این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/07/abasmanesh-5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-09-12 09:33:282025-12-02 04:46:14«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوند فرمودند تو بخواه من اجابت میکنم بشرط ایمان ، به شرط عمل ، خدایا شکرت ، اگه اینو بپذیری و اعتماد کنی به این نیروی بیکران و هربار سعی کنی این اعتماد به رب خالص تر و پاک تر بشود ، آنگاه میبینی که هر آنچه رخ بدهد به نفع توست حتی اگر بظاهر اتفاق خوشایندی نباشد ، اما همه چیز به نفع تو تغییر میکند، با تمام وجودم تجربه اش کردم ، اصلا این روزا داره همین شکلی میگذره زمانی که مسئله ای پیش میاد میگم ببین خیر عظیمی توش، قطعا خداوند منو به سمت بهترین ها هدایت میکنه و قرار کلی تجربیات ناب و جدید از موضوع داشته باشم و قطعا در نهایت همه چی خوب پیش میره اونطور که من میخوام حتی بهتر، اینم مصداق اون صحبت خداست که میگه تو یه خوبی میکنی، ده تا به تو بر می گرده.
آگاهی جدیدی که من یاد گرفتم و باید بهش عمل کنم
باید برم توی دل ترس هام ، جاهایی که مقاومت دارم حتما برم تو دلش باید انجامش بدم، یکی از پاشنه های آشیل محسوب میشه و خدا کمک میکنه همه چیز رو توی مسیر به بهترین شکل برای من میچینه که کارهام عالی و پر از برکت و لذت و حس خوب انجام میشود.
یکی از مقاوتهایی که داشتم و یا بشه گفت دوست نداشتم همین کامنت گذاشتن و نوشتن بود، به خودم گفتم ببین این مقاومت نشون میده باید بری تو دلش و انجامش بدی باید از درون سبک بشم و پر آرامش،در واقع رب به من گفت،اگه واقعا میخوای روی خودت کار کنی و همه چیز تغییر کنه و به سمت عالی شدن پیش بری باید خوب بخونی،گوش بدی و بعد بنویسی و ازهمه مهم تر عمل کنی، بدون تلاش هیچی بدیت نمیاد و در نهایت بعدا از دیدن این رد پاهای زیبا و این همه تغییرآگاهانه و پیشرفت لذت می بری و شاید نشانه ای باشد از طرف من (رب) برای یک دوست .
واقعا الان که نگاه میکنم میبینم حضرت ابراهیمم مثل من مثل شما انسان عادی بوده ولی افکار و باورای متفاوت داشته و کنترل روی ذهنش و ورودی های ذهنش داشته و از جامعه و افکارشون دور بوده و این باعث شده از همه متفاوت بشه برای همین به منبع نزدیک شده و من میبینم الان که مامانم تازه فوت شده و من ارامش دارم و حس میکنم رفته مسافرت و نگران نیستم و میدونم و ارامش دارم که منم میرم منم میبینمش برای همین شاید حضرت ابراهیمو بیشتر درک میکنم کی گفته وقتی ازمایش میشده اون نگران بوده و احساسش بد بوده و کار سختی انجام میداده کی گفته کی میتونه بگه اون چه حالی داشته کی میتونه درک کنه که واقعا اون واقعا ایمان داشته واقعا میدونسته که جای بچش خیلی بهتر میشه و خودشم به زودی میره اون جهان رو درک کرده اون درک کرده با کشتن بچش اون به جهان متصل میشه میره پیش خدا میره میچسبه به انرژی منبع و اون میشه و در تمام جهان حضور پیدا میکنه و نمیدونم نمیتونم حرفامو و احساسمو بنویسم که دارم چی فکر میکنم و چی احساس میکنم اما اینو میدونم برای ابراهیم کار سختی نبوده اون فقط از افکار جامعه جدا بوده دارم فکر میکنم اگر منم تو شرایط ابراهیم بودم میشدم مثل اون ما هر کدوم میتونیم یکی مثل اون باشیم فقط با تسلیم بودن واقعی.
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان و هم سفرای عزیز
واقعا از این ایمان حضرت ابراهیم لذت بردم که بدون هیچ چون وچرا تسلیم خداوند بود
من مجردم این حسی که پدر یا مادر به فرزندشو داره نمی تونم درک کنم ولی واقعا دورو برم می ببینم که پدر و مادرحاظرن هر کاری برای فرزندشون بکنن من بارها و بارها دیدم که مادرم از شکم خودش می زد تا ما غذای بهتری بخوریم و اون حتی اون غذا رو به لب نمی زد
می خوام مثالم رو با مادرم شروع کنم و این حسی که شما گفتین پدر و مادر حاظرن هر کاری رو بدون توقع برای فرزندشون انجام بدن
من برادر ته تغاریم داداش کوچیکه فرزند اخر خانوادمون خدا حفظش کنه خیلی شوخ طبع و هم چنین دعوایی بود ما تو فامیلمون با یکی از اقوام از قدیم مشکل داشتیم و همیشه مادرم به دادشم می گفت از خانواده فلانی فاصله بگیر و هیچ موقعه دوستی شونو باور نکن چون اونا هدفشون دوستی نیست و می خوان یه جورایی انتقام گذشته رو بگیرن اصطلاحا جلوی تو لبشون خندونه ولی تو دلشون باهات دشمنی دارن و حاظرن سر به تنت نباشه
خلاصه اینکه مادرم اینقدر تاکید داشت با پسرای اونا دوست نشو و گول ظاهرشونو نخور ولی کو گوش شنوا برادرم می گفت اون مشکلی بوده که تو گذشته به وجود اومده و ربطی به من و اینا نداره (تقریبا ۱۵ سال قبل برادر بزرگم با همین خانواده درگیری داشته و زد وخورد شدیدی هم بین هم داشتن که به مرور زمان از هم فاصله گرفتن) و حالا نوبت رسیده بود به داداش ته تغاری ما که گول ظاهر و دوستی شونو خورده بود
یه سالی گذشت از دوستی شون که یه شب داداش بزرگم اومد خونه و گفت احمد کجاست گفتیم طبق معمول بیرون با دوستاش که برادرم اومد به ما توضیح داد که داداش کوچیکه ما با همون پسره دوا کرده و زده آش و لاش کرده طرف و الان بیمارستانه و تو کماهه طرف و اونا هم الان دارن کارای شکایت رو می کنن که احمد رو بنداز زندان و دیه هزار حرف و حدیث دیگه که ما هم زنگ زدیم به داداش کوچیکه که هر جا هستی زود بیا حال مادر خراب شده که اونم اومد سر وصورتش یک زخمی شده بود و به روی خودش هم نمی یاورد که دعوا کرده و انکار می کرد که داداش بزرگم گفت که من از فلانی شنیدم که تو دعوا کردی و طرف رو زدی و امروز روز دوم بود که ما خبر دار شدیم که داداشم دعوا کرده چون روز قبلش گفت می خواد با دوستش بره باغشون برا تفریح و ماهم از دنیا بی خبر که شازده پسر دعوا کردا به ماهم چیزی نگفته ولی خدارو شکر کارا داشت خوب پیش می رفت
دادلش بزرگم اومد و سریع زنگ زدم به پسر داییم که تهران کار ساختمونی انجام می دادن و باهاش هماهنگ کرد که داداش کوچیکمو می فرسته اونجا که چند روزی افتابی نباشه و ما هم همون لحظه اونو فرستادیم که یکی دو هفته ایی بره و جلو چشم نباشه و بقیه خانواده هم تصمیم گرفتیم که اگه پلیس اومد دم خونه و از داداشمون سوال کرد همه خانواده با هم هماهنگ کردیم که بگیم احمد ۶ ماهه رفته ترکیه و اصلا مشهد نبوده که بخواد دعوا کنه که اون ماموره گفت ما حکم جلبشو گرفتیم و اونا می دونستن که داداشم رفته تهران و از اخر به ما گفتن که امروز و فرداس که بچه تونو بگیریم و انوقته که شما به دست و پامون بیفتین
یه هفته ایی گذشت و اونا نتونستن برادرم رو پیدا کنن و مادرم تو این هفته از خرج و خوراک افتاده بود و مدام جوش می زد که اگه اینجوری بشه چی اگه فلانه کار بشه چی که یکی از دوستان پیشنهاد داد که به احمد بگین بره ترکیه و اینجوری حرف شما هم اثبات می شه و اونا هم دیگه نمی تونن بهش اسیبی برسونن
که اینجا بود که مادرم حاظر نمی شدم داداشمو به تنهایی بفرسته بره و می گفت که خودم با پسرم می رم ما هر چی می گفتیم اون جونه مجرده راحت می تونه بره شما پیر شدی دیگه اون انرژی ثابق رو نداری که بخوای دو هفته تو کوه وکمر راه بری اذیت می شی نمی تونی ولی مادرم می گفت من باید اینکار رو بکنم من نمی تونم اینجا وایستم یه روز بچمو جلو چشام دستبند بزنن ببرن زندان و واقعا از لحاظ سلامتی هم مادرم سالم سالم نبود کمر درد داشت،پا درد داشت چون ۸ تا بچه رو به دنیا اورده بود و اون موقعه هم تو روستا زندگی می کردیم و همه ما رو تو خونه به دنیا اورده بود و بیمارستان نرفته بود که بتونه به راحتی زایمان کنه.با اینکه مادرم اینقدر مشکلات سلامتی داشت وقتی سلامتی فرزندش رو در خطر دید دیگه خودشو و سلامتی شو فراموش کرد و مدام می گفت من باید برم و دیگه راه نداره و حالا بدی کار این بود که این اتفاق دعوا تو ماه دوم پاییز پیش اومده بود و هوا داشت به روی سردی می رفت و همه ما نگران این بودیم که خدای نکرده سلامتی مادرمون به خطر نیوفته بلاخره مادرم تصمیمشو گرفت و نه دیگه حتی سلامتی خودش براش مهم بود و نه اینکه هوا سرد شده و خیلی سفر سختی در انتظارش بود به محض اینکه رفت تهران پیش داداشم خنده اومد رو لبش و مسمم تر شد که حتما باید بره و بلاخره تصمیمشو گرفت و از مرز ارومیه قاچاقی و با اون سرمای طاقت فرسا رفت سمت ترکیه سه هفته تو راه بودن تا بلاخره رسیدن اونجا وقتی مادرم اونجا رسیده بود نی قلیون شده بود لاغر و نحیف و من همیشه در تعجب بودم که این فرزند چه مهری داره که مادرم اینجوری حاظر شد سلامتی خودشو به خطر بندازه و تا فرزندش سختی رو متحمل نشه و چقدر این عشق مادر به فرزند عشق نابه که حتی حاظری جونتو از دست بدی اما فرزندت تو سختی نباشه و هر موقعه من به رفتن مادرم فکر می کنم مو به تنم سیخ می شه از این از خودگذشتگی و ایثار والدین در برابر فرزنداشون خدا سایشون از رو سرمون کم نکنه و همیشه سلامت و خوشحال باشن
منم عشق به فرزند در در مادرم دیدم که حاظر شد خودش تو سختی باشه اما فرزندش سختی نبینه
و یه تصمیم دیگه که از همین الان با خودم می گیرم اینه که تسلیم خدا باشم در هر لحظه و هر اتفاق از کوره در نرم و توکلمو به خدا کنم و منم از این لحظه به بعد تسلیم فرمان تو ام.
برای من یکی که واقعا اون ایمانی که شما درموردش حرف زدید بسیار سخته…شما که استاد مایی فرمودی اون ایمان رو نداری که حتی انگشت فرزندت رو برای خداوند ببری!
من که شاگردتونم دیگه خیلی پایین ترم اما به خودم قول دادم با ریز ریز کردن این هدف بزرگ و پله پله پیشرفتن سعی کنم هر روز کمی بیشتر ایمانم رو قوی تر کنم!
جالب اینجاست که همین اول مسیر که دارم رو ایمانم کار میکنم چیز هایی بهم الهام میشه که انجام دادنشون سخت و ترسناکه اما هر بار با آرامش و گفتن این جمله که خدا تو مراقب منی و میدونم اگه انجامش بدم بهتره برام و زندگیم پیشرفت میکنه!
هربار میرم تو دل ترسام و به الهامم عمل میکنم و نتیجش در کمال شگفتی باعث رشد و قوی تر شدنم میشه…امیدوارم بتونم بنده با ایمان خدا باشم و روز به روز مقامم رو در زمینه ایمان داشتن بالاتر ببرم.
خدایا شکرت بابت این آگاهی.
دوستتون دارم استاد عزیز و دوستان هم فرکانس من.عشقید.
جایگاه خداوند در قلب ماست و ما چقدر به قلبمان رجوع میکنیم
امکان نداره ما از خدا درخواست هدایت کنیم و خداوند ما رو هدایت نکنه
درک اشتباهی که داشتم از هدایت این بود که مثلا خدا همیشه بهم پاسخ نمیده و گاهی اوقات که بهم میگه چیکار کنم
وقتی یه خورده بهتر به اتفاقات توجه میکردم به انسان های اطرافم به حرفایی که میشنیدم به حسی که از شنیدن و یا دیدن عوامل بیرونی میگرفتم هدایت برام واضح تر میشد
برای درک بهتر خدا و درک بهتر هدایت اول باید همه چی رو قسمتی از خدا بدونی هر انچه کهمیبینی و میشنوی واحساس میکنی خداست
خدا یه چیز مشخص نیست یه جا نیست خدا درون و بیرون توئه
به جنس اتفاقات توجه کنی بهتر متوجه میشی هدایت یعنی چه اتفاقات برخورد ها و شرایطی تقریبا یکسان دارای یه پیام برای منه
گاهی اوقات گول ذهنمو میخورم و درگیر بیرونم میشم و خودم دنبال راه میگردم
اما کم کم داره این برام پر رنگتر میشه که حضور خدا در زندگی من دائمیه فقط باید تمرکزم رو از رفیق ،مالک ،صاحب و منبع بر ندارم
این برگ سوم از سفر نامه منه
احساس میکنم یه جور پازل داره واسم هر شب کامل میشه
هر قیمت از این سفر انگار تیکه ای از این پازله
هر قسمت اگاهی هایی رو به من میده که باید دریافتکنم
خیلی هدایتی به این سفر وارد شدم
درخواست من از خدا این بود که به بهترین شکل هدایتم کنه و یه شب که داشتم از باشگاه به خونه برمیگشتم تو اتوبوس رفتم تو سایت اخه من مسیر خونه تا باشگاه وباشگاه تا خونه رو تو اتوبوس توی سایتم کامنت میخونم و تو عقل کل بعضی وقتا پاسخ دوستان رو میدم
اونشب هدایتی اومدم ویه ندایی توی قلبم گفت برو تو قسمت روز شمار تحول
متن اولیه سفر تعهدی بود که باید میدادم به خودم که اگه تو این سفر پا گذاشتم باید متعهدانه برم جلو
انگار خدا یه حس مسؤلیت تو وجودم ساخت برای حرکت
فایل اول که پایه عزت نفس و ترمز های مخربی رو که داشتم رو برام روشن کرد
فایل دوم برام مسول بودن خودم تو زندگیم رو به وضوح رسوند و اینکه من هیچ وقت نمیتونم ذره ای زندگی یکی دیگه رو تغییر بدم
امشب که دوباره این فایل رو بعد چند وقت دیدم یا شایدم برای اولین بار اما داستان حضرت ابراهیم رو از زبان استاد شنیده بودم
در وصف ابراهیم چه بگویم …
من انسانی رو تصور میکنم که اصلا کار به بیرونش نداشت که چی داره چه وضعیتی داره و واقعیت چیه ومنطق چی میگه
ابراهیم یه رفیق داشت که فقط و فقط روی رضای اون تمرکز داشت
ابراهیم چیزی برای خود نداشت جز انچه خداش بهش داده بود
چیزی برای فکر کردن نداشت جز چیزی که خدا بهش میگفت
راهی برای رفتن نداشت جز راهی که ربش بهش الهام میکرد
ابراهیم رو درونش ابراهیم کرد
ابراهیم رو اعتمادش ابراهیم کرد
از طرفی به خودم میگم بابا ابراهیمم انسان بود
ذهن داشت
نجوا داشت
مگه ابراهیم چی رو تو درونش پیدا کرده بود که یه دنیا نتونسته هنوز نزدیک بهش رو پیدا کنه
جدا نبود از درونش چیزی رو به غیر از رب نمیدید
چه بیرون چه درونش
این نگاه که همه چیز خداست در بیان یه چیزه در عمل یه چیز
به نظر من ابراهیم به این سطح از خدا رسیده بود
هیچ چیز رو از خدا جدا نمیدونست که به این شکل عمل میکرد
مگه ما هم انسان نیستیم ..
چه قدر به این شکل عمل میکنیم این نگاه خداگونه چقدر در روز مره ما با ماست
چقدر فاصله داریم ازش
یکم که اینجوری به خدا نگاه کنیم در حرف زدن با بقیه هم خدا رو میبینیم
این نگاه ارسی نیست مخصوص یه قوم خاص نیست یهو به وجود نمیاد تلاش میخاد برای همیشه نگاه کردن به این سبک
ابراهیم این رو در خودش به وجود اورد
خدا برای ما کاری نمیکنه اگه ازش درخواست نکنیم
هر چقدر در این نگاه استمرار داشته باشیم بیشتر خدا رومیشناسیم
این انرژی که بیسهمه چیز
از چیزایی که میبینم شروع کنیم خدا رو در درونش دیدن
خدا رو نه فقط تو درونمون و نه فقط توبیرون نبینیم
تو یه تایم خاص باشه وبعد بره و جاهایی که لازمش داریم باشه و بعد بره
جایه نمیره هست ما فقط لحظه ای بهش نگاه میکنیم
تا قبل اینکه کارمون راه بیوفته همش ازش میخایم که کارمون رو راه بندازه
ولی انگار وقتی کاره انجام میشه خدا کمرنگ تر میشه
ابراهیم این خصوصیت رو خیلی خوب تو خودش ایجاد کرده بود همواره با خدا بودن
خدایا ما به تو محتاجیم
تو هستی که هستم
میخام بگم ازت میخام توحید و ایمانم رو بیشتر کنی بعدبه خودم میگم مگه خدا اندزه داره که ازش میخای بهت بیشترشو بده خدا همیشه هست باهات حواست باشه خودت باعث دوریت نشی
نجواها برای ابراهیمم بوده بدون خیلی بیشتر از تو بوده لحظه ای که سر پسرشو میخاد ببره یا بزارتش وسط بیابون و بره بدون خیلی هم نجواها سراغش اومدن اما کسی که همواره نگاهش به یه نیرو یه رفیق باشه کاری نداره به بقیه چیزا
نیاز به تکامل داره اما تکامل بهانه خوبی نیست برای دور نگهداشتن خودمون
اینکه فکر کنیم توحید خودش به وجود میاد فقط یه توهمه توحید از عملکرد ما حفظ میشه
هر چی بیشتر اتصالت رو حفظ کنی توحیدت و ایمانت هم افزایش پیدا میکنه اما اینکه بدون این اتصال همیشگیبخای ایمانت بیشتر بشه یه توهمه
خدایا عاشقتم از سخن شدی از زبان کلمات برای من تا اگاه بشم از انچه که در درونم برام قرار دادی
سپاس وستایش برای توست پروردگار جهانیان
برای همه عزیزان سلامتی ،حال خوب ، ارتباطی دائمی با رب الواحد خواستارم ❤️❤️
سلام و خداقوت به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته ی جان مظهر صلح درون…
این برگه سوم سفرنامه من هستش و خدا را شاکرم ک به تعهدم در نوشتن سفرنامم عمل می کنم…
چقدر حضرت ابراهیم بزرگ فکر می کرده..چقدر به خدای خودش ایمان داشته…چقدر رفتار حضرت ابراهیم نشان دهنده توحید واقعی هستش…توحید عملی
به نظرم هر انسانی توی زندگیش یک اسماعیل داره…اسماعیلی که باید برای نشون دادن ایمانشون به پروردگار قربانی بکنند و باور داشته باشن که خداوند حامی اونها هستش..
البته واقعا کار سختی هستش…چون اسماعیل هر کس جز لاینفک وجود هر کس هستش…
شاید این اسماعیل گاهی یک شغل…یک وابستگی و یا حتی یک باور باشه…
چقدر خوبه که آدم مثل ابراهیم تسلیم خداوند باشه و از عمق وجودش بعد از انجام سهم و نقشمون در زندگی با ایمان کامل قدم برداریم و تسلیم خداوند باشیم و رها کنیم…
هر بار که تو زندگیم با تمام وجود رها کردم و تسلیم خدا شدم تو اون لحظه معجزه ها برام اتفاق افتاد و دست خدا را حس کردم.
چقدر ترس ها ترمزهای بزرگی هستند…
کسی ک تسلیم هستش .همیشه در آرامشه..حالش خوبه..شجاع هستش چون نیرویی به بزرگی خداوند پشتشه و این یعنی توحید واقعی
امروز انگیزه گرفتم که بیشتر تسلیم باشم..و از خداوند بزرگ می خوام ک منو هدایت کنه..کمکم کنه ک تسلیم خواسته های او باشم…کمکم بکنه که ترس هام رو تبدیل به نقاط قوت بکنم…
خدایا سپاسگزارم…ایمان منو تقویت و هدایت کن..
استاد عزیزم و مریم جانم زندگیتون پر از حس خوب و شادی
بسیار کامنتون برام زیبا بود آنجا که اسماعیل هر کسی فرق میکند یکی شغلشه ،یا باورشه،یا ….باید ببینیم چه چیز در زندگیم اسماعیل وجودم هست که در راه تسلیم خدا حاضرم قربانیش کنم و در مسیر توحیدی باید آماده تسلیم بودن و رها بودن باشم خدایا خودت ، عمل به توحید رو نشونمون بده خودت کمکمون کن که با ترسهامون مواجه بشیم و در پایان ابراهیم توحیدی درگاهت شویم
دوست عزیزم برایت آرزوی عشق و نور و سعادتمند را دارم
چیزی که من فهمیدم از این فایل سوم این بود که اندازه ای در برابر خداوند و الهاماتش و هدایتش تسلیم باشیم و باور داشته باشیم وبر خدا توکل کنیم که او بهترین برنامه ریز است و او بهترین اتفاقات و پیشامد ها را کنار هم میچیند تا ما به اهدافمان برسیم و هرچه تسلیم تر باشیم و توکل عمیق تری داشته باشیم در زندگی ارامش بیشتر و زندگی سرشارتر ی از ثروت نعمت خاهیم داشت
من چیدمان های خداوند در زندگیم را دیده ام انقدر ساده و طبیعی میچیند که که متوجه نمیشی چجوری این خواسته ات محقق شد که حتی شکر گزار باشی
بنظرمن وقتی خداوند میگه اکثر مردم فراموش کارند و ناسپاس اند یکی از تفسیراش بنظر من اینکه انقد ساده و طبیعی رویاهات را محقق میکنه که حواست نیست خدا این اتفاقات را کنار هم چید تا به رویاهات برسی و حتی انقد ساده بهت میده که حواست نیست شکر گزار باشی .
باید همیشه نگاهمون به نعمات باشه تا بیشتر سپاس گزار باشیم و بیشتر به الله توکل کنیم
وهرچه بیشتر توکل مینی وتسلیم تری به الله نزدیک تر میشوی
واقعا این فایل روی من تاثیر زیادی داشت معنای ایمان و توکل و امید را جور دیگه ای برام زنده کرد واقعا ترس هام خیلی دارن کم میشن ارامشم خیلی زیاد شده چون میدونم که وقتی ما به همچین نیروی عظیمی ایمان داشته باشیم و با توکل به اون و با این باور که هدایتمان میکند تودل ترس هامون بریم و عمل کنیم واقعا چنین کارهایی که حضرت ابراهیم انجام دادن از رهاکردن زن و فرزند تا قربانی کردن فرزندش ایمانی کامل میخواهد و ما هم میتوانیم مثل ان این ایمان را در دلمان بسازیم و اولین قدمش ساختن این باوراست که میشود ایمانی مثل ابراهیم داشت و با خدا رفیق جونجونی شد .
خدایا شکرت که همه ی ما لیاقت رفاقت با تورا داریم
خدایا شکرت که با حمایت تو میرم تو دل ترسهام و هرکاری که باید انجام بدم برای رسیدن به خواسته های خیلی بزرگی که دارم انجام میدم و ایمان دارم که تو منا هدایت میکنی و موقعیت و شرا یط و…برای من فراهم میکنی تا به همه ی خواسته های دست یافتنیم برسم .خدایا شکرت خداجونم شکرت
سعادتمند و ثروتمند و مورد هدایت الله باشید خداحافظ⚘🌷
روز سوم
روزشمارِ تحول زندگی من | فصل ۱
امروز چهارم پاییز ۱۴۰۰/چهارم مهرماه ، روز تولدم😍/یکشنبه/ساعت ۰۷:۰۸ صبح 😍
خدایاشکرت ، سپاسگزارم 😘
و اماسفرنامه شخصی من
خداوند فرمودند تو بخواه من اجابت میکنم بشرط ایمان ، به شرط عمل ، خدایا شکرت ، اگه اینو بپذیری و اعتماد کنی به این نیروی بیکران و هربار سعی کنی این اعتماد به رب خالص تر و پاک تر بشود ، آنگاه میبینی که هر آنچه رخ بدهد به نفع توست حتی اگر بظاهر اتفاق خوشایندی نباشد ، اما همه چیز به نفع تو تغییر میکند، با تمام وجودم تجربه اش کردم ، اصلا این روزا داره همین شکلی میگذره زمانی که مسئله ای پیش میاد میگم ببین خیر عظیمی توش، قطعا خداوند منو به سمت بهترین ها هدایت میکنه و قرار کلی تجربیات ناب و جدید از موضوع داشته باشم و قطعا در نهایت همه چی خوب پیش میره اونطور که من میخوام حتی بهتر، اینم مصداق اون صحبت خداست که میگه تو یه خوبی میکنی، ده تا به تو بر می گرده.
آگاهی جدیدی که من یاد گرفتم و باید بهش عمل کنم
باید برم توی دل ترس هام ، جاهایی که مقاومت دارم حتما برم تو دلش باید انجامش بدم، یکی از پاشنه های آشیل محسوب میشه و خدا کمک میکنه همه چیز رو توی مسیر به بهترین شکل برای من میچینه که کارهام عالی و پر از برکت و لذت و حس خوب انجام میشود.
یکی از مقاوتهایی که داشتم و یا بشه گفت دوست نداشتم همین کامنت گذاشتن و نوشتن بود، به خودم گفتم ببین این مقاومت نشون میده باید بری تو دلش و انجامش بدی باید از درون سبک بشم و پر آرامش،در واقع رب به من گفت،اگه واقعا میخوای روی خودت کار کنی و همه چیز تغییر کنه و به سمت عالی شدن پیش بری باید خوب بخونی،گوش بدی و بعد بنویسی و ازهمه مهم تر عمل کنی، بدون تلاش هیچی بدیت نمیاد و در نهایت بعدا از دیدن این رد پاهای زیبا و این همه تغییرآگاهانه و پیشرفت لذت می بری و شاید نشانه ای باشد از طرف من (رب) برای یک دوست .
خدایا شکرت
سپاسگزارم
سلام دوستای عزیزم
سلام استاد عزیزم
واقعا الان که نگاه میکنم میبینم حضرت ابراهیمم مثل من مثل شما انسان عادی بوده ولی افکار و باورای متفاوت داشته و کنترل روی ذهنش و ورودی های ذهنش داشته و از جامعه و افکارشون دور بوده و این باعث شده از همه متفاوت بشه برای همین به منبع نزدیک شده و من میبینم الان که مامانم تازه فوت شده و من ارامش دارم و حس میکنم رفته مسافرت و نگران نیستم و میدونم و ارامش دارم که منم میرم منم میبینمش برای همین شاید حضرت ابراهیمو بیشتر درک میکنم کی گفته وقتی ازمایش میشده اون نگران بوده و احساسش بد بوده و کار سختی انجام میداده کی گفته کی میتونه بگه اون چه حالی داشته کی میتونه درک کنه که واقعا اون واقعا ایمان داشته واقعا میدونسته که جای بچش خیلی بهتر میشه و خودشم به زودی میره اون جهان رو درک کرده اون درک کرده با کشتن بچش اون به جهان متصل میشه میره پیش خدا میره میچسبه به انرژی منبع و اون میشه و در تمام جهان حضور پیدا میکنه و نمیدونم نمیتونم حرفامو و احساسمو بنویسم که دارم چی فکر میکنم و چی احساس میکنم اما اینو میدونم برای ابراهیم کار سختی نبوده اون فقط از افکار جامعه جدا بوده دارم فکر میکنم اگر منم تو شرایط ابراهیم بودم میشدم مثل اون ما هر کدوم میتونیم یکی مثل اون باشیم فقط با تسلیم بودن واقعی.
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان و هم سفرای عزیز
واقعا از این ایمان حضرت ابراهیم لذت بردم که بدون هیچ چون وچرا تسلیم خداوند بود
من مجردم این حسی که پدر یا مادر به فرزندشو داره نمی تونم درک کنم ولی واقعا دورو برم می ببینم که پدر و مادرحاظرن هر کاری برای فرزندشون بکنن من بارها و بارها دیدم که مادرم از شکم خودش می زد تا ما غذای بهتری بخوریم و اون حتی اون غذا رو به لب نمی زد
می خوام مثالم رو با مادرم شروع کنم و این حسی که شما گفتین پدر و مادر حاظرن هر کاری رو بدون توقع برای فرزندشون انجام بدن
من برادر ته تغاریم داداش کوچیکه فرزند اخر خانوادمون خدا حفظش کنه خیلی شوخ طبع و هم چنین دعوایی بود ما تو فامیلمون با یکی از اقوام از قدیم مشکل داشتیم و همیشه مادرم به دادشم می گفت از خانواده فلانی فاصله بگیر و هیچ موقعه دوستی شونو باور نکن چون اونا هدفشون دوستی نیست و می خوان یه جورایی انتقام گذشته رو بگیرن اصطلاحا جلوی تو لبشون خندونه ولی تو دلشون باهات دشمنی دارن و حاظرن سر به تنت نباشه
خلاصه اینکه مادرم اینقدر تاکید داشت با پسرای اونا دوست نشو و گول ظاهرشونو نخور ولی کو گوش شنوا برادرم می گفت اون مشکلی بوده که تو گذشته به وجود اومده و ربطی به من و اینا نداره (تقریبا ۱۵ سال قبل برادر بزرگم با همین خانواده درگیری داشته و زد وخورد شدیدی هم بین هم داشتن که به مرور زمان از هم فاصله گرفتن) و حالا نوبت رسیده بود به داداش ته تغاری ما که گول ظاهر و دوستی شونو خورده بود
یه سالی گذشت از دوستی شون که یه شب داداش بزرگم اومد خونه و گفت احمد کجاست گفتیم طبق معمول بیرون با دوستاش که برادرم اومد به ما توضیح داد که داداش کوچیکه ما با همون پسره دوا کرده و زده آش و لاش کرده طرف و الان بیمارستانه و تو کماهه طرف و اونا هم الان دارن کارای شکایت رو می کنن که احمد رو بنداز زندان و دیه هزار حرف و حدیث دیگه که ما هم زنگ زدیم به داداش کوچیکه که هر جا هستی زود بیا حال مادر خراب شده که اونم اومد سر وصورتش یک زخمی شده بود و به روی خودش هم نمی یاورد که دعوا کرده و انکار می کرد که داداش بزرگم گفت که من از فلانی شنیدم که تو دعوا کردی و طرف رو زدی و امروز روز دوم بود که ما خبر دار شدیم که داداشم دعوا کرده چون روز قبلش گفت می خواد با دوستش بره باغشون برا تفریح و ماهم از دنیا بی خبر که شازده پسر دعوا کردا به ماهم چیزی نگفته ولی خدارو شکر کارا داشت خوب پیش می رفت
دادلش بزرگم اومد و سریع زنگ زدم به پسر داییم که تهران کار ساختمونی انجام می دادن و باهاش هماهنگ کرد که داداش کوچیکمو می فرسته اونجا که چند روزی افتابی نباشه و ما هم همون لحظه اونو فرستادیم که یکی دو هفته ایی بره و جلو چشم نباشه و بقیه خانواده هم تصمیم گرفتیم که اگه پلیس اومد دم خونه و از داداشمون سوال کرد همه خانواده با هم هماهنگ کردیم که بگیم احمد ۶ ماهه رفته ترکیه و اصلا مشهد نبوده که بخواد دعوا کنه که اون ماموره گفت ما حکم جلبشو گرفتیم و اونا می دونستن که داداشم رفته تهران و از اخر به ما گفتن که امروز و فرداس که بچه تونو بگیریم و انوقته که شما به دست و پامون بیفتین
یه هفته ایی گذشت و اونا نتونستن برادرم رو پیدا کنن و مادرم تو این هفته از خرج و خوراک افتاده بود و مدام جوش می زد که اگه اینجوری بشه چی اگه فلانه کار بشه چی که یکی از دوستان پیشنهاد داد که به احمد بگین بره ترکیه و اینجوری حرف شما هم اثبات می شه و اونا هم دیگه نمی تونن بهش اسیبی برسونن
که اینجا بود که مادرم حاظر نمی شدم داداشمو به تنهایی بفرسته بره و می گفت که خودم با پسرم می رم ما هر چی می گفتیم اون جونه مجرده راحت می تونه بره شما پیر شدی دیگه اون انرژی ثابق رو نداری که بخوای دو هفته تو کوه وکمر راه بری اذیت می شی نمی تونی ولی مادرم می گفت من باید اینکار رو بکنم من نمی تونم اینجا وایستم یه روز بچمو جلو چشام دستبند بزنن ببرن زندان و واقعا از لحاظ سلامتی هم مادرم سالم سالم نبود کمر درد داشت،پا درد داشت چون ۸ تا بچه رو به دنیا اورده بود و اون موقعه هم تو روستا زندگی می کردیم و همه ما رو تو خونه به دنیا اورده بود و بیمارستان نرفته بود که بتونه به راحتی زایمان کنه.با اینکه مادرم اینقدر مشکلات سلامتی داشت وقتی سلامتی فرزندش رو در خطر دید دیگه خودشو و سلامتی شو فراموش کرد و مدام می گفت من باید برم و دیگه راه نداره و حالا بدی کار این بود که این اتفاق دعوا تو ماه دوم پاییز پیش اومده بود و هوا داشت به روی سردی می رفت و همه ما نگران این بودیم که خدای نکرده سلامتی مادرمون به خطر نیوفته بلاخره مادرم تصمیمشو گرفت و نه دیگه حتی سلامتی خودش براش مهم بود و نه اینکه هوا سرد شده و خیلی سفر سختی در انتظارش بود به محض اینکه رفت تهران پیش داداشم خنده اومد رو لبش و مسمم تر شد که حتما باید بره و بلاخره تصمیمشو گرفت و از مرز ارومیه قاچاقی و با اون سرمای طاقت فرسا رفت سمت ترکیه سه هفته تو راه بودن تا بلاخره رسیدن اونجا وقتی مادرم اونجا رسیده بود نی قلیون شده بود لاغر و نحیف و من همیشه در تعجب بودم که این فرزند چه مهری داره که مادرم اینجوری حاظر شد سلامتی خودشو به خطر بندازه و تا فرزندش سختی رو متحمل نشه و چقدر این عشق مادر به فرزند عشق نابه که حتی حاظری جونتو از دست بدی اما فرزندت تو سختی نباشه و هر موقعه من به رفتن مادرم فکر می کنم مو به تنم سیخ می شه از این از خودگذشتگی و ایثار والدین در برابر فرزنداشون خدا سایشون از رو سرمون کم نکنه و همیشه سلامت و خوشحال باشن
منم عشق به فرزند در در مادرم دیدم که حاظر شد خودش تو سختی باشه اما فرزندش سختی نبینه
و یه تصمیم دیگه که از همین الان با خودم می گیرم اینه که تسلیم خدا باشم در هر لحظه و هر اتفاق از کوره در نرم و توکلمو به خدا کنم و منم از این لحظه به بعد تسلیم فرمان تو ام.
سلام استاد عزیز
یه کلی لذت بردم از این فایلتون
واقعا حضرت ابراهیم یک الگو و اسوه در عمل برای همه ی ما هستش
پادشاه رها کردن فریب های دنیا
لبیک گفتن به جاودانگی
و کسب آمادگی برای مرگ دنیایی قبل از رسیدن آن مهم
ما در دعا میخوانیم؛
الهم الرزق التجافی ان دار الغرور
وعنابت دار الخلود
و استعداد للموت قبل حلول الفوت
احتمال میدهم یکی از الگوی شما برای رهایی و رسیدن به سطوح بالاتر زیبایی، همین حضرت ابراهیم باشه که باعث شده شما چنین ایمان و حرکتی برای تغییر پیدا کنید
واقعا باعث افتخار هستند کسانی که به خداوند اعتماد کامل دارند و جایگاه و مقام بالایی نزد پروردگار دارند
از فایلتون بی نهایت سپاسگذارم
سلام استاد عزیزم و دوستان هم فرکانس عزیزم.
برای من یکی که واقعا اون ایمانی که شما درموردش حرف زدید بسیار سخته…شما که استاد مایی فرمودی اون ایمان رو نداری که حتی انگشت فرزندت رو برای خداوند ببری!
من که شاگردتونم دیگه خیلی پایین ترم اما به خودم قول دادم با ریز ریز کردن این هدف بزرگ و پله پله پیشرفتن سعی کنم هر روز کمی بیشتر ایمانم رو قوی تر کنم!
جالب اینجاست که همین اول مسیر که دارم رو ایمانم کار میکنم چیز هایی بهم الهام میشه که انجام دادنشون سخت و ترسناکه اما هر بار با آرامش و گفتن این جمله که خدا تو مراقب منی و میدونم اگه انجامش بدم بهتره برام و زندگیم پیشرفت میکنه!
هربار میرم تو دل ترسام و به الهامم عمل میکنم و نتیجش در کمال شگفتی باعث رشد و قوی تر شدنم میشه…امیدوارم بتونم بنده با ایمان خدا باشم و روز به روز مقامم رو در زمینه ایمان داشتن بالاتر ببرم.
خدایا شکرت بابت این آگاهی.
دوستتون دارم استاد عزیز و دوستان هم فرکانس من.عشقید.
بدرود!
به نام خداوند هادی و هدایتگر
این فایل نشانه امروز من بود
انگار خدا با من حرف زد
واقعا انگار نشست رو به روم و از زبان استاد عزیز حرفاشو به من زد
گفت سارا برو جلو
اگه ناراحتی واسه اینه که به قدرت من ایمان نداری، چون تسلیم نیستی
اگه کسی رو از دست دادی، زندگیت از دست نرفته
سختی هست، مشکل هست، خرج زندگی هست ولی خدا هم هست
خدا از همشون بزرگ تره
واقعا حال عجیبیه اینکه کم کم دارم یاد میگیرم هدایت چطوریه
خداروشکر….
سلام عزیزان بهشتی
سلام به استاد عزیز
سلام به مریم شایسته در صلح
جایگاه خداوند در قلب ماست و ما چقدر به قلبمان رجوع میکنیم
امکان نداره ما از خدا درخواست هدایت کنیم و خداوند ما رو هدایت نکنه
درک اشتباهی که داشتم از هدایت این بود که مثلا خدا همیشه بهم پاسخ نمیده و گاهی اوقات که بهم میگه چیکار کنم
وقتی یه خورده بهتر به اتفاقات توجه میکردم به انسان های اطرافم به حرفایی که میشنیدم به حسی که از شنیدن و یا دیدن عوامل بیرونی میگرفتم هدایت برام واضح تر میشد
برای درک بهتر خدا و درک بهتر هدایت اول باید همه چی رو قسمتی از خدا بدونی هر انچه کهمیبینی و میشنوی واحساس میکنی خداست
خدا یه چیز مشخص نیست یه جا نیست خدا درون و بیرون توئه
به جنس اتفاقات توجه کنی بهتر متوجه میشی هدایت یعنی چه اتفاقات برخورد ها و شرایطی تقریبا یکسان دارای یه پیام برای منه
گاهی اوقات گول ذهنمو میخورم و درگیر بیرونم میشم و خودم دنبال راه میگردم
اما کم کم داره این برام پر رنگتر میشه که حضور خدا در زندگی من دائمیه فقط باید تمرکزم رو از رفیق ،مالک ،صاحب و منبع بر ندارم
این برگ سوم از سفر نامه منه
احساس میکنم یه جور پازل داره واسم هر شب کامل میشه
هر قیمت از این سفر انگار تیکه ای از این پازله
هر قسمت اگاهی هایی رو به من میده که باید دریافتکنم
خیلی هدایتی به این سفر وارد شدم
درخواست من از خدا این بود که به بهترین شکل هدایتم کنه و یه شب که داشتم از باشگاه به خونه برمیگشتم تو اتوبوس رفتم تو سایت اخه من مسیر خونه تا باشگاه وباشگاه تا خونه رو تو اتوبوس توی سایتم کامنت میخونم و تو عقل کل بعضی وقتا پاسخ دوستان رو میدم
اونشب هدایتی اومدم ویه ندایی توی قلبم گفت برو تو قسمت روز شمار تحول
متن اولیه سفر تعهدی بود که باید میدادم به خودم که اگه تو این سفر پا گذاشتم باید متعهدانه برم جلو
انگار خدا یه حس مسؤلیت تو وجودم ساخت برای حرکت
فایل اول که پایه عزت نفس و ترمز های مخربی رو که داشتم رو برام روشن کرد
فایل دوم برام مسول بودن خودم تو زندگیم رو به وضوح رسوند و اینکه من هیچ وقت نمیتونم ذره ای زندگی یکی دیگه رو تغییر بدم
امشب که دوباره این فایل رو بعد چند وقت دیدم یا شایدم برای اولین بار اما داستان حضرت ابراهیم رو از زبان استاد شنیده بودم
در وصف ابراهیم چه بگویم …
من انسانی رو تصور میکنم که اصلا کار به بیرونش نداشت که چی داره چه وضعیتی داره و واقعیت چیه ومنطق چی میگه
ابراهیم یه رفیق داشت که فقط و فقط روی رضای اون تمرکز داشت
ابراهیم چیزی برای خود نداشت جز انچه خداش بهش داده بود
چیزی برای فکر کردن نداشت جز چیزی که خدا بهش میگفت
راهی برای رفتن نداشت جز راهی که ربش بهش الهام میکرد
ابراهیم رو درونش ابراهیم کرد
ابراهیم رو اعتمادش ابراهیم کرد
از طرفی به خودم میگم بابا ابراهیمم انسان بود
ذهن داشت
نجوا داشت
مگه ابراهیم چی رو تو درونش پیدا کرده بود که یه دنیا نتونسته هنوز نزدیک بهش رو پیدا کنه
جدا نبود از درونش چیزی رو به غیر از رب نمیدید
چه بیرون چه درونش
این نگاه که همه چیز خداست در بیان یه چیزه در عمل یه چیز
به نظر من ابراهیم به این سطح از خدا رسیده بود
هیچ چیز رو از خدا جدا نمیدونست که به این شکل عمل میکرد
مگه ما هم انسان نیستیم ..
چه قدر به این شکل عمل میکنیم این نگاه خداگونه چقدر در روز مره ما با ماست
چقدر فاصله داریم ازش
یکم که اینجوری به خدا نگاه کنیم در حرف زدن با بقیه هم خدا رو میبینیم
این نگاه ارسی نیست مخصوص یه قوم خاص نیست یهو به وجود نمیاد تلاش میخاد برای همیشه نگاه کردن به این سبک
ابراهیم این رو در خودش به وجود اورد
خدا برای ما کاری نمیکنه اگه ازش درخواست نکنیم
هر چقدر در این نگاه استمرار داشته باشیم بیشتر خدا رومیشناسیم
این انرژی که بیسهمه چیز
از چیزایی که میبینم شروع کنیم خدا رو در درونش دیدن
خدا رو نه فقط تو درونمون و نه فقط توبیرون نبینیم
تو یه تایم خاص باشه وبعد بره و جاهایی که لازمش داریم باشه و بعد بره
جایه نمیره هست ما فقط لحظه ای بهش نگاه میکنیم
تا قبل اینکه کارمون راه بیوفته همش ازش میخایم که کارمون رو راه بندازه
ولی انگار وقتی کاره انجام میشه خدا کمرنگ تر میشه
ابراهیم این خصوصیت رو خیلی خوب تو خودش ایجاد کرده بود همواره با خدا بودن
خدایا ما به تو محتاجیم
تو هستی که هستم
میخام بگم ازت میخام توحید و ایمانم رو بیشتر کنی بعدبه خودم میگم مگه خدا اندزه داره که ازش میخای بهت بیشترشو بده خدا همیشه هست باهات حواست باشه خودت باعث دوریت نشی
نجواها برای ابراهیمم بوده بدون خیلی بیشتر از تو بوده لحظه ای که سر پسرشو میخاد ببره یا بزارتش وسط بیابون و بره بدون خیلی هم نجواها سراغش اومدن اما کسی که همواره نگاهش به یه نیرو یه رفیق باشه کاری نداره به بقیه چیزا
نیاز به تکامل داره اما تکامل بهانه خوبی نیست برای دور نگهداشتن خودمون
اینکه فکر کنیم توحید خودش به وجود میاد فقط یه توهمه توحید از عملکرد ما حفظ میشه
هر چی بیشتر اتصالت رو حفظ کنی توحیدت و ایمانت هم افزایش پیدا میکنه اما اینکه بدون این اتصال همیشگیبخای ایمانت بیشتر بشه یه توهمه
خدایا عاشقتم از سخن شدی از زبان کلمات برای من تا اگاه بشم از انچه که در درونم برام قرار دادی
سپاس وستایش برای توست پروردگار جهانیان
برای همه عزیزان سلامتی ،حال خوب ، ارتباطی دائمی با رب الواحد خواستارم ❤️❤️
به نام الله یکتا
سلام و خداقوت به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته ی جان مظهر صلح درون…
این برگه سوم سفرنامه من هستش و خدا را شاکرم ک به تعهدم در نوشتن سفرنامم عمل می کنم…
چقدر حضرت ابراهیم بزرگ فکر می کرده..چقدر به خدای خودش ایمان داشته…چقدر رفتار حضرت ابراهیم نشان دهنده توحید واقعی هستش…توحید عملی
به نظرم هر انسانی توی زندگیش یک اسماعیل داره…اسماعیلی که باید برای نشون دادن ایمانشون به پروردگار قربانی بکنند و باور داشته باشن که خداوند حامی اونها هستش..
البته واقعا کار سختی هستش…چون اسماعیل هر کس جز لاینفک وجود هر کس هستش…
شاید این اسماعیل گاهی یک شغل…یک وابستگی و یا حتی یک باور باشه…
چقدر خوبه که آدم مثل ابراهیم تسلیم خداوند باشه و از عمق وجودش بعد از انجام سهم و نقشمون در زندگی با ایمان کامل قدم برداریم و تسلیم خداوند باشیم و رها کنیم…
هر بار که تو زندگیم با تمام وجود رها کردم و تسلیم خدا شدم تو اون لحظه معجزه ها برام اتفاق افتاد و دست خدا را حس کردم.
چقدر ترس ها ترمزهای بزرگی هستند…
کسی ک تسلیم هستش .همیشه در آرامشه..حالش خوبه..شجاع هستش چون نیرویی به بزرگی خداوند پشتشه و این یعنی توحید واقعی
امروز انگیزه گرفتم که بیشتر تسلیم باشم..و از خداوند بزرگ می خوام ک منو هدایت کنه..کمکم کنه ک تسلیم خواسته های او باشم…کمکم بکنه که ترس هام رو تبدیل به نقاط قوت بکنم…
خدایا سپاسگزارم…ایمان منو تقویت و هدایت کن..
استاد عزیزم و مریم جانم زندگیتون پر از حس خوب و شادی
سلام دوست عزیز
بسیار کامنتون برام زیبا بود آنجا که اسماعیل هر کسی فرق میکند یکی شغلشه ،یا باورشه،یا ….باید ببینیم چه چیز در زندگیم اسماعیل وجودم هست که در راه تسلیم خدا حاضرم قربانیش کنم و در مسیر توحیدی باید آماده تسلیم بودن و رها بودن باشم خدایا خودت ، عمل به توحید رو نشونمون بده خودت کمکمون کن که با ترسهامون مواجه بشیم و در پایان ابراهیم توحیدی درگاهت شویم
دوست عزیزم برایت آرزوی عشق و نور و سعادتمند را دارم
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایاشکرت
سلام خدمت استاد و دوستان گرامی
چیزی که من فهمیدم از این فایل سوم این بود که اندازه ای در برابر خداوند و الهاماتش و هدایتش تسلیم باشیم و باور داشته باشیم وبر خدا توکل کنیم که او بهترین برنامه ریز است و او بهترین اتفاقات و پیشامد ها را کنار هم میچیند تا ما به اهدافمان برسیم و هرچه تسلیم تر باشیم و توکل عمیق تری داشته باشیم در زندگی ارامش بیشتر و زندگی سرشارتر ی از ثروت نعمت خاهیم داشت
من چیدمان های خداوند در زندگیم را دیده ام انقدر ساده و طبیعی میچیند که که متوجه نمیشی چجوری این خواسته ات محقق شد که حتی شکر گزار باشی
بنظرمن وقتی خداوند میگه اکثر مردم فراموش کارند و ناسپاس اند یکی از تفسیراش بنظر من اینکه انقد ساده و طبیعی رویاهات را محقق میکنه که حواست نیست خدا این اتفاقات را کنار هم چید تا به رویاهات برسی و حتی انقد ساده بهت میده که حواست نیست شکر گزار باشی .
باید همیشه نگاهمون به نعمات باشه تا بیشتر سپاس گزار باشیم و بیشتر به الله توکل کنیم
وهرچه بیشتر توکل مینی وتسلیم تری به الله نزدیک تر میشوی
خدایاشکرت
به نام خدای رزاق و هادی
سلام به استاد و خانواده ام
واقعا این فایل روی من تاثیر زیادی داشت معنای ایمان و توکل و امید را جور دیگه ای برام زنده کرد واقعا ترس هام خیلی دارن کم میشن ارامشم خیلی زیاد شده چون میدونم که وقتی ما به همچین نیروی عظیمی ایمان داشته باشیم و با توکل به اون و با این باور که هدایتمان میکند تودل ترس هامون بریم و عمل کنیم واقعا چنین کارهایی که حضرت ابراهیم انجام دادن از رهاکردن زن و فرزند تا قربانی کردن فرزندش ایمانی کامل میخواهد و ما هم میتوانیم مثل ان این ایمان را در دلمان بسازیم و اولین قدمش ساختن این باوراست که میشود ایمانی مثل ابراهیم داشت و با خدا رفیق جونجونی شد .
خدایا شکرت که همه ی ما لیاقت رفاقت با تورا داریم
خدایا شکرت که با حمایت تو میرم تو دل ترسهام و هرکاری که باید انجام بدم برای رسیدن به خواسته های خیلی بزرگی که دارم انجام میدم و ایمان دارم که تو منا هدایت میکنی و موقعیت و شرا یط و…برای من فراهم میکنی تا به همه ی خواسته های دست یافتنیم برسم .خدایا شکرت خداجونم شکرت
سعادتمند و ثروتمند و مورد هدایت الله باشید خداحافظ⚘🌷