که بهش هدایت شدم وهر وقت مشکلی پیش بیاد چقدر قشنگ من رو کمک می کنن
وچه عالی که وقتی هدایت به فایلی می شیم دقیقا همونی هست که احتیاج داریم خدایا شکرت
استاد ازتون سپاسگذارم وبهترینها رو براتون ارزو می کنم
امیدوارم همه خانواده عباسمنشیم همواره در پناه خدا شاد ثروتمند سالم و خوشبخت باشن والبته با ایمان
در پناه خدا
به نام خدای بخشنده و مهربانم به نام خدای هدایتگرم به سمت زیباییها و فراوانیها به شرطه ایمان و توکل
سلام به استاد عزیزم سلام به کسی که با سخنان زیبا و مفیدش راه رو در تاریکی زندگی پیدا کردیم استاد عباس منش دوست داشتنی که فانوس شدن در دریایی پر تلاطم زندگیم
از این فایلهای توحید عملی هر چی تشکر کنم کمه ارزش بسیار دارین برای من
چون من تازمانی که توحید عملی روگوش نکرده بودم خدا رو نفهمیده بودم درکش نکرده بودم ولی وای از اون تایمی که گوش کردم و گوش کردم و عمل کردم
چی شد معجزه شد برام زندگی
من دنبال پول و ثروت و آرامش و خوشبختی و… بودم به قول استاد دنبال فرعیات بودم اما غافل از اصل
اصل همان خداست که من در وجودم دعوتش کردم با گوش دادن به چندین فایل توحید عملی
که تا خدا رو نفهمی و درک نکنی یعنی هیچی نداری وقتی خدا رو بدست میاری اوست که همه چیز میشود همه کس را
داره برام همه چیز میشه و هر دوز فقط و فقط دوست دادم توحید عملی روگوش کنم و بس بهترین فایل ست من با این فایل تلنگر خوردم و بلند شدم خدایا شکرت سپاسگزارتم استاد عزیزم ممنونتم عزیزترین بنده خداوند هستی
اگر شما تونستی من هم میتونم محبوبه خداوند شوم با بهبود ایمان و توکلم
خدایا ممنونتم شکرت که داری صدامو میشنوی
یاحق سلامت و ثروتمندتر باشین