تمرکز بر آنچه می توانم بهبود دهم
نکته:
این فایل بیش از 20 روز پیش ضبط شده است و جالب است که مفهوم آن با اتفاقاتی ارتباط دارد که اخیرا رخ داده است.
در بخش نظرات این فایل درباره تجربیات خود در این دو شرایط بنویس:
1.آنجایی که با شرایط نادلخواه مواجه شدی و گله و شکایت از شرایط را شروع کردی و هر عاملی بیرون از خود را مقصر ماجرا دانستی و به این وسیله بر آنچه نمی خواستی، بیشتر تمرکز کردی و جهان نیز شما را با ناخواسته های بیشتری احاطه کرد و شرایط حتی بدتر از قبل شد.
2. آنجایی که با وجود مواجه با شرایط نادلخواه، آگاهانه کنترل ذهن به خرج دادی و به جای مقصر دانستن هر عاملی بیرون از خود، تمرکز را بر تغییر و بهبود خود گذاشتی و جهان چه پاداش های بزرگی به این جنس از تمرکز شما داد.
منابع بیشتر:
live با استاد عباسمنش | قسمت 7
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD212MB21 دقیقه
- فایل صوتی تمرکز بر آنچه می توانم بهبود دهم31MB21 دقیقه






بنام یکتای هستی بخش
سلام…
سالهای سال همسرم رو مقصر تمام بدبختیای زندگیم میدونستم،با وجودی که از قوانین آگاه بودم و به ظاهر قبول میکردم صددرصد مسئولیت زندگیم با منه،اما عمل نشان از باورهای عمیقی بود که تو وجودم حکاکی شده بود و تو کتم نمیرفت که عامل بدبختی من خودمم..و خودمم که تنها عامل خوشبختی و بدبختیمم…
خیلی زمان برد…سالهای آزگار و طولانی گذشت،چک و لگد و پتکهای فراوان خوردم ،له شدم خورد شدم ولی باز نفهمیدم…
تمام تمرکزم رو این بود که همسرم باید تغییر کنه…من مشکلی ندارم…منکه دارم چند ساله رو خودم کار میکنم…
هر روز و هروز تمرکزم و توجهم رو ناخواسته ها بود…و اونقدر توجه کردم بهشون و غر زدم و جنگیدم و مخالفت کردم که یه روز به خودم اومدم دیدم کل زندگیم پر شده از اون ناخواسته…ناخواسته ای که روز اول اونقدر کوچیک و ناچیز و پیش پا افتاده بود که به راحتی میشد نادیده اش بگیری…اما من درکی از قانون نداشتم…سالهای سال شبانه روز هرساعت و هر ثانیه بهش فکر کردم و شد بزرگترین کابوس زندگیم…جوری که دیگه سر سوزنی امید نداشتم به اینکه این مسئله قابل حل باشه و تبدیل شده بود به لاینحل ترین مشکل زندگی من…
از یه جایی دست برداشتم از تقلا زدن از دست و پا زدن از مقاومت کردن…تسلیم شدم…سکوت کردم…اعراض کردم…توجه نکردم…بهش فکر نکردم…درموردش حرف نزدم حتی با خدا…
کم کم به کلی این مسئله از زندگیم حذف شد…به طور کلی…
مدتی به همین منوال گذشت…اما هنوز ترسهایی تو وجودم بود از برگشتن این ناخواسته به زندگیم…مدتی بود که هراز گاهی نگران میشدم…تا اینکه چند روز پیش نشونه هاش دوباره پیدا شد…دوباره اون ترسها اومد سراغم…اما نه به شدت قبل…اروم بودم…به خودم گفتم صبور باش…خوب فکر کن…ببین چه چیزی باعث این اتفاق شده…تو با ارزش تر از اونی هستی که به خاطر همچین چیز پیش پا افتاده ای بترسی و عنان از کف بدی…صبوری کردم سکوت کردم…هدایت شدم به جوابش…یه اتصالی از بچگی تو مغزم بین دوتا موضوع شکل گرفته بود…اینکه این مطلب باعث بدبختی آدمهاست…
آره …من از این موضوع میترسیدم که بدبخت بشم…چون از بچگی تو گوشم کرده بودن این موضوع باعث بدبختی آدمهاست…
اما من فراموش کرده بودم که هیچ چیزی در زندگی من قدرتی نداره…فراموش کرده بودم که من خودمم که عامل خوشبختی و بدبختی خودمم…من قدرت رو داده بودم به یک عامل بیرونی و ترس داشتم که اون منو بدبختم کنه…وقتی این هدایت رو دریافت کردم به کلی وجودم از ترس رها شد…و ذره ای اثری از نگرانی و ترس تو وجودم نبود…
خداوندم بینهایت سپاسگذارم که هرگز منو به حال خودم رها نمیکنی
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
من قبلا این فایل رو دیده بودم زمانی که تازه روی سایت قرار گرفته بود ولی اصلا یادم نیست محتواش راجع به چی بود…الان هم فایل رو هنوز باز نکردم و فقط مقاله رو خوندم و تصمیم گرفتم به سوالات جواب بدم…
یک هفته ی پیش بود که من مهمونی اومده بودم خونه ی مادرم…مادرم سابقه ی معده درد داشتن و هفته ی پیش که اینجا بودم دچار درد شدیدی شدن و مجبور شدیم ببریم بیمارستان…تو راه خیلی اعصابم به هم ریخته بود و حالم خیلی بد بود نمیتونستم احساسمو کنترل کنم…از دست مامانم شاکی بودم که چرا از خودش مراقبت نکرده…کلی احساس و افکار بد چون واقعا دوست نداشتم فضای بیمارستان رو ببینم… این احساس بدم نتیجه اش این شد که مامانم بستری شد و منم شب مجبور شدم همراه بمونم پیشش و تا صبح سعی داشتم که احساسم رو خوب کنم…
فرداش اومدم خونه دوباره سعی کردم که خودمو جمع و جور کنم… یه هفته مامانم بستری شد … و من تو این یک هفته خیلی به لحاظ احساسی بالا پایین شدم ولی در نهایت تونستم ذهنم رو کنترل کنم و به این اتفاق به عنوان یک تضاد که قراره منو بزرگتر کنه و منو به خواسته هام برسونه نگاه کردم از زوایای مختلف…دیروز خیلی با خدا حرف زدم و همه جوره بهش توکل کردم و ازش کمک خواستم…نتیجه اینکه مامانم امروز مرخص شد…و هزینه ی بیمارستانش باورنکردنی کم بود…چون تو یه بیمارستان خصوصی بستریش کرده بودم و خیلی خیلی بابت هزینه هاش نگران بودم و همینطور اطرافیانم خیلی بهم ترس وارد میکردن که چرا آوردینش این بیمارستان و یه جورایی بازخواستم میکردن…منم هیچ حرفی نداشتم فقط تو دلم میگفتم خدایا من تاحالا هیچ بیمارستانی نرفتم جایی رو بلد نیستم تو بگو کجا برم چیکار کنم تو آشنای من باش…آخ که چقدرررررر خوبه خدا پارتیت باشه همه جا…وقتی حسابدار هزینه ی بیمارستان رو گفت از خوشحالی داشتم بال در میاوردم…خدایا شکرت