اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این داستان که میخوام نقل کنم کاملا واقعی هست وتوی همین یکسال اخیر توی یکی از روستاهای اطراف یزد اتفاق افتاده،مستنداتش هم هست
خیلی برام سخته بگم،ولی برای اینکه برای هممون یک اهرم رنجی بشه که توی شرایط احساسی شدید توی عصبانیت کاری رونکنیم یا تصمیمی عجولانه نگیربم نقلش میکنم
داستان از این قراره که یک اقایی توی یکی از روستاهای شهرمون یه ماشین صفر کیلومتر خریداری میکنه ویه ماه دوماا گذشته بوده که داشته ماشینش رو یه کارایی روش انجام میداده،وتازه هم برده بوده کارواش
همینطور که این اقا داشته با ماشینش ور میرفته دختر کوچولوش میاد بهش میگه بابایی بیا ببین یه چیزی بغل ماشین نوشتم چطوریه
باباهه میره میبینه که دخترش یه سنگ برداشته وبا سنگ بغل ماشین نو نوشته بابایی دوست دارم
باباهه عصبانی میشه که دخترش بغل ماشین نوش رو خط انداخته واز شدت عصبانیت با همون آچاری که دستش بوده میزنه چنتا روی دست دختر کوچولوش
خلاصه بچه استخوان انگشتاش میشکنه میبرندش بیمارستان ،دکترا میگن که از بس استخوان انگشتای بچه خورد شده باید انگشتاش قطع کنن،وچنتا انگشتای بچه رو قطع میکنن،و وقتی بابای بچه برا ملاقات بچه میاد دخترش در میاد به باباش میگه بابایی نگاه کن انگشتام،از باباش سوال میکنه میگه بابایی انگشتام دوباره رشد میکنه،بزرگ میشه؟
وپدر وقتی این جمله رو میشنوه طاقت نمیاره وباز هم از شدت حال بد میره خودکشی میکنه
من وقتی این قضیه رو شنیدم خیلی خیلز تحت تاثیر قرار گرفتم واز خدا خواستم همیشه منو کمک کنه بتونم احساسم رو کنترل کنم مخصوصا در مواقع بحرانی
این عکس کاور که منا دیوانه کرد مگه داریم این همه زیبایی و عشق،بله که داریم آقایون،خانوم ها اینجا سایت عباسمنش دات کام هست دری بسوی عشق،زندگی،بهشت و مهمتر از همه خودشناسی و خداشناسی
استاد با شما بودن به من زیبایی ها دیدن و در مورد زیبایی ها صحبت کردن را آموخت،شما به من آموختید که زندگی ساختنیست نه یافتنی
به به چه تیشرتی خوش رنگی پوشیدید،رنگش شاد و فوق العاده اس،استاد هر وقت فایل هاتون را میبینم هزاران بار تحسینتون میکنم بابت این هیکل زیبا،این پوست صاف،سفید و خنده رو بودنتون چقدر شما فوق العاده و دوست داشتنی هستید و چقدر دلی و با عشق حرف میزنید و من هر روز صبح به محض بیداری عاشقانه میام سراغ سایت تا فایل جدید و کامنت های جدید را بخونم و لذت ببرم
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
من انسانی خوش اخلاق و خوش خنده بودم از ابتدای زندگیم و واقعا این ویژگی مثبتم را هزاران بار به خودم یادآوری کردم و میکنم اما یه خصلتی بدی که من داشتم و الان خیلی دارم روش کار میکنم یا توش بهتر بشم عصبانی شدنم بود و سریع با یک حرف آمپر میچسبوندم و واکنش نشون میدادم و قضاوت های الکی و بیهوده میکردم در صورتی که هیچ اطلاعی از پش زمینش نداشتم،با یک کلام بد در مورد فردی،با جواب رد شنیدن از کسی،از انتظار داشتن از کسی،قبلا یک انسان متوقع بودم و اصلا تحمل شنیدن جواب نه را نداشتم و اگه کسی به من جواب نه میداد دیگه ارتباطم را به طور کل قطع میکردم و نه انگار که ما قبلا با هم قوم و خویش بودیم یا دوست و بر این باور بودم که ما یا در یک ارتباط هستیم یا نیستیم و حد وسطی نداریم یا 1 یا 0 زمان همه چیز را درست میکنه به مرور با گذشت زمان و آشنایی بیشتر من با قوانین و کار کردن روی افکار،رفتار،گفتارم سعی کردم تا حدودی کسی را قضاوت نکنمهیچ وقت کسی را قضاوت نکنید حتی اگر حق با شما باشد،ظاهر افراد را با افکار درونی خودمون نسنجیم همیشه یاد کلمه صبر و صابرین که خدا میگه همیشه با صابرین هستم میفتم و میگم چقدر آیت کلمه گران بهاء و ارزشمند هست اگه بتونیم بصورت باطنی ازش استفاده کنیم
راهکار من برای عصبانی نشدن:قبلا اگه عصبانی میشدم هر چی حرف تو دلم مونده بود و نمونده بود را میزدم و به قولی طرف را آب میکردم و رفت تو زمین ولی الان خیلی خوب شدم شاید عصبانی بشم ولی دیگه 100 درصد سعی میکنم دهنم را ببندم و حداقل حرف نزنم حرف نزده را میشه بعدا زد ولی حرف زده شده را نمیشه جمع کرد و فراموش کرد الان که شدم حضرت ایوب صبرشونا ارث گذاشتن برا من شدم محمد صابر شاید قبلا را زیاد و دقیق یادم نیاد ولی خودم میدونم که از زمانی که با استاد آشنا شدم چقدر رفتارم عوض شده به قولی آدم یکی نمیتونه سر خودش کلاه بزاره و یکی هم سر خدا دیگه هر کسی بگه تغییر نکردی من خودم احساس میکنم،شرایط زندگیم بیانگر این هست که چقدر تغییر کردم
آدم باید بقدری روی خودش کار کنه و کلنجار بره که دیگه خودشان بهتر از هر کس دیگه ای بشناسه و از زیر و بم خودش باخبر باشه،یه مدت آدم باید بره تو پیله اش و رشد کنه،برای زندگی دادن به دونه باید اونا زیر خاک کرد،انسان هم زمانی رشد خواهد کرد که خودشا بکاره و یه مدت دور از جامعه و اطرافیان باشه،به قول استاد من کاری میکنم که دیگه هر کسی دکتر خودش باشه و تمام اتفاقات اطرافشا بودنه به چه دلیل اتفاق افتاده
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
همین چند روز پیش از دست یکی از دوستان صمیمی ام بسیار ناراحت شدم چون روش حساب میکردم که یه کار ساده ای را برام انجام بده و نه تنها انجام نداد بلکه دروغ هم بهم گفت و من خیلی عصبانی بودم و افکارم داشت چپ و راست حمله میکرد به من که باید واکنش نشون بدی،تو چرا اینقدر زود باوری،تو چرا اینقدر ساده ای ولی من سعی کردم یه تنه جلوش وایسم و بهش بگم بابا الکی قضاوت نکن،شاید کار داشته،شاید میخواسته بری جایی،شاید و … خلاصه صدها بهانه براش تراشیدم که دوستم نمیتونه به من کمک کنه،الان خیلی خوشحالم که اون موقع واکنش نشون ندادم و رابطه دوستیمونا بهم نزدن سر مسائل هیچ و پوچ و الکی
بخدا 99 درصد اختلاف ها،ناراحتی ها،کینه ها و … سر مسائل الکی و چرت و پرت و خصوصا قضاوت های الکی
من به این نتیجه رسیدیم که قضاوت های ما انسانها چقدر از سر بی خبری ها و خبر چینی ها و یک کلاغ چهل کلاغ کردن اطرافیان هستش
مثل اینکه ما یاد گرفتیم که باید رابطه یک شخص را با شخص دیگه ای بهم بزنیم تا رابطه ما با اون خوب و عالی بشه و راه دومی وجود نداره چون میترسیم که اون شخص را از دست بدیم و همین باور کمبود عامل مهمی در تغییر نگرش ما نسبت به رابطه هاست
هر طور و از هر زاویه ای نسبت به هر چیزی نگاه کنیم و بیندیشیم همون برای ما اتفاق خواهد افتاد اگر تمام انسانهای جهان را خوب و عالی ببینیم و با همه خوب صحبت و رفتار کنیم چه در حضور خودشون چه در عدم حضور خودشون همه انسان ها برای ما تبدیل به انسان های فوق العاده و عالی خواهند شد
جهان به اون شکلی در میاد که ما به اون شکل میدیم
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
من سعی میکنم محیط را ترک کنم چون میدونم که شاید نتونم جلوی ذهن پرخاشگر خودما بگیرم و به سریعترین حالت ممکن اون محیط را ترک میکنم
سعی میکنم تو ذهنم جنبه ها و خوبی هایی که اون شخص یا افراد در حق من کردن را یادآوری کنم
سعی میکنم یه مدت کوتاه ولو 5 دقیقه بخوابم حتی اگه خوابم هم نیاد چشمام را ببندم
سعی میکنم با خدا صحبت کنم و آینده عالیم را تجسم کنم
سعی میکنم بر لب آب زاینده رود و به جریان آب نگاه کنم و محو بشم و بگم مشکلات هم مانند این آب داره میرا و در جریان هست و پاکی جایگزین میشه
وقتی دوش میگیرم زیر دوش حس میکنم که این قطرات آب هر چی بدی،کینه هست را از سر تا پام میشوره و میبره و بجاش عشق و ثروت را لبریز وجودم میکنه
سعی میکنم در مورد این عصبانیت با هیچ کس صحبت نکنم
سعی میکنم بیام سایت و یک فایل ببینم و اینطوری ذهنم را منحرف کنم از ساخت سریال بدی های اون شخص و اون محیط
استاد عزیزم سلام به شما و خاله مریم عزیز و تمام دوستان و همراهان سایت عباسمنش
استاد ازت ممنونم برای این فایل بی نظیر از این فایل فوقالعاده من خودم جز کسانی بودم در گذشت خیلی احساساتی عمل میکردم البته الان هم دارم اما خیلی خیلی کم شده من به مدت 15سال مشکل معده داشتم همیشه با معده درد داشتم یا ترش میکرد خلاصه به شکل و گونه های مختلفی این مشکل معده داشتم نه هر غذای میتونستم بخورم نه هر چیزی که دوست داشتم در گذشت حال چرا چگونه من این عادتها پیدا کرده بودم نمیدونم به شدت آدم زود رنجی بودم زود قهر میکردم زود عصبانی میشدم و خیلی از مواقع به خاطر عصبانیت زیادم منجر به درگیری فیزیکی شدید هم میشد بعد لحن گفتارم یک جوری بود با هر کسی صحبت میکردم هم به من میگفت مگه دعوا داری با من حال من در صورتی که مثلا میخواستم یک چیز توضیح بدم حساب کن تو فروشگاه خودم به مشتری چیزی میگفتم توضیح میدادم خیلی از مواقع این اتفاق میفتاد میگفتن آقا شما چرا با ما دعوا دارید خوب اگر نمیخواهید جنس بفروشید نفروشید دیگه چرا اینجوری جواب من میدی خیلی سال بود من این مشکل داشتم و توی خیلی جاها با این مشکل نمیتونستم کاری انجام بدم میخواستم قرار دادی چیزی ببندم شریک میگفت حسن چیزی نگو طرف فکر میکنه میخوای بزنیش بعضی وقت ها هم چیزی نمیگفتم بعد دیگران میگفتن چرا آنقدر عصبانی هستی خلاصه من چند سال با این مشکلات زندگی میکردم و خیلی آدم شادی هم نبودم همیشه تو خودم بودم با کسی هم حرف نمیزدم زود ناراحت میشدم بعد کسی هم حرفی میزد من به خاطر افکار بیماری زایی خودم برداشته دیگه ای میکردم توی تصمیمات خودم خیلی عجول بودم بعد همیشه یک احساس ترس نسبت به شرایط داشتم الان هم دارم این نمیگم این ندارم چون ابن ترس هنوز مقداری دارم خلاصه سالها با این مشکلات من زندگی میکردم و همیشه هم تو تضادهای خیلی بدی بودم تا شرایط به شکلی برای من اتفاق افتاد هم اضافه وزن زیادی پیدا کردم و هم یک مشکلی پیدا کردم این بود که سیا تیکم درد گرفت بود البته نمیدونم سیاتیک بود یا نه چون هیچ وقت پیش پزشک هم نرفتم نشون بدم من این درد سیاتیک به مدت 5سال داشتم من تو سال 97 اشتباه نکنم با شما آشنا شدم به شکلی که دیگه به طور رسمی شما دنبال میکردم با شریک عزیزم ما تو سال 98 به یک تضاد بزرگی تو کسب کار خودمان برخوردیم که چک های ما برگشت خورد به مبلغ زیاد من تا اون موقع آنقدر مبلغ سنگین نه چک داد بودم نه برگشت خورد بود اون هم بخاطر باور های قبلی خودم و چه قدر اون تضاد با ابن حال خیلی خیلی چک لگد سنگینی خوردم و اما باعث تغییرات بزرگی در من شد زمانی چک های ما برگشت خورد من هیچ وقت به اون شکل نشد بود تجربه کنم طلبکار زنگ بزنه دائما بگن آقا پول مارو پرداخت کن منم آنقدر حالم بد شد بود آنقدر حالت ناراحتی آنقدر اندوه بعد عصبانیت های که حتی شریکم همیشه تعریف میکنه میگه جرات این که بیام باهات حرف بزنم نداشتم خلاصه این اتفاقات این شرایط آنقدر روی جسم تاثیر گذاشت معده درد سردرد خلاصه همه جور سراغ من اومده بود نمیدونستم چیکار کنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود و آنقدر ترس وارد ذهن من شده بود هر کاری میکردم به هر دری میزدم نمیتونستم حتی یک مقداری اوضاع برای خودم بهتر کنم و حتی حال خودم بهتر. کنم بعد به طور هدایتی به یکی از فایلهای شما هدایت شدم دقیقا یادم نیست اما داشت درباره همین موضوعات صحبت میکرد انگار اون موقع مثل یک تماس تلفنی برای من بود که میگفتید آقا چه مشکلی داری بدهی داری چک داری خدا هدایت میکنه خدا کمکت میکنه قوی باش فقط ابن خوب یادم گفتی تجسم کن که چند وقت گذشته تمام این شرایط پشت سر گذاشتی من هم همین کار کردم خیلی سختم بود اما اینکار کردم و بعد اومد روی افکار شروع کردم به کنترل کردن به زیبای ها فکر میکردم دائما تجسم میکردم که همه چیز درست همه اتفاقات خوب داره میفته تو همان شرایط بود شریک من هم آقای محمد قاسمی که از من چند سال بزرگتر و مثل برادر بزرگ خودم میدونمش و بسیار آدم خونسرد بسیار انسان متشخص من تا به حالا یادم نمیاد با کسی حتی بحث کرد باشه چه برسه اینکه بخواد دعوا کنه یک روز اومد پیش من گفت حسن تو یک مشکل بزرگی داری و خیلی ازش هم ضربه میخوری گفتم چیه گفت تو نمیتونی عصبانیت خودت کنترل کنی بیا من تو مثل آیینه برای هم دیگه باشیم دقیق جمله اش این بود گفتم چیکار کنیم گفت اگر من خواستم عصبانی بشم تو مراقب باش اگر تو خواستی عصبانی بشی من مواضب هستم بعد ایده اش ابن بود وقتی جلو تو رو گرفتم برو بیرون قدم بزن یا برو از اون محیط به هر نحوه ای دور شو منم گفت ایده فوقالعاده ای من خوشم اومد باشه ما این کار شروع کردیم ما خیلی روی باور های خودم در زمینه محصولات شما و در زمینه قوانین همیشه در حال صحبت کردن هستیم خلاصه ما اینکار کردیم چند روز گذشت کمی بهتر شدم چند هفته گذشت چند ماه گذشت یک سال گذشت ما همین طور کار میکردیم کار میکردیم یک روز یک مشتری خانم بسیار سن بالای اومد تو فروشگاه نمیدونم بخاطر چی چه اتفاقی افتاد بود چون من نبود اون موقع تو فروشگاه که خرید کرده بود بسیار با فحاشی و با تحدید اومد تو فروشگاه شروع کرد به تحدید کردن من شوهر قاضی اینجوری اونجوری من اصلا نمیدونستم موضوع چیه فقط معذرت خواهی میکردم و میگفتم هر کاری صلاح انجام بدید من در خدمت شما هستم فکر کنم به مدت 40, دقیقه فقط فحاشی میکرد خلاصه این عزیز رفت بعد دوستان ما تو فروشگاه اصلا کاری به موضوع نداشتن فقط داشتن به من نگاه میکردن میگفتم چی شده چرا اینجوری نگاه میکنید میگفتن این واقعا خودتی چقدر تغییر کردی چقدر آرام تر شدی ما اصلا باورمون نمیشه چیکار کردی چه قدر تغییر کردی اصلا اون آدم گذشت نیستی خلاصه من تازه این خودم فهمیدم که چقدر تغییر کردم تازه متوجه موضوع شدم که این تمرین ها چقدر جواب داد داستان اون چک هارو تعریف کنم که چک هارو هم بعد چهارم ماه پرداخت کردیم به راحتی به آسانی آنقدر این چک راحت پرداخت شدن اون موقع هم برای خودش درس ها خواسته های فوقالعاده عالی برای ما اتفاق افتاد نمیخوام از مبحث اصلی دور شم این تغییر عصبانیت یک ایده بزرگ داد بزار روی جنب های دیگه خودم هم کار کنم عزت نفس ارتباط با دیگران دیگه خیلی خیلی کم پیش میاد استاد ناراحت بشم خیلی کم اون موقع ایده این و پیدا کردم گفتم میخوام تو هر شرایطی بخندم میخوام تو هر شرایطی لبخند داشته باشم اوایل این کار به زور لبخند میزدم بعد دوستانم من میدیدن میگفت چیکار میکنی بزور لبخند میزنی میگفتم بله میخوام تمرین کنم مسخره میکردن شوخی میکردن اما من همچنان ادامه میدادم آنقدر تمرین کردم شد جزی از حالت صورت من حال بعد ها هی به من میگفتن الان هم بعضی ها میگن ما ناراحتیم ما الان مشکل داریم تو داری میخندی با خنده میگفتم دست خودم نیست میاد خنده استاد درباره معده درد بگم به کل از بین رفتن نه درد ساتیکی نه درد معده الان اصلا چند سال هیچ گونه مرضی ندارم یعنی سنگ بخورم معده من آنقدر قشنگ آرام هنوز هم خیلی ها باورشون نمیشه خیلی ها از من میپرسیدن تو چیکار کردی درد معده از بین رفته من توضیح میدادم فایلهای استاد و آموزه های استاد مسخره میکردن و فکر میکردن من دارم سر به سر شون میزارم بعد دیگه توضیح نمیدادم دیگه بزرگتر از من که بودن میگفتم شربت آلوار خوردم خوب شدم آنقدر این احساسی تصمیم گرفتن ها تو زندگی به من ضربه زد بود که خدا میدونه بعد استاد یک مشکلی دیگه که داشتم خیلی به حرف های دیگران واکنش نشون میدادم مثلا اگر حرفی میزند اون حرف بدی بود با پشت سر من حرف میزدن من قبلا بهم میریختم و عصبانی میشدم این همه این واکنش به حرف دیگران هم خیلی از من دور شد یک جمله یک عزیزی به من گفت ابن آدم هیچ وقت در مورد نظر بد دیگران و حرف های دیگران هیچ وقت واکنش نشون نمیداد و سن خیلی زیاد داشت به رسم ادب من بهش میگفتم عمو چجوری ابن کار کردی تونستی به این توانایی برسی میگفت عمو دیگرانی که در مورد صحبت میکنن اینا همان نظری در مورد خودشان در وجود خودشان دارن دارن به تو نسبت میدهند اما اگر میخواهی تو هم مثل اون ها نباشی اول یاد بگیر که تو خودت در مورد دیگران هیچ قضاوتی نکنی بعد ببین وقتی این کار کردی مبینی که کسی هم قضاوت کرد تو برات مهم نیست چرا چون میدنی تو این شکلی نیستی خیلی جالب بود برام ابن کار انصافا از عصبانی نشدن هم برام خیلی خیلی سخت بود تو یک جمعی بشینم بعد دارن پشت سر یک فرد حرف میزنن بعد من دهنم بسته نگه دارم هیچی نگم آنقدر سخت بود آنقدر سختم بود اما با هزاران با این کار انجام دادن درست غلط بالاخره تونستم بهتر بشم خیلی بهتر بشم نمیگم کامل اما خیلی بهتر شدم تا به جای که اصلا این شرایط خیلی دیگه کم اتفاق میفته یا اگر هم بخواد شروع بشه من به نحوه ای اتفاقی هدایتی از اونجا میرم حالا کاری پیش میاد کاری میخوام انجام بدم این حس هم حس خیلی بدی بود که من وقتی در مورد دیگران صحبت میکردم عمدتاً این بود بد گویی میکردم در گذشت و باعث میشد هم حالم بد بشه هم ابن از اون دسته حرف ها که در مورد دیگران داشتم حالا با اون فرد با شخص دیگری هم دوباره من به مشکل بر بخورم البته استاد ابن موضوع هم زمانی درک کردم که شما به ما گفتید که داستان چیه وقتی تمرکز روی نا زیبای ها یا نکات نا جالب افراد همان هم جذب میکنی استاد از شما خاله مریم عزیز سپاسگزارم آنقدر فایلهای کلیدی مهم خیلی مهم ممنونم شمارو به خدا میسپارم
چقدر عالی تونستی تغییر کنی،بهت تبریک میگم و از خدا برات آرزوی بهترینها رو دارم.داشتم کامنتت رو میخوندم خیلی جاها شباهت اخلاقی دیدم و مثل تو من هم بعد از این مدتی که با استاد بودم کلی مسائل من حل شده،خدا رو شکر میکنم هم برای حل شدن مسائل من و شما و هم برای بهبود و حل مسائل دوستان دیگرم.چقدر عالیه که دور هم در کنار استاد هستیم و برای ایجاد جهان بهتر تلاش میکنیم،چقدر خوبه که خدایی داریم که اگه ایمان بهش داشته باشیم و توکللمون واقعی باشه اون در لحظه جواب میده و هدایت میشیم.چقدر کنترل ذهن برامون راحتتر شده،اصلا این ذهن قبلا هر چی دلش میخاست میگفت الان یا جرات نمیکنه یا مثل امروز صبح که میخاست منو ببره سمت منفی ،ترمز دست رو کشیدم و در رو باز کردم و بهش گفتم پیاده شو و سریعا پیاده اش کردم (شیطان رو)خدا رو شکر که همچین استادی داریم که صحبتهاش توی قلبمون حک شده و در لحظه هشیار شدیم.خدا رو شکر تو جمع انسانهای شجاع و توحیدی دارم زندگی میکنم،خدا رو شکر….
دقیقا میگردی ودست میزاری همونجایی که بارها و بارها ازش ضربه خوردیم و تازه دلیل اون تصمیمات و پشت بندش خساراتی که خوردیم و متوجه میشیم 🫣 و خدا را شکر که الان میبینیم و میپذیریم که اشتباه کردیم و دوباره سعی میکنیم و آگاه هستیم که اگر در چنین موقعیتی قرار گرفتیم تکرار اشتباه نکنیم و از روی احساس تصمیم نگیریم خدا را هزار مرتبه شکر
چند سال پیشا عموم زنگ زد بهم و گفتش بیا خونه کارت دارم من هم گفتم چشم و رفتم پیشش ، وقتی رفتم دیدم یه عموی دیگه ام هم که اس و پاس از ترکیه برگشته بود هم اونجاست نشستم و عمو بزرگم گفت سعید(عمو کوچک) تازه برگشته و دستش خالی کاری هم نداره پول هم نداره و ببین میتونی دستش و بگیری ؟ من هم احساساتی شدم و گفتم عمو این کلید مغازه و این هم تو بدون این که حتی فکر کنم اون هم تا این حد از حماقت و دید گفت عمو مغازه خالی که بدرد نمیخوره سعید پول نداره که داخلش یه کاسبی راه بندازه خلاصه سرتون و درد نیارم مغازه را دادم هشتاد میلیون پول هم دادم یک واحد آپارتمان هم دادم که توش بشینه یه وانت هم خریدم که کارشون و انجام بدن از اعتبارم هم براشون مایه گذاشتم که جنس بخرن ( ام دی اف کار میکردن) ابزار هم براشون خریدم بعد از دو سال گفتم عمو بیا تا حساب و کتاب کنیم گفت حسابی نداریم که بخوایم انجام بدیم ، همه وسایل ها و ماشین و … هم برداشت فقط بعد از دو سال پول خودم و بهم داد و تا الان هم با هم حرف نمیزنیم🫣
از مسافرت که برمیگشتم به خواهر زاده و برادرزاده هام دلار میدادم بعد که آروم میشدم و همه چیز به روال عادی برمیگشت میگفتم خدایا این چه کاری بود کردم ؟
ادکلن میگرفتم بعد خواهرم میگفت چقدر بوی خوبی داره میگفتم برای خودت ! فردا میدیدم بچه و شوهرش برای خودشون ادکلن زدن بعد با کمال پرویی بهم میگن راستی ادکلن هم اصلی نبودا
برای خواهر گوشواره طلا میخریدم بعد که ازش میپرسیدم راستی چرا نمیپوشیش میگفت فروختمش
به روز کل وسایل خونه را فرستادم خونه مادرم میخواستم خونم و عوض کنم بعد دیدم بین خواهر و برادرم جنگ در گرفته در صورتی که میتونستم خودم بفروشمشون و اصلا به روی خودم هم نیارم که اینا را دارم
گوشی های موبایلم و نمیفروشم هدیه میدم ولی الان متوجه شدم که نباید این کار و کنم چون هم ازشون توقع دارم و هم وقتی میبینم خواهرزاده هام با بی اهمیتی درب و داغونش میکنن ناراحت میشم
همین الان میخوام برای ساختمان خرید کنم بعد یارو میگه مهندس بیا مثلا به جای پنجره پی وی سی ترمال بزن خیلی شیک و فلان و … من هم میگم باشه بعد که نگاه میکنم میبینم دویست میلیون بیشتر پول دادم و خیلی هم تفاوتی نکرده
میرم لباس بخرم خیلی خوشم میاد یهویی پنج تا تیشرت برمیدارم بعدا فقط یکیشون و میپوشم
هر چیزی میخوام بخرم میگم بهترینش و بزرگترین و آخرین مدل ، حالا این خوبه که جنس خوب بخری ولی در صورتی که ازش استفاده کنی نه اینکه فقط مارکش یا مدلش برات مهم باشه . یادم میاد یه رییس کره ای داشتیم اون زمان کامپیوتر ها پنتیوم تو بود تازه پنتیوم تری اومده بود بچه های دفتر همه میگفتن سیستم ما باید تری باشه ولی مال خودش فقط تو بود میگفت من کارم با این انجام میشه و نیازی ندارم
میخواستم طلا بخرم میگفتم یا یک کیلو یا هیچ دلار یا ده هزارتا میخرم یا نمیخرم بعد دوستم میگفت باید پله ای بخری ولی من صفر و صد بودم
تفریط و افراط اصلا خوب نیست و انسان باید بتونه ذهنش و کنترل کنه و متعادل باشه نه اینکه با یک حرف با یک نگاه با یک اتفاق با یک فحش با یک امتیاز با یک رای دادگاه با از دست دادن عزیز یا شنیدن حرف ناخوشایند تحت تاثیر قرار بگیری و از روی احساسات عمل کنی
ما باید ناظر احساساتمون باشیم و آگاه باشیم که اینا صرفا یک احساس هستند و میگذرن چه خوب چه بد
خیلی وقت ها از روی ترس باج دادم یا از روی دلسوزی کمک کردم ولی الان آب هم که میخورم اول فکر میکنم که آیا نیازم هست یا نه
امروز رفتم تی شرت بگیرم فروشنده کفت سفید ندارم ولی شیری دارم بیارم ببینی گفتم بیار بعد که دیدم گفتم سپاسگزارم این و نمیخوام وای قبلا خودم و گول میزدم میگفتم حالا چه فرقی داره
الان حرف که میخوام بزنم قبلش دعا میخونم و میگم خدایا تو خوب و بد من و بهتر میفهمی کمکم کن تا کلماتی بر زبانم جاری بشه که خیر و صلاح دو طرف درونش باشه ولی قبلا یه حرفی میزدم مه جاش تا یک عمر میموند و هنوز هم که هنوزه احساس گناه میکنم ولی تا جایی که تونستم جبران خسارت کردم
خیلی زندگیم بهتر شده خیلی از این مسیر لذت میبرم و راضی هستم خیلی قدردان و سپاسگزارم و بقول سعدی که میگه
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب / از دست و زبان که براید جز عهده شکرش به در اید ؟
و این روزها زندگیم فقط شکرگزاری و قدردانی است
خدایا شکر بابت امروزم بایت استاد و همه بچه های سایت بابت آگاهی و درک قوانین بابت شناخت خودم که همانا شناخت توست بابت فرصت زندگی کردن و تجربه خودم
امشب از خدا خواستم که هدایتم کنه و بهم بگه که برای رشد کانال یوتیوبم لازمه اینستام رو فعال کنم یا نه چون واقعا نمیدونستم کمکی بهم میکنه یا نه و البته که میدونستم با فضای اینستا اوکی نیستم
اما وقتی میدیدم حتی خود استاد هم لینک اینستا توی سایتشون هست با خودم میگفتم نکنه من اشتباه میکنم که پیج اینستا نمیزنم
نکنه دلیل رشد کند کانال یوتیوبم اینه که اینستا ندارم
و خلاصه ذهنم درگیر شده بود که چه کار کنم
و زدم روی نشانه
ووقتی کامنت منتخب رو خوندم اصلا هنگ کردم
اینقدر دقیق به من گفته شد اینستا نه
چون شده بود قبلا میزدم روی نشانه من و خیلی واضح نبود برام و درکش نمیکردم
ولی ایندفعه اینقدر شفاف جوابم رو داد خداوند اونم با این کامنت چون فایل رو هنوز گوش نداده بودم البته که چند سال پیش گوش داده بودم از رو تصویر بکگراند فهمیدم ولی یادم نیست محتواش چی بوده
این یعنی من در درک هدایت ها و نشانه های خداوند قویتر شدم که نتیجه کار کردن روی دوره هم جهته تا به اینجای کار که 12 جلسه رو کار کردم
اول از همه تشکر کنم از استاد و مریم جان به خاطر گرفتن فایل های زیبا و تاثیر گذار
بعد تشکر کنم از مریم خانم که انقدر با مهارت فیلم میگیرن مثل فیلم بردارهای حرفه ای با تمام وجود دوستت دارم و همیشه به عنوان یک خانم تحسینتون میکنن و الگوی من هستین
برای کنترل کردن خودم تو شرایط احساسی فکر میکنم که ادم باید خیلی تو هر جنبه ای روی خودمون کار کنیم و خیلی تکامل میخواد
اما وقتی دقت میکنم که چه جاهایی تونستم خوب عمل کنم و احساسم رو کنترل کنم میبینم که در موردش قبلا کلی فایل دیدم کلی هدایت شدم و حتی گاهی خدا از قبل من رو برای اون شرایط به ظاهر بد اماده کرده بوده.
بخوام مثال بزنم؛ من قبل از فوت مامانم خیلی ادم عجول و حساسی بودم و خیلی هم مامانمو دوست داشتم بیشتر از هر ادمی تو دنیا،اما یک ماه قبلش هدایت شدم به دوره های 12 قدم و تو قدم یک بودم که یک ایه هم گفته شد که خدا مارو حتما تو دنیا در چند مورد امتحان میکنه که یکیش جون عزیزمونه ،برای من امتحانی بود که ببینم چند مرده حلاجم و تو اون شرایط با کار کردن روی خودم و گوش کردن فایل ها تونستم اون مسئله رو خیلی خوب ازش گذر کنم و بابتش به خودم و خواهرم افتخار میکنم،اما دیدم که یکی از نزدیکانم هنوز نتونسته حلش کنه و بعد از یک سالو چند ماه بازم تو خودش حل نکرده و چه مسائلی داره
میدونم که دیدن بارها و بارهای همین فایل میتونه به من کمک کنه که تو شرایط احساسی، بهتر ذهنم رو کنترل کنم ،خیلی عالی بود که استاد لطف کردین این فایل رو گذاشتین به من خیلی درس ها داد ،درس این که ممکنه حتی ادمی که قوانین رو هم میدونه گاهی اشتباه کنه بنا براین نباید از این نکته به راحتی بگذرم و بگم در برابر قوانین کیهانی یک مورد ناچیزی است یا این که بگم خدا خودشم گفته که ادم عجوله و…
عالی هستین خدارو شکر میکنم که شما و مریم خانم الگو های من تو زندگیم هستین ارزو میکنم از شما دونفر تو دنیا زیاد بشه دوستتون دارم
قبل اینکه رد پای روزم رو بنویسم یه موضوع از دیروز رو یادم رفت تو رد پام بنویسم که الان بهم یادآوری شد
من دیروز که سر کلاس رنگ روغنم بودم هدیه خودکار کلیدی که برای بچه های کلاسمون گرفته بودم و هفته پیش بهشون دادم ،و دو نفر غیبت داشتن رو برده بودم برای یه نفر دادم و برای یه نفر دیگه رو نگه داشته بودم و یدونه هم اضافه مونده بود
یکی از بچه ها گفت طیبه از اون خودکار کلیدا بازم داری به من بدی ؟ پولشو بدم ؟ خودکار منو یه نفر گرفت ازم الان من ندارم ، گفتم آره دارم و یدونه شو بهش دادم
اون لحظه منتظر بودم پولشو بهم بده پولش 15 هزار تمن بیشتر نبود ، به خودم گفتم طیبه چرا اینجوری داری فکر میکنی تو که این خودکارارو برای هدیه دادن گرفته بودی چرا این یدونه رو میخوای پولشو بگیری
و ذهنم محدودیت ایجاد میکرد که سعی کردم کنترل کنم و جوابشو دادم که من برای هدیه گرفتم و چه اشکالی داره برای یه نفر دو بار هدیه بدم
و خاموش کردم ذهنم رو .
یکشنبه
نشانه من
عواقب تصمیمات احساسی
هنوز درک نکردم پیام این نشانه رو
تا حدودی آره درک کردم ولی پیام اصلیش رو نگرفتم
از خدا میخوام قلبم رو باز کنه برای دریافت آگاهی این فایل
امروز صبح بیدار شدم و دو تا تخم مرغ آب پز کردم و حاضر شدم تا برم ورکشاپ طراحی مدل زنده تو پاساژ کلاس رنگ روغنمون که برای تمام استادا هر هفته برگزار میشه
وقتی رسیدم پاساژ و رفتم به سالن ،دیدم کلی صندل چیدن و مراسم بود و پرسیدم گفتن امروز ورکشاپ نیست و فردا بیاین
وقتی برگشتم و به استاد طراحی گفتم که ورکشاپ مدل زنده نیست بهم گفت اشکالی نداره طیبه
مگه تو نمیخواستی بیای امروز طراحی کنی
بمون تو کلاس و برات مجسمه بدم و بشین بکش
منم نشستم
اولش نمیخواستمبمونم ولی گفتم خوبه بشینم و ایراد طراحیمو از استاد طراحی بپرسم
بهم گفت یکی از مجسمه هارو بکش و من دیدم نمیتونم هیچ کدومو بکشم و چون اصل طراحی رو بلد نبودم و نمیتونستم درست در بیارم طراحیامو با خودم گفتم بذار اون کچ بری که مجسمه سه تا برگ هست رو بکشم
ازم پرسید انتخاب کردی ؟
گفتم بله و این برگارو میخوام بکشم که گفت طیبه مطمئنی ؟
این برگا سخت تر از چهره هست
گفتم حالا شروع کنم ببینم چی میشه
وقتی شروع کردم هرکاری کردم درست در نیومد و استاد طراحی میومد و بالا سرم نگاه میکرد و میگفت تونستی؟؟؟
میگفتم نه و میرفت میگفت تو میتونی ولی اصلا یادم نمیداد
میرفت به هنرجوهای خودش یاد میداد
با اینکه روزای قبل هرموقع ازش سوال میپرسیدم ایراد کارامو میگفت ولی اینبار اصلا کاری نداشت
وقتی دیدم نمیتونم ، اومد پیشم و گفتم میشه امروزو بمونم سر کلاس و بهم اصل اولیه شو که بلد نبودم رو یاد بدی ؟
همینو که گفتم گفت بلند شو و نشست و شروع کرد به توضیح دادن
اصل اولیه طراحی :
نسبت ها رو باید رعایت کنی
یه گوشه رو در نظر بگیری و نسبت به یه گوشه گوشه بعدی قسمتی که میخوای رو طراحی کنی
و اصل اولیه طراحی اینه
یک نقطه تعین کننده باقی نقطه هاست
که تکمیل میکنه طرحت رو
یعنی در اصل اگر اون نقطه رو که اصل هست رو داشته باشی میتونی هر طرحی رو طراحی کنی
حتی مدل زنده رو
اینارو که گفت ،بزرگترین ایراد من در طراحی برطرف شد
و من یادم نگه داشتم و دوباره اون برگهای گچ بری رو شروع کردم اینبار به سرعت طراحیش تموم شد
چقدر سریع و آسان بود و من همیشه درجا میزدم تو طراحی
و نمیخواستم هزینه یادگیریشو بدم و یاد بگیرم
یه جورایی ذهن محدودم مانعم میشد که چرا باید پول بدی و یه ایراد فقط داری اونو رفع کنی
در صورتی که اون یک ایراد من اصل بود و من اگر به اون دقت میکردم طراحیم پیشرفت میکرد
خدای من
چی داشتم یاد میگرفتم
جدا از طراحی
این آموزش به من یادآوری کرد که اصل اولیه هر کاری خداست
و من اگر به اصل هر لحظه دقت کنم و یادآوری کنم و توحید رو در عمل به خدا نشون بدم ،صد در صد کارهام به سادگی رخ میدن
عین همین طراحی که وقتی اصل رو رعایت کردم و نقطه اصلی رو در تناسبات طراحی شروع کردم و نقاط بعدی رو نسبت به نقطه اصلی طراحی کردم خیلی ساده و به سرعت طراحیم به طرز شگفت انگیزی درست در اومد
من که نمیتونستم کار کنم الان درست در اومد
خدایا شکرت
من تا ظهر نشسته بودم و به مادرم زنگ زدم گفتم اومدین تجریش گل سر بفروشین؟؟؟؟
بهم گفت آره میخوام بیام سمت کلاس تو ناهار بگیرم
آخه من به مادرم تعریف کرده بودم که وقتی میرم ورکشاپ و از داخل یه رستوران رد میشیم و به سالن بزرگ میریم تا نقاشی بکشیم
هر هفته میبینم مردم غذا میخورن و به مادرم میگفتم که مامان کاش یه روز از اونجا غذا بگیریم
این حرفم یاد مامانم بود و بهمگفت میخوام بیام برات غذا بگیرم .
وقتی اومد بهش گفتم تو برو بگیر وقتی گرفتی من میام
دیدم مادرم زنگ زد گفت بیا و رفتم گفت 280 هست طیبه بذار یکی بخرم با هم بخوریم
من اون لحظه نمیدونم چی شد لج کردم
گفتم نمیخوام اینجا بخورم
و بعد متوجه شدم چرا لج کردم
من دوست نداشتم یدونه غذا رو دو نفری بخوریم و حس میکردم فقیرم و وقتی میدیدم همه دارن برای خودشون یه غذای جدا سفارش میدن و ثروتمندن ،و ما همیشه یه غذا میگرفتیم و دو نفری و یا سه نفری میخوردیم
و این منو اذیت کرد اون لحظه
در صورتی که نباید اذیت میشدم
و نباید حرف مردم برام اهمیتی داشت و فکر میکردم همه نگاهمون میکنن که میگن پول ندارن و یا دوست نداشتم از صندوق اونجا که من هر هفته میرم و میام و منو دیدن ،یدونه غذا بخریم و دونفری بشینیم و بخوریم
باید بیشتر فکر کنم به این رفتارم و باورهای محدودم رو پیدا کنم و اصلاحشون کنم
بعد که گرفتیم مادرم گفت که طیبه بریم با خواهرت سه تایی بخوریم ؟ البته خواهر زاده ات هم تو راهه داره میاد
وقتی اینو گفت ،گفتم اصلا نمیخورم
چرا وقتی میگی برات غذا بگیرم یدونه میخری و 4 نفری باید بخوریم
و اولش لج کردم و گفتم نمیخوام ببر خودتون بخورید
ولی تو اون لحظه قشنگ حس میکردم که تو وجودم یه حسی میگفت لج نکن ،این کارت درست نیست و مادرم تصمیم گرفت دو تایی بخوریم و به خواهرم که گل سر میفروخت نبریم
چند قدمی راه رفته بودیم که گفتم مامان برگرد و بریم با خواهرم بخوریم غذا رو
مامانم گفت چی شد یهو تصمیمت عوض شد !!!
نمیدونم ولی اینو میدونم که به اون حسی که بهم گفت لج نکن و برو با خواهرت و خواهر زاده ات هم سهیم شو غذا رو چشم گفتم و رفتیم
وقتی نشستیم نزدیک مترو و با خواهرم برنج و کباب رو خوردیم، خواهرم یه حرفی گفت
عجیب منو به فکر برد
برگشت گفت مامان واقعا ممنونم انقدر گرسنه بودم که داشتم ضعف میکردم و گفتم کاش یه چیزی بود میخوردم که دیدم شما غذا گرفتین
واقعا ممنونم
این حرفو که گفت ،گفتم چیکار داشتی میکردی طیبه ، چرا اون افکارو داشتی که نمیخواستی یه غذا رو با دو نفر سهیم باشی؟؟؟؟
میدونم یکی از باورای محدودم اینه که من فکر میکنم غذا کمه ،پول کمه ،پول ندارم ،و سخاوتمند و بخشنده نیستم
و میترسم اگر از سهم غذام به کسی بدم خودم گرسنه بمونم
در صورتی که طبق گفته استاد عباس منش میگفت برای بدن هیچ فرقی نمیکنه یه وعده غذا بخوری یا چند وعده یا اندازه کوچیک باشه یا بزرگ
باید سعی کنم این رفتارهام رو هم اصلاح بکنم
وقتی برگشتم سر کلاس مجسمه ای که برای من آورده بود رو شروع به طراحی کردم و خیلی به سرعت طراحیم پیشرفت داشت با اون نکته اصلی که بهم یاد داد
و من پشت سر هم زاویه مختلف از چهره مجسمه رو کشیدم
به استاد طراحی گفتم که این هفته که جمعه رفتم برای فروش میشینم و مجسمه های پل طبیعت رو میکشم
اونجا پر از مجسمه هست
و جون میده که بشینم و کار کنم
و داشتن صحبت میکردن به شاگردا گفت هفته پیش شوهر یکی از بچه ها اومد و بهش گفتیم بشین چهره ات رو هنرجوهام طراحی کنن و نشست و طراحیاشو هدیه دادن بهش
بعد وقتی اینارو میشنیدم تو دلم گفتم کاش استاد رنگ روغنم یه بار عکس من رو طراحی کنه و بشینم و طراحی کنه چهره ام رو
همیشه میبینم هر هفته یکی از همرجوهارو طراحی میکنه
خیلی دوست داشتم استادم یه بارم منو طراحی کنه و این درخواست رو از خدا کردم و رهاش کردم
وقتی ساعت 6 شد و خواستم برم پیش مادرم و خواهر و خواهر زاده ام ، استاد طراحی رو صدا کردم و گفتم شهریه همین جلسه که از صبح تا غروب نشستم چقدر میشه
بگو واریز کنم
یهویی گفت نمیخواد طیبه
گفتم نه من قرار بود بیام ایراد طراحیامو بهم بگی تا تو کلاس رنگ روغن اصلاح کنم کارمو
هرچی گفتم گفت نه و نگرفت
رفتم به استادم گفتم استاد شماره کارت استاد طراحی رو دارین ؟ گفت نه ندارم و گفتم نمیگیره شهریه امروزمو گفت طیبه خجالت بکش دلی این کارو برای تو انجام داده
گفتم نه استاد قرار بود من یه روز ازش یاد بگیرم و برای کلاس بمونم نمیتونم اینجوری قبول کنم
و بهش گفتم وقتی اومدم کلاس نقدی میارم
چون یاد گرفتم از استاد عباس منش که بهای چیزی رو که برای پیشرفتم کمک میکنه پرداخت کنم
و من واقعا امروز یه اصل اساسی از طراحی رو یاد گرفتم
و انقدر سریع طراحی میکردم که استاد طراحی میومد میگفت طیبه چقدر فرق کرد طراحیت
برگشت گفت شدی مجسمه کش حرفه ای
و تحسینم کرد
البته باز میدونم همه اینا کار خداست و داره کمکم میکنه
درسته از صبح میگفتم کاش ازم پول نگیره و من پولو نگه دارم برای شهریه کلاسم ولی حرف استاد عباس منش یادم اومد که باید بهای یادگیریت رو پرداخت کنی
و وقتی رفتم پیش مادرم دیدم مادرم و خواهرم دارن ذرت میخرن دیدم فروشنده گفت امروز تولد من هست ،پولشو نمیخوام
براتون کادوی تولد دادم
جالب بود همیشه برعکسه آدما به کسی که تولدشه هدیه میدن نه کسی که تولدشه
با اینکه من نخوردم ولی حواسم بود که لطف خداست و سپاسگزارش هستم
وقتی نشسته بودیم یه اتفاقی رخ داد که بهم گفته میشه اینجا ننویسم
فقط در این حد بنویسم که طبق احساس ترس اون لحظه ام نمیخواستم اون اتفاق رو از طرف خدا ببینم که برام فرستاده تا من قدمی بردارم برای سلامتی بیشتر
به خدا گفتم خدایا اگر قراره من این رخدادی که تو سر راهم گذاشتی رو در پیش بگیرم خودت هدایتم کن و اگر نباید انجام بدم برای سلامتی بیشتر خودت از من دور کن
و اومدم به سایت و نشانه ها رو دیدم گفتم نشانه ای بهم بده خدای من
و این فایل دقیقا مرتبط بود به این رخداد و تصمیمی که میخواستم بگیرم
و عنوان فایل این بود
عواقب تصمیمات احساسی
من در اون لحظه ترس داشتم از اون رخداد که هم خوشحالم کرده بود و هم حس ناخوبی دریافت کردم که نمیخواستم گوش بدم به اون حرفایی که شنیدم
و هنوز هیچ درکی پیدا نکردم از این اتفاق که چرا یهویی رخ داد و برای سلامتی بیشتر یک سری اطلاعاتی بهم داده شد که قبلا تا حدودی چند تا از اطلاعات رو انجام داده بودم و کمی تا قسمتی نتیجه گرفته بودم اما باز مقاومت داشتم نه برای اون اطلاعات ،برای موضوع مرتبط با اون لحظه مقاومت داشتم
و باید بیشتر بنویسم و بیشتر به این فایل گوش بدم تا وقتی زمانش برسه درک کنم که چرا خدا گفت تصمیمی برای این موضوع نگیر و از زبان استاد عباس منش بهم گفت که سعی کن تصمیمی نگیری و فعلا بهش فکر نکنی تا بهت درک فایلش گفته بشه
فعلا آرام باش و مسیر تکاملت رو طی بکن
و من فعلا اینو درک کردم که درمورد اتفاق امروز هیچ تصمیمی نگیرم
و اگر در روز های آینده درکش رو خدا بهم عطا کنه و اجازه داد بنویسم ،مینویسمش
خیلی خیلی سپاسگزارم از خدا که هر لحظه کمکم میکنه
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
چقدر زیبااست این قانون جهان میدونی جهان یه قانون داره مثلا یه ماشین که سویچ داره تو باید سویچ داشته باشی تا درب ماشین باز بشه روشن بشه
چقدر خوبه خدایاا سپاس گذارم که جهانی افرید پر از قانون ها زیبا میخوای حالت خوبه باشه قانون شکر گذار انجام بده میخوای به جایی ها بالا بری قانون پرداخت بها انجام بده یه قربانی بده قربانی نه اینکه بری گوسفند بکشی نه عزیز دلم قربانی اینه که یه تغیر کوچک در وجود بده خداا یه دنیاا نعمت بهت میده
سپاس گذارم از خدا و دارم
و اینو درک کردم هرچقدر که روی خود تغیر ایجاد کنی دنیاا افردا شرایط تغیر میکنه بعضی از مشکلات برای اینکه تو به خواسته های بالا تر برسی مثلا یه خودرو داری مشکل داره این باعث میشه که تو بفکر ماشین سالم تر بهتر باشی پس
همیشه این نیست که وایی این مشکل هاا برای عذاب زندگی نه تو باید خودت بزرگ کنی و از این ها درس بگیری و بگی من از مشکلات بزرگ ترم و ب نفع خودم استفاد میکنم
دنیایی خیلی زیبا اگه بخوای لذت ببری از زیبای های دنیا یه لحضه فقط تو اینه به بهترین خلق دنیاا نگاه کن بعد دلیل لذت بردن از دنیاا میفهمی
عاشقتونم دوست دارم لذت ببرید از زندگی با عشق علاقه
مام این بحث های داشتیم ولی به لطف الله یکتا و استاد عزیز با فایل های زیبا تغیر باید کرد
تا خودت نخوای هیج تغیر ایجاد نمیشه
از خدا بخواید با عشق بگید بهترین کس دنیاا منو هدایت که به راه مستقیم اون راهی که سوت بزنم لذت ببرم و ادامه مسیر بدم توی این راه امتحانت میکنن اونهایی که ایمان دارن به الله یکتاا موفق میشن پس ایمان نشون بدید و لذت ببرید منم باید ایمان خودم هر لحضه قوی تر کنم خیلی راه دارم ولی عاشق این راهم چون از بی راه رفتن خواسته شدم بقول کمک فنر هام نابود شد انقدر ماشین امپر کشید
ولی تو این راه پیاده که میری وایی چقدر زیباست همی که خداا کنارت همین که خوشحال همین که موفیقت هات هر لحضه رو به روت لذت میبری اصلا چه قدر حس خوبیه باید تجربه کرد
نیکی و بدی یکسان نیست. [بدی را] با بهترین شیوه دفع کن؛ [با این برخورد متین و نیک] ناگاه کسی که میان تو و او دشمنی است [چنان شود] که گویی دوستی نزدیک و صمیمی است. (34)
این بهترین شیوه را جز کسانی که [در زمینه خودسازی و تزکیه] پایداری کردند، نمی یابند، و جز کسانی که بهره بزرگی [از ایمان و تقوا] دارند به آن نمی رسند؛ (35)
و اگر وسوسه ای از سوی شیطان تو را تحریک کند [که از این بهترین شیوه دست برداری] به خدا پناه ببر؛ بی تردید او شنوا و داناست. (36)
خدایا شکرت برای فرصت طلایی امروزم و درسهای آگاهی بخش امروز که باید در هر لحظه از زندگی ام با این آگاهی های وحی منزل گونه که خداوند بر زبان استاد جاری کرده و مرا در مدار درک و شنیدنش قرار داده نهایت استفاده را ببرم
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
قانون کلی جهان همواره بر این اصل پایدارو بوده و هست و خواهد بود.
احساس خوب اتفاقات خوب
احساس بد اتفاقات بد
طبق قانون اصلی جهان به هر چیزی توجه کنیم از همان جنس بیشتر وارد زندگی مان میشود.
واقعا استاد که وقتی در شرایط احساسی بد باشیم اولین چیزی که بهش واکنش نشون میده جسم ماست که به تضادی برمیخوره و همونجا باید استپ کرد و برگشت به مسیر با همون پس کله ای اولی باید سریع متوجه باشیم که داریم میریم تو آتیش و اگه حواسمون رو جمع نکنیم میسوزیم
اصلا مهم نیست که به چه دلیل قانع کننده ای ما احساس مون بد باشه
دست بزنیم قطعا میسوزیم
پس بهترین کار در شرایط ناخواسته حفظ ایمان و توکل است.
اگر با ایمان و توکل و اعتمادبر خدا با وجود شرایط نازیبا نگاهمون را از اتفاقات بهتر کنیم و جهت دهی بهتری به زاویه دید و اتفاقات را الخیر فی ما وقع بدانیم بخدا کت ورق بر میگرده و همه چی به نفع ما میشود.
خدایا شکرت من خیلی وقتها با تغییر زاویه دید و هر اتفاقی به نفع من میشود همیشه در اون زمان تونستم موفق هم باشم واین فقط لطف خداوند بوده که به قلبم قوت و الهام بخشیده تا مسیر درست را انتخاب کنم و کارهامون بخدا بسپارم و آرام باشم
استاد عزیزم این روزها واقعا با تمام وجودم صبر و آرامش الهی را میخواهم
چون با تقلا و سختی فقط مسیر را برای خودمون دشوار میکنیم
و هر بارحداوندباز زبان ساده و کلام قرآن بهم میگه باید صبر و تقوا ی الهی داشته باشی
من همه بهت میدم.
تو فقط در همین مسیر با استقامت و پایداری و مداومت ادامه بده ثابت قدم باش در مسیر الهی من همه چی بهت میدم تو فقط تمرمزت رو روی آگاهی های سایت بزار من بقیه کارها را برات انجام میدهم .
استاد عزیزم بلطف خداوند هیچ گونه مقاومتی با حرفهای شما در هیچ جنبه ای ندارم
باورهای مذهبی
در مورد ثروت و روابط و معنویت و سعادت و خوشبختی و سلامتی تو هیچ کدوم باهاشون مقاومت ندارم هر چی میگین مثله آب بر آتش است در وجودم و با تمام وجودم میپذیرم و به این اصل رسید ه ام که باید صبر داشته باشم و قانون تکامل را بیشتر و استمرار داشته باشم
به خدا که همین مسیر سرراست ترین منزل برای رسیدن به اهداف و آرزوهایم است مسیر سعادت و خوشبختی و رستگاری همینجاست فقط باید با قدرت بیشتری با ایمان و توکل و اعتماد و باور بخدا وند که هر لحظه هدایت مرا بر خودش واجب کرده است ادامه دهم و پایدار باشم .
استاد کلا زندگی من دو قسم است یکی قبل از آشنایی باشما و یکی بعد از آشنایی با شما کلی تغییر کرده ام
قبل از آشنایی تصمیمات احمقانه در روابط میگرفتم
و اونم تاثیر از اطرافیانم میگرفتم
و باز هم با همون زمان جاهلیت خیلی بیشتر نسبت به اطرافیانم عاقلانه تر رفتار میکردم و الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم من چقدر تغییر کرده ام زمانی که به عجز و ناتوانی رسیدم و تسلیم خداوند شدم و خداوند منت گذاشت و مرا به مسیر درست الهی هدایت کرد و کسانی که در اطرافم بودند زندگی شون نابود شد و همین الآنم افرادی هستند که باز هم همان مشاجره و نارضایتی را دارند و چقدر خداوند کمکم کرد و از اون حال و هوای بیمار گونه مرا نجات داد و الان در مسیر درست الهی استمرار دارم با عشق با تمام وجودم.
استاد الان به نسبت گذشته ام خیلی راحت تر احساساتم را کنترل میکنم
چه در مواقع بد.
و چه در مواقع بهتر
سعی میکنم آگاهانه با توجه به آگاهی های سایت خیلی بهتر برخورد کنم
اعراض کنم از ناخواسته ها
توجهم را از روی مسئله ای که الان پیش اومده بردارم
بیشتر اوقات میگم آیا برای ده دقیقه دیگه یه ساعت دیگه این قضیه بازم برام مهمه
استاد بخدا بارها در شرایط ناجالب مثلاً اگه بچهها خونه رو بهم ریختن و میخواستم عصبانی بشم از دست بچه ها و با این راه کار آرام شده ام و بچه ها با حال بهتری خونه را مرتب کرده اند و آرامش به محیط برگشته
و شکر گذاری میکنم که بچه دارم و اونا باعث میشن که خونه هم گاهی بهم ریخته باشه و با همین منطق ها و دیدن نعمتها و داشته هایم احساس خوب را بخودم هدیه میدهم
و استاد جدیدا دوش گرفتن خیلی بهم کمک میکنه
تا میرم زیر آب میگم آب بار مثبت دارد آب پاکی خداوند است و مرا از هر گونه نازیبایی پاک و مطهر میکند و همونجا با خودم و خدای خودم حرف میزنم و توکل میکنم خیلی زیر آب توکلم بیشتر میشود چون یکبار واضح حس توکل را زیر آب متوجه شدم و احساس خوبم بینظییییر شد و هر بار سعی میکنم اون لحظه توکل کردن و حال خوب را با خودم یاد آوری کنم.
وااای استاد همین الان ضربان قلبم محکمتر داره میره به قفسه سینه ام و این خودش برام نشان دهنده مسیر درستم هست
خدایا شکرت
استاد هر بار در زمینه روابط به تضاد ی خوردم سعی کردم هیچ تصمیمی نگیرم چون اون موضوع چند ساعت دیگه برام فراموش میشه . بهتره همین الان خودموکنترل کنم و سکوت بهترین راهه که با طرف مقابل بحث نکنم و بگذارم زمان همه چی را برام درست میکنه
و همه چی در نهایت به نفع من میشود.
خدا یا شکرررررررررت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم.
طبیعی اینه که من همیشه شاد و سالم و تندرست و ثروتمند و خوشبخت باشم
اصلا طبیعی نیست که به هر دلیلی احساس خودمو بد کنم
واقعا وقتی به خودم فکر می کنم
میگم حیفه تو نیست بخاطر یه سری چیزهای بی ارزش یه لحظه خودتو ناراحت و نگران کنی
اینا همش از سوی شیطان است
خداوند همواره وعده فراوانی و نعمت و ثروت بیحسابش را میدهد.
من فقط به فضل خداوند وهاب ایمان دارم کت از خزانه الهی درهای رحمت و برکت الهی را در زندگی ام جاری میکند.
خدایا شکرت که بیشتر سکوت میکنم در برابر تضاد ها و دنبال راه حل مسائل در درون خودم هستم .
من به هر خیری از جانب خداوند برسد سخت محتاجم
خدا یا شکرررررررررت
من ایمان دارم که خداوند تمام کارهای مرا انجام میدهد
تمام اموراتم را به دستان قدرتمند تو سپرده ام و آرام و آسوده خاطر هستم آنچه که متعلق به من است و حق الهی من است بهم داده میشود.
استاد قبلا من اگه کسی میگفت اگه الان نگیری مثلاً فلان محصول را بهم میریختم تا بگیرمش
ولی الان خداروشکر اگه کسی بگه دیگه فریت نیست و اگه الان نگیری از دستش دادی
همونجا میگم تو دلم همیشه فرصت های طلایی برای من وجود داره جهان جهان فراوانی هاست
من بخدای خود م اعتماد دارم
اتفاقا اگر الان بخوام از روی ترس و شرک یه وسیله ای را تهیه کنم این یعنی عدم عزت نفس من و باور کمبود داشتن .
خدا یا شکرررررررررت
استاد همین دیروز که یه تضاد کوچیکی خانوادگی بود
من همون لحظه واقعا آزادی مالی و زمانی و مکانی آرزویم بود که استقلال داشته باشم
و بخودم به درونم نگاه کردم گفتم من باید تغییر کنم
هنوز من اونقدر قوی نیستم باورهایم هنوز اونقدر قدرت نگرفته که بخوام با همسرم صحبت کنم و از اینجایی که هستیم همین الان مهاجرت کنیم به یه مکانی دیگه
گفتم این یعنی فرار من با ید اونقدر رشد کنم و ظرف وجودم را بزرگتر کنم و ایمانم قوی تر شود که جهان ابن کار را برایم انجام بدهد ن اینکه بخوام فرار کنم از تضاد هوایی که از اطرافیان دریافت میکنم.
و همون لحظه آرام شدم چون باید تمرکزم روی بهبود شخصیتم باشد
روی تغییر خودم توانمند باشم
من از تغییر دیگران عاجزم
من فقط مسئول شخص خودم هستم.
من که تغییر کنم جهان من هم تغییر میکند بدون اینکه من کاری خاص انجام بدهم .
خدا یا شکرررررررررت کمکم کن یک لحظه هم مرا به حال خودم وامگذار.
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
سلام مجدد به استاد عزیزم
این داستان که میخوام نقل کنم کاملا واقعی هست وتوی همین یکسال اخیر توی یکی از روستاهای اطراف یزد اتفاق افتاده،مستنداتش هم هست
خیلی برام سخته بگم،ولی برای اینکه برای هممون یک اهرم رنجی بشه که توی شرایط احساسی شدید توی عصبانیت کاری رونکنیم یا تصمیمی عجولانه نگیربم نقلش میکنم
داستان از این قراره که یک اقایی توی یکی از روستاهای شهرمون یه ماشین صفر کیلومتر خریداری میکنه ویه ماه دوماا گذشته بوده که داشته ماشینش رو یه کارایی روش انجام میداده،وتازه هم برده بوده کارواش
همینطور که این اقا داشته با ماشینش ور میرفته دختر کوچولوش میاد بهش میگه بابایی بیا ببین یه چیزی بغل ماشین نوشتم چطوریه
باباهه میره میبینه که دخترش یه سنگ برداشته وبا سنگ بغل ماشین نو نوشته بابایی دوست دارم
باباهه عصبانی میشه که دخترش بغل ماشین نوش رو خط انداخته واز شدت عصبانیت با همون آچاری که دستش بوده میزنه چنتا روی دست دختر کوچولوش
خلاصه بچه استخوان انگشتاش میشکنه میبرندش بیمارستان ،دکترا میگن که از بس استخوان انگشتای بچه خورد شده باید انگشتاش قطع کنن،وچنتا انگشتای بچه رو قطع میکنن،و وقتی بابای بچه برا ملاقات بچه میاد دخترش در میاد به باباش میگه بابایی نگاه کن انگشتام،از باباش سوال میکنه میگه بابایی انگشتام دوباره رشد میکنه،بزرگ میشه؟
وپدر وقتی این جمله رو میشنوه طاقت نمیاره وباز هم از شدت حال بد میره خودکشی میکنه
من وقتی این قضیه رو شنیدم خیلی خیلز تحت تاثیر قرار گرفتم واز خدا خواستم همیشه منو کمک کنه بتونم احساسم رو کنترل کنم مخصوصا در مواقع بحرانی
الهی آمین
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام و عشق تقدیم استاد،خانم شایسته و دوستانم
این عکس کاور که منا دیوانه کرد مگه داریم این همه زیبایی و عشق،بله که داریم آقایون،خانوم ها اینجا سایت عباسمنش دات کام هست دری بسوی عشق،زندگی،بهشت و مهمتر از همه خودشناسی و خداشناسی
استاد با شما بودن به من زیبایی ها دیدن و در مورد زیبایی ها صحبت کردن را آموخت،شما به من آموختید که زندگی ساختنیست نه یافتنی
به به چه تیشرتی خوش رنگی پوشیدید،رنگش شاد و فوق العاده اس،استاد هر وقت فایل هاتون را میبینم هزاران بار تحسینتون میکنم بابت این هیکل زیبا،این پوست صاف،سفید و خنده رو بودنتون چقدر شما فوق العاده و دوست داشتنی هستید و چقدر دلی و با عشق حرف میزنید و من هر روز صبح به محض بیداری عاشقانه میام سراغ سایت تا فایل جدید و کامنت های جدید را بخونم و لذت ببرم
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
من انسانی خوش اخلاق و خوش خنده بودم از ابتدای زندگیم و واقعا این ویژگی مثبتم را هزاران بار به خودم یادآوری کردم و میکنم اما یه خصلتی بدی که من داشتم و الان خیلی دارم روش کار میکنم یا توش بهتر بشم عصبانی شدنم بود و سریع با یک حرف آمپر میچسبوندم و واکنش نشون میدادم و قضاوت های الکی و بیهوده میکردم در صورتی که هیچ اطلاعی از پش زمینش نداشتم،با یک کلام بد در مورد فردی،با جواب رد شنیدن از کسی،از انتظار داشتن از کسی،قبلا یک انسان متوقع بودم و اصلا تحمل شنیدن جواب نه را نداشتم و اگه کسی به من جواب نه میداد دیگه ارتباطم را به طور کل قطع میکردم و نه انگار که ما قبلا با هم قوم و خویش بودیم یا دوست و بر این باور بودم که ما یا در یک ارتباط هستیم یا نیستیم و حد وسطی نداریم یا 1 یا 0 زمان همه چیز را درست میکنه به مرور با گذشت زمان و آشنایی بیشتر من با قوانین و کار کردن روی افکار،رفتار،گفتارم سعی کردم تا حدودی کسی را قضاوت نکنمهیچ وقت کسی را قضاوت نکنید حتی اگر حق با شما باشد،ظاهر افراد را با افکار درونی خودمون نسنجیم همیشه یاد کلمه صبر و صابرین که خدا میگه همیشه با صابرین هستم میفتم و میگم چقدر آیت کلمه گران بهاء و ارزشمند هست اگه بتونیم بصورت باطنی ازش استفاده کنیم
راهکار من برای عصبانی نشدن:قبلا اگه عصبانی میشدم هر چی حرف تو دلم مونده بود و نمونده بود را میزدم و به قولی طرف را آب میکردم و رفت تو زمین ولی الان خیلی خوب شدم شاید عصبانی بشم ولی دیگه 100 درصد سعی میکنم دهنم را ببندم و حداقل حرف نزنم حرف نزده را میشه بعدا زد ولی حرف زده شده را نمیشه جمع کرد و فراموش کرد الان که شدم حضرت ایوب صبرشونا ارث گذاشتن برا من شدم محمد صابر شاید قبلا را زیاد و دقیق یادم نیاد ولی خودم میدونم که از زمانی که با استاد آشنا شدم چقدر رفتارم عوض شده به قولی آدم یکی نمیتونه سر خودش کلاه بزاره و یکی هم سر خدا دیگه هر کسی بگه تغییر نکردی من خودم احساس میکنم،شرایط زندگیم بیانگر این هست که چقدر تغییر کردم
آدم باید بقدری روی خودش کار کنه و کلنجار بره که دیگه خودشان بهتر از هر کس دیگه ای بشناسه و از زیر و بم خودش باخبر باشه،یه مدت آدم باید بره تو پیله اش و رشد کنه،برای زندگی دادن به دونه باید اونا زیر خاک کرد،انسان هم زمانی رشد خواهد کرد که خودشا بکاره و یه مدت دور از جامعه و اطرافیان باشه،به قول استاد من کاری میکنم که دیگه هر کسی دکتر خودش باشه و تمام اتفاقات اطرافشا بودنه به چه دلیل اتفاق افتاده
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
همین چند روز پیش از دست یکی از دوستان صمیمی ام بسیار ناراحت شدم چون روش حساب میکردم که یه کار ساده ای را برام انجام بده و نه تنها انجام نداد بلکه دروغ هم بهم گفت و من خیلی عصبانی بودم و افکارم داشت چپ و راست حمله میکرد به من که باید واکنش نشون بدی،تو چرا اینقدر زود باوری،تو چرا اینقدر ساده ای ولی من سعی کردم یه تنه جلوش وایسم و بهش بگم بابا الکی قضاوت نکن،شاید کار داشته،شاید میخواسته بری جایی،شاید و … خلاصه صدها بهانه براش تراشیدم که دوستم نمیتونه به من کمک کنه،الان خیلی خوشحالم که اون موقع واکنش نشون ندادم و رابطه دوستیمونا بهم نزدن سر مسائل هیچ و پوچ و الکی
بخدا 99 درصد اختلاف ها،ناراحتی ها،کینه ها و … سر مسائل الکی و چرت و پرت و خصوصا قضاوت های الکی
من به این نتیجه رسیدیم که قضاوت های ما انسانها چقدر از سر بی خبری ها و خبر چینی ها و یک کلاغ چهل کلاغ کردن اطرافیان هستش
مثل اینکه ما یاد گرفتیم که باید رابطه یک شخص را با شخص دیگه ای بهم بزنیم تا رابطه ما با اون خوب و عالی بشه و راه دومی وجود نداره چون میترسیم که اون شخص را از دست بدیم و همین باور کمبود عامل مهمی در تغییر نگرش ما نسبت به رابطه هاست
هر طور و از هر زاویه ای نسبت به هر چیزی نگاه کنیم و بیندیشیم همون برای ما اتفاق خواهد افتاد اگر تمام انسانهای جهان را خوب و عالی ببینیم و با همه خوب صحبت و رفتار کنیم چه در حضور خودشون چه در عدم حضور خودشون همه انسان ها برای ما تبدیل به انسان های فوق العاده و عالی خواهند شد
جهان به اون شکلی در میاد که ما به اون شکل میدیم
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
من سعی میکنم محیط را ترک کنم چون میدونم که شاید نتونم جلوی ذهن پرخاشگر خودما بگیرم و به سریعترین حالت ممکن اون محیط را ترک میکنم
سعی میکنم تو ذهنم جنبه ها و خوبی هایی که اون شخص یا افراد در حق من کردن را یادآوری کنم
سعی میکنم یه مدت کوتاه ولو 5 دقیقه بخوابم حتی اگه خوابم هم نیاد چشمام را ببندم
سعی میکنم با خدا صحبت کنم و آینده عالیم را تجسم کنم
سعی میکنم بر لب آب زاینده رود و به جریان آب نگاه کنم و محو بشم و بگم مشکلات هم مانند این آب داره میرا و در جریان هست و پاکی جایگزین میشه
وقتی دوش میگیرم زیر دوش حس میکنم که این قطرات آب هر چی بدی،کینه هست را از سر تا پام میشوره و میبره و بجاش عشق و ثروت را لبریز وجودم میکنه
سعی میکنم در مورد این عصبانیت با هیچ کس صحبت نکنم
سعی میکنم بیام سایت و یک فایل ببینم و اینطوری ذهنم را منحرف کنم از ساخت سریال بدی های اون شخص و اون محیط
خدایا ما را به سمت بهترین ها هدایت کن
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
به نام خداوند بخشنده مهربان فرمانروایی زمین آسمان
استاد عزیزم سلام به شما و خاله مریم عزیز و تمام دوستان و همراهان سایت عباسمنش
استاد ازت ممنونم برای این فایل بی نظیر از این فایل فوقالعاده من خودم جز کسانی بودم در گذشت خیلی احساساتی عمل میکردم البته الان هم دارم اما خیلی خیلی کم شده من به مدت 15سال مشکل معده داشتم همیشه با معده درد داشتم یا ترش میکرد خلاصه به شکل و گونه های مختلفی این مشکل معده داشتم نه هر غذای میتونستم بخورم نه هر چیزی که دوست داشتم در گذشت حال چرا چگونه من این عادتها پیدا کرده بودم نمیدونم به شدت آدم زود رنجی بودم زود قهر میکردم زود عصبانی میشدم و خیلی از مواقع به خاطر عصبانیت زیادم منجر به درگیری فیزیکی شدید هم میشد بعد لحن گفتارم یک جوری بود با هر کسی صحبت میکردم هم به من میگفت مگه دعوا داری با من حال من در صورتی که مثلا میخواستم یک چیز توضیح بدم حساب کن تو فروشگاه خودم به مشتری چیزی میگفتم توضیح میدادم خیلی از مواقع این اتفاق میفتاد میگفتن آقا شما چرا با ما دعوا دارید خوب اگر نمیخواهید جنس بفروشید نفروشید دیگه چرا اینجوری جواب من میدی خیلی سال بود من این مشکل داشتم و توی خیلی جاها با این مشکل نمیتونستم کاری انجام بدم میخواستم قرار دادی چیزی ببندم شریک میگفت حسن چیزی نگو طرف فکر میکنه میخوای بزنیش بعضی وقت ها هم چیزی نمیگفتم بعد دیگران میگفتن چرا آنقدر عصبانی هستی خلاصه من چند سال با این مشکلات زندگی میکردم و خیلی آدم شادی هم نبودم همیشه تو خودم بودم با کسی هم حرف نمیزدم زود ناراحت میشدم بعد کسی هم حرفی میزد من به خاطر افکار بیماری زایی خودم برداشته دیگه ای میکردم توی تصمیمات خودم خیلی عجول بودم بعد همیشه یک احساس ترس نسبت به شرایط داشتم الان هم دارم این نمیگم این ندارم چون ابن ترس هنوز مقداری دارم خلاصه سالها با این مشکلات من زندگی میکردم و همیشه هم تو تضادهای خیلی بدی بودم تا شرایط به شکلی برای من اتفاق افتاد هم اضافه وزن زیادی پیدا کردم و هم یک مشکلی پیدا کردم این بود که سیا تیکم درد گرفت بود البته نمیدونم سیاتیک بود یا نه چون هیچ وقت پیش پزشک هم نرفتم نشون بدم من این درد سیاتیک به مدت 5سال داشتم من تو سال 97 اشتباه نکنم با شما آشنا شدم به شکلی که دیگه به طور رسمی شما دنبال میکردم با شریک عزیزم ما تو سال 98 به یک تضاد بزرگی تو کسب کار خودمان برخوردیم که چک های ما برگشت خورد به مبلغ زیاد من تا اون موقع آنقدر مبلغ سنگین نه چک داد بودم نه برگشت خورد بود اون هم بخاطر باور های قبلی خودم و چه قدر اون تضاد با ابن حال خیلی خیلی چک لگد سنگینی خوردم و اما باعث تغییرات بزرگی در من شد زمانی چک های ما برگشت خورد من هیچ وقت به اون شکل نشد بود تجربه کنم طلبکار زنگ بزنه دائما بگن آقا پول مارو پرداخت کن منم آنقدر حالم بد شد بود آنقدر حالت ناراحتی آنقدر اندوه بعد عصبانیت های که حتی شریکم همیشه تعریف میکنه میگه جرات این که بیام باهات حرف بزنم نداشتم خلاصه این اتفاقات این شرایط آنقدر روی جسم تاثیر گذاشت معده درد سردرد خلاصه همه جور سراغ من اومده بود نمیدونستم چیکار کنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود و آنقدر ترس وارد ذهن من شده بود هر کاری میکردم به هر دری میزدم نمیتونستم حتی یک مقداری اوضاع برای خودم بهتر کنم و حتی حال خودم بهتر. کنم بعد به طور هدایتی به یکی از فایلهای شما هدایت شدم دقیقا یادم نیست اما داشت درباره همین موضوعات صحبت میکرد انگار اون موقع مثل یک تماس تلفنی برای من بود که میگفتید آقا چه مشکلی داری بدهی داری چک داری خدا هدایت میکنه خدا کمکت میکنه قوی باش فقط ابن خوب یادم گفتی تجسم کن که چند وقت گذشته تمام این شرایط پشت سر گذاشتی من هم همین کار کردم خیلی سختم بود اما اینکار کردم و بعد اومد روی افکار شروع کردم به کنترل کردن به زیبای ها فکر میکردم دائما تجسم میکردم که همه چیز درست همه اتفاقات خوب داره میفته تو همان شرایط بود شریک من هم آقای محمد قاسمی که از من چند سال بزرگتر و مثل برادر بزرگ خودم میدونمش و بسیار آدم خونسرد بسیار انسان متشخص من تا به حالا یادم نمیاد با کسی حتی بحث کرد باشه چه برسه اینکه بخواد دعوا کنه یک روز اومد پیش من گفت حسن تو یک مشکل بزرگی داری و خیلی ازش هم ضربه میخوری گفتم چیه گفت تو نمیتونی عصبانیت خودت کنترل کنی بیا من تو مثل آیینه برای هم دیگه باشیم دقیق جمله اش این بود گفتم چیکار کنیم گفت اگر من خواستم عصبانی بشم تو مراقب باش اگر تو خواستی عصبانی بشی من مواضب هستم بعد ایده اش ابن بود وقتی جلو تو رو گرفتم برو بیرون قدم بزن یا برو از اون محیط به هر نحوه ای دور شو منم گفت ایده فوقالعاده ای من خوشم اومد باشه ما این کار شروع کردیم ما خیلی روی باور های خودم در زمینه محصولات شما و در زمینه قوانین همیشه در حال صحبت کردن هستیم خلاصه ما اینکار کردیم چند روز گذشت کمی بهتر شدم چند هفته گذشت چند ماه گذشت یک سال گذشت ما همین طور کار میکردیم کار میکردیم یک روز یک مشتری خانم بسیار سن بالای اومد تو فروشگاه نمیدونم بخاطر چی چه اتفاقی افتاد بود چون من نبود اون موقع تو فروشگاه که خرید کرده بود بسیار با فحاشی و با تحدید اومد تو فروشگاه شروع کرد به تحدید کردن من شوهر قاضی اینجوری اونجوری من اصلا نمیدونستم موضوع چیه فقط معذرت خواهی میکردم و میگفتم هر کاری صلاح انجام بدید من در خدمت شما هستم فکر کنم به مدت 40, دقیقه فقط فحاشی میکرد خلاصه این عزیز رفت بعد دوستان ما تو فروشگاه اصلا کاری به موضوع نداشتن فقط داشتن به من نگاه میکردن میگفتم چی شده چرا اینجوری نگاه میکنید میگفتن این واقعا خودتی چقدر تغییر کردی چقدر آرام تر شدی ما اصلا باورمون نمیشه چیکار کردی چه قدر تغییر کردی اصلا اون آدم گذشت نیستی خلاصه من تازه این خودم فهمیدم که چقدر تغییر کردم تازه متوجه موضوع شدم که این تمرین ها چقدر جواب داد داستان اون چک هارو تعریف کنم که چک هارو هم بعد چهارم ماه پرداخت کردیم به راحتی به آسانی آنقدر این چک راحت پرداخت شدن اون موقع هم برای خودش درس ها خواسته های فوقالعاده عالی برای ما اتفاق افتاد نمیخوام از مبحث اصلی دور شم این تغییر عصبانیت یک ایده بزرگ داد بزار روی جنب های دیگه خودم هم کار کنم عزت نفس ارتباط با دیگران دیگه خیلی خیلی کم پیش میاد استاد ناراحت بشم خیلی کم اون موقع ایده این و پیدا کردم گفتم میخوام تو هر شرایطی بخندم میخوام تو هر شرایطی لبخند داشته باشم اوایل این کار به زور لبخند میزدم بعد دوستانم من میدیدن میگفت چیکار میکنی بزور لبخند میزنی میگفتم بله میخوام تمرین کنم مسخره میکردن شوخی میکردن اما من همچنان ادامه میدادم آنقدر تمرین کردم شد جزی از حالت صورت من حال بعد ها هی به من میگفتن الان هم بعضی ها میگن ما ناراحتیم ما الان مشکل داریم تو داری میخندی با خنده میگفتم دست خودم نیست میاد خنده استاد درباره معده درد بگم به کل از بین رفتن نه درد ساتیکی نه درد معده الان اصلا چند سال هیچ گونه مرضی ندارم یعنی سنگ بخورم معده من آنقدر قشنگ آرام هنوز هم خیلی ها باورشون نمیشه خیلی ها از من میپرسیدن تو چیکار کردی درد معده از بین رفته من توضیح میدادم فایلهای استاد و آموزه های استاد مسخره میکردن و فکر میکردن من دارم سر به سر شون میزارم بعد دیگه توضیح نمیدادم دیگه بزرگتر از من که بودن میگفتم شربت آلوار خوردم خوب شدم آنقدر این احساسی تصمیم گرفتن ها تو زندگی به من ضربه زد بود که خدا میدونه بعد استاد یک مشکلی دیگه که داشتم خیلی به حرف های دیگران واکنش نشون میدادم مثلا اگر حرفی میزند اون حرف بدی بود با پشت سر من حرف میزدن من قبلا بهم میریختم و عصبانی میشدم این همه این واکنش به حرف دیگران هم خیلی از من دور شد یک جمله یک عزیزی به من گفت ابن آدم هیچ وقت در مورد نظر بد دیگران و حرف های دیگران هیچ وقت واکنش نشون نمیداد و سن خیلی زیاد داشت به رسم ادب من بهش میگفتم عمو چجوری ابن کار کردی تونستی به این توانایی برسی میگفت عمو دیگرانی که در مورد صحبت میکنن اینا همان نظری در مورد خودشان در وجود خودشان دارن دارن به تو نسبت میدهند اما اگر میخواهی تو هم مثل اون ها نباشی اول یاد بگیر که تو خودت در مورد دیگران هیچ قضاوتی نکنی بعد ببین وقتی این کار کردی مبینی که کسی هم قضاوت کرد تو برات مهم نیست چرا چون میدنی تو این شکلی نیستی خیلی جالب بود برام ابن کار انصافا از عصبانی نشدن هم برام خیلی خیلی سخت بود تو یک جمعی بشینم بعد دارن پشت سر یک فرد حرف میزنن بعد من دهنم بسته نگه دارم هیچی نگم آنقدر سخت بود آنقدر سختم بود اما با هزاران با این کار انجام دادن درست غلط بالاخره تونستم بهتر بشم خیلی بهتر بشم نمیگم کامل اما خیلی بهتر شدم تا به جای که اصلا این شرایط خیلی دیگه کم اتفاق میفته یا اگر هم بخواد شروع بشه من به نحوه ای اتفاقی هدایتی از اونجا میرم حالا کاری پیش میاد کاری میخوام انجام بدم این حس هم حس خیلی بدی بود که من وقتی در مورد دیگران صحبت میکردم عمدتاً این بود بد گویی میکردم در گذشت و باعث میشد هم حالم بد بشه هم ابن از اون دسته حرف ها که در مورد دیگران داشتم حالا با اون فرد با شخص دیگری هم دوباره من به مشکل بر بخورم البته استاد ابن موضوع هم زمانی درک کردم که شما به ما گفتید که داستان چیه وقتی تمرکز روی نا زیبای ها یا نکات نا جالب افراد همان هم جذب میکنی استاد از شما خاله مریم عزیز سپاسگزارم آنقدر فایلهای کلیدی مهم خیلی مهم ممنونم شمارو به خدا میسپارم
سلام حسن جان خدا قوت
چقدر عالی تونستی تغییر کنی،بهت تبریک میگم و از خدا برات آرزوی بهترینها رو دارم.داشتم کامنتت رو میخوندم خیلی جاها شباهت اخلاقی دیدم و مثل تو من هم بعد از این مدتی که با استاد بودم کلی مسائل من حل شده،خدا رو شکر میکنم هم برای حل شدن مسائل من و شما و هم برای بهبود و حل مسائل دوستان دیگرم.چقدر عالیه که دور هم در کنار استاد هستیم و برای ایجاد جهان بهتر تلاش میکنیم،چقدر خوبه که خدایی داریم که اگه ایمان بهش داشته باشیم و توکللمون واقعی باشه اون در لحظه جواب میده و هدایت میشیم.چقدر کنترل ذهن برامون راحتتر شده،اصلا این ذهن قبلا هر چی دلش میخاست میگفت الان یا جرات نمیکنه یا مثل امروز صبح که میخاست منو ببره سمت منفی ،ترمز دست رو کشیدم و در رو باز کردم و بهش گفتم پیاده شو و سریعا پیاده اش کردم (شیطان رو)خدا رو شکر که همچین استادی داریم که صحبتهاش توی قلبمون حک شده و در لحظه هشیار شدیم.خدا رو شکر تو جمع انسانهای شجاع و توحیدی دارم زندگی میکنم،خدا رو شکر….
درود بر استاد جان
دقیقا میگردی ودست میزاری همونجایی که بارها و بارها ازش ضربه خوردیم و تازه دلیل اون تصمیمات و پشت بندش خساراتی که خوردیم و متوجه میشیم 🫣 و خدا را شکر که الان میبینیم و میپذیریم که اشتباه کردیم و دوباره سعی میکنیم و آگاه هستیم که اگر در چنین موقعیتی قرار گرفتیم تکرار اشتباه نکنیم و از روی احساس تصمیم نگیریم خدا را هزار مرتبه شکر
چند سال پیشا عموم زنگ زد بهم و گفتش بیا خونه کارت دارم من هم گفتم چشم و رفتم پیشش ، وقتی رفتم دیدم یه عموی دیگه ام هم که اس و پاس از ترکیه برگشته بود هم اونجاست نشستم و عمو بزرگم گفت سعید(عمو کوچک) تازه برگشته و دستش خالی کاری هم نداره پول هم نداره و ببین میتونی دستش و بگیری ؟ من هم احساساتی شدم و گفتم عمو این کلید مغازه و این هم تو بدون این که حتی فکر کنم اون هم تا این حد از حماقت و دید گفت عمو مغازه خالی که بدرد نمیخوره سعید پول نداره که داخلش یه کاسبی راه بندازه خلاصه سرتون و درد نیارم مغازه را دادم هشتاد میلیون پول هم دادم یک واحد آپارتمان هم دادم که توش بشینه یه وانت هم خریدم که کارشون و انجام بدن از اعتبارم هم براشون مایه گذاشتم که جنس بخرن ( ام دی اف کار میکردن) ابزار هم براشون خریدم بعد از دو سال گفتم عمو بیا تا حساب و کتاب کنیم گفت حسابی نداریم که بخوایم انجام بدیم ، همه وسایل ها و ماشین و … هم برداشت فقط بعد از دو سال پول خودم و بهم داد و تا الان هم با هم حرف نمیزنیم🫣
از مسافرت که برمیگشتم به خواهر زاده و برادرزاده هام دلار میدادم بعد که آروم میشدم و همه چیز به روال عادی برمیگشت میگفتم خدایا این چه کاری بود کردم ؟
ادکلن میگرفتم بعد خواهرم میگفت چقدر بوی خوبی داره میگفتم برای خودت ! فردا میدیدم بچه و شوهرش برای خودشون ادکلن زدن بعد با کمال پرویی بهم میگن راستی ادکلن هم اصلی نبودا
برای خواهر گوشواره طلا میخریدم بعد که ازش میپرسیدم راستی چرا نمیپوشیش میگفت فروختمش
به روز کل وسایل خونه را فرستادم خونه مادرم میخواستم خونم و عوض کنم بعد دیدم بین خواهر و برادرم جنگ در گرفته در صورتی که میتونستم خودم بفروشمشون و اصلا به روی خودم هم نیارم که اینا را دارم
گوشی های موبایلم و نمیفروشم هدیه میدم ولی الان متوجه شدم که نباید این کار و کنم چون هم ازشون توقع دارم و هم وقتی میبینم خواهرزاده هام با بی اهمیتی درب و داغونش میکنن ناراحت میشم
همین الان میخوام برای ساختمان خرید کنم بعد یارو میگه مهندس بیا مثلا به جای پنجره پی وی سی ترمال بزن خیلی شیک و فلان و … من هم میگم باشه بعد که نگاه میکنم میبینم دویست میلیون بیشتر پول دادم و خیلی هم تفاوتی نکرده
میرم لباس بخرم خیلی خوشم میاد یهویی پنج تا تیشرت برمیدارم بعدا فقط یکیشون و میپوشم
هر چیزی میخوام بخرم میگم بهترینش و بزرگترین و آخرین مدل ، حالا این خوبه که جنس خوب بخری ولی در صورتی که ازش استفاده کنی نه اینکه فقط مارکش یا مدلش برات مهم باشه . یادم میاد یه رییس کره ای داشتیم اون زمان کامپیوتر ها پنتیوم تو بود تازه پنتیوم تری اومده بود بچه های دفتر همه میگفتن سیستم ما باید تری باشه ولی مال خودش فقط تو بود میگفت من کارم با این انجام میشه و نیازی ندارم
میخواستم طلا بخرم میگفتم یا یک کیلو یا هیچ دلار یا ده هزارتا میخرم یا نمیخرم بعد دوستم میگفت باید پله ای بخری ولی من صفر و صد بودم
تفریط و افراط اصلا خوب نیست و انسان باید بتونه ذهنش و کنترل کنه و متعادل باشه نه اینکه با یک حرف با یک نگاه با یک اتفاق با یک فحش با یک امتیاز با یک رای دادگاه با از دست دادن عزیز یا شنیدن حرف ناخوشایند تحت تاثیر قرار بگیری و از روی احساسات عمل کنی
ما باید ناظر احساساتمون باشیم و آگاه باشیم که اینا صرفا یک احساس هستند و میگذرن چه خوب چه بد
خیلی وقت ها از روی ترس باج دادم یا از روی دلسوزی کمک کردم ولی الان آب هم که میخورم اول فکر میکنم که آیا نیازم هست یا نه
امروز رفتم تی شرت بگیرم فروشنده کفت سفید ندارم ولی شیری دارم بیارم ببینی گفتم بیار بعد که دیدم گفتم سپاسگزارم این و نمیخوام وای قبلا خودم و گول میزدم میگفتم حالا چه فرقی داره
الان حرف که میخوام بزنم قبلش دعا میخونم و میگم خدایا تو خوب و بد من و بهتر میفهمی کمکم کن تا کلماتی بر زبانم جاری بشه که خیر و صلاح دو طرف درونش باشه ولی قبلا یه حرفی میزدم مه جاش تا یک عمر میموند و هنوز هم که هنوزه احساس گناه میکنم ولی تا جایی که تونستم جبران خسارت کردم
خیلی زندگیم بهتر شده خیلی از این مسیر لذت میبرم و راضی هستم خیلی قدردان و سپاسگزارم و بقول سعدی که میگه
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب / از دست و زبان که براید جز عهده شکرش به در اید ؟
و این روزها زندگیم فقط شکرگزاری و قدردانی است
خدایا شکر بابت امروزم بایت استاد و همه بچه های سایت بابت آگاهی و درک قوانین بابت شناخت خودم که همانا شناخت توست بابت فرصت زندگی کردن و تجربه خودم
با سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان خوبم
امشب از خدا خواستم که هدایتم کنه و بهم بگه که برای رشد کانال یوتیوبم لازمه اینستام رو فعال کنم یا نه چون واقعا نمیدونستم کمکی بهم میکنه یا نه و البته که میدونستم با فضای اینستا اوکی نیستم
اما وقتی میدیدم حتی خود استاد هم لینک اینستا توی سایتشون هست با خودم میگفتم نکنه من اشتباه میکنم که پیج اینستا نمیزنم
نکنه دلیل رشد کند کانال یوتیوبم اینه که اینستا ندارم
و خلاصه ذهنم درگیر شده بود که چه کار کنم
و زدم روی نشانه
ووقتی کامنت منتخب رو خوندم اصلا هنگ کردم
اینقدر دقیق به من گفته شد اینستا نه
چون شده بود قبلا میزدم روی نشانه من و خیلی واضح نبود برام و درکش نمیکردم
ولی ایندفعه اینقدر شفاف جوابم رو داد خداوند اونم با این کامنت چون فایل رو هنوز گوش نداده بودم البته که چند سال پیش گوش داده بودم از رو تصویر بکگراند فهمیدم ولی یادم نیست محتواش چی بوده
این یعنی من در درک هدایت ها و نشانه های خداوند قویتر شدم که نتیجه کار کردن روی دوره هم جهته تا به اینجای کار که 12 جلسه رو کار کردم
پس این نشون میده اگر بیشتر روی این دوره کار کنم
هدایت ها رو واضح تر دریافت میکنم
سپاسگزارم
به نام خدا
سلام استاد عزیزم و مریم خانم و دوستان عزیزم
اول از همه تشکر کنم از استاد و مریم جان به خاطر گرفتن فایل های زیبا و تاثیر گذار
بعد تشکر کنم از مریم خانم که انقدر با مهارت فیلم میگیرن مثل فیلم بردارهای حرفه ای با تمام وجود دوستت دارم و همیشه به عنوان یک خانم تحسینتون میکنن و الگوی من هستین
برای کنترل کردن خودم تو شرایط احساسی فکر میکنم که ادم باید خیلی تو هر جنبه ای روی خودمون کار کنیم و خیلی تکامل میخواد
اما وقتی دقت میکنم که چه جاهایی تونستم خوب عمل کنم و احساسم رو کنترل کنم میبینم که در موردش قبلا کلی فایل دیدم کلی هدایت شدم و حتی گاهی خدا از قبل من رو برای اون شرایط به ظاهر بد اماده کرده بوده.
بخوام مثال بزنم؛ من قبل از فوت مامانم خیلی ادم عجول و حساسی بودم و خیلی هم مامانمو دوست داشتم بیشتر از هر ادمی تو دنیا،اما یک ماه قبلش هدایت شدم به دوره های 12 قدم و تو قدم یک بودم که یک ایه هم گفته شد که خدا مارو حتما تو دنیا در چند مورد امتحان میکنه که یکیش جون عزیزمونه ،برای من امتحانی بود که ببینم چند مرده حلاجم و تو اون شرایط با کار کردن روی خودم و گوش کردن فایل ها تونستم اون مسئله رو خیلی خوب ازش گذر کنم و بابتش به خودم و خواهرم افتخار میکنم،اما دیدم که یکی از نزدیکانم هنوز نتونسته حلش کنه و بعد از یک سالو چند ماه بازم تو خودش حل نکرده و چه مسائلی داره
میدونم که دیدن بارها و بارهای همین فایل میتونه به من کمک کنه که تو شرایط احساسی، بهتر ذهنم رو کنترل کنم ،خیلی عالی بود که استاد لطف کردین این فایل رو گذاشتین به من خیلی درس ها داد ،درس این که ممکنه حتی ادمی که قوانین رو هم میدونه گاهی اشتباه کنه بنا براین نباید از این نکته به راحتی بگذرم و بگم در برابر قوانین کیهانی یک مورد ناچیزی است یا این که بگم خدا خودشم گفته که ادم عجوله و…
عالی هستین خدارو شکر میکنم که شما و مریم خانم الگو های من تو زندگیم هستین ارزو میکنم از شما دونفر تو دنیا زیاد بشه دوستتون دارم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 20 آبان رو با عشق مینویسم
قبل اینکه رد پای روزم رو بنویسم یه موضوع از دیروز رو یادم رفت تو رد پام بنویسم که الان بهم یادآوری شد
من دیروز که سر کلاس رنگ روغنم بودم هدیه خودکار کلیدی که برای بچه های کلاسمون گرفته بودم و هفته پیش بهشون دادم ،و دو نفر غیبت داشتن رو برده بودم برای یه نفر دادم و برای یه نفر دیگه رو نگه داشته بودم و یدونه هم اضافه مونده بود
یکی از بچه ها گفت طیبه از اون خودکار کلیدا بازم داری به من بدی ؟ پولشو بدم ؟ خودکار منو یه نفر گرفت ازم الان من ندارم ، گفتم آره دارم و یدونه شو بهش دادم
اون لحظه منتظر بودم پولشو بهم بده پولش 15 هزار تمن بیشتر نبود ، به خودم گفتم طیبه چرا اینجوری داری فکر میکنی تو که این خودکارارو برای هدیه دادن گرفته بودی چرا این یدونه رو میخوای پولشو بگیری
و ذهنم محدودیت ایجاد میکرد که سعی کردم کنترل کنم و جوابشو دادم که من برای هدیه گرفتم و چه اشکالی داره برای یه نفر دو بار هدیه بدم
و خاموش کردم ذهنم رو .
یکشنبه
نشانه من
عواقب تصمیمات احساسی
هنوز درک نکردم پیام این نشانه رو
تا حدودی آره درک کردم ولی پیام اصلیش رو نگرفتم
از خدا میخوام قلبم رو باز کنه برای دریافت آگاهی این فایل
امروز صبح بیدار شدم و دو تا تخم مرغ آب پز کردم و حاضر شدم تا برم ورکشاپ طراحی مدل زنده تو پاساژ کلاس رنگ روغنمون که برای تمام استادا هر هفته برگزار میشه
وقتی رسیدم پاساژ و رفتم به سالن ،دیدم کلی صندل چیدن و مراسم بود و پرسیدم گفتن امروز ورکشاپ نیست و فردا بیاین
وقتی برگشتم و به استاد طراحی گفتم که ورکشاپ مدل زنده نیست بهم گفت اشکالی نداره طیبه
مگه تو نمیخواستی بیای امروز طراحی کنی
بمون تو کلاس و برات مجسمه بدم و بشین بکش
منم نشستم
اولش نمیخواستمبمونم ولی گفتم خوبه بشینم و ایراد طراحیمو از استاد طراحی بپرسم
بهم گفت یکی از مجسمه هارو بکش و من دیدم نمیتونم هیچ کدومو بکشم و چون اصل طراحی رو بلد نبودم و نمیتونستم درست در بیارم طراحیامو با خودم گفتم بذار اون کچ بری که مجسمه سه تا برگ هست رو بکشم
ازم پرسید انتخاب کردی ؟
گفتم بله و این برگارو میخوام بکشم که گفت طیبه مطمئنی ؟
این برگا سخت تر از چهره هست
گفتم حالا شروع کنم ببینم چی میشه
وقتی شروع کردم هرکاری کردم درست در نیومد و استاد طراحی میومد و بالا سرم نگاه میکرد و میگفت تونستی؟؟؟
میگفتم نه و میرفت میگفت تو میتونی ولی اصلا یادم نمیداد
میرفت به هنرجوهای خودش یاد میداد
با اینکه روزای قبل هرموقع ازش سوال میپرسیدم ایراد کارامو میگفت ولی اینبار اصلا کاری نداشت
وقتی دیدم نمیتونم ، اومد پیشم و گفتم میشه امروزو بمونم سر کلاس و بهم اصل اولیه شو که بلد نبودم رو یاد بدی ؟
همینو که گفتم گفت بلند شو و نشست و شروع کرد به توضیح دادن
اصل اولیه طراحی :
نسبت ها رو باید رعایت کنی
یه گوشه رو در نظر بگیری و نسبت به یه گوشه گوشه بعدی قسمتی که میخوای رو طراحی کنی
و اصل اولیه طراحی اینه
یک نقطه تعین کننده باقی نقطه هاست
که تکمیل میکنه طرحت رو
یعنی در اصل اگر اون نقطه رو که اصل هست رو داشته باشی میتونی هر طرحی رو طراحی کنی
حتی مدل زنده رو
اینارو که گفت ،بزرگترین ایراد من در طراحی برطرف شد
و من یادم نگه داشتم و دوباره اون برگهای گچ بری رو شروع کردم اینبار به سرعت طراحیش تموم شد
چقدر سریع و آسان بود و من همیشه درجا میزدم تو طراحی
و نمیخواستم هزینه یادگیریشو بدم و یاد بگیرم
یه جورایی ذهن محدودم مانعم میشد که چرا باید پول بدی و یه ایراد فقط داری اونو رفع کنی
در صورتی که اون یک ایراد من اصل بود و من اگر به اون دقت میکردم طراحیم پیشرفت میکرد
خدای من
چی داشتم یاد میگرفتم
جدا از طراحی
این آموزش به من یادآوری کرد که اصل اولیه هر کاری خداست
و من اگر به اصل هر لحظه دقت کنم و یادآوری کنم و توحید رو در عمل به خدا نشون بدم ،صد در صد کارهام به سادگی رخ میدن
عین همین طراحی که وقتی اصل رو رعایت کردم و نقطه اصلی رو در تناسبات طراحی شروع کردم و نقاط بعدی رو نسبت به نقطه اصلی طراحی کردم خیلی ساده و به سرعت طراحیم به طرز شگفت انگیزی درست در اومد
من که نمیتونستم کار کنم الان درست در اومد
خدایا شکرت
من تا ظهر نشسته بودم و به مادرم زنگ زدم گفتم اومدین تجریش گل سر بفروشین؟؟؟؟
بهم گفت آره میخوام بیام سمت کلاس تو ناهار بگیرم
آخه من به مادرم تعریف کرده بودم که وقتی میرم ورکشاپ و از داخل یه رستوران رد میشیم و به سالن بزرگ میریم تا نقاشی بکشیم
هر هفته میبینم مردم غذا میخورن و به مادرم میگفتم که مامان کاش یه روز از اونجا غذا بگیریم
این حرفم یاد مامانم بود و بهمگفت میخوام بیام برات غذا بگیرم .
وقتی اومد بهش گفتم تو برو بگیر وقتی گرفتی من میام
دیدم مادرم زنگ زد گفت بیا و رفتم گفت 280 هست طیبه بذار یکی بخرم با هم بخوریم
من اون لحظه نمیدونم چی شد لج کردم
گفتم نمیخوام اینجا بخورم
و بعد متوجه شدم چرا لج کردم
من دوست نداشتم یدونه غذا رو دو نفری بخوریم و حس میکردم فقیرم و وقتی میدیدم همه دارن برای خودشون یه غذای جدا سفارش میدن و ثروتمندن ،و ما همیشه یه غذا میگرفتیم و دو نفری و یا سه نفری میخوردیم
و این منو اذیت کرد اون لحظه
در صورتی که نباید اذیت میشدم
و نباید حرف مردم برام اهمیتی داشت و فکر میکردم همه نگاهمون میکنن که میگن پول ندارن و یا دوست نداشتم از صندوق اونجا که من هر هفته میرم و میام و منو دیدن ،یدونه غذا بخریم و دونفری بشینیم و بخوریم
باید بیشتر فکر کنم به این رفتارم و باورهای محدودم رو پیدا کنم و اصلاحشون کنم
بعد که گرفتیم مادرم گفت که طیبه بریم با خواهرت سه تایی بخوریم ؟ البته خواهر زاده ات هم تو راهه داره میاد
وقتی اینو گفت ،گفتم اصلا نمیخورم
چرا وقتی میگی برات غذا بگیرم یدونه میخری و 4 نفری باید بخوریم
و اولش لج کردم و گفتم نمیخوام ببر خودتون بخورید
ولی تو اون لحظه قشنگ حس میکردم که تو وجودم یه حسی میگفت لج نکن ،این کارت درست نیست و مادرم تصمیم گرفت دو تایی بخوریم و به خواهرم که گل سر میفروخت نبریم
چند قدمی راه رفته بودیم که گفتم مامان برگرد و بریم با خواهرم بخوریم غذا رو
مامانم گفت چی شد یهو تصمیمت عوض شد !!!
نمیدونم ولی اینو میدونم که به اون حسی که بهم گفت لج نکن و برو با خواهرت و خواهر زاده ات هم سهیم شو غذا رو چشم گفتم و رفتیم
وقتی نشستیم نزدیک مترو و با خواهرم برنج و کباب رو خوردیم، خواهرم یه حرفی گفت
عجیب منو به فکر برد
برگشت گفت مامان واقعا ممنونم انقدر گرسنه بودم که داشتم ضعف میکردم و گفتم کاش یه چیزی بود میخوردم که دیدم شما غذا گرفتین
واقعا ممنونم
این حرفو که گفت ،گفتم چیکار داشتی میکردی طیبه ، چرا اون افکارو داشتی که نمیخواستی یه غذا رو با دو نفر سهیم باشی؟؟؟؟
میدونم یکی از باورای محدودم اینه که من فکر میکنم غذا کمه ،پول کمه ،پول ندارم ،و سخاوتمند و بخشنده نیستم
و میترسم اگر از سهم غذام به کسی بدم خودم گرسنه بمونم
در صورتی که طبق گفته استاد عباس منش میگفت برای بدن هیچ فرقی نمیکنه یه وعده غذا بخوری یا چند وعده یا اندازه کوچیک باشه یا بزرگ
باید سعی کنم این رفتارهام رو هم اصلاح بکنم
وقتی برگشتم سر کلاس مجسمه ای که برای من آورده بود رو شروع به طراحی کردم و خیلی به سرعت طراحیم پیشرفت داشت با اون نکته اصلی که بهم یاد داد
و من پشت سر هم زاویه مختلف از چهره مجسمه رو کشیدم
به استاد طراحی گفتم که این هفته که جمعه رفتم برای فروش میشینم و مجسمه های پل طبیعت رو میکشم
اونجا پر از مجسمه هست
و جون میده که بشینم و کار کنم
و داشتن صحبت میکردن به شاگردا گفت هفته پیش شوهر یکی از بچه ها اومد و بهش گفتیم بشین چهره ات رو هنرجوهام طراحی کنن و نشست و طراحیاشو هدیه دادن بهش
بعد وقتی اینارو میشنیدم تو دلم گفتم کاش استاد رنگ روغنم یه بار عکس من رو طراحی کنه و بشینم و طراحی کنه چهره ام رو
همیشه میبینم هر هفته یکی از همرجوهارو طراحی میکنه
خیلی دوست داشتم استادم یه بارم منو طراحی کنه و این درخواست رو از خدا کردم و رهاش کردم
وقتی ساعت 6 شد و خواستم برم پیش مادرم و خواهر و خواهر زاده ام ، استاد طراحی رو صدا کردم و گفتم شهریه همین جلسه که از صبح تا غروب نشستم چقدر میشه
بگو واریز کنم
یهویی گفت نمیخواد طیبه
گفتم نه من قرار بود بیام ایراد طراحیامو بهم بگی تا تو کلاس رنگ روغن اصلاح کنم کارمو
هرچی گفتم گفت نه و نگرفت
رفتم به استادم گفتم استاد شماره کارت استاد طراحی رو دارین ؟ گفت نه ندارم و گفتم نمیگیره شهریه امروزمو گفت طیبه خجالت بکش دلی این کارو برای تو انجام داده
گفتم نه استاد قرار بود من یه روز ازش یاد بگیرم و برای کلاس بمونم نمیتونم اینجوری قبول کنم
و بهش گفتم وقتی اومدم کلاس نقدی میارم
چون یاد گرفتم از استاد عباس منش که بهای چیزی رو که برای پیشرفتم کمک میکنه پرداخت کنم
و من واقعا امروز یه اصل اساسی از طراحی رو یاد گرفتم
و انقدر سریع طراحی میکردم که استاد طراحی میومد میگفت طیبه چقدر فرق کرد طراحیت
برگشت گفت شدی مجسمه کش حرفه ای
و تحسینم کرد
البته باز میدونم همه اینا کار خداست و داره کمکم میکنه
درسته از صبح میگفتم کاش ازم پول نگیره و من پولو نگه دارم برای شهریه کلاسم ولی حرف استاد عباس منش یادم اومد که باید بهای یادگیریت رو پرداخت کنی
و وقتی رفتم پیش مادرم دیدم مادرم و خواهرم دارن ذرت میخرن دیدم فروشنده گفت امروز تولد من هست ،پولشو نمیخوام
براتون کادوی تولد دادم
جالب بود همیشه برعکسه آدما به کسی که تولدشه هدیه میدن نه کسی که تولدشه
با اینکه من نخوردم ولی حواسم بود که لطف خداست و سپاسگزارش هستم
وقتی نشسته بودیم یه اتفاقی رخ داد که بهم گفته میشه اینجا ننویسم
فقط در این حد بنویسم که طبق احساس ترس اون لحظه ام نمیخواستم اون اتفاق رو از طرف خدا ببینم که برام فرستاده تا من قدمی بردارم برای سلامتی بیشتر
به خدا گفتم خدایا اگر قراره من این رخدادی که تو سر راهم گذاشتی رو در پیش بگیرم خودت هدایتم کن و اگر نباید انجام بدم برای سلامتی بیشتر خودت از من دور کن
و اومدم به سایت و نشانه ها رو دیدم گفتم نشانه ای بهم بده خدای من
و این فایل دقیقا مرتبط بود به این رخداد و تصمیمی که میخواستم بگیرم
و عنوان فایل این بود
عواقب تصمیمات احساسی
من در اون لحظه ترس داشتم از اون رخداد که هم خوشحالم کرده بود و هم حس ناخوبی دریافت کردم که نمیخواستم گوش بدم به اون حرفایی که شنیدم
و هنوز هیچ درکی پیدا نکردم از این اتفاق که چرا یهویی رخ داد و برای سلامتی بیشتر یک سری اطلاعاتی بهم داده شد که قبلا تا حدودی چند تا از اطلاعات رو انجام داده بودم و کمی تا قسمتی نتیجه گرفته بودم اما باز مقاومت داشتم نه برای اون اطلاعات ،برای موضوع مرتبط با اون لحظه مقاومت داشتم
و باید بیشتر بنویسم و بیشتر به این فایل گوش بدم تا وقتی زمانش برسه درک کنم که چرا خدا گفت تصمیمی برای این موضوع نگیر و از زبان استاد عباس منش بهم گفت که سعی کن تصمیمی نگیری و فعلا بهش فکر نکنی تا بهت درک فایلش گفته بشه
فعلا آرام باش و مسیر تکاملت رو طی بکن
و من فعلا اینو درک کردم که درمورد اتفاق امروز هیچ تصمیمی نگیرم
و اگر در روز های آینده درکش رو خدا بهم عطا کنه و اجازه داد بنویسم ،مینویسمش
خیلی خیلی سپاسگزارم از خدا که هر لحظه کمکم میکنه
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام خدمت دوستان عزیز
چقدر زیبااست این قانون جهان میدونی جهان یه قانون داره مثلا یه ماشین که سویچ داره تو باید سویچ داشته باشی تا درب ماشین باز بشه روشن بشه
چقدر خوبه خدایاا سپاس گذارم که جهانی افرید پر از قانون ها زیبا میخوای حالت خوبه باشه قانون شکر گذار انجام بده میخوای به جایی ها بالا بری قانون پرداخت بها انجام بده یه قربانی بده قربانی نه اینکه بری گوسفند بکشی نه عزیز دلم قربانی اینه که یه تغیر کوچک در وجود بده خداا یه دنیاا نعمت بهت میده
سپاس گذارم از خدا و دارم
و اینو درک کردم هرچقدر که روی خود تغیر ایجاد کنی دنیاا افردا شرایط تغیر میکنه بعضی از مشکلات برای اینکه تو به خواسته های بالا تر برسی مثلا یه خودرو داری مشکل داره این باعث میشه که تو بفکر ماشین سالم تر بهتر باشی پس
همیشه این نیست که وایی این مشکل هاا برای عذاب زندگی نه تو باید خودت بزرگ کنی و از این ها درس بگیری و بگی من از مشکلات بزرگ ترم و ب نفع خودم استفاد میکنم
دنیایی خیلی زیبا اگه بخوای لذت ببری از زیبای های دنیا یه لحضه فقط تو اینه به بهترین خلق دنیاا نگاه کن بعد دلیل لذت بردن از دنیاا میفهمی
عاشقتونم دوست دارم لذت ببرید از زندگی با عشق علاقه
مام این بحث های داشتیم ولی به لطف الله یکتا و استاد عزیز با فایل های زیبا تغیر باید کرد
تا خودت نخوای هیج تغیر ایجاد نمیشه
از خدا بخواید با عشق بگید بهترین کس دنیاا منو هدایت که به راه مستقیم اون راهی که سوت بزنم لذت ببرم و ادامه مسیر بدم توی این راه امتحانت میکنن اونهایی که ایمان دارن به الله یکتاا موفق میشن پس ایمان نشون بدید و لذت ببرید منم باید ایمان خودم هر لحضه قوی تر کنم خیلی راه دارم ولی عاشق این راهم چون از بی راه رفتن خواسته شدم بقول کمک فنر هام نابود شد انقدر ماشین امپر کشید
ولی تو این راه پیاده که میری وایی چقدر زیباست همی که خداا کنارت همین که خوشحال همین که موفیقت هات هر لحضه رو به روت لذت میبری اصلا چه قدر حس خوبیه باید تجربه کرد
عاشقتم خدای من سپاس گذارم ازت️
سلام به استاد عزیزم
سلام به مریم مهربانم
استاد چقدر این فایل برام به موقع بود ، دیروز با یکی از همکارانم که خیلی به من نزدیکه و در جریان زندگیم هست دقیقا در مورد همین باگ شخصیتیم صحبت میکردم
روی روانشناسی ثروت کار میکنم متوجه شدم که عدم کنترل احساساتم علی الخصوص ترس و خشم
تقریبا تمام زندگی مو تحت تاثیر قرار داده
اینکه چه جاهایی ضربه خوردم ؛
من تمام سرمایه مو / ماشین و پس اندازمو فروختم و گذاشتم توی بورس
حتما خیلی از بچه ها اوضاع بورس رو توی سه سال پیش بیاد دارند که چه تعداد از افراد با سر خوردن زمین
درست همونطوری که شما در روانشناسی ثروت هشدار داده بودید
من هم بخاطر اینکه همه میگفتند بورس خوبه و جواب میده ، احساسم رو کنترل نکردم و سرمایه مو گذاشتم توی بورس
و همه چیزی که توی ده سال زندگی کسب کرده بودم رو توی سه ماه از دست دادم
ترس و عدم رعایت قانون تکامل و طمع باعث شد که هزاران کیلومتر به زیر صفر برم
از این موارد در کارنامه زندگیم زیاد دارم که دیروز واقعا متعهد شدم روی فراوانی و روی تکاملم بیشتر و بیشتر کار کنم
یه مورد دیگه که متوجه اون شدم اینه که خیلی از تصمیمات احساسی من بخاطر کمبود اعتماد بنفس و عزت نفسه
این مسئله خیلی درونم نهفته و پنهان بود
که من خیلی از تصمیمات احساسی رو میگیرم برای اینکه خودم رو به بقیه ثابت کنم و به اونها بگم من
چقدر خاصم
خب اینم همون پاشنه آشیلیه که هر چقدر روش کار میکنم ، بیشتر رگه های مخفی اون رو شناسایی میکنم
که بنظرم خیلی کار میبره تا در درونم بهتر و بهتر بشه
در مسئله روابط چقدر به خاطر عدم کنترل احساس و خشمم ضربه خوردم
همین چند هفته پیش بود که با یکی از همکارانم جر و بحث کردم و از خونه ام انداختمش بیرون
وقتی یکم آروم شدم و از دید درست تری به قضیه نگاه کردم ، متوجه شدم که همکارم چقدر بزرگوارانه قصد کمک و بهبود رو داشته
اون وقت بود که سرزنش های خودم شروع شد
و اصلاح این پل ارتباطی برام خیلی سخت بود
چون از طرفی خودم مقصر بودم و از طرفی انقدر مغرور هستم که ارتباط مجدد خیلی سخت بود
اینم به پاشنه آشیل دیگه
حرف خیلی سنگین و عمیقی که در روانشناسی ثروت زدید رو اینجا تکرار میکنم تا هم خودم بارها بخونمش و هم شاید کمکی به دوستان باشه
شما در روانشناسی ثروت بارها تکرار کردید که موفق ترین انسانها ، کسانی هستند که احساسات خودشون رو کنترل کنند
من معیاری رو برای خودم در نظر گرفتم که اگر میخوای موفق بشی ، باید پاشنه های آشیل خشم ، ترس و غرورت رو اصلاح کنی
از دیروز که این مسئله رو درک کردم روی اهرم رنج و لذت کار میکنم که این خشم و ترس رو اگر اصلاح نکنی ، چقدر در کار و زندگی ات بهت لطمه میزنه
و واقعا هم همینطوره ، وقتی خشمگین میشم حس میکنم که رگ های مغزم دارند جابجا میشن
برای من اهرم رنج و لذت خیلی قوی کار میکنه چون وقتی لطمات این نوع برخورد احساسی رو برجسته میکنم ، کنترل فاز احساسی برام خیلی راحت تر میشه
مورد دوم که به شدت به من کمک کننده است اینه که متعهدانه مینویسم که این باگ رو برطرف میکنم ؛
وقتی تعهد میدم ، اون تعهد برام وحی منزل میشه
تا میخوام عصبانی بشم به خودم یادآور میشم که محیا … تو قول دادی
و عملا میبینم که تعداد اونجاهایی که حسم رو کنترل نکردم کم کم ، کمتر میشه
در نهایت بنظرم هر چقدر بیشتر خودم رو کنکاش کنم
عزت نفسم رو بیشتر کنم
روی فراوانی و توحیدم بیشتر کار کنم و تعهد بدم که امروز نسخه بهتری از خودم باشم
کنترل احساسم بیشتر در دست خودم قرار میگیره
سپاسگزارم از استاد عزیزم و مریم مهربان که قوانین رو از ابعاد مختلف به ما یادآوری میکنید
و سپاسگزارم که با قدم زدن در فضای پرادایس فراوانی منابع ، پول و ثروت و نعمت های خدا رو برامون یادآور میشید
برای شخص من ، بودن در فضای سایت باعث ایجاد حس خوبه
الحمدالله رب العالمین
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
سوره فصلت
وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿34﴾
نیکی و بدی یکسان نیست. [بدی را] با بهترین شیوه دفع کن؛ [با این برخورد متین و نیک] ناگاه کسی که میان تو و او دشمنی است [چنان شود] که گویی دوستی نزدیک و صمیمی است. (34)
وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿35﴾
این بهترین شیوه را جز کسانی که [در زمینه خودسازی و تزکیه] پایداری کردند، نمی یابند، و جز کسانی که بهره بزرگی [از ایمان و تقوا] دارند به آن نمی رسند؛ (35)
وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿36﴾
و اگر وسوسه ای از سوی شیطان تو را تحریک کند [که از این بهترین شیوه دست برداری] به خدا پناه ببر؛ بی تردید او شنوا و داناست. (36)
خدایا شکرت برای فرصت طلایی امروزم و درسهای آگاهی بخش امروز که باید در هر لحظه از زندگی ام با این آگاهی های وحی منزل گونه که خداوند بر زبان استاد جاری کرده و مرا در مدار درک و شنیدنش قرار داده نهایت استفاده را ببرم
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
قانون کلی جهان همواره بر این اصل پایدارو بوده و هست و خواهد بود.
احساس خوب اتفاقات خوب
احساس بد اتفاقات بد
طبق قانون اصلی جهان به هر چیزی توجه کنیم از همان جنس بیشتر وارد زندگی مان میشود.
واقعا استاد که وقتی در شرایط احساسی بد باشیم اولین چیزی که بهش واکنش نشون میده جسم ماست که به تضادی برمیخوره و همونجا باید استپ کرد و برگشت به مسیر با همون پس کله ای اولی باید سریع متوجه باشیم که داریم میریم تو آتیش و اگه حواسمون رو جمع نکنیم میسوزیم
اصلا مهم نیست که به چه دلیل قانع کننده ای ما احساس مون بد باشه
دست بزنیم قطعا میسوزیم
پس بهترین کار در شرایط ناخواسته حفظ ایمان و توکل است.
اگر با ایمان و توکل و اعتمادبر خدا با وجود شرایط نازیبا نگاهمون را از اتفاقات بهتر کنیم و جهت دهی بهتری به زاویه دید و اتفاقات را الخیر فی ما وقع بدانیم بخدا کت ورق بر میگرده و همه چی به نفع ما میشود.
خدایا شکرت من خیلی وقتها با تغییر زاویه دید و هر اتفاقی به نفع من میشود همیشه در اون زمان تونستم موفق هم باشم واین فقط لطف خداوند بوده که به قلبم قوت و الهام بخشیده تا مسیر درست را انتخاب کنم و کارهامون بخدا بسپارم و آرام باشم
استاد عزیزم این روزها واقعا با تمام وجودم صبر و آرامش الهی را میخواهم
چون با تقلا و سختی فقط مسیر را برای خودمون دشوار میکنیم
و هر بارحداوندباز زبان ساده و کلام قرآن بهم میگه باید صبر و تقوا ی الهی داشته باشی
من همه بهت میدم.
تو فقط در همین مسیر با استقامت و پایداری و مداومت ادامه بده ثابت قدم باش در مسیر الهی من همه چی بهت میدم تو فقط تمرمزت رو روی آگاهی های سایت بزار من بقیه کارها را برات انجام میدهم .
استاد عزیزم بلطف خداوند هیچ گونه مقاومتی با حرفهای شما در هیچ جنبه ای ندارم
باورهای مذهبی
در مورد ثروت و روابط و معنویت و سعادت و خوشبختی و سلامتی تو هیچ کدوم باهاشون مقاومت ندارم هر چی میگین مثله آب بر آتش است در وجودم و با تمام وجودم میپذیرم و به این اصل رسید ه ام که باید صبر داشته باشم و قانون تکامل را بیشتر و استمرار داشته باشم
به خدا که همین مسیر سرراست ترین منزل برای رسیدن به اهداف و آرزوهایم است مسیر سعادت و خوشبختی و رستگاری همینجاست فقط باید با قدرت بیشتری با ایمان و توکل و اعتماد و باور بخدا وند که هر لحظه هدایت مرا بر خودش واجب کرده است ادامه دهم و پایدار باشم .
استاد کلا زندگی من دو قسم است یکی قبل از آشنایی باشما و یکی بعد از آشنایی با شما کلی تغییر کرده ام
قبل از آشنایی تصمیمات احمقانه در روابط میگرفتم
و اونم تاثیر از اطرافیانم میگرفتم
و باز هم با همون زمان جاهلیت خیلی بیشتر نسبت به اطرافیانم عاقلانه تر رفتار میکردم و الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم من چقدر تغییر کرده ام زمانی که به عجز و ناتوانی رسیدم و تسلیم خداوند شدم و خداوند منت گذاشت و مرا به مسیر درست الهی هدایت کرد و کسانی که در اطرافم بودند زندگی شون نابود شد و همین الآنم افرادی هستند که باز هم همان مشاجره و نارضایتی را دارند و چقدر خداوند کمکم کرد و از اون حال و هوای بیمار گونه مرا نجات داد و الان در مسیر درست الهی استمرار دارم با عشق با تمام وجودم.
استاد الان به نسبت گذشته ام خیلی راحت تر احساساتم را کنترل میکنم
چه در مواقع بد.
و چه در مواقع بهتر
سعی میکنم آگاهانه با توجه به آگاهی های سایت خیلی بهتر برخورد کنم
اعراض کنم از ناخواسته ها
توجهم را از روی مسئله ای که الان پیش اومده بردارم
بیشتر اوقات میگم آیا برای ده دقیقه دیگه یه ساعت دیگه این قضیه بازم برام مهمه
استاد بخدا بارها در شرایط ناجالب مثلاً اگه بچهها خونه رو بهم ریختن و میخواستم عصبانی بشم از دست بچه ها و با این راه کار آرام شده ام و بچه ها با حال بهتری خونه را مرتب کرده اند و آرامش به محیط برگشته
و شکر گذاری میکنم که بچه دارم و اونا باعث میشن که خونه هم گاهی بهم ریخته باشه و با همین منطق ها و دیدن نعمتها و داشته هایم احساس خوب را بخودم هدیه میدهم
و استاد جدیدا دوش گرفتن خیلی بهم کمک میکنه
تا میرم زیر آب میگم آب بار مثبت دارد آب پاکی خداوند است و مرا از هر گونه نازیبایی پاک و مطهر میکند و همونجا با خودم و خدای خودم حرف میزنم و توکل میکنم خیلی زیر آب توکلم بیشتر میشود چون یکبار واضح حس توکل را زیر آب متوجه شدم و احساس خوبم بینظییییر شد و هر بار سعی میکنم اون لحظه توکل کردن و حال خوب را با خودم یاد آوری کنم.
وااای استاد همین الان ضربان قلبم محکمتر داره میره به قفسه سینه ام و این خودش برام نشان دهنده مسیر درستم هست
خدایا شکرت
استاد هر بار در زمینه روابط به تضاد ی خوردم سعی کردم هیچ تصمیمی نگیرم چون اون موضوع چند ساعت دیگه برام فراموش میشه . بهتره همین الان خودموکنترل کنم و سکوت بهترین راهه که با طرف مقابل بحث نکنم و بگذارم زمان همه چی را برام درست میکنه
و همه چی در نهایت به نفع من میشود.
خدا یا شکرررررررررت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم.
طبیعی اینه که من همیشه شاد و سالم و تندرست و ثروتمند و خوشبخت باشم
اصلا طبیعی نیست که به هر دلیلی احساس خودمو بد کنم
واقعا وقتی به خودم فکر می کنم
میگم حیفه تو نیست بخاطر یه سری چیزهای بی ارزش یه لحظه خودتو ناراحت و نگران کنی
اینا همش از سوی شیطان است
خداوند همواره وعده فراوانی و نعمت و ثروت بیحسابش را میدهد.
من فقط به فضل خداوند وهاب ایمان دارم کت از خزانه الهی درهای رحمت و برکت الهی را در زندگی ام جاری میکند.
خدایا شکرت که بیشتر سکوت میکنم در برابر تضاد ها و دنبال راه حل مسائل در درون خودم هستم .
من به هر خیری از جانب خداوند برسد سخت محتاجم
خدا یا شکرررررررررت
من ایمان دارم که خداوند تمام کارهای مرا انجام میدهد
تمام اموراتم را به دستان قدرتمند تو سپرده ام و آرام و آسوده خاطر هستم آنچه که متعلق به من است و حق الهی من است بهم داده میشود.
استاد قبلا من اگه کسی میگفت اگه الان نگیری مثلاً فلان محصول را بهم میریختم تا بگیرمش
ولی الان خداروشکر اگه کسی بگه دیگه فریت نیست و اگه الان نگیری از دستش دادی
همونجا میگم تو دلم همیشه فرصت های طلایی برای من وجود داره جهان جهان فراوانی هاست
من بخدای خود م اعتماد دارم
اتفاقا اگر الان بخوام از روی ترس و شرک یه وسیله ای را تهیه کنم این یعنی عدم عزت نفس من و باور کمبود داشتن .
خدا یا شکرررررررررت
استاد همین دیروز که یه تضاد کوچیکی خانوادگی بود
من همون لحظه واقعا آزادی مالی و زمانی و مکانی آرزویم بود که استقلال داشته باشم
و بخودم به درونم نگاه کردم گفتم من باید تغییر کنم
هنوز من اونقدر قوی نیستم باورهایم هنوز اونقدر قدرت نگرفته که بخوام با همسرم صحبت کنم و از اینجایی که هستیم همین الان مهاجرت کنیم به یه مکانی دیگه
گفتم این یعنی فرار من با ید اونقدر رشد کنم و ظرف وجودم را بزرگتر کنم و ایمانم قوی تر شود که جهان ابن کار را برایم انجام بدهد ن اینکه بخوام فرار کنم از تضاد هوایی که از اطرافیان دریافت میکنم.
و همون لحظه آرام شدم چون باید تمرکزم روی بهبود شخصیتم باشد
روی تغییر خودم توانمند باشم
من از تغییر دیگران عاجزم
من فقط مسئول شخص خودم هستم.
من که تغییر کنم جهان من هم تغییر میکند بدون اینکه من کاری خاص انجام بدهم .
خدا یا شکرررررررررت کمکم کن یک لحظه هم مرا به حال خودم وامگذار.
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم