چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 11 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1205 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا زعفرانلویی گفته:
    مدت عضویت: 1357 روز

    سلام استاد عزیزم

    من درواقع چندسال پیش علاقه پیدا کرده بودم به اینکه پیجی در اینستا بزنم و توش فعالیت کنم و شاخه ای که انتخاب کرده بودم شاخه ای بود ک خیلی هزینه داشت و من باید پول زیادی رو مستمر براش خرج میکردم و خب چون علاقه داشتم به اون کار و بیشتر از اون فکر میکردم با اینکار بعد ی مدتی به درامد میرسم و همه این هزینه هارو جبران میکنم شروع کردم به کار کردن

    و برخلاف تصورم من هرچقدر سعی میکردم کارم رو بهتر کنم، خودم رو قوی تر کنم، برای چیز های بهتری هزینه کنم و خلاصه هر فکری که به ذهنم میرسید رو پیاده میکردم و خیلی تلاش میکردم روزانه و همه فکر و ذکرم پیشرفت پیجم بود

    ولی علی رقم اون هزینه ها و تلاش ها پیج من اصلا بالا نمیومد و به قول شما اینقدر روند کند بود که واقعا از اینکار زده شده بودم و حالم بد میشد که پیجم رو اصلا بازش کنم

    و دوست هایی که باهاشون اشنا شده بودم، که از دید من خیلی کارشون ضعیف تر بود و بی کیفیت تر، ولی خیلی سریع تر رشد کردن و بالا رفتن و معروف شدن و من اون موقع ها با خودم فکر میکردم حتما اون شاخه ای که دوستانم توش فعالیت میکنن طرفدار های بیشتری داره و شاخه من کمتر معروف هستش

    و خلاصه پیجم رو پاک کردم ولی هنوز اون علاقه درون من هست و الان که قانون رو کار میکنم متوجع شدم من اون موقع عزت نفس پایینی داشتم و باور های بدی در مورد ثروت داشتم و فکر میکردم باید با سختی و کارزیاد در زمان طولانی به درامد رسید و موضوع دیگه این بود که خیلی وابسته بودم و خیلی گیر داده بودم به پیشرفت و هرروز که پیشرفت زیادی نمیکردم تا امید تر و دلزده تر میشدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  2. -
    حسام فرهادی گفته:
    مدت عضویت: 3128 روز

    درود بر همه عزیزانم

    خذایا شکرت بابت این سوال ارزشمند که در ذهن همه بود اما به این وضوح در درون خود شخص مطرح نمیشد، تا دنبال پاسخش باشد

    بینهایت سپاسگزارم از استاد عزیزم

    1_چه هدفهایی انتخاب کردی که کلی براش تلاش کردی اما به نتیجه دلخواه نرسیدی؟

    _من مدت خیلی زیادی دنبال این قضیه بودم که وزنم اضافه بشه و به 80 کیلو برسم نشد که نشد، چند بار دکتر تغذیه رفتم جواب نداد، باشگاههای بدنسازی مختلف در زمانهای مختلف در سنین مختلف، گفتن بعد ازدواج وزنت میره بالا نشد، گفتن فلان غذاها را بخور در فلان مدت نشد

    2_ایا افراد را می‌شناسی که در کوتاهترین زمان به این خواسته رسیدن؟

    _افراد بسیار بسیار زیادی را می‌شناسم که در کوتاهترین زمان نسبت به من به این خواسته رسیدن

    3_چه باورهای محدود کننده ای در ذهن شما وجود داشته که باعث می‌شد نتونی به خواسته دلخواه برسی؟

    _من هیچ باور محدود کننده ای نداشتم، بجز اینکه در برهه ای به خواستم شاید چسبیده باشم

    هدف دوم

    1_چه هدف هایی را انتخاب کردین که با این که کلی براش تلاش کردین اما به نتیجه دلخواه رسیدین؟

    _من از بیش از بیست ساله که به شدت دوس داشتم از لحاظ مالی شرایطم عالی بشه، جوری که حدودا سال هشتاد بود صد هزار تومان پول داشتم فکر کردم اگه بدمشون سودی به شخصی که می‌شناختم آن شخص ماهی چهار هزار تومان به من سود بده تا چند وقت دوبرابر میشن…… که بعد که قرار شد سود بده سود که نداد هیچ خود اصل پول را هم با هزار سختی گرفتم بعد متوجه شدم این کار از بیخ مشکل داره، اینو گفتم که بگم از کی و تا چه حد دنبالش بودم، خلاصه من چندین شغل عوض کردم به چندین استان مهاجرت شغلی داشتم موفق نشدم، و آخرین شغلم از اصفهان رفتم قشم مغازه پوشاک زدم به مدت سه سال که خونه و زندگیم را هم برده بودم آنجا باز موفق نشدم، هم زمان که قصد داشتم ماهای آخر که مغازم را جمع کنم با سایت استاد آشنا شدم، و اولین فایلی که از استاد گوش دادم گفتم وای دیگه خودشه من اینجا به همه چی میرسم، من تک تک فایهای هدیه استاد را چندین بار گوش میدادم و انگار داره کل زندگی منو توضیح میده،و اشتباهاتی که میکردم تو زندگیم را میگه گفتم خدایا این از کجا میدونه، این دیگه فقط و فقط آمده منو خوشبخت کنه، استاد میگفت تا تمرینی نباشه تغییری صورت نمیگیره، من تمرین این بود که جلو ورودیهامو بگیرم، احساسمو خوب نگه دارم آرامش داشته باشم، هر فایل را چندین و چند بار گوش میکردم،شبها قبل از خواب و بعد از بیدار شدن فایلهایی که با صدای خودم ضبط میکردم را گوش میدادم یه مدت طولانی،سپاسگزاری بسیار بسیاری زیادی صبح و شب میکردم، اما شراط مالیم خوب نشد…

    2_ایا افرادی را میشناسین که با تلاش کمتر و زمان کمتر به نتایج بزرگتر از شما رسیدن؟

    _افراد بسیار زیادی را می‌شناسم که با زمان کمتر با تلاش کمتر به نتایج عالی رسیدن، و اصلا از مطالب و قوانین که استاد میگن چه مالی یا غیر مالی مسخرت میکنن افکارشون چیز دیگست

    3_چه باورهای محدود کننده ای در ذهن شما وجود داره که نتونی آنجور که میخوای جواب بگیری؟

    _باور محدود کننده من اینه که همه چی کمه

    _تورم زیاد شده مثلا حقوق‌ها زیاد نشدن آنجور که باید بشن اجناس و کالا صد برابر شدن قدرت خرید کم شده

    _بخوای حقوقی کار نکنی باید پول داشته باشی اولش خرج کنی تا بعد برداشت کنی،

    _دولت مخالف اینه که جنس خارجی وارد بشه،پس گمرک خیلی سخت میگیره مشتری هم نمیاد

    _هر کاری باید از اولش خاکشو بخوری نمیتونی چند ساله به آن سود دلخواه برسی

    _همه که نمیتونن پیمانکار بشن فقط پیمانکار ها تو شغل من به ثروت فراوان میرسن

    _حتما یه آدم بزرگی باید معرفی کنه تا بهت کار پیمانی بدن

    ….

    با تشکر از استاد عزیزم با طرح این سوال فوق العاده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  3. -
    حسین شاه بیکی گفته:
    مدت عضویت: 2619 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و دوستان هم فرکانسم.من حدود 6 سال پیش باشما اشنا شدم.قبل از این من خیلی چیزها رو امتحان کردم تا پولدار بشم.مثل تلاش صبح تا شب .نماز خواندن .ولی جواب نمیداد تا اینکه با دوره های شما اشنا شدم.ویکی از بزرگترین پاشنه های اشیل من این بود که اگر ثروتمند شویم از خدا دور میشیم ویک پاشنه اشیل دیگه باور کمبود بود .که با کارکردن روی این باورها درهایی از ثروت ونعمت برویم باز شد.هرچند به بعضی از خواسته هایی که در دفترم نوشته ام نرسیده ام.ولی مطمعنم که با این قوانین به تمام خواسته هایم خواهم رسید.چون تکامل را باید طی کنم.فقط یک خواهش از شما دارم اگر براتون ممکنه در مورد فراوانی فایل تهیه کنید ممنون.میشم.هرچند در دوره روانشناسی ثروت یک صحبت کردید.ولی این باور فکرمیکنم پاشنه اشیل خیلیا باشه…بینهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیززززززززززززززز.انشالله بزودی شما را در فلوریدا ملاقات کنم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  4. -
    معید ماندگار گفته:
    مدت عضویت: 1100 روز

    سلام استاد عزیزم مرسی بابت این فایل خوبتون چون دیروز به تضاد بدی بعد از مدت ها خوردم که ناشی از همین نرسیدن به خواستن ها بود ولی حرفای شما دریچه ای از روشنایی رو برام باز کرد .

    شما مثل یک رهبر میمونین برامون که تاریکی های ذهنمون رو روشن میکنه

    استاد من 90 درصد کل شبانه روز ذهنم درگیر رسیدن به مهم ترین خواسته ام هستش . من چندتا آرت تو حوزه Web3 و اینا خریدم و چندتا آرت هم خودم ساختم و بیشتر از شش ماهه که نتونستم بفروشم و همه راه ها را هم امتحان کردم . البته این چیزیه که تا قبل از دیدن این فایل میگفتم.

    من سعی کردم تمام اطلاعاتی که لازمه تا تو حوزه web3 بدونم رو کسب کنم و با دقت همه سوالامو یاد داشت میکردم و وقتی میرسیدن خونه برای جواب اون سوالام تحقیق میکردم و همینطور در کنارش روی باورهام کار میکردم

    شما حرف درستی میزنید از اینکه اطلاعات از کسایی نگیرید که خودشون هیچی نشدن

    و من ناخودآگاه اطلاعاتی کسب میکردم از اینکه اگه میخوای آرتتو بفروشی باید کامیونیتی قوی داشته باشی باید اینو داشته باشی باید توییترت چند هزار تا فالووررداشته باشه و…

    و من داشت اینا باورم میشد اما از طرفی میدونسدم که باور ها همه کارهارو میکنن

    چون (جواب سوال دو) کسایی رو میدیدم تو حوزه web3 که نه کامیونیتی دارند، نه پیج توییتر دارند، نه اصن آرت قشنگی دارند و نه اصن توضیح دادند که این آرت اصن چی هست ولی فروش بسیار بسیار بالایی دارند. بسیار وحشتناک که مثلا طرف دو روزه کالکشن اش رو لانچ کرده و تو این روز مثلا چند ده میلیارد تومن پول درآورده و تمام فاکتور هایی که میگفتند باید کامیونیتی داشته باشی و اینارو نقض کرده

    و نمونه اینا نمیشه گفت زیادن اما کسانی که حوزه web3 رو میشناسن میدونن همچین چیزایی وجود داره و توضیحی ندارن برای اینکه بگن چرا این کالکشن باید فروش بره

    و من الان بیشتر فهمیدم با این فایلتون که اقا قطعا ایراد از منه. قطعا من یک سری کد های مخرب دارم و باید تلاشمو بکنم استاد تا بیشتر روی باورهام کار کنم و اون باورهای مخرب رو پیدا کنم

    یکی از راه هایی که بلدم اینه که به رفتارم نگاه کنم و رفتار من نشانه باور های منه و اون موقع میفهمم که چه باورهایی دارم

    یا برعکس اگر بخوام باور جدیدی ایجاد کنم ، مثلا باور اینکه نعمت و ثروت بی نهایت است رو، میام بررسی میکنم که اون کسی که اینو باور داره چه رفتارهایی در زندگی روزمره از خودش بروز میده و منم اگه مثل اون رفتار کنم اونوقت یعنی منم اینو باور دارم. این خیلی خیلی به من کمک کرده و به جوابهایی خوبی برای مثلا همین باور رسیدم.

    مثلا گفتم اگر اونی که باور داره نعمت و ثروت بینهایته ، یکی از رفتارهاش اینه که هیچوقت حرص نمیزنه ، طمع نمیکنه، نمیچسبه به مالش. این تکنیک رو تا حدی پیش رفتم وقتی مثلا با دوستامون غذا میخواستیم بخوریم و نوشابه برای یه نفر بود و همه داشتن سرش دعوا میکردن و من اون موقع به خودم میگفتم نعمت و ثروت بی نهایته و من سر یه نوشابه نمیجنگم.

    و دارم تلاش میکنم که همین تکنیک رو برای باور لیاقت ، اینکه پول درآوردن آسونه ، اینکه من خالق زندگی خودم هستم ، انجام بدم.

    به تازگی هدایت شدم که باید روی باور لیاقت و خالق زندگی بودنم کار کنم و امیدوارم با کار کردن اینا اون کد های مخرب ورداشته بشه و کد های درست جایگزین بشه

    فکر میکنم روی باور لیاقت و باور من خالق زندگی ام و اگر خدا بخواد و اینا نداریم باید کار کنم و امیدوارم که همینطور که شما خیلی قشنگ میگین ، براحتی نعمت و ثروت وارد زندگی ام بشه . (:

    امیدوارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  5. -
    میثم شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 2001 روز

    به نام الله مهربان

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته

    سلام به دوستان هم مسیر

    خدایا شکرت بابت این فایل بی نظیر

    1- چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری وبا اینکه تمام تلاشهای ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟

    خواسته و خواسته های من رشد مالی و رسیدن به بی نیازی مالی است البته این رو هم بگم من واقعا چیزهای دیگه هم مثل آرامش ،سلامتی،روابط عالی رو میخوام اما خواسته های مالی ام خیلی برام اهمیت دارد. و من دنبال یک راه برای رسیدن به ثروت البته راه درست بودم که به این مسیر هدایت شدم .

    والان چند سال هست که تو این مسیر هستم واکثر فایل های رایگان ،سفرنامه،سفر به دور آمریکا هر دو فصل،زندگی در بهشت.و الان یک سالی هست که در دوره دوازده قدم رو خریدم البته تا قدم 6 .سه قدم اولی رو پشت سرهم .ودوباره سه قدم بعد تا 6 هم پشت سر هم به خاطر تخفیف.

    اینها تلاشهای درونی و کار کردن روی،خودم حالا شاید مثلا در تمرینات کم کاری کردم ولی خوب کار کردم .بالاخره. و تلاش فیزیکی هم داشتم و در ضمن به کارم هم علاقه دارم و تا حدودی مهارتهایم رو هم بالاتر بردم .

    ونتیجه اتفاق افتاده و زندگی من تغییراتی کرده ولی به قول استاد خیلی کند و یواش که میشه بگی به خواستم نرسیدم .وخیلی از اون چیزهایی که من میخواستم رو هنوز بدست نیاوردم.

    2- چه افرادی رو میشناسی که با وجود تلاشهای کمتر به سادگی به همان خواسته رسیده اند و یا با وجود تلاشهای مشابه با شما خواسته آنها محقق شده؟

    یکی از دوستان هست که دقیقا خیلی کمتر از من تلاش میکنه و حتی اکثر روزها تا لنگ ظهر خواب هست ولی در زمان خیلی کمتری به همان خواسته ها رسیده

    دوست دیگری که حتی ما شغلمون هم یکی هست وتلاش های فیزیکی مون مشابه است تقریبا ولی تازه اون تو این وادی کار ذهنی هم که نیست.

    3- چه باورهای محدود کننده ای را میتوانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر میکنی با وجود این همه تلاش باز هم به آن خواسته هانرسی؟

    یکی باور فراوانی هست که البته دارم روش کار میکنم و یک فایل 13دقیقه ای با صدای خودم از جملات تاکیدی فراونی و احساس لیاقت و قیمت گرانترین لباسها و وسایل دیگر.که این رو 4ماه هست دارم تقریبا هر روز گوش میدم.

    فقط با صحبتهای استاد متوجه شدم من این باور محدود کننده رو هم دارم که اگر ثروتمند شوم مردم بگویند که دزدی و یا قاچاق کرده

    و میخواهم روی این باورم هم کار کنم.

    خدایا شکرت بابت این فایل زیبا

    و سپاسگذارم استاد جان بابت این فایل

    ان شاالله به زودی در مورد تغییراتی که به خاطر این فایل در زندگی ام ایجاد شده رو با شما به اشتراک میگذارم.

    خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  6. -
    مجید حمیدی گفته:
    مدت عضویت: 1548 روز

    سلام به استادعزیز و مریم گلی جان و دوستان گل. من مجیدم 29 سالمه. من اول خودمو مثال میزنم که فردی بودم کاملا استرسی و از لحظه مالی نسبت به الان خیلی ضعیف تر که ذهنیت کمبود زیاد داشتم چه مالی چه روابط چه امنیت و چه دیدم نسبت به آدمها. ولی تقریبا 1 سال بطور جدی شروع به کار کردن کردم روی خودم، با فایلهای رایگان. که بعدش یکم قوی تر شدم از لحاظ مالی هدایت شدم به قانون آفرینش. خیلی اوضاع بهتر شد از لحاظ روابط دیدم به آدمها دیدم به امنیتی که هست، دیدم به زندگی و این آرامشی که نسبت به قبل دارم..ریلکسه ریلکس نسبت به قبل خودم و دنبال بهتر شدنشنم.از قبل کار کردن روی خودم نگهبان بانکم. تا همین الان..ناراضی بودم از درامدم کم بود ولی هی یه حسی داشتم که مجید لیاقتت بیشتر چون تواناییت بیشتر. خلاصه وقتی روی خودم کار کردم اول نتایج روی خودم شخصیتم نمایان شد بعدش با قانون آفرینش و فایل های رایگان باورام نسبت به خدام عوض شد، ازش خواستم هی استاد میگه برو دنبال کار که علاقه داری فایل های صوتی و تصویری کلاب هوز گوش میدادم، گفتم نمیدونم چکار کنم کمکم کن کسب و کار شخصیمو راه بندازم که به چی علاقه دارم( نگهبان بانک بودنو بخاطر باورهای وام و بانک حقوق خوب میدن مزایا داره و راحتیو انتخاب کردم مو به موشو، حتی درآمدم خودم انتخاب کردم توی بانکم، ولی نمیدونستم تازه خدمتم تموم شده بود و قوانین نمیدونستم ولی الان که به عقب فکر میکنم میبینم قبلا ناخودآگاه یه جاهایی قوانین رعایت کردم همون چیزی که میخواستم گرفتم.) خلاصه بعد از درخواست کردنم و این باور در من ایجاد شده بود جوابمو میده ، وارد سایت شدم، پشت فرمون بودم(چون جوری شده بودم همه جا تو ار شرایطی فایل استاد گوش میدادم و نگاه میکردم حتی موقع خواب و رانندگی) آیتم مرا به سمت نشانه هایم هدایت کن زدم یکی از فایل های کلاب هوز اومد دوستان از نتایج میگفتم سومین نفر آقا پسر 18 ساله از قم بود که کلی تغییر کرده بود و گفت به لطف الله میخوام بیزینست قهوه خودمو راه اندازی کنم، یهو یجوری شدم گفتم آره خودشه دمتگرم من بهم گفته شده برم تو بیزینست قهوه..حالا چجوری و چکار کنم سرشرته نداشتم(فقط تجربه در حد خوردن قهوه تو خونه بود دستگاه خریده بودم قبل اینا برای خودم همه مدل قهوه درست میکردم و از زدنش برای خودم لذت میبردم) خلاصه یاد گرفته بودم کاری به چجوری نداشته باشم گفتم هدایت میشم برم دنبالش،2 و 3 جا پرسو جو کردم اونایی که بودن تواین کار، راهنماییم کردن ولی غر هم میزدن به همسرم میگفتم اینارو ولش کن اینا اهل غرن اینا بامن نیستن، یکیشون که مشتری شعبمون بود دیدم من اینو دیده بودم ولی قبلا صحبت ازین که تاجر قهوه هست نکرده بود، روزی بود که تو شعبه ایرپاد تو گوشم فایل شمارو گوش میدادم و مینوشتم(عادت دارم گوش میدم بنویسم) کارش به حدی طول کشید هی هم با کاربر باشه راجع به قهوه و وارد کردنش با صدای بلند داشت صبحبت میکرد ته یهو با اینکه داشتم فایل گوش میدادم من بشنوم و شنیدم، تاشنیدم قهوه وارد میکنه دقیقا همونجا کارش تموم شد داشت میرفت بیرون رفتم پیشش گفتم راهنماییم کنید این کار و صنعت و تجارت قهوه رو دوست دارم،میخوام استارت بزنم گفت معرفیت میکنم به رستری ها بار بگیر پخش کن ولی برو 15 تا کافه بگو دارم ببین میخرن یا میگن نه از کسی میگیریم.

    به همسرم گفتم این هدایت منه باید 15تا کافه برم گفت اگر بگن قیمت اگر بگن چی داری چی میگی بهشون گفتم نمیدونم باید برم خلاصه 2 هفته زمان برد اوایلش سختم بود میرفتم میگفتم پخش قهوه دارم، دون خوب دارم و خلاصه از تجربه 7سال ویزیتوری قبل خدمتم استفاده میکردم ویزیتشون کردم چون پخش نداشتم یجوری بود داشتم دروغ میگفتم دوست نداشتم، هدایتی که داستان جدا داره با یه بنده خدای دیگه آشنا شدم از طریق دیدن یه استوری بوتیک لباس که داشت ازیه ماشین 206 که پشتش قهوه سرو میکرد گفتم خانم هدایتم اینه از کافه پشت ماشینمون شروع کنم رفتم هدایتی پیش کسی تو4راه سیروس راهنماییم کرد اولش گفتم میخوام تاجر قهوه شم هم تجارت دوست دارم(از بچگی کاسبی انجام دادم دوست داشتم که خودش یه داستان جدا که چکارهایی کردم، ولی رفته بود پی کارمندی)هم قهوه رو علاقه دارم بهش و خرید فروش راهنماییم کن، استاد این آدم عین من شروع کرده بود اول، شرایط منو داشت جوون تریاش، و جالب بود نمیدونم شاگرد شما بوده از فایلا استفاده میکرد نمیدونم ولی حرفاش حرفای شما بود یه آقا 53 ساله، دیدش حرفش کاراش داشت از قوانین استفاده میکرد حالم تو نغازش عالی بود هر وقت حرف میزد حس جفتمون عالی بود، خلاصه سر راه من اومد و از 4کیلو میکس قهوه مختلف خریدم ازش با نمونه رفتم 2باره ادامه اون 15 تا کافه گفتم خانم 15تا کافه رو باید برم قدم بعدی گفته میشه دیگه با نمونه قهوه که خریدم بود بسته های کوچیک رفتم پیششون استقبال میکردن، 15 تا تموم شد هدایت شدم سمت کافه زدن خلاصه از همون آقا 53 ساله که تجهیزات کافه کار اصلیش بود، یه دستگاه به دلم نشست 73 تومن، منم اونموقع سرمایه نداشتم حقوقمم به پس اندازی نمیرسید 7تومن میگرفتم (سال1401) بخاطر باور غلط دور خودم قسط وام و وام های خونگی بستم حقوقم میموند 600تومن. خلاصه همسر گفت طلا، منم میگفتم استاد میگه چیزی نباید بفروشی چیز دیگه بدست بیاری خیلی مقاومت کردم نفروشیم، کسی هم از جفت خانواده ها کمک نکردن با اینکه داشتن و البته رو ننداختم( نه ازینکه روم نشه ازینکه میگفتنوخوا جورش میکنه)ولی تو ذهنم میومد کمکت نکردن خانوادت و خانومم گفت آقای مهدوی ما خودمونیم و خودمون. بهمون گفت: من تو زندگیم رسیدم هر چقدر تنهاتر باشید رو کسی حساب نکنید خدا راحتر میده، مطمئن باشید موفقید.خلاصه طلاهارو فروختیم یه دستگاه به دلم افتاده بگیرم ولی میگفتم 73 تومن گرون بزار برم جاهای دیگه هر جای بازار بگی زارو رو کردم حتی ارزونتر از اون دستگاه که به دلم بود هر پیجی بگی رفتم ولی ته تهش ختم میشدم پیش آقا مهدوی گفتم همسر این مال ماست خلاصه دستگاه داد 63 تومن 10 تومن تخفیف، انقدر رفته بودیم اومده بودیم خودشم فهمیده بود هرجا میفرتیم روانه میشدیم پیش خودش(هم فرکانسم بود) خلاصه استارت کافه رو زدم با مخالفتای دیگران و خانواده که نمیتونی و لا اقل برو یه مغازه بهتر بزرگتر که دربیاری،(یه زیر پله 9متری گرفتم که خودش باز هم داستان جدا داره از هدایتم سمت این زیر پله) 9 اردیبهشت 1402 زدم، خداروشکر از در و دیوار واسم میاد اهالی اونجا ازم تشکر میکنن که لطف کردین اینجا کافه زدین واقعا این محل نیاز داشت به کافه( بار های بار افراد مختلف با همین جمله ازم تشکر کردن که اونجا کافه زدم) جالبه کافه رو زدم هفته بعدش تو بانک درآمدم بیشتر شد،(جدا از افزایش سالانه حقوق کارگران) اصلا این کار تو این مجموعه اونم به اون مبلغ قفل بود، به خانومم گفتم بخاطر منه ها..خلاصه اوضاع روز به روز داره از هرجهت بهترو عالیتر میشه. قانون آفرینشو تا جلسه 6 پله پله براحتی خریدم ولی الان که درامد بانک هم بیشتر شده با درامد شغل اولم هرکاری میکنم نمیشه بخرم جلسه هفتم نمیدونم چرااا!

    ناگفته نماند میخوام از بانک بیام بیرون ولی میدونم شرایطی درست میکنه بدون تلاش فیزیکی من با عزت میارتم بیرون، و منتظر اون لحظه که تمام تمرکزم و انرژیم رو بزارم رو علاقم.. اینم ناگفته نماند برج 9 1401 نوشتم تو دفتر خواسته سپاسگزارم که شغل مورد علاقم راه انداختم. و اینم بگم مو به مو تواین مسیر اهدافم مشخص کردم هدفم فقط یه کافه نیست، خیلی عالیتر ازینه.. و اینا از تغییر باورهام نسبت به خدای هادیم روابطم دیدم به امنیت و بنده هاش که هوای هم رو داریم و از دیدن موفقیت هم خوشحال میشمیم و همه چی روبه پیشرفت همه چی.

    نمونه مثال دیگه پسر عمم که روزی پول نداشت اومد پیشم که تو چجوری داری زندگی میکنی من پول یه بستنی ندارم و هم سن منه و اوشون زودتر از من به اهدافش رسید و به لطف الله در ثروت از زندگیش لذت میبره. و هیچ وقت ازش نپرسیدم چجوری چی شد یهو ازین رو به اون رو شد، که دقیقا وقتی کافه رو زدم یه کسی دیگه که اومده بود تبریک بگه بهم واسه کافه، (میخواست مثال بزنه نه برو میدونم توام موفق میشی پسر عمتم اینجوری بود اینجوری شد) فهمیدم خواسته یا ناخواسته از قوانین و تغییر باورهاش استفاده کرده و نتیجه داده.

    حالا یه سوال استاد، میشه بگین چه رابطه ای بین فعالیت فیزیکی و روزقی که برات اساسی میاد هست مثل (ورزش یا روزانه 1 ساعت دویدن یا پیاده روی یا حتی روزانه تو خونه پینگ پنگ بازی کردن ) مثل شما مثل پسر عمم مثل 2تا استاد دیگه در همین حوزه مثل افراد موفق و ثروتمند دیگه که میبینم و حتی خودم که همه صبح ها و سحرگاه بیدارن و یا در طول روز ورزش میکنن. رابطه ای بین این 2هست؟؟؟ جواب اینو بدین ممنونم.

    سپاسگزارم از پروردگارم که عالیترین ها همیشه و همیشه و همیشه برای ماست که فرکانسمون عالی عالیه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  7. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1737 روز

    با نام و یاد پروردگارم که هوالعزیز و الرحیم است

    باسلام و درود بی پایان خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته نازنینم و تمام دوستان مهربانم

    استاد عزیزم برای خرید دوره ی ارزشمند کشف قوانین زندگی شوق فراوانی دارم واین شوق از روزهای پایانی سال که هدایت شدم به فایل برنامه نویس زندگی خودت باش شروع شد و با خوندن تجربیات دوستانی که این دوره رو خریدن به اوج رسیده و این مدت که در حال بروز رسانی این دوره هستید مرتب و به صورت هدایتی فایلهایی رو گوش میدم که در آنها به دوره کشف قوانین اشاره میکنید و مطمئنم خداوند توفیق تهیه این دوره رو بهم میده

    استاد عزیزم خداوند رو به خاطر وجود ارزشمند شما و خانم شایسته نازنین و وجود این سایت و دوستان حاضر در آن بی نهایت سپاسگزارم

    و اما پاسخ به سوالات شما

    من از زمانی که دیپلم گرفتم می خوام بنویسم تا همین امروز

    اولین هدفی که یادم میاد قبولی در رشته دبیری شیمی دانشگاه اهواز بود

    حالا چرا ؟ چون همیشه شیمی برام سخت بود سال چهارم قبل از کنکور کلاس دبیری رفتم که فوق العاده درس میداد و من متوجه شدم شیمی رو خیلی خوب می فهمم

    از دبیری هم خوشم میومد یعنی من از بچگی عادت داشتم به همکلاسی هام درس میدادم و رفع اشکال میکردم یعنی یه جورایی همکار معلمای خودم بودم گاهی نمرات امتحانی بچه هایی که درسشون میدادم از من بیشتر میشد خخخخخ

    چرا حالا اهواز ؟

    یه همسایه داشتیم ماشین سنگین داشتن و مرتب دم عید خانواده رو میبرد سفر به اهواز و وقتی برمی گشتن اونقدر از سرسبزی و زیباییهاش تعریف میکرد که آب دهنمون راه می افتاد خخخ

    و اینطور شد که من دبیری شیمی اهواز قبول شدم

    دومین هدفم ازدواج با فردی از فامیل بود

    ( البته به خاطر باور تعصب که طایفه خودم از همه بهتره بود و الان خدا رو شکر این تعصب رو ندارم )

    و این اتفاق افتاد و خدا رو شکر زندگی خوبی داشتم ولی ایرادهای بزرگی در وجودم بود که باعث تنش بین روابط خودم و همسرم شده بود و با وجود اینکه خیلی ها فکر میکردن من خیلی خوشبختم ولی خودم این احساس رو نداشتم و همیشه این نیاز رو در وجودم حس میکردم که چکار کنم زندگی ام اونطور که دیگران فکر میکنند بشه و خودم هم احساسش کنم و لذت ببرم و این هدف به لطف الله مهربان با عضویت در سایت الهی شما محقق شد و الان رابطه من و همسرم خیلی زیباتر از اون چیزیه که دیگران فکر میکنن

    سومین هدف :

    خرید زمین درهمان سال اول ازدواج مان بود که اصلا به پولش فکر نمیکردم و فقط میگفتم خدایا ازت می خوام یه زمین خوبی نصیبمون کنی تا خونمون رو توش بسازیم و بعد از دو ماه زمین خریدیم و دو سال بعد رفتیم تو خونمون

    چهارمین هدف :

    با همسرم در مورد ماشین حرف میزدم و تصمیم گرفتیم برای خرید ماشین پول پس انداز کنیم دقیقا نصف پول یه رنو رو پس انداز کرده بودیم که آموزش و پرورش اعلام کرد ماشین قسطی آورده و ما هم ثبت نام کردیم و همون مبلغ پس انداز ی که ما داشتیم کافی بود و بقیه اش بصورت قسطی از حقوق کم میشد

    پنجمین هدف :

    خونمون رو جوری ساخته بودیم که به راحتی میشد طبقه دوم روش بسازی و تصمیم گرفتیم که اینکار رو انجام بدیم

    دوسال بعد خونه به آسانی هر چه تمامتر ساخته شد و الان مستاجر داریم

    هدف ششم :

    تصمیم داشتیم به خدا بگیم مستاجر رو خودش برامون انتخاب کنه تا از هیچ نظر اذیت نشیم و خداوند مهربان تا حالا بهترین مستاجرها رو برامون فرستاده

    هدف هفتم :

    وزارت آموزش و پرورش یه برنامه برا فرستادن معلم به کشورهای خارجی داره برای تدریس در مدارس ایرانی خارج از کشور و من به شدت آرزو داشتم که قبول بشیم و بعد از سه بار رد شدن بالاخره قبول شدم و البته از تجسم خیلی استفاده میکردم و همیشه خودم و خانواده ام رو در حال خداحافظی با اقوام و نشستن تو هواپیما تصور میکردم

    هدف هشتم :

    وقتی از خارج برگشتیم دوست داشتم خونه رو از بیخ و بن نوسازی کنیم و همیشه اونجوری که دوست داشتم بشه رو تجسم میکردم و این اتفاق هم افتاد

    هدف نهم :

    آرامش واقعی

    نداشتن حس حسادت

    هماهنگ شدن با همسرم در تصمیم گیریها و ارزش بیشتر قائل شدن برای نظراتشون

    افزایش اعتماد به نفس

    چگونگی پیدا کردن راه و چاه زندگی

    چگونگی بدست آوردن خوشبختی واقعی

    به نظر مردم اهمیت ندادن

    زندگی کردن به سبک شخصی

    آزادی پوشش طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب

    لذت بردن از وجود خودم و خانواده ی خودم بیشتر از لذت بردن با دیگران

    اینها همه جزو نیازهایم بود که اغلب بهشون فکر میکردم و با آشنا شدن با استاد عزیزم محقق شد خدا روشکر

    قبلا هیچ علاقه ای به تفریحات تنهایی نداشتم الان هیچ علاقه ای به تفریحات با دیگران ندارم چون با افزایش آگاهیهام دیگه نمیتونم طرز فکرو طرز گفتگوهای وحشتناکشون رو تحمل کنم

    هدف دهم :

    راه اندازی کسب و کار شخصی

    که با آموزه های استاد بدون قرض و وام شهریور پارسال محقق شد و ما فقط یک سوم پول مورد نظرمون رو تونستیم پس انداز کنیم و دو سومش رو در عرض یک ماه معجزه وار خدا برامون جور کرد و مغازه مون رو راه اندازی کردیم

    هدف یازدهم :

    خرید دستگاه آب تصفیه کن و کباب پز شبیه کباب پزی که استاد چند وقت پیش آنباکسینگ کردند و هردو تا رو به آسانی هر چه تمام خریدم و تا الان کبابهای فوق العاده ای رو نوش جان کردیم

    هدف دوازدهم :

    خرید ماشین دنده اتومات صفر البته فعلا ایرانی اش

    من و همسرم با هم قرار گذاشتیم برای این هدف هم پول پس انداز کنیم مقدار ناچیزی پول جمع کردیم یه دفعه از جایی که البته انتظارش رو داشتم صد میلیون پول بدستم رسید و ما به راحتی تونستیم در قرعه کشی ثبت نام کنیم و فعلا قرعه کشی انجام نشده و همیشه تو ذهنم این کد رو میسازم که انشالله وضع مالی ام اونقدر خوب میشه که نیازی به شرکت در قرعه کشی ندارم و مستقیم میرم اتو گالری ها و هر ماشینی دلم خواست رو نقد و یکجا می خرم به امید خدا

    و البته سالهاست که این کد رو در ذهنم و در گفتگوهام تکرار میکنم که من هرچی بخرم نقد می خرم و خدا روشکر همین جور هم شده

    هدف سیزدهم :

    تناسب اندام که به لطف خدا و آموزه های استاد هم این مشکل اضافه وزن حل شده و 25 کیلو به راحتی وزن کم کردم و خیلی جوانتر شدم

    هدف چهاردهم :

    یادگیری مهارت رانندگی که البته 14 سال پیش محقق شد یعنی همینکه تصمیم گرفتم رفتم ثبت نام کردم آیین نامه رو قبول شدم با دو غلط و امتحان شهر هم بار دوم قبول شدم و بعد از چند ماه یه پراید خریدم

    هدف پانزدهم :

    خرید دوره های استاد که مثل آب خوردن به کمک پسرم که عضو سایته داریم می خریم

    هدف شانزدهم :

    پسرم ریزش موی شدید داشت دکتر هم بردیمش و داروهای مختلفی مصرف و تزریق کرد تا حدودی خوب بود و کنترل شد ولی متوجه شدیم که همینکه داروها رو نمیخوره ریزش شروع میشه یعنی یه جورایی باید همیشه دارو مصرف میکرد

    که این موضوع مورد رضایت مون نبود از آموزه های استاد یاد گرفتم که از خداوند طلب راه حلی آسون کنم برا پسرم خدا شاهده روز بعدش همینکه از خواب بیدار شدم یه حسی بهم گفت برو از فلان مغازه سیرابی گوساله براش بخر

    من هم از رختخواب بلند شدم و بعد یک ساعتی به پسرم گفتم می خوام برم برات سیرابی بخرم گفت برا چی گفتم بهم الهام شده برا موهات

    گفت مامان جدی میگی ؟ آخه من دیشب برا موهام از خدا کمک خواستم وقتی پسرم اینو گفت خیلی منقلب شدم

    و گفتم خدایا واقعا اگر این یک الهام بوده از طرف تو پس باید سیرابی تازه نصیبم کنی و رفت و آمدم هم خیلی طول نکشه

    و رفت و برگشتم اونقدر سریع بود که پسرم باور نمیکرد کمتر از نیم ساعت رفتم وسط شهر و برگشتم هیچ خبری از ترافیک نبود و جالبه تو تاکسی هم فقط من مسافر بودم و مغازه دار ه هم بهم گفت خانم شانس آوردی همین الان سیرابی تازه برامون اومده و یک ماه کامل پسرم صبحانه اش سیرابی آب پز بود و مشکل ریزش مو هاش کاملا حل شده بدون خوردن داروی خاصی

    نمیدونم واقعا چی بگم به جز اینکه بگم

    خدایا سپاس بی انتهای مرا بپذیر

    و اما هدف هفده هم :

    خرید خونه ی بزرگتر که مغازه هم داشته باشه تا بتونیم کسب و کارمون رو توش به راحتی ادامه بدیم و حسابی پول بسازیم که این تصمیم دیشب همسرم بود که با من در میان گذاشت و برای این مورد هم با توکل به خداوند وهاب پس انداز کردن رو از همین ماه شروع می کنیم و فکر خداوند رو هم خوب خوندیم کافیه شروع کنیم مقدار اندکی که پس انداز میکنیم بقیه اش رو یکجا از جاییکه به فکرمون نمیرسه برامون جور میکنه

    استاد عزیزم ، خانم شایسته نازنین و دوستان مهربانم همواره دلتون شاد تنتون سالم و عمرتون دراز و با عزت و با برکت باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  8. -
    محمد رضا اسدی گفته:
    مدت عضویت: 1527 روز

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستانی که دارن کامنت من رو.میخونن ….خیلی خوشحالم که اینجام.

    استاد دقیقا دارید منو میگید توی این فایل

    یعنی هر ثاینه از این فایل رو که.گوش میکردم هی با خودم میگفتم عه نگاه کن منو داره میگه ها دقیقا خودمو داره میگه

    وقتی که سوال ها رو گفتید و توضیح دادید در مورد هر کدوم ، سریعا یه خواسته اومد توی ذهنم و بعد ش باز هم همراه با سوال دوم و سوال سوم جواب های اونا هم اومد بالا یعنی اومد توی ذهنم که جریان چیه حالا بذارید سوال ها رو بنویسم و دونه دونه بگم براتون که ماجرای من چیه :

    سوال 1: چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟

    _خواسته ای که بعد از پرسیدن این سوال از خودم اومد توی ذهنم این بود: “”تلاش برای خریدن ماشین مورد علاقه م””

    میدونم این خواسته خیلی از شما همکلاسی هام هست خب پس بزارید بگم براتون :

    من این خواسته رو داشتم و اون زمانی که این خواسته در من شکل گرفت اشنایی خیلی جزیی با قانون داشتم خیلی خیلی کم بعد از چند ماه به یک شغلی هدایت شدم بازاریابی شبکه ای و…که همه اشنایی دارید….شروع کردم به اموزش دیدن و مهارت کسب کردم و شدم جزو بهترین فروشنده های روز …هفته و ماه و درامد کسب کردم و این خواسته ی ماشین خریدن هم مدام توی ذهنم بود و عکسهاش رو میدیدم و در موردش با هم اطرافیان و.خانواده حرف میزدم با دوستام و با همکارهام به طوری که همه هم تیمی هام در شغل میدونستن خواسته من چیه و بعد براش تلاش کردم شبانه روز تلاش کردم فروشم رو بردم بالا تیم درست کردم و حتی شبها دنبال مشتری خارجی میگشتم و یادمه چند تا مشتری یورویی و دلاری هم داشتم حامیان من در شغلم خیلی تشویقم میکردن میگفتن تو خیلی استعداد داری و تو حتما میتونی موفق بشی الگو هایی رو میدیدم که توی اون شغل تونستن ماشین مورد علاقه شون رو بخرن و ….خلاصه هر کاری که بلد بودم و حامیانم یادم دادن انجام دادم اما هر کاری کردم نشد که نشد اصلا درامد من به صورت متوسط در ماه از دو میلیون تومن بالا نمی‌اومد که نمی اومد خودمو بیچاره میکردم نمیخوابیدم از صبح تا شب مشاوره میدادم دنبال تبلیغ بودم دنبال پیج گردانی بودم فکر میکردم اگه همه اینکار ها رو انجام بدم و سخت تلاش کنم به خواسته هام میرسم ولی درامدم توی یک ماه 8 تومن میشد ولی دوماه بعدش فقط یک میلیون بود یا کمتر که به صورت متوسط روی هم دو میلیون بود شب و روز به خدا میگفتم اینهمه آدم ماشین خریدن اونا چیکار کردن مگه من اینهمه کار میکنم نمیشه که نمیشه واقعا برام جای سوال بود چرا درامدم بیشتر نمیشه با اینکه هر ماه بیشتر از ماه قبلی کار میکردم و برنامه داشتم و حتی مشتری هام راضی بودن یه خانمی داشتم خیلی ببخشید بعد از 18 سال تحمل کردن بیماری یبوست با دوماه یبوستش درمان شده بود و خیلی تشکر میکرد و شوهرش یکبار برام ویس فرستاد گفت نمیدونم چطور از شما تشکر کنم شما فرشته نجات شدی و این حرفا اما من باز هم به خواسته م نرسیدم تا اینکه به نامیدی مطلق رسیدم و از اون شغل خارج شدم البته زیاد قانون رو هم بلد نبودم که گفتم خدمتتون

    سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده)

    _چشم با جزئیات توضیح میدم………

    اره بخدا استاد من هی اینا رو میدیدم میگفتم بابا پس چرا اینا راحت ماشین خریدن من نتونستم بخرم واقعا درد داشت فشار می‌اومد بهم که چراااااااا

    دوتا دوست صمیمی داشتم همزمان که من رفتم توی شغل بازاریابی اونا هم یک پیج زدن و شروع کردن به کار من یک سال کار کردم گوشی م رو عوض کردم که خداروشاکرم بابت این موضوع چون دوران نوجوانی ارزو داشتم یه گوشی خوب داشته باشم و تونستم بلاخره بخرمش و خیلی خوشحال شدم و هستم خداروشکر اما اون دوتا دوستم نه تنها گوشی بهتری از من خریدن بلکه بعد از یک سال و نیم کارکردن اونم خیلی راحت تر از من منی که شبم رو به صبحم و صبحم رو به شبم دوخته بودم و اونایی که من همیشه روبروی کبابی و رستوران و کافه میدیدم شون و خودم که یه وقتایی صبحانه نمیخوردم ناهارم عصر بود و شامم ساعت 11 شب !! باور کنید یه وقتایی اینجوری میشد ادامه حرفم:

    بلکه بعد از یکسال و نیم کار کردن هر دوتا شون ماشین خریدن !!!!

    من اینو که فهمیدم براشون ارزوی شادی کردم و خوشحال شدم اما وقتی که دیدم نیم ساعت فقط گریه کردم صورتم خیس خیس شد اره استاد نتونستم احساس خودم رو خوب نگه دارم اون روز ها میدونستم برای موفقیت هر کسی باید خوشحال شد فقط هم اینو میدونستم اما من حسابی بهم ریختم نامید شدم همیشه این سوال توی سر من بود جلوی چشمم بود در گوشم بود که

    چراااا خدایا چرااا من باید چیکار میکردم که نکردم ؟ توروخدا جوابم رو بده قول میدم اون کار رو هم بکنم…..

    باور دوستام این بود که فقط از راه نادرست میشه پولدار شد و.رفتن توی کار نادرست و همونم شد

    اما من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم وارد کار اونا بشم البته اوایل که نمیدونستم نادرسته بهشون ملحق شدم اما وقتی فهمیدم جریان جیه دیگه نرفتم و دوست داشتم از راه درست به خواسته هام برسم و ثروتمند بشم اما چه کنم جیکار کنم که باور های مذهبی منو چسبونده بودن به زمین و منم از همه جیز بی خبر !!!!

    حتی یادمه همکار های خودم توی بازاریابی بودن که حتی دیرتر از من شروع کرده بودن و ماشین خریدن و حتی تیم هم نداشتن منم هی اونا رو نگاه میکردم هی حسرت میخوردم که چرا برای این شد برای من نشد ……

    سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟

    فکر کنم جواب این روز توی جواب سوال اول و دوم یک اشاره ای کردم میدونم استاد و بچه های سایت فهمیدن چرا نشد ….

    من بلند گو گرفته بودم دستم همه جا جار زده بودم من میخوام فلان ماشینو بخرم ..

    عکسش رو بزرگ زده بودم به دیوار بزارید بگم چی میخواستم یه پژو 206 سفید عین خواسته ی خودتون استاد فقط من به این فکر نبودم کسی برام بخره با تمام وجود میگفتم اگه بابام هم خرید برام قبول نمیکنم من باید من باااااااید خودم بخرم

    و بعد هر کسی می‌اومد توی اتاقم میدید و میگفت چقدر خوب و انشا الله بهش میرسی و از این حرفا

    باور محدود کننده مذهبی در مورد پول و ثروت و رابطه ی دوری از خدا و پولدار بودن و ثروتمند بودن و هر چی پول کمتری داشته باشی راحت تری و نمیدونم زکات نمیخواد بدی و ثروتمندان ادم های خبیث و دزد و کثیفی هستن و کلاهبردارن و فقیر باشی و کم داشته باشی و حلال باشه بهتره از اونو و نمیدونم فقیر خوشحال بهتره یا ثروتمند بیمار یا ناراحت که زندگی ش پر از مشکله بعد جالب اینجاست ما آرزوی یه دوش حمام خوب داشتیم( دیگه شما تا اخرش برو) ما خوشحال بودیم و مشکل نداشتیم هر چی مشکل و بدبختی بود مال ثروتمندا بود!!!!!!!

    و پول چرک کف دسته و ارزش نداره مال دنیاست مهم اخرته نمیدونم دنیا زندان مومن هست و اگر با خدا باشی باید توی دنیا زجربکشی تا پاک بشی و خدا بعدش بگه افرین من توی دنیا دهنت رو آسفالت کردم میخواستم ببینم صدات در میاد یا نه صدات در می‌اومد میفرستادم جهنم بیچاره ت میکردم ولی دیدم تو پسر خوبی بود صدات در نیومد به خاطر همین بیا بفرما برو بهشت حال کن واسه خودت ( یکی نیست بگه خدا مگه مریض روانی هست که اینجوری کنه آخه اصلا مگه خدا آدمه ؟ مگه احساس داره ؟)

    و خلاصه استاد عزیزم این باور ها و اونکاری که کرده بودم موجب شده هنوز به خواستم نرسم اما خبر خوب این بود که وقتی نامید شدم و از شغلم اومدم بیرون خداوند طبق خواسته ی خودم هدایتم کرد به قوانین جذب و سایت استاد عباسمنش و تلگرام استاد و من وقتی فایل های شما رو شنیدم گفتم یافتم یافتم!!!

    از اونجا شروع شد تا اینجا من دارم.کم کم روی باور هام کار میکنم کم کم اروم اروم دارم باور میکنم قوانین رو و خبر خوبتر اینکه بعد از گوش دادن فایل ها به صورت مداوم و پرسیدن این سوال از خودم که رسالت من چیه شغلم چیه شغلی که عاشقش باشم از خودم پرسیدم خودتون گفتید از خودت بپرس اینقدر بپرس تا بهت گفته بشه یه روز توی سایت زدم روی نشانه ی من و باورتون نمیشه باورت میشه استاد میدونم باورت میشه من باورم نمیشد!! فایل نتایج دوستان بود فکر کنم نتیجه منصوره ی عزیز استاد برگشت گفت من علاقه داشتم به نقاشی و رفتم سراغش و اموزش دیدم و کار کردم بهترین شدم توی شهرم اصفهان ( من هم.توی استان اصفهان هستم ) و همین که اینا رو شنیدم ذهنم یهو باز شد رفتم به دوران کودکی و از 7 تا 13 سالگی دیدم که وای خدای من همه منو به خاطر نقاشی هام تحسین میکردن من شده بود ساعتها نقاشی بشکم طرح سیاه قلم بزنم بدنم درد بگیره اما نفهمم وقتی به خودم بیام در سن 13 سالگی که ببینم چند ساعت گذشته همه خوابیدن حتی نفهمیده بودم که اونا خوابیدن و چایی م.سرد شده بود و کتفم و انگشتم و کمرم حسابی درد گرفته من اصلا نفهمیدم باورتون میشه استاد؟؟ میدونم که باورتون میشه و همه این خاطره ها که انگار سالها بود از یاد برده بودم یادم افتاد و خداروشکر فهمیدم و فهمیدم و الان میخوام روی دوره 12 قدم کار کنم و همراه با اون کارم رو شروع کنم کاری که عاشقشم و دارم اموزش میبینیم استاد جان عاشقتم همینطور از مریم جان عزیزم هم ممنونم دوستتون دارم …و شما بچه های سایت شما رو هم دوست دارم مرسی که هستید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  9. -
    مسعود نوریان گفته:
    مدت عضویت: 2386 روز

    با سلام خدمت استاد جان و همه کسایی که اینجا بدنبال تغییر و رشد هستند.

    امروز میخوام برای خودم و اینجا یه ردپا بزارم و یه تعهد که من تسلیمم و راضی

    قصه از این قراره که دیگه یه روزی از فرط خستگی و تلاش رو کردم به خودش و گفتم دیگه باید چی رو یاد بگیرم؟

    گفتم اینکار رو که کردم

    اونم که انجام دادم

    دیگه چیکار کنم؟

    گفت قشنگ خسته شدی؟

    گفتم اره

    گفت آماده ای؟

    گفتم آماده چی؟

    گفت سکوت

    گفت کاری نکردن

    گفت لذت بردن

    گفت راضی شدن

    گفت ثروت

    گفت رحمت

    گفت دریای بی انتها

    گفت و گفت و گفت

    گفتم( اینجا به تِپه تِپه افتادم) اینا همونایی بود که من میخواستم.

    پس چرا نشد؟

    گفت چون نزاشتی

    کی نزاشت؟ من؟

    گفت آره

    رفتم بگم که گفت:

    دیگه هیسسسسس

    از اینجاش رو مسعود خوب گوش کن نه یکبار نه 10 بار نه 100 بار تا آخر عمرت گوش کن.

    گفت ببین پسر خوب چیزهایی که الان میگم رو خوب گوش‌کن.

    اول باید چندتا چیز رو بفهمی

    1- باید در نقطه نمیدونم قرار بگیری

    یعنی چی؟

    یعنی اینکه انقدر روی خودت حساب نکنی و فک نکنی که من الان کسی شدم

    من الان خیلی میفهمم

    میتونم خودم تصمیم بگیرم

    من دارم روی قانون کار میکنم

    این حرفها رو از خودت بکش بیرون و بگو من نمیدونم

    و این مرحله ای که بگی نمیدونم تو درجات بالایی از آگاهی قرار داره

    و یه چیز رو بدون که:

    آگاه کامل منم

    دانای کامل منم

    اول منم

    آخر منم

    وسط منم

    همه جا منم

    و این رو بدون که وقتی به درک این دوتا موضوع رسیدی میرسی به جایی که شبیه یه بچه کلاس اول اومدی و نشستی تو کلاسی که استادش منم.

    و اقرار داری به اینکه چیزی نمیدونم و همه چیز رو من میدونم.

    وقتی با این دیدگاه وارد این کلاس شدی دیگه خیلی از کارها انجام شدست . و باید یه چیز خیلی مهم و پایه ای رو توی این کلاس یاد بگیری .

    چیه؟

    اینکه یاد بگیر فقط باید درخواست کنی.

    مثلا درخواست کن که من میخوام غنی و ثروتمند باشم

    مثلا درخواست کن که من ماشین BMW X4 میخوام

    مثلا درخواست کن که حساب میلیاردی میخوام

    فقط تا اینجاش پیش برو و نه بیشتر

    مثل کسایی که هنوز نفهمیدن نباش که بخوای تو کار استاد دخالت کنی.

    چه دخالتی؟

    مثلا به من استاد بیای بگی من میخوام ثروتمند بشم از این طریق، مثلا من میخوام ثروتمند بشم با فروش n مقدار از این محصول و بیای واسه خودت حساب و کتاب کنی و دو دو تا چهارت کنی و بگی‌ من اینطور میخوام ثروتمند بشم. به این میگن دخالت که ضررش باز برای خودته چون کار خودت رو سخت میکنی و دست من استاد رو میبندی و با اون ذهن محدودت نمیتونی خلقش کنی.

    پس وقتی درخواست دادم باید چیکار کنم؟

    وقتی درخواست دادی بشین تو کلاس و خوب گوش کن که بهت چی میگم و به همونا عمل کن. چون چیزهایی که من میدونم رو تو یک در میلیارد میلیارد میلیارد میلیاردش رو نه تو میدونی، نه تو میفهمی، نه درک میکنی.

    اینجا یه مثال میزنم از اتفاقی که برای خودم افتاد. بعد از درک اینکه من نمیدونم و تو آگاهی

    من تو ذهنم این بود که مثلا من باید مثلا 1000تا مشتری داشته باشم که هر کدومشون 3 تن یا 4 تن برنج بخرند و هزاران راه دیگه تو ذهنم که چیدم باید انفاق بیافته تا من به اون ماشینه برسم.

    ولی بعد از پذیرش اینکه من نمیدونم و رها کردن اتفاقی که افتاد این بود که :

    البته خیلی زود

    1 نفر با من ارتباط گرفت که مقدار سفارشش 1000 تن بود و قیمت رو هم قبول کرد و چون برای صادرات بود 50 کیلو نمونه از من گرفت‌ برای پخش در کشور مقصد و نهایی کردن سفارش

    ببینید کار چقدر راحت تر شد بجای فروش به 1000 نفر با یک تلفن دقت کن مسعود با یک تلفن در مدت زمان خیلی کوتاه تر مسیری جدید رو برای تو باز کرد.

    یا یه مثال دیگه اینکه یکی از بزرگترین شرکتهای کشور که تو کشورهای خارجی هم فروش قوی‌داره بهم زنگ زدند و ازم یه محصول خواستند. شرکتی که میگم بزرگترین شرکت لبنی تو کشوره. من نه به کسی زنگ زدم، نه اصلا تو فکرم بود، شما اصلا تا شعاع چند کیلومتری این شرکت و کارخونجاتش نمیتونی بدون مجوز وارد بشی. ولی‌چی‌شد که این شرکت برای این محصول که هزاران فروشنده داره میاد و به من زنگ میزنه.

    و بخوام مثال بزنم خیلی زیاد میشه.

    خوب من چه کار عملی انجام دادم در این مدت کوتاه که این اتفاقات برام بیافته که خیلی از کسایی که تو صنعت برنج کار میکنند تو رویاشون هم نمیتونند تصور کنند این موضوعات رو و یا اینکه من با چه قدرتی میتونستم این اتفاقات رو رقم بزنم، با چه تبلیغاتی، با چه تولید محتوایی،

    البته اینو بگم که من حرکت کردم و تو مسیر خودم قدمهای خودم رو برداشتم و ننشستم تا یه اتفاقی بیافته من سعی کردم تا اونجا که میتونم و هدایت شدم حرکت کنم.

    همه کار من از زمانی‌شروع میشه که هدایتها رو دریافت میکنم و باید اون کارها رو انجام بدم. نه اینکه با‌ دخالت کردن تو کار استاد جهان فقط مسیرم رو سخت تر ، غیرقابل دسترس تر و دورتر کنم.

    رها کنم و اجازه بدم که هدایت بشم و به هدایتها عمل‌کنم که خیلی وقتها اصلا نیازی نیست اصلا ما قدمی برداریم و خودش میاد به سمت ما انقدر که راحت گیره این استاد جهان.

    فرمول کلی میشه این:

    1- رسیدن به درجه ای که بگی‌ من نمیدونم

    2- رسیدن به نقطه و آگاهی که بگی‌‌استاد جهان همه چی‌رو میدونه و آگاه و دانا و توانای کامل خودشه. رسیدن به این مرحله کار اسون تریه چون انقدر قدرتش از زمین و اسمون و همه چیز رو میتونیم ببینیم.

    3- یاد گرفتن اینکه فقط درخواستم رو بگم و بعدش اول زیپ دهنم و بعدش زیپ ذهنم رو ببندم که به چگونگی انجامش فکر‌کنم

    4- انجام دادن کارهایی که استاد جهان تو مسیر به ما میگه

    5- لحظه شکوهمند رسیدن به خواسته

    البته خیلی بیشتر دوست دارم بنویسم ولی میترسم تا صبح باید بشینم و حرفام تموم نشه

    من یه مثال دارم که میگم یوسف پیامبر با یک خواب شد عزیز مصر. پس برای خدا هیچ کاری سخت و نشد نداره.

    به امید روزی که هر کدوم بیام از خواسته های جدیدی که بهش رسیدیم با ایمان و توکل صحبت کنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2137 روز

      سلام آقا مسعود.

      شگفت انگیز نوشتین.

      سپاس گزارم.

      بی نهایت لذت بردم.

      نمیدونم چی شد یهویی کامنتِ شما اومد جلوی چشمم…

      تسلیم بودنتون اوایل کامنت کنجکاوترم کرد که چی نوشتین و بخونم و ادامه بدم…

      هر چی خوندم دیدم خدایا…

      این که پاسخِ سوالِ دیشبِ منه!!!

      امروز به خودمم پاسخ داد خدا، اما این کامنت در تکمیل باقیِ پاسخ ها هست…

      عجیبه و البته همزمانی…

      چند روز پیش که صحبت می‌کردم با خدا موقعِ نوشتن، دقیقا واسم مثال زد که یه کلاس درسی هست که معلمش منم (خدا)، تو سمانه، و یه عالمه بنده ی دیگه هم از شاگردای کلاس هستین…

      و مثال رو کامل برام باز کرد:

      گفت درس ها چیا هستن و تکالیف چیا هستن و من نوشتم…

      گفت چطوری نیمکتی که میشینی، جلوی کلاس میاد نزدیک معلم عزیزم خدا، یا چطوری میره عقب و عقب و عقبتر، کنار در خروجیِ کلاس و من نوشتم…

      گفت چطوری از کلاس بیرون میری (خودم بیرون میرم، خدا هیچ شاگردی رو بیرون نمیندازه) و وقتی از کلاس رفتی بیرون، چطوری برگردی تو کلاس و من نوشتم…

      همون موقع تو دلم بود کامنت بنویسم، اما جلو نیومدم…

      من خیلی به هدایت اعتقاد دارم…

      زمان درست نوشتن رو خودش بهم میگه…

      امروز دوباره یاد کلاس افتادم و گفتم سمانه نمینویسیش تو کامنتِ سایت؟

      جواب اومد نه، الان آماده نیستی!

      اول خودت یاد بگیر

      تحلیل کن

      درک کن

      متوجه شو

      حل و هضم کن

      بفهم

      تمرین کن با خودت

      عجله نکن

      هر وقت آماده شدی، خودم بهت میگم بنویسی، راحت باش…

      الان اومدم خوندم شما از کلاس و درس و استاد نوشتی چشم هام گرد شد…

      البته این طبیعیه

      درستش همینه

      مدارهای مشترک اعضای سایت این همزمانی هارو به وجود میاره…

      اما شما آماده بودی و نوشتی.

      من فقط مختصری نوشتم که به خودم بگم بله، هدایت اینه، تسلیمِ خدا بودن اینه سمانه خانم، سکوت کردن اینه سمانه خانم…

      سکوت کردن…

      سکوت کردن…

      چقدر من نیاز دارم سکوت کنم….

      سکوت کنم تا تمرکزم بیشتر و لیزری بیاد روی خودم فقط نه بقیه…

      که از بالای منبر بیام پایین…

      چند روزی هست دارم سکوت رو تمرین میکنم…

      خدا خودش کمکم کنه بهتر و بهتر شم…

      آروم تر شم…

      حالا چرا در مدارِ خوندن کامنت شما قرار گرفتم؟

      چون مدتیه دارم توجه میکنم به تمرینِ تسلیمِ خدا بودن

      به دریافتِ عمیق تر و لایه های درونی تر هدایت خدا تو زندگیم در ابعادِ وسیع تر…

      و چشم گفتن به هدایت.

      نپرسیدن و اعتماد کردن به خدا…

      و امشب برام شفاف شد که باید با صدای محکمتر بگم و بگم و بگم:

      سمانه تو نمیدونی خدا میدونه، سکوت کن.

      سمانه تو نمیدونی خدا میدونه، سکوت کن.

      سمانه تو نمیدونی خدا میدونه، سکوت کن.

      سمانه تو نمیدونی خدا میدونه، سکوت کن.

      دو روز پیش تو پیاده روی قلبا از خدا خواستم بهم بگه چه زمانی باید کامنت بنویسم، و اینکه چی بنویسم که برای رشد و بهبود خودم و دوستام مفید باشه.

      فکر کنم آقا حامد (امیری) اگه اسمشونو درست نوشته باشم، هم اینو درخواست کرد از خدا و من از ایشون یاد گرفتم.

      استاد هم تو یه فایلی گفتن موقع ضبط محصول، گاهی می‌شده که آگاهی ها نمیومده و چون باید زورکی تلاش میکردن تا صحبت کنن، ضبط رو قطع کردن و موکول کردن به زمانی که بجوشه از درونشون تا بعد صحبت کنن…

      این دو مثال دلیل و درخواست من برای نوشتن و خوندنِ کامنت، در زمان درست خودش بود و هست…

      21 خرداد هیچ کامنتی ننوشتم، چون تعهد داده بودم به خودم که حداقل روزی یک کامنت بخونم و بنویسم تو دلم یه جوری بود که انگار کم کاری کردی، نجوا داشت میومد حالمو خراب کنه که گفتم فرداش جبران میکنم…

      از طرفی دلم نمیخواد به قول استاد چیزی بنویسم که زورکی باشه، حس و قلبم توش نباشه…

      فکر میکنین چی شد؟

      22 خرداد با پاسخ به دوستان هدایت شدم به نوشتن، چون حس خوبی از کامنت دوستام داشتم، براشون پاسخ گذاشتم و تحسینشون کردم….

      الان به خودم اومدم دیدم 6 تا کامنت نوشتم…

      الان هم که بامداد 23 خرداده هدایت شدم به خوندن کامنت شما، آقا مسعود…

      اونم چه کامنتی…

      خب اینا تو چرخه ی هدایت خیلی منظم داره شکل میگیره و من تسلیمِ تسلیمِ تسلیمم…

      سپاس گزارم از چیدمان خدا

      از نظم خدا

      از آگاهی مطلق خدا…

      آقا مسعود لطفا اگه کامنتتون ادامه داره، و هدایت شدین به نوشتن، ادامه بدین…

      من تو کامنتهای خودم و بقیه بچه ها جوابِ سوالها و درخواست‌هامو پیدا میکنم…

      جوابِ سوالم که 21 خرداد شب پرسیده بودم از خدا، با فاصله ی زمانی رسید دستم: یه مرحله عصر 22 خرداد توسط خودم تو نوشته هام، دومی هم بامداد 23 خرداد…

      امروز خودمم نوشتم: صبر کن سمانه

      وقتی نسبت به سوالی باورهای سازگارشو داری جواب خیلی خیلی زود میاد.

      مثل صبح ها تو پیاده روی که هر روز هدایت میخوام کجا برم که قشنگ باشه، زمان پیاده رویم چقدر باشه و کلا مخلفاتِ پیاده روی پکیجِ عالی باشه، و بسیار سریع همه چیز رو دریافت میکنم، ذهنم خاموشه، تسلیمم، پاهام خودشون تسلیمن و به هدایت گوش میدن و حرکت میکن، منم چشمِ مطلقم …

      چون باورم تو این زمینه، اعتماد به خداونده.

      اما هست سوال هایی یا درخواستهایی که هنوز باور و اعتمادم به خوبیِ جاهای دیگه به خدا شکل نگرفته و ضعیف عمل میکنم توش مثل باور ثروت که این چند روز کاملا توی مخم راه میرفت و کلافه بودم از دستش…

      برای همین جوابهای سوالم هم با تاخیر رسید دستم، البته نه اونقدر طولانی …

      خدا رو شکر فرداش هدایتها اومد…

      و بعد خدا وکیلی آروم شدم…

      نوشتم و آروم شدم…

      کامنت شما هم تکمیلش کرد…

      متوجه شدم باگم، من میدونم میدونم بوده…

      باید این ستونِ مزخرفِ من میدونم من میدونم رو بشکنم…

      از همین لحظه

      نه فردا صبح

      کلنگ رو برداشتم همین الان

      کمک و هدایت میخوام از خدا

      درک میکنم روند تکاملی داره…

      باشه، مثل بقیه ی تمرینهام، کوچولو کوچولو روزانه تمرین میکنم تا جا بیوفته…

      خدا خودش کمکم بکنه، میدونم که کمکم میکنی…

      خیلی لذیذ و لذت بخشه لحظاتی که تسلیمِ خدا جلو میرم…

      یه جوری آرومم که خودمم تعجب می‌کنم…

      میگم بچه تو چقدر آروم شدی؟

      انگار سکوت داخلِ خودم و بیرون از خودمو گرفته…

      مسئولیت و تکلیفی ندارم…

      فشار یا باری روی دوشم نیست…

      خدا راهنمایی میکنه، من انجام میدم.

      بدون سوال جواب

      راحت

      کامل

      شیک

      زیبا

      نتیجه اش هم که معلومه

      حس خوب

      آرامش درونم

      نتیجه ی بیرونیِ خوب

      کیفیت خوب

      و کلا پکیجِ بی نظیری از نتیجه رو خدا میده دستم میگه بفرما سمانه خانم…

      فقط یادم میره تسلیم بودن رو، نوشتم امروز که خودش یادم بندازه فرمولِ جذابِ تسلیمِ خدا بودن رو…

      شب نوشتم خدایا خواهشا یادم بنداز درست فکر کردن رو، درست عمل کردن رو…

      بهم یاد بده فکر تو رو بدونم و بر اساس فکر تو حرف بزنم، عمل کنم…

      تازه نشونه هم اومد، صدای رعد و برق ..

      و بوی بارون

      حجت بر من تمام شد…

      سمانه تو نمیدونی خدا میدونه.

      هنوزم حرف دارم…

      اما الان وقتش نیست…

      الله نور السماوات والارض …

      پروفایلِ سعیده جانم

      خدایا دوستت دارم

      خدا رو شکر برای همه چیز

      خدا رو شکر برای همیشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2137 روز

      به نام خداوندِ مهربان، دانا و هدایتگرم

      سلام مجدد و سپاس مجدد

      فرمول کلی میشه این:

      1- رسیدن به درجه ای که بگی‌ من نمیدونم

      2- رسیدن به نقطه و آگاهی که بگی‌‌استاد جهان همه چی‌رو میدونه و آگاه و دانا و توانای کامل خودشه. رسیدن به این مرحله کار اسون تریه چون انقدر قدرتش از زمین و اسمون و همه چیز رو میتونیم ببینیم.

      3- یاد گرفتن اینکه فقط درخواستم رو بگم و بعدش اول زیپ دهنم و بعدش زیپ ذهنم رو ببندم که به چگونگی انجامش فکر‌کنم

      4- انجام دادن کارهایی که استاد جهان تو مسیر به ما میگه

      5- لحظه شکوهمند رسیدن به خواسته

      عالیه، عالی…

      سپاس گزارم ازتون برای کامنت بسیار تاثیر گذارتان آقا مسعود.

      مثالهاتونم خیلی عالی بود.

      مرسی از به اشتراک گذاشتن آگاهی ها و الهام هاتون با همه ی ما.

      این مراحل رو تو دفترم برای خودم نوشتم الان…

      امروز اولین روزِ تسلیمِ خدا بودن برای من رسماً آغاز شد…

      کلی بامداد امروز نوشتم، الان هم دارم مینویسم، تو پیاده روی صبحِ زود هم شفاهی گفتم به خدا…

      یه عالمه نوشتم چیا رو نمیدونم، خدایا تو میدونی، خودت هدایتم کن…

      رها کردم…

      به روشِ رسیدن به خواسته های ریز و درشتم هم اصلا کاری ندارم.

      رهایِ رهایِ رها…

      چشم گفتن به هدایت‌های خدا هم که واسم عینِ عسل شیرینه.

      رسیدن به خواسته هام، برام ساده شد تو قلبم، دیگه مثلِ سنگ سنگینی نمیکنه روی قلبم، عینِ پر شد، به راحتی حرکت میکنه…

      خدا خودش میگه، منم میام مینویسم، شک ندارم…

      در پناه خدا باشین.

      خدایا دوستت دارم

      خدا رو شکر برای همه چیز

      خدا رو شکر برای همیشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      اکرم هاشمی گفته:
      مدت عضویت: 1654 روز

      به نام خداوند مهربان

      سلام و درود خدا بر شما

      من داشتم یکی از پاسخ های شما رو از عقل کل میخوندم و مینوشتم که فوق العاده بودد

      گفتم ببینم چه محصولاتی رو استفاده کردین که به این سطح از آگاهی رسیدین ، بعدش گفتم بیام توی فایلهای دانلودی چند تا کامنت ازتون بخونم . و این آخرین کامنت شما بود.

      دقیقا قبل از اینکه این کامنتو ازتون بخونم داشتم تو دفترم مینوشتم احتمال میدم اون سرمایه گذاری که برای ملک کردم متراژش انقدر بشه و احتمال میدم که بتونم بعدش با یه ملک با این مشخصات معاوضش کنم و احتمال میدم بعد شروع کنم به ساخت آپارتمان….

      من داشتم یه مسیرو میچیدم

      من داشتم دستان استاد کائنات رو میبستم

      اصلا انقدر این تذکر شما به جا بود هنوزم توی بهتم

      از خداوند متشکرم که به دقیقه نرسیده ، انقدر سریع به راه راست هدایتم‌کرد و ایراد کارمو تذکر داد

      من هیچی نمیدونم

      الله یعلم و انتم لا تعلمون

      حالا فقط درخواست کنم با اطمینان ادعونی استجب لکم و نخوام با علم و آگاهیم مسیرو بچینم

      با دقت گوش کنم ببینم چی میگه و چطور هدایت میکنه

      و حالا وقت عمله

      و سپس لحظه با شکوه رسیدن به خواسته

      خداروشکر

      میرم که این کامنت فوق العاده تون رو هم بنویسم

      مینویسم تا معجزه شود و اتفاق بیوفتد

      سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
      مدت عضویت: 1951 روز

      سلام مسعود عزیزم

      امیدوارم که حالت عالی باشد.

      چقدر لذت بردم از خودشناسی و خداشناسی و درک بالای شما از قوانین ثابت و بدون تعبیر خداوند، خدا میدونه اصلا عشق کردم. خداروشکر بینهایت، هدایت شدم به کامنت عالی شما، من فقط این صفحه را باز کردم و کامنت شما بالا بود، گفتم ببین اینو باید بخونم، حتما خدا داره هدایتم‌میکنه.

      عاشقتم مسعود جان، عاشقتم که نشستی، گوش دادی، گفتی من نمیدونم، تو فقط درخواست کردی و به اونچه میخواستی؛ رسیدی. نوشتن این کامنت شما و خوندن این کامنت ایمانم را تقویت کرد. حالمو خوب کرد، الان ساعت 6.20 دقیقه ی صبح هست، بینهایت لذت بردم از اینکه اون مشتری ها را واست آورد. یهو دیدم منم یه جایی فقط داشتم لذت میبردم، گوش میکردم و حالم خوب بود یه شرکت خوب اومد سمتم.

      چقدر عالی نوشتی، چقدر عالی درک کردی و چقدر عالی عمل کردی، خدارو بینهایت شکر و سپاس

      ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    نیلوفر قاسمی گفته:
    مدت عضویت: 1373 روز

    به نام خدایی که ربّ عالمیانه

    باسلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان

    و تمام دوستان عزیزی که دارن این کامنت رو می‌خونن

    میخواستم این کامنت یا بهتره بگم رد پا رو در دوره عزت نفس بزارم اما دیدم که کامنت من ربط مشترک دوره عزت نفس و این فایل فوق العاده هستش که بارها و بارها گوش کردمش

    خب من یه هدفی دارم اونم مربی رقص شدن و شاگرد گرفتن هست که هنوز بهش نرسیدم خیلی وقتم هست این هدف رو دارم

    دیروز با یکی از دوستان نزدیکم بیرون بودم و داشتیم صحبت میکردیم که اتفاقا اون دوست هم درست عین من هدف مربی گری ژیمناستیک رو از خیلی وقت پیش داشته و بهش نرسیده

    یهو راجب یکی از دوستان باشگاهیمون صحبت کرد که من چون خیلی وقته اون باشگاه نرفتم خبر ندارم از بچه های اونجا

    گفت که فلانی یکی از تهران فیلم رقصش رو از تو پیجش دیده به زور با خواهش و التماس از کرج کشوندتش تهران که مربی باشگاهش بشه

    ( خب اشاره کنم تجربه ، مهارت و اطلاعات این دوستمون هم از من خیلی کمتره)

    دوستم گفت زمانی که این رو به ما گفت من یکی دیگه (که ایشون هم یکی از دوستان نزدیک من هست ) رو به هم کردیم و گفتیم اونوقت نیلی با اینهمه توانایی خودش میره پیشنهاد میده و اون ادما نمیفهمن چه کسی با چه توانایی جلوشون ایستاده !!!

    اقا این رو گفت من یهو بقضم گرفت

    یاد تمام اون رفتار ها و رد شدنا افتادم

    یاد اینکه حتی خیلیا خواستن ولی کسی ثبت نام نکرد افتادم در کل نجواهای ذهنی شروع شد

    تا اینکه به خودم گفتم میخوای قربانی باشی ؟؟؟

    کنترل اش کن

    ذهنت رو کنترل کن

    نزار احساس حسادت ناکامی و قربانی بودن تورو بشکنه !!!!!!!

    تا اینکه رو به دوستم گفتم فاطمه مقصر منمممم من من من اینطور نبوده همه رد کنن خیلیام خواستن اصلا تا یک قدمی ماجرا هربار پیش رفتم ولی نشد باز پس این نشون میده یه سد مقاومتی دارم در مقابل خواستم که این دوستمون نداشته که حتی با اینکه نمیخواسته یا حداقل اندازه من نمیخواسته این اتفاق براش افتاده شروع کردم هم واسه اون هم واسه خودم منطق اوردن انقدر منطق اوردم که اون احساس قربانی شدن از من دوره شد‌کاملا و برای دوستمون که از من کوچیک ترم هست خیلی احساس خوشحالی کردم چون تو اون سن خود خیلی دوست داشتم به این هدف برسم و چقدر ابراز خوشحالی کردم که اون تونسته و این نشون دهنده پیشرفت جهانه

    انقدر این منطق ها قوی بود که دیگه ذهنم نتونست چیزی بگه‌تا اینکه

    بعد از اوردن اون منطق ها خواستم برگردم به اصل خودم و گفتم

    فاطمه ( اسم دوستم هست ) من درسته به این هدف نرسیدم ولی حس نمیکنم زندگیم هدر رفته !!!!

    میدونی من چقدر رو مهارتم کار کردم چقدر رو شخصیتم کار کردم میدونی چقدر جسارت به خرج دادم

    کار هرکسی نیست هی نه بشنوه ولی ادامه بده تا جایی که جواب های مثبت هم بشنوه و اونجا مطمعن بشه اینکه نشده مشکل خودش بوده !!!!

    میدونی چقدر اعتماد به نفسم رفته بالا !!!!

    چه تغییراتی کردم ؟؟؟؟

    من انقدری راضیم از زندگیم که حد نداره

    پول عزیزه ولی همه چی پول نیست !!!!

    میرسم بهش اما نه با بدبختی با احساس رضایت !

    من تنهایی ام رو با خدا، به صلح رسیدن با خودم رو مهارتم رو درکم از زندگی رو تمام دست آورد هایی که تا الان داشتم از زمانی که شروع به تغییر کردم با دنیا عوض نمیکنم !!!!!

    انقدر راضیم از زندگیم که احساس میکنم دارم اونطوری زندگی میکنم که به خاطرش به دنیا اومدم

    دارم رسالتم رو انجام میدم حالا این تغییر شخصیتم و بهتر شدنم همیشه ادامه داره به یه جایی میرسم که پولم میاد بهش گفتم دلیل اینکه من تو اون باشگاه ها مربی نشدم این بود که سطح اطلاعات من اصلا واسه اونجا مناسب نبود من تو کویر میخواستم برنج بکارم

    من باید برم شالیزارم رو پیدا کنم !!!!!!

    جایی که از این مهارت خیلی زیادم صد برابر مربی های باشگاه که نصف منم مهارت ندارن پول بسازم !!!!

    چرا احساس قربانی شدن بکنم ؟ اونا دارن پول میسازن نوش جونشون منم میرم میسازم اگه مهارتم بیشتر باشه جای احساس قربانی بودن باید به خودم بگم‌پس قراره نتیجه های بزرگترم بگیرم !

    و ایمان دارم پیداش میکنم اون زمین شالی رو و خدا هدایتم میکنه

    اما من همین الانشم راضی راضیم

    به خداوندی خدا

    انقدر از ته قلبم این حرفارو زدم

    انقدر از حقیقت درونم بود این حرفا

    که همین الان اشگم داره در میاد !

    یاد اون حرفای استاد میافتم که میگه من یه کتونی و هندزفیری داشتم ولی عاشق زندگی بودم و راضی

    به خدا این احساس رضایت همه چیزه

    اوج شکر گزاریه اوج تشکر از خداست

    دیروز احساس کردم خدا از من راضیه احساس کردم پیش خدا عزیز تر شدم

    چقدر سپاس گزارشم که تو این چهار ماه که رو دوره عزت نفس دارم کار میکنم از این رو به اون رو شدم

    شکر شکر شکر هزاران بارررررررر شکر

    استاد بی نظیرم سپاسسسسس گزارتم به خاطر تمام محصولات بی نظیر و این فایل های فوق العاده

    خدا به شما عزت روز افزون بده که انقدر مارو اگاه میکنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      زیبا گفته:
      مدت عضویت: 2732 روز

      سلام نیلوفر جان

      امید دارم تا اکنون تو یه باشگاه خوب مشغول شده باشی

      من عاشق رقص هستم

      خودم خوب نیست رقص

      و بچه که بودم دختر دایی هام و دختر خاله هام تمرین میکردند من مسخره میکردم

      ولی چندین ساله خیلی دوست دارم پیشرفت کردم ولی نه زیاد

      وقتی از رقص نوشتی خوشحال شدم

      حتما برو و بدون یه باشگاه خوب نه چندین باشگاه تو رو میخوان و معلم خصوصی میشی من مطمعن هستم

      چقدر خوب با دوستت نشستی و ترمزها رو پیدا کردی خیلی خوشحال شدم

      ایول به داشتن دوستان هم مسیر

      شاد خوشحال و موفق و ثروتمند باشید در دنیا و آخرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: