میزان تحمل شما چقدر است؟


توضیحات استاد عباس منش را در این فایل ببینید و بشنوید. سپس با توجه به توضیحات ایشان، در بخش نظرات سایت در مورد این موضوعات، تجربیات خود را بنویسید: 
  • چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
  • چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
  • چه باورهایی را اگر تغییر می‌دادید، باعث می‌شد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
  • همچنین بنویسید وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
  • و در نهایت به چه شکل مسئله‌ای که سال‌ها آن را تحمل می‌کردید، حل شد؟
با عشق منتظر خواندن تجربیات تاثیرگذار و پند آموزتان هستیم
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

857 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن» در این صفحه: 1
  1. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2333 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عباسمنش.

    استاد شما رفیق همیشه همراه من هستید.

    شما هم در روزهای خوشی و هم در روزهای تضاد همراه من هستین و من با صحبتهای شما مسیر فکریم تغییر کرد.

    استاد دست بوس شما هستم.

    من هم دقیقا این تجربه رو دارم.

    پسر بزرگه من،زمانی که به دنیا اومد،بعد از گذشت 24 ساعت که مادرشو از بیمارستان ترخیص کردم و آوردمش خونه،شروع کرد به گریه کردن و فریاد کشیدن.

    جوری گریه می کرد که ما نمیتونستیم بریم در مکان هایی که افراد دیگه هستن،چون اینقدر اذیت می شدیم دیگران به ترنم میکردن و بچه رو از ما میگرفتن تا ما یکم استراحت کنیم.

    مثلا اگر جایی دعوت می شدیم برای شام خوردن یا من باید بچه رو راه می بردم یا همسرم.

    تازه ی نفر دیگه هم دلش میسوخت و می اومد کمک تا ما کمتر اذیت بشیم.

    طریقه خوابوندن این بچه فقط از طریق بانوج بود و این آخر کاری هم طریقه خوابوندش به این شکل بود که میرفتیم با همسرم داخل ماشین و توی خیابون دور دور می کردیم و بچه روی پای همسرم شیر می خورد تا بخوابه.

    اصلا یه وضعی داشتیم که بار ها خانومم گریه می کرد که خدایا باید چیکار کنیم.

    چون هر جا میرفتیم دکتر،میگفتن باید شیش ماه تا یک سال بگذره،بچه آروم آروم خوب میشه.

    خلاصه اینقدر دکتر های مختلف رفتیم،هر کس هر چی میگفت ما انجام می دادیم و تا پیش دکتر قلب کودکان رفتیم و اون دکتر گفت بچه قلبش ایراد داره،و‌من هم همون لحظه به همسرم گفتم خانوم،پاشو بریم و اصلا نپذیرفتم،و خدارو شکر هم بچه مشکل قلبی نداشت.

    خلاصه اینقدر دکتر های مختلفی داخل مشهد رفتیم تا یک دکتر بهمون معرفی شد و رفتیم پیشش،آقای دکتر غفرانی که خدا رحمتش کنه.

    این دکتر سریع سونو گرافی نوشت برای کلیه های بچه و اورژانسی گفت برین انجام بدین.

    سونو گرافی انجام دادیم و جوابشو بریدم پیش دکتر،دکتر گفت داخل کلیه بچه سنگ ریزه وجود داره و با شربتی که باید خود دکتر می ساخت این بچه خوب شد.و سجاده شکر کردم و ما پذیرفته بودیم این مساله رو که باید شیش ماه صبر کنیم.و زمانی که کارد به استخون رسید بصورت جدی پیش چند تا پزشک رفتیم تا مشکل بچه حل شد.

    اینقدر این بچه گریه های سنگینی می کرد که توی سن یک سالگی باد فَتق گرفت ‌و عملش کردم.

    خلاصه استاد وقتی داشتین توضیح می دادین دقیقا اون روزها اومد توی ذهنم و با شما همزاد پنداری کردم.

    استاد اینقدر صحبت دارم که نمیدونم از کدومش بگم.

    فقط میتونم بگم خدا بهتون خیر بده در همه ی جنبه ها.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: