اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و بخاطر یه اشتباه کوچیک اونها با یکیشون جرو بحث کنم و
با پارتنرم رابطمونو تموم کنم
و همیشع هم همین کارو کردم و هر وقت ک نتونستم نفسمو کنترل کنم تو رابطمون
هعی دعوا بوده و اعصبانیت
ولی از صب انگار یه حسی میگفت ک بی توجهیی کنم ب نفسم و توجه نکنم
به موضوعاتی ک تو ذهنم هی داره بزرگ میشه
و خداروشکر هم همین کارو کردم از صبح ک کار اداریم به یه مشکلی خورده بود
و یه موضوعی ام تو رابطه عاطفیم پیش امد
کلی ذهنمو کنترل کردم و واقعا اخراش دگ نتونستم تحمل کنم
پیاده روی کردم و خداروشکر ذهنم اروم شد و حالم بهتر
و چه جالببببببببب ک دقیقا همین شب الان این تایم
من این فایلو دیدم و گرفتم ک خدام از طریق سایتتون داره میگه سحر خانوم کنترل کن نفستو
و توجه نکن و من هم دقیقا امروز همین کارو کردم
تو کسبو کارم هر روز بشدت همه چیو بزرگ میکردم و اعصاب خودمو خورد میکردم تا اینکه واقعااا دگ جدی شدم که بی خیال باشم و با ارامش کار کنم و حرص نخورم و در مورد کار ذهنمو کنترل کنم و دقت ام کردم که چقدر همه چی بهتر پیش میره ولییی در مورد اتفاقاتی چون روابط عاطفی و یسری مورد های دیگه از امروز ک کل روز کنترل ذهن کردم شروع میکنم ب کنترل ذهنم در هر موردی چه خوب چه بد
سپاس گذارم از خدای مهربونم ک هر روز منو هدایت میکنه و از شما استاد خوبم
سلام به استاد عزیز وخانوم شایسته وهمه عزیزان من بعد از چند سال آشنایی با سایت برای اولین بار روی ترسهام پا گذاشتم و در مورد خودم و اتفاقاتی که برایم درزندگی رخ داده در مورد موضوع این فایل باشما درمیان بگذارم
من توی زندگیم تصمیمات احساسی زیادی گرفتم که هرکدام مرا از زنگیم عقب انداخت حتی اعتیاد زندان جدایی از همسر و…..
نمیخام از گذشته خودم صحبت
مثال همون روزهای زندگیم من از همسر اولم جدا شدم وقبل از آشنایی با استاد وابسته به بچهام بودم
بخاطر اینکه زندگی جدیدی شروع کرده بودم بایدتمرکزم رو روی زندگی جدیدم میزاشتم وسعی کردم از پسرهام فاصله بگیرم برای همین کار به دنبال میانبر بودم و ذهنم سریعترین راه را به من نشان داد بجای اینکه بپذیرم شرایط که بوجود آمده را خودم باعث شدم هم احساسی تصمیم گرفتن برای ازدواج وهم احساسی تصمیم گرفتن برای جدایی از همسر و فرزندانم
بهترین راه حلی که بتوانم فرزندانم را فراموش کنم این بود که خودم راسرگرم بکنم با عامل بیرونی
ومن انتخاب خودم را کرده بودم تصمیم گرفتم
سگ بیارم تا همچیروفراموش کنم . فقط بخاطر اینکه بچهام کنار من نیستن خودم رو با این موجود سرگرم کنم از همون روز همسرم با آوردن سگ موافق نبود الان 3ساله نه میتونم مسافرت برم نه جایی چون همینطور نمیتونم تا اخرشب کار کنم هرجایی میرم باید غروب بیام خونه تا ببرم بیرون
نه خونه دلخواه میتونم برم نه جایی
میخام ولش کنم دلم نمیاد وهمسرم میگه این بدونه تو نمیتونه زنده بمونه
فقط بخاطر روبه شدن با واقعیت زندگیم وسرکوب کردن ونپذیرفتن فاصله بین بچها العان داستان بزرگتر از هرچیزی شده از خداوند طلب کمک میکنم
استاد عزیز من صادقانه بگم ازروزی که باشما آشنا شدم زندگی من زیبا شد هروقت روی خودم کار کردم دوربینم روی دیگران خاموش کردم
ودرمورد خاستهایم صحبت کردن
ورجوع کردم به درون خودم وازلحظ لحظه زندگیم سپاسگزار بودم اتفاقات بسیار بسیار عالی برایم رقم خورد
یادم میره که ازکجا اومدم 12سال پیش من باید مرده بودم در اثر مصرف مواد مخدر و آشنایی با انجمن امروز فراموش میکنم که خداوند صدای من رو شنیده اون همیشه بامنه همه جا یادمه تو یک فایلی از استاد شنیدم میگفت خداوند همه رو هدایت میکنه چه آنهایی که به خان برن بهشت چه آنهایی به خان برن جهنم من درگذشته از خدا میخاستم بجای اینکه منو به مسیر درست هدایت کنه میگفتم به من زندان بیشتر مواد بیشتر درگیر بیشتر بده احساس بزرگ بودن میکردم اینا رو میخاستم چون خدای من درست نبود من هرچی که پدرم ومادرم میگفت باید اون خدارو انتخاب میکردیم اگه هم که نمیکردیم مارو با اتییش جهنم میترسوندن ما هم نگاه وباور اون روزها من این بود من که میخابم برم جهنم پس بزار همه کار بکنم برم.
اما امروز به لطف الله وشما استاد عزیز وخانوم شایسته دوست داشتنی وهمه بچهای سایت
زندگی من تغییر کرده به اندازه ایی که روی خودم کار کردم .
بینهایت قدردان تمام زحمت ها و لطف وعشقی که برای من وهم عزیزانی که عضو سایت هستند
در مورد احساسی عمل نکردن من الان واقعا می تونم نمره خوبی به خودم بدم هم در مقایسه با رفتار دیگران و هم در مقایسه با رفتارهای خودم در گذشته که از روی احساسات واکنش هایی انجام می دادم و همین باعث ضربه خوردن م میشد بارها
ولی خدا را شکر با کار کردن روی خودم امروز می تونم این شیفت احساسی رو خیلی از مواقع به صورت نا خود آگاه که اونم بابت اینه که من این قانون رو درک کردم که باید آروم باشم و حالم خوب باشه انجام بدم الحمدلله
که همیشه هم نتیجه به نفع م بوده و یه جورایی انگار تا رها کردم انگار به یک نیروی دیگه اجازه دادم که وارد ماجرا بشه و مدیریت اوضاع رو بر عهده بگیره و الان متوجه شدم که همین کنترل ذهن و احساسی عمل نکردن هم باعث محبوبیت من بین همکاران در محل کار شده
یه مثال هم که بخوام بزنم اینه که در محل کار خب رقابت بین همکاران اونم از نوع نا سالم و شرک آلودش بابت جلب توجه رییس واحد و اداره خیلی زیاده
و کسی هم نمیره متاسفانه روی خودش و به روز کردن علم و تخصص کاریش کار کنه فقط اکثریت این دیدگاه رو دارند بر اساس باور کمبود که باید یکی رو که حالا به هر نحوی مانع پیشرفت شون رو میبینند خراب کنند تا خودشون بیشتر دیده بشوند
خلاصه یکی از همکاران پیش رییس اداره که همه هم فکر می کنند خداست رفته بود و بدگویی منو کرده بود
رییس اداره آنی واحد از اتاق خودش بعد از شنیدن صحبت همکار مون و در کسری از ثانیه بیرون میاد حالا اینا رو خودش برام بعداً تعریف کرد و اومد توی اتاق من گفت آقای میگلی این چه وضعیه و صندلی گذاشت کنار صندلی من و گفت این گزارش فلان امروز رو بیار ببینم برای من
همون جا انگار یه چیزی به من الهام شد
و آهسته با اینکه توی اتاق هم پر از نفرات بود دهانم رو بردم در گوش رییس مون و آروم بهش گفتم اگه موضوع فلانه من می دونم جریان چیه و ربط به فلان مثلاً داره
آقا این جا خورد و توش موند
بلند شد رفت و بعد از چند دقیقه رفت خونه فرداش اومد و صدام زد رفتم توی اتاقش شروع کرد صحبت کردن و گفت خدا شاهده دیروز اتفاقی افتاد که باورم نسبت بهت هزار برابر بیشتر شد حالا منم نمی دونم چی شده و توضیح داد که من تا از فلانی صحبت شنیدم هیچ جا نرفتم و با هیچ کسی هم صحبت نکردم تو از کجا اطلاع داشتی که موضوع چیه توی این چند ثانیه فاصله اتاق خودم تا اتاق تو
و من اونجا متوجه شدم که کنترل ذهن و احساسی عمل نکردن و شیفت کردن بین احساسات چقدر ارزشمند هست و واقعا خدا وارد معرکه میشه و خودش همه چیز رو راهبری و هدایت میکنه و این اتفاق به ظاهر کوچک که هیچ هزینه ایی هم برای من نداشت چقدر باعث بهتر شدن شرایط من شد
البته هستند باز اون عادت هایی که بیا واکنش تند بر اساس احساس بد انجام بده
اما خیلی کم شده اند و شدت پایینی دارند
خدا را شکر می کنم خواستم این موضوع رو به خودم یادآوری کنم این موفقیت شاید به ظاهر کوچک که ذهنم می گفت و نجوا می کرد حالا مگه چی شده و همینه واقعا کار ذهن عادی نشون دادن موفقیت ها و بلد کردن مسائل و مشکلات
سلام استادجان.الله اکبر از این همه جذاااااااابیت استاد.تپلی تون یه جور دوست داشتنی بودید الان یه جور دیگه جذابترید.ماشااله
خوش به حال ما که داریم بایه همچین استاد خوش تیپی پیش میریم.چقدر این رنگ لباس بهتون میاد.رنگ لباساتون هارمونی خاصی با طبیعتی که توش قدم میزنید داره.وصحبت هایی که باارزش ترین دارایی ما میشن وقتی که میشنویم و عمل میکنیم.
واقعا تصمیم تو لحظات احساسی شدید گاهی ممکنه عواقب غیرقابل جبرانی داشته باشه.خداروشکر من تصمیمات مهم زندگیم رو همیشه در آرامش و وقتی حالم خوب بوده گرفتم.حتی اون موقع که قانون رو نمیدونستم ولی همیشه سعی میکردم خشم و یک سری هیجانات منفیم رو تاجایی که میتونم کنترل کنم و نتیجه ی خوبی هم برام داشته.تو خانواده به «خونسردی»معروفم
مخصوصا الان که قانون رو میدونم و بیشتر روی خودم کارمیکنم،پیش اومده حتی در مواقعی که کسی باعصبانیت باهام برخورد کرده یاحتی بی احترامی کرده ولی من آرامشم رو حفظ کردم و همچنان بهش احترام گذاشتم و از کوره در نرفتم،بعد طرف خودش پشیمون شده و رفتارش بامن کاملاتغییرکرده
اگه قانون میگه احساس خوب=اتفاقات خوب پس شکی نیست که وقتی احساسمون بده(خشم،ترس،غم…)هر تصمیمی تو اون احساس نتیجه ی منفی داره
از یکی از نزدیکانم مثال میزنم.وقتی این عزیز از شوهرش جداشد،بعداز یه مدت کوتاه از ترس اینکه نتونه از پس هزینه های زندگیش بربیاد،عجولانه تصمیم به ازدواج دوم گرفت،علت این تصمیم ترس،بی ایمانی و نداشتن عزت نفس بود و چون تو حالت احساسی بد این تصمیم روگرفت،متاسفانه باشکست روبه رو شد
این اتفاق یه درس بزرگ هم برای من داشت.با اینکه اون موقع قانون رو دقیق نمیدونستم ولی فهمیدم که نباید از کس دیگه ای انتظار داشته باشیم ناجی ماباشه و حالمونو خوب کنه.فقط و فقط و فقط خودم میتونم حالمو خوب کنم…. وتمام
یکی از کارایی که وقتی ناراحت یا عصبانی ام،حالمو خوب میکنه دیدن وشنیدن فایلهای استفاده.مخصوصا فایلهای زندگی دربهشت و سفربه دور آمریکا…مگه میشه این زیبایی هارو دید وحس و حال آدم خوب نشه.به خدا با دیدن زندگی استاد همه غمام یادم میره
یه راه دیگه هم دیدن کلیپای طنزه.من وقتی میخندم خیلی به از بین رفتن احساسات منفیم کمک میشه و زودتر فراموش میکنم.باید یه راهی واسه خندیدن پیداکنیم.حالا هرکس ممکنه با یه چیزی خنده ش بگیره.فقط میدونم خیلی خیلی کمک کننده ست
نفس عمیق تو هوای تازه و خوردن یه نوشیدنی خنک یا میوه های شیرین هم حال و هوامو بهتر میکنه
موسیقی و رقص هم که معجزه میکنه
دوستای گلم بگید شما چه روشایی پیاده میکنید که ماهم استفاده کنیم
یعنی این فایل پاشنه آشیل خیلی از انسانها هست 99/99 درصد جامعه
و من ومن
چ ضربه هایی که نخوردم چه احساس پشیمانی هایی کنداشتم و با دوره عزت نفس و با همون روزهای اول ب خودم اومدم و تصمیم گرفتم روند زندگی رو عوض کنم که اگر همون روند بود زندگی رومن تجربهنمیکردم
هنوز همهست این واکنشی رفتار کردن نسبت ب دیگران
همیندیروز داشتم با آبجیم صحبت میکردم راجب شاگردهمسرمگفتومنهم احساسی کنسبت باونشخص داشتموسطحانتظارمب واسطه همینخاهرمبالا رفته بود نسبت ب شخص
فکر کنم از همون دوره ابتدایی فقط میخاستم خودم را ثابتکنم
یعنیادمیبسیار احساسی و واکنشی
اگر احساسمبالابرود سریع باید بیفتم با طرف یا سریع در اوج شادی قول میدهم ک اینکار وانجاممیدهم همون قولهای الکی
ذهنمیگویداینطوری ها هم نیست
حداقل من از خودم اصلا راضی نیستم
ذهنم میگه بعضی جاها تو از حقه خودت داری دفاع میکنی ونمیخای زور بشنوی
مثلا نسبت ب رفتار آقایون غریبه ب خودم واکنشی هستم و دوست ندارم یکی با صدای بلند بخاد من روبترسونه و سریع واکنشی میشم البته ب اندازه ی 5 انگشت دست همنمیشه اینانفاقا در کل 2 بار از وقتی با قوانین اشنا شدم
وگرنه همیشه مهربانی بوده
اما نسبت ب همسرممهربانتر شدم با همون اهرم رنجولذت
کبی احترامی بی احترامی میاره و الگوگرفتناز خانمشایسته
اتفاقا اینسری حرفی شدتوجمع4 نفره
من سریع از ماشین پیاده شدم نفس کشیدم و رفتم سمت ی جمع 2 نفره غریبه و ازشون توضیحات کمپرشون و پرسیدم و چقدر زوج پایه ای بودنخداروشکر
خیلی از خودم راضی بودم اونجا
1 بار هم در احساس بد بودم سریع رفتم و دوش گرفتم وبخدا سبک شدم و خیلی چسبید وزیر دوش هی بخودممیگفتماحساس بد اتفاقات بد تو این ومیخای و سریع جواب نه بود
تمام این واکنش های بد برمیگشت ب نداشتن عزت نفس من
یکپاشنه آشیل دیگ من اینه
تا وقتیاحساسمخوبه استوری واتساپمیزارمحالا میبینمککی دید کی ندید
انقدر همبدممیادمنتظرنگاه 2 یا 3 نفر بیشترم
اخر چ لذتی داردخودمهمنفهمیدم فقط از ضعیفی خودم هست که با نگاه کسی دیگری جلب توجه بگیرم
امروز ب خودم قول دادمحتی اگر حال خوب باشد دیگر نزارم استوری
خدا ب خیر میکند برام این پاشنه را
اما راجب همسرم بگم ایشون عالی هستن
خودشونمیگفتشاگردشونبرای مرخصی از استادکارش اجازه گرفت و ب ایشون چیزی نگفت بابت نیامدن فردا
فرداش کبرای رفتن بخانه اومد پیش همسرم ایشون گفتنبرن از همون استا اجازه بگیرن و اون اقا داشتن شاگرد وتا ساعت 10 شب
فرداشب هم اومد اجازه بگیره باز همگفت برو از همونی کمرخصی گرفتی اجازه بگیر وشاگردگفت معذرت میخاهم استا میلاد
واکنشی رفتار نکرد و یک تنبیه مدیرانه انجامداد ومن چقدر یاد گرفتماز صحبت ایشون
استاد در مقابل ی پسرخاله ای دارم که ایشون و قبلا یا حتی العان میگن شهرام دعوایی یعنی شب و روز تو محل بابت هر چیزی ایشون دعوا میفتاد اصلا یک روحیه ای بگیری داشت و داره با فامیل با برادر با خاهر با هم محلی
و اصلا زندکی یکنفر مثل همسر من و ایشون قابل مقایسه نیست
اصلا شخصیت با عزتنفس یکتجربه ای دیگه لی میده ب ادم
من همباید خیلی خیلی رو خودمکار کنم کساکتباشموحرف نزنم
استاد بهرحال من خیلی خوشحالم بخاطر اینفایل ها وسپاسگذار ب خاطر وجود شما
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و دوستان.یادمه پارسال بود که داییم ماشین مارو قرض گرفته بود و و پدرم از این بابت خیلی ناراحت بود و شب شروع کرد که با من خیلی بد صحبت کنه و من از کوره در رفتم و اونشب ی دعوای شدید داشتیم و تا یک سال با هم صحبت نمیکردیم یا الان با برادرم صحبت نمیکنم چون نزدیک شیش هفت ماه پیش من نتونستم خودمو کنترل کنم سر ماشینی که قرار بود به دستم برسونه و دیر این کارو کرد و دعوای فیزیکی داشتیم .کلا همش تقصیر من هست چون یکی از مشکلات اساسی من کینه داشتن از دیگران و مخصوصا از پدرم و برادر کوچک ترم هست و باید همیشه خودمو کنترل کنم.این کینه ها از بچگی با من بوده الان خیلی بهتر شده اما باز سراقم میاد و از کوره در میرم در برخورد با مادرم و برادر بزرگ ترم هم همینطور .کلا مشکل دارم تو این زمینه باز سعی میکنم رو خودم کار کنم و آروم بشم.امشب برادر کوچکم ماشینمون رو برد و من دوباره عصبانی شدم ولی شروع کردم با خودم صحبت کردن که اولا ماشین که مال من نیست و مال خونوادس و من توقع بیجا نباید داشته باشم.اروم تر که شدم با ملایمت به مادرم گفتم که من اذیت میشم که همیشه باید برم پمپ بنزین و بقیه استفاده کنن و هرکس از ماشین استفاده کرد بنزینشو خودش بزنه و اونم قبول کرد .من این حرفو بار ها با تندی گفته بودم و به مشکل برخورده بودم اما با ملایمت قبول کرد.ممنون که کامنت من رو خوندید .
از ترس از دست دادن فرصت دست به اقداماتی میزنیم که بعدا تبعاتش گریبانمونو میگیره
یا تو روابطمون به خاطر غلبه احساسات یه حرفی میزنیم یا کاری میکنیم که اصلا یا تا مدتها قابل جبران نیست
یا تو کارمون به جای غلبه بر احساس طوری رفتار میکنیم که بعدا تبعات خوبی برامون نداره
استاد میگن تصمیم گرفتم هیچ تصمیمی رو تو شرایط احساسی شدید نگیرم و کاری انجام ندم . چون اغلب اوقات احساسات شدید منفیه تبعاتش بده .
استاد میگن باور دارم که زمان همه چی رو حل میکنه
حتی در زمانی که احساسات شدیدا مثبت هم باشه نباید احساسی تصمیم گرفت . مثلا زمانی که یه خبر خوب میشنویم نیایم بدون در نظر گرفتن وسع مالی بریز و بپاش راه نندازیم .
باید به شناختی از خودمون برسیم که تو احساسات شدید تصمیمات نا جور نگیریم .
“خلاصه اش اینه که جوگیر نباشیم ” .
تنها کاری که باید بکنیم اینه که خودمونو آروم کنیم تا اون احساس شدید رفع بشه و بتونیم روی راه حل درست و غیر احساسی تمرکز کنیم .
چند روش آروم کردن :
• نفس عمیق
• 20 بار دم و باز دم با بازه زمانی 5 ثانیه ای
• پیاده روی
• دوش آب سرد
• وقت گذراندن با حیوانات یا طبیعت
• بازی با بچه ها
• استفاده از محتوای همین سایت
• یک روز بیشتر صبر کردن
اگه تو شرایط احساسی شدید دست به کاری نزنیم بسیاری از مشکلات آینده مون اصلا ایجاد نمیشه .
اگه با هر منطقی تو شرایط احساسی شدید دست به اقدامی بزنیم وارد مسیر نادرست شدیم . حتی اگه فکر کنیم حق با ماست و باید دعوا کنیم چون بعدش احتمال خطا بالاست .
یه شگرد گرون فروختن تو معامله ها این که بیان از باور کمبود استفاده کنن و از ترسی که بر ما حاکم میشه بر علیه ما عمل کنن . مثلا بگن دلار گرون شده ، ده تا مشتری دیگه هم پای معاملن یا زمان نداریم همین حالا بگو میخوای یا نه فقط زود جواب بده تا فلانی پشیمون نشد یا این فرصت دیگه گیر نمیاد و …
برای اینکه بهتر تو شرایطی که ترس ، نگرانی و استرس حاکمه عمل کنیم باید خودمونو خوب بشناسیم و از قبل برای گرفتن تصمیم درست آماده باشیم . مثلا تصمیم بگیرم در فلان شرایط که میدونم عصبانی میشم چی میشه ؟
یا در موقعیت فلان چه برخوردی مناسب تره ؟
حالا بپردازیم به جواب سوالات :
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و …. تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
تو شرایطی که خشم بر من حاکم شد مثل دعوا
درسش این بود که دیگه به خاطر دیگران دعوا نکنم ، چون هر کس مسئول زندگیشه و طبق فرکانسی که داده تو اون مسیر قرار گرفته .
تو شرایطی که ترحم کردم مثل استخدام افرادی که شایسته نبودن
درسش این بود که استاندارد بکار گیری نیروها رو بالاتر ببرم تا به کارم لطمه نزنه .
تو شرایطی که ترس باعث از دست دادن موقعیت های خوب شد .
درسش این بود که فرصت ها رو بهتر میشناسم و براش اقدام میکنم .
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
خوده من وقتی تو همچین موقعیت هایی قرار میگیرم از خودم می پرسم الان بهترین کار چیه ؟
اگه احساسم منفی باشه و عکس العمل دعوا یا درگیری باشه میگم باشه بعد حتما یه راه بهتر پیدا میشه .
اگه خونه باشم سعی میکنم حرکات سنگین ورزشی مثل بارفیکس ، شنا ، بلند کردن جسم سنگین و … انجام بدم .
تو دستم آب میریزم و با بینی میکشم بالا تا با فشاری که به مغز میاد تمرکزش از روی اون موضوع کم بشه .
ولی فقط چند مورد یادم اومد با اینکه میدونم که خیلی بیشتر از این ها بوده
اما گفتم اشکالی ندارند همین هابی که یادم اومده رو بنویسم بقیش بعداً
ممنونم ازت استاد که از یک مصاحبه و از دیدن یک تصویر کوتاه این همه چیز متوجه شدی و برای ما این همه توضیحات عالی رو دادی
واقعاً شما شاهکارهستید در قوانین الهی
دمت گرم استاد
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
من کلا آدم آرومی هستم و سعی ام این بوده که آروم باشم اما خیلی جاها نتونستم کنترل کنم خودم رو و تصمیمات بسیار بدی گرفتم که اون تصمیمات بد باعث شده دیگ سعی کنم بیشتر کنترل کنم خودم رو
مثلاً دوبار که با همسرم بحث شدیدی داشتم باعث شد که بصورت فیزیکی پاسخ بدم که چقدر بعد از اون ماجرا حال و احساس بسیار بسیار بدی رو تجربه کردم و عواقب اون کار رو هم دیدم
ولی از بار آخری که این اتفاق افتاد. به خودم قول دادم که توی هر مسئله ای که باعث شد کنترل خودم رو از دست بدم حواسم باشه که به خودم و دیگری ضربه نزنم و با تب خوردن نفس عمیق کشیدم فضا رو ترک کردن پیادهروی کردن خودم رو آروم کنم و واقعا هم میدونم که بازهم باید بیشتر روی این مسئله کارکنم البته الان به لطف خدا خیلی بهتر شدم
مورد بدی یکبار توی یک سوپری بودم که یک شخص که اومده بود برای خرید یک شخص دیگه رو قضاوت کرد با اینکه میدونستم آگاهی های این مورد رو و حرف های استاد رو که به بقیه کاری نداشته باشم اما برای اولین بار به اون شخص بحث کردم و خداروشکر که همون لحظه فقط همین یادم اومد که باید نفس عمیق بکشم
و این کار رو انجام دادم و تونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم پشت دستم رو داغ میکنم که دیگه کاری به بیرون از خودم نداشته باشم
واقعاً اگر نفس عمیق نمیکشدم قطعا یک دعوای بدی پیش میومد که خودم باعثش بودم
2.این ماجرا چه درس هایی را به شما داد؟؟
د مورد اول وقتی باز خورد های بد این ماجرا رو دیدم خیلی اذیت شدم و خیلی حرف ها و بد و بیراه ها شنیدم که البته حقم بود و از همون مورد استفاده شد علیه من با اینکه دیگه اون مورد تکرار نشد در من اما سال های بعد یکسره اون موضوع رو تو روم میزدند در صورتی که واقعا دیگ بعد از اون ماجرا اصلا دیگ تکرار نشد به لطف خدا
درس دیگه ای که گرفتم و واقعا هم بیکارم اومد همین کنترل خشم بوده و هست و اگر جواد قبل بودم توی خیلی از شرایط همش دعوا و مشکل برای خودم درست میکردم
3.راهکارهای شما برای پیشگیری از تکرار این نتیجه ناخوشایند چه بوده است؟
راهکار من همین نفس عمیق هست که خیلی جاها ب دردم خورده و ازش استفاده کردم
و پیادهروی
یک وقتایی هم میرفتم بیرون خوراکی میخریدم میخوردم
با تخمه میگرفتم و میخوردم
یا اینکه خیلی پیش میومد میرفتم کلوپ و پی ای بازی میکردم خخخخ اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
البته که نتیجه بهتری هم داشت خخخمم
و صحبت کردن با خودم و آرام کردن با خودم
من خیلی با خودم حرف میزنم و انداز برانداز میکنم خودم رو و واقعا سعی میکنم که خودم رو در شرایط احساسی مختلف چه خوب و چه بد آرام کنم مثل همین امروز که یکم حالم گرفته بود با صحبت کردن با خودم در مورد کارهایی که کردم و موفقیت هایی که بدست آوردم و نشانه ها و کمک خداوند در زندگیم باعث شد که خیلی بهتر و آرام تر شاد تر بشم خداروشکر
مورد 2
چون توی روابط مشکل داشتم و هر چند وقت یکبار این الگوی تکراری رو داشتم هر وقت که بحثی چیز میشد سعی میکردم حرفی نزنم با اینکه خیلی حرف های بد و سنیگینی از همسرم میشنیدم و واقعا جای جواب داشت
اما سریع از خونه میزدم بیرون و وا نمیستادم توی خونه یا اینکه میرفتم سریع توی حموم
البته که خداییش خیلی هم گریه میکردم و ناله ولی بعدش خودم رو جمع و جور میکردم و سعی میکردم بهتر بشم
و تا چند روز با همسرم حرف نمیزدم البته که اون بیشتر حرف نمیزد
انصافا خیلی پاچه خواری میکردم و منت میکشیدم خخخ ولی هی بدتر میشد
خلاصه که این ها تجربیات من بود ولی
خدایی الان خیلی خوب شدم به لطف خدای مهربان
ولی باید بهتر بشم
هنوز هم یکجاهایی ذهنم درگیر میشه با خودم و با بقیه اما سریع مچش رو میگیرم و همون هم خدا کمک میکنه وگرنه اگر به خودم باشه که هیچی دیگ
احساس میکنم خیلی آدم خوشبخت و خوش شانسی ام که میتونم از آگاهی هایی که شما به ما آموزش میدید استفاده کنم و هر روز نسبت به روز قبل بهتر و بهتر بشم. اول از همه بگم استاد من هم دقیقا مثل شما هستم و نسبت به گذشته ام خیلی فرق کردم و انگار یک آدم دیگه شدم و خیلی خیلی بهتر شدم و به قول شما هیچ ربطی به گذشته ام ندارم.
من آدمی بودم که سر جزئی ترین مسایل بحث و دعوا میکردم یا خیلی احساساتی میشدم. بعضی وقتها هم یه تصمیمهایی میگرفتم که الان وقتی بهش فکر میکنم میبینم در حد یه بچه دو ساله رفتار کردم!
ضررهایی که به خودم وارد کردم بخاطر زود احساساتی شدن و تصمیم عجولانه گرفتن خیلی زیاده. یکی از اون موارد که الان یادم میاد مربوط به چند سال پیشه که هنوز من قانون رو نمی دونستم. توی محل کارم همیشه با همکارام بحث و جدل داشتم سر موضوعات مختلف و بعضا پیش پا افتاده. همیشه فکر میکردم حق با منه و من درست میگم و بقیه دارن به من زود میگن! خیلی زود احساساتی میشدم و بعضی وقتها گریه ام میگرفت! و اتفاقی که می افتاد همیشه به ضرر من تموم میشد و خودم متوجه نبودم که این من هستم که دارم این همه اتفاقات منفی رو رقم میزنم. این من هستم که دارم چیزهای منفی رو جذب میکنم و همیشه هم غر می زدم.
اما وقتی که با سایت شما آشنا شدم کم کم متوجه شدم که مقصر به وجود اومدن همه این اتفاقات بد خود من بودم و این منم که باید عوض بشم نه دیگران. بعد از اینکه حرفهای شما رو شنیدم انگار آبی بود روی آتیش داشتم کم کم آروم میشدم. دیگه با کسی بحث نمیکردم. نمی خواستم کسی رو قانع کنم و سعی ام این بود تمرکزم روی رفتارم باشه. از اون موقع شدم یک آدم دیگه که وقتی رئیسم چند وقت داشت با من صحبت میکرد دقیقا به همین نکته اشاره کرد. گفت انگار یکی دیگه شدی و اون آدم عصبی و پر حاشیه نیستی. خیلی خوشحال شدم وقتی این حرف رو شنیدم و به خودم افتخار کردم. خدا رو شاهد میگیرم استاد از وقتی که رویکردم رو عوض کردم و سعی کردم همیشه خونسردیم رو حفظ کنم تمام کارها خودبخود و بدون هیچ دردسری انجام میشه و من بدون هیچ زحمتی همه کارها رو جلو میبرم که این هم از لطف خداست.
در آخر میخواستم ازتون تشکر کنم استاد عزیز به خاطر همه درس هایی که به ما دادید و باعث شدید زندگی خیلی خیلی زیباتر بشه. خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمت ها و فراوانی هایی که به ما داده و توی زندگی همیشه و همیشه حواسش به ما بوده و هست. خدایا شکرت
استاد عزیزم امیدوارم همیشه در پناه خدا شاد و خوشحال ثروتمند و سعادتمند باشید.
سلام استادم
دقیقا همین امروز از روی اعصبانیت میخاستم کلی
با مادرم و پارتنرم بشدت بد رفتاری کنم
و بخاطر یه اشتباه کوچیک اونها با یکیشون جرو بحث کنم و
با پارتنرم رابطمونو تموم کنم
و همیشع هم همین کارو کردم و هر وقت ک نتونستم نفسمو کنترل کنم تو رابطمون
هعی دعوا بوده و اعصبانیت
ولی از صب انگار یه حسی میگفت ک بی توجهیی کنم ب نفسم و توجه نکنم
به موضوعاتی ک تو ذهنم هی داره بزرگ میشه
و خداروشکر هم همین کارو کردم از صبح ک کار اداریم به یه مشکلی خورده بود
و یه موضوعی ام تو رابطه عاطفیم پیش امد
کلی ذهنمو کنترل کردم و واقعا اخراش دگ نتونستم تحمل کنم
پیاده روی کردم و خداروشکر ذهنم اروم شد و حالم بهتر
و چه جالببببببببب ک دقیقا همین شب الان این تایم
من این فایلو دیدم و گرفتم ک خدام از طریق سایتتون داره میگه سحر خانوم کنترل کن نفستو
و توجه نکن و من هم دقیقا امروز همین کارو کردم
تو کسبو کارم هر روز بشدت همه چیو بزرگ میکردم و اعصاب خودمو خورد میکردم تا اینکه واقعااا دگ جدی شدم که بی خیال باشم و با ارامش کار کنم و حرص نخورم و در مورد کار ذهنمو کنترل کنم و دقت ام کردم که چقدر همه چی بهتر پیش میره ولییی در مورد اتفاقاتی چون روابط عاطفی و یسری مورد های دیگه از امروز ک کل روز کنترل ذهن کردم شروع میکنم ب کنترل ذهنم در هر موردی چه خوب چه بد
سپاس گذارم از خدای مهربونم ک هر روز منو هدایت میکنه و از شما استاد خوبم
سلام به استاد عزیز وخانوم شایسته وهمه عزیزان من بعد از چند سال آشنایی با سایت برای اولین بار روی ترسهام پا گذاشتم و در مورد خودم و اتفاقاتی که برایم درزندگی رخ داده در مورد موضوع این فایل باشما درمیان بگذارم
من توی زندگیم تصمیمات احساسی زیادی گرفتم که هرکدام مرا از زنگیم عقب انداخت حتی اعتیاد زندان جدایی از همسر و…..
نمیخام از گذشته خودم صحبت
مثال همون روزهای زندگیم من از همسر اولم جدا شدم وقبل از آشنایی با استاد وابسته به بچهام بودم
بخاطر اینکه زندگی جدیدی شروع کرده بودم بایدتمرکزم رو روی زندگی جدیدم میزاشتم وسعی کردم از پسرهام فاصله بگیرم برای همین کار به دنبال میانبر بودم و ذهنم سریعترین راه را به من نشان داد بجای اینکه بپذیرم شرایط که بوجود آمده را خودم باعث شدم هم احساسی تصمیم گرفتن برای ازدواج وهم احساسی تصمیم گرفتن برای جدایی از همسر و فرزندانم
بهترین راه حلی که بتوانم فرزندانم را فراموش کنم این بود که خودم راسرگرم بکنم با عامل بیرونی
ومن انتخاب خودم را کرده بودم تصمیم گرفتم
سگ بیارم تا همچیروفراموش کنم . فقط بخاطر اینکه بچهام کنار من نیستن خودم رو با این موجود سرگرم کنم از همون روز همسرم با آوردن سگ موافق نبود الان 3ساله نه میتونم مسافرت برم نه جایی چون همینطور نمیتونم تا اخرشب کار کنم هرجایی میرم باید غروب بیام خونه تا ببرم بیرون
نه خونه دلخواه میتونم برم نه جایی
میخام ولش کنم دلم نمیاد وهمسرم میگه این بدونه تو نمیتونه زنده بمونه
فقط بخاطر روبه شدن با واقعیت زندگیم وسرکوب کردن ونپذیرفتن فاصله بین بچها العان داستان بزرگتر از هرچیزی شده از خداوند طلب کمک میکنم
استاد عزیز من صادقانه بگم ازروزی که باشما آشنا شدم زندگی من زیبا شد هروقت روی خودم کار کردم دوربینم روی دیگران خاموش کردم
ودرمورد خاستهایم صحبت کردن
ورجوع کردم به درون خودم وازلحظ لحظه زندگیم سپاسگزار بودم اتفاقات بسیار بسیار عالی برایم رقم خورد
یادم میره که ازکجا اومدم 12سال پیش من باید مرده بودم در اثر مصرف مواد مخدر و آشنایی با انجمن امروز فراموش میکنم که خداوند صدای من رو شنیده اون همیشه بامنه همه جا یادمه تو یک فایلی از استاد شنیدم میگفت خداوند همه رو هدایت میکنه چه آنهایی که به خان برن بهشت چه آنهایی به خان برن جهنم من درگذشته از خدا میخاستم بجای اینکه منو به مسیر درست هدایت کنه میگفتم به من زندان بیشتر مواد بیشتر درگیر بیشتر بده احساس بزرگ بودن میکردم اینا رو میخاستم چون خدای من درست نبود من هرچی که پدرم ومادرم میگفت باید اون خدارو انتخاب میکردیم اگه هم که نمیکردیم مارو با اتییش جهنم میترسوندن ما هم نگاه وباور اون روزها من این بود من که میخابم برم جهنم پس بزار همه کار بکنم برم.
اما امروز به لطف الله وشما استاد عزیز وخانوم شایسته دوست داشتنی وهمه بچهای سایت
زندگی من تغییر کرده به اندازه ایی که روی خودم کار کردم .
بینهایت قدردان تمام زحمت ها و لطف وعشقی که برای من وهم عزیزانی که عضو سایت هستند
میکشی هستیم استاد عزیز دوست داشتنی …
سلام به استاد جان و دوستان عزیزم
در مورد احساسی عمل نکردن من الان واقعا می تونم نمره خوبی به خودم بدم هم در مقایسه با رفتار دیگران و هم در مقایسه با رفتارهای خودم در گذشته که از روی احساسات واکنش هایی انجام می دادم و همین باعث ضربه خوردن م میشد بارها
ولی خدا را شکر با کار کردن روی خودم امروز می تونم این شیفت احساسی رو خیلی از مواقع به صورت نا خود آگاه که اونم بابت اینه که من این قانون رو درک کردم که باید آروم باشم و حالم خوب باشه انجام بدم الحمدلله
که همیشه هم نتیجه به نفع م بوده و یه جورایی انگار تا رها کردم انگار به یک نیروی دیگه اجازه دادم که وارد ماجرا بشه و مدیریت اوضاع رو بر عهده بگیره و الان متوجه شدم که همین کنترل ذهن و احساسی عمل نکردن هم باعث محبوبیت من بین همکاران در محل کار شده
یه مثال هم که بخوام بزنم اینه که در محل کار خب رقابت بین همکاران اونم از نوع نا سالم و شرک آلودش بابت جلب توجه رییس واحد و اداره خیلی زیاده
و کسی هم نمیره متاسفانه روی خودش و به روز کردن علم و تخصص کاریش کار کنه فقط اکثریت این دیدگاه رو دارند بر اساس باور کمبود که باید یکی رو که حالا به هر نحوی مانع پیشرفت شون رو میبینند خراب کنند تا خودشون بیشتر دیده بشوند
خلاصه یکی از همکاران پیش رییس اداره که همه هم فکر می کنند خداست رفته بود و بدگویی منو کرده بود
رییس اداره آنی واحد از اتاق خودش بعد از شنیدن صحبت همکار مون و در کسری از ثانیه بیرون میاد حالا اینا رو خودش برام بعداً تعریف کرد و اومد توی اتاق من گفت آقای میگلی این چه وضعیه و صندلی گذاشت کنار صندلی من و گفت این گزارش فلان امروز رو بیار ببینم برای من
همون جا انگار یه چیزی به من الهام شد
و آهسته با اینکه توی اتاق هم پر از نفرات بود دهانم رو بردم در گوش رییس مون و آروم بهش گفتم اگه موضوع فلانه من می دونم جریان چیه و ربط به فلان مثلاً داره
آقا این جا خورد و توش موند
بلند شد رفت و بعد از چند دقیقه رفت خونه فرداش اومد و صدام زد رفتم توی اتاقش شروع کرد صحبت کردن و گفت خدا شاهده دیروز اتفاقی افتاد که باورم نسبت بهت هزار برابر بیشتر شد حالا منم نمی دونم چی شده و توضیح داد که من تا از فلانی صحبت شنیدم هیچ جا نرفتم و با هیچ کسی هم صحبت نکردم تو از کجا اطلاع داشتی که موضوع چیه توی این چند ثانیه فاصله اتاق خودم تا اتاق تو
و من اونجا متوجه شدم که کنترل ذهن و احساسی عمل نکردن و شیفت کردن بین احساسات چقدر ارزشمند هست و واقعا خدا وارد معرکه میشه و خودش همه چیز رو راهبری و هدایت میکنه و این اتفاق به ظاهر کوچک که هیچ هزینه ایی هم برای من نداشت چقدر باعث بهتر شدن شرایط من شد
البته هستند باز اون عادت هایی که بیا واکنش تند بر اساس احساس بد انجام بده
اما خیلی کم شده اند و شدت پایینی دارند
خدا را شکر می کنم خواستم این موضوع رو به خودم یادآوری کنم این موفقیت شاید به ظاهر کوچک که ذهنم می گفت و نجوا می کرد حالا مگه چی شده و همینه واقعا کار ذهن عادی نشون دادن موفقیت ها و بلد کردن مسائل و مشکلات
مرسی استاد جان
سلام استادجان.الله اکبر از این همه جذاااااااابیت استاد.تپلی تون یه جور دوست داشتنی بودید الان یه جور دیگه جذابترید.ماشااله
خوش به حال ما که داریم بایه همچین استاد خوش تیپی پیش میریم.چقدر این رنگ لباس بهتون میاد.رنگ لباساتون هارمونی خاصی با طبیعتی که توش قدم میزنید داره.وصحبت هایی که باارزش ترین دارایی ما میشن وقتی که میشنویم و عمل میکنیم.
واقعا تصمیم تو لحظات احساسی شدید گاهی ممکنه عواقب غیرقابل جبرانی داشته باشه.خداروشکر من تصمیمات مهم زندگیم رو همیشه در آرامش و وقتی حالم خوب بوده گرفتم.حتی اون موقع که قانون رو نمیدونستم ولی همیشه سعی میکردم خشم و یک سری هیجانات منفیم رو تاجایی که میتونم کنترل کنم و نتیجه ی خوبی هم برام داشته.تو خانواده به «خونسردی»معروفم
مخصوصا الان که قانون رو میدونم و بیشتر روی خودم کارمیکنم،پیش اومده حتی در مواقعی که کسی باعصبانیت باهام برخورد کرده یاحتی بی احترامی کرده ولی من آرامشم رو حفظ کردم و همچنان بهش احترام گذاشتم و از کوره در نرفتم،بعد طرف خودش پشیمون شده و رفتارش بامن کاملاتغییرکرده
اگه قانون میگه احساس خوب=اتفاقات خوب پس شکی نیست که وقتی احساسمون بده(خشم،ترس،غم…)هر تصمیمی تو اون احساس نتیجه ی منفی داره
از یکی از نزدیکانم مثال میزنم.وقتی این عزیز از شوهرش جداشد،بعداز یه مدت کوتاه از ترس اینکه نتونه از پس هزینه های زندگیش بربیاد،عجولانه تصمیم به ازدواج دوم گرفت،علت این تصمیم ترس،بی ایمانی و نداشتن عزت نفس بود و چون تو حالت احساسی بد این تصمیم روگرفت،متاسفانه باشکست روبه رو شد
این اتفاق یه درس بزرگ هم برای من داشت.با اینکه اون موقع قانون رو دقیق نمیدونستم ولی فهمیدم که نباید از کس دیگه ای انتظار داشته باشیم ناجی ماباشه و حالمونو خوب کنه.فقط و فقط و فقط خودم میتونم حالمو خوب کنم…. وتمام
یکی از کارایی که وقتی ناراحت یا عصبانی ام،حالمو خوب میکنه دیدن وشنیدن فایلهای استفاده.مخصوصا فایلهای زندگی دربهشت و سفربه دور آمریکا…مگه میشه این زیبایی هارو دید وحس و حال آدم خوب نشه.به خدا با دیدن زندگی استاد همه غمام یادم میره
یه راه دیگه هم دیدن کلیپای طنزه.من وقتی میخندم خیلی به از بین رفتن احساسات منفیم کمک میشه و زودتر فراموش میکنم.باید یه راهی واسه خندیدن پیداکنیم.حالا هرکس ممکنه با یه چیزی خنده ش بگیره.فقط میدونم خیلی خیلی کمک کننده ست
نفس عمیق تو هوای تازه و خوردن یه نوشیدنی خنک یا میوه های شیرین هم حال و هوامو بهتر میکنه
موسیقی و رقص هم که معجزه میکنه
دوستای گلم بگید شما چه روشایی پیاده میکنید که ماهم استفاده کنیم
با آرزوی حال خوب و سعادت برای همه ی دوستای خوبم
سلام خدمت استاد عزیز و مریم جانم
و دوستان عزیزم در این منزل بهشت گانه
یعنی این فایل پاشنه آشیل خیلی از انسانها هست 99/99 درصد جامعه
و من ومن
چ ضربه هایی که نخوردم چه احساس پشیمانی هایی کنداشتم و با دوره عزت نفس و با همون روزهای اول ب خودم اومدم و تصمیم گرفتم روند زندگی رو عوض کنم که اگر همون روند بود زندگی رومن تجربهنمیکردم
هنوز همهست این واکنشی رفتار کردن نسبت ب دیگران
همیندیروز داشتم با آبجیم صحبت میکردم راجب شاگردهمسرمگفتومنهم احساسی کنسبت باونشخص داشتموسطحانتظارمب واسطه همینخاهرمبالا رفته بود نسبت ب شخص
زنگ زدمبشوهرمو شانس آوردم جواب نداد وگرنه خستگی بنده خدا روبیشتر میکردم
یادممیادفریادممیاد از این کنترل نکردنذهنم
یعنی4سال پیش هر حرفی و هر صحبتی و هر نشست و برخاستی و ب خودم میگرفتم منفی بافی میکردم یعنی یکانسانبسیار منفی نگر
و احساساتی اصلا پس زمینه تجسمات ذهنی من دعوا بودهمیشه
العان هماگر ی اهنگ رپ بزارن احساس میکنم تورانندگی میخاهم دعواکنم
نمیدانم ایناحساسکمبود شخصیت از کجاها بالا گرفته
فکر کنم از همون دوره ابتدایی فقط میخاستم خودم را ثابتکنم
یعنیادمیبسیار احساسی و واکنشی
اگر احساسمبالابرود سریع باید بیفتم با طرف یا سریع در اوج شادی قول میدهم ک اینکار وانجاممیدهم همون قولهای الکی
ذهنمیگویداینطوری ها هم نیست
حداقل من از خودم اصلا راضی نیستم
ذهنم میگه بعضی جاها تو از حقه خودت داری دفاع میکنی ونمیخای زور بشنوی
مثلا نسبت ب رفتار آقایون غریبه ب خودم واکنشی هستم و دوست ندارم یکی با صدای بلند بخاد من روبترسونه و سریع واکنشی میشم البته ب اندازه ی 5 انگشت دست همنمیشه اینانفاقا در کل 2 بار از وقتی با قوانین اشنا شدم
وگرنه همیشه مهربانی بوده
اما نسبت ب همسرممهربانتر شدم با همون اهرم رنجولذت
کبی احترامی بی احترامی میاره و الگوگرفتناز خانمشایسته
اتفاقا اینسری حرفی شدتوجمع4 نفره
من سریع از ماشین پیاده شدم نفس کشیدم و رفتم سمت ی جمع 2 نفره غریبه و ازشون توضیحات کمپرشون و پرسیدم و چقدر زوج پایه ای بودنخداروشکر
خیلی از خودم راضی بودم اونجا
1 بار هم در احساس بد بودم سریع رفتم و دوش گرفتم وبخدا سبک شدم و خیلی چسبید وزیر دوش هی بخودممیگفتماحساس بد اتفاقات بد تو این ومیخای و سریع جواب نه بود
تمام این واکنش های بد برمیگشت ب نداشتن عزت نفس من
یکپاشنه آشیل دیگ من اینه
تا وقتیاحساسمخوبه استوری واتساپمیزارمحالا میبینمککی دید کی ندید
انقدر همبدممیادمنتظرنگاه 2 یا 3 نفر بیشترم
اخر چ لذتی داردخودمهمنفهمیدم فقط از ضعیفی خودم هست که با نگاه کسی دیگری جلب توجه بگیرم
امروز ب خودم قول دادمحتی اگر حال خوب باشد دیگر نزارم استوری
خدا ب خیر میکند برام این پاشنه را
اما راجب همسرم بگم ایشون عالی هستن
خودشونمیگفتشاگردشونبرای مرخصی از استادکارش اجازه گرفت و ب ایشون چیزی نگفت بابت نیامدن فردا
فرداش کبرای رفتن بخانه اومد پیش همسرم ایشون گفتنبرن از همون استا اجازه بگیرن و اون اقا داشتن شاگرد وتا ساعت 10 شب
فرداشب هم اومد اجازه بگیره باز همگفت برو از همونی کمرخصی گرفتی اجازه بگیر وشاگردگفت معذرت میخاهم استا میلاد
واکنشی رفتار نکرد و یک تنبیه مدیرانه انجامداد ومن چقدر یاد گرفتماز صحبت ایشون
استاد در مقابل ی پسرخاله ای دارم که ایشون و قبلا یا حتی العان میگن شهرام دعوایی یعنی شب و روز تو محل بابت هر چیزی ایشون دعوا میفتاد اصلا یک روحیه ای بگیری داشت و داره با فامیل با برادر با خاهر با هم محلی
و اصلا زندکی یکنفر مثل همسر من و ایشون قابل مقایسه نیست
اصلا شخصیت با عزتنفس یکتجربه ای دیگه لی میده ب ادم
من همباید خیلی خیلی رو خودمکار کنم کساکتباشموحرف نزنم
استاد بهرحال من خیلی خوشحالم بخاطر اینفایل ها وسپاسگذار ب خاطر وجود شما
به نام خدای مهربان.
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و دوستان.یادمه پارسال بود که داییم ماشین مارو قرض گرفته بود و و پدرم از این بابت خیلی ناراحت بود و شب شروع کرد که با من خیلی بد صحبت کنه و من از کوره در رفتم و اونشب ی دعوای شدید داشتیم و تا یک سال با هم صحبت نمیکردیم یا الان با برادرم صحبت نمیکنم چون نزدیک شیش هفت ماه پیش من نتونستم خودمو کنترل کنم سر ماشینی که قرار بود به دستم برسونه و دیر این کارو کرد و دعوای فیزیکی داشتیم .کلا همش تقصیر من هست چون یکی از مشکلات اساسی من کینه داشتن از دیگران و مخصوصا از پدرم و برادر کوچک ترم هست و باید همیشه خودمو کنترل کنم.این کینه ها از بچگی با من بوده الان خیلی بهتر شده اما باز سراقم میاد و از کوره در میرم در برخورد با مادرم و برادر بزرگ ترم هم همینطور .کلا مشکل دارم تو این زمینه باز سعی میکنم رو خودم کار کنم و آروم بشم.امشب برادر کوچکم ماشینمون رو برد و من دوباره عصبانی شدم ولی شروع کردم با خودم صحبت کردن که اولا ماشین که مال من نیست و مال خونوادس و من توقع بیجا نباید داشته باشم.اروم تر که شدم با ملایمت به مادرم گفتم که من اذیت میشم که همیشه باید برم پمپ بنزین و بقیه استفاده کنن و هرکس از ماشین استفاده کرد بنزینشو خودش بزنه و اونم قبول کرد .من این حرفو بار ها با تندی گفته بودم و به مشکل برخورده بودم اما با ملایمت قبول کرد.ممنون که کامنت من رو خوندید .
به نام خدا
سلام به همگی
خلاصه آگاهی های این فایل :
از ترس از دست دادن فرصت دست به اقداماتی میزنیم که بعدا تبعاتش گریبانمونو میگیره
یا تو روابطمون به خاطر غلبه احساسات یه حرفی میزنیم یا کاری میکنیم که اصلا یا تا مدتها قابل جبران نیست
یا تو کارمون به جای غلبه بر احساس طوری رفتار میکنیم که بعدا تبعات خوبی برامون نداره
استاد میگن تصمیم گرفتم هیچ تصمیمی رو تو شرایط احساسی شدید نگیرم و کاری انجام ندم . چون اغلب اوقات احساسات شدید منفیه تبعاتش بده .
استاد میگن باور دارم که زمان همه چی رو حل میکنه
حتی در زمانی که احساسات شدیدا مثبت هم باشه نباید احساسی تصمیم گرفت . مثلا زمانی که یه خبر خوب میشنویم نیایم بدون در نظر گرفتن وسع مالی بریز و بپاش راه نندازیم .
باید به شناختی از خودمون برسیم که تو احساسات شدید تصمیمات نا جور نگیریم .
“خلاصه اش اینه که جوگیر نباشیم ” .
تنها کاری که باید بکنیم اینه که خودمونو آروم کنیم تا اون احساس شدید رفع بشه و بتونیم روی راه حل درست و غیر احساسی تمرکز کنیم .
چند روش آروم کردن :
• نفس عمیق
• 20 بار دم و باز دم با بازه زمانی 5 ثانیه ای
• پیاده روی
• دوش آب سرد
• وقت گذراندن با حیوانات یا طبیعت
• بازی با بچه ها
• استفاده از محتوای همین سایت
• یک روز بیشتر صبر کردن
اگه تو شرایط احساسی شدید دست به کاری نزنیم بسیاری از مشکلات آینده مون اصلا ایجاد نمیشه .
اگه با هر منطقی تو شرایط احساسی شدید دست به اقدامی بزنیم وارد مسیر نادرست شدیم . حتی اگه فکر کنیم حق با ماست و باید دعوا کنیم چون بعدش احتمال خطا بالاست .
یه شگرد گرون فروختن تو معامله ها این که بیان از باور کمبود استفاده کنن و از ترسی که بر ما حاکم میشه بر علیه ما عمل کنن . مثلا بگن دلار گرون شده ، ده تا مشتری دیگه هم پای معاملن یا زمان نداریم همین حالا بگو میخوای یا نه فقط زود جواب بده تا فلانی پشیمون نشد یا این فرصت دیگه گیر نمیاد و …
برای اینکه بهتر تو شرایطی که ترس ، نگرانی و استرس حاکمه عمل کنیم باید خودمونو خوب بشناسیم و از قبل برای گرفتن تصمیم درست آماده باشیم . مثلا تصمیم بگیرم در فلان شرایط که میدونم عصبانی میشم چی میشه ؟
یا در موقعیت فلان چه برخوردی مناسب تره ؟
حالا بپردازیم به جواب سوالات :
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و …. تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
تو شرایطی که خشم بر من حاکم شد مثل دعوا
درسش این بود که دیگه به خاطر دیگران دعوا نکنم ، چون هر کس مسئول زندگیشه و طبق فرکانسی که داده تو اون مسیر قرار گرفته .
تو شرایطی که ترحم کردم مثل استخدام افرادی که شایسته نبودن
درسش این بود که استاندارد بکار گیری نیروها رو بالاتر ببرم تا به کارم لطمه نزنه .
تو شرایطی که ترس باعث از دست دادن موقعیت های خوب شد .
درسش این بود که فرصت ها رو بهتر میشناسم و براش اقدام میکنم .
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
خوده من وقتی تو همچین موقعیت هایی قرار میگیرم از خودم می پرسم الان بهترین کار چیه ؟
اگه احساسم منفی باشه و عکس العمل دعوا یا درگیری باشه میگم باشه بعد حتما یه راه بهتر پیدا میشه .
اگه خونه باشم سعی میکنم حرکات سنگین ورزشی مثل بارفیکس ، شنا ، بلند کردن جسم سنگین و … انجام بدم .
تو دستم آب میریزم و با بینی میکشم بالا تا با فشاری که به مغز میاد تمرکزش از روی اون موضوع کم بشه .
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و دوستان گرامی
این فایل رو دو سه بار گوش کردم
ولی فقط چند مورد یادم اومد با اینکه میدونم که خیلی بیشتر از این ها بوده
اما گفتم اشکالی ندارند همین هابی که یادم اومده رو بنویسم بقیش بعداً
ممنونم ازت استاد که از یک مصاحبه و از دیدن یک تصویر کوتاه این همه چیز متوجه شدی و برای ما این همه توضیحات عالی رو دادی
واقعاً شما شاهکارهستید در قوانین الهی
دمت گرم استاد
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
من کلا آدم آرومی هستم و سعی ام این بوده که آروم باشم اما خیلی جاها نتونستم کنترل کنم خودم رو و تصمیمات بسیار بدی گرفتم که اون تصمیمات بد باعث شده دیگ سعی کنم بیشتر کنترل کنم خودم رو
مثلاً دوبار که با همسرم بحث شدیدی داشتم باعث شد که بصورت فیزیکی پاسخ بدم که چقدر بعد از اون ماجرا حال و احساس بسیار بسیار بدی رو تجربه کردم و عواقب اون کار رو هم دیدم
ولی از بار آخری که این اتفاق افتاد. به خودم قول دادم که توی هر مسئله ای که باعث شد کنترل خودم رو از دست بدم حواسم باشه که به خودم و دیگری ضربه نزنم و با تب خوردن نفس عمیق کشیدم فضا رو ترک کردن پیادهروی کردن خودم رو آروم کنم و واقعا هم میدونم که بازهم باید بیشتر روی این مسئله کارکنم البته الان به لطف خدا خیلی بهتر شدم
مورد بدی یکبار توی یک سوپری بودم که یک شخص که اومده بود برای خرید یک شخص دیگه رو قضاوت کرد با اینکه میدونستم آگاهی های این مورد رو و حرف های استاد رو که به بقیه کاری نداشته باشم اما برای اولین بار به اون شخص بحث کردم و خداروشکر که همون لحظه فقط همین یادم اومد که باید نفس عمیق بکشم
و این کار رو انجام دادم و تونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم پشت دستم رو داغ میکنم که دیگه کاری به بیرون از خودم نداشته باشم
واقعاً اگر نفس عمیق نمیکشدم قطعا یک دعوای بدی پیش میومد که خودم باعثش بودم
2.این ماجرا چه درس هایی را به شما داد؟؟
د مورد اول وقتی باز خورد های بد این ماجرا رو دیدم خیلی اذیت شدم و خیلی حرف ها و بد و بیراه ها شنیدم که البته حقم بود و از همون مورد استفاده شد علیه من با اینکه دیگه اون مورد تکرار نشد در من اما سال های بعد یکسره اون موضوع رو تو روم میزدند در صورتی که واقعا دیگ بعد از اون ماجرا اصلا دیگ تکرار نشد به لطف خدا
درس دیگه ای که گرفتم و واقعا هم بیکارم اومد همین کنترل خشم بوده و هست و اگر جواد قبل بودم توی خیلی از شرایط همش دعوا و مشکل برای خودم درست میکردم
3.راهکارهای شما برای پیشگیری از تکرار این نتیجه ناخوشایند چه بوده است؟
راهکار من همین نفس عمیق هست که خیلی جاها ب دردم خورده و ازش استفاده کردم
و پیادهروی
یک وقتایی هم میرفتم بیرون خوراکی میخریدم میخوردم
با تخمه میگرفتم و میخوردم
یا اینکه خیلی پیش میومد میرفتم کلوپ و پی ای بازی میکردم خخخخ اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
البته که نتیجه بهتری هم داشت خخخمم
و صحبت کردن با خودم و آرام کردن با خودم
من خیلی با خودم حرف میزنم و انداز برانداز میکنم خودم رو و واقعا سعی میکنم که خودم رو در شرایط احساسی مختلف چه خوب و چه بد آرام کنم مثل همین امروز که یکم حالم گرفته بود با صحبت کردن با خودم در مورد کارهایی که کردم و موفقیت هایی که بدست آوردم و نشانه ها و کمک خداوند در زندگیم باعث شد که خیلی بهتر و آرام تر شاد تر بشم خداروشکر
مورد 2
چون توی روابط مشکل داشتم و هر چند وقت یکبار این الگوی تکراری رو داشتم هر وقت که بحثی چیز میشد سعی میکردم حرفی نزنم با اینکه خیلی حرف های بد و سنیگینی از همسرم میشنیدم و واقعا جای جواب داشت
اما سریع از خونه میزدم بیرون و وا نمیستادم توی خونه یا اینکه میرفتم سریع توی حموم
البته که خداییش خیلی هم گریه میکردم و ناله ولی بعدش خودم رو جمع و جور میکردم و سعی میکردم بهتر بشم
و تا چند روز با همسرم حرف نمیزدم البته که اون بیشتر حرف نمیزد
انصافا خیلی پاچه خواری میکردم و منت میکشیدم خخخ ولی هی بدتر میشد
خلاصه که این ها تجربیات من بود ولی
خدایی الان خیلی خوب شدم به لطف خدای مهربان
ولی باید بهتر بشم
هنوز هم یکجاهایی ذهنم درگیر میشه با خودم و با بقیه اما سریع مچش رو میگیرم و همون هم خدا کمک میکنه وگرنه اگر به خودم باشه که هیچی دیگ
خدارو شکر
سلام به استاد عزیز و مریم عزیزم
احساس میکنم خیلی آدم خوشبخت و خوش شانسی ام که میتونم از آگاهی هایی که شما به ما آموزش میدید استفاده کنم و هر روز نسبت به روز قبل بهتر و بهتر بشم. اول از همه بگم استاد من هم دقیقا مثل شما هستم و نسبت به گذشته ام خیلی فرق کردم و انگار یک آدم دیگه شدم و خیلی خیلی بهتر شدم و به قول شما هیچ ربطی به گذشته ام ندارم.
من آدمی بودم که سر جزئی ترین مسایل بحث و دعوا میکردم یا خیلی احساساتی میشدم. بعضی وقتها هم یه تصمیمهایی میگرفتم که الان وقتی بهش فکر میکنم میبینم در حد یه بچه دو ساله رفتار کردم!
ضررهایی که به خودم وارد کردم بخاطر زود احساساتی شدن و تصمیم عجولانه گرفتن خیلی زیاده. یکی از اون موارد که الان یادم میاد مربوط به چند سال پیشه که هنوز من قانون رو نمی دونستم. توی محل کارم همیشه با همکارام بحث و جدل داشتم سر موضوعات مختلف و بعضا پیش پا افتاده. همیشه فکر میکردم حق با منه و من درست میگم و بقیه دارن به من زود میگن! خیلی زود احساساتی میشدم و بعضی وقتها گریه ام میگرفت! و اتفاقی که می افتاد همیشه به ضرر من تموم میشد و خودم متوجه نبودم که این من هستم که دارم این همه اتفاقات منفی رو رقم میزنم. این من هستم که دارم چیزهای منفی رو جذب میکنم و همیشه هم غر می زدم.
اما وقتی که با سایت شما آشنا شدم کم کم متوجه شدم که مقصر به وجود اومدن همه این اتفاقات بد خود من بودم و این منم که باید عوض بشم نه دیگران. بعد از اینکه حرفهای شما رو شنیدم انگار آبی بود روی آتیش داشتم کم کم آروم میشدم. دیگه با کسی بحث نمیکردم. نمی خواستم کسی رو قانع کنم و سعی ام این بود تمرکزم روی رفتارم باشه. از اون موقع شدم یک آدم دیگه که وقتی رئیسم چند وقت داشت با من صحبت میکرد دقیقا به همین نکته اشاره کرد. گفت انگار یکی دیگه شدی و اون آدم عصبی و پر حاشیه نیستی. خیلی خوشحال شدم وقتی این حرف رو شنیدم و به خودم افتخار کردم. خدا رو شاهد میگیرم استاد از وقتی که رویکردم رو عوض کردم و سعی کردم همیشه خونسردیم رو حفظ کنم تمام کارها خودبخود و بدون هیچ دردسری انجام میشه و من بدون هیچ زحمتی همه کارها رو جلو میبرم که این هم از لطف خداست.
در آخر میخواستم ازتون تشکر کنم استاد عزیز به خاطر همه درس هایی که به ما دادید و باعث شدید زندگی خیلی خیلی زیباتر بشه. خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمت ها و فراوانی هایی که به ما داده و توی زندگی همیشه و همیشه حواسش به ما بوده و هست. خدایا شکرت
استاد عزیزم امیدوارم همیشه در پناه خدا شاد و خوشحال ثروتمند و سعادتمند باشید.
بنام خدای هدایتگرم به خواسته هایم بزیبایی و اسانی و عزتمندانه
این نکته که فرمودید استاد واقعاا تاثیر بسیاری در جنبه های مختلف زندگی ماداره
چون نتایج نادرست و نادلخواه ما بیشتر از تصمیمات نابجا و سریع و احساسی ما بوجود میاد
اینکه هربار در رویارویی با مساله ای تصمیمی از روی احساس نامناسب بگیریم
میشه همون رخدادهای پی در پی که ناخواسته ماهست
و چون به تصمیمات احساسی خود خیلی توجه نمیکنیم سر در گم میشیم چرا نتایجمون دلخواه نیست
من شخصا درگذشته از تصمیمات احساسی ضربه خوردم و همین باعث شد یاد بگیرم بسرعت واکنش نشون ندم
و سکوت انتخاب کنم و در مواقع عصبانیت هیچی نگم و هیچ کاری نکنم
ایطور مواقع یا دوش میگیرم یا مشغول انجام کارای خونه میشم تا از ماجرا کمی فاصله بگیرم
و ارام بشم
.
.
مشتاقم که صحبتهای دوستان رو بخونم
و یادبگیرم
.
سپاسگزارم از طرح این موضوع مهم و اساسی