اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خیلی واضح گفته شده که ماهمیشه هدایت میشویم ،توسط کائنات و خداوند.
،وآیا گوش دل ما میشنوه،یا گوش ذهن ما؟مهم است،
چون گوش دل،بدون شک و معطلی عمل میکنه
وگوش ذهن سریع میره تو شک و دلیلهای منطقی و ترس و نگرانی و…
خیلی ها مثله استاد،اینقدر گوش دلشون ،آماده ی شنیدن الهامات و نشانه هاهست که دیگه با تکرار این روند ،الان دوشاخه هاشون تیزه و سریع هدایت و عملی میکنند
و نمیزارند که نجواهای ذهن بخواد اون اتفاق و قضاوت کنه
و یا مقاومت کنه که، اون هدایت و به هر دلیل یا بهانه ای اجرا نکنه،
استاد ،دیگه استاده این کار شده،👍
یعنی با طی کردن روند تکاملیشون ،وبزرگ شدن فضای درونشون،یا همون ظرفشون،
این هدایت ها رو بهتر درک میکنند،
همونطور که من خودم اوایل ذهنم خیلی مقاومت داشت،که باورهای محدود قدیمی رو تغییر بده،اما با تمرین و تکرار،و
ورودیهای مناسب،شکرگذاری و توجه به زیبایی ها،…الان ساختن باورها راحت تر شده و یک جورایی ذهنمون و رامه قلبمون میکنیم،
🌺
خداوند بینیاز است. نمیگوید به من هدیه دهید، میگوید من میگویم خودتان را لایق کنید، سزاوار کنید.
هر موقع دیدید بیرونتان انعکاس درونتان را دارد یعنی زیباتر میشود، شما واقعاً لایق شنیدن میشوید، یعنی سزاوار میشوید .
همانقدر که قلبمان را باز میکنیم و هرچه درونمان گشودهتر میشود، ما لایق هدیه خداوند میشویم.
هرچه منقبض میشویم، هرچه بیشتر مقاومت میکنیم، هرچه بیشتر بر حسب ذهنی، قضاوت میکنیم، کمتر سزاوار و شایسته میشویم .
چقدر با شنیدن این داستان ها قلبم بازتر میشه برای درک بهتر قوانین،وبی شک در زندگی همه ی ما این جنس هدایت ها زیاد بوده وهست،و خیلی جاها ما خودمون و سزاوار دونستیم و گوش کردیم و عمل کردیم و خیلی جاها یا شک داشتیم و یا خودمون و سزاوار نمیدونستیم و با کله ی خودمون جلو رفتیمو خوردیم زمین!
هدایت ،یعنی کارهات راحت تر انجام میشه،با احساس بهتر ،باآرامش عمیق تر،چیزی که فکرش و نمیکردی،در عین سادگی ،بعضی اوقات اینقدر ساده که ذهنمون باورش نمیشه،
ومیگه من دیگه رد دادم😉
من ایمان دارم به این موضوع
و در زندگیم ،بارها این تجربه رو داشتم،
که وقتی هدایتی رفتیم جلو چه نتایجی گرفتیم،
استاد شمارو تحسین میکنم برای این ایمان و باور توحیدی که دارید،وقتی میگید،خدا برای من کافیه،فقط حرف نیست.
درعمل هم نشون میدید،
وتسلیم امر خداوند هستید
واینجاست که برای شما عدو، هم سبب خیر میشود🌺
خدایا بازهم شکرت🙏
خدایا ما را هدایت کن به راه کسانی که به آنها فراوانی نعمت داده ای 🙏
خیلی دیدگاه عالی و مناسبی داری خلی زیبا بود که قانون رو به این درستی درک کردی 💗👍 واقعا از متنت خیلی لذت بردم امیدوارم هر جا که هستی شاد باشی در یاد گیری این مسایل بهتر بهتر بشی…👌👍
داستان بزرگترین هدایتم که بهم خیلی نزدیک ربط داره به یه هفته پیش وبسیار واضح وشیرینه
داستان سفر به مشهد
اقا من خانواده قرار گزاشتن برن مشهد با قطار راحت برن وبه منم گفتن جور نشد اقا ماهم یه کاشون جور شد رفتیم وخلاصه مشهد یه چیزی حرفی زده میشد ودوباره فراموش میشد
تا اینکه یه روز که رفته بودم چند روز تعطیلات دهات اونم برای روضه مامانم گفته بود برم منم
وبعدش شبش عزیز دلم زنگ زد فور فوتی من دارم میرم قم بلیطام همه چی جوره بیا برو چمدونتو ببند من راستش عزیز دلم اوج کارش بود با قطار مخالف بود والبته اقا دوستان با کد ملی الکی خودشون بلیط همه چی گرفتنو اقا خیلی عجیب راهی شدیم با اینکه میگم عزیز دلم خیلی کار داش
اقا بهترین قطار خالی با دوستامون که انقد خوشمسافرت انقد مهربون بودن ینی واقعا مثل رفیق صمیمی بودیم
خلاصه یکی از خواسته هام با کلی ترمز جلوش راحتت جور شد
وقتی توی قطار بودم اون حسش اون تکونی که میخورد میگفتم ربه چه جوری رب منو انقد اسوده راهی سفرم کردبا اینکه بقیه کلی خونه بگیر بلیط بگیر پیش پیش بخر برای ما لحظه اخری قطار همه کارهاشو بکنن وبگن باید بیاید واقعا تازه اونم کوپه با کیفیت ادمای دوس داشتنی وخلاصه نمیدونم چی بگم
خلاصه این از رفت که با عشق عزت واسونی راهی شدیم یه چمدون خوشگل که منتطر بودم افتتاحش کنم بستم رفتیم وبا عشق مارو رسوندن تا راه اهنو بعدم اقا لحطه به لحطه اش رویایی بود
خلاصه خیلی دلم میخاس تو تصورم بود اون راهروش اون صندلی پلکانش خیلی همش برام جالب بود دوس داشتنی
همش لذت میبردمو میگفتم اونی که باعشق عزت منو راهی کرد بقیه کارهاشم میکنم وخلاصه به خوبی خوشی رفتیم اومدیم
توی سفر انقد با ادما رابطمونو خدا مهربون کرده بود انقد باهم رفیق بودیم
وتوی سفر هدایتو حس میکردم به بهترین افراد زمان مکان حرفها
مثلا برای پیاده روی یه کی پایه میشد میگف بیا راه بریم
شبش برای گردش من توی گروهی میوفتادم که بیشترین حالو میبردم
ینی یه چیزی مثل اب که توی جوب جاری ودر هدایته
خیلی باحال بود اتفاقات جوری پیش میرف کلی لدت ببرم
وتا زمان برگشتم که به موقعه با یه ادم خوشرو ماشین خوشگل راهی شدیم
واولش به دوتا مرد خوردیم ووبعد عوض شدن یه مادر دختر که مادرش معلم بود واهل اصفهان وانقد خون گرم مهربون بودن که نگو
وباهاشون کلی گفتیم وخندیدیم ونصف روزم که کوپه رو برامون خالی کرده بودن پیش خانوادشون باشن
واین تا اینجا راستش من عجیب دلم میخاس تمرین اگاهی بازرگانیمو پیش ببرم ولی جور نمیشد و من به شدت ترسو هی میگفتم خودت حولم بده خودت
وتا اینکه خوردم به پست این دوتا انقد مهربون خنده رو بوودن کهخودشون سره حرفو باز کردن ودیگه اینکه من تا حدودی پیش بردم وخدا منو اسون کرد برای تمرینم خداروشکر
ودیگه این سفر ساده رویای وتوی فراوانی عزیز دلم با سوغاتی وخرید توراهی چیزایی که لازم داشتمجور میکرد واقعا تو اغوش ربم بودم وانقد بهم خوش گزش که باور نکردنیبود
وتوی دلم میگفتم اونی که منو اسون کرد برای این سفر که براش انقد ترمز داشتیم پس دیگه جور شد کارهای دیگه هم میکنه وعزیز دلم بهم هدیه توراهی پیشکش پول دادن مامانو بابام ودیگه خلاصه عالی بود
واینو اینجا نوشتم جز یکی از خاطرات شیرین هدایت باشه برام
این فایل نشانه ی من بود و دلم میخواد درس این “داستان هدایت الهی ” رو با جان و دل ببینم و بشنوم و درکش کنم.
_چقدر خداوند راحت کارها رو انجام میده به شکلی که اون مایع تمیز کننده از پارکینگ قل بخوره بیاد دم ماشین و استاد هم به واسطه توضیحی که به اون کسی که قرار بود خونه رو نظافت کنه از سمتی میاد ماشین سوار بشن که اون مایع سفید کننده رو ببینه و به الهام درونش گوش بده و اونو برداره و بزاره تو ماشین.(با خودش بگه شاید میخواد من ببرمش پرادایس) و دقیقا وقتی تو راه هستن عزیزدلش پیامک میده و میگه اون مایع شوینده رو که تو هر دوتا خونه ها زیاد داریم بیار.
خدا هر لحظه همه ما رو و همه چیز رو داره هدایت میکنه.
_پرسیدن سوال اون فرد از استاد. اینکه چطور شده مورد رحـمـت خداوند قرار گرفتی؟ این مورد رحمت قرار گرفتن رو آیا همینجوری اتفاق افتاده یا خودت ساختی؟ استاد جواب دادن: نه خودم ساختم. رحمت خداوند برای همه هست فقط گاهی اوقات ما توی مدارش نیستیم.(قانون مدارها)
_وقتی نگاه کنیم به تک تک اتفاقات زندگیمون در اون هدایت پروردگار نهفته است.
_هدایت پرودگار برای همه اتفاق می افته.نه اینکه چون استاد آدم خاصی هست شامل هدایت میشه و برای ما اتفاق نمی افته.حالا این هدایت چطور اتفاق می افته و به چه میزان این هدایت رو دریافت میکنیم؟ فقط به اندازه ایی که به خدا و هدایت اعتماد داریم به خدا ایمان داریم. به اندازه ایی که قلب مون رو باز کردیم و اعتماد میکنیم به آنچه که اتفاق می افته.
_ من خیلی به نشونه ها اعتقاد دارم، به اینکه خداوند منو هدایت میکنه اعتقاد دارم.
_وقتی نگاه میکنم میبیــنم همه ی اتفاقات زندگی من به خاطر این باوره که “خداوند منو هدایت میکنه.” و اجازه بدم که خداوند بگه.(وگرنه اونجا منطق اینه که اون مایع تمیزکننده رو بزارم سرجاش، چه دلیلی داره من با خودم بیارمش.)
_قلب مون با ما صحبت میکنه در مورد کارهایی که باید انجام بدیم.ولی خیلی موقع ها ما بخاطر تجربیات گذشته مون، بخاطر منطق مون نمیزاریم که خداوند ما رو هدایت کنه.
داستان های زیادی از هدایت هست که استاد جان میتونن برامون تعریف کنن اینکه چطور ملک پرادایس خریده شد، چطور همین خونه تمپا رو خریدیم، چطور من با عزیزدلم آشنا شدم،… من بی نهایت مثال دارم که اگر تعریف بشه فکرمیکنیم داستان علمیتخیلی هست.
_ ما باید اجازه بدیم تا خداوند کارهای ما رو انجام بده. اجـازه ی ما ایمانــه، اجــازه ی ما توکلـه، اجازه ی ما باوره کــه “خداوند داره همه ما رو هدایت میکنه.”
_ ما هیچ علمی نداریم که بدونیم چه چیزی چه اتفاقی خوبه یا بده. هدایت میشیم اتفاق می افته بعدا میفهمیم این اتفاق چقدر خوب بوده، چقدر عالی بوده.یک مثالش رو که بزنم سوال هم پرسیدیم که استاد شما چطور اومدید آمریکا؟ من وقتی تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم. خیلی دوست داشتم که دنیا رو ببینم، خیلی دوست داشتم جای خوب تری زندگی کنم، آزادی های کامل تری داشته باشم. تجربیات بیشتری داشته باشم. به همین دلیل دوست داشتم مهاجرت کنم و اصلا مهاجرت توی خون من هست. نمیتونم متوقف بشم.
_ اگر میخــوای مهاجرت کنی تمرکزت رو از روی چیزی که هستی برداری و روی چیزی که میخــوای باشــی بزاری.
سلام به روی ماه استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم
سلام به تمام فرشتگانی که در این سایت بینظیر الهی حضور دارند
خدایا شکرت سلام به خداوند روشنی بخش هدایت گرم
خدایااا شکرت که هدایت ما رو بعهده گرفتی واقعا چقدر به این جمله اعتماد و اعتقاد داریم؟؟؟
چقدرباورداریم که خداوندماروهدایت میکنه وباماصحبت میکنه واین که اجازه بدیم که خداوند خودش فرمان زندگی مون رو بدست بگیره و بچرخونه و ماروببره بسمت بهترین ها و کارهای ما روانجام بده و اینکه الخیر و فی ما وقع رو قبول کنیم ..و بگیم هر چی پیش بیاد و هر اتفاقی که پیش بیاد حتما خیره … وووااای خدای مهربانم من فقط فهمیدم که تعادل و نظم و هماهنگی الهی رو در این جهان و کهکشان و چرخش و گسترش و رشد این جهان رو بپذیرم اصلا وقتی همه چی سر جای درستش داره حرکت می کنه .. همه اتفاقات خوب هم به موقع رخ میده دیگه
واقعاچقدرهدایت الله راباورداریم؟؟؟
وقتی درمسیردرست هستیم هراتفاقی بیفته به نفع ماست و من واقعا این هدایت رو قبول دارم .. چون منم مثل استاد خیلی برام همزمانی ها و هدایت ها شده ولی اینکه هدایت ها و نشانه ها رو زود متوجه بشی خیلی خیلی مهمه .. اینکه بفهمی اون بطری قل خورده و اومده و اومده و قل قل خورده خودشو رسونده پای چرخ ماشین استاد و با صدای فریاد بی صدایی گفت منو با خودت ببرررررر .. آخه چطوری دیگه باید این هدایت ها رو بفهمیم ..و درک کنیم .. این هدایت ها درسش جداست . و یاد گیریش با یک متدد خاص و قلبی و درونیع . یعنی این هدایت ها رو فهمیدن کار هر کسی نیست .. فقط اگر متصل باشی و ایمانت قوی شده باشه میفهمیدیش ..
اصلا وقتی همه چی سر جای درستش باشد همه اتفاقات خوب به موقع رخ میده
خدایا شکرت که ما از بندگان خوب هدایت شده گانیم.. اما من چطوری می تونم از بندگان خوبی باشم که هدایت شده ؟؟
میخوام خودم رو تجربه کنم این حرفی که استاد گفتند یعنی چی؟؟ یعنی من می خوام مثل خودت باشم .. یعنی تو منو هدایت کن تا مثل خودت باشم .. یعنی می خوام آنقدر بنده ی خوبی باشم که مثل خودت باشم و قدرت خلق کنندگی داشته باشم که خودم رو تجربه کنم..
من شنیدم خداوند هم همینو گفته ..خداوند هم چون می خواست خودشو تجربه کنه این جهان رو خلق کرده اصلا این جهان و کایینات رو آفریده که خودشو تجربه کنه
پس استاد هم با خلق خواسته ها و آرزوهاش میخواست بهترین ها رو تجربه کنه
چون استاد خودشو لایق تر و بالاتر از
این دفتر ها و شرکت ها و کارمندان و 30 40 میلیارد سرمایه و سود و غیره میدونست و خودشو لایق بهترین ها میدونست و باور داشت که من لایق دریافت نعمت های خداونددرتمام ابعادزندگیم هستم ثروت معونیت روابط سلامتی آزادی پولی و مالی و آزادی زمانی و آزادی مکانی و و آزادی در تمام جنبه ها ی زندگی و غیره
کاشکی ما هم مثل استاد آنقدر قدرت درک بالایی داشتیم آنقدر رشد و پیشرفت شخصیتی داشتیم که باور می کردیم چقدر ارزشمند و لایق هستیم و تا این حد رشد کنیم که به این چیزهای معمولی راضی نشیم .. اینکه استاد می خواست آنقدر آسون و راحت و سریع به خواسته هایش برسه که می گفت میخوام روی دوش توبشینم وتومن روببری واقعا کاش منم بطور واقعی و عمیقأ به این باور قدرتمند هدایت بشیم و فقط در گفتار و کلام مون نباشه …و زنجیرهای قید و بند ها رو از خودمون آزاد و جدا می کردیم و واقعا تسلیم و رها بودیممم
ای خالق جهان هستی کمکم کن هدایتم کنی تا برای همه چیزهای خوب و عالی در بهترین ها باشم و هدایتم کن تا با کسی همراه باشم که بهم انگیزه بده تا بهترین ورژن از خودم باشم
خدایااا من از درک همزمانی ها و هماهنگی هایت عاجزم پس خودت ایمانم رو قویتر کن
خدایاااا خودت من را هدایتی کن به سمت تسلیم بودن در برابر خودت
این خداوند است که به شکل دست فرشتگان و ناجیان خداوند مرا یاری می کند و در زندگیم جاری است پس من را به آنچه که نمیدانم آگاهم کن
خدایا می خوام لحظه به لحظه در مدار ارتعاش هدایت های الهی تو باشم
خدایاا کمکم کن تا قلم و نوشتن دستم باشی
صحبت و کلام و گفتار و زبان ام باشی
قدم به قدم حرکت های مسیرم باشی برای آنچه که رسالتش را به عهده گرفته بودم
خدایا نور تابانم باش تا مسیرم به نور و روشنایی و عشق الهی خودت تابان و درخشان درخشنده باشد
خدایا خودت کمکم کن و منو در زمان درست و مناسب جادویی و در مکان درست و مناسب جادویی هدایت کنی تا بهترین همزمانی ها و اتفاق های فوق العاده عالی شگفت انگیز ی را در راستای اهدافی که لایقش هستم باشم و هدایت شوم زود تر از آنچه که تصورش. را می کنم… ای خداوندی که فراتر از زمان و مکان هستی
نزدیکترین ومیانبرترین راه برای رسیدن به خواسته ها ،خدا رو تو آغوش گرفتنه.
تنها مسیری که من رو تو جاده ی صاف وراحت میندازه ،هم همینه.
هیچ تکیه گاه وهیچ محل امنی پیدا نمیکنم که جای خدا رو بگیره.
بدون دعوتتمون نمیاد باید با قلبی پاک دعوتش کنیم
خدا رو که داشته باشم یعنی همه چی دارم
من دیگه نمیی فهمم هرکاری که فکر میکردم بابد بکنمو انجام دادم
مننننننننننننن نمی دووونم
توووو میدونی تو بهم بگو تو برام بیار توبرام رخ بده توبرام شکل بده توبرام بفرست
خدایا از تو می خوام بزرگی خواسته ها و اهداف و آرزوهایم را در برابر ذهنم بشکنه ….
خدایاا خودت ابهت بزرگی خواسته هامو برام بشکن... خدایاا کمکم کن ظرف وجود مو در حد این خواسته ها و اهدافم بزرگ و بزرگتر و وسیع تر و عمیقتر بشه
خدایا شکرت که امروز هم روی باورها و قوانین جهانت کار کردم و ذهنم رو تربیت کردم برای ایجاد باورهای درست و صحیح توحیدی تا بتونم از حاشیه ها دوری کنم و اصل رو از فرع تشخیص بدم آلهی آمین
از دوستان عزیزی که با اون چشمان خوشکل شون این کامنت منو خواندن آرزو می کنم بهترین ها هدیه ی راه تان باد.. و مثل استاد بتونیم روی دوش خداوند بشینیم و خودش ما رو به سادگی و براحتی و به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانه و از کوتاهترین مسیر به خواسته ها و اهدافمون در تمام جنبه های زندگی مون برسونه سپاسگذارم که جملات من چشمان زیبایت رو نوازش کرد ونوازش پلک هایت جملات من را .
خدایاااا ممنون و سپاسگذارم خدایااا شکرت
(ایاک نعبد وایاک نستعین)تنها تو را می پرستیمو تنها از تو یاری می جوییم
و از خداوند هدایت میطلبه(اهدنااصراط المستقیم)مارا به راه راست هدایت کن
(صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم والضالین)راه کسانی که به آنها نعمت دادینه راه کسانی که بر آنها غضب کردی نه گمراهان
حرف استاد که میگه وقتی ذوق زده ای یعنی هنوز باور شکل نگرفته ولی کمی خوشحال میشی یعنی این جنس باور برات عادی شده میری یه لول بالاتر .
خدایا روی دوشت نشستن رو به من بفهمون که درک کنم و آگاه بشم و لمس کنم و تجربه کنم تا بفهمم تا چه حد می توانم خودم رو تجربه کنم
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
با سلام خدمت استاد و همه دوستان و همراهان عزیزم در این خوانواده معنوی
من این فایل رو دو بار گوش کردم و این داستان مهاجرت رو قبلا هم یادم نیست در کدوم قسمت ولی مطمنم ک شنیده بودم ولی در مداری نبودم ک هدایت رو درک کنم و ب عنوان یک داستان جالب درکش کرده بودم…
و استاد عزیزم بارها و بارها داستانهای متفاوت از هدایت خودتو در زندگیت از زوایایه مختلف تعریف کردی و همه شنیدیم و اما من درکی ک امروز دارم از این دریافت هدایت رو میخوام عرض کنم…
وقتی داستان اون شوینده و بقیه ماجرا رو تعریف میکردی
من رفتم تو فکر و مقایسه کردم با زندگی خودم دیدم ک منم خیلی زیاد از این ماجراها دارم ولی تفاوت ما این هست ک ب قول خودتون من این اتفاقات رو راحت فراموششون کردم و مهمتر از همه اینو متوجه شدم که شما از زاویه ای ب این هدایت ها نگاه میکنی ک میتونی این داستانها رو براش تعریف کنی.
ولی من از زاویه ای شرک آلود نگاه میکنم ک فکر میکنم خودم اون اتفاقات ها رو رقم زدم و یا مثلا فلان دوستم باعث شد ک اونجوری بشه….
داستان هدایت من در رفتن ب بندر عباس رو ی کوچولو بگم براتون..
من وقتی اون فیلم زینال بندری رو نگاه کردم دلم خواست ک برم ی شهر ساحلی و کافه داشته باشم. (و مثل اون فیلم ک دیده بودم برای خودم تصویر سازی میکردم)
آون زمان کارگر یک شرکتی در جاده مخصوص کرج بودم.
شرکت تصمیم داشت یک سری بچه ها رو اخراج کنه…
و من در زمانی ک همه سعی میکردن راهی پیدا کنن ک اونجا نگه شون دارن….
بدون رضایت خوانواده خودم رفتم بدون هیچ ایده ای اسعغا دادم
دو هفته بعد توسط دوستم رفتم تو املاک کار کردم و و کلا اون رویا مو دیگه فراموش کرده بودم.
و تقریبا دوسال بعد سال 85 از ی نفر ک بخاطر بدهی فرار کرده بود رفته بود بندر عباس و قصابی میکرد ب منم 5 ملیون بده کار بود و تماس گرفت گفت بیا اینجا هم پولتو بهت بدم و هم چن روز بمون اینجا…
و من برای چن روز اومدم بندر عباس بمونم. ولی الان حدود 15 ساله ک اینجام والان 8 ساله ک اینجا رستوران دار هستم و مدت دوسال هست ک ملک شو خریدم.
والان ک این داستان رو گذاشتم کنار داستان شما تازه یادم اومد ک من چطوری شد ک الان مالک رستوران هستم….
من ک کلا فراموش کرده بودم اون رویاها رو….
من ک عصلا بلد نبودم این کار رو…
چطوری از اینجا سر در آوردم…
و کلی داستانهای زیاد دیگه ک همه و همه رو الان وقتی کنار هم میزارم میبینم داستان هدایت برای همه ما هر روزه در هر لحظه هست و داره اتفاق میافته ولی ب قول شما (این ک محمد چیو دریافت کرده در رابطه با درکش از قرآن متفاوت هستبا این ک خدا چیو گفته)
این ک ما هر لحظه داریم چیو دریافت میکنیم خیلی خیلی مهم هست و من ب لطف هدایت های خدای محربان و مهارت شما در آموزش خیلی شیک و مجلسی دارم بزرگتر میشم در دریافت این هدایت ها…
این ک در شرایط ب ظاهر سخت بهم نریزی
در شرایطی ک هیچ نوری دیده نمیشه راه تو گم نکنی…
و همه آیتم هایی ک ب دریافت هدایت و در نهایت نتیجه دلخواه منتهی میشود.
ولی استاد عزیزم مشگل اصلی من این بود ک وقتی ب آون خواسته هم میرسیدم نمیتونستم مثل شما لذت ببرم و برای لذت بردن در بیرون خودم دنبال ی چیز دیگه میرفتم….
اما شاکر خداوند هستم ک ب لطف همه دوستان و این سایت معنوی دارم یاد میگیرم ک از داشته هام لذت ببرم و این صحبتهای شما هم خیلی عالی داره منو ب مسیر دلخواهم (ک بتونم ب شدت از زندگیم لذت ببرم) هدایت میکنه…
منم در حالی ک چند ماه قبل همش نگران و با استرس بودم
الان با ی کوچولو تغییر زاویه دید خودم میبینم چقدر نعمتهای زیادی در زندگیم دارم ک میتونم ازشون لذت ببرم ولی بلدش نبودم.
و الان درک میکنم چطوری میشه ک ی آدم این همه کار و خونه و ماشین و موتور و فرزند و رابطه عاشقانه و همه و همه چیو در بهترین حالت ممکنه مدیریت کنه و حالش هم خوب باشه.
(البته من نمیتونم درک خودم رو ب شفافیت شما بگم ک قابل درک برای همه باشه)
ولی الان درک خودم خیلی خیلی عمیق تر ااین چیزی هست ک اینجا نوشتم.
و موضوع مهم دیگه ک میخوام ب خودم یاد آوری کنم
این آموزه ها بسیار بسیار فررار هستن و اگه در مسیر درست نباشم خیلی زود فراموششون میکنم.
از خدا میخوام منو در این راه معنوی ثابت قدم نگه داره تا بتونم در آینده زندگیمو ب دست خداوند متعال بسپارم تا منو هدایت کنه ب
ای مسیرها
سفر دور دنیا
سفر اروپا با کشتی کروز
یک زندگی روستایی
و یک زندگی شیک و مدرن شهری
درآمد دلاری
باغ و زمینهای کشاورزی
آرامش و سلامتی و روابط عاشقانه
استاد عزیزم الان مدتی هست ک دلم میخواد در یک جایی سر سبز زندگی کنم
با این ک در روستا مون ی تیکه زمین 1000 متری هم دارم
ولی اجازه هدایت رو ب خداوند نمیدم.
با این فکر ک این مغازه رو تازه خریدی و راه انداختی و حالا اگه بری اینجا نابود میشه و….
و با دیدن این فایل، نشانه رو دریافت کردم ک خواسته من خیلی مهمتر از این مغازه است…
و سعی میکنم از راه خداوند کنار برم و اجازه بدم منو هدایت کنه ب سمت تجربیات جدید…
سلام به استاد نازنین و مریم شایسته عزیزم و همه بچه های هم فرکانسی سایت عباسمنش
استاد جان من دیروز داشتم از شهر خودمون میومدم سمت تهران . برای اینکه پدر و مادرمو ببینم رفته بودم . موقع برگشتن مثل همیشه صندلی جلو تاکسی نشسته بودم و موزیک گوش میکردم و تو خودم بودم تا زودتر راه تموم بشه . احساس کردم که راننده اصلا آروم و قرار نداره و همش میخواست سبقت بگیره و همش غر میزد از شلوغی جاده . یکساعت مونده به تهران من یکم شروع کردم باهاش صحبت کردن و خیلی برام جالب بود این صحبت . راستش از وقتی که روی دوره ها کار میکنم سعی میکنم رد پای قوانین رو همه جا پیدا کنم الگو پیدا کنم و خیلی کیف کردم امروز بهم الهام شد که این مطالب رو تو این سایت به اشتراک بزارم تا بچه های دیگه هم بخونن. دو تا موضوع بود . یکی راجع به اینکه این آدم که هم سن خودمم بود یه راننده ترانزیت با سابقه بوده که از شهرهای مرزی بار میاورده و پدرش هم مثل خودش راننده بوده ولی ۸ ساله که دیگه این کارو انجام نمیده و به جاش اتوبوس و تاکسی داره برای جابجایی مسافر فقط ولی باز هم به کشورهای دیگه . وقتی ازش پرسیدم چرا اینقدر ناآروم هستید گفت دیروز تاکسیمو تو خیابون لاکانی رشت گذاشته بودم یکی اومده زده بهش و در رفته و کلی هزینه برام گذاشته گفتم اشکالی نداره سعی کن حالتو خوب نگه داری گفت آخه میدونی چیه الان دو ماهه پشت سر هم دارم بد میارم گفتم حتما دلیلی داره باید ببینی از کجا تو حال بد بودی . گفت اتفاقا قضیه از جایی شروع شد که دو ماه پیش داشتم چمدون از استانبول میاوردم سر یکی از مسافرام با مامور بحثم شد و از قضا اون ماموره قسمت گمرک هم کار میکرده و به خاطر همین با من لج کرده و کلی جریمه کردنتش سر بارش . از اون موقع همش دارم بد میارم که دقیقا من اینجا متوجه شدم که اگه اجازه بدیم توی حال بد بمونیم فرقی نمیکنه چقدر حق با ما باشه اتفاقات ناخواسته از درو دیوار برامون میریزه تا اینکه به خودمون بیایم و یه جایی جلوشو بگیریم .
دومین مورد رو خودش اینطوری شروع کرد . انگار که اصلا قرار بود من اینا رو بشنوم . گفت بعضی اتفاقات تو زندگی آدم خاطره ای میشن که تا عمر داری یادت میمونن . میگفت من بار داشتم به سمت ازمیر میبردم از ایران . چند قدم اونور تر از مرز با تریلیش داشته میرفته یه دفعه می بینه که یه پسری با دمپایی انگشتی و یه کوله کوچیک، کارت ملیشو آورده بالا داره برای این دوستمون تکون میده که یعنی من ایرانیم . میگه منم داشتم آروم از کنار جاده میرفتم زدم کنار دیدم داره میدوئه میاد درو باز کرد و گفت میتونم باهاتون تا یه مسیری بیام ؟ گفت آره عزیزم کفشاتو درآر بیا بالا . اومد بالا و نشست و یکم نون خشک و یه خیار پلاسیده از تو کیفش درآورد و تعارف کرد . راننده گفت من نهار خوردم نوش جونت . میگه هم صحبت شدیم و راننده ازش پرسید کجا داری میری اونم گفت من تازه سربازیمو تموم کردم و دیگه اصلا حوصله ایران موندن با این شرایط رو ندارم پاسپورت داشت و گفت حاضرم هر جایی برم حتی توالت بشورم و دیگه برنگردم و هی هم تاکید میکرد به این راننده گفت من سعی کردم منصرفش کنم که برگرد پیش خانوادت میگفت هیچ کاری بلد نبوده تو ایران فلافل میفروخته. ولی میگفت تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم برگردم و جالبیش این بود که مسیر و تیکه تیکه اومده بود تا لب مرز و اصلا برنامه ای برای بعدش نداشت . میگه یکم که گذشت باهاش گرم گرفتم و رفیق شدم و رسیدیم سر دو راهی ازمیر استانبول گفتم من میرم ازمیر و اونیکی میره استانبول دیگه خودت میدونی گفت حاضر شد با من بیاد ازمیر در صورتیکه برنامه ای براش نداشت . اینا رفتن ازمیر و برگشتن . توی مسیر یه رستوران خیلی معروفی بوده که همیشه همه تریلی ها اونجا بلا استثنا نگه میداشتن و اینا هم برحسب عادت نگه داشتن . اون پسره که اسمش علی بوده تو ماشین خوابیده بوده . رانددمون میره تو و صاحب رستوران که با رانندمون آشنا بوده میگه دنبال یه سالن دار کاربلد میگردم که قابل اعتماد باشه و رانندمون میگه اولین کسی که به ذهنش میرسه علی بوده که اصلا اینقدر از این بچه خوشش اومده بوده که بدون فکر کردن میگه راستش من همین الان یکی ذو میشناسم که مناسب اینجاست . صاحب رستوران میگه اگه پدرت هم تاییدش میکنه دفعه دیگه با خودت بیارش . اینم میگه راستش همین الان تو ماشین خوابیده . خلاصه میارتش و صاحب رستوران ازش میپرسه تا حالا تو رستوران کار کردی اونم میگه نه من فقط فلافل فروختم . میگه خب اشکالی نداره پس لااقل میتونی گوجه خیارشور ببری . میگه کارشو شرو کرد… تا اینکه یکسال گذشت و هر دفعه این راننده میرفت اونجا علی رو میدید و کلی با هم رفیق شده بودن تا اینکه بعد یه مدت یه بار که رفت دید علی با کت و شبوار و کراوات نشسته پشت میز مدیریت و میگه ازش پرسیدم صاحب رستوران کجاست گفتش که صاحب رستوران یه شعبه توی استانبول باز کرده و این شعبه رو کلا داده به من یعنی انقدر بهش اعتماد کرده که شعبه و درآمدشو و مدیریتشو کلا داده بوده دست علی و اینقدر این پسر تکاملشو قشنگ طی کرده بود که میتونسته کل رستوران رو بچرخونه .
من خودم کیف کردم از شنیدن این داستان از زبون این راننده و تو دلم گفتم خدایا قربونت برم که قوانینت همیشه جواب میده . چققدر من عاشق این دنیا هستم که همه چیزش رو حساب و کتابه و ذره ای بی عدالتی توش نیست . هر کسی به محض اراده کردن میتونه سرنوشتش رو بگیره دست خودش و فقط با ایمان بره جلو و ترس رو بذاره کنار و اونوقت خداست که براش کمک از غیب میفرسته و پاداش همه شجاعتشو میگیره خدایا شکرت به خاطر آشنایی با این قونین بدون تغییر و با این سایت و با استاد نازنینم .
سلام و درود به استادان الهی من و دوستان عزیزم در سایت
بنظرم مشکل اصلی ما این نیست که هدایت رو دریافت نمیکنیم مشکل ما اینه که هدایت رو اجرا نمیکنیم و بهش عمل نمیکنیم.
برای الهاماتمون دسته بندی قائل میشیم الهامات که برای کارهای ساده روزمره مون به ما میشه رو اصلا الهام حساب نمیکنیم. میگیم اینا که یه چیز عادیه خودم دارم با عقل و شعور خودم انجامش میدم. اینا رو که خدا نمیگه. اینا که هدایت نیست. الهام نیس. ولی میخوایم یه کار بزرگتر از نظر ذهن منطقیمون انجام بدیم فکر میکنیم قراره یه اتفاق ماورایی و عجیب غریب و خارقالعادهای بیفته تا هدایت بشیم اون کار رو انجام بدیم.
مثلا من خواسته ام هر روز اینه که یه غذای خوشمزه درست کنم و بخورم. الان پای اجاق گاز ایستادم و حسابی سرگرم کامنت نوشتنم یه حسی به من میگه برم غذا رو هم بزنم و من در لحظه بدون اینکه فکر کنم و چونه بزنم و شک و تردید داشته باشم میرم انجامش میدم و غذا رو هم میزنم و عمل به این حسم باعث میشه که غذام نسوزه و خوب از آب دربیاد. و درنتیجه یه غذای خوشمزه بخورم.
ولی مثلا درخواستم اینه که درآمدم بیشتر بشه بعد خدا یه سری الهامات و ایده های ساده به ذهنم میاره. همون حسه که گفت غذا رو هم بزن تا غذات نسوزه اینجا هم بهم میگه فلان کار رو انجام بده تا درامدت بیشتر بشه. ولی من این یکیو اجرا نمیکنم. تو ذهنم سخت و پیچیده اش میکنم. چک و چونه میزنم بهانه میگیرم به تعویق میندازم امروز و فردا میکنم باور نمیکنم که جواب میده یا حتی اگر هم باور کنم جواب میده باور نمیکنم که میتونم اجراش کنم.
بعد میبینم چندین سال گذشته من هنوز به این خواسته ام نرسیدم!
چی میشه که باوررر کنم بابا اجرای این ایده هم به سادگی همون غذا همزدن هست.
اگر تو ذهنم سخته شاید بخاطر اینه که فکر میکنم من تنهایی قراره انجامش بدم. ولی نه خدا قراره که کمکم کنه و بازم هدایتم کنه. همون خدایی که این ایده رو بهم الهام کرده قراره بهم کمک و هدایت کنه تا این ایده رو اجرا هم بکنم دیگه. مگه غیر از اینه؟
مثل استاد که بهش الهام شد یعنی حسش بهش گفت کتاب بنویس گفت من که بلد نیستم چیزی بنویسم! همون حسه بهش گفت تو قرار نیست بنویسی. من قراره بگم تو فقط یادداشت کنی!
و بعد اون کتاب رؤیاهای که رؤیا نیستند خلق شد.
یا استاد میاد جلوی دوربین بدون اینکه از قبل مطلبی رو آماده کرده باشه و بهش گفته میشه که چی بگه در لحظه میگه و استاد فقط اون حرفا رو به زبون میاره!
و بعد این همه فایل و دورههای ارزشمند خلق میشه!
پس اول باید باور کنم خدا هدایتم میکنه و بهم ایده میده و بعد باور کنم همون خدا هدایتم میکنه و کمکم میکنه که ایده الهامی خودش رو اجرا کنم.
خدایا شکرت که این حرفا رو الان در حین آشپزی بهم الهام کردی انگار برام واضح تر و شفاف تر شد معنی هدایت!
هزاران هزار درس داره ، سپاسگذارم از شما که اینقدر عالی رسالت خودتون رو انجام میدین 🙏🌹
استاد جان دقیقا شبیه به این اتفاق که براتون افتاده برای منم افتاد یه بار که خیلی برام عجیب و شگفت انگیز بود ، چند وقت پیش در راستای بروز رسانی کردن خونم یه پارچه سفید بزرگ لازم داشتم که بزنم جلوی پاگرد که وسایل پشتش دیده نشه ولی نداشتم
ولی مطمئن بودم خونه مادرم حتما پیدا میشه همچین چیزی ، یکی دوبار که رفتم اونجا و مطرح کردم مامانم گفت نمیدونم کجاست باید دنبالش بگردی ، ممکنه توی کمد بالا باشه و چهارپایه میخواد که بگردی ، یک روز که قرار شد مامانم بیاد خونه من همش میخواستم بهش بگم که دنبال پرده بگرده و برام بیاره ولی دلم نیامد گفتم با این وضعیت حالش چطور بره رو چهارپایه خلاصه هیچی نگفتم و وقتی مادرم آمد دیدم یه پلاستیک دستشه و یه پرده توشه
وقتی دیدم خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم
گفتم اتفاقا خواستم بهتون بگم که بیارید ولی دلم نیامد و بیخیال شدم ، مادر گفت رفتم توی کمد چیزی بردارم دیدم همین جلوی دستم هستش و یادم آمد که تو خواستی همچین چیزی رو 🤩🤩🤩
تازه اون پرده کاملا اندازه اون جایی بود که میخواستم و من بدون هیچ کار اضافه ای وصلش کردم.
اینقدر برام شگفت انگیز بود که واسه همه تعریف کردم اون روز و حتی گریم گرفته بود که چقدر خداوند به فکرم بوده و کارم رو واسم انجام داده 😢😭 ولی بعد چند روز یادم رفت و فراموش کردم این اتفاق رو 😐 ، و الان دوباره یادم آمد.
استاد جان از بقیه داستانتون دیگه من حرفی ندارم 🤐🤐 .
فقط الله اکبر
الله اکبر از این همه هدایت ، از این همه ایمان ، از این همه اعتماد به نفس ، از این همه فراوانی و ثروت …
خدایا شکرت .
خدایا چقدر الهامات و کمک های تو میتونه زیاد باشه
چقدددددددددددددددددر جوابگوی اعتماد کردن بهت هستی .
الله اکبر… تو میتونی کارهای بزرگتری رو واسه کسی که بهت ایمان و اعتماد داره انجام بدی .
برای من که در دایره امن خودم موندم واقعا این صحبت ها بزرگ بود و به قول خودتون استاد سنگین بود.
البته که برای خداوندی که صاحب و گرداننده آسمان و زمین هست و کهکشانها رو خلق کرده ، این کارها
براش کوچیکه و چیزی نیست ، اما واسه من که
که به خاطر ترسهام قدم بر نداشتم خیلی خیلی بزرگ هست و الان میفهمم که استاد عزیزم بسیار بسیار از اون چیزی که من فکرشو میکردم ایمان داره به راهی که انتخاب کرده .
من که عاشق مسافرت و رفتن و مهاجرتم فهمیدم که نباید خودمو پابند کنم یک جا ، خیلی وقتا با خودم میگم اگه فلان کار رو بکنم ممکنه وقتی میخوام برم پا بندم کنه و نشه که برم. یا مثلا با وجودی که به نگهداری گل و گیاه علاقه زیادی دارم ولی الان دیگه هیچ گلی نمیخرم و حتی همین هایی که دارم رو به مهمونایی که میان خونم میدم که کم بشه و تموم بشه که وقتی خواستم برم نگرانشون نباشم و نگم گلهای قشنگم پس چی ؟ وقتی بریم مسافرت به خاطر گلهام نمیخوام زود برگردم دوس دارم چیزی نباشه که به خاطرش باید برگردم ، یا وقتی دارم به شغلی فکر میکنم میگم باید یکی از ویژگیهاش این باشه که بتونم هر جایی اون رو ادامه بدم و هیچ مانعی نباشه واسه انجام دادنش .
الله و اکبر از باورهای مناسبی که داشتید و با خانم شایسته و مریم جان با شما همراهید و اینقدر در مدار عالی و ایمان قوی با هم و تکمیل کننده هم هستید .
الله اکبر از اعتماد به ندای درونتون که باعث شد هر چی داشتید رو رها کنید و بفروشید تا پاسخی که خداوند بهتون داده رو بهش عمل کنید .
خدایا شکرت که اینقدر قوانینت ثابته ، خدایا شکرت که اینقدر به وعده ای که دادی عمل میکنیی ، خدایا شکرت که استاد عزیزم رو به راه راست هدایت کردی به راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه اونایی که بهشون غصب کردی و نه گمراهان .
بدون شک همه انسانها به یک میزان به نعمت های خداوند دسترسی دارن اما هر کس اندازه ظرفش میتونه دریافت کنه .
خدا رو شکر استاد که ظرف شما اینقدر بزرگه
البته که دیگه ظرف نیست 😉.
استاد چقدر این باور که ادو شود سبب خیر اگر خدا خواهد در مورد اتفاقاتی که براتون می افته صدق میکنه و شما از دل هر مشکلی راه حل رو پیدا میکنید و اینقدر عالی و بدون نقص درستش میکنید .
واقعا با تمام وجودم و بدون هیچ شکی ایمان پیدا کردم که راهی رو که خداوند به من نشون داده و تو مسیرش هستم الان حق هستش .
خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که از زبان شما استاد عزیزم با این راه آشنا شدم و با شما ادامه میدم
شمایی که اول هستید در این راه
شمایی که عمل کننده واقعی هستید در این راه
شمایی که ایمان واقعی دارید
شمایی که مومن واقعی هستید
شمایی که عمل کننده هستید به قوانین خدا رو شکر
سپاسگذارم از پروردگارم که احساس لیاقت و اعتماد به نفس رو در من دوباره بیدار کرد و من رو هدایت کرد به این مسیر سبز🙏
سپاسگذارم که این همه نعمت به من داد 🙏
سپاسگذارم که فرصت رو به من داد تا این فایل بینظیر رو گوش کنم و در مدارش باشم . 🙏
خدایا بینهایت دوست دارم❤ و ازت ممنونم 🙏
سپاسگذارم از شما که صادقانه این مطالب رو در اختیار ما قرار میدین تا بفهمیم همه چیز ممکن داره🌹🙏 .
از خودم هم سپاسگذارم که وقت گذاشتم و اهمیت دادم به خودم 🙏😍 دوست دارم من❤ .
این فایل و فایل بعدی جز بهترین فایلهایه که من از این سایت میبینم و میشنوم. میگم بهترین چون هر بار که میبینم یا میشنومش، انرژی هدایت خداوند وارد زندگیم میشه و بیشتر هدایت خداوند رو دریافت میکنم.
کلا اگر با چشم و گوش جان فایلها رو گوش کنیم هر فایلی یه انرژی خاص خودش رو داره که وارد زندگیمون میشه. حالا یکی راجع به هدایته، یکی توحید، یکی دست به عمل زدن، یکی اعتماد به نفس و تغییر و… مهم اینه که ما چقدر آماده ایم و چقدر تعهد داریم به عملی کردن اون موضوعی که میشنویم.
این فایل و فایل بعد بهترین چون من میبینم که وقتی خدا بخواد هدایت کنه چقدر ساده هدایت میکنه و چقدر قدم برداشتن در مسیر با هدایت الله راحته.
جز فیوریتهای منه این فایلهای هدایت.
واقعا چند بار اولی که این فایلهای هدایت راجع به مهاجرت رو گوش میکردم و خودم برای دوستام تعریف میکردم، چشام گرد میشد و هی میگفتم مگه میشه ؟ مگه داریم اینطوری !؟ و یاد حرف استاد می افتادم که میگفت هر چقدر این حرفها رو باور کنید میتونید هدایت الله رو دریافت کنید.
از یه جایی به بعد گفتم آره چرا نمیشه، به همین راحتی میشه، تو که داری نتیجه رو میبینی.
اومدم راجع به یکی از هدایتهام بگم که نتیجه ی بزرگی برای زندگیم داشت. هم برای خودم ثبتش میکنم که یادم نره و هم شاید یکی از دوستان بخونه و باورش راجع به هدایت و کمک الله و جهان برای رسیدن ما به خواسته هامون قویتر بشه.
داستان از اینجا شروع میشه که از مدتها قبل یه ندایی درون من میگفت که از دوستات تو سالن جدا شو و برای خودت یه جای دیگه اتاق اجاره کن (این رو بگم که من آرایشگرم)
در این فکر بودم و میگفتم خب حالا برم وسایل و تجهیزات بزرگ بخرم، اتاق اجاره میکنم.حالا که جام خوبه، بعدا اتاق اجاره میکنم و از اینجور حرفها که نشونه ی عمل نکردن به الهامات و ترس و ایمان نداشتنه.
خلاصه که دوستم گفت ما باید لوکیشن سالن رو عوض کنیم، اگر تو اتاق میخوای، من یه سالنی بگیرم که یه اتاقش رو به تو اجاره بدم. منم گفتم خب پس اتاق گرفتن رو خدا داره برام جور میکنه. دیگه خودم هم رفتم دنبال تجهیزاتی که فقط باید تو اتاق میذاشتم و نمیتونستم وسط سالن و در کنار بقیه میزها ازش استفاده کنم.
ثبت نام کلاس و سمینارهای ادپت و از این جور حرفها هم رفتم دنبالش.
دیگه دوستم هم اینو گفت، گفتم پس خدا میخواد من با دوستم بمونم ! در حالی که هنوز اون ندای قلبی بهم میگفت که جدا شو و من از روی بی ایمانی و اینکه خب پیش دوستم راحتم و وسایلم جاش امنه گوش نمیکردم.
شد روزهای سمینار و جابجایی سالن که دوستم بهم گفت سالنی که گرفتم اتاقی نداره که به تو اجاره بدم، اگر میخوای برو از پیشمون ! یکم ناراحت شدم البته اولش ولی وقتی ایمان باشه هر چیزی که اتفاق مییوفته رو توش خیریت میبینی.
منم همون شب بعد از سمینار دیگه عزمم رو جزم کرد که حتما حتما جدا شم و گفتم دیگه خدا چجوری بگه جدا شو !؟
تو دیوار شروع کردم به گشتن دنبال اجاره ی اتاق. یکی دو روز بعد سمینارهام دنبال اتاق گشتم تا اینکه شب دوم نشستم همه ی مشخصاتی که از یه اتاق مناسب در ذهنم بود رو روی کاغذ اوردم و از خدا خواستم که خودش برام پیدا کنه.
یکی از دوستام هم گفت رخشا دنبال اتاق تو مناطق بالای شهر هم بگرد، میتونی قیمت مناسب پیدا کنی. همون حرفش رو نشونه گرفتم و تو دیوار مناطق بالا رو هم سرچ کردم.
فکر کنید من برای اتاقی که سه هفته پیش آگهیش تو دیوار بود تو منطقه ی 1 زنگ زدم و گفتم اتاقتون هنوز هست و شرایط اجاره اش چطوریه ؟
(میگم سه هفته پیش چون وقتی تو دیوار آگهی میذارن خیلی زود اجاره میره و خیلی از اتاقایی که مثلا برای دو روز پیش یا یه هفته پیش بود آگهیش، اجاره رفته بود. ولی این نه.)
برای خودم عجیب بود هم اتاق اجاره نرفته بود هم شرایط اجاره اش عالی بود. قرار گذاشتم برای اینکه برم اتاق رو ببنم.
فرداش که دیگه سمینارم تموم شده بود، رفتم. اتاق همونی بود که نوشته بودم. منطقه ی عالی شهر. سالن شیک و به روز و آروم. اتاق روشن و تمیز و شیک. حتی یه سری امکانات عالی داشت که وقتی اتاق اجاره میکنی باید خودت اون امکانات رو تهیه کنی ولی اینجا بدون هیچگونه پولی اون امکانات رو در اختیارم قرار داده بود. مثل میز و آینه و صندلی انتظار برای مشتری و کمد و…
شرایط همونی بود که میخواستم. مدیریت همونی بود که میخواستم. اتاق همونی بود که میخواستم. خودم اولاش باورم نمیشد که با اون پول تونستم همچین جایی رو با همچین شرایط اجاره کنم.
الان که یه ماه کمتر از این جریان میگذره هر بار یادم مییوفته یا تو اتاقم برای مشتریام کار میکنم خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم و میگم خدا با تمام سهل انگاری و بی ایمانی من انقدر من رو دوست داشت که همین که گفتم باشه خدا جدا میشم، گفت بیا همونی که میخوای رو به راحتی (تاکید میکنم به راحتی و بدون دردسر و خیلی زود) بهت میدم.
میخوام بگم اگر چیزی بهمون الهام میشه نترسیم عمل کنیم، خدا پشتمون هست.
اگر چیزی رو میخواییم حتی اگر احساس میکنیم الان شرایطش رو نداریم، بخواییم و به صورت واضح راجع بهش بنویسیم، چون خدا بهمون میده. (البته با توجه به مداری که توش هستیم. نه اینکه دوچرخه هم نداریم از خدا ماشین پورش بخواییم بعد بگیم همین الان بده !)
اتاق من واقعا یکی از معجزاتی بود که تو زندگیم رخ دارد. معجزه ای که با الهام خدا شروع شد، با ایمان من قدم اول برداشته شد و من هدایت شدم به نعمتی که شاید آدمهای دیگه ندیده بودنش.
استاد همیشه میگه بچه ها هدایت میشین به مسیرهایی که توش نعمت هست واقعا همینه.
من داشتم مقاومت میکردم برای دریافت نعمت بیشتر ولی خدا گفت عزیز من تو برگرد سمت من، من نعمت رو میذارم تو زندگیت.
اگر الهامی بهمون میشه از روی ترس مقاومت نکنیم. قدم برداریم.
بچه ها خب من منطقه ام رو عوض کردم، این ترس بود که مشتریم اینهمه راهش رو برای یه کار آرایشی دور نکنه. میترسیدم ولی اجاره اش کردم با ایمان به خدا.
حالا میخوام از یه هدایت دیگه مرتبط با این و ادامه اش بگم
خب این ترسه بود که شاید مشتریام نیان هی نجواها مییومدن و من میگفتم خدایی که اتاق رو برام با اون شرایط عالی اجاره کرده مشتریش رو هم میاره. در همین صحبتها بود که الهام بعدی اومد که سیمناری که شرکت کردی رو بشین رو کاغذ بیار و بهتر یادش بگیر.
هی پشت گوش مینداختم این موضوع رو تا اینکه مشتری نداشتن روم خیلی فشار اورد چند روزی و شروع کردم به جزوه برداشتن از درسهای سمینارم.
شاید باورتون نشه ولی هنوز چند صفحه هم ننوشته بودم که وقت گرفتن مشتریام شروع شده. دایرکتها و مسیجهای واتس آپی و تلفن برای گرفتن مشاوره شروع شد.
خیلی عجیبه ولی واقعیه. خودم میفهمم خدا بهم میگه اگر دوست داری تو این حوزه وارد بشی کار تو بهتر شدن مهارته کار من اوردن مشتری. میبینم این رو به عینه.
و بعد از گذروندن روزهای سخت که خیلی داشت بهم فشار مییورد که دیدی جات دور شد مشتری نداری (جالبیش اینکه اصلا ازم مشاوره نمیگرفتن که بدونن اصلا جام عوض شده؛ انقدر انرژی این فکر زیاد بود که یه مشاوره ی ساده هم نمیگرفتن !)
و موضوع دیگه ی هدایت راجع به کارم.
بهم الهام شد که آقا تعداد فالوور مگه اعتباره !؟ این چه بی ایمانیه که داری فکر میکنی فالوورت زیاد باشه پس آدم مهمتر و حرفه ای تری هستی !؟ خودت که میدونی حرفه ای هستی و چرا فکر میکنی اعتبارت رو از آدمها میگیری و اگر تعداد فالوورات بالا باشه مشتری بیشتر بهت اعتماد میکنه ؟! اینا فکرایی بود که میکردم متاسفانه. و الان دو شبه دارم فالوورهای غیرفعالم رو ریموو میکنم و هر کسی که واقعا مشتریم نیست رو پاک میکنم. یادمه استاد یه فایل داره فکر کنم به اسم هر روز بهتر از دیروز یه همچین اسمی که تو اون فایل اگر اشتباه نکنم گفتن که ما کاربرای غیرفعالمون رو از سایت حذف میکنیم و به چه کار ما میاد آدمی که حتی یه کامنت نمیذاره یا فعالیتی نداره. ما اعتبارمون رو از تعداد بالای آدمها نمگیریم.
یا تو روانشناسی ثروت 1 گفتن که وقتی فهمیدن که یکی از کاربرا گفتن که شما نتایج من رو گذاشتین تو صفحه ی اولتون و از نتایجی که من نوشتم دارین سواستفاده میکنید برای کسب اعتبار بیشتر خودتون، اون سکشن رو کلا برداشتن و گفتن من اعتبارم رو از آدمها و نتایجشون نمیگیرم.
این و چندین مثال دیگه رو قبلا شنیده بودم ولی هنوز انقدر مدارم بالا نرفته بود که خب عمل کن، تو هم ایمانت رو قوی کن و کاربرای غیر فعالت رو حذف کن. ولی این نجوای شیطانی بود که اگر تعداد فالوورم بالا باشه مشتری بیشتر بهم اعتماد میکنه ! ولی خدا رو شکر به لطف الله بهم الهام شد که کاربرای غیرفعالم ور ریموو کنم و دارم این کار رو انجام میدم.
دیگه بگم راجع به کلاس نویسندگی که میرم. به خودم قول دادم خودمو با کسی مقایسه نکنم. داستان بچه ها رو نخونم، نظر استاد رو راجع به داستان بقیه گوش نکنم و….
اولای کلاس که به این الهام گوش میکردم هر هفته بهتر و بهتر مینوشتم و از یه جایی که رفتم تو فاز مقایسه و شیطنت کردم و چند تا داستان از بچه ها خوندم ونظر استادم رو راجع بهش گوش کردم خودم دیدم کیفیت داستانام اومد پایین ! در حالی که وقتی به خدا وصل میشم ایده هایی به ذهنم میرسه و بهتر مینوسیم (هر بار با توجه به مهارت اون زمانم)
این چند نمونه ای بود که راجع به کار و مهارتی بود که دارم یاد میگیریم. هر چند وقتی آروم میشم و نگاهم رو از بقیه برمیدارم و به الهامات کوچیک هم گوش میکنم، بابت کارهای کوچیک هم هدایتها رو دریافت میکنم.
امیدوارم ایمانم قویتر بشه که وقتی الهامی بهم میشه بهش عمل کنم و پاداش عمل کردن به اون رو بگیم.
مرسی بابت این فایلهای فوق العاده مخصوصا این فایل و فایل بعدی که راجع به هدایته که به من خیلی خیلی از خیلی از جهات کمک کرد.
ولی میدونم که نه ! قلبم میدونه که اینارو یکی دیگ انجام میده
میگم خب اک تکامل!از ی جای نزدیک شروع کن!
قلبم میگه،ندا دورو نزدیک ینی چی؟اینا کار ذهنته،تکامل و اولین قدمو بمن بسپار،بهت میگم
نزار ذهن،اولین قدمو بگه،چون از سر ترسه،از سر حساب کتاباو باور کمبودته!بسپار بمن…
امروز توی جمعی بودیم
بهم گفتن چرا لاتاری ثبت نام نکردی،چند نفر باهم!
گفتم اعتقادی به شانس ندارم.
حرفا زیاد شد،یه لحظه ذهن گفت خب لاتاری هم ممکنه راهش باشه،چرا ثبت نام نکردی؟؟؟
بعد بیاد اوردم ک من ثبت نام نکردم چون ریشه اینکاره به ظاهر هدایت،از باور محدودیتو کمبوده،اینک ممکنه هیچ راهه راحتو اسونی برات نباشه ندا،شانس بهت روکنه با لاتاری بری،ولی منه ندا یاد گرفتم که باورامه که زندگیمو مسیرمو میچینه
من دارم باورمو اینجور میسازم که مسیره من چیده میشه،راحت اسون سریع کم هزینه
توی همون جمع،توی دلم گفتم اگه استاد عباسمنش بود،لاتاری ثبت نام میکرد که بره؟؟ توی جوابه این ادمها،خودشو سرزنش میکرد؟یا با قدرتو ایمان ،حتی یه ثانیه هم به اون خدای درونش شک نمیکرد
خلاصه که استاد ازتون ممنونم
و از خدا هم ممنونم که هدایته منو از طریق زیونه شما انتقال داد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﺑﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺵ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ.
درسوره ی لیل اومده:
🌺
إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ
ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ .(١٢)
🌺
خیلی واضح گفته شده که ماهمیشه هدایت میشویم ،توسط کائنات و خداوند.
،وآیا گوش دل ما میشنوه،یا گوش ذهن ما؟مهم است،
چون گوش دل،بدون شک و معطلی عمل میکنه
وگوش ذهن سریع میره تو شک و دلیلهای منطقی و ترس و نگرانی و…
خیلی ها مثله استاد،اینقدر گوش دلشون ،آماده ی شنیدن الهامات و نشانه هاهست که دیگه با تکرار این روند ،الان دوشاخه هاشون تیزه و سریع هدایت و عملی میکنند
و نمیزارند که نجواهای ذهن بخواد اون اتفاق و قضاوت کنه
و یا مقاومت کنه که، اون هدایت و به هر دلیل یا بهانه ای اجرا نکنه،
استاد ،دیگه استاده این کار شده،👍
یعنی با طی کردن روند تکاملیشون ،وبزرگ شدن فضای درونشون،یا همون ظرفشون،
این هدایت ها رو بهتر درک میکنند،
همونطور که من خودم اوایل ذهنم خیلی مقاومت داشت،که باورهای محدود قدیمی رو تغییر بده،اما با تمرین و تکرار،و
ورودیهای مناسب،شکرگذاری و توجه به زیبایی ها،…الان ساختن باورها راحت تر شده و یک جورایی ذهنمون و رامه قلبمون میکنیم،
🌺
خداوند بینیاز است. نمیگوید به من هدیه دهید، میگوید من میگویم خودتان را لایق کنید، سزاوار کنید.
هر موقع دیدید بیرونتان انعکاس درونتان را دارد یعنی زیباتر میشود، شما واقعاً لایق شنیدن میشوید، یعنی سزاوار میشوید .
همانقدر که قلبمان را باز میکنیم و هرچه درونمان گشودهتر میشود، ما لایق هدیه خداوند میشویم.
هرچه منقبض میشویم، هرچه بیشتر مقاومت میکنیم، هرچه بیشتر بر حسب ذهنی، قضاوت میکنیم، کمتر سزاوار و شایسته میشویم .
چقدر با شنیدن این داستان ها قلبم بازتر میشه برای درک بهتر قوانین،وبی شک در زندگی همه ی ما این جنس هدایت ها زیاد بوده وهست،و خیلی جاها ما خودمون و سزاوار دونستیم و گوش کردیم و عمل کردیم و خیلی جاها یا شک داشتیم و یا خودمون و سزاوار نمیدونستیم و با کله ی خودمون جلو رفتیمو خوردیم زمین!
هدایت ،یعنی کارهات راحت تر انجام میشه،با احساس بهتر ،باآرامش عمیق تر،چیزی که فکرش و نمیکردی،در عین سادگی ،بعضی اوقات اینقدر ساده که ذهنمون باورش نمیشه،
ومیگه من دیگه رد دادم😉
من ایمان دارم به این موضوع
و در زندگیم ،بارها این تجربه رو داشتم،
که وقتی هدایتی رفتیم جلو چه نتایجی گرفتیم،
استاد شمارو تحسین میکنم برای این ایمان و باور توحیدی که دارید،وقتی میگید،خدا برای من کافیه،فقط حرف نیست.
درعمل هم نشون میدید،
وتسلیم امر خداوند هستید
واینجاست که برای شما عدو، هم سبب خیر میشود🌺
خدایا بازهم شکرت🙏
خدایا ما را هدایت کن به راه کسانی که به آنها فراوانی نعمت داده ای 🙏
ودرانتها،
باخداباش وپادشاهی کن👑
خیلی دیدگاه عالی و مناسبی داری خلی زیبا بود که قانون رو به این درستی درک کردی 💗👍 واقعا از متنت خیلی لذت بردم امیدوارم هر جا که هستی شاد باشی در یاد گیری این مسایل بهتر بهتر بشی…👌👍
به نام خدای بخشنده مهربان
شکرت برای یه اتصال دیگه وعشقبازی دیگه
داستان بزرگترین هدایتم که بهم خیلی نزدیک ربط داره به یه هفته پیش وبسیار واضح وشیرینه
داستان سفر به مشهد
اقا من خانواده قرار گزاشتن برن مشهد با قطار راحت برن وبه منم گفتن جور نشد اقا ماهم یه کاشون جور شد رفتیم وخلاصه مشهد یه چیزی حرفی زده میشد ودوباره فراموش میشد
تا اینکه یه روز که رفته بودم چند روز تعطیلات دهات اونم برای روضه مامانم گفته بود برم منم
وبعدش شبش عزیز دلم زنگ زد فور فوتی من دارم میرم قم بلیطام همه چی جوره بیا برو چمدونتو ببند من راستش عزیز دلم اوج کارش بود با قطار مخالف بود والبته اقا دوستان با کد ملی الکی خودشون بلیط همه چی گرفتنو اقا خیلی عجیب راهی شدیم با اینکه میگم عزیز دلم خیلی کار داش
اقا بهترین قطار خالی با دوستامون که انقد خوشمسافرت انقد مهربون بودن ینی واقعا مثل رفیق صمیمی بودیم
خلاصه یکی از خواسته هام با کلی ترمز جلوش راحتت جور شد
وقتی توی قطار بودم اون حسش اون تکونی که میخورد میگفتم ربه چه جوری رب منو انقد اسوده راهی سفرم کردبا اینکه بقیه کلی خونه بگیر بلیط بگیر پیش پیش بخر برای ما لحظه اخری قطار همه کارهاشو بکنن وبگن باید بیاید واقعا تازه اونم کوپه با کیفیت ادمای دوس داشتنی وخلاصه نمیدونم چی بگم
خلاصه این از رفت که با عشق عزت واسونی راهی شدیم یه چمدون خوشگل که منتطر بودم افتتاحش کنم بستم رفتیم وبا عشق مارو رسوندن تا راه اهنو بعدم اقا لحطه به لحطه اش رویایی بود
خلاصه خیلی دلم میخاس تو تصورم بود اون راهروش اون صندلی پلکانش خیلی همش برام جالب بود دوس داشتنی
همش لذت میبردمو میگفتم اونی که باعشق عزت منو راهی کرد بقیه کارهاشم میکنم وخلاصه به خوبی خوشی رفتیم اومدیم
توی سفر انقد با ادما رابطمونو خدا مهربون کرده بود انقد باهم رفیق بودیم
وتوی سفر هدایتو حس میکردم به بهترین افراد زمان مکان حرفها
مثلا برای پیاده روی یه کی پایه میشد میگف بیا راه بریم
شبش برای گردش من توی گروهی میوفتادم که بیشترین حالو میبردم
ینی یه چیزی مثل اب که توی جوب جاری ودر هدایته
خیلی باحال بود اتفاقات جوری پیش میرف کلی لدت ببرم
وتا زمان برگشتم که به موقعه با یه ادم خوشرو ماشین خوشگل راهی شدیم
واولش به دوتا مرد خوردیم ووبعد عوض شدن یه مادر دختر که مادرش معلم بود واهل اصفهان وانقد خون گرم مهربون بودن که نگو
وباهاشون کلی گفتیم وخندیدیم ونصف روزم که کوپه رو برامون خالی کرده بودن پیش خانوادشون باشن
واین تا اینجا راستش من عجیب دلم میخاس تمرین اگاهی بازرگانیمو پیش ببرم ولی جور نمیشد و من به شدت ترسو هی میگفتم خودت حولم بده خودت
وتا اینکه خوردم به پست این دوتا انقد مهربون خنده رو بوودن کهخودشون سره حرفو باز کردن ودیگه اینکه من تا حدودی پیش بردم وخدا منو اسون کرد برای تمرینم خداروشکر
ودیگه این سفر ساده رویای وتوی فراوانی عزیز دلم با سوغاتی وخرید توراهی چیزایی که لازم داشتمجور میکرد واقعا تو اغوش ربم بودم وانقد بهم خوش گزش که باور نکردنیبود
وتوی دلم میگفتم اونی که منو اسون کرد برای این سفر که براش انقد ترمز داشتیم پس دیگه جور شد کارهای دیگه هم میکنه وعزیز دلم بهم هدیه توراهی پیشکش پول دادن مامانو بابام ودیگه خلاصه عالی بود
واینو اینجا نوشتم جز یکی از خاطرات شیرین هدایت باشه برام
بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین
سلام به استاد عزیزم
سلام به همه شما دوستان هم فرکانسی و ارزشمندم.
این فایل نشانه ی من بود و دلم میخواد درس این “داستان هدایت الهی ” رو با جان و دل ببینم و بشنوم و درکش کنم.
_چقدر خداوند راحت کارها رو انجام میده به شکلی که اون مایع تمیز کننده از پارکینگ قل بخوره بیاد دم ماشین و استاد هم به واسطه توضیحی که به اون کسی که قرار بود خونه رو نظافت کنه از سمتی میاد ماشین سوار بشن که اون مایع سفید کننده رو ببینه و به الهام درونش گوش بده و اونو برداره و بزاره تو ماشین.(با خودش بگه شاید میخواد من ببرمش پرادایس) و دقیقا وقتی تو راه هستن عزیزدلش پیامک میده و میگه اون مایع شوینده رو که تو هر دوتا خونه ها زیاد داریم بیار.
خدا هر لحظه همه ما رو و همه چیز رو داره هدایت میکنه.
_پرسیدن سوال اون فرد از استاد. اینکه چطور شده مورد رحـمـت خداوند قرار گرفتی؟ این مورد رحمت قرار گرفتن رو آیا همینجوری اتفاق افتاده یا خودت ساختی؟ استاد جواب دادن: نه خودم ساختم. رحمت خداوند برای همه هست فقط گاهی اوقات ما توی مدارش نیستیم.(قانون مدارها)
_وقتی نگاه کنیم به تک تک اتفاقات زندگیمون در اون هدایت پروردگار نهفته است.
_هدایت پرودگار برای همه اتفاق می افته.نه اینکه چون استاد آدم خاصی هست شامل هدایت میشه و برای ما اتفاق نمی افته.حالا این هدایت چطور اتفاق می افته و به چه میزان این هدایت رو دریافت میکنیم؟ فقط به اندازه ایی که به خدا و هدایت اعتماد داریم به خدا ایمان داریم. به اندازه ایی که قلب مون رو باز کردیم و اعتماد میکنیم به آنچه که اتفاق می افته.
_ من خیلی به نشونه ها اعتقاد دارم، به اینکه خداوند منو هدایت میکنه اعتقاد دارم.
_وقتی نگاه میکنم میبیــنم همه ی اتفاقات زندگی من به خاطر این باوره که “خداوند منو هدایت میکنه.” و اجازه بدم که خداوند بگه.(وگرنه اونجا منطق اینه که اون مایع تمیزکننده رو بزارم سرجاش، چه دلیلی داره من با خودم بیارمش.)
_قلب مون با ما صحبت میکنه در مورد کارهایی که باید انجام بدیم.ولی خیلی موقع ها ما بخاطر تجربیات گذشته مون، بخاطر منطق مون نمیزاریم که خداوند ما رو هدایت کنه.
داستان های زیادی از هدایت هست که استاد جان میتونن برامون تعریف کنن اینکه چطور ملک پرادایس خریده شد، چطور همین خونه تمپا رو خریدیم، چطور من با عزیزدلم آشنا شدم،… من بی نهایت مثال دارم که اگر تعریف بشه فکرمیکنیم داستان علمیتخیلی هست.
_ ما باید اجازه بدیم تا خداوند کارهای ما رو انجام بده. اجـازه ی ما ایمانــه، اجــازه ی ما توکلـه، اجازه ی ما باوره کــه “خداوند داره همه ما رو هدایت میکنه.”
_ ما هیچ علمی نداریم که بدونیم چه چیزی چه اتفاقی خوبه یا بده. هدایت میشیم اتفاق می افته بعدا میفهمیم این اتفاق چقدر خوب بوده، چقدر عالی بوده.یک مثالش رو که بزنم سوال هم پرسیدیم که استاد شما چطور اومدید آمریکا؟ من وقتی تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم. خیلی دوست داشتم که دنیا رو ببینم، خیلی دوست داشتم جای خوب تری زندگی کنم، آزادی های کامل تری داشته باشم. تجربیات بیشتری داشته باشم. به همین دلیل دوست داشتم مهاجرت کنم و اصلا مهاجرت توی خون من هست. نمیتونم متوقف بشم.
_ اگر میخــوای مهاجرت کنی تمرکزت رو از روی چیزی که هستی برداری و روی چیزی که میخــوای باشــی بزاری.
رد پای روز 123
روز شمار تحول زندگی من فصل پنجم
داستانی درباره هدایت الهی | قسمت 1
سلام به خداوند نور و روشنایی
سلام به صبح روشنایی و سلام به شب و آرامش
سلام به خداوند نور و عشق الهی
سلام به خداوند وهاب وفور و فراوانی
سلام به بهترین فرشتگان الهی
سلام و هزاران درود و سلام خدمت دو استادان عزیزم
سلام به روی ماه استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم
سلام به تمام فرشتگانی که در این سایت بینظیر الهی حضور دارند
خدایا شکرت سلام به خداوند روشنی بخش هدایت گرم
خدایااا شکرت که هدایت ما رو بعهده گرفتی واقعا چقدر به این جمله اعتماد و اعتقاد داریم؟؟؟
چقدرباورداریم که خداوندماروهدایت میکنه وباماصحبت میکنه واین که اجازه بدیم که خداوند خودش فرمان زندگی مون رو بدست بگیره و بچرخونه و ماروببره بسمت بهترین ها و کارهای ما روانجام بده و اینکه الخیر و فی ما وقع رو قبول کنیم ..و بگیم هر چی پیش بیاد و هر اتفاقی که پیش بیاد حتما خیره … وووااای خدای مهربانم من فقط فهمیدم که تعادل و نظم و هماهنگی الهی رو در این جهان و کهکشان و چرخش و گسترش و رشد این جهان رو بپذیرم اصلا وقتی همه چی سر جای درستش داره حرکت می کنه .. همه اتفاقات خوب هم به موقع رخ میده دیگه
واقعاچقدرهدایت الله راباورداریم؟؟؟
وقتی درمسیردرست هستیم هراتفاقی بیفته به نفع ماست و من واقعا این هدایت رو قبول دارم .. چون منم مثل استاد خیلی برام همزمانی ها و هدایت ها شده ولی اینکه هدایت ها و نشانه ها رو زود متوجه بشی خیلی خیلی مهمه .. اینکه بفهمی اون بطری قل خورده و اومده و اومده و قل قل خورده خودشو رسونده پای چرخ ماشین استاد و با صدای فریاد بی صدایی گفت منو با خودت ببرررررر .. آخه چطوری دیگه باید این هدایت ها رو بفهمیم ..و درک کنیم .. این هدایت ها درسش جداست . و یاد گیریش با یک متدد خاص و قلبی و درونیع . یعنی این هدایت ها رو فهمیدن کار هر کسی نیست .. فقط اگر متصل باشی و ایمانت قوی شده باشه میفهمیدیش ..
اصلا وقتی همه چی سر جای درستش باشد همه اتفاقات خوب به موقع رخ میده
خدایا شکرت که ما از بندگان خوب هدایت شده گانیم.. اما من چطوری می تونم از بندگان خوبی باشم که هدایت شده ؟؟
میخوام خودم رو تجربه کنم این حرفی که استاد گفتند یعنی چی؟؟ یعنی من می خوام مثل خودت باشم .. یعنی تو منو هدایت کن تا مثل خودت باشم .. یعنی می خوام آنقدر بنده ی خوبی باشم که مثل خودت باشم و قدرت خلق کنندگی داشته باشم که خودم رو تجربه کنم..
من شنیدم خداوند هم همینو گفته ..خداوند هم چون می خواست خودشو تجربه کنه این جهان رو خلق کرده اصلا این جهان و کایینات رو آفریده که خودشو تجربه کنه
پس استاد هم با خلق خواسته ها و آرزوهاش میخواست بهترین ها رو تجربه کنه
چون استاد خودشو لایق تر و بالاتر از
این دفتر ها و شرکت ها و کارمندان و 30 40 میلیارد سرمایه و سود و غیره میدونست و خودشو لایق بهترین ها میدونست و باور داشت که من لایق دریافت نعمت های خداونددرتمام ابعادزندگیم هستم ثروت معونیت روابط سلامتی آزادی پولی و مالی و آزادی زمانی و آزادی مکانی و و آزادی در تمام جنبه ها ی زندگی و غیره
کاشکی ما هم مثل استاد آنقدر قدرت درک بالایی داشتیم آنقدر رشد و پیشرفت شخصیتی داشتیم که باور می کردیم چقدر ارزشمند و لایق هستیم و تا این حد رشد کنیم که به این چیزهای معمولی راضی نشیم .. اینکه استاد می خواست آنقدر آسون و راحت و سریع به خواسته هایش برسه که می گفت میخوام روی دوش توبشینم وتومن روببری واقعا کاش منم بطور واقعی و عمیقأ به این باور قدرتمند هدایت بشیم و فقط در گفتار و کلام مون نباشه …و زنجیرهای قید و بند ها رو از خودمون آزاد و جدا می کردیم و واقعا تسلیم و رها بودیممم
ای خالق جهان هستی کمکم کن هدایتم کنی تا برای همه چیزهای خوب و عالی در بهترین ها باشم و هدایتم کن تا با کسی همراه باشم که بهم انگیزه بده تا بهترین ورژن از خودم باشم
خدایااا من از درک همزمانی ها و هماهنگی هایت عاجزم پس خودت ایمانم رو قویتر کن
خدایاااا خودت من را هدایتی کن به سمت تسلیم بودن در برابر خودت
این خداوند است که به شکل دست فرشتگان و ناجیان خداوند مرا یاری می کند و در زندگیم جاری است پس من را به آنچه که نمیدانم آگاهم کن
خدایا می خوام لحظه به لحظه در مدار ارتعاش هدایت های الهی تو باشم
خدایاا کمکم کن تا قلم و نوشتن دستم باشی
صحبت و کلام و گفتار و زبان ام باشی
قدم به قدم حرکت های مسیرم باشی برای آنچه که رسالتش را به عهده گرفته بودم
خدایا نور تابانم باش تا مسیرم به نور و روشنایی و عشق الهی خودت تابان و درخشان درخشنده باشد
خدایا خودت کمکم کن و منو در زمان درست و مناسب جادویی و در مکان درست و مناسب جادویی هدایت کنی تا بهترین همزمانی ها و اتفاق های فوق العاده عالی شگفت انگیز ی را در راستای اهدافی که لایقش هستم باشم و هدایت شوم زود تر از آنچه که تصورش. را می کنم… ای خداوندی که فراتر از زمان و مکان هستی
نزدیکترین ومیانبرترین راه برای رسیدن به خواسته ها ،خدا رو تو آغوش گرفتنه.
تنها مسیری که من رو تو جاده ی صاف وراحت میندازه ،هم همینه.
هیچ تکیه گاه وهیچ محل امنی پیدا نمیکنم که جای خدا رو بگیره.
بدون دعوتتمون نمیاد باید با قلبی پاک دعوتش کنیم
خدا رو که داشته باشم یعنی همه چی دارم
من دیگه نمیی فهمم هرکاری که فکر میکردم بابد بکنمو انجام دادم
مننننننننننننن نمی دووونم
توووو میدونی تو بهم بگو تو برام بیار توبرام رخ بده توبرام شکل بده توبرام بفرست
خدایا از تو می خوام بزرگی خواسته ها و اهداف و آرزوهایم را در برابر ذهنم بشکنه ….
خدایاا خودت ابهت بزرگی خواسته هامو برام بشکن... خدایاا کمکم کن ظرف وجود مو در حد این خواسته ها و اهدافم بزرگ و بزرگتر و وسیع تر و عمیقتر بشه
خدایا شکرت که امروز هم روی باورها و قوانین جهانت کار کردم و ذهنم رو تربیت کردم برای ایجاد باورهای درست و صحیح توحیدی تا بتونم از حاشیه ها دوری کنم و اصل رو از فرع تشخیص بدم آلهی آمین
از دوستان عزیزی که با اون چشمان خوشکل شون این کامنت منو خواندن آرزو می کنم بهترین ها هدیه ی راه تان باد.. و مثل استاد بتونیم روی دوش خداوند بشینیم و خودش ما رو به سادگی و براحتی و به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانه و از کوتاهترین مسیر به خواسته ها و اهدافمون در تمام جنبه های زندگی مون برسونه سپاسگذارم که جملات من چشمان زیبایت رو نوازش کرد ونوازش پلک هایت جملات من را .
خدایاااا ممنون و سپاسگذارم خدایااا شکرت
(ایاک نعبد وایاک نستعین)تنها تو را می پرستیمو تنها از تو یاری می جوییم
و از خداوند هدایت میطلبه(اهدنااصراط المستقیم)مارا به راه راست هدایت کن
(صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم والضالین)راه کسانی که به آنها نعمت دادینه راه کسانی که بر آنها غضب کردی نه گمراهان
حرف استاد که میگه وقتی ذوق زده ای یعنی هنوز باور شکل نگرفته ولی کمی خوشحال میشی یعنی این جنس باور برات عادی شده میری یه لول بالاتر .
خدایا روی دوشت نشستن رو به من بفهمون که درک کنم و آگاه بشم و لمس کنم و تجربه کنم تا بفهمم تا چه حد می توانم خودم رو تجربه کنم
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
IN GOD WE TRUST
با سلام خدمت استاد و همه دوستان و همراهان عزیزم در این خوانواده معنوی
من این فایل رو دو بار گوش کردم و این داستان مهاجرت رو قبلا هم یادم نیست در کدوم قسمت ولی مطمنم ک شنیده بودم ولی در مداری نبودم ک هدایت رو درک کنم و ب عنوان یک داستان جالب درکش کرده بودم…
و استاد عزیزم بارها و بارها داستانهای متفاوت از هدایت خودتو در زندگیت از زوایایه مختلف تعریف کردی و همه شنیدیم و اما من درکی ک امروز دارم از این دریافت هدایت رو میخوام عرض کنم…
وقتی داستان اون شوینده و بقیه ماجرا رو تعریف میکردی
من رفتم تو فکر و مقایسه کردم با زندگی خودم دیدم ک منم خیلی زیاد از این ماجراها دارم ولی تفاوت ما این هست ک ب قول خودتون من این اتفاقات رو راحت فراموششون کردم و مهمتر از همه اینو متوجه شدم که شما از زاویه ای ب این هدایت ها نگاه میکنی ک میتونی این داستانها رو براش تعریف کنی.
ولی من از زاویه ای شرک آلود نگاه میکنم ک فکر میکنم خودم اون اتفاقات ها رو رقم زدم و یا مثلا فلان دوستم باعث شد ک اونجوری بشه….
داستان هدایت من در رفتن ب بندر عباس رو ی کوچولو بگم براتون..
من وقتی اون فیلم زینال بندری رو نگاه کردم دلم خواست ک برم ی شهر ساحلی و کافه داشته باشم. (و مثل اون فیلم ک دیده بودم برای خودم تصویر سازی میکردم)
آون زمان کارگر یک شرکتی در جاده مخصوص کرج بودم.
شرکت تصمیم داشت یک سری بچه ها رو اخراج کنه…
و من در زمانی ک همه سعی میکردن راهی پیدا کنن ک اونجا نگه شون دارن….
بدون رضایت خوانواده خودم رفتم بدون هیچ ایده ای اسعغا دادم
دو هفته بعد توسط دوستم رفتم تو املاک کار کردم و و کلا اون رویا مو دیگه فراموش کرده بودم.
و تقریبا دوسال بعد سال 85 از ی نفر ک بخاطر بدهی فرار کرده بود رفته بود بندر عباس و قصابی میکرد ب منم 5 ملیون بده کار بود و تماس گرفت گفت بیا اینجا هم پولتو بهت بدم و هم چن روز بمون اینجا…
و من برای چن روز اومدم بندر عباس بمونم. ولی الان حدود 15 ساله ک اینجام والان 8 ساله ک اینجا رستوران دار هستم و مدت دوسال هست ک ملک شو خریدم.
والان ک این داستان رو گذاشتم کنار داستان شما تازه یادم اومد ک من چطوری شد ک الان مالک رستوران هستم….
من ک کلا فراموش کرده بودم اون رویاها رو….
من ک عصلا بلد نبودم این کار رو…
چطوری از اینجا سر در آوردم…
و کلی داستانهای زیاد دیگه ک همه و همه رو الان وقتی کنار هم میزارم میبینم داستان هدایت برای همه ما هر روزه در هر لحظه هست و داره اتفاق میافته ولی ب قول شما (این ک محمد چیو دریافت کرده در رابطه با درکش از قرآن متفاوت هستبا این ک خدا چیو گفته)
این ک ما هر لحظه داریم چیو دریافت میکنیم خیلی خیلی مهم هست و من ب لطف هدایت های خدای محربان و مهارت شما در آموزش خیلی شیک و مجلسی دارم بزرگتر میشم در دریافت این هدایت ها…
این ک در شرایط ب ظاهر سخت بهم نریزی
در شرایطی ک هیچ نوری دیده نمیشه راه تو گم نکنی…
و همه آیتم هایی ک ب دریافت هدایت و در نهایت نتیجه دلخواه منتهی میشود.
ولی استاد عزیزم مشگل اصلی من این بود ک وقتی ب آون خواسته هم میرسیدم نمیتونستم مثل شما لذت ببرم و برای لذت بردن در بیرون خودم دنبال ی چیز دیگه میرفتم….
اما شاکر خداوند هستم ک ب لطف همه دوستان و این سایت معنوی دارم یاد میگیرم ک از داشته هام لذت ببرم و این صحبتهای شما هم خیلی عالی داره منو ب مسیر دلخواهم (ک بتونم ب شدت از زندگیم لذت ببرم) هدایت میکنه…
منم در حالی ک چند ماه قبل همش نگران و با استرس بودم
الان با ی کوچولو تغییر زاویه دید خودم میبینم چقدر نعمتهای زیادی در زندگیم دارم ک میتونم ازشون لذت ببرم ولی بلدش نبودم.
و الان درک میکنم چطوری میشه ک ی آدم این همه کار و خونه و ماشین و موتور و فرزند و رابطه عاشقانه و همه و همه چیو در بهترین حالت ممکنه مدیریت کنه و حالش هم خوب باشه.
(البته من نمیتونم درک خودم رو ب شفافیت شما بگم ک قابل درک برای همه باشه)
ولی الان درک خودم خیلی خیلی عمیق تر ااین چیزی هست ک اینجا نوشتم.
و موضوع مهم دیگه ک میخوام ب خودم یاد آوری کنم
این آموزه ها بسیار بسیار فررار هستن و اگه در مسیر درست نباشم خیلی زود فراموششون میکنم.
از خدا میخوام منو در این راه معنوی ثابت قدم نگه داره تا بتونم در آینده زندگیمو ب دست خداوند متعال بسپارم تا منو هدایت کنه ب
ای مسیرها
سفر دور دنیا
سفر اروپا با کشتی کروز
یک زندگی روستایی
و یک زندگی شیک و مدرن شهری
درآمد دلاری
باغ و زمینهای کشاورزی
آرامش و سلامتی و روابط عاشقانه
استاد عزیزم الان مدتی هست ک دلم میخواد در یک جایی سر سبز زندگی کنم
با این ک در روستا مون ی تیکه زمین 1000 متری هم دارم
ولی اجازه هدایت رو ب خداوند نمیدم.
با این فکر ک این مغازه رو تازه خریدی و راه انداختی و حالا اگه بری اینجا نابود میشه و….
و با دیدن این فایل، نشانه رو دریافت کردم ک خواسته من خیلی مهمتر از این مغازه است…
و سعی میکنم از راه خداوند کنار برم و اجازه بدم منو هدایت کنه ب سمت تجربیات جدید…
و در آینده از نتایج این تصمیم براتون خواهم گفت…
در پناه خدا شاد و ثروتمند باشیم.
به نام الله یکتا
سلام به استاد نازنین و مریم شایسته عزیزم و همه بچه های هم فرکانسی سایت عباسمنش
استاد جان من دیروز داشتم از شهر خودمون میومدم سمت تهران . برای اینکه پدر و مادرمو ببینم رفته بودم . موقع برگشتن مثل همیشه صندلی جلو تاکسی نشسته بودم و موزیک گوش میکردم و تو خودم بودم تا زودتر راه تموم بشه . احساس کردم که راننده اصلا آروم و قرار نداره و همش میخواست سبقت بگیره و همش غر میزد از شلوغی جاده . یکساعت مونده به تهران من یکم شروع کردم باهاش صحبت کردن و خیلی برام جالب بود این صحبت . راستش از وقتی که روی دوره ها کار میکنم سعی میکنم رد پای قوانین رو همه جا پیدا کنم الگو پیدا کنم و خیلی کیف کردم امروز بهم الهام شد که این مطالب رو تو این سایت به اشتراک بزارم تا بچه های دیگه هم بخونن. دو تا موضوع بود . یکی راجع به اینکه این آدم که هم سن خودمم بود یه راننده ترانزیت با سابقه بوده که از شهرهای مرزی بار میاورده و پدرش هم مثل خودش راننده بوده ولی ۸ ساله که دیگه این کارو انجام نمیده و به جاش اتوبوس و تاکسی داره برای جابجایی مسافر فقط ولی باز هم به کشورهای دیگه . وقتی ازش پرسیدم چرا اینقدر ناآروم هستید گفت دیروز تاکسیمو تو خیابون لاکانی رشت گذاشته بودم یکی اومده زده بهش و در رفته و کلی هزینه برام گذاشته گفتم اشکالی نداره سعی کن حالتو خوب نگه داری گفت آخه میدونی چیه الان دو ماهه پشت سر هم دارم بد میارم گفتم حتما دلیلی داره باید ببینی از کجا تو حال بد بودی . گفت اتفاقا قضیه از جایی شروع شد که دو ماه پیش داشتم چمدون از استانبول میاوردم سر یکی از مسافرام با مامور بحثم شد و از قضا اون ماموره قسمت گمرک هم کار میکرده و به خاطر همین با من لج کرده و کلی جریمه کردنتش سر بارش . از اون موقع همش دارم بد میارم که دقیقا من اینجا متوجه شدم که اگه اجازه بدیم توی حال بد بمونیم فرقی نمیکنه چقدر حق با ما باشه اتفاقات ناخواسته از درو دیوار برامون میریزه تا اینکه به خودمون بیایم و یه جایی جلوشو بگیریم .
دومین مورد رو خودش اینطوری شروع کرد . انگار که اصلا قرار بود من اینا رو بشنوم . گفت بعضی اتفاقات تو زندگی آدم خاطره ای میشن که تا عمر داری یادت میمونن . میگفت من بار داشتم به سمت ازمیر میبردم از ایران . چند قدم اونور تر از مرز با تریلیش داشته میرفته یه دفعه می بینه که یه پسری با دمپایی انگشتی و یه کوله کوچیک، کارت ملیشو آورده بالا داره برای این دوستمون تکون میده که یعنی من ایرانیم . میگه منم داشتم آروم از کنار جاده میرفتم زدم کنار دیدم داره میدوئه میاد درو باز کرد و گفت میتونم باهاتون تا یه مسیری بیام ؟ گفت آره عزیزم کفشاتو درآر بیا بالا . اومد بالا و نشست و یکم نون خشک و یه خیار پلاسیده از تو کیفش درآورد و تعارف کرد . راننده گفت من نهار خوردم نوش جونت . میگه هم صحبت شدیم و راننده ازش پرسید کجا داری میری اونم گفت من تازه سربازیمو تموم کردم و دیگه اصلا حوصله ایران موندن با این شرایط رو ندارم پاسپورت داشت و گفت حاضرم هر جایی برم حتی توالت بشورم و دیگه برنگردم و هی هم تاکید میکرد به این راننده گفت من سعی کردم منصرفش کنم که برگرد پیش خانوادت میگفت هیچ کاری بلد نبوده تو ایران فلافل میفروخته. ولی میگفت تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم برگردم و جالبیش این بود که مسیر و تیکه تیکه اومده بود تا لب مرز و اصلا برنامه ای برای بعدش نداشت . میگه یکم که گذشت باهاش گرم گرفتم و رفیق شدم و رسیدیم سر دو راهی ازمیر استانبول گفتم من میرم ازمیر و اونیکی میره استانبول دیگه خودت میدونی گفت حاضر شد با من بیاد ازمیر در صورتیکه برنامه ای براش نداشت . اینا رفتن ازمیر و برگشتن . توی مسیر یه رستوران خیلی معروفی بوده که همیشه همه تریلی ها اونجا بلا استثنا نگه میداشتن و اینا هم برحسب عادت نگه داشتن . اون پسره که اسمش علی بوده تو ماشین خوابیده بوده . رانددمون میره تو و صاحب رستوران که با رانندمون آشنا بوده میگه دنبال یه سالن دار کاربلد میگردم که قابل اعتماد باشه و رانندمون میگه اولین کسی که به ذهنش میرسه علی بوده که اصلا اینقدر از این بچه خوشش اومده بوده که بدون فکر کردن میگه راستش من همین الان یکی ذو میشناسم که مناسب اینجاست . صاحب رستوران میگه اگه پدرت هم تاییدش میکنه دفعه دیگه با خودت بیارش . اینم میگه راستش همین الان تو ماشین خوابیده . خلاصه میارتش و صاحب رستوران ازش میپرسه تا حالا تو رستوران کار کردی اونم میگه نه من فقط فلافل فروختم . میگه خب اشکالی نداره پس لااقل میتونی گوجه خیارشور ببری . میگه کارشو شرو کرد… تا اینکه یکسال گذشت و هر دفعه این راننده میرفت اونجا علی رو میدید و کلی با هم رفیق شده بودن تا اینکه بعد یه مدت یه بار که رفت دید علی با کت و شبوار و کراوات نشسته پشت میز مدیریت و میگه ازش پرسیدم صاحب رستوران کجاست گفتش که صاحب رستوران یه شعبه توی استانبول باز کرده و این شعبه رو کلا داده به من یعنی انقدر بهش اعتماد کرده که شعبه و درآمدشو و مدیریتشو کلا داده بوده دست علی و اینقدر این پسر تکاملشو قشنگ طی کرده بود که میتونسته کل رستوران رو بچرخونه .
من خودم کیف کردم از شنیدن این داستان از زبون این راننده و تو دلم گفتم خدایا قربونت برم که قوانینت همیشه جواب میده . چققدر من عاشق این دنیا هستم که همه چیزش رو حساب و کتابه و ذره ای بی عدالتی توش نیست . هر کسی به محض اراده کردن میتونه سرنوشتش رو بگیره دست خودش و فقط با ایمان بره جلو و ترس رو بذاره کنار و اونوقت خداست که براش کمک از غیب میفرسته و پاداش همه شجاعتشو میگیره خدایا شکرت به خاطر آشنایی با این قونین بدون تغییر و با این سایت و با استاد نازنینم .
سلام سونیاجان عزیزم انشالله هرجا ک هستی حال دلت خوب باشه
خیلی خیلی ممنونم ازت
بانوشتن این کامنتت بزرگترین کمکو توی زندگی من کردی
من توی یکی از سخت ترین دوراهی های زندگیمم و توی کامنتا دنبال ی هدایت
ی نشونه ی قوی میگشتم کامنتتو کامل چند بار خوندم و هی اشک ریختم
شاید تو ندونی چ کار بزرگی کردی و چقدرررر توی تحول زندگی من تاثیر داشت اما
خدای منو تو میدونه و ازش میخوام ک بهترین هارو برات رقم بزنه
خدارو صدهزار مرتبه شکر میکنم ک همچین خانواده ی مهربونی دارم
پر از اگاهی های نابن
دوست دارم دوست عزیزم
درپناه الله یکتا باشی️
سلام و درود به استادان الهی من و دوستان عزیزم در سایت
بنظرم مشکل اصلی ما این نیست که هدایت رو دریافت نمیکنیم مشکل ما اینه که هدایت رو اجرا نمیکنیم و بهش عمل نمیکنیم.
برای الهاماتمون دسته بندی قائل میشیم الهامات که برای کارهای ساده روزمره مون به ما میشه رو اصلا الهام حساب نمیکنیم. میگیم اینا که یه چیز عادیه خودم دارم با عقل و شعور خودم انجامش میدم. اینا رو که خدا نمیگه. اینا که هدایت نیست. الهام نیس. ولی میخوایم یه کار بزرگتر از نظر ذهن منطقیمون انجام بدیم فکر میکنیم قراره یه اتفاق ماورایی و عجیب غریب و خارقالعادهای بیفته تا هدایت بشیم اون کار رو انجام بدیم.
مثلا من خواسته ام هر روز اینه که یه غذای خوشمزه درست کنم و بخورم. الان پای اجاق گاز ایستادم و حسابی سرگرم کامنت نوشتنم یه حسی به من میگه برم غذا رو هم بزنم و من در لحظه بدون اینکه فکر کنم و چونه بزنم و شک و تردید داشته باشم میرم انجامش میدم و غذا رو هم میزنم و عمل به این حسم باعث میشه که غذام نسوزه و خوب از آب دربیاد. و درنتیجه یه غذای خوشمزه بخورم.
ولی مثلا درخواستم اینه که درآمدم بیشتر بشه بعد خدا یه سری الهامات و ایده های ساده به ذهنم میاره. همون حسه که گفت غذا رو هم بزن تا غذات نسوزه اینجا هم بهم میگه فلان کار رو انجام بده تا درامدت بیشتر بشه. ولی من این یکیو اجرا نمیکنم. تو ذهنم سخت و پیچیده اش میکنم. چک و چونه میزنم بهانه میگیرم به تعویق میندازم امروز و فردا میکنم باور نمیکنم که جواب میده یا حتی اگر هم باور کنم جواب میده باور نمیکنم که میتونم اجراش کنم.
بعد میبینم چندین سال گذشته من هنوز به این خواسته ام نرسیدم!
چی میشه که باوررر کنم بابا اجرای این ایده هم به سادگی همون غذا همزدن هست.
اگر تو ذهنم سخته شاید بخاطر اینه که فکر میکنم من تنهایی قراره انجامش بدم. ولی نه خدا قراره که کمکم کنه و بازم هدایتم کنه. همون خدایی که این ایده رو بهم الهام کرده قراره بهم کمک و هدایت کنه تا این ایده رو اجرا هم بکنم دیگه. مگه غیر از اینه؟
مثل استاد که بهش الهام شد یعنی حسش بهش گفت کتاب بنویس گفت من که بلد نیستم چیزی بنویسم! همون حسه بهش گفت تو قرار نیست بنویسی. من قراره بگم تو فقط یادداشت کنی!
و بعد اون کتاب رؤیاهای که رؤیا نیستند خلق شد.
یا استاد میاد جلوی دوربین بدون اینکه از قبل مطلبی رو آماده کرده باشه و بهش گفته میشه که چی بگه در لحظه میگه و استاد فقط اون حرفا رو به زبون میاره!
و بعد این همه فایل و دورههای ارزشمند خلق میشه!
پس اول باید باور کنم خدا هدایتم میکنه و بهم ایده میده و بعد باور کنم همون خدا هدایتم میکنه و کمکم میکنه که ایده الهامی خودش رو اجرا کنم.
خدایا شکرت که این حرفا رو الان در حین آشپزی بهم الهام کردی انگار برام واضح تر و شفاف تر شد معنی هدایت!
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
سلام به همه دوستان همفرکانسیم
واقعا این فایل هایی که میزارید عالییییییه
هزاران هزار درس داره ، سپاسگذارم از شما که اینقدر عالی رسالت خودتون رو انجام میدین 🙏🌹
استاد جان دقیقا شبیه به این اتفاق که براتون افتاده برای منم افتاد یه بار که خیلی برام عجیب و شگفت انگیز بود ، چند وقت پیش در راستای بروز رسانی کردن خونم یه پارچه سفید بزرگ لازم داشتم که بزنم جلوی پاگرد که وسایل پشتش دیده نشه ولی نداشتم
ولی مطمئن بودم خونه مادرم حتما پیدا میشه همچین چیزی ، یکی دوبار که رفتم اونجا و مطرح کردم مامانم گفت نمیدونم کجاست باید دنبالش بگردی ، ممکنه توی کمد بالا باشه و چهارپایه میخواد که بگردی ، یک روز که قرار شد مامانم بیاد خونه من همش میخواستم بهش بگم که دنبال پرده بگرده و برام بیاره ولی دلم نیامد گفتم با این وضعیت حالش چطور بره رو چهارپایه خلاصه هیچی نگفتم و وقتی مادرم آمد دیدم یه پلاستیک دستشه و یه پرده توشه
وقتی دیدم خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم
گفتم اتفاقا خواستم بهتون بگم که بیارید ولی دلم نیامد و بیخیال شدم ، مادر گفت رفتم توی کمد چیزی بردارم دیدم همین جلوی دستم هستش و یادم آمد که تو خواستی همچین چیزی رو 🤩🤩🤩
تازه اون پرده کاملا اندازه اون جایی بود که میخواستم و من بدون هیچ کار اضافه ای وصلش کردم.
اینقدر برام شگفت انگیز بود که واسه همه تعریف کردم اون روز و حتی گریم گرفته بود که چقدر خداوند به فکرم بوده و کارم رو واسم انجام داده 😢😭 ولی بعد چند روز یادم رفت و فراموش کردم این اتفاق رو 😐 ، و الان دوباره یادم آمد.
استاد جان از بقیه داستانتون دیگه من حرفی ندارم 🤐🤐 .
فقط الله اکبر
الله اکبر از این همه هدایت ، از این همه ایمان ، از این همه اعتماد به نفس ، از این همه فراوانی و ثروت …
خدایا شکرت .
خدایا چقدر الهامات و کمک های تو میتونه زیاد باشه
چقدددددددددددددددددر جوابگوی اعتماد کردن بهت هستی .
الله اکبر… تو میتونی کارهای بزرگتری رو واسه کسی که بهت ایمان و اعتماد داره انجام بدی .
برای من که در دایره امن خودم موندم واقعا این صحبت ها بزرگ بود و به قول خودتون استاد سنگین بود.
البته که برای خداوندی که صاحب و گرداننده آسمان و زمین هست و کهکشانها رو خلق کرده ، این کارها
براش کوچیکه و چیزی نیست ، اما واسه من که
که به خاطر ترسهام قدم بر نداشتم خیلی خیلی بزرگ هست و الان میفهمم که استاد عزیزم بسیار بسیار از اون چیزی که من فکرشو میکردم ایمان داره به راهی که انتخاب کرده .
من که عاشق مسافرت و رفتن و مهاجرتم فهمیدم که نباید خودمو پابند کنم یک جا ، خیلی وقتا با خودم میگم اگه فلان کار رو بکنم ممکنه وقتی میخوام برم پا بندم کنه و نشه که برم. یا مثلا با وجودی که به نگهداری گل و گیاه علاقه زیادی دارم ولی الان دیگه هیچ گلی نمیخرم و حتی همین هایی که دارم رو به مهمونایی که میان خونم میدم که کم بشه و تموم بشه که وقتی خواستم برم نگرانشون نباشم و نگم گلهای قشنگم پس چی ؟ وقتی بریم مسافرت به خاطر گلهام نمیخوام زود برگردم دوس دارم چیزی نباشه که به خاطرش باید برگردم ، یا وقتی دارم به شغلی فکر میکنم میگم باید یکی از ویژگیهاش این باشه که بتونم هر جایی اون رو ادامه بدم و هیچ مانعی نباشه واسه انجام دادنش .
الله و اکبر از باورهای مناسبی که داشتید و با خانم شایسته و مریم جان با شما همراهید و اینقدر در مدار عالی و ایمان قوی با هم و تکمیل کننده هم هستید .
الله اکبر از اعتماد به ندای درونتون که باعث شد هر چی داشتید رو رها کنید و بفروشید تا پاسخی که خداوند بهتون داده رو بهش عمل کنید .
خدایا شکرت که اینقدر قوانینت ثابته ، خدایا شکرت که اینقدر به وعده ای که دادی عمل میکنیی ، خدایا شکرت که استاد عزیزم رو به راه راست هدایت کردی به راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه اونایی که بهشون غصب کردی و نه گمراهان .
بدون شک همه انسانها به یک میزان به نعمت های خداوند دسترسی دارن اما هر کس اندازه ظرفش میتونه دریافت کنه .
خدا رو شکر استاد که ظرف شما اینقدر بزرگه
البته که دیگه ظرف نیست 😉.
استاد چقدر این باور که ادو شود سبب خیر اگر خدا خواهد در مورد اتفاقاتی که براتون می افته صدق میکنه و شما از دل هر مشکلی راه حل رو پیدا میکنید و اینقدر عالی و بدون نقص درستش میکنید .
واقعا با تمام وجودم و بدون هیچ شکی ایمان پیدا کردم که راهی رو که خداوند به من نشون داده و تو مسیرش هستم الان حق هستش .
خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که از زبان شما استاد عزیزم با این راه آشنا شدم و با شما ادامه میدم
شمایی که اول هستید در این راه
شمایی که عمل کننده واقعی هستید در این راه
شمایی که ایمان واقعی دارید
شمایی که مومن واقعی هستید
شمایی که عمل کننده هستید به قوانین خدا رو شکر
سپاسگذارم از پروردگارم که احساس لیاقت و اعتماد به نفس رو در من دوباره بیدار کرد و من رو هدایت کرد به این مسیر سبز🙏
سپاسگذارم که این همه نعمت به من داد 🙏
سپاسگذارم که فرصت رو به من داد تا این فایل بینظیر رو گوش کنم و در مدارش باشم . 🙏
خدایا بینهایت دوست دارم❤ و ازت ممنونم 🙏
سپاسگذارم از شما که صادقانه این مطالب رو در اختیار ما قرار میدین تا بفهمیم همه چیز ممکن داره🌹🙏 .
از خودم هم سپاسگذارم که وقت گذاشتم و اهمیت دادم به خودم 🙏😍 دوست دارم من❤ .
در پناه حق 🌹
این فایل و فایل بعدی جز بهترین فایلهایه که من از این سایت میبینم و میشنوم. میگم بهترین چون هر بار که میبینم یا میشنومش، انرژی هدایت خداوند وارد زندگیم میشه و بیشتر هدایت خداوند رو دریافت میکنم.
کلا اگر با چشم و گوش جان فایلها رو گوش کنیم هر فایلی یه انرژی خاص خودش رو داره که وارد زندگیمون میشه. حالا یکی راجع به هدایته، یکی توحید، یکی دست به عمل زدن، یکی اعتماد به نفس و تغییر و… مهم اینه که ما چقدر آماده ایم و چقدر تعهد داریم به عملی کردن اون موضوعی که میشنویم.
این فایل و فایل بعد بهترین چون من میبینم که وقتی خدا بخواد هدایت کنه چقدر ساده هدایت میکنه و چقدر قدم برداشتن در مسیر با هدایت الله راحته.
جز فیوریتهای منه این فایلهای هدایت.
واقعا چند بار اولی که این فایلهای هدایت راجع به مهاجرت رو گوش میکردم و خودم برای دوستام تعریف میکردم، چشام گرد میشد و هی میگفتم مگه میشه ؟ مگه داریم اینطوری !؟ و یاد حرف استاد می افتادم که میگفت هر چقدر این حرفها رو باور کنید میتونید هدایت الله رو دریافت کنید.
از یه جایی به بعد گفتم آره چرا نمیشه، به همین راحتی میشه، تو که داری نتیجه رو میبینی.
اومدم راجع به یکی از هدایتهام بگم که نتیجه ی بزرگی برای زندگیم داشت. هم برای خودم ثبتش میکنم که یادم نره و هم شاید یکی از دوستان بخونه و باورش راجع به هدایت و کمک الله و جهان برای رسیدن ما به خواسته هامون قویتر بشه.
داستان از اینجا شروع میشه که از مدتها قبل یه ندایی درون من میگفت که از دوستات تو سالن جدا شو و برای خودت یه جای دیگه اتاق اجاره کن (این رو بگم که من آرایشگرم)
در این فکر بودم و میگفتم خب حالا برم وسایل و تجهیزات بزرگ بخرم، اتاق اجاره میکنم.حالا که جام خوبه، بعدا اتاق اجاره میکنم و از اینجور حرفها که نشونه ی عمل نکردن به الهامات و ترس و ایمان نداشتنه.
خلاصه که دوستم گفت ما باید لوکیشن سالن رو عوض کنیم، اگر تو اتاق میخوای، من یه سالنی بگیرم که یه اتاقش رو به تو اجاره بدم. منم گفتم خب پس اتاق گرفتن رو خدا داره برام جور میکنه. دیگه خودم هم رفتم دنبال تجهیزاتی که فقط باید تو اتاق میذاشتم و نمیتونستم وسط سالن و در کنار بقیه میزها ازش استفاده کنم.
ثبت نام کلاس و سمینارهای ادپت و از این جور حرفها هم رفتم دنبالش.
دیگه دوستم هم اینو گفت، گفتم پس خدا میخواد من با دوستم بمونم ! در حالی که هنوز اون ندای قلبی بهم میگفت که جدا شو و من از روی بی ایمانی و اینکه خب پیش دوستم راحتم و وسایلم جاش امنه گوش نمیکردم.
شد روزهای سمینار و جابجایی سالن که دوستم بهم گفت سالنی که گرفتم اتاقی نداره که به تو اجاره بدم، اگر میخوای برو از پیشمون ! یکم ناراحت شدم البته اولش ولی وقتی ایمان باشه هر چیزی که اتفاق مییوفته رو توش خیریت میبینی.
منم همون شب بعد از سمینار دیگه عزمم رو جزم کرد که حتما حتما جدا شم و گفتم دیگه خدا چجوری بگه جدا شو !؟
تو دیوار شروع کردم به گشتن دنبال اجاره ی اتاق. یکی دو روز بعد سمینارهام دنبال اتاق گشتم تا اینکه شب دوم نشستم همه ی مشخصاتی که از یه اتاق مناسب در ذهنم بود رو روی کاغذ اوردم و از خدا خواستم که خودش برام پیدا کنه.
یکی از دوستام هم گفت رخشا دنبال اتاق تو مناطق بالای شهر هم بگرد، میتونی قیمت مناسب پیدا کنی. همون حرفش رو نشونه گرفتم و تو دیوار مناطق بالا رو هم سرچ کردم.
فکر کنید من برای اتاقی که سه هفته پیش آگهیش تو دیوار بود تو منطقه ی 1 زنگ زدم و گفتم اتاقتون هنوز هست و شرایط اجاره اش چطوریه ؟
(میگم سه هفته پیش چون وقتی تو دیوار آگهی میذارن خیلی زود اجاره میره و خیلی از اتاقایی که مثلا برای دو روز پیش یا یه هفته پیش بود آگهیش، اجاره رفته بود. ولی این نه.)
برای خودم عجیب بود هم اتاق اجاره نرفته بود هم شرایط اجاره اش عالی بود. قرار گذاشتم برای اینکه برم اتاق رو ببنم.
فرداش که دیگه سمینارم تموم شده بود، رفتم. اتاق همونی بود که نوشته بودم. منطقه ی عالی شهر. سالن شیک و به روز و آروم. اتاق روشن و تمیز و شیک. حتی یه سری امکانات عالی داشت که وقتی اتاق اجاره میکنی باید خودت اون امکانات رو تهیه کنی ولی اینجا بدون هیچگونه پولی اون امکانات رو در اختیارم قرار داده بود. مثل میز و آینه و صندلی انتظار برای مشتری و کمد و…
شرایط همونی بود که میخواستم. مدیریت همونی بود که میخواستم. اتاق همونی بود که میخواستم. خودم اولاش باورم نمیشد که با اون پول تونستم همچین جایی رو با همچین شرایط اجاره کنم.
الان که یه ماه کمتر از این جریان میگذره هر بار یادم مییوفته یا تو اتاقم برای مشتریام کار میکنم خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم و میگم خدا با تمام سهل انگاری و بی ایمانی من انقدر من رو دوست داشت که همین که گفتم باشه خدا جدا میشم، گفت بیا همونی که میخوای رو به راحتی (تاکید میکنم به راحتی و بدون دردسر و خیلی زود) بهت میدم.
میخوام بگم اگر چیزی بهمون الهام میشه نترسیم عمل کنیم، خدا پشتمون هست.
اگر چیزی رو میخواییم حتی اگر احساس میکنیم الان شرایطش رو نداریم، بخواییم و به صورت واضح راجع بهش بنویسیم، چون خدا بهمون میده. (البته با توجه به مداری که توش هستیم. نه اینکه دوچرخه هم نداریم از خدا ماشین پورش بخواییم بعد بگیم همین الان بده !)
اتاق من واقعا یکی از معجزاتی بود که تو زندگیم رخ دارد. معجزه ای که با الهام خدا شروع شد، با ایمان من قدم اول برداشته شد و من هدایت شدم به نعمتی که شاید آدمهای دیگه ندیده بودنش.
استاد همیشه میگه بچه ها هدایت میشین به مسیرهایی که توش نعمت هست واقعا همینه.
من داشتم مقاومت میکردم برای دریافت نعمت بیشتر ولی خدا گفت عزیز من تو برگرد سمت من، من نعمت رو میذارم تو زندگیت.
اگر الهامی بهمون میشه از روی ترس مقاومت نکنیم. قدم برداریم.
بچه ها خب من منطقه ام رو عوض کردم، این ترس بود که مشتریم اینهمه راهش رو برای یه کار آرایشی دور نکنه. میترسیدم ولی اجاره اش کردم با ایمان به خدا.
حالا میخوام از یه هدایت دیگه مرتبط با این و ادامه اش بگم
خب این ترسه بود که شاید مشتریام نیان هی نجواها مییومدن و من میگفتم خدایی که اتاق رو برام با اون شرایط عالی اجاره کرده مشتریش رو هم میاره. در همین صحبتها بود که الهام بعدی اومد که سیمناری که شرکت کردی رو بشین رو کاغذ بیار و بهتر یادش بگیر.
هی پشت گوش مینداختم این موضوع رو تا اینکه مشتری نداشتن روم خیلی فشار اورد چند روزی و شروع کردم به جزوه برداشتن از درسهای سمینارم.
شاید باورتون نشه ولی هنوز چند صفحه هم ننوشته بودم که وقت گرفتن مشتریام شروع شده. دایرکتها و مسیجهای واتس آپی و تلفن برای گرفتن مشاوره شروع شد.
خیلی عجیبه ولی واقعیه. خودم میفهمم خدا بهم میگه اگر دوست داری تو این حوزه وارد بشی کار تو بهتر شدن مهارته کار من اوردن مشتری. میبینم این رو به عینه.
و بعد از گذروندن روزهای سخت که خیلی داشت بهم فشار مییورد که دیدی جات دور شد مشتری نداری (جالبیش اینکه اصلا ازم مشاوره نمیگرفتن که بدونن اصلا جام عوض شده؛ انقدر انرژی این فکر زیاد بود که یه مشاوره ی ساده هم نمیگرفتن !)
و موضوع دیگه ی هدایت راجع به کارم.
بهم الهام شد که آقا تعداد فالوور مگه اعتباره !؟ این چه بی ایمانیه که داری فکر میکنی فالوورت زیاد باشه پس آدم مهمتر و حرفه ای تری هستی !؟ خودت که میدونی حرفه ای هستی و چرا فکر میکنی اعتبارت رو از آدمها میگیری و اگر تعداد فالوورات بالا باشه مشتری بیشتر بهت اعتماد میکنه ؟! اینا فکرایی بود که میکردم متاسفانه. و الان دو شبه دارم فالوورهای غیرفعالم رو ریموو میکنم و هر کسی که واقعا مشتریم نیست رو پاک میکنم. یادمه استاد یه فایل داره فکر کنم به اسم هر روز بهتر از دیروز یه همچین اسمی که تو اون فایل اگر اشتباه نکنم گفتن که ما کاربرای غیرفعالمون رو از سایت حذف میکنیم و به چه کار ما میاد آدمی که حتی یه کامنت نمیذاره یا فعالیتی نداره. ما اعتبارمون رو از تعداد بالای آدمها نمگیریم.
یا تو روانشناسی ثروت 1 گفتن که وقتی فهمیدن که یکی از کاربرا گفتن که شما نتایج من رو گذاشتین تو صفحه ی اولتون و از نتایجی که من نوشتم دارین سواستفاده میکنید برای کسب اعتبار بیشتر خودتون، اون سکشن رو کلا برداشتن و گفتن من اعتبارم رو از آدمها و نتایجشون نمیگیرم.
این و چندین مثال دیگه رو قبلا شنیده بودم ولی هنوز انقدر مدارم بالا نرفته بود که خب عمل کن، تو هم ایمانت رو قوی کن و کاربرای غیر فعالت رو حذف کن. ولی این نجوای شیطانی بود که اگر تعداد فالوورم بالا باشه مشتری بیشتر بهم اعتماد میکنه ! ولی خدا رو شکر به لطف الله بهم الهام شد که کاربرای غیرفعالم ور ریموو کنم و دارم این کار رو انجام میدم.
دیگه بگم راجع به کلاس نویسندگی که میرم. به خودم قول دادم خودمو با کسی مقایسه نکنم. داستان بچه ها رو نخونم، نظر استاد رو راجع به داستان بقیه گوش نکنم و….
اولای کلاس که به این الهام گوش میکردم هر هفته بهتر و بهتر مینوشتم و از یه جایی که رفتم تو فاز مقایسه و شیطنت کردم و چند تا داستان از بچه ها خوندم ونظر استادم رو راجع بهش گوش کردم خودم دیدم کیفیت داستانام اومد پایین ! در حالی که وقتی به خدا وصل میشم ایده هایی به ذهنم میرسه و بهتر مینوسیم (هر بار با توجه به مهارت اون زمانم)
این چند نمونه ای بود که راجع به کار و مهارتی بود که دارم یاد میگیریم. هر چند وقتی آروم میشم و نگاهم رو از بقیه برمیدارم و به الهامات کوچیک هم گوش میکنم، بابت کارهای کوچیک هم هدایتها رو دریافت میکنم.
امیدوارم ایمانم قویتر بشه که وقتی الهامی بهم میشه بهش عمل کنم و پاداش عمل کردن به اون رو بگیم.
مرسی بابت این فایلهای فوق العاده مخصوصا این فایل و فایل بعدی که راجع به هدایته که به من خیلی خیلی از خیلی از جهات کمک کرد.
با سلام
روز 123
استاد هدایت قشنگتر ازین؟
من همش با ذوق منتظرم
نشونه ها رو ببینم،هدایتارو بفهمم
اونایی که سخته اونایی ک پیچیدگی داررو میذارم کنار
هر فایلی کگوش میدم،هر محصولی،هر دانلودی،کلمه ی مهاجرت هست!
حرف از مهاجرته
چی بهتر ازین که شما بگین چجوری پیش رفته برای شما
قلبم با جونو دل،انگار داشت پاره پاره میشد وقتی میگفتین من هیچی نمیدونستم،فقط میدونستم که باید همه چیو جمع کنم
گفتم خب ندا،امسال ک قرارداد تموم شد،تمدیدی در کار نیست ،غلو زنجیرتو باز کن
اونجا ک فرمودین توجهتونو بردین به جایی ک میخواین،گفتم خب ندا،الان تنها کاری ک میتونی با شرایطت که فعلا راحته انجامش ،زبانه،متمرکزتر باش
هرچند که شما زبانم نخونده بودین
ولی خب من به اندازه ی باورام،این قدمو حس میکنم باید بردارم
یه حاهایی ذهنم میگفت،ندا استاد ازادی مالی داشته،با اون همه پول رفته برای مسافرت
تو نداری که
تو نهایت بتونی بری همین نزدیکو برگردی اونم شاید!
ولی قلبم گفت،استاد به امیدو توکل به اون پولا نرفت،به امید خدا و هدایتش رفت
حتی اگه اون پولا هم نبود،میرفت
قدمشو برمیداشت،به قول استاد،همون خدایی ک تا اینجا حمایت کرده،بازم حواسش هست
یکم ذهنم اروم شد ولی بازم ذهنه دیگه،کارشه این حساب کتابا
ذهنم حرفو بهونه زیاد میزدو میزنه
هی میگفت،استاد خونه گرفته،ماشین داشته،ویزا کارت،هزینه ی سفارتو….
ولی میدونم که نه ! قلبم میدونه که اینارو یکی دیگ انجام میده
میگم خب اک تکامل!از ی جای نزدیک شروع کن!
قلبم میگه،ندا دورو نزدیک ینی چی؟اینا کار ذهنته،تکامل و اولین قدمو بمن بسپار،بهت میگم
نزار ذهن،اولین قدمو بگه،چون از سر ترسه،از سر حساب کتاباو باور کمبودته!بسپار بمن…
امروز توی جمعی بودیم
بهم گفتن چرا لاتاری ثبت نام نکردی،چند نفر باهم!
گفتم اعتقادی به شانس ندارم.
حرفا زیاد شد،یه لحظه ذهن گفت خب لاتاری هم ممکنه راهش باشه،چرا ثبت نام نکردی؟؟؟
بعد بیاد اوردم ک من ثبت نام نکردم چون ریشه اینکاره به ظاهر هدایت،از باور محدودیتو کمبوده،اینک ممکنه هیچ راهه راحتو اسونی برات نباشه ندا،شانس بهت روکنه با لاتاری بری،ولی منه ندا یاد گرفتم که باورامه که زندگیمو مسیرمو میچینه
من دارم باورمو اینجور میسازم که مسیره من چیده میشه،راحت اسون سریع کم هزینه
توی همون جمع،توی دلم گفتم اگه استاد عباسمنش بود،لاتاری ثبت نام میکرد که بره؟؟ توی جوابه این ادمها،خودشو سرزنش میکرد؟یا با قدرتو ایمان ،حتی یه ثانیه هم به اون خدای درونش شک نمیکرد
خلاصه که استاد ازتون ممنونم
و از خدا هم ممنونم که هدایته منو از طریق زیونه شما انتقال داد