چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟


در این فایل استاد عباس منش با توضیح ویژگی های شخصیت خوشبین و بدبین، مفاهیم زیر را مفصلا توضیح می دهد:

  • ارتباط خوشبینی و احاطه شدن با نعمت های پادار، از دیدگاه قانون؛
  • ارتباط بدبینی و احاطه شدن با ناخواسته ها، از دیدگاه قانون؛
  • تعریف شاکر و ارتباط آن با خوشبینی؛
  • تعریف کافر و ارتباط آن با بدبینی؛
  • مفهوم تقوا و قدرت آن در تبدیل “بدبینی” به “خوشبینی”
  • بدبینی چگونه ایجاد می شود و با چه منطق هایی می توان مانع شیوع آن در افکار و ذهنیت خود شد؛
  • چه جنسی از کنترل ذهن سبب می شود تا فرکانس غالب ما به سمت خوشبینی گرایش پیدا کند و طبق قانون، جریان ورود نعمت ها به زندگی مان را جاری نگه دارد؛

آگاهی های این فایل به ما کمک می کند تا:

اول از همه، به درک درستی از مفهوم خوشبینی و مفهوم بدبینی برسیم بدون اینکه در این باره دچار سوء برداشت شویم؛

همچنین به ما کمک می کند تا بخش های بدبین در شخصیت خود را بشناسیم و با پرورش ویژگی خوشبینی در یک فرایند تکاملی، آن نقاط را بهبود دهیم.

آگاهی های این فایل را بشنوید. در مفاهیم آن تعقل کنید سپس در بخش نظرات این فایل بنویسید:

الف) با توجه به آگاهی های این فایل، دلایلی را لیست کنید که تغییر از بدبینی به خوشبینی را برای تجربه زندگی بهتر، ضروری می داند؟

این لیست، منطق های لازم برای تغییر نگاه از بدبینی به خوشبینی را، در دست ذهن شما قرار می دهد و اهرم رنج و لذت قوی ای برای ایجاد این تغییر، می سازد.

ب) چه راهکارهایی از آگاهی های این فایل آموخته اید که قصد دارید با اجرای آنها، ویژگی خوشبینی را در ذهنیت خود تقویت کنید؟ برای این منظور، چه قدم هایی – هرچند کوچک – را می توانید در برنامه روزانه خود بگنجانید؟

یادمان باشد که تغییر و بهبود شخصیت، یک شبه ایجاد نمی شود. بلکه یک فرایند است که باید با تعهد و قدم به قدم برداشته شود. قدم های کوچکی که به صورت مستمر بر می داریم، نه تنها این تغییر عمده را ایجاد می کند بلکه مسیر این تغییر را نیز بسیار لذت بخش می کند.

منتظر خواندن پاسخ های تأثیرگذارتان هستیم.

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟
    365MB
    70 دقیقه
  • فایل صوتی چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟
    68MB
    70 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

605 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مصطفی ابوطالبی» در این صفحه: 3
  1. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 820 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    شرک وجودم رو گرفته روزهای اولی که میرفتم سر کار بیشتر به خدا ایمان داشتم بیشتر به خدا اعتماد میکردم دلم بیشتر گرم خدا بود الان احساس میکنم شرک دارم میورزم به خدا و تمام اون نتیجه هوایی که گرفتم دارم خودم متوجه میشم که دارن کم کم از بین میرم اون محبت صاحب کار اون شور و شوق خودم اون زبر و زرنگ بودن اون الهاماتی که دریافت میکردم سر کار اون احساس خوب داره کم تر میشه و بجاش استرس و ترس و نگرانی گرفته و فقط ذهنم میگه باید استعفا بدی از کارت و من نمیدونم باید چکار کنم در مورد این موضوع خیلی میترسم خیلی حتی همین کامنت نوشتن هم دیگه ذهنم مقاومت شدیدی داره و نمی‌گذاره درست کامنت بنویسم تا خلع صلاحش کنم دیدم نسبت به همه چیز منفی شده اگر کوچک‌ترین اتفاقی بیوفته حالم بد میشه تو درودیوار هستم اینا رو می‌نویسم که رد پا بمونه برام

    و فکر میکنم که دیگه تو این سایت هم زیادی شدم دیگه کسی تو این سایت هم نمیخوادم استادم از دست من دیگه خسته شده اونم میگه این اهل تغیر نیست و داره چرت و پرتی می‌نویسه ولی من واقعا نیاز دارم فقط بنویسم

    ولی یک ندایی ضعیفی دارم این روزها که بهم میگه مصطفی برو سر کار و اگر آقای برزگر بهونهای مختلف میگیره ازت طاقت بیار اینا تموم میشه و تو فقط آروم باش و به خدا اعتماد کن حمله ای که دیروز وقتی که رفته بودم کفش فروشی نوشته بود آرام باش و به خدا اعتماد کن

    استعفا نمیدم از کارم چون من کارهای زیادی رفتم و استعفا دادم و فاییده ای نداشته که هیچ ضررها داشته

    باید کار کنم و هدفم این هست که سال دیگه از درامدم خودم رو برسونم به دوره قانون سلامتی و خودم رو نجات بدم از بیماریهایی که دارم و یکیش اعصاب هست هر روز بشدت استرس دارم تا تو خونه تنها هستم و با خودم صحبت نمی‌کنم آروم هستم همینکه میرم بیرون رنج ها شروع میشه

    وقتی که یک ساعت دو ساعت مونده که برم سر کار تمام بدنم استرس میگیره نجواها میاد سراغم و فقط دلم می‌خواد فرار کنم از دست این دنیا از بس دارم رنج‌ میکشم

    از طرفی هم خوشحال هستم که دارم چک و لگد از جهان میخورم خوشحالم که این چکها دارن منو رشد میدن و من وضیفم هست که ادامه بدم با اینکه سخت هست برام

    و هر موقع میرم سر کار از بدبختیهایی که در گذشته کشیدم از اتفاقاتی که در گذشته افتاده یا ازم میپرسن تعریف میکنم یا خودم همینجوری تعریف میکنم و یه خورده ای هم که میگذره از رفتنم به اون کار و وقتی که میبینم به هدفم نرسیدم اینکه از بدبختیهام تعریف کردم و احترام و اینا دریافت نکردم نه فقط احترام من عادتم هست که صحبت کنم و یه خورده ام که میگذره نکات منفی صاحب کار رو پیدا میکنم و در موردش تو خونه با خودم و مثل امروز در موردش با رفیقم تو پارک صحبت کردم

    تو درودیوار هستم امسال سال 1404تو درودیوار هستم فقط کافیه قرصهام رو نخورم فقط کافیه هدفون تو گوشم نباشه فقط کافیه سیگار نکشم کارم تمومه از بس باورهای خراب دارم

    ولی این خدا اینقدر هوای منو داره که حد ندارن در کامنتهای قبلیم نوشتم با اینکه من مشرک هستم و بهش شرک میورزم ولی اون خوب خدایی هست اون رفیقی هست که پشت منو خالی نمیکنه و نکرده و داره بهم یاد میده که ببین من میتونم بهترین رفیق تو باشم پس بیا با هم دوست باشیم بهم اعتماد کن

    دیشب باهام صحبت کرد سر کار بهم گفت بزار بهونت بگیره برزگر تو فقط آروم باش و کارهایی که بهت میگه رو انجام بده مبادا جوش بیای و چیزی بهش بگی بخدا از درونم حسش میکردم این حرفها رو و انجامش دادم درسته یه خورده کنترل ذهن دستم در رفت و جواب استا رو پس دادم ولی آروم بود رو عصبانیت نبود دیشب ذهنم گولم زد من حرفی زدم و بعد حرفمو جوری عوض کردم که متوجه نشد آقای برزگر من پنج ساعت میرم سر کار بخدا این پنج ساعت فقط نیاز داره به کنترل ذهن کنترل این ذهن سخت تر به نظر میاد تا کار کردن اگر درک کنی مصطفی

    شرایط الان من مثل گذشته نیست و بهتر شده نمیگم خوب شده ولی مثل گذشته هم نیست ولی من بخواطر گذشته و تجربیاتش نمیتونم بپذیرم که دیگه زندگیم مثل گذشته نیست یعنی نمیتونم بپذیرم همین احترامهایی که بیرون میرم دریافت میکنم همین یه ذره در گذشته تو خیابون کسی سالی ماهی یک بار صدام میزد الان خیلی بیشتر شده این موضوع در گذشته من خیلی سختم بود برم بیرون تو خونه الان خیلی راحت میرم بیرون ترسهایی که در گذشته داشتم الان دیگه ندارم نمیتونم بپذیرم همین یه ذره تغیر رو و همش برمیگرده به اعتماد به نفس پایینم من خودم رو اونجوری که باید قبول داشته باشم ندارم به خودم اعتماد ندارم خودم رو دوست اونجوری که باید داشته باشم ندارم وقتی هم که فکر میکنم که من دیگه مثل گذشته نیستم تو بعضی مسائل زندگیم یا ذهنم میگه یا خودم میگم که مصطفی تو شفا گرفتی تو اینایی که در گوشت صحبت میکنن و نمیدونی چی هست اینا دارن برا تو یه کارهایی میکنن و خبر نداری مصطفی نمیدونه که صبح تا شب فایل گوش دادن بی تاثیر نیست روی تغیر باورها همراه با جملات تاکیدی ثروت و توحیدی

    خودم رو دست کم گرفتم من بهترین صدا دارم بخدا جوری آواز میخونمخجوری میخونم که خودم به وجر میام و خودم رو تحسین میکنم فکر میکنم نمیشه از این پنجره پولهای زیادی ساخت و من باید برم سر کار سختی بکشم و پول در بیارم همش میگم چطور همش میگم من که پول ندارم برم دنبال علاقه ام بگیرم همش میگم من که رفیق و اشنایی ندارم که برم دنبال علاقه ام بگیرم

    باز هم میترسم دنبال علاقه ام هم بگیرم و مثل کبابی که اول میگفتم علاقه دارم و کامنت هم مینوشتم با شوروشوق و تو خوانندگی هم به مشکل بربخورم به قول برزگر بدم بیاد ناراحت بشم و بگم من علاقه ندارم در هر صورت من به هیچ عنوان حاضر نیستم این کار کبابی رو از دست بدم الان خرج زندگیم کی بده اگر کار نکنم پدرم فقط یک ناهار ظهر بهم میده دیگه پول بهم نامیده پول مداحی هم زیاد نیست که خرجیم در بیاد من هفته ای یک مجلس روضه خوانی دارم که اونم به مدت هشت سال هست که سشنبها میرم هر هفته تازه الان هفته ای صیسد تومان بهم میدن اینم اگر بده اون هفته قبل که دویستومن داده بهم چجوری اونوقت باز هم کنار میام باهاش این بی کاری رو چکارش کنم من این تو خونه نشستن و هر روز به پارک رفتن و پای افراد منفی نشستن چه فایده ای داره که نرم سر کار که حالا بهش علاقه دارم یا ندارم

    هر اتفاقی که در آینده قراره رخ بده خیلیهاش رو از قبل از طریق ادمها احساسم نشانها متوجه میشم و الان متوجه خیلی چیزها شدم و دارم میترسم و پناه میبرم به خدا فقط همین خیلی میترسم که دست آقای برزگر عصبانی بشم دست حمید عصبانی بشم سرشون داد بزنم و حرفهای کله ام رو بهشون بزنم خیلی میترسم می‌خوام زمین دهن باز کنه برم توش از بس ترس دارم و استرس از بس میترسم ابروم رو آخر این ذهنم بریزه اینهایی که در گوشم باهام صحبت میکنن نجوا میکنن و بهم میگن اینکار رو بکن اینکار رو نکن و چون متوجه شدن که من فهمیدم صداهاشون کمتر کردن در گوشم و الان که داشتم کامنت مینوشتم بهم میگفتن ننویس کامنت ننویس

    حرفاشون اینه که روح مرحوم سلیمانی توی جسم تو هست و داره مقاومت میکنن و نمی‌گذاره اون و عسل آقا که روح خودت بیاد تو بدنت و یادمه جنگ که شده بود و من با تجسم لحظه ای رو دیدم که آقای خامنه ای داره سخنرانی می‌کنه و ایران پیروز شده و آتش بس شده و قبل از جنگ آشوب عجیبی در درونم ایجاد شده بود من به شدت عصبانی بودم و حالم خراب بود و دلشوره و استرس داشتم و من دیگه سر کار نرفتم و آتش بس شد و خیلی تلاش میکردم که برم سر کار و یک شب اون صدایی که مثل خودم هست نمیگذاشت بخوابم و داشت باهام صحبت میکرد من متوجه نمی‌شدم چی میگه فقط چند جمله اش رو متوجه شدم اونم این بود که می‌گفت اگر میخوای بزارم بری یا بری سر کار به یک شرط و من نمیدونم شرطش چی هست حس میکنم شرطش چی هست

    اون روزهایی که من توی خواب روحم عوض میشد و بیدار میشدم اون روزها یادم هست سالی که اغتششاشات به پا شد به بعد من تعویض روح داشتم و آخرین تعویض روح رو در برج سه سال اگر اشتباه نکنم 1401بود در زیر زمین خونم داشتم و من به مدت سه شب و سه روز تو زیر زمین بودم هیچی نمیگذاشت روحم که صداش می‌فهمیدم بخورم می‌گفت خطرناک هست و اون سه شب یادمه صداهای عجیبی به گوشم میرسید یک شب اونقدر خونم از صدا شلوغ شده بود و اونا میومدن صدام میکردن و اصلا هم کاریم نداشتن و یک شب هم همه جور صدایی به گوشم می‌رسید بمب تصادف همه جور صدایی و وقتی چشم باز میکردم میدیدم هیچ چیز نیست جز صدا و روحم فقط فریاد میزد عسل بخواب و فقط سکوت کن بخواب سکوت کن اینا کار سلیمانی هست بخواب سکوت کن سه شب من تو زیر زمین بودم و بعدش بابام و زن بابام اومدن بردنم خونشون و روحم بهم می‌گفت همراه با اون صدا می‌گفت فقط سکوت کن و چیزی هم نخور راست هم میگفتن من اگر حرف میزدم خیلی اذیت میشدم و اگر چیزی می‌خوردم مثلاً اگر آب می‌خوردم آتیش میگرفتم و بابام نگران شد گفت حرف بزن چیزی بخور و من چیزی نمیتونستم به خانواده ام و دامادمون و خواهرهامون بگم و اگر میگفتم اونا باور نمیکردن و یک روز که تو اتاق داشتند بنم میگفتن چکار کنم که تعویض روح صورت بگیره بابت اومد گفت با میای بریم دکتر یا از دکتر گفته نامن بهتون میدم از طرف دادگاه برید بیاریدش من رفتم دکتر منو به مدت پانزده روز تو تیمارستان خوابوندن و اون صداها بود و همش میگفتن توف به تو سلیمانی و میگفتن عسل فقط صبر و من پانزده روز شک به مغزم زدن و الان شبی پنج تر قرص اعصاب میخورم و همچنان این صداها ادامه داره

    این عسل هم که بهم میگفتن هم طولانی میشه اگر بخوام همش رو بنویسم که چرا بهم میگفتن عسل و مصطفی نمیگفتن خیلی تو اون سالها اتفاقات افتاد خیلی اگر خدا کمکم کرد و شد در کامنت های بعدیم مینویسم

    و بعد از اون خارج شدن من تو بیمارستان من دیگه تعویض روح میگم بهش من من دیگه اونجوری که قبلا ها میشدم نشدم اصلا ولی اون صداها هنوز به گوشم میرسه اوایل دوستم بودند حالا شدند دشمنم یه خورده دوست میشند یه خورده دشمن ولی به قول استاد قدرت فقط خدا داره یک زمانی هم اون روح خودم که صداش مثل خودم هست میگفت تو هر کاری میخوای بکن من پشت تو هستم و اینا

    این کامنت رو یک سال و خورده ای هست که می‌خوام بنویسم ولی ترسها نمیگذاشتن بنویسم من اینا رو به چند نفر گفتم هیچ کس باور نمیکنه و اگر باور کنه میگن تو جنی شدی در صورتی که امکان ندارد و من نمیدونم

    نمیدونم اگر این سایت نبود من کجا داشتم برای تغیر برای پیدا کردن خودم برای کندوکاو کردن ذهنم

    و امیدوارم روزی خداوند از طریق دستانش این کامنت منو بخونه و با محبت و دوستی بهم بگه چکار کنم و من چجوری شدم که خودم خبر ندارم

    یک بنده خدایی می‌گفت تو ریاضت کشیدی میگفتم ریاضت دیگه چی هست صاحب کار نانوایی پیلارسالم بود

    خودم هم همش فکر میکنم خانم اولم طلسمم کرده و این بلاها رو اون سر من آورده خوب چون نمی‌دونم دلیل این اتفاقات و این صداها چی هست هم ذهن نجوا می‌کنه هم خودم دلم هزار راه برای خودم میره

    خدایا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده

    خدایا کمکم کن

    و من این رو هم بگم و من بخواطر این موضوعاتی که گفتم گفتم که کار نانوایی چطور شدم که عصبانی شدم و اینا حالا هم میترسم اینکار کبابی هم عصبانی بشم و کار از دستم در بره و این تکه رو نتونستم در قسمت بالا بنویسم

    پروردگارا کسی غیر تو ندارم کمکم کن

    پروردگارا روی نیازم رو به خودت کن

    خدایا ارامشم بده کمکم کن

    خدایا صبرم بده

    خدایا قدرت تغیر رو بهم بده

    خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا خدایا خدایا تو که میتونی تو که قدرتش رو داری از طریق دستات با محبت باهام برخورد کن من از تو می‌خوام

    خدایا کمکم کن

    برم سر کار. ممنونم که کامنتمو خونددید براتون آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 820 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    تو خونم با خودم صحبت میکنم ذهنم میگه ببین آقای برزگر و حمید دارن صدای تو رو میشنون و اونا از طریق حرفهای تو باهات برخورد میکنن و هر موقع میرم سر کار میگه ببین این برخورد بد یا خوب این رفتار برمیگرده به حرفهایی که تو خونه زدی

    چندین سال نو هست کن اینجوری هستم نمیدونم کدوم باور هست نمیدونم

    مغازه کبابی که داشتم در مورد مشتریهامخاینجوری بودم من باورتون نمیشه شبها خواب نداشتم فقط با خودم صحبت میکردم و ذهنم می‌گفت از بدبختیهات بگو از این بگو از اون بگو این قضیه رو تعریف کن و فکر میکردم ک مشتریهام دارن صدام رو میشنون و دلشون به حال من میسوزه و بیشتر میان مردم از من خرید میکنن و من اونموقعها تو قضیه دادگاه همسر دومم بودم و هر موقع وارد خونه میشدم اصلا نمیتونستم سکوت کنم و فقط با خودم صحبت میکردم گاهی اقات اونقدر سر خودم داد میزدم کاری که امروز کردم با خودم گاهی اوقات خودم رو کتک میزدم و ذهنم می‌گفت ببین فاطمه همسرت داره اینا رو میبینه خوانوادت دارن اینا رو میبینن و اینا دارن میبینن که تو داری خودت رو آدم میکنی می‌گفت ببین اگر میخوای موفق بشی تو کار کبابی باید با خودت صحبت کنی اگر میخوای همسرت برگرده صحبت کن خلاصه یادمه اون سالها من رنج های زیادی تو خونه تنهایی میبردم تا مغازه بودم و مشتری داشتم خوب بودم و اگر مغازه هم بودم و مشتری هم نداشتم اونجا هم شروع میکردم با خودم صحبت میکردم و الانم که تو سایت کامنت مینویسم ذهنم میگه مصطفی این کامنتهایی که مینویسی آقای برزگر و حمید و خوانوادت اینا رو میخونن و خبر دارن از دلت پس چیزایی رو بنویس که اگر آقای برزگر خوند اخلاقش باهات سر کار خوب باشه و حالت رو خراب نکنه و رو اعصابت نره

    الان که می‌خوام به تمرین دوره عذت نفس عمل کنم این فکرها و نجواها نمیزاره فقط باید سکوت کنم تو خونم اگر می‌خوام آرامش داشته باشم اگر می‌خوام شب که میرم سر کار اعصابم آروم باشه

    شما نمیدونید این ذهن چموش من چهاخکه نمیکنه حق هم داره از یه طرف نجواهای شیطان از یه طرف دوتا گوشام صداهایی که از بیرون به گوشم میرسه دوسال هست و نمی‌دونم چیه اینا

    این است داستان این ذهن چموش من که این چند خطی که نوشتم فقط خدا می‌دونه چقدر تلاش کردم چقدر اهرم ساختم چقدر رنج کشیدم براش تا بتونم و وقت کنم و بیام بنویسم بخدا مصطفی این سایت درسته کامنت نوشتن توش مجانی هست وری بخدا قسم خود خود خدا میخونه و معجزه می‌کنه اینجا کنترل ذهن است اینجا کارخانه اصلی انسان سازی است تمام

    بزرگ ترین عیبی که دارم سر کار اینه که آقای برزگر عیب کارم رو میگیره و من جواب پس میدم قبول نمیکنم نمیپذیرم نمیخوام قبول کنم که است نیستم نمیخوام قبول کنم که بلد نیستم نمیخوام قبول کنم اونوقت از بس ادعا دارم و خودم رو گنده میبینم

    تمام این حرفهای که اینجا نوشتم حاضرم تمام زندگی ام رو بدم شاید باورتون نشه اگر اگر اگر ترس نبود فقط همین اگر ترسها جلوم نگرفته بود کامنتهایی مینوشتم جوری ذهنم رو کندوکاو میکردم که از آرامش همون لحظه خوابم بگیره بخوابم ولی چکنم که ترس جلوم گرفته فقط کافیه اهرم رنج و لذت رو بیشتر کنم تو ذهنم برا نوشتن همین خدایا کمکم کن خودت درستش کن همین

    اونقدر سخته باورهای خراب رو نوشتن که حاضری همه چیزتو بدی ولی تایپ نکنی ولی من با اینکه ذهنم خیلی مقاومت داره کامنتهام رو همیشه تیپ میکنم

    رفته بودم بیرون همین الان بعد از شام یک نخ سیگار بکشم یک فکر به ذهنم رسید این بود که مصطفی تو با مشتری ها خوب برخورد کردی و میکنی و ازین به بعد نمیتونی خوب برخورد کنی و من به خودم گفتم غمت نباشه من هستم و همونجا فهمیدم که من تو اون لحظه روی خودم حساب باز کردم و اعتبار تمام اون احترامهایی که به مشتریها گذاشتم به خودم دادم در صورتی که اگر خداوند کمکم نمی‌کرد من حتی نمیتونستم دهنم رو باز کنم دیگه چه برسه به اینکه احترام بزارم و با کلامم تحسینشون کنم اینها همش اعتبارش به تو برمیگرده خدایا منو ببخش که به تو شرک ورزیدم

    یه چند روزی هست کلماتی سر زبونم افتاده که من دیگه نمیام من اگر یه وقتی دیگه نیومدم مثل دیشب حمید گفت اگر من جای مرتضی بودم کاری میکردم باهات که وقتی که میخواستی بری خونه اشتباهی بری خونه و من گفتم من نمیومدم اونوقت و من دارم مرتضی هم تحمل میکنم حالا اون نمی‌دونم داشت به شوخی هم می‌گفت

    همش هم ذهنم بهم میگه و تصویرهایی رو میاره برام که میگه ببین این کار هم مثل اون کارهایی که از دست دادی از دست میدی و تو نمیتونی پس داری برا چی اینقدر رو خودت کار می‌کنی کامنت مینویسی اینقدر زحمت میکشی

    هر روز فکرهایی میاد تو سرم در رابطه با دیشب جنبهای منفی دیشب که سر کار بودم و ذهنم میگه ببین مرتضی واقعا دیگه تو رو نمی‌خواد و داره با زور تو رو نگه می‌داره و منم حس میکنم درست میگه

    من علاقه به این کار ندارم ولی دوست دارم من علاقه به کار خوانندگی دارم این کار به این دلیل دارم میرم که باورهامو بشناسم و منی که میگم و مقاومت میکنم در مقابل حرفهای استاد عباس منش باید برم تو جامعه تا ببینم چند چندم و ببینم قانون چجوری داره کار می‌کنه خیلی بهتر از تو خونه نشستن هست

    مثلاً حمید داماد خواهر مرتضی هر شب میاد با کلامش حالم رو خراب می‌کنه و این خودش می‌تونه نشانه باشه که من چه باوری دارم که باعث شده این آدم با من اینطور برخورد کنه این که صاحب کار نیست

    بخدا مرتضی خودش آدم خوبیه و من از دستش راضی هستم ولی حمید هر شب آخر شب میاد می‌ره رو اعصاب من و من باید خودم رو کنترل کنم و در کنارش حال خوبی که از کار کردن گرفتم خراب میشه

    حالا اینا به شوخی هم میگه ولی شوخی های تکراری و بی مزه

    احساس قربانی بودن میکنم به خودم میگم من دارم شبی پنج تا قرص اعصاب میخورم چجوری میتونم هر شب برم سر کار و دائم ادامه بدم

    این ذهن من هیچ جوره نمیپذیره که آقا میشه رفت سر کار همیشه و کار کرد و ادامه داد نمی‌دونم اینجا به بعد رو چکار کنم خدایا کمکم کن

    حالا که اونجا جا افتادم و همه احساس میکنم دوسم دارن درسته شوخی باهام میکنن و من ناراحت میشم ولی دوسم دارن حالا که اونجا پیشرفت کردم ذهنم داره بازی در میاره و منو مجبور می‌کنه که اشتباهات گذشته که تو کار نانوایی میکردی و باعث شد اسا کار به اون خوبی از دستت ناراحت بشه و بعد رابطه ات خراب بشه و دیگه نمیتونستی در کنارش راحت کار کنی و خودت استعفا بدی تکرار کن و من رو مجبور می‌کنه و من واقعا پناه میبرم به خدا از شر نجواهای شیطان رانده شده و یه وقتایی تو رفتارهام میبینم که ناخود آگاه دارم برخورد میکنم مثل گذشته ام با آقا مرتضی و حمید

    چند تا چیز باعث شده که من آروم باشم و دردهام رو نفهمم و یه جورایی بتونم زندگی کنم

    قرصهای اعصاب

    قرصهای درد پا و کمر

    قرص معده

    سیگار

    هندزفوری تو گوشم که صدای استاد مثل مسکن داره به مغزم میرسه که اگر دوروز نباشه من میمیرم

    بدبین هم به شدت هستم و در رابطه با این موضوع چون درکی ازش ندارم زیاد کامنت فعلا نمینویسم و این فایل هم نشانه من هست

    دو سه روزی تو خونه یه خورده بدی مرتضی رو همینجوری گفتم نکات منفی رو گفتم و حالم گرفته شد و کار اشتباهی کردم خدایا منو ببخش من تو کار نانوایی هم بدی سید میگفتم و کار به جایی رسید که اعصابم اونقدر خراب شد که یه شب خیلی با صدای بلند از بدیهاش گفتم و اون گفت دیگه حرمتهای بینمون شکسته شده و من دیگه نمیتونم مثل قدیم باشم باهات

    این کار کبابی هم همینه من یک ماه و خورده ای هست که میرم سر کار و هیچ وقت جوش نیومدم سر مرتضی چیزی بهش بگم و رابطه ام باهاش خوب هست خدا را شکر ولی ولی ولی ولی ولی ولی من خیلی خیلی خیلی دارم میترسم که خدایی نکرده یه روز جوش بیام و رابطه به این خوبی رو خراب کنم خدایا این نجواها رو از من بگیر خدایا کمکم کن خدایا من مبخوام کار کنم

    خدایا من می‌خوام ادامه بدم خدایا کمکم کن

    خدایا من سخت به تو محتاجم

    خدایا من فقیر و خسته به درگاه آمدم رحمی

    خدایا من نیازمند تو هستم

    خدایا من که چیزی ندارم جز رحمت تو جز عنایت تو

    خدایا خدایا تو که میدونی من در مقابل تو هیچی نیستم خودت کمکم کن خدایا من در مقابل تو کسی نیستم کمکم کن

    خدایا من چیزی نمی‌دونم خدایا من واقعا نمیدونم خدایا کمکم کن

    خدایا کمکم کن

    خدایا سر کار بهم کمک کن خدایا کمکم کن بتونم زبر و زرنگ کار بکنم

    خدایا بهم امید بده انگیزه بده خدایا کمکم کن

    خدایا نجواهای شیطان رو از من بگیر

    خدایا پروردگارا من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا پروزدگارا من سخت به تو محتاج هستم

    خدایا پروزدگارا من بدون کمک تو بدون عنایت تو بدون لطف و محبت تو نمیتونم ادامه بدم این زندگی رو

    خدایا خدایا خدایا به تو پناه میبرم از شر نجواهای شیطان

    خدایا خودت دلها رو برام نرم کن مهرم رو تو دلها قرار بده جوری دلها رو برام نرم کن که کیف کنم

    خدایا ذهنم میگه چقدر میگی خدا خدا خدا

    چرا نگم مگه تو خدای من نیستی مگه تو نمیتونی غیر ممکنها رو ممکن کنی

    پس خدایا من می‌خوام سر کار فقط راحت و آسون کار کنم و پول در بیارم و هنوز تعطیلی هم داشته باشم و پول هم بابت تعطیلیها بهم بدن ردیفش کن

    خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا ذهنم میگه دیگه کامنت نوشتن هم نجاتت نمیده بچه اینا دیگه فاییده نداره استاد عباس منش کامنتهای تو رو نمیخونه چون منفی هستن

    خدایا من روی نیازم تو هستی توی این سایت و می‌خوام تو باشی خدایا ای خدایی که تازه پیدات کردم کمکم کن

    ای رفیق کسی که رفیقی ندارد کمکم کن

    خدایا پروردگارا نذار بی کار بشم به هیچ عنوان نذار خدایا نذار من بی کار بشم خدایا خودت یه جوری همیشه هوامو داشته باش که برم سر کار خدایا نذار هیچ وقت بیکار بشم چون ذهنم میخواد منو بکشونه تو خونه و اذیتم کنه

    خدایا کمکم کن

    خدایا ممنونم ازت بخواطر دست خوبت مرتضی خیلی ممنونم کمکم کن باهاش خوب برخورد کنم و هواشو داشته باشم

    خدایا پروردگارا من نمی‌دونم من نمی‌دونم من نمی‌دونم تو میدونی کمکم کن

    خدایا خدایا خدایا خدایا کمکم کن خدایا من سخت به تو محتاجما کمکم کن

    سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 820 روز

    سلام و تحیت پروردگار بر استاد عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای محترم سایت الهی

    استاد این فایل میشه گفت جمله به جنبش مال منه مختص منه

    من خیلی بدبینم به شرایط افراد مخصوصا ادما

    یادمه رفته بودم سر کار قبلانا که البته الان دارم از کاری که توش علاقه دارم پول می‌سازم

    رفته بودم سر کار و اونجا اوضاع خوب بود همه چیز عالی بود آقا ما خوشی بهمون نیومده یعنی یه جورایی وقتی دارم میبینم شرایط یه خورده خوب شده و داره خوب پیش می‌ره میزنه زیر دلم و بازیم میاد اونم حسابی

    مثلاً اگه یه جایی برم سر کار و ببینم صاحب کاروهمکارام دارن باهام خوب برخورد میکنن من میگم مگه میشه مگه داریم که اونا اصلا با من خوب برخورد بکنن

    خلاصه افکارات منفی میان سراغم خودم هم همکاری میکنم با شیطان تا شرایط بد بشه و اون محلی که دارم توش کار میکنم به قدری به هم ریخته میشه برام و فاجعه میشه که یا حالا خودم استعفا میدم ازون کار یا میندازنم بیرون

    یکی این که من خودم دیگه فهمیدم که خوشی به من نیومده حال خوب به من نیومده پولدار بودن و شدن به من نیومده خلاصه یه جورایی باید شرایط بد باشه برام وگرنه نمیتونم نمیشه

    یکی هم این بدبینی

    من یه زن بابایی دارم اونقدر این بنده خدا با من خوبه حالا نه اونقدرا که روابطمون گل و بل بل باشه ولی من از یه طرفی گفتم که سالی ماهی یک بار باید بحثی چیزی بشه وگرنه من خوشی بهم نمیاد خلاصه استاد من و ذهنم خیلی نسبت به این آدم بدبین هستم

    مخصوصا بدبینی نسبت به ایندم

    استاد یه چیزی بگم من از وقتی با شما آشنا شدم همیشه وقتی به فایلاتون گوش میکنم میگم حیف چه فاییده من که بلد نیستم باورامو درست کنم ای کاش منم میتونستم باورامو درست کنم و در آخرت برم تو بهشت

    اصلا من نسبت به اون دنیا هم بدبین هستم میگم من جهنمی هستم و اصلا خدا میخواد من برم تو جهنم

    فاجعه ای هست این بدبینی تو من که داره بیشتر میشه نسبت به همه چیز باید بدبین باشم

    حالا استاد نمیگم خیلیها اما بدبین هستم

    دیشب داشتم با خودم میگفتم مصطفی تو خوشی بهت نیومده هر جا رفتی سر کار اونجا بدبینیت و خیلی چیزای دیگت باعث شد بیرونت کنن

    زن بابام هر شب برام شام درست میکرد و من شبا شام خونه خودم نمیخوردم حالا این دید بدبینانه که نکنه اونا می‌خوام من از خوردن شام تو خونه خودم لذت نبرم و تخم مرغ که دوست دارم تو خونه خودم با لذت میخوردم نخورم که دارن هر شب برام شام درست میکنن. اخرشم چی شد خوشی زد زیر دل ما و دیگه اصلا شام درست نکردن و این اتفاقا مثل همین داره تکرار میشه تو زندگیم

    استاد من یک سال هست که با این مباحث آشنا شدم ولی هیچ وقت نیومدم بشینم باورامو درست کنم همش میگم من بلد نیستم خوب بابا من که دارم هر روز این مباحثو گوش میکنم پس چرا هنوز یاد نگرفتم

    شایدم بلدم که مگه میشه دیگه آنقدر بلد نبود من بازیم میاد دوست دارم جهان سیلیهای بیشتری بهم بزنه و مجبورم کنه تا تغیر کنم من یه جوریم استاد تا مجبور نشم کاری نمیکنم اصلا اصلا

    در مورد الهامات خداوند هم همینطوره خیلی جاها دیدم خدا داره باهام صحبت می‌کنه ولی من بدبینی و این فکر و خیال ها میکنم مگه من تغیر کردم که خدا با من صحبت کنه خلاصه استاد سرتونو درد نیاورم من اصلا خوشی بهم نیومده

    من که خدا رو شکر اینیستا و تلویزیون و این خزعبلات ندارم اگه داشتم الان بدبخت تریپ بودم

    چون میدونی استاد من با هر کی بشینم و توجهم روی هر چیز بزارم میشم دقیق مثل اون فرد اصلا خیلی برام جای سوال داره دقیق میشم مثل اون

    استاد اگرم یکی بخواد دستی از جانب خداوند برام بشه و کاری رو برام انجام بده من میزنم زیرش با افکار و تجسمهام که خراب کنم و نتونه اون کار رو برام انجام بده

    خیلی هم دشمن خودم هستم خیلی یعنی خودم چشم دیدن خودم رو ندارم اونوقت انتظار دارم که دیگران منو بتونن ببینن

    ظلمت نفسی…..

    خیلی خوشحالم که با شما در این سایت الهیتون هستم بخدا با تمام این عیبها هنوز امیدوارم که منم بتونم مثل شما بشم بخدا امیدوارم وگرنه اینجا نبودم

    خیلی شیطان نجواها کرده که منو تو این مسیر در کنه ولی من به یاری خدا موندم سر عهدی که با خودم و خدا بستم و دوست دارم تا زنده ام هر روز صدای شما تو گوشم باشه استاد

    براتون آرزوی ثروت سلامتی شادی آرامش خوشبختی روز افزون و سعادت در دنیا و آخرت می‌خوام بماند این یادگار برام این رد پا و این کندوکاو بر روی خودم

    سپاسگذارم از چشمهایی که کامنتمو خوند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: