داستانی درباره هدایت الهی | قسمت 2


دیدگاه زیبا و تأثیرگزار مرضیه عزیز به عنوان متن انتخابی این فایل:

خدای من عجب بوی عطری این سایت رو گرفته. الله اکبر،همه منتظر برای اومدن فایل جدید‌. همه منتظر جواب سوالشون هستن واقعا چی شد و چطور شد که استاد عباسمنش اینقدر راحت مهاجرت کرد به امریکا

استاد یادتونه اینجا وقتی ماه رمضان یا ماه محرم میشد،خیلی هامون بیشتر حواسمون بود کمتر غیبت کنیم،کمتر دروغ بگیم و…چون این ماه ها رو معنوی میدونستیم،اما استاد از وقتی که قدمی برداشتم برای بودن در این سایت،هر لحظه ی من داره اینجوری پیش میره،درستکار باشم،قضاوت نکنم،شکرگزار باشم،لذت ببرم،شاد باشم و…این سایت برای من هر لحظه ش ماه رمضان،ماه محرمه که دارم سعی میکنم حقیقت ذات درونم رو بیدار کنم تا ضمیرناخودآگاهم پر بشه از عطر خداوند،الله اکبر

الله اکبر استاد دیوانه شدم،من تووی این داستان فقط و فقط خدا رو دیدم،بعد شما میگی،اینارو میگی که ما ایمانمون بیشتر بشه،باورهامون تقویت بشه،بابا استاد تک تک کلماتمون تا مغز استخونم رفت،دیوانه شدم،قدم به قدم معجزه‌،معجزاتی که به قدر تبدیل شدن عصای حضرت موسی به اژدهها شگفت انگیزه،باور نکردنیه،اما من با سلول به سلول بدنم باورش دارم،خدایا شکرت

خدایا شکرت منو به جایی هدایت کردی،که ادمهاش بوی تورو میدن،صحبتهاشون،نگاهشون،ایمانشون فقط و فقط بوی تورو میدن‌،الله اکبر

خدای من بعضی از اطرافیانم نگرانن،من عارف بشم و از عشق خداوند دیوانه بشم،استاد بگو چجور این عشق به خداوند رو کنترل کردی که داری طبیعی زندگی میکنی،هر روز یه کشش عجیبی درونم اتفاق میوفته که بزنم به کوه و بیابون برم،برمو برم و با خدای خودم عاشقی کنم الله اکبر الله اکبر

ادامه ی داستان هدایت الهی به سمت مهاجرت به امریکا

خدای من تو چقدر عظیمی که اینقدر دقیق داری کارها رو انجام میدی،بدون ذره ایی خطا،آخه تو چقدر بزرگی،استاد میره ماشین بگیره کارتی که تا اون روز فعال بود،غیر فعال میشه،نه ماشینی هست،نه پولی،نه سایتی،نه خونه ایی،اما استاد میگه که لین موقع ست که باید ذهنمون رو کنترل کنیم،استاد این اگه ایمان حضرت ابراهیم نیست‌،واقعا پس چیه؟

بخدا دیوانه شدم،اون تصویری خانم مریم شایسته تووی ذهنش میبینه،همه ی پلهای پشت سر رو توو ایران خراب میکنی و با ایمان میوفتی توو جاده و سایت میره توو هوا،میفهمین که دیگه باید مهاجرت کنین‌،بعد اونهمه اتفاق تازه خانم شایسته میگه که خدا داره میگه دارید میرید،ماشین نمیخواید الله اکبر،مگه انسانی میتونه با ذهن منطقیش همچین داستانی رو که مثه افسانه هاست بنویسه،جز اینکه این داستان کارگردانش فقط میتونه خدا باشه.

استاد میدونی توو این سایت دنبال چی هستم،دنبال اینم که ببینم شما داری چجوری فکر خدا رو میخونی،من دنبال اون تفکر قانونمندتم‌،که جهان برات کن فیکون شده،استاد بخدا فهمیدم ماشین بنز و خیلی چیزهای دیگه برای من حاشیه ست،من بنز رو میخوام چون میخوام به خدا برسم،من آبشار نیاگارا رو میخوام،چون میخوام با نیاگارا آزادی و رها بودن ذاتمو درک کنم الله اکبر الله اکبر

خدایا چنان جنبشی درونم راه انداختی که احساس میکنم الان میتونم کوهی رو جابجا کنم،الله اکبر

استاد واقعا هنوز جایگاهمو پیدا نکردم،از بچگی همیشه توو ذهنم خودمو میدیدم که با کوله پشتی دارم شهر به شهر میرم،این مدت همش خودمو دارم بر فراز کوهی میبینم که دارم خدارو فریاد میزنم،شکرش میکنم،همین الان که دارم مینویسم این صحنه تووی ذهنم تداعی شده،من اینجوری حالم بی نهایت خوبه،خدایا شکرت

استاد یادتونه تووی لایو شماره سیزده قبل از این بیماری گفتی که حستون گفته برید واشنگتن سیتی پاسپورتها تمدید کنید‌،بعد این بیماری اومد و همه جا تعطیل شد،بی نهایت مشتاقم هدایت خداوند رو در این مورد هم بشنوم

خدایا دوست دارم هدایت هاتو تووی زندگی خودمم درک کنم،کلامتو بفهممم،نشونه هاتو پیگیری کنم،کمکم کن کمکم کن

دو روز مونده به وقت سفارت،اونهمه اتفاق به ظاهر بد،استاد تازه میگه بریم دیزنی دلند عشق و حال،الان موقعی که باید ذهنمون رو کنترل کنیم،بابا بخدا این خیلی حرفه،خدایا به منم اون ایمانی رو بده که استاد عباسمنش بهت داره،بیشتر از اونم میشه،بیشتر،میخوام با تموم وجودم میخوام

و جمله ایی طلایی از استاد عباسمنش: اونی که پاداش بزرگ میخواد باید بتونه این موقع ها ذهنشو کنترل کنه.

خدای من،این مرد چه کارهای بزرگی کرده،بچه ی دو سالش فوت میشه دو ساعت بعد میخنده میگه مال خوده خدا بوده،بردش،خونه زندگیش رو تووی بندرعباس میبخشه،دست خالی میره تهران،همه ی چیزاشو چه میبخشه،چه میفروشه میوفته توو جاده،پروژه های با درآمد ماهی سی،چهل میلیارد رو کنسل میکنه،سایتش میره توو هوا،اما این مرد با هر اتفاق ایمانش قوی تر و قوی تر میشه،واقعا صادقانه به خودم میگم،آیا من جسارت این کارها رو دارم؟؟واقعا نمیدونم،نمیدونم خدایا شکرت

و روز موعود رسید میرن سفارت،مریم جانم توو قسمت ۲۸ سفر به دور امریکا توو همین سفارت بود گفتی حست بهت گفت یه زمانی انتخاب کردی تووی ایران به دنیا بیای،حالا هم انتخاب میکنی بری امریکا زندگی کنی و شما حرف قلبتون رو پذیرفتی و پای کانتر رفتی،بخدا بخدا اینقدر توو عمق ماجراتون هستم،همش احساس میکنم اون لحظات منم پیشتون بودم،به نوعی تماشاگر بودم که شما میرفتید جلو و من پشت سرتون داشتم تماشا میکردم قدم به قدم ماجرای مهاجرتتون رو،الله اکبر

و اون روز شما با خانمی مصاحبه میکنید که با اینکه ایرانی نیست‌،اما فارسی حرف میزنه و به شما میگه دوست دارم شما برید امریکا‌،استاد بخدا این کلام خدا بودا از زبان اون خانم،گفت دوست دارم شما برید امریکا،الله اکبر

و یکی از کاربران سایت پیگیر میشه،برا شما خونه میگیره،و به شما میگه بیاید میامی فلوریدا،قدم به قدم دستان خدا،کارها رو دارند براحتترین شکل ممکن انجام میدن،و این چیزا برای کسی اتفاق میوفته که به خدا ایمان داره،این ایمان با سلول به سلول بدنش آمیخته شده،خدایا میشه منم به این ایمان برسم؟؟بخدا بخدا حس درونم گفت البته که میشه،الله اکبر،خدایا با تموم وجودم میخوام،میخوام هر آنچه که منو به تو نزدیکتر میکنه،هدایتم کن

و با پروازی با کیفیت،خالی مهاجرت کردید به امریکا

و دستی دیگر از دستان خداوند،آقای افسر که به صورت معجزه،خودش میره میگرده برگه ی انگلیسی پیدا میکنه،خودش پرش میکنه‌،مهره شیش ماهه میزنه،چمدونها رو نمیگرده،استاد بخدا دیوانه شدم،من میخوام از چشم شما به قوانین نگاه کنم،بهاش هر چی باشه،با تموم وجودم آماده ام که بپردازم،خدایا هدایتم کن

و بعد از یک ماه خیلی اتفاقی تووی پیتزایی متوجه میشید که جام جهانی کشتیه توو لس آنجلس،اونم با پنج هزار کیلومتر،الله اکبر،استاد با تموم وجودم کلمه به کلمه حرفاتون رو باور دارم،اما درکش اونقدر سخته که دلم میخواد تووی سکوتی عمیق فرو برم و ساعتها فکر کنم.الله اکبر

هماهنکی ساعت حرکت با ساعت شروع مسابقه،یکیه،هماهنگی باز کردن درب با سوت شروع مسابقه یکیه،و توو دل این همزمانی ها آرزوی خانم مریم شایسته مستجاب میشه دیدن معماری این ورزشگاه،الله اکبر

استاد واقعا فکر میکنم اگه بخوام توو عمقش برم که خدا برای شما چه کرده و داره میکنه،ممکنه به معنای واقعی دیوانه بشم،اونقدر درونم پر شده از عشق به خدا که واقعا کنترلش سخته،الله اکبر هدایتم کن

و استاد شماره ایی رو اسکرین کرده،که الان مصادف شده با بیلبوردی که دیده،و باز هم خداوند دستی از دستانش چون خانم وکیل رو میزاره سر راهه استاد که به راحتی کارها رو انجام بده و مدارک رو میفرسته درب خونه و استاد عزیزم،خانم مریم شایسته و مایک عزیز اقامت امریکا رو میگیرن.الله اکبر

خدای من این اتفاقات برای کسانی اتفاق میوفته که به غیب ایمان دارند و باور دارند هر مسیر سخت،مسیر اشتباهیه،خدایا شکرت

و خداوند میتونه به همین شکل هدایتمون کنه برای هر چیز دیگه ایی

خدایا شکرت بابت هدایت استاد عباسمنش به امریکا

خدایا شکرت بابت بهترین کشور دنیا چون امریکا

خدایا شکرت بابت بهترین ایالت کشور امریکا چون فلوریدا

خدایا شکرت بابت هوای معتدل و همیشه بارونیه ایالت فلوریدا

خدایا شکرت بابت طبیعت بینظیر امریکا

و خداوند هر لحظه پاسخ میدهد به خواسته های ما،خواسته هایی که ما روشون تمرکز میکنیم،ایمان داریم که خداوند پاسخ میده و پاسخ میدهد،خدایا شکرت

استاد وقتی خداوند بهتون گفت برید پیش آقای تات و شما رفتی و چه تجربه هایی به دست آوردی،الان یه لحظه فکر کردم گفتم خداوند استاد رو هدایت کرد تووی خود امریکا تا تجربه کنه،و اطلاعاتی رو بهش میده که خیلی از امریکایی ها نمیدونند اینم چون استاد اون کنجکاویی مقدسی که انیشتین گفته رو تووی زندگیش عملی کرده،اما ما نیومده به امریکا داریم اطلاعات بدست میاریم،واقعا این خودش حکمتی داره،درسته ما بعد از شما بیدار شدیم و داریم آگاه میشیم،اما قدم به قدم که شما دارید پیش میرید راه رو دارید برای ما هموارتر و هموارتر میکنید و به اندازه ایی که باور داشته باشیم،خداوند هدایتمون میکنه.

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

762 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد گفته:
    مدت عضویت: 3188 روز

    استاااااااااااااد استاااااااااد

    شما نمیدونی که من چقدر این ماشینی که سوار میشی رو دوست دارم خدا 1000000000000 هزار تاشو بهت ببخشه و بهت بده باهاش حال کنی خیلی ماشین زیباییه و فوق العاده ست من وقتی رفتم عکساشو توی اینترنت جستجو کردم و دیدم چیجوری باز میشه درب کاپوت و جاهای دیگه ش دیووونه ش شدم، اووووف فضای کابینش، صندلیاش و سقفش که دیگه نگم شما برازنده ای و خدا بیشترشو بهت بده.

    در مورد سایت و اتفاقات هم که گفتی واقعا لذت بردم از اینکه هر زمان به یه موضوعی برخوردید به دید بد بهش نگاه نکردید و ذهنتون رو کنترل کردید و هربار با کنترل ذهن اتفاقات خوب پشت سر هم براتون می‌افتاد این صحنه ها رو با خودم تجسم میکردم و با اینکه نجواهای شیطان بغل گوشم میگفت نه بابا و یه جاهایی منم همین فکرارو میکردم ولی بازم گفت آفرین آفرین به این استادی که دارم خداروشکر که شما دستی از دستان خداوندی شدی که من رو به این سایت و این فضا هدایت کرد استاد خیلی دوست دارم خدا حفظت کنه و بهترین ها رو از خداوند برات میخوام خداروشکر خداروشکر خداروشکر

    این روزا پشت سر هم دارم معجزات خداوند رو میبینم اینکه در هر لحظه دارم تصمیم میگیرم آگاهانه تمرکزم رو بذارم روی همین قوانین و ذهنم رو کنترل کنم داره اتفاقات و شرایطی رو برام رقم میزنه که بی نظیر و فوق العاده ست از همه نظر دارم رشد میکنم و اتفاقات خیلی خوبی داره توی زندگیم می‌افته. خداوند درهای فراوانی و نعمتش رو روی زندگیم گشوده و با عشق داره ازم پذیرایی میکنه و دلم رو به خودش هر روز قرص تر قرص تر میکنه. خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    مرتضی دهقان نیری گفته:
    مدت عضویت: 501 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    روز شمار تحول زندگی من روز 124ام

    سلام به همه‌ی هم فرکانسی های عزیزم

    داستان هدایت الهی قسمت دوم همانند قسمت اول واقعا انگار معجزه رخ داده است و اصلا باور نمیشه که این قدر میشه ذهنتو کنترل کرد و گوش به نجواهای شیطان ندی

    و این هماهنگی های که که خدا برا شما انجام داده اصلا باور کردنی نیست که اعتبار کارت تمام بشه و اون شخص که فارسی بلده تو سفارت و با این احترام و عزت به آمریکا بری و بدون این که بخوان چمدونتون را بگردن و خود افسر بیاد برگه براتون بیاره و اون دوستتون بیاد و ببره میامی فلوریدا تو بهترین ایالت آمریکا واقعا معجزه هست

    خیلی این داستان برام درس داشت و یه جوری استاد تعریف کردن که انگار برا خودم اتفاق افتاده یا انگار اونجا بودم و خیلی احساساتی شدم

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فاطمه نامی گفته:
    مدت عضویت: 77 روز

    «شنیدن این دو فایل برای من تجربه‌ای عمیق و روح‌افزا بود. روایت شما از هدایت الهی، برایم یادآور این حقیقت شد که وقتی انسان با ایمان و توکل قدم در مسیر می‌گذارد، خداوند همان‌گونه که وعده داده است، راه‌ها را هموار می‌کند و درهای بسته را می‌گشاید. آنچه شما درباره‌ی سفر به آمریکا، دریافت ویزا و اقامت، و رسیدن به مکانی که دقیقاً متناسب با زندگی و رسالتتان بوده بیان کردید، برای من نمونه‌ای روشن از این حقیقت بود که هدایت الهی همیشه دقیق، زیبا و پر از حکمت است.

    وقتی شنیدم که چگونه بدون سختی‌های معمول، مسیرها برایتان باز شد و هر قدم با آرامش و اطمینان برداشته شد، در دل خودم امیدی تازه شکوفا شد. این تجربه نشان داد که اگر انسان در هماهنگی با قوانین الهی حرکت کند، حتی بزرگ‌ترین موانع به آسانی از میان برداشته می‌شوند. برای من، این روایت نه فقط یک داستان شخصی، بلکه یک درس بزرگ بود: اینکه باید به خدا اعتماد کرد، باید باور داشت که او بهترین راه‌ها را پیش پای بندگانش می‌گذارد، و باید با ایمان و آرامش به جلو حرکت کرد.

    از شما سپاسگزارم که این تجربه‌ی ارزشمند را با ما به اشتراک گذاشتید. شنیدن آن برای من آرامش، امید و انگیزه‌ی تازه‌ای به همراه داشت. احساس کردم که خداوند از طریق کلام شما، پیامی مستقیم به قلب من رساند: اینکه هیچ‌گاه تنها نیستیم، و اگر با ایمان و عشق حرکت کنیم، هدایت الهی ما را به بهترین جاها خواهد رساند.

    این فایل‌ها برای من نه فقط یک آموزش، بلکه یک یادآوری عمیق بودند؛ یادآوری اینکه زندگی، وقتی با ایمان و توکل همراه باشد، به سفری زیبا و پر از نشانه‌های الهی تبدیل می‌شود. امیدوارم همیشه در مسیر هدایت الهی گام بردارید و همچنان با سخنانتان چراغی برای دل‌های مشتاق باشید. برای من، این تجربه همچون نسیمی آرام بود که غبار تردید را کنار زد و جای آن را با نور یقین و امید پر کرد.»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    نازنین خشنود گفته:
    مدت عضویت: 1647 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام

    راستش، دوست دارم اینجا درمورد نازنینی ک قبلا بود بگم

    چون خیلی وقته من تغییر کردم نمیدیدم اونهمه تغییر رو

    بدون هیچ اغراقی مینویسمم.

    قبل اشنایی با استاد من دختر بااستعدادی بودم ولی به خاطر بی اعتماد به نفسی هیییچ کاری رو به پایان نمیرسوندم

    من بارها بخاطر عزت نفس پایین ازاردیدم

    نتونستم هیچوقت از حقم دفاع کنم

    خب جز این ندیده بودم ک هرکی هرچی گفت

    نباید چیزی بگی ک طرف ناراحت نشه

    مادرم همیشه همینطور بود

    منم قربانی بودم

    ن قربانی مادرم

    قربانی تک تک ادمایی ک میشناختم

    من توانایی حرف زدن نداشتم

    بدترین ادما همیشه گیر من میفتادن یا بگم من گیر اونا میفتادم

    من خیلی مذهبی بودم

    و طبق باورای خانوادگیم فکر میکردم عشقی وجود نداره این دنیا همش بدی ونامردیه.

    خانوادم همیشه میگفتن ک توی خانواده ما کسی موفق نمیشه کسی عرضه پول دراوردن نداره. و…..

    این باور حتمی بود توی وجود من ک پسر جماعت عاشق نمیشه

    ماهم توی محله پایین شهر زندگی میکردیم و اتفاقا اون پسراییم ک تو اون محله ها میدیدم دقیقا همینطور بودن دنبال سواستفاده از دخترا

    چقد میترسیدم

    از ادما ک زندگیمو خراب کنن

    چقد غصه میخوردم

    سناریوی وحشتناک میچیدم ک الان فلانی به من خیانت کرده و من دارم میبینم و گریه میکنم

    و همون اتفاقام میفتاد

    همیشه خونوادم با من بد بود و با خواهرزادم ک دوسال ازم کوچیک تر بود

    خوب بودن

    یادمه

    یبار من به خواهرم گفتم ک خواهرزادم فلان کارو کرده

    وواقعا هم کار بدی بود

    ولی اون گفت ن دختر من این کارو نمیکنه تو دروغ میگی

    وقتی 12سالم بود

    36تا دونه قرص قند مامانم و استامینوفن و چمیذونم هرچی بود خوردم به هییییچکسم نگفتم نمیخواستم کسی بدونه

    و(ماشالله من از بچگی بدنم قوی بوده خدایی خخ)

    یکم حالت تهوع گرفتم و لرز داشتم فرداش سرحال بیدارشدم انگار ن انگار ک چیزی شده و بعدها به خانوادم گفتم

    یا وقتی ک

    بخاطر مسائل مالی ک بهم فشار اومده بود

    تیغ کشیدم رو دستم

    و ساع ددستمو چاک دادم

    توی 14سالگیم

    میخوام بگم

    هممممه. اینا نازنین قبل بوده

    نازنینی ک تا ی ذره هم. اعتماد به نفسش خوب شد

    دیگ هرررشب تو کافه ها بود

    (هرچند ک من دیگ اونموقع حد دیگرانو بهشون نشون میدادم)

    ولی دوستامون ک پسرم بودن هرشب با ماکافه بودن

    اگ ی شب کافه نمیرفتم یچیزی کم بود

    با آدمای ک شاید سطحشون پایین بود ولی منم در همون حد بودم

    من هیییچ درامدی نداشتم اینا تا 19سالگیه

    بعد با استاد اشنا شدم عزت نفس رو گوش دادم

    تمرین کردم اگهی بازرگانیو

    این دختر انجام داد دختری ک مغازه سوپر مارکت میترسید بره

    توی کافه واسه چند تا پسر خوندم

    به محض اینک جهان این شجاعت رو ازمن دید یک هفته بعدش رابطه ای وارد زندگیم شد ک دررویاهام هم ندیده بودم(البته تکاملم رو طی کرده بودم و رابطه ی قبل ترمم انسان خوبی بود و اون باورای وحشتناک درمورد روابط کم رنگ تر شده بود)

    توی این رابطه من عشق رو فهمیدم فراوانی رو فهمیدم خداوند رو فهمیدم

    احساسات رو فهمیدم

    اعتماد به نفس روفهمیدم

    ذهن زیبا رو فهمیدم

    انگار ی کلاس حضوری استاد عباسمنش داشتم چون ایشون به شدت

    به قوانین عمل میکرد بدون اینک استاد رو بشناسه

    من بزرگگگگ شدم باایشون

    من دیگ مشروب نخوردم دیگ سیگار نکشیدم دیگ قلیون نکشیدم حتی غذایی ک روغنی باشه هم من و ایشون نمیخوریم.

    رابطه ی ک خانواده من هم هنوز باورشون نمیشه ک وجود داره

    من مثل هیییچکدوم از دخترا

    فک نکردم ک اره باید قدم فلان باشه،

    پوستم فلان باشه

    یا…….

    پارتنر من بسیار خوشتیپ ورزشکار مهربان

    متعهد و ادم حسابی ک باورهای من رو کلاااااا درمورد روابط عوض کرد

    از نظر مالی

    نازی ای ک هرررررگز فکر نمیکردم بتونه هزارتومن پول بسازه

    خداوند براش رسوند

    اصلااااعجیبببب یادمه وقتی میخواستم تدریس رو شروع کنم

    میگفتم بابا منک باید تا مرکز شهر با اسنپ برم و بیام

    کلی پول اسنپ بدم

    بعد پول اجازه اموزشگاع بدم

    بعد مگ من چقد میگیرم از ی دانش اموز اما گفتم اشکال نداره حتی

    خودم پول میذارم

    ینی اصن

    حتی هیچ سودیم نکنم

    حتی هزینه هارو هم نتونم پرداخت کنم انجامش میدم خدا درارو باز میکنه

    یهو دیدم به طرز عجیبی ی خانوم از ی شهر دیگ

    زنگ زد و گفتش. ک

    دختر من تابستون ک تو شهر شماست

    من بهت یجا پول میدم ک هرروز بیاد کلاس

    (ی دختر باهوش باادب وو مهربون)

    بعد ادرس خونمون پرسید گفت اصن نمیخواد بیاد اموزشگاه (من فک میکردم هیچکس اعتماد نمیکته بیاد خونه و…. اصلااااا به خونه فک نمیکردم)

    ایشون گفت خونتونم نزدیکه

    ب جایی ک دخترم هست اون میاد

    و من عجیب و غریب مبهوت بودم و ایشون یجا پولو واریز کرد

    بدون اینک منو بشناسه

    اصن معجزاتی ک بخوام بگم تمومی نداره

    و من حالا درامد دارم همون نازی ای ک همیشه همه کلاسا پول میداد ولی دوروزه ول میکرد و هییچوقت نتونسته بود مهارتی داشته باشه ک پول دربیاره حالا معلمه

    معلم ریاضیه

    ریاضی ای ک ازش وحشت داشت

    و حالا عاشقشه

    و باعشق تدرریس میکنه هرررروز داره بزرگ تر و موفق تر میشه

    حالا نازی ارامش داره

    داره مهاجرت میکنه اون رویاهای بزرگی داره

    دیگ به خودش اسیب نمیزنه

    و خودشو دوست داره ادمای ناحسابی دورش نیستن

    چند تایی هستن ک همه ادم حسابین

    نازی عاشق این جهانه

    و دوستایی داره

    اینجا

    توی سایت استاد که نظیر ندارن

    وقتی نازی حالش خوب نیست

    دقیقا اونا همون زمان براش مینویسن

    و باعث میشه ک قوی تر ادامه بده

    نازی شاید به اون خواسته های بزرگ مالیش نرسیده ولی داره اون سیمانایی ک 22سال به مغزش چسبیده رو اروم اروم شل میکنه

    یادم رفت بگم

    ک نازی چقدرررر عصبانی و واکنشگرا بود

    اما الان

    خیلی صبور تر و ارام تره

    (اخه رویاهاش بزرگه براهمین جلو خودشو میگیره :)

    نازی خیلی عاشق تره ادمارو دوس داره

    و به اونا عشق می‌ورزه با خوشحالیشون خوشحاله

    خونوادش

    حتی همون خواهرزاده ی ک بچگی دشمن هم بودن (خخ)

    الان عزیزترینشه

    فاطمه حالا بزرگ شده

    برای خالش از گالری خودش طلا هدیه میده

    کلی منو دوس داره و منم ازش الگو میگیرم

    خواهر من بهترین خواهر دنیاست

    دلش خیلی پاکه

    و من میفهمم ک من ناپاک بوده ذهنم ک اونا بامن اون رفتارارو میکردن هرچند ک بچگی بود و تموم شد

    مادرمم مادر خوبیه

    من خوشحالم از وجود خونوادم

    ولی حالا من میخوام ازین شهر برم و بعد ازین کشور شاید هرگز اونارو نبینم

    ولی براشون ارزوی خوشبختی میکنم

    و اصلا نااراحت نیستم

    خدایا شکرت

    خیلی چیزا رو شاید از قلم انداختم

    ولی خوشحالم ک دارم تغییر میکنم

    خوشحالم

    دوستون دارم استاد مرسی

    بابت اییینهمه صداقت و درستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    مهدیه گفته:
    مدت عضویت: 2010 روز

    سلام به نازنین ترین استاد دنیا و شایسته بانو

    سلام به همه دوستان همراه در بهترین و سرراست ترین و پرنعمت ترین مسیر زندگی

    امروز صبح زمانی که هنوز توی رختخواب بودم، هدایت شدم به این فایل دوقسمتی … تو این فایل وقتی به قول استاد به concept داستان هدایت استاد برای مهاجرت به امریکا فکر می کردم، همزمان که داشتم به این فایل گوش میدادم، فهمیدم که دقیقا همین concept و الگوی هدایت در مورد مسِله کسب و کار منم صدق می کنه؛ وقتی تعداد مشتریام به شدت افت کرد اما از اون طرف با الهامات و هدایت خداوند و افزایش مهارتهام توی کارم به یه کسب کار بین المللی تو همون حیطه کاریم با درآمد دلاری هدایت شدم(به قول استاد در فایل شش روانشناسی ثروت 1، شکل کارم عوض شد) و موضوع اینجا بود که همه چیز خیلی راحت برام اتفاق افتاد؛ با قیمتای باورنکردنی و تخفیف های فوق العاده و همچنین درست یک هفته قبل از افزایش قیمت خدماتشون بدون اینکه من اصلا بدونم و تقریبا اکثر نشونه هایی که استاد تو این فایل در مسیر مهاجرتشون بهش برخورد کردن، برای منم در مسیر کسب و کارم رخ داد و اون افت شدید تعداد مشتریام اونم زمانی ک به جد و شبانه روزی همزمان داشتم روی مهارتهام و باورهام کار میکردم، و از اون طرف هدایت شدنم به سمت کار بین المللی و درآمد دلاری به طرز خیلی آسون و با یه تخفیف چشمگیر و باز هم بصورت هدایتی، هدایت شدنم همزمان به دوره های آموزشی که بتونه این مسیر رو برام راحتتر و لذت بخش تر کنه، و همزمان هدایتم برای گرفتن این تصمیم که از این به بعد تمام خدماتم رو فقط بصورت آنلاین انجام بدم، با توجه به اینکه تمام مشتریهای حضوریم یا مشتریهای آنلاین که همگی برای من درآمد ریالی داشتن، به طرز باورنکردنی و در عرض مدت بسیار کوتاهی از من جدا شدن، همه ی اینها نشانه های واضحی از این بود که من تکاملوتو کارم به اندازه ای طی کردم که وارد سطح جدیدی از کارم بشم که اصلا با قبل قابل قیاس نیست و از این به بعد تمام تمرکزمو بذارم روی این حوزه از کارم و “کسی که به هدایتش عمل می کنه نه ترسی داره و نه غمی.”

    به قول استاد “وقتی تو مسیر درست باشی، همه چیز به نفع تو و در مسیر رشد توئه حتی اگه ظاهر جالبی نداشته باشه” و این مفهوم واقعی هدایته و “کسی که ایمان داره باید بچسبه به هدایتش، به ایمان به غیب” و حتی اگه اوضاع ب ظاهر سخت شد، بتونه ذهنشو با “امیدواری” به عمل به این هدایتها و دریافت نتایج جدیدی که صددرصد در راهن، کنترل کنه و این فایل، این بار، درک جدیدی از “داستان هدایت” و “موضوع هدایت” رو در ذهن من فعال کرد و من چون این اواخر داشتم به هدایتم عمل می کردم و هرروز یه اقدام جدید برش انجام میدادم، باوجود شرایط ناجالب مالی فعلی، حسم اصلا بد نشد چون مطئنم که ان مسیر جدید هدایت در نتیجه کار کردن روی باورام، منو “رشد” میده و نتایج به مراتب بزرگتر از قبل برام بهمراه داره درست مثل داستان هدایت استاد در این فایل؛ باوجود اینکه در برهه ای از زمان ظاهرا اوضاع بروفق مرادشون نبود، اما چون ذهنشونو کنترل کردن و به هدایتشون عمل کردن، شرایط رفته رفته به وضوح دلخواهتر شد و هدایت نهایی به سمت “مهاجرت به امریکا” شکل گرفت و در این میان، تمام اتفاقات ریز و درشت و به ظاهر خوب یا بد، بخشی از این جریان هدایت بود … و من ایمان دارم با این درک جدید از هدایت، هر کدوم از ما در هر موردی در زندگی مون لایق دریافت همین سطح و کیفیت از هدایت الهی هستیم چون وقتی در هر موردی به آگاهی بیشتر و عمیق تری می رسیم، لایق تر میشیم برای اینکه به اون آگاهی عمل کنیم و نتایج خارق العاده تری رو خلق کنیم.

    دوستان من یه folder ساختم و اسمشو گذاشتم “موضوع هدایت” و تو این folder تمام فایلهای استاد که مرتبط با موضوع هدایت هستن رو گذاشتم و دوست داشتم این ایده رو با شماshare کنم چون تمام مسیر ما برای هر هدفی مستلزم درک عمیق این موضوع و جدی گرفتن نشانه ها و الهاماته وگرنه باید مثل اکثریت برای رسیدن به هر هدفی مسیر سختی رو طی کنیم؛ من عاشق این جملات از استاد در مورد موضوع هدایت هستم که میگن : “من همیشه نشانه ها رو جدی می گیرم و خیلی بهشون اهمیت میدم و تو هر کاری از خدا هدایت میخوام”؛ چرا اینو میگن؟ چون این نیرویی که ما بعنوان “رب” در نظر داریم، خیلی “در دسترسه” و اگه باورش کنیم برای هرکدوم از ما یه “داستان هدایت” میسازه و همه ما میتونیم از این مسیر پرنعمت هدایت، متنعم باشیم.

    استاد بی نظیرم سپاس از این همه آگاهی

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: