پیشگفتار و مقدمه «کتاب رویاهایی که رویا نیستند» - صفحه 1 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری
    12MB
    4 دقیقه
  • فایل صوتی
    1MB
    4 دقیقه
  • فایل متنی «سخنِ من با شما»
    1MB
    0 دقیقه
  • فایل متنی «داستان تحول زندگی من»
    1MB
    0 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

184 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    آرمین اصغری گفته:
    مدت عضویت: 2599 روز

    بنام خدا

    سلام بر پیامبر عزیزم

    قدم22

    استاد عزیزم من تابحال 2قدم از دوره 12قدم

    ودوره روانشناسی ثروت2

    وتمامی کتابهای ناب شما رو خریدم

    ونتایج بسیار خوبی در زندگیم گرفتم

    به آگاهی هایی رسیدم که باهیچ پولی نمیشه بهش رسید

    به آرامش درون رسیدم

    ویه روزی بهم الهام شد که باید تک تک فایلها رو از اول ببینم

    ورد پا بزارم

    وتابحال 22قدم رو به صورت مستمر برداشتم

    وخیلی خیلی ممنونم ازشما استاد عزیزم

    بابت دوره های پولی ورایگانتون که حکم جواهر رو برامون داره

    تمرین این قسمت:

    1-تمام کتابهای استاد یک دور مرور کنیم

    ونکته هایی که با خوندشون حس عجیبی میگیرم رو یادداشت کنم

    خداپشت وپناه همتون🙏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  2. -
    آینا راداکبری گفته:
    مدت عضویت: 3587 روز

    سلام

    استاد عزیز کاش بازم کتاب می نوشتید به کتابهای شما احساس خوبی دارم یک احساس عجیب

    کتابهای شما کوچک است ولی پر از دانش است و پر از احساس

    همیشه دلم تنگ است برای خواندن کتابهای شما آنها را خواندم کنار کتاب نکته نکته نوشتم هر چند روز یک نگاه کلی به آنها می اندازم

    just do it now

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 1969 روز

    بنام رب هادی خدای آسانی ها

    سلام ب استاد عزیزم و دوستان جانم

    روز50

    خداروشکر قبل اینکه خوابم بگیره اومدم نشانه ی امروزم وودریافت کردم

    و چقد زیبا خداوند پاسخ سوالم و داد

    تکامل

    تکامل

    تکامل

    استاد گفتن سال87 کتاب رویا ها رو نوشتن

    و سال94باز بروزرسانیش کردن

    من سال87دوم دبیرستان بودم

    و سال94دانشجو هرکس تو مسیر خودش هدایت میشه و رشد میکنه و تکامل طی میکنه

    حالا من سال 99تازه با قانون جذب آشنا شدم و انتهای سال1401فعالیتم و تو سایت شروع کردم

    یکسال و 5،6ماه میشه ک دارم ی کم جدی تر رو خودم کار میکنم

    و خداروشکر ب واسطه همین کار کردن های پراکنده و کوچیک نتایجی هم گرفتم خداروشکر

    فک کن زکی از تمام تمرکزت و بزاری

    چ شود!!!!

    چه میکنی!!!

    ولی ب اندازه ای ک روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری من ب خودم قول میدم ک تا آخر عمرم تواین مسیر بمونم و رو خودم کار کنم ب لطف خدای مهربان ان شاالله

    از خدا میخوام هدایتم کنه و ثابت قدمم کنه تواین مسیر الهی

    امروز تو گوگل آموزش های کوتاهی زیادی دیدم ک دلم ضعف رفت برای قیچی دست گرفتن

    حین دیدن ناخودآگاه داشتم تجسم میکردم و لذت میبردم

    حتی طرز صحیح قیچی گرفتن کوتاهی و سرچ کردم

    چنبار امتحان کردم

    و ب راحتی تونستم اون مدل دستم بگیرم ولی تمرین میخوام تا بهتر و بهتر بشم

    و رفتم چن مدل کوتاهی مردونه رو هم نگاه کردم چقددددد فوق العاده زیبا بودن

    چ مهارتی داشتن

    چقد قشنگ با قیچی مرزها رو پاک میکرد سایه مینداخت با موزر

    خدااای من خییلی محشررر بود

    من ایمان دارم از پسش برمیام

    من توانایی انجامش و دارم

    من خییلی راحت یادمیگیرم خییلی آسون خییلی روون

    اصن من ساخته شدم برای کوتاهی

    من تو لاین خیاطی بودم ک هدایت شدم ب این سالن و ب آروزی سالها پیشم رسیدم

    ولی گاهی این فکر میومد تو سرم ک زکی تو اینجا چیکار میکنی

    مخصوصا وقتی یکی ازخواهرام باهام تماس میگرفت و از مدلهای جدید دامن یادگرفته بود تو خیاطی

    تعریف میکرد با ذوق وشوق

    دلم تنگ میشد برا خیاطی و حسم بد میشد

    دیروز هدایت شدم ب کامنت یکی از دوستان تو احساس لیاقت

    خیلی قششنگ پاسخ سوالم و داده بود

    میگفت من نمیدونم چ کاری برام خوبه

    ولی خدا ی چیزی میدونه حتما ک منو هدایت کرده ب این راه جدید

    واینکه شاید من از این راه جدید زودتر ب خواسته ای ک میخوام میرسم

    ب عبارتی این راه جدید منو ب خواسته ام میرسونه

    درست مث دوره ی تند خوانی استاد ک اصلا ربطی ب مسیر استاد نداشت

    استاد ب الهامش گوش داد و رفت یاد گرفت وباز وقتی بهش گفته شد آموزش بده دوره ی تند خوانی رو عملیش کرد

    و ب راحتی میلیاردها تومن ازش فروخت

    خدایا تو میدونی من هیچی نمیدونم

    تو بهم بگو

    ب جای من تصمیم بگیر

    من تسلیم توام

    من هییییچی نمیدونننمممم

    هیچم بی تو

    تویی ک منشا تمام نعمت ها وثروتها و آگاهی و عشقی خودت هدایتم کن

    سپاسگزارم بابت روز عالی ک داشتم و رزق ی ک بهم دادی

    میوه های خوشمزه

    نهار خوشمزه ی مامان پز

    سلامتی خودم و مادر عزیزم و خانواده ی قشنگم

    عاشقتممم اوس کریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 934 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 16 بهمن ر با عشق مینویسم

    من از اینکه روشم رو برای نوشتن تمرین ستاره قطبی تغییر دادم خیلی خوشحالم

    چون چند روزه که موفقیت آمیز بود و شب قبل خواب گوشیمو میگیرم دستم و تیک ها رو میزنم و لذت میبرم و به قدری لذت بخش تر شده که انجامش برام آسان تر شده

    و لذتش بیشتر

    صبح وقتی بیدار شدم و تمرینم رو نوشتم سایت اومدم و دیدم برای من پاسخی اومده

    یه دختر ناز و دوست داشتنی برای رد پای من پاسخی نوشته بود و من شروع کردم به خوندن

    وقتی به اسم جودی آبوت رسیدم با خودم گفتم بذار ببینم چی نوشتم و کسانی که برام پاسخ نوشتن چی گفتن ،خلاصه ای خوندم و حس کردم باید برم سراغ کتابی که شروع کردم به نوشتن

    و هدایت خدا بود که حتی اسمش رو هم به من گفت که 3 بهمن اسم کتاب من ماچ ماچی باشه

    من چند روزی بود تعلل داشتم در نوشتن ،هر بار میومدم بنویسم میگفتم آخه مگه من نویسنده ام ؟!

    یا حرفای دیگه

    وقتی پاسخی از سایت دریافت کردم ، کنجکاو شدم تا برم اسم جودی آبوت رو بنویسم و کارتونشو ببینم

    چون وقتی بچه بودم دیده بودم و یادم نبود کارتونش چجوریه

    وقتی رفتم یه چیزایی یادم اومد که همیشه نامه مینوشت برای بابا لنگ دراز

    قسمت اول و دوم رو گذرا دیدم و قسمت سوم رو که باز کردم و به آخر فیلم زدم

    داشت نامه مینوشت و میگفت که

    ولی نامه نوشتن برای شخصی با نام مستعار جان اسمیت سخته

    پس من به شما یه لقب دارم

    بابا لنگ دراز

    این اسم رو از تاثیری که سایه بلند شما در همون یه دفه ای که دیدم ،رو من گذاشت ،به شما دادم

    خواهش میکنم نرنجید

    بعدا بازم براتون نامه مینویسم

    جودی آبوت

    من اینو که شنیدم گریم گرفت

    آخه منم به خدا یه اسم گذاشتم‌و همیشه بهش میگم ماچ ماچی

    و من از وقتی باهاش آشنا شدم و به قدری آرام شدم که از یه جایی به بعد حس کردم که دلم میخواد ماچ‌ماچی صداش کنم و هی میگفتم تو چقدر دوست داشتی و ماچ ماچی

    آدم دلش میخواد ماچت کنه

    وقتی یاد تک تک لحظه هایی که با خدا داشتم افتادم تصمیم گرفتم برم سراغ کتابم که تو گوگل درایوم شروعش کرده بودم و ادامه بدم

    اما باز هم با خودم میگفتم آخه چی بنویسم و گفتم خب وقتی خدا چند روزه داره از پاسخ دوستان بهت میگه بنویس و تاکید میکنه

    پس باید بنویسی و شروع کنی و خودش بهت میگه چی بنویسی

    پس برو و شروع کن

    و رفتم و حدود یک ساعت نوشتم

    نمیدونستم از کجا میاد این همه نوشته و نوشتم و نوشتم تا اینکه حس کردم نجوای ذهنم میگه

    اصلا که چی بشه

    چرا داری مینویسی

    اسم ماچ ماچی رو هر کس بخونه میگه یعنی چی

    و از این جور افکار اومد سراغم و حس کردم دیگه نباید ادامه بدم و بذارم تا اینجا که نوشتم باشه

    و بعدا وقتی حس بسیار خوبی داشتم بیام و بنویسم

    بعد اومدم دوباره برای پاسخ دوستی که برام نوشته بودن ،بنویسم دوباره دیدم هیچ نشونه ای از گزینه پاسخ نیست پایین نوشته هاشون

    تصمیم گرفتم برم قسمت نظرات خودشون و در یکی از نظراتشون براشون بنویسم

    وقتی این قسمت رو دیدم توجهمو جلب کرد و شروع کردم به خوندن

    ارتباط بین درک صحیح خداوند و روان شدن چرخ زندگی – صفحه 65

    اتفاقا من خودمم برای این فایل رد پامو نکشته بودم که برای من پاسخ نوشته بودن

    آخر صحبت هاشون متوجه شدم که منم باور محدود داشتم تو نوشتن

    اینکه میگفتم آخه من کتاب بنویسم

    مگه من نویسنده ام

    یا میگفتم بلد نیستم

    اما با خوندن نوشته های دوست عزیزم در سایت یه پیام دریافت کردم که خدا بهم گفت

    طیبه اگر ارزشمند نبودی برای من ، هیچ وقت بهت نمیگفتم یه کتاب بنویس

    وقتی بهت میگم بنویس حتما یه چیزی میدونم که میگم بنویسی

    خودم کمکت میکنم تو فقط چشم بگو و اجرا کن

    و به یاد بیار که چقدر از طریق بی نهایت دستانم در سایت تاکید کردم به نوشتن کتاب و حتی بهت گفتم اسمش رو ماچ ماچی بذاری

    پس نترس و نگران نباش که همه چی بهت گفته میشه

    تو فقط گوشی رو دستت بگیر و شروع کن

    چند دقیقه پیشت رو به یاد بیار که شروع کردی و به قدری پشت سر هم نوشتی که خودت هم لذت میبردی

    پس با خیال راحت ادامه بده

    خدایا شکرت به خاطر داشتن این سایت پر از آگاهی

    و من یک ساعت تمام نوشتم و بعد خودم نوشته هامو خوندم

    عجیب بود

    من انگار تازه بار اول بود میخوندم و از خودم سوال کردم

    اینارو کی نوشت؟؟؟؟

    به قدری جملات قشنگی بودن که خودم وقتی خوندم اشک تو چشمام جمع و جاری شد و حس فوق العاده ای داشتم

    و به خدا گفتم خودت کمکم میکنی پس چشم میگم‌و میام مینویسم

    و یاد پیام هدایتی که گرفته بودم افتادم

    و در امروزی که وقت آن رسیده سستی نکن

    بعد شروع کردم تا تمریناتم رو برای نقاشی انجام بدم

    امروز از صبح تا شب فقط داشتم روی بومی که تمرین جدید کلاس رنگ روغنمون بود کار میکردم و تمرکز میکردم و دو تا بودم شروع کردم

    میخوام ریز نقاشی کشیدن رو هم مهارت پیدا کنم

    با اینکه استادم گفته بود روی بوم 20 در 30 کار کنید اما بعد گفت هرچقدر بومتون بزرگتر باشه ایرادای طراحیتون بیشتر مشخص میشه و سخت تر میشه

    و من تصمیم گرفتم هم کوچیک کار کنم و هم بزرگ که به هر دو مهارت تسلط پیدا کنم

    روی بوم کوچیک اینو یاد میگیریم که ظریف کار کنیم و دقت در نقاشی بالا میره در ریز کار کردن

    و در بزرگ کار کردن روی بوم ، یاد میگیرم که طراحیم قوی تر بشه و باز هم دقتم در طراحی افزایش پیدا کنه

    خوشحالم از این تصمیمم

    و از خدا میخوام کمکم کنه تا یاد بگیرم

    شب که داشتم کار میکردم برادرم اومد و گفت طیبه میای بریم خونه مادربزرگ

    اولش گفتم نه ولی بعد گفتم باشه و به مادرم گفتم من تصمیم داشتم هیچ جایی مهمونی نرم و به مدت یک یا دوسال فقط روی خودم ‌و پیشرفتم کار کنم

    چون خودمو میشناسم من وقتی جایی مهمونی میرفتم و میومدم خوابم میبرد و شب نمیتونستم بیدار باشم و تمرکز کنم روی تغییراتم

    باید از یه جایی شروع کنم چون هرچی بیشتر پیش میرم این مسیر برام لذت بخش تر میشه

    و به مادرم گفتم من نمیرم اما هر کس مهمون بیاد خونه ما میبینمشون

    و سعی میکنم کمتر برم مهمونی ویا اصلا نرم

    وقتی رفتیم ،من اونجا خوابم گرفت و یک ساعت خوابیدم تا 12 شب ،و از فرصت استفاده کردم که کمی بخوابم و وقتی رسیدم خونه تا ساعت 3 بیدار بشم و کار ذهنی رو شروع کنم

    خیلی حس خوبی دارم که هر روز دارم تمرینات جدید رو امتحان میکنم و وقتی میبینم مثلا یه روش رو نمیتونم انجام بدم ،شیوه تمرینم رو تغییر میدم و عمل میکنم

    و این شیوه برای بیدار شدن در شب برای من مفید بود

    خدایا شکرت

    بی نهایت ازت سپاسگزارم به خاطر تک تک نفس هایی که امروز بهم هدیه دادی و حالم فوق العاده عالی بود

    نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و عشق وثروت و نعمت و زیبایی در زندگی استاد عزیزم و مریم جان شایسته و همکارانتون و تک تک دوستان و همه کسانی که در مدار دریافت بی نهایت نور عظیم خدا هستن ،جاری بشه و بهترین ها باشه براشون

    خدایا شکرت که میتونم بنویسم و خودمو بشناسم

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      فاطمه هلالی گفته:
      مدت عضویت: 893 روز

      سلام طیبه جان

      امیدوارم هرجا هستی حالت عالی باشه

      چقد همزمانی های خدا عالیه

      زمانیکه نیاز داشتم الهامی ک بهم شده رو جدی بگیرم

      هدایت شدم ب این صفحه و این کتاب رو خوندم

      و کامنت شما روخوندم

      گفتم عه پس منم باید اعتماد کنم ب خدایی ک خودش دوسم داره و بهم این ایده را داده

      قطعا راه برآورده شدنش رو قدم به قدم بهم الهام میکنه

      من باید باور کنم شدنیه

      و توجهی ب نجواهای شیطان نکنم

      همین الان هم همسرم بهم گف تو هنوز جاشو نداری و نمیشه ب بقیه اعتماد کنی و فردا زحمت میکشی اونا از وسیله ات مراقبت نمیکنن و باورهای خودشو داشت میگفت

      منم اصلا از حرفاش حالم بد نشد و خیلی آروم بهش گفتم من کاری به فروش رفتنش ندارم اصلا

      خوده تولید وانجام این ایده یک موفقیت بزرگ هست واسه من

      بعد خودشم یدفه گفت آره واقعا انجام خوداین ایده یک موفقیت خیلی خوبیه

      خداروشکر میکنم هدایت شدم ب چیزهایی ک ایمان من را قوی تر کنه

      دوست توحیدی من نوشته هات از ته دل و چقد شفاف و ساده است

      برات آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    رها گفته:
    مدت عضویت: 283 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم فرکانسی و مهربانم

    من با دیدن این فایل به خودم گفتم باید این کتاب رو بخونم و از اونجایی که قبلا این کتاب رو و محصولات رو با اکانت دیگم خرید کرده بودم رفتم و کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو کامل خوندم.

    توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونین .این هفته با خوندن این کتاب کلا حال دلم عجیب خوب شد و انقدر در آرامش بودم که برنامه گذاشتم بارها و بارها بخونمش و به تمرینات و آگاهی هاش عمل کنم .

    انقدر این آگاهی ها ناب بودن که من یه جاهایی با خوندنش تمام تنم پر از احساس شوق و ذوق وصف ناشدنی میشد مثل اینکه به یکی از خواسته هام رسیدم واقعا انقدر شوق بهم دست که انگار خونه مورد علاقمو خریدم.

    و چون تصمیم گرفته بودم برای هر فایلی کامنت بزارم اتفاقا متعهد موندم و با اون اکانتم برای تک تک بخش و فصل اون کتاب کامنت گذاشتم تا بیشتر در احساس خوب بمونم و بیشتر آگاهی ها واسم تکرار بشه ولی مطمئنم همین الان دوباره شروع کنم به خوندن کتاب 90 درصد جملاتش برام تازگی داره انگار اصلا نشنیدمش و راز اینکه استاد میگن ادامه دادن و تکرار کردن و در مسیر موندن نتایج رو بوجود میاره اینه انگار هربار تو مدارت بالا و بالاتر میره .

    من خودم تجربه کردم مثلا این هفته این کتاب رو خوندم در طول روز میشد گاها یک فصل رو دوبار بخونم ولی باردوم جملاتی چشمم رو میگرفت و توجهمو جلب میکرد که گفتم این کجا بود پس ؟؟؟! چرا دفعه قبل ندیدمش

    خداروشکر میکنم که اینجام،خداروشکر که تصمیم گرفتم به تغییر،خداروشکر که از اول خرداد تعهد دادم به گوش دادن این آگاهی ها و سعیمو بکنم ،تلاش کنم برای درک و اجرای قوانین

    خداروشکر میکنم که استاد عزیزم دستی شدن از دستان خداوند برای اینکه قلبمون رو باز کنن به یک زندگی روشن ،مرسی استاد واقعا قدردان شما هستم

    خیلی دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  6. -
    سمیه حجتی گفته:
    مدت عضویت: 3443 روز

    پیشگفتار و مقدمه «کتاب رویاهایی که رویا نیستند

    به نام خدای مهربان

    سلام خدمت شما دوست عزیز

    من سید حسین عباس منش هستم و باز هم خدا را سپاسگزارم که بمن این فرصت را داد که در خدمت شما عزیزانم باشم

    مدتها قبل من خیلی خیلی سال پیش، سال ۱۳۸۷ یه کتابی را نوشتم بنام رویاهایی که رویا نیستند، اون کتاب سال اول به چاپ دهم رسید و یه موفقیت خیره کننده بود برای من در اون زمان. یه کتابی بود که یه جورایی بهم الهام شد و رفتم تویه باغی در اطراف یک روستا، اون کتاب را تویه ده روز و ده شبی که تنها تویه اون باغ بودم، تویه چادر در واقع زندگی میکردم، نوشتم و خیلی خیلی احساس خوبی بهش داشتم، از خیلی قبل پیش هم خداوند یه حسی را در من بوجود آورده بود که تو این کتاب را مینویسی و این کتاب، کتاب خیلی خوبی میشه. وقتی اون کتاب را نوشتم، از سال بعدش که حالا چاپش هم به پایان رسید و خیلی هم تقاضا بود برای اون کتاب، یه چیزی تویه وجود من مقاومت می‌کرد، برای اینکه اون کتاب را همونی که بود رو دوباره تجدید چاپ کنم، هی میگفتم که بزار ویرایشش کنم، بزار از تجربیات جدیدم استفاده کنم، از الهامات جدیدم، از نتایج جدیدی که گرفتم و هرسال میگفتم سال بعد این کار را انجام میدم و سال بعد اینکارو انجام میدم، همینقدر هفت سال طول کشید و این کتاب ویرایش نشد. خب خیلی خیلی از دوستان تقاضا داشتن که این کتاب را داشته باشن، کتاب تو بازار نیست، تموم شده ، حتی خودم هم نداشتم یه جلدش رو یکی از دوستان از ، فکر کنم از اصفهان برای من ارسال کرد، یکی از کاربران سایتمون گفت من رفتم یه کتابخونه ای دیدم کتاب شما را چند تا ازش داره، همه رو خریدم، یدونش را برای شما ارسال کردم، شما هم داشته باشید و داشتم به این فکر میکردم که دیگه شاید الان موقش باشه که این کتاب رو بازنویسی کنم دوباره، دوباره از نو بشینم بنویسم در موردش و تجربیات جدیدمو بگم، اتفاقات جدیدی که تویه زندگیم افتاد، نتایجی که تونستم بدست بیارم و خیلی تغییر کرد کتاب نسبت به ویرایش اولش، خیلی تغییر داره میکنه و خدا را شکر میکنم، وقتی که نگاه میکنم به روند پیشرفتم، روند تکاملم، میبینم خیلی چیزها در وجود من تغییر کرده، خیلی آگاهی ها عمیق تر شده، خیلی خیلی بهتر میتونم جهان رو درک کنم، به همون نسبت هم میتونم به دوستانم کمک کنم که اونها هم خداوند و قوانین خداوند را درک کنن بهتر و تصمیم بر این شد که کتاب را آماده کنم و حالا دارم فصل به فصل کتاب رو ویرایش میکنم، از اول بازنویسی میکنم و سعی میکنم هر فصلی که آماده شد بر روی سایت قرار بدم تا دوستان اگه خواستن تهیش کنن و استفاده کنن. خدا را شکر میکنم باز هم من معذرت میخوام از تمامه دوستانی که تو این سال‌ها هزاران هزار ایمیل برای من اومد که ما این کتاب را میخواهیم، چطور تهیه کنیم، نمیتونیم تهیه کنیم، کجاست، چطور بدست ما می رسونید. من معذرت میخوام، باید اینکار زودتر انجام میشد، اما شاید هم الان موقش بود، نمی‌دونم.

    در هر صورت تمامه توانم را دارم میزارم که تو این چند وقته که این کتاب به بهترین شکل ممکن بازنویسی بشه. با جدیدترین تجربیات زندگیه من، جدیدترین دستاوردهایی که بدست آوردم و امیدوارم که دوستانی که ازش استفاده میکنن، نتایج فوق العاده بگیرن. فقط خواهش میکنم دوستانی که از کتاب استفاده میکنن و فصل به فصل بر روی سایت قرار میگیره، نظراتشان رو به من بگن تویه همون صفحه ی در واقع محصول. برای من بنویسن چه تجربه ای داشتن، چه نتیجه ای گرفتن از ا‌ون فصل، چه حرفی برای گفتن داشت اون فصل و بمن انتقال بدن که برای فصلهای بعدی که داره ویرایش میشه و داره آماده میشه، بتونم تغییراتی رو اعمال کنم. انشالله هر هفته یک فصل از کتاب رویاهایی که رویا نیستن، بازنویسی جدیدش بر روی سایت قرار میگیره، حتمن حتما منتظر نظرات جدیدتون هستم

    هر کجا هستید در پناه الله یکتا، شاد سلامت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  7. -
    رضا عطارروشن گفته:
    مدت عضویت: 4035 روز

    سلام به استاد عزیزم آقای عباس منش

    من هر روز روزی چند بار سایت رو نگاه میکنم که هر زمان محصول جدید ارائه شد استفاده کنم.

    نه اینکه فقط ذوق شنیدن حرفهیا شما را دارم بلکه قصد تغییر وضعیت کنونی خودم را دارم و قسم خوردم که باید تغییر کنم و اگر تغییر نکنم در روز آخرت خودم هم خودم رو نبخشم.

    من هر روز ساعتها فایلهای مختلف شما رو گوش میدم و هر وقت احساسم ضعیف میشه با گوش دادن مکرر حرفهای شما به روحیه مناسب دست پیدا میکنم.

    خیلی خوشحال شدم که کتاب خودتون رو روی سایت گذاشتید و مشتاقانه منتظر فصلهای بعدی هستم

    هر کتابی که معرفی کردید رو خوندم و از هر کدام نکته هایی در حد بضاعت خودم دریافت کردم ولی احساس میکنم خوندن کتاب شما بیشتر و بیشتر میتونه منو هدایت و راهنمایی کنه.

    امیدوارم روزی توی سویت بغلی شما در همون جنگل و همون هتل سکونت داشته باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  8. -
    بهناز رحمان پور گفته:
    مدت عضویت: 915 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام

    میخواستم این کامنت رو در قسمت کامنتای کتاب رویاها قسمت 1 قرار بدم

    اما به اینجا رسیدم

    من 3 سال و نیمه شما رو میشناسم و تو سایت هم بودم

    اما مثال همون فردی بودم که انگار اومده باشگاه ثبت نام کرده چندماه یبار میاد میره

    دوسه ماه تمرکزی هر ساعت تمرین میکنه

    ولی یسال میره ی عالمه فست فود و…میخوره ورزش نمیکنه و ….

    تازه توقع سیکس پک هم داره!

    تمرکز رو همه اینها میدونم فقط در صورتی بهم کمک میکنه که درسهاش رو بگیرم و به عنوان تجربه نگاهش کنم

    و البته نتایج و خوبی ها و نقاط قوتمم مرور کنم

    تصمیم گرفتم از نو توی این دانشگاه ثبت نام کنم

    بنظر خودم باید اخراج میشدم

    چون یه عالمه درس پاس نشده داشتم

    بگذریم‌..

    شروع کردم از کتاب رویاها

    این قسمت از کتاب در مورد من حرف میزد

    آیا شما تجربه کوبیدن خانه ی قدیمی ِ تان و ساختن دوباره اش را داشته اید؟!

    اگر خانه ی شما آنچنان هم بد نباشد و ساختارش به گونه ای باشد که بتوان هنوز آن را تحمل کرد، شما نهایت

    ِ کاری که برای بهبود آن انجام میدهید، تعمیراتی جزئی است که آن را بهتر نماید و همچنان به زندگی در آن

    خانه ادامه میدهید…

    اما اگر ساختار خانه آنچنان کهنه، پوسیده و ویران باشد که هیچ تعمیراتی جوابگوی رو به راه ساختنش نباشد،

    ِ آنگاه دل را به دریا زده، خانه را در هم کوبیده و ساختن بنای جدیدی را آغاز میکنید.

    درست است که این کار نسبت به تعمیر، با سختی بیشتر و هزینه بیشتری همراه است اما نتیجه کار، خانه ای کاملا متفاوت است که هیچ ربطی به بنای قبلی ندارد

    من داشتم اون خونه قبلی 18 سال پیش رو که نیمه داغون بود زیباسازی میکردم

    حدودا 3 سال و نیم هم هی خراب میشد هی من میخواستم ظاهرش رو قشنگ کنم

    توقع بهترین سازه جهان رو هم ازش داشتم

    خانه از پای بست ویران است/خواجه در فکر نقش ایوان است

    خواجه ی ما که من باشم انقدر چک خورد از جهان تا اینکه فهمید اینطوری فایده نداره

    حتی این کار به قوانین هم بدبینم کرده بود

    دیدم به استاد عباسمنش هم بماند

    میخوام بگم چه تجاربی برای من داشت

    و اینکه فکر نکنیم مسیر اشتباه حتی به ظاهر قشنگ نتایج خوب داره

    حتی اگه 300 سال هم منتظر بمونی نه تنها اوضاع خوب نمیشه بلکه بدتر میشه

    چون یه مسیری رو داری میری و فکر میکنی درسته و خیلی هم متوقعی ولی کاملا اشتباه فکر میکنی

    در متن قسمت خوش آمد گویی اومده:

    نخواه و انتظار نداشته باش که یک شبه این ساز کار را تمام و کمال درک کنی و به کار ببندی و یک شبه، باورهای محدودکننده و شرک‌آلود ذهن -که نتیجه ورودی‌های نامناسب در طی سال‌ها بوده- را تبدیل به باورهای قدرتمند کننده و توحیدی نمایی.

    درک این ساز و کار و اجرای آن در زندگی، یک فرایند تکاملی است و این عجله، فقط تو را ناامید و بی‌انگیزه می نماید و لذت بردن از مسیر را از تو می رباید و در نهایت تو را از مسیر خارج کرده و حتی ممکن است به شیوه قبلی‌ات باز گرداند

    راستش من اینو میدونستم که همیشه انقد عجله دارم که حتی نمیتونم نفس عمیق و آرام بکشم

    ولی درکش نمیکردم دلیلش هم این بود در گفته های استاد اصلا تعمق نمیکردم حتی اگه چندبار خونده میشد انگار فقط انجام وظیفه بود که فقط انجام بشه ولو با هرکیفیتی

    فکر میکنم دلیلش هم همین عدم فهم تکامل بود

    باید اول دندون این عجله رو میکشیدم بعد به هر کار دیگه ای حتی فکر میکردم

    تنها هدف از نوشتن اینها اینه که بدونم اشکال از کجا بوده و اصلاح بشه

    اولین کار مهم اینه که ارام ارام این عادته جایگزین بشه با صبر

    آخ که بی دلیل نیست اینقدر قران از صبر گفته

    جالبه الان که مینویسم آرومم

    و انگار کم کم این بذر رو دارم میکارم

    من برای تغییر عجله داشتم

    فکر میکردم یه شبه ست

    به جای اینکه تمرکزم رو بهبود خودم باشه

    ثمره اون کارکردنا برام مهم بود

    عجله من رو نتیجه گرا و ناسپاس کرده بود

    بهبود برای من معنی نداشت

    تغییری بزرگ در شخصیتم و نتایجم میخواستم

    کمی بهتر برام ارزشمند نبود

    به خاطر همین نتایج بزرگ نمیشد

    چون سپاسگزاری و تمرکز رو داشته ها و شدنها نبود

    بلکه تمرکز روی کمبود بود

    و عجله باعث اون شده بود

    باعث شده بود کمالگرا بشم

    خوبی ها به چشمم نیاد

    و همیشه شکارچی منفی ها باشم

    چون من کمالگرا بودم و به جای 90 درصد پر لیوان تمرکزم رو 10 درصدخالی بود

    عجله برای من در ذهنم از بهشت جهنم ساخته بود

    من تو بهشت زندگی میکردم اما نمیدیدم

    عجله کور و کر م کرده بود

    عجله باعث شد تصمیمات اشتباه بگیرم

    تصمیمات احساسی

    دمدمی مزاج بشم

    یروز یچیز بگم

    فرداش یچیز دیگه

    و نجواهای ذهن خودم و بقیه باورهای شرک آلود در این مورد به من تزریق میکرد و داشت قوی تر میشد

    که دلیلش اینه تو متولد فلان ماهی

    فلان ماهیا اینجوری ان

    در این حد مسخره

    ولی در آن زمان منطقی

    عجله باعث شده بود

    از نعمتها لذت نبرم

    و همیشه بگم پس چرا نشد

    راستشو بخواید عجله باعث نشد برم دنبال پیشرفت بلکه حتی باعث پسرفتم شد

    برخلاف تصورم

    چون انقد تمرکزت رو نداشته هاست

    که از مدار پیشرفت خارج میشی

    عجله باعث میشه گه تند گه اهسته بری

    عجله باعث افسردگی من در مقطع هایی شد

    فکر نمیکردم قانون تکامل انقد مهم باشه

    کلا من اصلا حرف های استاد رو گوش ندادم

    شنیدم

    خیلیم شنیدم اما به قول خودشون

    انگار مثل یه آهنگ بوده

    مثل یه قصه

    که همینجوری بشنوی و رد شی

    عجله باعث میشه که تمرکز نذاری روی یک کار خاص

    مدام از این شاخه به اون شاخه بری

    عجله باعث میشه زندگی برات زجر و زجر و زجر بشه

    و آسون بشی برای سختی ها

    انقد کتک خورت ملس میشه که تعجب میکنی

    عجله باعث میشه نذاری خدا هدایتت کنه

    و با ذهن محدود و بسیار بسیار محدود کننده خودت پیش بری

    عجله باعث میشه به قول قران تلاشهات پراکنده باشه

    فایده ای نداره

    عجله باعث میشه زود ناامید بشی و دست بکشی از کنترل ورودی هات و خودتو بندازی تو دل کثیفی و ی عالمه ورودی بد به خودت بدی

    که مثال فیزیکیش میشه خوردن یه عالمه سوسک و… در این حد چندش

    چون نمیتونی صبر کنی که اون خوراک های خوب به ثمر بشینه

    و هی برگردی به مثبتها

    و دوباره ناامیدی

    دوباره منفی بشی

    تمام اینها تجربه خود منه

    و باید ازشون درس بگیرم

    عجله بهت احساس گناه میده

    باعث خود سرزنشیت میشه

    چون تکامل رو نفهمیدی و نمیذاری اروم اروم تغییر کنی

    و مهم نیس چقد دوره و فایل داری و گوش دادی

    چون در عمل تغییرات پایدار نداشتی نتیجه ها نادلخواهه

    انقد خودم خودم رو سرزنش کردم تو این یکسال

    که مهم ترین تعهدم به خودم اینه

    هرکاری از دستت براومد انجام بده

    بقیه ش مهم نیست

    چون دیگه خودم خسته شده بودم واقعا

    بنظرم دوسال اولی که در سایت حضور داشتم بهتر بود عملکردم

    البته بازم اون عجله بود ولی خیلی کمتر

    فرض کن اون موقع 40 درصد بود

    ولی یه سال و نیم اخیر به 99 درصد رسیده بود!!!!!

    دلیلش هم این بود یادمه من از یجایی به بعد گفتم اینجوری فایده نداره نتایج باید خیلی بزرگ باشه

    فکر میکردم اون نتیجه حالا به زعم من بزرگ

    یهویی اتفاق میفته و من باید یه کاری بکنم

    ولی راه اصلیش همون اروم اروم گوش دادن فابلا و هی یه ذره بهتر و بهتر و بهتر شدناست

    که البته تا ابد هم ادامه داره

    ولی تو ذهن من این بود که به اینا برسم و تموم

    دیگه زندگی کنم و راحت باشم و اینا

    همون مثال یه سال بخور نون و تره…

    اما اون روش نه تنها جواب نداد بلکه من رو کامل از مسیر خارج کرد

    و کلی تجربه های دیگه که بالاتر گفتم و در ادامه هم میگم

    همیشه یکی از نجواهای اصلیمم این بود

    که بقیه با استاد دارن هی پیشرفت میکنند

    تو چرا از یه جایی به بعد هی اومدی پایین

    و حالت هم انقد بده

    کلا حس و حالم برگشته بود به چندین سال قبل که یه عالمه تضاد داشتم و به نوعی تو دل جهنم بودم

    اما این بار ذهنم برام جهنم ساخته بود ولی اوضاع اونقدر بد نبود

    اصلا بد نبود

    فقط با تمرکز بر کمبودها و ناسپاسی که عادت شده بود حس و حالم به شدت بد بود و این حس بد اتفاقای بد رو ارام ارام داشت جذب میکرد

    چون حتی در روند منفی هم سرعتی وجود نداره

    کلا تو دنیای مادی که بعد زمان وجود داره همه چیز روند داره و تکاملش باید طی بشه

    البته اگر فرض رو بر این بگیریم که سایر عوامل فراهم هستند

    خیلی وقتها همونطور که قبلا گفتم منتظریم تکامل طی بشه

    مثل این میمونه که دونه ای کاشته نشده باشه و منتظر باشم سبز بشه

    و حتی بدتر از اون متوقع باشم و بگم پس میوه هاش کجاست؟

    در این حد خنده دار

    ولی واقعا این ذهن من بود

    و از خودم فرار نمیکنم

    چون این بار میخوام با خودم به صلح برسم

    عجله نمیذاشت من خودم رو تجربه کنم

    خودم رو بشناسم

    فقط یک چیز رو می شناخت آن هم نتایج ظاهری بود

    به هر حال خواستم مسیری که تا حالا اومدم رو برای خودم مرور کنم و شروعی نو داشته باشم

    آرام ولی ادامه دار

    من بارها به ایمان رسیدم و به خدا و قانونش ایمان آوردم یعنی مطمئن شدم که حقیقت چیه

    ولی دوباره دچار شک شدم و مشرک شدم

    چون عجله داشتم

    و البته آن ایمان نبود

    ایمان یعنی همیشگی یعنی هرروز هر لحظه تکرار بشه

    یومنون یعنی همیشه ایمان میاورند

    درسته من کلی قدم برداشتم

    کارای مثبت کردم افکار مثبت داشتم

    حتی ی روزایی خیلی خیلی زیاد نهایت توانم را گذاشتم

    اما استمراره که مهمه

    حتی اگه هرروز یک قدم برمیداری اما همون رو فردا هم ادامه بده

    باید به تثبیت برسه ثابت بشه عادت بشه بعد برم سراغ قدم بعد

    من نباید الان انتظار مثبت اندیشی و اقدامات عملی استاد رو از خودم داشته باشم

    من فقط باید در حد توانم هرنکته ای شنیدم اولا خوب درکش کنم مرورش کنم تا بفهممش بعد بهش عمل کنم

    و اون عمل رو اونقد تکرارش کنم که به عادت تبدیل بشه

    مثل دست شستن

    مثل غذا خوردن

    اگه به عادتهامون نگاه کنیم میبینیم هرروز در حال انجام کلی کار هستیم

    بدون اینکه بهشون فکر کنیم برنامه داشته باشیم یا حتی برامون سخت باشه

    چون اونا دونه دونه عادت شدند

    پسرخاله کوچکم الان میدونه دستاش کثیف شد باید بشوره و این به عادت تبدیل شده براش

    اما هنوز غذا خوردن براش عادت نشده و مقاومت میکنه

    یه وقتایی اصلا نمیخواد غذا بخوره

    و مثلا به اصرار والدین و اطرافیان و….این کار رو انجام مبده

    چرا؟چون هنوز این رفتار براش عادت نشده

    که باید غذا بخوره

    این بهترین مثال برای خود منه

    که یاد بگیرم چطوری عادت های خوب رو تو وجود بسازم

    دیگع کاری به قبلا ندارم

    ولی تا حد امکان از تجربیاتم استفاده میکنم

    و باید درسهاش رو بگیرم

    من همیشه دوست دارم بتونم از تجربیات بقیه استفاده کنم و لزوما همه چیو خودم تجربه نکنم

    اما انقد مقاومت داشتم که باید اینا رو تجربه میکردم تا به صورت کاملا ملموس برای همیشه توذهنم بمونه که چه افکاری و چه عادتهایی چه نتایجی رو به همراه داره

    عجله باعث میشه بدون درک درست از صحبتای استاد بخوای یهویی تصمیم بگیری

    یا حتی به نجواهای ذهنیت گوش بدی و یادت نباشه احساست بده و این الهام نیست

    راه درست بهت آرامش میده

    عجله باعث میشه از بقیه توقع داشته باشی که راهنماییت کنند تا تو زود به مسیر برسی

    و نخوای خودت تفکر و تعمق کنی و تجربه کنی

    و این اعتماد به نفست رو نابود میکنه

    همین من رو به شدت وابسته چندنفر از عزیزانم که تو این سایت بودند کرده بود

    و نظر اونا برام خیلی مهم بود جوری که ازشون میترسیدم و هی بازم تصمیم اشتباه میگرفتم چون ترس و…من رو تو مسیر غلط قرار داده بود

    و خودمم نمیدونستم دلیل اون رفتارام چی بود و چرا ثبات ندارم

    چون من دنبال تایید بودم و هی عجله داشتم یه نتایجی بگیرم و هویتم رو تو اونا میدیدم

    عجله باعث میشه خودت رو مقایسه کنی

    و بدون توجه به مدار الانت قدمهایی برداری که اصلا برای شرایط الانت نیس و سازگار نیست با مدار الانت و توهم بزنی که داری به الهاماتت گوش میدی

    عجله باعث میشه که خودت رو نشناسی و فقط ببینی این و اون چی میگن

    حتی افراد مثبت و حتی استاد

    دنبال این باشی اونا بهت بگن چه راهی بری بهتره و سبک شخصی خودت رو نداشته باشی

    و به این دقت نکنی که حرفهای اون ادم طبق شرایط خودش هست نه برای همه

    منظورم در مورد مثلا علاقه و شغل و خواسته هاست

    نه خود قانون که ثابت و برای همه یکیه

    مثلا بارها استاد گفته کنکور و مسیر اکادمیک و…راه ایشون نبوده و خارج شده ازش

    یا مثلا یه فرد خواسته ش اینه همیشه تو سفر زندگی کنه

    منم چون این ادمها رو قبول دارم ناخوداگاه میخوام هر رفتاری از اون ادماا رو تکرار کنم میگم خب منم همونیو میخوام که اینا میگن

    البته ابنجا میفهمم دلیلش کمبود اعتماد به نفسه

    چون من خودم رو باور ندارم

    یه برگی در بادم که هر سمتی من رو میشه برد

    یعنی نه خواسته ای دارم نه هیچی

    به قول کامنت یکی از دوستان که امروز گفته بودند وقتی هدف جدی نداری جهان برات دغدغه درست میکنه که اونا رو حل کنی

    یعنی نمیشه بیکار بود تو این جهان

    اون وقت این همه ادم هدف نداریم

    و هدفی هم باشه مقطعی و کپی از روی بقیه ست

    من تمام این موارد رو میگم که ازشون درس بگیرم و شروعی باشه برای بهبود

    اینجا متوجه شدم به شدت اعتماد به نفس مهمه و قدم اول هست

    تا این اعتماد به نفسه نباشه اصلا منی نیست که بخواد هدفی هم داشته باشه

    بخدا اصلا نه ادم مشکل داری وجود داره نه عجیب غریب

    همه مثل همیم فقط باید بفهمیم که چطور این قوانین ثابت رو درک و عملی کنیم

    بارها و بارها ذهنم بهم میگفت تو فرق داری

    برای تو نمیشه

    یجورایی اون زیرا به شدت معتقد بودم به خدای انسانی

    نه خدای سیستمی

    این اواخر فهمیدم که چقد این ذهنیت رو داشنم که تهش خدا انتخابگره یجورایی باید تایید کنه و بخواد بعد بشه

    یه چیز ظریف و ریزی بود

    خیلیم به ظاهر مخالف اون نوع تفکر بودما

    اما خودم به شدت توذهنم اجرا میشد

    یه درس دیگه ای که تو این مدت گرفتم

    میرزا غلط گیر بودن بقیه و اصلاح حرفای اوناست

    یجورایی فکر میکردم با اینکار باورای خوب میسازم

    اما با بحث و حتی مقاومت و انکار چه تو ذهنم چه حرف زدن بیشتر وارد مدار اونا شدم و اون باورا رو تقویت کردم

    بهترین کار اعراض بود

    باید تماما روت رو برگردونی اونور

    با هرروشی که بلدی

    ذهن که رفت جای دبگه ای دیگه تمومه

    اصلا روش تمرکز نمیکنه

    ولی من میدیدم که با اون کارا هی احساسم بدترمیشه

    و نتیجه هم نمیگیرم

    راهم اشتباه بود

    یه وقتایی هم تایید ادمها برامون مهمه دنبال یار و پایه و همراهیم

    من به شدت برای یکی از عزیزانم این دیدگاه رو داشتم

    خب با قوانین تونسته بودم رابطه ای رویایی خلق کنم باهاش و خیلیها تعجب میکردند و غبطه میخوردند

    این باعث شده بود فکر کنم خب با هم باید پیشرفت کنیم و این حرفها

    یادم رفته بود من تنها هستم و یه روح مجردم

    اونقد وابسته بودم و حق رو به خودم مبدادم

    که حتی خود خدا هم میگفت اشتباهه نمیفهمیدم

    یروز خیلی واضح خدا هدایتم کرد و انگار داشت همینجوری نداها میومد

    که شدیدا وابسته ای و باید قطع بشه و….

    و خیلی حس بدی بود

    مثل این میمونه ی دختر کوچولو باشی

    و بهترین و زیباترین عروسکی که داری رو ازت بگیرن ولی به جاش بهترین عروسک جهان رو بهت بدن

    اما تو ندیش و فکر کنی اونی که داری بهترینه

    در حالی که اینطور نیست

    میدونستم خداوند چی میگه و انگار برام جا افتاد

    قبلا حتی یک درصد شک نداشتم که رفتارم غلطه در مورد اون ادم

    تازه بهش افتخارم میکردم

    الان میفهمم باورها انقد جزوی از ما میشن که باید دقت کنی تا تشخیصشون بدی

    خیلی خوبه

    خوشحالم که دارم مینویسم

    خوشحالم که از نو میخوام شروع کنم

    آرام آرام

    آهسته

    هدفم فعلا کشیدن دندون عجله ست

    آرام آرام میخوام بِکِشَمِش

    حسم خیلی خوبه

    از وقتی شروع کردم به نوشتم کامنت حدودا ساعت 9 بود فکر کنم و چندتا جوش رو صورتم داشتم نیم ساعت پیش دقت کردم محو شده بودند

    حال خوب انقد اثر گذاره

    من خیلی خوشحالم که اینا رو نوشتم

    همونطور که بالاتر گفتم از ی تایمی به بعد نگران بودم که چرا من شیب مثبت رو به بالا ندارم و همش سینوسی ام

    ولی الان قلبم میگه تو تنها نیستی و این مشکل خیلیاست چون کامنتهایی رو هم در این مورد خوندم

    و دلیلش رو تو کل کامنت گفتم

    عجله

    مخرب ترین عادت جهان

    خداروشکر که نوشتم

    به عنوان قسمت پایانی کامنت

    خواستم در مورد قدمهایی که این مدت برداشتم و به نتایج خوب منجر شد بگم به طور خلاصه

    تو کامنتای بعدی کامل تر میگم

    کلمه عذاب رو تو قران سرچ کردم و کل ایاتش رو نوشتم برای خودم

    اون تایم حسم خیلی خوب بود که میفهمیدم برای چیا عذاب اومده و چقد قانون رو تو جای جای اون ایات دیدم

    چندین روز باری فراوانی انجام دادم و چه چیزایی نوشتم که عینا همونا یا بهتر از اونا رو تونستم داشته باشم

    سپاسگزاری نوشتم و حسم خیلی خوب میشد

    رو روابط به طور عملی تمرین اجرا کردم و همون چند روز اول نتیجه محسوس رو دیدم

    با این باور که تمام ادمها روح خدا رو تو وجودشون دارن فارغ از ذهنشون همه خوبن

    وقتی درکش کردم یکم عمل کردم خیلی تاثیرش رو دیدم روی رابطم با چندتا ادم که قبلش نادلخواه بود

    در مورد پول هروقت فراوانی رو فهمیدم و به پول متمرکز شدم صحبت از فراوانی و….شد یه عالمه فکت که نشونه بود و مهرتایید بر قوانین

    و البته پول های بیشتر وارد حسابم شد

    تو دوسال اول خیلی وقتا ستاره قطبی انجام دادم و واقعا خلق ها کردم و حسم خوب بود در طول روز

    این مدت هم یبار انقد واقعی بود که مو به مو خلق کردم و ایمان آوردم چقد میتونیم خلق کنیم

    اصلی ترین نکته این تمرین و کلا خلق هزخواسته اون احساس واقعی و خوب موقع تجسمشه

    یه وقتایی اصلا تجسم نمیکنیم یا در حد انجام وظیفه ست

    اما اون حس خوب و لذت و اینکه ایمان میاری که میشه وقتی اونجوری تصور کنی صد درصد میشه

    من اینا رو تجربه کردم

    و اون حس خوب یجورایی ادامه دار میشه و در ادامه راه هم حست خوبه و حس خوب هی خواسته هات رو برات میاره

    جوری که میفتی تو صراط مستقیم و هرلحظه ت نه تنها لذته بلکه هی میری جلو میگی عه این خواستم و بعد بهت داده میشه تیک میزنی و بعدی و بعدی و بعدی….

    از خودم میپرسم خب تو که اینا رو میدونستی

    و انقد واضح همه چی ام دیدی و تجربه کردی

    چرا از مسیر خارج شدی و اون داستانا و‌….

    جواب :عجله

    همیشه استاد میگه همون اتفاقات خوب اولیه برام شد ایمان و باور برای ادامه راه

    اما دقت که کردم برای من عادی بود و یچیزی که انگار باید می بوده

    ی چیزی به اسم ناسپاسی

    ندیدن نعمتها ندیدن نشانه ها

    فقط و فقط وابسته بودن به یه سری نتایج

    که اونم زود بیاد اگه دیر باشه فایده نداره

    یه عالمه ریشه داره بنظرم هر اتفاق خوب یا بدی

    نمیشه گفت فقط این عامل یا فقط اون عامل

    اما برای من اصلی ترینش عدم درک قانون تکامل بود چون از یجایی به بعد من به این رسیده بودم که همه چی همین جاست و باید ادامه داد

    اما من ی راه های دیگه ای میرفتم

    و تا ب ی تضاد برخورد میکردم سریع خدافظی میکردم یجوری ام بودم که ببین نمیشه و نمیذارن و‌..

    فکر میکردم برای بقیه همه چی گل و بلبله

    و یا اینکه درستش اینه یهویی همه چی متحول شه و اینا چیه و از این حرفا

    البته بازم برمیگرده به نداشتن هدف جدی که تو راه درست نگهت داره

    و نداشتن اون هدفم برمیگرده به عدم اعتماد به نفس

    خب حالا چی نمیذاره اون اعتماد به نفسه رو قوی کنم و هی بهتر بشم؟

    عجله و عدم درک قانون تکامل

    باید بفهمم کم کم و اروم اروم هی این ذهنه ساخته میشه قشنگ میشه

    باید یاد بگیرم تمرکزم رو مثبتها باشه و رو اون قسمت پر لیوان

    تو هر موضوعی

    در مورد خودم،اتفاقات و ادمها.

    چطوری این عادت رو بسازم؟فقط باید اینجا بمونم

    خیلی این سایت ایزوله و پر از امکاناته

    باید درست استفاده کنم از این امکانات

    و به تغییرم کمک کنه

    هربار ورودی مورد نیازی که حسم رو خوب میکنه به ذهنم بدم

    و خوب بفهممش و درکش کنم

    اینجا این امکانات برای استفادست نه اینکه هرکی بیشتر همه چیو تست کنه برنده شه بلکه کمیت مهمه و اصلا مسابقه ای در کار نیست

    کمیت و اون درک و عمل مهمه

    نه تعداد

    خیلی مهمه که بفهمم اینو

    خیلی مهمه بدونم اصلا هدف چیه

    چرا اینجا ام چرا این مطالب رو میخوانم یا گوش میدم دلیلم چیه؟صرف مطالعه یا شنیدن به من کمک نمیکنه

    مثل ی امتحانه که کسی که خوب نفهمیده باشه حتی اگه تمام کتابم حفظ باشه به درد نمیخوره چون نمیتونه سوال حل کنه

    الان هم موضوع همینه

    من باید درک کنم که هدفم چیه از وقت گذاشتن برای این مطالب

    هدف این نیست که بیشتر و بیشتر بدونم و به همه جا سرک بکشم

    هدف اینه خوب درک کنم و به دردم بخوره

    من تازه دارم متوجه میشم

    فرق واقعی این دوتا رو

    4 بار رفتم تمرین آگهی تبلیغاتی انجام دادم

    ساز یادگرفتم

    کلی نرم افرار یادگرفتم

    کلی کار با اپلیکیشن های مختلف یادگرفت

    یه عالمه مهارت مختلف یادگرفتم

    خیلی خلاصه میگم ولی تمرکزم رو روی جرئیاتشون میذارم بعدا که بدونم چقد توانا ام

    اقدامات عملی زیادی انجام دادم

    تو دوسال اول به صورت پیوسته به شدت مو به مو عمل میکردم هر ایده ای که به ذهنم میومد

    و این مدت هم مسیری که در اصل علاقه قلبیم از سن کم بود رو خواستم شروع کنم همون اول چقد ایده داشتم و انجامش دادم

    اونجاهایی بود که قلبم میگفت و انجام دادم

    و البته ذهنمم کلی مسیر و راهکار داد که انجامش دادم و حس بد داد و تو مسیر من نبود

    اما نکات خوبی داشت که میگم

    مثلا اون تجارب و دانسته ها و اموزشها بهم در بقیه مسیرها کمک میکنه

    یا مسیرهای خلاف قوانین درستی قانون رو برام اثبات میکنه

    جاهایی که با تمام وجود خواستم بهش رسیدم

    و فهمیدم باید واقعا بخوای تا بشه

    و زورکی نیست

    بلکه خواسته از قلبت میاد راهکاراش هم از قلبت میاد قدمها رو هم بهت میگه و شرایط و…. رو هم برات فراهم میکنه

    البته قبلش اومدی تو مسبر درست

    و باورهای خوبی ساخته شده

    و ایده ها رو که بهت میگه تو فقط انجام میدی

    و میبینی چقد عالی و راحت و دلچسب بود

    هم مسیر هم مقصد

    این یعنی خواسته واقعی

    و ترکیبش با باورای درست

    خیلی حس خوبیه من تجربه ش رو داشتم

    در مورد رسالت یا علاقه یا هرچیزی

    میخوام بگم خیلی سخت گرفتم

    و هی گوش دادن و اجرای ایده های ذهن هم من رو از مسیر منحرف میکرد

    چون تقلا میکردم و عجله داشتم برای شروع و ورود به مسیر علاقه و فکر میکردم اونجا سریع نتیجه میگیرم

    کلا نذاشتم با ارامش هدایت بشم

    فکر میکردم خودم سریعتر درستش میکنم

    اما هی دورتر شدم و حالمم که نگم

    تنها کاری که باید میکردم همون جایی که بودم بهترینم رو میذاشتم و کار فیزیکی رو رها نمیکردم بلکه خودشناسی میکردم و رو اعتماد به نفسم کار میکردم اروم اروم هدایت میشدم همونطوری که قبلش شدم

    در مورد تصمیم

    من دقت کردم هروقت خواستم تصمیم بگیرم هدایت خواستنم جوری بود که خدایا تو برای من تصمیم بگیر

    یجوری که انگار خدا انسانه و اون انتخاب کنه

    من این رو درک نکرده بودم که من خواسته م باید واضح باشه و خدا قدم به قدم من رو هدایت مبکنه

    من ناخودآگاه مبخواستم خدا انتخاب کنه

    همون بحث صلاح و غیر صلاح

    با اینکه به ظاهر مخالف اون دیدگاه بودم

    و از اونور فکر میکردم سریع باید انتخاب کنی کدوم راه رو میخوای بری

    بدون خودشناسی و با اعتماد به نفس پایین!!!

    مثل اینه حتی 1 میلیون هم نداری.بشینی فکر کنی 1 میلیارد رو چجوری سرمایه گذاری کنم

    و خیلیم خودت رو اذیت کنی و تقلا کنی برای فهمبدنش و راهکار پیدا کردن

    اگه به حرف استاد گوش کنم از این اتفاقات پیش نمیاد

    چاره فقط بودن درست تو مسیره

    و گوش دادن فایلا جوری که درک بشه به فهم برسه و بعدش عمل و هی تکرار اون عمل

    فایلا نباید قطع بشن هیچ وقت

    اینا اگاهی های خالصی ان که از قلب استاد میاد از سمت خدا

    نه چیزی که فکر شده باشه و از قبل سناریو داشته باشه

    این کامنت تماما برای خودم بود جوری که نمیدونم چی نوشتم چون اصلا برنگشتم به قبل

    و باید بارها بخونمش

    به عنوان کلام اخر

    من از نو متولد شدم امروز

    کاملا احساسش میکنم

    وشاید همه اون ها باید تجربه میشد و لازم بود

    چه برای من الان

    چه برای من سالها بعد

    راستی من قبلا نمینوشتم

    خیلی دلایل هم برای خودم داشتم

    که دیگه مهم نیست

    الان میخوام باشم و بنویسم

    و چقد بهم کمک کرد این نوشتن

    با اینکه اولین بارم بود

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
    • -
      آرش ممی زاده گفته:
      مدت عضویت: 2100 روز

      سلام خدمت خانم رحمان پور عزیز

      من بالای سه سال هست با استاد آشنا هستم و از آموزش های ایشون در زندگیم در حد توان خودم استفاده میکنم.

      شکر خدای بزرگ نسبت به اندازه ای که قانون رو باور کردم و دارم عمل میکنم نتیجه های ریز و درشت خوبی گرفتم که انشالله در فرصتی بهتر در موردشان حتما صحبت خواهم کرد

      چون الان میخوام فوکوس کنم روی هدایتی که شدم به کامنت پرمحتوای شما

      و اینم بگم که این اولین پاسخی هست که من میخوام برای کامنتی در سایت استاد بنویسمکه ناگفته نماند چقدر ذهنم مقاومت میکرد و میکنه برای کامنت گذاشتن که دلایل و بهانه تراشی های الکی خودش رو داره که تو وقت کامنت نوشتن نداری و فلان …

      بگذریم از بحث دور نشیم

      من تقریبا یک ماهی میشه که دوره روانشناسی یک رو خریداری کردم و دارم روی باورهای خودم کار میکنم و اتفاقا جلسه 14 موضوع اصلی این جلسه بحث تکامل هست و عجله نکردن که تمام صحبت شما در همون مورد هست

      و این هدایت خداوند هست که من هدایت شدم به کامنت شما بصورت کاملا عجیب چون کلا داشتم یه چیز دیگه میگشتم یهو دیدم دارم کامنت شما رو میخونم

      و چقدر هدایته به جا و درست و دقیق بود و دقیقا همان جوابی بود که من روز ها درگیرش بودم و داشت حسم رو خراب میکرد

      خدا رو شکر من در حد توان و عمل خودم به قوانین نتایج خوبی دارم میگیرم و شرایط خوبی واسم فراهم شده که روی باورهام کار کنم و در کنار اون مشغول کار مورد علاقه م باشم و از زمانی که استمرار به خرج دادم و ادامه دادم همیشه پیشرفتم رو به بالا بوده هرچند آروم و یواش

      چند روزی بود که در دام عجله شیطان افتاده بودم و این موضوع به شدت من رو به یه ادم ناسپاس نتیجه گرا تبدیل کرده بود که مدام بقول شما بجای اینکه نیمه 90% پر رو ببینم نیمه 10% خالی رو میدیدم و این موضوع حس من رو خراب میکرد

      این در حالی هست که من نسبت به قبلم پیشرفت کردم و کلا شرایطم عوض شده و به لطف خدا هر روز نتیجه افکار و باورهام رو میگیرم ولی پیش خودم منتظر اون نتیجه بزرگه اون بمب بزرگه بودم که اتفاق بیفته و هی منتظر بودم اتفاق بیفته

      و دیدم هر چی بیشتر انتظار میکشم و میخوام اون اتفاق بیفته ناسپاستر میشم و حسم بد میشه و این لاجرم تاثیر در نتایج الانم میذاره

      به لطفا خدا هدایت شدم به کامنت شما و کاملا متوجه این قضیه شدم که شیطان در جلد عجله داشت من رو به بیراهه میبرد و مچشو گرفتم و تصمیم دارم به جای منتظر ماندن برای اتفاق بزرگه از مسیز لذت ببرم و از پیشرفت ها و نتایج کوچک که هر چند بنطرم کوچک هم نیست لذت ببرم و سپاسگزار باشم و بذار تکامل خودم رو طی کنم.

      از شما بابت اینکه درک و تجریبات خودتون رو با ما به اشتراک گذاشتید و اینکه به درک بهتر ما کمک کردید سپاسگزارم .

      در پناه الله یکتا شاد و سالم و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      مروارید گفته:
      مدت عضویت: 1028 روز

      سلام دوست عزیز ،خیلی ازتون ممنونم بابت این پیام زیباتون ،شرح حال شما دقیقا دقیقا دقیقا حال منه ،عجله بدون درنظر گرفتن قانون تکامل ،من هم تمام این حرف ها رو از استاد شنیدم اما نمیدونم چرا موقع عمل ذهنم هیچکدوم و یادش نیست ،اونقدر عجول که حتی اگه از اول میدیدم کامنت شما چقدر طولانیه اصلا نمیخوندم ،اما دقیقا دو روزه که به خودم قول و تعهد دادم که حضورم تو این سایت فوق العاده مستمر باشه ،برای همین بدون اینکه ببینم کامنت چقدر طولانیه یا کوتاه فقط از اول با دقت خوندم ،باور کنید یه جمله هایی رو ذهنم جا مینداخت که زودتر تموم بشه اما برمیگشتم و با دقت دوباره میخوندم ،خیلی خیلی خیلی ازتون ممنونم که زحمت کشیدید و این پیام و نوشتید ،قلب من و برای خودم باز کردید و ایراد بزرگم و فهمیدم و تمام تلاشم و میکنم که مسیر تکاملم و از اول و نکته به نکته اجرا کنم ،بینهایت از خدای مهربانم ،از استاد عزیزم ،از شما دوست عزیزم سپاسگذارم ،انشاالله موفق و سربلند باشید مهربان جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      حسن موسوی گفته:
      مدت عضویت: 3203 روز

      ازت ممنونم که نوشتی خیلی خیلی عالی نوشتی،

      تقریباً یک کتاب نوشتی دختر.

      این مسیر زندگی من هم بود تقریباً کاملاً مسیری بود که من هم طی کردم و ضربه خوردم و دوباره بلند شدم و سعی می کنم درست شروع کنم.

      خیلی لذت بردم از خواندن کامنت زیبات.

      برات آرزوی بهترینها رو دارم

      با احترام و آغوش

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      سپیده آقایاری گفته:
      مدت عضویت: 2061 روز

      سلام به بهناز عزیزم

      امیدوارم هر جا هستی خوب و خوش و خوشحال باشی.

      کامنتت زیبا و پر از آگاهی بود.

      این داستان همه ماست. به قول قرآن انسان ذاتاً عجوله. ما همه میخوایم 2 روزه موفق بشیم، 2 روزه خوش اندام بشیم، 2 روزه همه روابطمون عالی بشه و آمپولی به همه چیز برسیم.

      اگه نرسیم ناامید میشیم و همین احساس عجله باعث احساس بد میشه و میفتیم تو یه سیکل منفی.

      اصلا من ماه قبل رو کلاً گذاشتم روی بالا بردن صبرم.

      از زمین و زمان برام نشونه میومد که صبر کن.

      واقعا باورت میشه یه ماه هیچ هدایتی از خدا دریافت نمیکردم جز صبر؟

      دیگه خسته شدم از بس فکر میکردم که من باید چیکار کنم برای هدفم و هیچ ایده ای نمیومد.

      چون تا عجول بودنم بهتر نشه، هدایت نمیشم به مرحله بعدی و ایده ها بهم گفته نمیشه.

      بهناز عزیزم کلمه به کلمه این کامنتت برای من آگاهی و یادآوری بود.

      امیدوارم در پناه رب العالمین، سلامت و شاد و ثروتمند باشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    خدیجه بیعتی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1889 روز

    سلام ب دوستداران تغییر

    من خدیجه با گذشت 4 سال ک عضو سایت هستم اول از همه این کتاب رو خریداری کردم و بعد قدم 1 رو .من امسال ک سال 1401 هست برای بار سوم دارم کتاب رو میخونم خودم باورم نمیشد 1هفته رو 10صفحه موندم و چنان خط ب خط رومیفهمم و درک میکنم .اون موقع شغلی داشتم ک علاقه نداشتم اما الان 3 سال ک ب مسیری هدایت شدم ک شباهم حاضرم تا صبح براش بیدار بمونم نقاشی؛نقش حنا؛بافت مو ؛طراحی چیزایی ک اول کار ی سرگرمی و کنترل ذهن بود برام اما حالا منبع درآمد من شدن خواسته هام با نوشتن آهسته محقق شدن .دوستام این تغییرات رو در من باور نمیکردن حتی گاهی مثل فیلم سینمایی از جلو چشم رد میشن .شبایی ک تمرین میکردم و استوری میزاشتم از کارام زمانی ک ساکم رو کولم بود و این آرایشگاه و اون آرایشگاه محله ب محله .کورس ب کورس میرفتم .الان تونستم لاین اجاره کنم و بسیار امیدوارم ک مربی و آموزش بدم لاین خودم رو داشته باشم و ی مرکز تخصصی مربوط ب کارم رو داشته باشم و حتی کار کنم .حال خوبم آرامشم از پوست و استخون مدیون این کتاب و دیدن فایل های شما هستم.فایل های صوتی رو دانلود میکردم و گوش میدادم تا ملکه ذهنم شن .این کتاب و دفتری ک برا تمرینم گذاشته بودم رو دارم از اول مرور میکنم و خواسته های جدید مینویسم .شکرت خدای مهربان و ثروتمندم ک ب این راه اومدم و نگاهم رو کنترل میکنم نسبت ب مسایل

    استاد جان من برای شما و مریم جان شادی ؛سلامتی و ثروت و هرآنچه زیباییست از خدای فراوانی ها میخوام.پاینده و پایدار باشید .هر آنچه دارم رو از خدا دارم و دیدگاهی ک با بودن در این سایت تجربه کردم دارم .اینجا خونه ی منه کتابتون همدمم شده میدونم ک بازهم نعمت های بیشتر نصیبم میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  10. -
    سارا صمدی پور گفته:
    مدت عضویت: 1778 روز

    به نام الله صمد

    سلام استاد عزیزم

    وای استاد ، شما کی هستین واقعا

    چرا انقدر همه چی عجیبه تو این سایت؟ چرا من 4 ساله اینجام‌ ولی تازه مُهر که به چشم و گوش و قلبم هست داره باز میشه؟

    خیلی سرعتم کنده ولی میدونم عاملش فقط و فقط خودمم

    منم که هیچ وقت انتخاب نکردم مونتوم رو نگهش دارم و همیشه خودخواسته خرابش کردم

    الان که دارم سعی میکنم هرجور هست مونتوم رو نگهش دارم حتی دو سه درصد

    میبینم که

    چه چیزایی میشنوم!!!

    امروز صبح به طرز واقعااااا جادویی به این جمله هداست شدم :

    تسلیم بودن یعنی اینکه هدف نهایی رو مشخص کنی و بعد اجازه بدی خدا قدم های لازم برای تحقق اون هدف رو بهت بگه

    در صورتیکه قبلا فکر میکردم من باید بشینم فکر بکنم و قدم بعدی رو توی یه چهارچوب خاص مشخص کنم و سپس برای موفق شدن در اون قدم و اون چگونگی ی که خودم مشخص کردم، از خدا کمک بخوام تا اون قدم به همون شکل برداشته بشه!

    استاد چرا من تا حالا هیچ جا به این اگاهی برنخورده بودم؟ چرا نفهمیده بودم؟ هزارتا چرا تو ذهنم هست و از صبح دست و دلم به کار نمیره حالم عجیبه و دارم فکر میکنم…

    و بعد به خدا گفتم هدف نهاییم رو و گفتم هدایتم کن کنار دوره ثروت باید چکار کنم، هدایت شدم به کتاب چهارم رویاها

    استاد

    من همه جلد های کتاب رو دارم ولی همیشه فقط تا مقدمه خوندم

    باز کردم فایل رو و به خودم قول دادم فقط 5 صفحه رو بخونم و برم اصلا خشکم زد

    ثروت تو جهان بی نهایته؟ همه چی مال منه؟ اگه پولم کمه نباید ناراحت باشم چون پول میسازم؟ فاصله فرکانسی رو میتونم پر کنم و راهکار داره؟

    استاد صدای ذهن من خیلی موذیه ، یه جوریه که نمیدونم انگار نمیشنوم پس ذهنم چی میگه

    یه اعتراف هم بکنم؟ من به مغزم خیلی اعتکاد دارم خیلی بیشتر از خدا

    واسه همین همیشه با سر میافتم تو بدبختی ، چون دقیقا تا الان همیشه خودم قدم بعدی رو چیدم و گفتم خدایا کمک کن اون قدمی که ذهنم میگه رو بردارم

    هیچ وقت نگفتم خدایا تو بگو من چیکار کنم؟

    قدم بعدی رو تو بگو چیه؟

    و امروز بالاخره صدای ذهنمو شنیدم صدایی که انقدر تو ناخوداگاهمه که منو مثل یه ربات برنامه ریزی کرده

    گفت

    جمع کن بابا خودتو…

    ثروت بی نهایته؟ همه چی مال توئه؟ موفق میشی

    وای، استاد ، من تا حالا پیش نیومده بود این صپارو بشنوم! یعنی من تا حالا ذهنم باهام مخالفت نکرده بود

    نمیدونم چطور توضیح بدم ، انگار همون اول ذهنم مواففت میکرد میگفت آره بابا تو میتونی ، بعد یواش یواش بهونه میگرفت یواش یواش منو میترسوند یواش یواش کمبود رو یادم میاورد و همیشه منو همونجایی که بودم حتی پایین تر نگه میداشت

    الان انگار داره دستش رو میشه

    نمیدونم شاید کسی ببینه حس کنه دیوونه شدم ولی من

    من انگار دارم خودمو میشناسم

    دارم به خود شناسی میرسم

    و اون صدایی که میگه ، راز خوشبختی هماهنگی ذهن و روحه؟کدوم هماهنگی؟

    اون صدارو دارم میشنوم بالاخره استاد

    استاد این یه مرحله جدیده ، من دارم توی deep down خودم و شخصیتم فرو میرم جاهایی که هیچ وقت ندیده بودم و همیشه ازم قائم بوده

    استاد اگه از این دربیام مطمئنم خیلی چیزای قشنگی در انتظارمه

    امیدوارم از پسش بربیام

    مرسی که هستید استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 1969 روز

      بنام خدای مهربان

      سلام ب سارای عزیزم

      ازت ممنونم بابت کامنت ارزشمندی ک نوشتی

      ی قسمتی از کامنتت و ک خوندم متوجه شدم اررره راست میگه منم همین طوری بودم ک خودم قدم بعدی و تعیین میکردم

      واز خدا هدایت نمیخواستم

      میگفتم الان خدا باید برام انجام بده

      تسلیم بودن یعنی اینکه هدف نهایی رو مشخص کنی و بعد اجازه بدی خدا قدم های لازم برای تحقق اون هدف رو بهت بگه

      در صورتیکه قبلا فکر میکردم من باید بشینم فکر بکنم و قدم بعدی رو توی یه چهارچوب خاص مشخص کنم و سپس برای موفق شدن در اون قدم و اون چگونگی ی که خودم مشخص کردم، از خدا کمک بخوام تا اون قدم به همون شکل برداشته بشه!

      ی جورایی من مسیر و تو ذهنم میساختم و از خدا میخواستم طبق تصوراتم اتفاقات و رقم بزنه

      این فایل و این صفحه نشانه امروزم بود

      و چقد قشنگ خدا داشت بهم میگفت هر رویایی ک داری عین واقعیتِ

      اتفاق میفته فقط ادامه بده

      مسیرت درسته

      ب زودی بهت داده میشه

      خدایا صدهزار مرتبه شکرت

      ازت سپاسگزارم بابت این آگاهی ها

      جهان مادی به گونه ای طراحی شده و قوانینی بر آن مقرر شده تا حامی افرادی باشد که رویایی دارند و در تحقق آن مصمم هستند.

      زیرا جهان باید رشد کند و این رشد از طریقِ تحقق رویاهایی ما انسانها اتفاق می افتد.

      این حمایت در عمل وقتی اتفاق می افتد که ما قوانین خداوند را بدانیم و برای هماهنگ شدن با این قوانین، قدمهایی عملی برداریم

      چقد حس خوبی گرفتم ازاین آگاهی ها

      ایمانم قوی تر شد

      قلبم آروم گرفت ب حمایت جهان ازمن برای رسیدن ب اهدافم

      خداوند منشا تمام نعمت ها، ثروتها ،برکت و خوشبختیه

      تنها کاری ک باید انجام بدم

      اینه ک هماهنگ بشم با این انرژی

      خییلی تحسینت کردم بخاطر خودشناسی ک بهش رسیدی

      چقد عالی رو خودت کار کردی

      بهت تبریک میگم واقعا

      الهی صدهزار مرتبه شکرت

      مررسی ازت سارای عزیزم

      برات بهترینها رو از خداوند وهاب میخوام

      شاد و موفق و ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: